ترجمهنهج..(سپهر) ج 2 صفحهى 830
بر دشمنش ستم نمىكند، براى آنكه دوستش دارد خود را بگناه نمىاندازد، بحق اعتراف مىكند، قبل از اين كه لازم باشد، باثبات آن پردازد، خيانت در امانت نمىكند، آنچه باو تذكر داده شده فراموش نمىكند، كسى را با القاى القاب وهنآور بسخره نمىگيرد، بهمسايه ضرر نمىزند، مردم را در قبال مصائبشان سرزنش نمىكند، براه باطل نمىرود، از راه حق خارج نمىگردد، اگر به خاموشى گرايد اندوهگين نمىشود، چه آنكه دلش بحق مشغول است، و اگر خنديد صدايش بلند نمىگردد، اگر باو ستم شد، شكيبائى بخرج مىدهد، تا خداوند انتقام او را از ظالم بستاند، نفسش از دست او در عذاب است، مردم از دست او راحتند، خود را براى آخرت بتعب انداخته است، و مردم را از شر نفس خود آسوده كرده است. دورى او از آنكه از او دورى جويد، براى پرهيز و پاك ماندن از آلايش است، و نزديكى او به آن كه نزديكى جويد مهربانى و رحمت است، نه دوريش از باب تكبر و بزرگ منشى است، و نه نزديكيش از راه مكر و خدعه و بمنظور خاصى است. گويند چون كلام امام باينجا در رسيد، همام از هوش رفت و جان بداد. امام گفت: بخدا قسم باو خائف بودم، سپس گفت: سخن راست و درست براى اهلش اين گونه اثر مىكند.
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا فقال له يا
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
روايت شده مصاحبى بود براى امير المؤمنين عليه السّلام گفته مىشد او را همام بود مرد عابدى پس فرمود براى او اى
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
يا همّام اتّق اللّه و أحسن (فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همّام بهذا
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
اى همام بترس از خدا و نيكوئى كن زيرا خداوند با آنانست كه پرهيز كردند و آنانكه آنها نيكوكارانند پس قانع نشد همّام باين
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 85
و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة (32) قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 85
گردنكشى و بزرگى و نه نزديكى او براى حيله و فريب دادن گفت پس صيحه زد همام صيحهاى كه بود بيرون آمدن نفس او در آن پس گفت
ترجمهنهج..(شهيدى) مقدمه صفحهى 5
شك نيست كه ترجمه فنى است ظريف و دقيق و دشوار، و اين معنى در مورد كتابى كه آن را «فروتر از كلام خدا و فراتر از سخن بشر» گفتهاند بمراتب صدق بيشترى دارد، كتابى كه گردآورنده خبير و بصير آن، سيد شريف ابو الحسن محمد رضى، در باره آن گويد: «سخنان برگزيده سرور ما، امير مؤمنان، سر چشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و خاستگاه بلاغت است و اصول و قوانين سخن و سخنورى از آن اقتباس شده و روش آن سرمشق هر خطيب اديب و سخنور اريبى گشته و با اين همه كس در فراخناى بلاغت و پهنه رسايى به گرد آن نرسيده است، زيرا اين كلام نمونهاى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مىرسد»، يا به تعبير پيراسته و مسجع مترجم فاضل، استاد دكتر سيد جعفر شهيدى، «كتابى كه طراز فصاحت است و پيرايه بلاغت، عربيت را بها فزايد و دين و دنيا را به كار آيد، كه بلاغتى چنان نه در گفتارى فراهم آمده است، و نه يكجا در كتابى هم... فصاحت خود را به كلام حضرتش آرايد تا به جمال رسد و بلاغت در كنار او زايد و به كمال رسد.» نهج البلاغه چندين بار به فارسى ترجمه شده و فاضلان روزگار شرحهايى بر آن نوشتهاند و بارها به چاپ رسيده است. تفاوت يا مزيت ترجمهاى كه اكنون در دست خواننده گرامى قرار دارد، علاوه بر صحت و امانت و اتقان و تطبيق يكايك واژگان عربى با فارسى، در مراعات ويژگى ادبى اين اثر جاودانى، يعنى به كار بردن صنايع لفظى و آرايشهاى ادبى از استعاره و تشبيه و جناس و موازنه و مراعات نظير و بويژه سجع است كه در برگردان فارسى تا آنجا كه ممكن بوده مورد توجه قرار گرفته اما با اين همه معنى فداى آرايش لفظ نشده است. علاوه بر اين، استاد شهيدى تعليقههايى مناسب و بايسته بر خطبهها و كلمات قصار نوشتهاند كه در پايان كتاب آمده و در روشن ساختن وضع اشخاص و اجتماع، معنى واژهها و كاربرد آنها، و تأثير گفتار امام همام عليه السلام در سرايندگان و نويسندگان متضمن فايده بسيار است.
ترجمهنهج..(شهيدى) مقدمه صفحهى 30
2- نام او، همام بن غالب و شاعر مشهور عصر اسلامى است. متوفاى سال 110 هجرى قمرى مكنى به ابو فراس است.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 224
[گفتهاند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام ، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مىنگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانىشان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانهروىشان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديدههاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيدهاند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته- و آن را نيوشيده- . در سختى چنان به سر مىبرند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگىشان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند، از شوق رسيدن به پاداش- آن جهان- يا از بيم ماندن و گناه كردن- در اين جهان- . آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديدههاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديدهاند و در آسايش آن به سر مىبرند، و دوزخ چنان كه آن را ديدهاند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و- مردم- از گزندشان ايمن، تنهاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براىشان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند. امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مىآرند. و اگر به آيهاى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديدههاشان بدان نگران است، و اگر آيهاى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مىشنوند.- با ركوع- پشتهاى خود را خمانيدهاند و- با سجود- پيشانيها و پنجهها و زانوها و كنارههاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مىخواهند گردنهاشان را بگشايد- و از آتش رهاشان نمايد- . و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است- اما آن پريشانى را سبب ديگرى است- .
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 227
خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از- گزند- خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بىرغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن. [گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مىترسيدم.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 496
خطبههاى ترجمه شده- چنانكه در مقدمه آمده- بر اساس نسخه فراهم آورده صبحى صالح است. امّا در «ابن ابى الحديد» و «ابن ميثم» و نيز در ترجمه مرحوم فيض الاسلام، پس از مكالمه امام با برج بن مسهر، خطبه آن حضرت در پاسخ پرسش «همّام » آمده است، كه در ترتيب ما آن خطبه پس از خطبه «قاصعه» قرار گرفته است. الشواهد: الحواس، لأنّها تشهد ما تدرك. هر حادثى را در پديد آمدن، نياز به موجدى است قديم، و گرنه دور و يا تسلسل لازم آيد. نمودن: نشان دادن. كلانى: تنومندى، بزرگى. هيئت: پيكر و نهاد «منتهى الارب». خنبيدن: جستن، و در بعض ضبطها «صبّ» مشدّد آمده است به معنى افتادن.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 503
همّام پسر شريح، از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام است، در (قاموس الرجال) آمده است: كراجكى در «كنز الفوائد» او را همام بن عبادة بن خيثم ضبط كرده و نويسد: برادرزاده ربيع بن خيثم است، و مستند او را نديدم («قاموس الرجال»، ج 9، ص 369). نحل: 128. عزم على الرّجل، سوگند داد او را. آخرت. دنيا. بيوسيدن: انتظار داشتن.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 51
روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتّى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال: يا همّام ، اتّق اللّه و أحسن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه قالوا: فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلى على النبي- صلّى اللّه عليه و آله- ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه- خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه سبحانه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. (1) فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، 193- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السّلام- است]: روايت كرد[ه]اند كه يارى بود مر امير مؤمنان را- عليه السّلام- كه او را نام همّام بود، و او بود مردى عابد، پس گفت او: اى امير مؤمنان، صفت كن براى من متقيان را، تا كه گوئى كه من نظر مىكنم به ايشان. پس گرانى نمود از جواب او، پس گفت امير [مؤمنان]: اى همّام ، بپرهيز از خدا، و نيكوئى كن «بدرستى كه خدا با آنها است كه پرهيزكارانند، و با آنها كه نيك كارانند». پس قناعت نكرد همّام به اين گفتا[ر] تا كه سوگند داد بر او، گفتند: پس حمد گفت خدا را و ثنا كرد بر او، و صلوات فرستاد بر پيغمبر «ص» پس گفت: [امّا] بعد از حمد خدا، بدرستى كه خداى تعالى بيافريد خلق [را]- از آن جا كه بيافريد ايشان را- بىنياز از طاعت ايشا[ن]، ايمن است از معصيت ايشا[ن]، براى آنك گزند نكند او را نافرمانى آن كس كه نافرمانى كند او را، و نه سود كند او را طاعت آن كس كه مطيع باشد او را.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 56
(12) و اگر دشوار[ى و سركشى] نمايد بر او نفس او در آنچه كراهت دارد [آن نفس]، ندهد او را حاجت او را در آنچه دوست دارد، روشن شود چشم او در آنچه زايل نشود [از نعم اخروى]، و بىرغبتى او در آنچه باقى نماند. بياميزد حلم را به علم، و گفتار [ر]ا به عمل. (13) مىبينى او [را به حالتى كه] نزديك [است] اميد او، اندك باشد زلّت او، ترسناك باشد دل او، قناعت كنند[ه است] نفس او، اندك باشد خورش او، آسان باشد كار او، نگه داشته باشد دين او، مرده باشد شهوت او، فرو خورده باشد خشم او. (14) نيكوئى از او [است] اميد داشته، و بدى از او [است] ايمن شده، اگر باشد در [ميان] غافلان، نوشته شود در [زمره] ذاكران، و اگر باشد در [ميان] ذاكران ننويسند از الغافلين. (15) يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. (16) في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. (17) يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. (18) إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذي ينتقم له. (19) نفسه منه في عناء، [جمله] غافلان. (15) عفو كند از آن كس كه ظلم كرد با او، و بدهد آن كس را كه محروم كند او را، و بپيوندد به آن كس كه قطع كند او را، دور باشد زشت گفتن [او]، نرم باشد گفتار او، ناپيدا باشد [كارهاى ناشايسته و] ناشناخته او، حاضر [و نمايان] باشد نيكوئى او، رو آورنده [است] خير او، پشت فر[و] كننده [است] بدى او. (16) در زلزلههاى وسواس آهسته باشد، و در مكروهات صابر باشد، و در آسايش شاكر باشد، ظلم نكند بر آن كس كه دشمن دارد [او را]، و بزهمند نشود در آنچه دوست دارد. (17) مقر شود به حق پيش از آن كه گواه آرند و را بر او، ضايع نكند آنچه نگهداشت خواهند از او، و فراموش نكند آنچه با ياد دهند او را، و نخواند [مردم را] به لقبهاى بد، و گزند نرساند به همسايه، و شماتت نكند به مصيبتها، و در نرود در باطل، و بيرون نرود از حق. (18) اگر خاموش شود اندوهگن نكند او را خاموشى او، و اگر بخندد بلند نشود آواز او، و اگر ظلم كنند بر او صبر كند تا كه باشد خدا- او- آنك كينه كشد براى او. (19) نفس او از او در رنج باشد، و و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد منه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده لكبر و عظمة، و لا دنوّه لمكر و خديعة. (20) قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 58
ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (21) فقال له قائل: فما بالك أنت يا أمير المؤمنين مردمان از او در راحت باشند، به رنج آورد نفس خود را براى آخرت خود، و با راحت اندازد مردمان را از نفس خود، دورى او از آن كس كه دور شده باشد از او زاهدى باشد و پاكيزگى، و نزديكى او از آن كس كه نزديك باشد به او نرمى باشد و رحمت، نباشد دورى كردن او براى كبر و بزرگى، و نه نزديكى او براى مكر و فريب (20) گفتند: پس بيهوش شد همّام بيهوشى[يى]، گويى كه بيرون شده بود نفس او در آن [بيهوشى]، پس گفت امير مؤمنان عليه السّلام: بدان بحقّ خدا، بدرستى كه بودم من كه ترسيدم اين حالت را بر او، پس گفت عليه السّلام: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام به اهل آن. (21) پس گفت مر او را گوينده[اى]: پس چيست حال تو يا فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (22)
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 799
آوردهاند كه يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام كه «همام » ناميده مىشد و مردى عابد بود به او گفت يا امير المؤمنين عليه السلام براى من متقيان را توصيف فرماى آن سان كه گويى آنان را مىبينم. امير عليه السّلام در پاسخ او درنگ فرمود، سپس گفت: اى همام تقوى ورزو نيكويى كن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (خداى با آنان است كه تقوى مىورزند، با كسانى كه آنان نيكوكارانند).
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 799
همام به اين قول بس نكرد تا او را سوگند داد.
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 805
روشنى چشم او از چيزى است كه رنگ زوال ندارد و پرهيزگارى و زهد او در چيزى است كه بقا نپذيرد. بردبارى را به علم آميزد و قول را به عمل. او را مىبينى كه آرزويش نزديك است و لغزشهايش اندك. قلبش خاشع و نفسش قانع، خوراكش ناچيز، امرش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده، خشمش فروخورده، خير به او اميدوار و مردم از شر او در امان، اگر در ميان بيخبران باشد، از دل آگاهان شمرده شود و اگر در ميان دل آگاهان باشد در زمره بيخبران به حساب نيابد. از كسى كه به او ستم كند در مىگذرد و به آن كس كه او را محروم سازد عطا مىكند. به كسى كه از او ببرد بپيوندد. سخن ناسزا نگويد، گفتارش نرم است كار ناشايسته او ناپيداست و كار پسنديده او پيدا، خير او روى مىآورد و شر او پشت مىكند، در فتنههاى بزرگ باوقار است و خويشتندار، و در ناگواريها بردبار، و در فراخى نعمت شكر گذار. بر كسى كه دشمن اوست ستم نكند و با كسى كه دوست اوست گناه نورزد. پيش از آنكه عليه او گواهى دهند به حق اعتراف مىكند، چيزى را كه به او بسپارند تباه نسازد چيزى را كه به يادش آورند فراموش نكند كسى را با لقب زشت نمىنامد، به همسايه گزند نمىرساند. به مصيبت ديگران شادى نمىنمايد، در كار باطل پاى پيش نمىگذارد. از جاده حق بيرون نمىرود. اگر خاموش باشد، خاموشى او را اندوهگين نمىسازد، و اگر بخندد آواى خندهاش بلند نمىشود اگر بر او ستم كنند بشكيبد تا خدا انتقام او بستاند نفس او از او در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خود را براى آخرت برنجاند و مردم را از نفس خويش آسايش دهد دورى او از كسى كه از او دورى جويد به علت زهد و پاكدامنى است و نزديكى او به كسى كه به او نزديكى مىجويد نرمى و رحمت است. دورى او به سبب كبر و بزرگى نيست و نزديكى او به جهت نيرنگ و خدعه نه. روايت كننده گفت: پس همام مدهوش گرديد و در آن مدهوشى جان سپرد پس امير المومنين عليه السّلام فرمود به خدا سوگند همانا كه ازين خطبه بر او بيم داشتم سپس گفت: موعظههاى بالغه با اهلش چنين مىكند يكى به او گفت: پس چرا در تو اثر نكرد يا امير المومنين سپس او عليه السّلام فرمود: واى بر تو، همانا كه هر اجل را وقتى است كه از آن نمىگذرد و سببى است كه از آن تجاوز نمىكند. پس، آهسته مانند اين سخنان را ديگر مگوى همانا كه شيطان بر زبان تو اين گفته را دميد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 271
روزى همام بن شريح كه مردى پارسا و از ياران و شيعيان نزديك على بن ابى طالب بود به او گفت: «يا امير المؤمنين پرهيزكاران را چنان برايم وصف كن كه آنان را در نظر بياورم». حضرت فرمود: «اى همام از خدا بپرهيز و به مردم نيكى كن، چه، خدا يار پرهيزكاران و ياور نيكوكاران است» همام بدين اندك قانع نشد و بيشتر اصرار ورزيد. آن گاه امام عليه السلام خدا را ستود و بر محمد پيغمبر او درود فرستاد و پس از آن گفت: در آن دم كه خداوند- سبحانه و تعالى- آفريدگان را بيافريد از پرستش آنها بىنياز و از گناهشان ايمن بود، زيرا پرستش كسانى كه او را مىپرستند سودى بهرش ندارد، و گناه آنهائى كه از فرمانش سرپيچى مىكنند زيانى برايش ببار نمىآرد. به هر يك از بندگانش آنچه شايستگى داشت داد، و هر كدام را در دنيا در مقام و مرتبتى كه مصلحت بود نهاد. اما پرهيزكاران در اين پهنه زندگى ارباب فضايلند، و اهل كمالند. گفتارشان درست، و پوشاكشان ساده، و راه رفتنشان نمودار فروتنى است. از چيزهائى كه خداوند بر آنان حرام فرموده چشم مىپوشند، و هيچ سخنى مگر آنكه سودمند بود و بر دانشى كه دارند بيفزايد نمىنيوشند. در برابر سختى و گرفتارى همان حال خوش و لحظات پرآسايش را دارند، و چنانچه اجلى كه در لوح سرنوشتشان ثبت شده در كار نباشد هر آينه جانشان در تنشان لختى آرام نمىگيرد و براى رسيدن به ثواب و ترس از عقاب ره بسوى خداى خود مىسپارند. آفريدگار در نظرشان بزرگ و جز او، هر كه و هر چه هست، كوچك و بىارزش است. ايمانشان به بهشت چنان است كه گوئى آن را از نزديك مىبينند و از نعمتهايش بهرمند مىباشند، و يقينشان به دوزخ باندازهاى است كه پندارى در برابرش ايستادهاند و تصور مىكنند دژخيمانش دارند پيوسته آتش بر آتش مىپاشند. دل پرهيزكاران اندوهگين، و پيكرشان از بس كه در باره بهبود دينشان مىانديشند لاغر و چوبين. و نيازشان به دنيا كم و سبك، و مرغ روحشان پاكباز و چابك است. روزهاى كوتاه عمر را با شكيبائى مىگذرانند، تا در پى آنها خود را به خوشى و آسايش هميشگى برسانند. پرهيزكارى سوداى سودمندى است كه خداوند ايشان را از آن بهرمند مىسازد، و روانشان را چنانكه شايد و بايد مىنوازد. دنيا آنان را مىخواهد ولى آنان دنيا را نمىخواهند، و مىكوشد كه در دام خود گرفتارشان نمايد اما ايشان با فداكارى از چنگش مىگريزند و تا آنجا كه بتوانند از پيروى خواستههاى دل خود مىكاهند. شبها بر پا مىايستند و بخشهاى قرآن را با آب و تاب مىخوانند، و با خواندن قرآن آرامشى مىيابند و با تجويزهايش درد دلشان را درمان مىكنند. چون به آيهاى كه مايه تشويق و اميدوارى باشد برخورد نمايند به طمع وعدهاى كه در آن داده شده مىافتند و مشتاقانه به آن مىنگرند، گوئى پاداشى را كه قرار است به آنها بدهند به چشم مىبينند از اين رو دلشان يارى نمىدهد كه زود از آن بگذرند. و هرگاه به آيهاى كه از آن بيم و تهديد بر مىآيد مىرسند، دست و پاشان را جمع نموده انگار نفس زدن دوزخ را بيخ گوش خود مىشنوند. بهنگام نماز و نيايش پشتها را خم و دو تا مىنمايند، سپس پيشانيها و كف دستها و زانوها و پنجه پاها را بر خاك مىسايند. دمبدم از درگاه خدا آرزوى آزادى خويش را دارند، و مىكوشند تا بدينوسيله به سوى بهشت جاودان ره بسپارند. و روزها با بردبارى به فرا گرفتن دانش و جلا دادن بينش مىپردازند، و با پارسائى و پرهيزكارى تن و جان را از آلودگيها دور مىسازند. ترس از خدا اندامشان را مانند تيرهاى تراشيده لاغر كرده، و نماز و پرستش آنان را از پاى در آورده. هر كس بايشان بنگرد گمان مىبرد كه بيمارند، در حالى كه هيچگونه بيمارى ندارند، و چون هول و هراس ايشان را مىبيند بىاختيار مىگويد: «خل و شوريده شدهاند.» در صورتى كه خل و شوريده نشدهاند. بلكه از بيم خدا در ترس و نگرانى فرو رفتهاند، چنانكه از رفتار خود راضى نيستند، و به نظرشان هر چه بكنند كم كردهاند. پيوسته خويشتن را متهم مىدانند، و اعمالى را كه انجام داده و مىدهند ناقص و ناپسند مىخوانند.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 273
اگر كسى زبان به تعريف يكى از آنان بگشايد، بى درنگ از او گله مىنمايد و مىگويد: «من خويشتن را به از ديگران مىشناسم، و پروردگارم مرا به از خودم مىشناسد. خدايا براى سخن آنان از من بازخواست مكن، و مرا برتر از آنچه در بارهام مىپندارند بگردان، و گناهانم را كه نمىدانند بيامرز» از نشانههاى پرهيزكاران اين است كه مثلا يكى از آنها را مىبينى در آئينش نيرومند و استوار، و در دوستى نرم و با گذر و پايدار، و به ايمانى كه دارد پابند، و به دانشى كه فرا مىگيرد علاقهمند، و در بردبارى دانا، و در روى برتافتن از مال دنيا توانا، و در پرستش فروتن و افتاده، و در عين درويشى و پريشانى آراسته و آزاده، و درگير و دار سختى شكيبا، و در پى روزى كوشا، و در راه رستگارى پويا، و از حرص و آز به دور، و گفتارش با كردارش هم آهنگ و جور، و آرزوهايش انگشت شمار و مانند هم، و لغزشهايش قابل گذشت و كم، و قلبش همواره در تپش و لرزان، و روانش شب و روز آشفته و سرگردان، و خوراكش ساده و ارزان، و كار و بارش بىآلايش و آسان، و آئينش درست و برجا، و شهوتش مرده چون ترسا، و خشمش فرو نشسته، و مردم به بخششهايش دل بسته، و از گزندهايش رسته، و اگر در ميان كسانى باشد كه از ياد خدا غافلند او در نهادش خدا را ياد مىكند، و چنانچه با گروهى دمساز گردد كه با زبان خدا را ياد مىنمايند آن گاه او خدا را، هم بر زبان مىآورد و هم قلبش به ياد او مىزند، و كسى را كه به او ستم روا مىدارد مىبخشد، و به آنكه او را محروم مىگرداند مىبخشايد، و زبانش را به دشنام دادن و ناسزا گفتن نمىآلايد، و سخنش را پيوسته نرم و آرام ادا مىنمايد، و كار زشت از او سر نمىزند، اما تا مىتواند به اين و آن نيكى مىكند، و خيرش فراوان و از شرش خرد و بزرگ در امان، در برخورد با پيش آمدهاى ناگوار خونسرد و خويشتندار، و هنگام خوشى و آسايش خرسند و سپاسگزار، و به ستيزگى با كسى كه از او بدش مىآيد نمىپردازد، و در راه آنكه دوست مىدارد خويشتن را در آتش گناه نمىاندازد، و پيش از آنكه شهادتى در بارهاش داده شود خودش حقيقت را اعتراف مىنمايد، و هر كه هر چه به او بسپارد خوب آن را نگه مىدارد، و هيچ چيز از يادش نمىرود، و با لقبهاى زشت بندگان خدا را نمىخواند، و به همسايگانش آزار و زيانى نمىرساند، و به اين و آن زخم زبان نمىزند، و هرگز حق را باطل و باطل را حق نمىكند، و چون خاموشى گزيند خاموشيش او را اندوهگين نمىسازد، و اگر خندهاش آمد خنده را با صداى بلند راه نمىاندازد، و چنانچه ستمى به او بشود بجاى واكنش هر آينه شكيبائى را مىپذيرد، تا خدا دير يا زود انتقامش را از ستمكار بگيرد، و تن و جانش هميشه از او رنجور و فرسودهاند، ولى مردم از دستش ايمن و آسودهاند، و درويش از كسانى كه دورى مىجويد پارسائى و پاكدامنى است، و نزديكيش به آنانكه نزديك مىشود از در خوشخوئى و مهربانى است. پس، دوريش را نمودار خودپسندى و بزرگ منشى نبايد پنداشت، و نزديكيش را به حساب نيرنگ و فريب نشايد گذاشت. كسى كه اين سرگذشت را نقل كرد گفت: «همام از شنيدن اين سخنان ناگهان بيهوش بر زمين افتاد و در دم جان سپرد.» آن گاه امير مؤمنان عليه السلام فرمود: خدا گواه است من بيم آن را داشتم كه چنين پيش آمدى براى او روى دهد. اوه، پند و اندرزى كه از دل برآيد اين گونه در شنونده تأثير مىنمايد.
ميراثدرخشان صفحهى 742
«همام » كه چون ستارهاى در ميان پيروان «على» (ع) مىدرخشيد به «على» (ع) عرض كرد: اى مولاى من چنان پرهيز كاران را براى من وصف بنما كه گوئى آنها را از نزديك مشاهده مىكنم. حضرت فرمود: اى «همام » تو از خدا بترس و پرهيزكارى باش كه خداوند مهربان در قرآن فرموده: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ «پروردگار با پرهيز كاران و نيكوكاران است.» «همام » كه باين پاسخ اكتفا ننموده بود «على» (ع) را سوگند داد و آن گاه اين خطبه را آغاز كرد.» آفريدگار مهربان لحظه آفرينش آفريدهها به طاعت و بندگى آنها نيازى نداشت از گناه و نافرمانيشان باز بيمى نداشت زيرا گناه و عناد كافران به او زيانى نمىرساند، متقابلا ثنا و ستايش عابدها و پرهيز كاران بهرهاى براى او ببار نخواهد آورد. در اين صورت براى آنها وسائل آسايش و آرامش ايجاد مىكند، در دنياى زودگذر باندازه كفايت هر كس كه سزاوار باشد بهره مىدهد. بين افراد عابد و پرهيز كار فضيلتى خاص است براى اين كه گفتار آنها از روى صدق و راستى ميباشد آرم آنان نيز فروتنى و در لباس و زندگى خود ميانه روى را اختيار مىكنند از آنچه خداوند برايشان روا ندانسته چشم بر مىدارند، به سخنى كه از روى راستى و صداقت بيان مىشود و براى آنان بهرهاى بىمثال دارد گوش مىدهند در شدائد و گرفتاريها صابر ميشوند زيرا رضاى خداوند را در نظر مىگيرند. درست مانند آنهائى كه در خوشى و خرمى بسر مىبرند، اگر نبود اجل و مدتى كه خدا براى آنها تعيين كرده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمىگرفت خداوند در نظر آنها بزرگ است و غير او در ديده آنان كوچك و يقين آنها به بهشت بسان يقين كسى است كه آنرا ديده و اهل آن در خوشى بسر مىبرند. ايمان آنان به آتش بسان ايمان شخصى است كه آنرا ديده و اهل آن گرفتار در عذاب آن خواهند بود. چنين پارسايانى دلهايشان اندوهناك است و هيچكس از رفتار آنها آزار و اذيت نبيند. اندام آنان از جهت قناعت لاغر و نيازشان به دنيا كم ميباشد، جان آنان به عفت و پاكدامنى آلوده شده است و لحظه ناپايدار دنيا را به صبر سپرى مىكنند زيرا پس از آن به آسايش جاودانى واصل مىگردند، اين سوداگرى پر منفعتى ميباشد كه خداوند برايشان فراهم كرده است، دنيا هر مقدار به اين چنين مؤمنانى روى كند آنها از او بيشتر دورى مىنمايند، اگر دنيا با مشكلات و گرفتاريهاى خود اسيرشان سازد آنان به سختىهايش تن داده از بندش خلاص ميشوند. بهنگام چيرگى ظلمت بر محيط زندگيشان بپا مىخيزند، آيات قرآن را مىخوانند با خواندن و فهميدنش، از ترس عذاب آخرت اندوهناك مىگردند و با دواى شفا بخش حكمتهاى زياد درمان درد خود را يافته درد خويش را درمان ميكنند. هر وقت به آيهاى برخورند كه بشوق آورده و اميدوارى در آن ميباشد بآن طمع مىورزند و با شوق بآن نظر مىكنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر مىدهد در برابر چشم ايشان است و آنرا نگاه مىكنند، و هرگاه به آيهاى برخورند كه در آن ترس و بيم است گوش دلشان را بآن مىگشايند چنانكه گويا شيون و فرياد دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و قدشان را خم مىكنند، و پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهايشان را بر روى زمين مىگسترانند، از خداى تعالى آزادى خود را از عذاب رستاخيز درخواست مىكنند، و چون روز شود بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزكارند، ترس از خداوند اندامشان را لاغر كرده بسان باريكى تيرها كه تراشيده مىشود بيننده گويا مىپندارد كه آنها بيمارند در صورتى كه چنين نيست و بدانان اتهام جنون و ديوانگى مىزنند، آنها عاقل هستند و بآن روز بزرگ فكر مىكنند و پيوسته در فكر آن گرفتار هستند نه اندكى كردار نيك باعث خشنوديشان مىشود و نه زيادى آن را بينهايت عظيم مىدانند. بهمين جهت پيوسته خود را به كوتاهى اعمال نيكو و عبادت متهم مىكنند. و از كردار خود مىترسند كه مبادا مقبول درگاه خداوندى قرار نگيرند
ميراثدرخشان صفحهى 748
اين چنين شخصى خود را براى آمرزش روز رستاخيز بزحمت انداخته و آسايش دنيا را بديگران بخشيده است، حذر او از دوستان دنيا پرست از روى بىرغبتى ميباشد و الفتش با خدا شناسان به خوشخوئى و مهربانى آلوده شده است، و پرهيز او از مردم بدليل خودخواهى و بزرگى نيست و نزديكيش از راه مكر و فريب نيست. «كسى كه اين خطبه را بيان كرده است مىگويد: همين كه سخن حضرت بدين جا رسيد «همام » بيهوش شد و در همان بيهوشى براى ابد خاموش شد. امير المؤمنين «على» (ع) فرمود اين را بدانيد بخدا سوگند از اين چنين پيشامدى براى او مىترسيدم، و آن گاه فرمود اندرزهاى درست باهلش چنين ميكنند.»
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 128
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى بر قرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 49
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين چو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرار
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 4 صفحهى 270
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستفضل آن فضلست، عدل آن عدل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 6 صفحهى 19
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماهست و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 6 صفحهى 55
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 7 صفحهى 69
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستفضل آن فضل است و عدل آن عدل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر بر قرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 7
اولين جمله اين خطبه با دستور به تقوى شروع شده است. بحث مشروح در باره تقوى با خواست خداوندى در توصيف متقين كه امير المؤمنين عليه السلام به همام فرموده است، خواهد آمد. در جملات بعدى مردم را به انقراض حيات و به پايان رسيدن و خاموش گشتن شعله فروزان زندگى آگاه مىسازد. و مىدانيم كه اين تنبيه و هشدار تنها براى فرا رسيدن مرگ كه همه مردم آنرا مىدانند نيست، زيرا چنين تنبيه و هشدار شبيه به توضيح واضحات است كه بر كسى پوشيده نيست، بلكه منظور اصلى آگاه كردن مردم به ضرورت دريافت واقعى زندگى است كه با آتش نادانىها و انحرافات خاكستر مىشود و بر باد فنا مىرود. دليل اين مدعا همه آن آيات قرآنى و جملات نهج البلاغه است كه با اشكال و بيانات مختلف فرا رسيدن مرگ را گوشزد مىنمايد و ضمنا لزوم اصلاح زندگى را تذكر مىدهد. بعبارت ديگر محصول اين گونه آيات و جملات اينست كه چون پديده مرگ بسراغ شما خواهد آمد، و اين مرگ مانند پلى است كه شما را به صحنه ابديت وارد نموده حساب محصول حيات را پيش روى شما خواهد گذاشت، لذا بايد اين زندگى را بعنوان يك سرمايه بسيار ارزنده تلقى نموده و با بهره- بردارى از عقل و وجدان، زندگى را براى حيات ابدى آماده ساخت.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 15
اين مطلب در سخنانى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در توصيف مردم با تقوا به همام فرموده است، مشروحا بررسى خواهد گشت. از طرف ديگر احاديثى در منابع اسلامى به اين مضمون آمده است كه: من مات فقد قامت قيامته، ثمّ إن كان من السّعداء فيكون قبره روضه من رياض الجنّة و إن كان من الأشقياء فيكون قبره حفرة من حفر النيّران. (هر كس كه از اين دنيا رفت، قيامتش بر پا شد. سپس اگر از گروه سعادتمندان بوده باشد، قبر او باغى از باغهاى بهشتى است و اگر از اشقياء بوده باشد، قبر او گودالى از گودالهاى دوزخ خواهد بود).
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 224
تلفظ به كلمات زشت و ركيك و ارتباط روح آدمى با آنها بوسيله مغز و مفاهيمى كه از آن كلمات برمىآيد، هم مزاحم فعاليت صحيح مغز خود انسان مىگردد و هم موجب بروز تيرگىها در روح شنونده ميباشد. گاهى اتفاق مىافتد كه بعضى از بزرگان هم كلمات باطل و كثيف را بكار مىبرند و از اين راه چه بدانند و چه ندانند اشاء فساد مىكنند، اين خطا شديدتر و پليدتر از الفاظ ناشايستى است كه از مردم معمولى سر مىزند، زيرا مردم معمولى چنانكه از كردارهاى بزرگان تقليد مىكنند، همچنين از الفاظى كه آنان بكار مىبرند، متأثر ميشوند و تقليد مىنمايند. بعضى از شعرا كه مىتوانستند معلم و مربى خوبى باشند، با بكار بردن كلمات زشت و ركيك، مردم را از تعليمات خود محروم ساختهاند. از طرف ديگر سهو و غفلتهائى كه در درون صورت مىگيرد و غالبا بجهت اهميت ندادن به قانون زندگى كه مسير «حيات معقول» ميباشد، موجب محروميتهائى در باره وظائف و تكاليفى مىگردد كه عمل به آنها بزرگترين و منحصرترين وسيله ترقى و اعتلاى انسانى است. اين خطاهائى كه بايد از آنها دورى نموده و در صورت ارتكاب به آنها، از خداوند متعال مغفرت جدى طلبيد، در مباحث خطبههاى آينده مخصوصا در تفسير خطبه همام خواهد آمد، انشاء اللّه.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 324
همام 224
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 12 صفحهى 348
جانب ديگر گرفت آن شخص زخمبى محابا بى مواسائى و رحمبانگ زد او كاين چه اندامست از اوگفت او گوش است اين اى نيكخوگفت تا گوشش نباشد اى همام گوش را بگذار و كوته كن كلامجانب ديگر خلش آغاز كرديار قزوينى فغان را ساز كردكاين سيم جانب چه اندامست نيزگفت اينست اشكم شير اى عزيزگفت گو اشكم نباشد شير راخود چه اشكم باشد اين ادبير رادرد افزون گشت كم زن زخمهااشكم چه شير را بهر خداخيره شد دلاك و بس حيران بماندتا به دير انگشت بر دندان بماندبر زمين زد سوزن آن دم اوستادگفت در عالم كسى را اين فتادشير بىدم و سر و اشكم كه ديداين چنين شيرى خدا كى آفريد
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 13 صفحهى 62
5- رسيدن به مقام يقين و پرداختن به اعمال صالحه. عمل مستند به يقين كار آزادانه روح است، در صورتى كه عمل بر مبناى گمان و در تاريكى شكّ همواره به انگيزگى عوامل بىپايهايست، به بىپايگى گرمى حاصل از يك دانه كشمش و سردى حاصل از يك دانه غوره. و چنانكه در تفسير خطبه همام خواهيم ديد [انشاء اللّه] روح آدمى در هيچ حالتى مانند يقين نمىتواند واقعيّت را دريابد و ارزش حقيقى آنرا بچشد. نورانيّت يقين است كه مىتواند همه ظلمات اوهام و اباطيل متلاشى كننده مغز و واقعيّات را بزدايد. اعمال صالحه صورتى دارند و معنائى، بدون يقين هيچ عمل صالحى داراى معنى و محتوى نخواهد بود.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 12
اين بود محصول اجمالى سخنان امير المؤمنين (ع) در توصيف سالكان راه حق و حقيقت در اين خطبه. اگر چه همه سخنان امير المؤمنين (ع) بيان واقعيات محض در باره «انسان آن چنانكه هست» و «انسان آن چنانكه بايد» ميباشد، لذا همه آن صاحبنظران كه از وجدان بيدار برخوردارند، گفتهاند: «كتاب نهج البلاغه پائينتر از كتاب الهى و بالاتر از كتاب بشرى است» با اين حال در نهج البلاغه در چند مورد بيان حقيقت در قلمرو عرفان و كمال روحانى به آن حدّ نهائى مىرسد كه فوق آن قابل تصوّر نيست. از آن جمله يكى همين خطبه شريفه است كه غايت حكمت وجودى و كمال عرفانى انسانى را بيان فرموده و دوم سخنانى است كه در توصيف متّقين به همام فرموده است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 206
و همچنين در توصيف انسانهاى متّقى به همام مىفرمايد:
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 323
همام 206- 13
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 16 صفحهى 27
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماهست و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 19 صفحهى 256
- منظور امير المؤمنين عليه السّلام از عالم ربّانىّ هر انسانى است كه معرفتى را كه در باره طبيعت و انسان و مجموع جهان هستى و الهيّات اندوخته است، در راه «حيات معقول» خود و ديگران بكار ببندد. اين توصيف در چند مورد از خطبه همّام چنين آمده است: «آن انسانهاى با تقوى گوشهاى خود را به علومى فرا مىدهند كه براى آنان سودى داشته باشد.»
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 22 صفحهى 311
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 23 صفحهى 217
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است، فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و أممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 23 صفحهى 239
[خطبه همام ] (و اگر نبود اجلى براى آنان از طرف خدا مقرر شده است، ارواح آنان [حتى] بمقدار يك چشم بهم زدن در بدنهايشان قرار نمىيافت براى اشتياق به ثواب و ترس از عذاب) آنچه كه مشاهدات عمومى نشان مىدهد، همان است كه در محتواى كلام مبارك امير المؤمنين عليه السلام مىبينيم و آن عبارتست از اصل «صيانت ذات» يعنى جوشش علاقه و اراده بقاء از ذات زندگى. و اقسام پنجگانهاى كه مورد بررسى قرار داديم، هيچ منافاتى با اصل مزبور كه مربوط به جريان طبيعى زندگى است ندارد. امير المؤمنين عليه السلام در بيان اصل «صيانت ذات» كه موجب محبوبيت مطلق حيات است، اين جمله را مىفرمايد: فأنّه لا يجد في الموت راحة (انسان زنده در مرگ راحتى نمىيابد) امير المؤمنين عليه السلام در اين جملات يكى از اساسىترين علل عدم احساس راحت در مرگ را كه شيرينى زندگى است، تذكر داده است. البته در خطبهها و ساير سخنان مبارك آن حضرت علل ديگر براى ترس و وحشت از مرگ بيان شده است كه تقريبا در رسالهاى از ابن سينا مقدارى از آنها مطرح شده است و اين رساله را بجهت مفيد و مختصر بودن آن، در اينجا ترجمه مىكنيم:
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 79
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است، آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 127
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 246
قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 25 صفحهى 92
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 25 صفحهى 215
اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مىشود: 1- مرد، 2- زن. مادامى كه اين دو صنف خودخواهى خود را تعديل نكردهاند، هر يك از آنان براى اجابت به طغيانها و سركشىهاى بيمارى مزبور، به طورى خاص گردن مىنهد. صنف مرد به وسيله تحصيل قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى، ثروت اندوزى و سلطهگرى و امثال اينها. صنف زن به وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بىاعتنايى به اصول و قوانين مقررّه، مخصوصا در آن هنگام كه زن به مقدارى ناتوانىهاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع فعاليتهاى فيزيكى و مغزى و روانى خود متوجه مىشود، بجاى به فعليت رساندن امتيازات خاص خود، بناى اخلالگرى مىگذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجود دارد، با اين تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعفهاى خود برمىآيد. براى تكميل اين مبحث به مجلد يازدهم از ص 241 تا ص 302 همين دوره مراجعه فرماييد. سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبههاى گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام ) مورد توضيح قرار خواهد گرفت.
ترجمهوشرح(آملى) مقدمه صفحهى 12
به قرارى كه نوشتهاند زيد بن وهب جهنى اهل كوفه و متوفى 96 يا 98 هجرى نخستين كسى است كه به جمع آورى خطبههاى حضرت همت گماشت (ذريعه ج 14 ص 111). ابن عبد ربه متوفى 327. ه در عقد الفريد (مرحوم شهرستانى به نقل از شيخ ابراهيم قطيفى نوشته است كه در عقد الفريد خطبه شقشقيه بوده است و بعدها از آن برداشتهاند رك. ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه ص 73) و ابو على جبائى متوفى 303. ه و شيخ صدوق متوفى 381. ه در التوحيد و كتابهاى ديگرش و شيخ مفيد متوفى 413. ه در ارشاد و كلينى عالم بزرگ شيعه متوفى 328. ه در روضه كافى و وزير آبى ابو اسعيد منصور در نزهة الاديب و نثر الدرر قسمتى از خطبههاى امام همام را نقل كردهاند (ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه از صفحه 72 تا 92 و 94 تا 99).
ترجمهوشرح(آملى) مقدمه صفحهى 16
بيهقى در آغاز اين كتاب مىگويد نهج البلاغه را نزد امام حسين بن يعقوب بن احمد انصارى خواندم و اسم عدهاى از ثقات مثل ابى الحسن نيشابورى مقيم نيشابور را مىبرد و متذكر مىشود روايت صحيح از محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى نقل شده (متوفى 336 كه شرح حالش در تاريخ بغداد آمده است (ذريعه ج 14 ص 139) و در ضمن مىگويد ابو لقسم (ابو القاسم) على بن الحسن الحونقى النيسابورى (ورق 3) از من خواست نهج البلاغه را شرح كنم ولى فرصت نشد و آن مرد بزرگ در گذشت پس از مرگ او به تشويق يكى از بزرگان به انجام اين كار توفيق يافتم. در باره دشوارى كار ترجمه و شرح نهج البلاغه مىگويد فضلاى سابق نتوانستند نهج البلاغه را شرح كنند چون بر همه علوم واقف نبودند (ايضا ورق 3) و حتى بعضى عقيده داشتند كه اين كتاب را نمىتوان شرح كرد يا شرح آن از يك نفر ساخته نيست (ورق 4) ولى من دامن همت به كمر زدم و خدمت كردم.
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 613
184- از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مىگفتند
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 613
و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا امير المؤمنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آنان را ببينم امام عليه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تأخير جواب ديد) پس از آن بطور اجمال فرمود: (1) اى همّام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم س 16 ى 128 مىفرمايد:) إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكو كرداران است (بر تو لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همّام باين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهىّ بجا آورد و بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود: (2) خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بىنياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى باو نمىرساند (بلكه غرض از امر بطاعت و نهى از معصيت سود بردن بندگان است) پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبهاى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد، (3) و پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند (از ديگران برترند، زيرا) گفتارشان از روى راستى است (بر وفق رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند) و پوشاكشان ميانه روى (افراط و تفريط در زندگانيشان نيست) و رفتارشان (بين مردم) به فروتنى است (زيرا خداوند در قرآن كريم س 17 ى 37 مىفرمايد: وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا يعنى از روى تكبّر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نمىتوانى «به پاهايت» زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى «هر چند گردن كشى» به كوهها نمىرسى) (4) از آنچه كه خداوند بر ايشان روا نداشته چشم پوشيدهاند (حرامى مرتكب نمىشوند) و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشتهاند (از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مىنمايند، چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 72 مىفرمايد: وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ، وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً يعنى بندگان برگزيده حقّ كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهايى كه سخنان باطل نادرست گفته و يا كارهاى زشت بجا مىآورند حاضر نمىشوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند) در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى (به قضاى الهىّ تن داده بآنچه كه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است) و اگر نبود اجل و مدّتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمىگرفت، (5) خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غير او (هر چه هست) در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان ببهشت مانند يقين و باور كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن به خوشى بسر مىبرند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند، (6) دلهاشان اندوهناك است، و (همه از) آزارهاشان ايمن (باشند، زيرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها بآن بىميل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت) لاغر، و خواستنىهاشان (در دنيا) اندك است (بيشتر از آنچه كه بناچارى بآن نياز دارند نمىطلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاكيزگى است (پيرو شهوات نيستند) (7) چند روز كوتاه (دنيا) را به شكيبايى بسر رسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بىپايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پر فائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنيا بآنان رو آورد (كالا و آرايش خود را بآنها جلوه داد) ايشان از آن رو گردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند.
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 620
و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد، نفسش از دست او برنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مىنمايد) و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار بمردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش رساند، (20) دورى او از اشخاص بجهت بىرغبتى و دورى نمودن است (از دنيا پرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخويى و مهربانى است (با خدا پرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دو رو است) نمىباشد. ناقل اين خطبه گفت: (چون سخن به اينجا رسيد) همّام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: (21) آگاه باشيد سوگند بخدا كه از (چنين پيشآمد بر) او مىترسيدم، پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين (تأثير) ميكند، يكى از حاضرين (عبد اللّه ابن كوّاء كه از خوارج بود) گفت: يا امير المؤمنين تو چه حال دارى (چرا اين اندرزها در تو تأثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى) امام عليه السّلام فرمود: (22) واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمىگذرد (دير و زود نمىگردد) و سببى است كه از آن تجاوز نمىكند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست (بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است).
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 467
(الخطبة 82، 149) يروى ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همّام و كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم... فلما وصف له المتقين، صعق همام صعقة مات منها. فقال أمير المؤمنين (ع): أ هكذا تصنع المواعظ بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين (أي فما بالك لا تموت مع انطوائك على هذه المواعظ البالغة) فقال (ع): ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 678
(الخطبة 190، 3، 366) و مجاهدة الصّيام في الأيّام المفروضات، تسكينا لأطرافهم، و تخشيعا لأبصارهم، و تذليلا لنفوسهم، و تخفيضا لقلوبهم. (الخطبة 190، 3، 366) من تضاغن القلوب، و تشاحن الصّدور، و تدابر النّفوس. (الخطبة 190، 3، 369) و قال (ع) لهمام في صفة المتقين: نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. (الخطبة 191، 377) و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. (الخطبة 191، 377) أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. (الخطبة 191، 377) نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. (الخطبة 191، 379) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). (الخطبة 191، 380) الحمد للّه الّذي أظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه، ما حيّر مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان كنه صفته. (الخطبة 193، 382) و قال (ع) عن احتضار النبي (ص): و لقد سالت نفسه في كفّي، فأمررتها على وجهي.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 862
من الإقبال عليها و المعرفة بها و التّفرّغ لها. فهي عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها، و حاجته الّتي يسأل عنها. فهو مغترب إذا اغترب الإسلام، و ضرب بعسيب (أي أصل) ذنبه، و الصق الأرض بجرانه (الجران: عنق البعير يضعه على الارض، و هو كناية عن الضعف). بقيّة من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه. (الخطبة 180، 327) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً. قد أمن العذاب، و انقطع العتاب، و زحزحوا عن النّار، و اطمأنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار. الّذين كانت أعمالهم في الدّنيا زاكية، و أعينهم باكية، و كان ليلهم في دنياهم نهارا، تخشّعا و استغفارا، و كان نهارهم ليلا، توحشا و انقطاعا. فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا، و الجزاء ثوابا، (و كانوا أحقّ بها و أهلها)، في ملك دائم، و نعيم قائم. (الخطبة 188، 352)... و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم. سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار. عمّار اللّيل و منار النّهار. متمسّكون بحبل القرآن. يحيون سنن اللّه و سنن رسوله. لا يستكبرون و لا يعلون، و لا يغلّون و لا يفسدون. قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل. (الخطبة 190، 4، 375) روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام بن شريح كان رجلا عابدا.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 863
فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و أحسن، ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 863
فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه. فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلى على النبي (ص)- ثم قال (ع): أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم. فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 865
قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (الخطبة 191، 376) و قال (ع) في صفة السالك الطريق الى اللّه سبحانه: قد أحيا عقله، و أمات نفسه. حتّى دقّ جليله، و لطف غليظه. و برق له لامع كثير البرق، فأبان له الطّريق، و سلك به السّبيل. و تدافعته الأبواب إلى باب السّلامة، و دار الإقامة. و ثبتت رجلاه بطمأنينة بدنه في قرار الأمن و الرّاحة. بما استعمل قلبه، و أرضى ربّه. (الخطبة 218، 415) و قال (ع) عند تلاوته يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ، لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ: إنّ اللّه سبحانه و تعالى جعل الذّكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة. و ما برح للّه- عزّت آلاؤه- في البرهة بعد البرهة، و في ازمان الفترات، عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همّام بن عباد كان رجلا عابدا. فقال يوما: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
فلم يقنع همّام بهذا القول حتى عزم عليه.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 201
يَا هَمَّامُ ، الْمُؤْمِنُ هُوَ الْكَيِّسُ الْفَطِنُ، بِشْرُهُ في وَجْهِهِ، وَ حُزْنُهُ في قَلْبِهِ، وَ قُوَّتُهُ في دينِهِ، أَوْسَعُ شَيْءٍ صَدْراً، وَ أَذَّلُ شَيْءٍ نَفْساً، وَ أَرْفَعُ [شَيْءٍ] قَدْراً.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 204
فصعق همّام رحمه اللّه صعقة كانت نفسه فيها.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 604
قال غالب: هو ابني همّام ، رويته الشعر، يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك أن يكون شاعراً مجيداً. و إن شئت أنشدك.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 141
و از جمله كلام عالى مقام امام همام است عليه الصّلوة و السّلام كه فرموده: (في ذمّ البصرة و اهلها) در مذمّت بصره و اهل آن.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 268
(و ابتداء هذا الكلام مروىّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اوّل اين كلام منقول است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم (و قد قفّاه عليه السّلام) و به تحقيق كه در عقب اين كلام در آورده است آن امام همام عليه السّلام.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 309
اين كلام رفعت نظام در بيان آداب و رسوم حرب است كه آن امام همام عليه السّلام. (يقول لاصحابه) گفته است آن را به اصحاب خود.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 329
و از كلام آن امام همام است- عليه السّلام- كه فرموده: (في بيعة عثمان) در باب بيعت نمودن اصحاب به عثمان بد سرانجام. (لقد علمتم) هر آينه دانستهايد شما.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 447
و از جمله كلام بلاغت نظام آن امام همام عليه الصلوة و السلام اين است كه فرموده: (لمّا اريد) در وقتى كه درخواسته شد از او (على البيعة) بر بيعت نمودن به او (بعد قتل عثمان) بعد از كشته شدن عثمان (دعوني) بگذاريد مرا در اين كار غرض از اين گفتار ازدياد رغبت مردمان است در انقياد و دل نهادن ايشان بر فرموده او، از امر جهاد و غير آن. يا آنكه مراد اين باشد كه چون اوّل بر ناحق ايستاديد و كار دين به اينجا رسانيديد، الحال نيز بر دستور سابق عمل خواهيد نمود و نقض بيعت خواهيد كرد. و اگر چنانچه آن حضرت مىدانست كه نقض بيعت نمىكنند، اين سخن نمىفرمود و از حقّ خود ابا نمىنمود و از اينجاست كه مىفرمايد كه: (فانّا مستقبلون امرا) پس به درستى كه ما پيش آيندهايم به كارى (له وجوه و الوان) كه مر او را است وجهها و رنگهاى متنوّع (لا تقوم له القلوب) كه نمىايستند و صبر نمىكنند مر آن كار را، دلها (و لا تثبت عليه العقول) و ثابت نمىشود بر آن عقلها، بلكه ابا مىكند از قبول آن به جهت تأويلات فاسده و شبهات باطله. چون تهمت بستن معاويه و اهل بصره آن حضرت را به خون عثمان و مانند سخنان خارجيان و غير آن (و انّ الآفاق) و به درستى كه اطراف عالم را (قد اغامت) ابر ستم گرفته است و غبار ظلم و انحراف بر دلهاى جاهلان نشسته. (و المحجّة قد تنكّرت) و راه روشن شريعت گرديده است به نكارت و جهالت (و اعلموا) و بدانيد اى مردمان (انّي ان اجبتكم) كه اگر من اجابت كنم شما را در بيعت كردن شما (ركبت بكم ما اعلم) سوار شوم بر شما آنچه دانم در كار شريعت، يعنى مرتكب شريعت غرّا شوم و بر آن نهج كه علم دارم، به آن عمل كنم (و لم اصغ الى قول القائل) و گوش نمىكنم به سوى گفتار گوينده (و عتب العاتب) و سرزنش سرزنش كننده (و ان تركتموني) و اگر بگذاريد مرا و در اين امر معذور داريد (فانا كاحدكم) پس من باشم همچو يكى از شما (و لعلّي اسمعكم) و شايد كه من شنواتر باشم از شما (و اطوعكم) و فرمان بردارتر شما (لمن ولّيتموه) مر كسى را كه والى سازيد شما او را (امركم) در كار خود. اگر آن والى، عاصى نباشد به اوامر و نواهى و عامل باشد به شريعت حضرت رسالت پناهى (و انا لكم وزيرا) و من از براى شما در حالتى كه وزير باشم و معين و ظهير (خير لكم منّي اميرا) بهتر است شما را از من در حالتى كه امير باشم زيرا كه در حالت امارت محمّل شمايم بر مكروهات طبايع از مصابرت در حروب و وقايع و تسويه عطايا در ميان شما و منع شما از مخالفت شرايع و در حالت وزارت و معاونت واجب نيست بر من، مگر نصيحت و موعظه نه الزام عمل و نه دفع خلل، و امر معروف و نهى منكر واجب است به قدر آنچه مقدور باشد.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 19
(روى انّ صاحبا له يقال له همّام ) مروى است كه مصاحبى بود مر آن حضرت را كه او را همّام بن شريح گفتندى (كان رجلا عابدا) مردى بود عابد و زاهد (فقال له يا امير المؤمنين) پس گفت با آن حضرت كه اى امير مؤمنان (صف لى المتّقين) وصف كن براى من متّقيان و پرهيزكاران را (حتّى كانّى انظر اليهم) تا غايتى كه گوييا من نظر مىكنم به ايشان (فتثاقل عن جوابه) پس تكاسل فرمود از جواب و تكاهل نمود از آن (ثمّ قال عليه السّلام يا همّام ) بعد از آن فرمود كه اى همّام (اتّق اللّه) بپرهيز از خداى تعالى (و احسن) و نيكويى كن با انام (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا) پس به درستى كه خداى تعالى با جماعتى است كه پرهيزكارى مىكنند (و الّذين هم محسنون) و با آن كسانى كه نيكوكارانند (فلم يقنع همّام ) پس قانع نشد همّام (بذلك القول) به اين گفتار (حتّى عزم عليه) تا آنكه سوگند داد بر آن خلاصه ابرار (قال فحمد اللّه) گفت راوى، پس آن حضرت ستايش فرمود خدا را (و اثنى عليه) و ثنا گفت بر عظمت او سبحانه (و صلّى على النّبىّ صلّى اللّه عليه و اله) و سلام و درود فرستاد بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (ثمّ قال) پس زبان مبارك به جواب او گشاده فرمود: (امّا بعد) امّا پس از حمد الهى و حضرت رسالت پناهى (فانّ اللّه سبحانه و تعالى) پس به درستى كه حق سبحانه و تعالى (خلق الخلق) آفريد خلقان را (حين خلقهم) هنگامى كه آفريد ايشان را (غنيّا عن طاعتهم) بى نياز از طاعت ايشان (امنا من معصيتهم) ايمن از عصيان (لانّه لا يضرّه) زيرا كه ضرر نمىرساند او را (معصيّة من عصاه) نافرمانى كسى كه راه عصيان سپرد به او (و لا تنفعه) و سود نمىدهد او را (طاعة من اطاعه) فرمان بردارى كسى كه فرمان برد او را. بلكه ضرر معصيت عايد است به نفس عاصيان و منفعت طاعت راجع است به نفس مطيعان.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 29
(و يصل من قطعه) و بپيوندد به كسى كه ببرد از او (بعيدا فحشه) دور باشد فحش او. يعنى چيزى كه سزاوار نباشد نگويد (ليّنا قوله) نرم باشد گفتار او (غائبا منكره) نا پيدا است كار ناشايسته او (حاضرا معروفه) نمايان مىباشد كار پسنديده او (مقبلا خيره) رو آورنده است فعل نيكوى او (مدبرا شرّه) پشت كرده عمل بد او (فى الزّلازل وقور) در فتنههاى كبار، با وقار است و تمكين (و فى المكاره صبور) و در سختىهاى نقمت بسيار صابر (و فى الرّخاء شكور) و در فراخى نعمت بسيار شاكر (لا يحيف) حيف نكند و نقصان ننمايد (على من يبغض) بر كسى كه دشمن دارد او را (و لا يأثم) و گناه نمىكند (فيمن يحبّ) در باره كسى كه دوست دارد او را (يعترف بالحقّ) اعتراف مىكند به حق (قبل ان يشهد عليه) پيش از آنكه گواهى داده شود بر آن (لا يضيّع) ضايع نمىسازد (ما استحفظ) چيزى را كه طلب حفظ كرده شده باشد از او (و لا ينسى) و فراموش نمىكند (ما ذكّر) چيزى را كه به ياد داده شده باشد (و لا ينابز بالالقاب) و نمىخواند مردم را به لقبهاى بد بنابر كلام آسمانى كه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (و لا يضارّ بالجارّ) و گزند نمىرساند به همسايه به هيچ باب (و لا يشمت بالمصائب) و شادى نمىكند به مصيبتهاى ديگران (و لا يدخل فى الباطل) و داخل نمىشود در باطل و امر ناحق (و لا يخرج من الحقّ) و بيرون نمىرود از حق (ان صمت) اگر خاموش شود (لم يغمّه صمته) غمگين نسازد او را خاموشى (و ان ضحك) و اگر به خنده پردازد (لم يعل صوته) بلند نسازد آواز خود را، چه هميشه با ياد مرگ باشد (و ان بغى عليه) و اگر ستم كرده شود بر او (صبر) شكيبايى نمايد (حتّى يكون اللّه) تا باشد خدا (هو الّذى ينتقم له) كه انتقام كشد از براى او (نفسه منه فى عناء) نفس امّاره او در رنج كشيدن باشد (و النّاس منه فى راحة) و مردم از او در آسايش (اتعب نفسه) برنجاند نفس خود را در طاعت (لاخرته) براى آخرت خود (و اراح النّاس) و آسايش دهد مردم را (من نفسه) از نفس خود براى رضاى حضرت عزّت (بعده عمّن تباعد عنه) دور شدن او از كسى كه دور باشد از او (زهد و نزاهة) زهد و پاكدامنى است (و دنوّه) و نزديكى او (ممّن دنى منه) به كسى است كه نزديك باشد از جانب او (لين و رحمة) نرمى و مهربانى مىباشد (ليس تباعده) نيست دور شدن او (بكبر و عظمة) به سبب گردنكشى و بزرگى (و لا دنوّه) و نيست نزديكى او (بمكر و خديعة) به واسطه مكر كردن و فريفتن (قال) راوى گويد كه چون آن حضرت صلوات اللّه عليه، سخن به اينجا رسانيد (فصعق همّام ) پس بيهوش شد همّام (صعقة) بيهوش شدنى (كانت نفسه فيها) كه بود جان او در آن صعقه از بدن روان از كمال حقانيت و مهابت اين سخنان. يعنى از شوق جان داد و روى به سفر آخرت نهاد (فقال امير المؤمنين عليه السّلام) فرمود امير المؤمنين عليه السّلام (اما و اللّه) بدانكه به حقّ خدا (لقد كنت اخاف عليه) هر آينه بودم من كه مىترسيدم از اين حالت بر همّام (ثمّ قال) بعد از آن فرمود (هكذا تضع المواعظ البالغة) همچنين مىكند موعظههايى كه به سرحدّ كمال رسيده باشند (باهلها) به جماعتى كه از اهل آن باشند (فقال له قائل) پس گفت مر آن حضرت را گويندهاى- كه آن عبد اللّه بن كوا بود- كه بى ادبانه گفت به آن حضرت كه: (فما بالك يا امير المؤمنين) پس چيست حال تو اى امير مؤمنان كه اثر نكرد در تو آنچه اثر كرد در وى (فقال عليه السّلام) پس فرمود آن حضرت كه (و يحك) واى بر تو اى بى دين دور از يقين (انّ لكلّ اجل وقتا) به درستى كه هر اجلى را وقتى است (لا يعدوه) كه در نمىگذرد از آن اجل (و سببا لا يتجاوزه) و سببى است كه از آن تجاوز ندارد (فمهلا) پس آهسته باش (لا تعد بمثلها) باز مگرد به مانند اين كلمات (فانّما نفث الشّيطان على لسانك) پس جز اين نيست كه شيطان دميد بر زبان تو اين نوع سخنان را
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 60
و از جمله كلام نصيحت فرجام آن امام همام است عليه السّلام: (كان يوصى به اصحابه) كه وصيّت مىكند به آن صحابههاى خود را به اين وجه كه: (تعاهدوا امر الصّلوة) تعهّد كنيد كار نماز را كه مناجات است با حضرت قاضى الحاجات (و حافظوا عليها) و محافظت نماييد بر آن با شرايط و اركانش در جميع اوقات (و استكثروا منها) و بسيار خواهيد از نماز به كثرت و مداومت (و تقرّبوا بها) و نزديكى جوييد از آن به سوى قرب حضرت عزّت (كانت على المؤمنين) هست بر جميع مؤمنان (كتابا موقوتا) فريضه كرده شده، كه تعيين نموده شده است وقت آن (الا تسمعون) آيا نشنيدهايد و گوش فرا نداشتهايد (الى جواب اهل النّار) به جواب اهل دوزخ (حين سئلوا) وقتى كه پرسيده شوند ايشان (ما سلككم فى سقر) چه چيز در آورد شما را در دوزخ (قالوا لم نك من المصلّين) گويند نبوديم ما از نماز گذارندگان (و انّها) و به تحقيق كه نماز (لتحتّ الذّنوب) هر آينه مىريزاند گناهان را (حتّ الورق) همچه ريختن برگ از درختان (و تطلقها) و رها مىكند گناهان را (اطلاق الرّبق) چون رها كردن بندهاى ريسمان از گردن حيوان (و شبهها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و تشبيه نموده نماز را حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (بالجمة) به آب جمع كرده شده در گودى (و تكون) كه واقع باشد (على باب الرّجل) بر در سراى مرد (فهو يغتسل منها) پس آن مرد غسل كند از آن (فى اليوم و اللّيلة) در روز و شب (خمس مرّات) پنج نوبت (فما عسى ان يبقى عليه) پس نزديك نيست كه باقى ماند بر او (من الدّرن) از چرك اثرى و تارك نماز را حضرت رسالت تسميه فرموده به كافر، آوردهاند كه از ابى عبد اللّه جعفر الصّادق عليه السّلام پرسيدند كه سبب چيست كه زانى مسمّى نشده به كافر و تارك نماز را تسميه فرمودهاند به آن فرمود كه زنا و شبه آن به سبب غلبه شهوت است كه زانى بدان امر شنيع ارتكاب مىنمايد، امّا تارك نماز ترك نمىكند نماز را مگر به جهت استخفاف. (و قد عرف حقّها) و به تحقيق كه شناختهاند حق نماز را (رجال من المؤمنين) مردانى از مؤمنان (الّذين لا تشغلهم عنها) آنهايى كه مشغول نمىگرداند و باز نمىدارد از نماز ايشان را (زينة متاع) آرايش متاع اين جهان (و لا قرّة عين) و نه روشنى چشم (من ولد) از فرزند (و لا مال) و نه مالى از مالها (يقول اللّه سبحانه) مىفرمايد حق سبحانه و تعالى در مدح ايشان كه (رجال لا تلهيهم تجارة) مردانى كه مشغول نگرداند ايشان را سوداگرى (و لا بيع) و نه خريد و فروختنى (عن ذكر اللّه) از يارى كردن خداى تعالى (و اقام الصّلوة) و از پاى داشتن نماز وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ و دادن زكات (و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و بود حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (نصبا بالصّلوة) رنج كشيده به نماز (بعد التّبشير له بالجنّة) بعد از بشارت دادن او را به بهشت عنبر سرشت (لقول اللّه سبحانه) به گفتار حضرت پروردگار كه: (و أمر اهلك بالصّلوة) و امر كن اهل خود را به نماز و طاعات (وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها و صبر نماى بر مشقّت آن (فكان يأمر بها اهله) و بود آن حضرت كه امر مىكرد به نماز اهل خود را (و يصبر عليها نفسه) و صبر مىفرمود بر آن نفس خود را (ثمّ انّ الزّكوة) پس بدانيد به تحقيق كه زكات (جعلت مع الصّلوة) گردانيده شده است با نماز (قربانا) چيزى كه تقرّب جويند به آن به خالق جهان (لاهل الاسلام) از براى مسلمانان (فمن اعطاها) پس كسى كه بدهد زكات را به مستحقّان (طيّب النّفس بها) به خوشى نفس خود به آن (فانّها تجعل له) پس به درستى كه آن زكات گردانيده براى او (كفّارة) پوشاننده گناهان (و من النّار حجابا) و از آتش دوزخ پرده ميان او و آتش و در بعضى روايت «حجازا» واقع شده، يعنى منع كننده صاحب خود را از نيران (و وقاية) و نگهدارنده از آتش سوزان
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 139
و از كلام موعظه نظام آن امام همام است عليه السّلام: (قاله عند تلاوته) كه فرمود آن را نزد تلاوت نمودن او آيه كريمه (يا ايّهَا الِانْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبَّكَ الْكَريمِ) يعنى اى فرزند آدم چه چيز فريفت تو را به پروردگار تو كه موصوف است به صفت كرم (ادحض مسؤول حجّة) انسان باطلترين سؤال كرده شدهاى است از روى برهان (و اقطع مغترّ معذرة) و بريدهترين فريفته شدهاى است از روى عذر آوردن در زمان اخذ به عصيان (لقد ابرح جهالة بنفسه) هر آينه سختى نهاد به نادانى بر نفس خود و مبالغه كرد در تحصيل جهالت و او را در عجب انداخت و رخش همّت را در ميدان شهوت دنيا تاخت تا او را در آخرت هلاك ساخت. (يا ايّها الانسان) اى آدمى (ما جرّاك على ذنبك) چه چيز دلير ساخت تو را بر گناه خودت (و ما غرّك بربّك) و چه چيز دور و مغرور ساخت تو را به پروردگار خودت (و ما انسك بهلكة نفسك) و چه چيز انس داد تو را به هلاك كردن نفس خودت (اما من دائك بلول) آيا نيست از درد جهالت تو تندرستى (ام ليس من نومتك يقظة) يا نيست از خواب غفلت تو بيدارى (اما ترحم من نفسك) آيا رحم نمىكنى بر نفس خود (ما ترحم من غيرها) آنچه رحم مىكنى بر غير خود، با وجود آن كه جان تو اولى است به آن ترحّم (فلربّما ترى الضّاحى) پس بسيار مىبينى بيرون آمده (لحرّ الشّمس) براى گرمى آفتاب (فتظلّه) پس به سايه مىبرى او را به جهت مهربانى و عدم مشقّت (او ترى المبتلى بالم) يا مىبينى گرفتارى را به دردى (يمضّ جسده) كه مىسوزد بدن او را (فتبكى رحمة له) پس گريه مىكنى به جهت مرحمت بر آن گرفتار (فما صبّرك) پس چه بسا صابر ساخت تو را (على دائك) بر درد و الم تو (و جلّدك) و قوى كرد تو را (على مصائبك) بر مصيبتهاى دمادم تو (و عزّاك) و شكيبايى فرمود تو را (عن البكاء) بر گريه كردن و زارى نمودن (على نفسك) بر نفس خودت كه گرفتار است به محنت و خوارى (و هى اعزّ الانفس عليك) و حال آنكه آن نفس عزيزترين نفسها است بر تو (و كيف لا يوقظك) و چگونه بيدار نمىسازد تو را (خوف بيات نقمة) ترس شبيخون خشم آوردن خدا (و قد تورّطت بمعاصيه) و حال آنكه افتاده در معصيتها (مدارج سطواته) در راههاى گرفتاريها و قهر او جلّ و علا (فتداو من داء الفترة) پس دوا كن از درد سستى (فى قلبك) كه در دل دردمند تو است (بعزيمة) به جدّ و جهد كردن در طاعت (من كرى الغفلة) و از خواب غفلت (فى ناظرك) در بينايى خودت (بيقظة) به بيدارى در عبادت (و كن للّه مطيعا) و باش براى خدا فرمان برنده (و بذكره انسا) و به ياد او آرام گيرنده (و تمثّل) و تصوير كن و تمثيل نماى (فى حال تولّيك عنه) در حالت روى گردانيدن تو از خداى (اقباله عليك) روى آوردن او را بر تو (يدعوك الى عفوه) كه مىخواند تو را به عفو و غفران خود (و يتغمّدك) و قصد كرده به پوشش گناه تو (بفضله) به احسان و انعام خود (و انت متولّ عنه) و حال آن كه روى گردانيدهاى آن را (و الى غيره) و متوجّهى به غير او (فتعالى) پس بلند است او سبحانه، و برتر خداى قوى (من قوىّ) از هر ذى قوّتى. و با وجود اين حال (ما احلمه) چه حليم و بردبار است آن ذات شريف (و تواضعت) و پستى، تو (من ضعيف) از هر ضعيف و سست. و با وجود اين صفت (ما اجراك على معصيته) چه دليرى تو بر معصيت كردن به او (و انت فى كنف ستره) و حال آن كه تو در پناه پوشش او (مقيم) اقامت كنندهاى (و فى سعة فضله) و در فراخى احسان او (متقلّب) گردنده و روندهاى (فلم يمنعك فضله) پس با وجود كثرت معصيت تو، باز نداشت از تو انعام و احسان خود را (و لم يهتك عنك) و ندريد از تو (ستره) پرده غفران خود را
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 156
اين كلام را ايراد نموده: (فى وصف بيعته بالخلافة) در وصف بيعت كردن مردمان با او به خلافت (و قد تقدّم مثله) و گذشت مثل اين كلام (بالفاظ مختلفة) به لفظهاى مختلف و گوناگون از آن امام همام عليه التحيّه و الاكرام. و چون اصحاب آن قدوه احباب در حال بيعت نمودن به او الحاح بسيار مىنمودند و در آن باب مبالغه از حد مىگذرانيدند، از اين جهت آن حضرت اخبار مىفرمايد به ايشان به طريق تخاطب كه اى مردمان، به جهت بيعت (بسطتم يدى) گسترانيديد دست مرا (فكففتها) پس باز داشتم دست خود را (و مددتموها) و كشيديد آنرا (فقبضتها) پس فرا گرفتم و نكشيدم آنرا (ثمّ تداككتم علىّ) پس كوفتيد يكديگر را و انبوهى كرديد بر من (تداكّ الابل الهيم) همچو انبوهى كردن شتران تشنه (على حياضها) بر حوضهاى خود (يوم ورودها) در روز فرود آمدن ايشان به آب (حتّى انقطعت النّعل) تا آنكه بريده شد بند نعلين (و سقط الرّداء) و افتاد ردا از دوشها (و وطىء الضّعيف) و لگد كوب شد ضعيف ناتوان (و بلغ من سرور النّاس) و رسيد از شادى مردمان (ببيعتهم اياى) بيعت كردن مسلمانان به من (ان ابتهج به الصّغير) آنكه خوشحال شدند به آن بيعت، جوانان (و هدج اليه الكبير) و برفتند لرزان به سوى آن بيعت پيران (و تحامل نحوها العليل) و به تكليف و مشقّت رفتند به جانب آن بيعت، بيماران (و حسرت اليها الكعاب) و كشف كردند رخسار را به سوى بيعت، دختران نارپستان
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 587
(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مىشود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكهاى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 627
(و قد سمع رجلا من الحروريّة) و به درستى كه آن حضرت صلوات اللّه عليه شنيد مردى از حروريّه و آن قروة بن ادنه بود و حروريّه جماعتيند از خارجيان كه منسوبند به حرور و آن قريهاى است از نهروان كه در اوّل حال آنجا جمع شدند براى محاربه نمودن با آن حضرت (يتهجّد) كه بيدارى مىكشيد در عبادت و نماز شب مىگزارد (و يقرء) و قرآن مىكرد گويند اين آيه را مىخواند: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً» به آواز حزين و مىگريست. كميل بن زياد در خدمت آن حضرت ايستاده بود از خواندن او آهى كشيد. حضرت فرمود كه سبب آه چيست گفت از صوت حزين اين قارى كاشكى من مويى بودم در بدن او تا هميشه اين كلام حزين را از او مىشنيدم. فرمود آه مكش و اين آرزو مكن. و بعد از مدّتى كه در جنگ خوارج به دست آن حضرت كشته شد كميل را طلبيده فرمود كه اين مقتول آن قارى است كه آن آرزو مىكردى، هنوز آن آرزو دارى گفت: استغفر اللّه من كل خطا يجرى على اللّسان. القصّه چون آن حضرت استماع قرائت نموده فرمود: (فقال) پس گفت: (نوم على يقين خير من صلوة فى شكّ) يعنى خواب شخصى كه بر يقين باشد بر امام در وجوب اطاعت او و اقتداء نمودن او در ساير احكام، بهتر است از نماز گزاردن در شك داشتن به شأن آن امام همام و اين مقّرر است
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 691
(و قال عليه السّلام: فى صفة الغوغاء) و فرمود آن امام همام عليه السّلام در صفت غوغاى عوام (هم الّذين اذا اجتمعوا غلبوا) ايشان آنانند كه چون گرد آيند غلبگى نمايند (و اذا تفرّقوا لم يعرفوا) و چون متفرق شوند شناخته نشوند (و قيل بل قال) و بعضى گفتهاند كه روايت نه آنچنان است كه مذكور شد. بلكه اين است كه آن حضرت فرمود: (هم الّذين اذا اجتمعوا ضرّوا) يعنى ايشان آن كسانيند كه چون اجتماع نمايند گزند رسانند (و اذا تفرّقوا نفعوا) و چون پراكنده شوند به منفعت گرايند (فقيل له) پس گفتند آن حضرت را (قد علمنا مضرّة اجتماعهم) به تحقيق كه مىدانيم مضرّت جمع شدن ايشان را (فما منفعة افتراقهم) پس چيست منفعت پراكندگى ايشان (فقال) پس در جواب فرمود كه (يرجع اصحاب المهن الى مهنتهم) بازگردند اصحاب خدمتها به خدمتهاى خود مراد صناعت است و حرفه ايشان (فينتفع النّاس بهم) پس فايده مىگيرند مردمان از ايشان (كرجوع البنّاء الى بناءه) همچو رجوع نمودن بنّا بر ساختن خود (و النّسّاج الى منسجه) و بازگشتن بافنده به موضوع بافتن خود (و الخبّاز الى مخبزه) و نان پزنده به جاى نان پختن خود و غير ذلك.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 231
روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللّه و أحسن: ف «ان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي- صلّى اللّه عليه و آله- ثم قال عليه السلام: و من خطبة له عليه السّلام يصف فيها المتّقين (روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ، و كان رجلا عابدا، فقال يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام) اى تباطىء (فى جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و احسن) و الاحسان فوق التّقوى، بان يعمل الانسان بالرّغائب و المندوبات (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) و لعلّ تثاقل الامام و اختصاره فى الجواب لما يعلم من انّ التفصيل موجب لهلاكه، كما يأتي فى آخر الخطبة (فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه) اى اصران يجيبه اجابة مفصلة، و اقسم الامام على ذلك (فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلّى على النّبى صلّى اللّه عليه و آله ثم قال) عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، (اما بعد) اى بعد الحمد و الصّلاة (فانّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم) اى لم يكن محتاجا لطاعتهم (آمنا من معصيتهم) فلم يكن يخاف من عصيانهم (لأنه لا تضرّه معصية من عصاه) و انّما تضرّ المعصية ذات العاصى (و لا تنفعه طاعة من اطاعه) و انّما تنفع الطّاعة نفس المطيع.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 242
(و ان بغى عليه) اى ظلم (صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذى ينتقم له) فانّ نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها اللَّه يأخذ بحق المظلوم من الظالم.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 243
(قال) الراوى (فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها) اى في تلك الصعقة اى الغشوة «نفسه» بان مات من شدة التاثّر بهذه الخطبة «فقال امير المؤمنين عليه السلام»: (اما و اللَّه لقد كنت اخافها) اى الصعقة، (عليه) اى على همام (ثم قال) عليه السلام: (أ هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها) الاستفهام للتعجّب عن صنع الموعظة، و انما يموت الانسان لشدة الفرح الموجبة لخلو فقال له قائل، فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك القلب عن الدم، او لشدة الحزن الموجبة لامتلاء القلب بالدم (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) اى لما ذا لا تموت انت مع اطّلاعك على هذه الموعظة.
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 20
در پايان اين مقدمه برخود فرض مىدانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سورههاى كوچك جزء سىام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مىآزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مىچشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مىكردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مىفرمود و گرنه دستور مىداد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مىفرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مىفرمود و سپس بنده را ارشاد مىكرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مىيافت، مىشنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبههاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانههاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مىداشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهرهمند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مىپرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مىفرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمىخواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 337
ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مىگويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابلهاش آمد و در پاسخ رجز او رجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مىبينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر- عراقم، نه از قبيله ربيعهام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مىفروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد.
جلوهتاريخ ج 2 صفحهى 170
نصر مىگويد: اشتر در آن روز حارث بن همام نخعى را كه از خاندان صهبان بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت: اى حارث اگر نه اين است كه مىدانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مىكنى رايت خود را از تو پس مىگرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمىكردم. حارث گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند: «اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مىشود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مىشود گرفتارى را برطرف مىكنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى...» اشتر گفت: اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت: امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمىكنند. سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است. وقتى نيزهها به شما برخورد در آن فرو رويد، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [از شما] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد.
جلوهتاريخ ج 2 صفحهى 197
اما معاويه بر سواران خود، عبيد الله بن عمر بن خطاب و بر پيادگان، مسلم بن- عقبه مرى و بر ميمنه، عبد الله بن عمرو بن عاص و بر ميسره، حبيب بن مسلمه فهرى را گماشت. رايت بزرگ را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و بر دمشقيان كه در قلب لشكر جا داشتند ضحاك بن قيس فهرى و بر مردم حمص كه در ميمنة بودند ذوالكلاع حميرى را گماشت، و بر مردم قنسرين كه آنان هم در ميمنه سپاه بودند زفر بن حارث كلابى و بر مردم اردن كه در ميسره بودند، سفيان بن عمرو- ابو الاعور سلمى- و بر مردم فلسطين كه آنان هم در ميسره بودند مسلمة بن مخلد و بر پيادگان مردم دمشق، بسر بن ابى ارطاة عامرى بن لوى بن غالب و بر پيادگان اهل- حمص، حوشب ذو ظليم و بر پيادگان قيس، طريف بن حابس الهانى و بر پيادگان اردن، عبد الرحمان بن قيس قينى و بر پيادگان مردم فلسطين، حارث بن خالد ازدى و بر پيادگان قبيله قيس دمشق، همام بن قبيصه و بر افراد قبيلههاى قيس و اياد، حمص بلال بن ابى- هبيرة ازدى و حاتم بن معتمر باهلى و بر پيادگان ميمنه، حابس بن سعيد طايى و بر قبيله قضاعه دمشق، حسان بن بجدل كلبى و بر قضاعه، عباد بن يزيد كلبى و بر افراد قبيله كنده دمشق، حسان بن حوى سكسكى و بركنده حمص، يزيد بن هبيره سكونى و بر قبايل ديگر يمن، يزيد بن اسد بجلى و بر افراد قبايل حمير و حضر موت، اليمان بن غفير و بر قضاعه اردن، حبيش بن دلجة قينى و بر كنانه فلسطين، شريك كنانى و بر مذحج اردن، مخارق بن حارث زبيدى و بر افراد قبايل جذام و لخم فلسطين، ناتل بن قيس جذامى و بر [قبيله] همدان اردن، حمزة بن مالك همدانى و بر خثعم، حمل بن عبد الله خثعمى و بر غسان اردن، يزيد بن حارث و بر افراد پراكنده ديگر، قعقاع بن ابرهة كلاعى را گماشت و قعقاع در نخستين روزى كه دو سپاه روياروى شدند در جنگ تن به تن كشته شد.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 39
از سخنان آن حضرت (ع) روايت شده است يكى از ياران امير المؤمنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امير المومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مىنگرم. على عليه السلام لحظهيى از پاسخ دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن «همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشهاند و همانان كه خود نكوكاراناند». همام به اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع) نخست حمد و ستايش خداوند را بجا آورد و بر پيامبر- كه درود خداوند بر او و آلش باد- درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم» (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بىنياز و از سرپيچى آنان در امان بود» نخست نسب همام را چنين آورده است: او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن- عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن- مران بن صيفى بن سعد العشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است. همام مردى عابد و پارسا بود و به امير المومنين گفت: پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مىنگرم.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 14
ابو الحسن مدائنى مىگويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد. ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمىدارم آتش زنهاى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 217
عبد الله بن سواد بن همّام كه بخشندهترين اعراب است از همين قبيله است، عبد الله بن سواد همراه چهار هزار تن براى جهاد به ناحيه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراك تمام لشكر را به هزينه خود پرداخت. به او خبر رسيد كه يكى از سپاهيان بيمار شده و هوس حلواى خرماى آميخته با آرد- افروشه- كرده است. عبد الله بن سواد فرمان داد براى همه چهار هزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهيان دستور داده بود كه تا هنگامى كه آتش او بر افروخته است كسى حق ندارد براى تهيه خوراك آتش بر افروزد.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 372
اهاب بن همام بن صعصعه مجاشعى كه شاعرى عثمانى است چنين سروده است: «به جان پدرت سوگند كه اين سخن را تكذيب مكن كه خير همهاش از ميان رفته و جز اندكى باقى نمانده است، مردم در دين خود گول خوردهاند و پسر عفان شر بسيارى باقى نهاده است.» ابو العتاهيه گفته است: «خانهاى با خراب شدن خانه ديگر آباد مىشود و زندهاى با ميراث مردهاى زندگى مىكند.» انس بن مالك گفته است: هيچ روز و شب و ماه و سالى نيست مگر آنكه آنچه پيش از آن بوده بهتر از آن است و من اين سخن را از پيامبر شما كه درود خدا بر او باد، شنيدهام. شاعرى چنين سروده است: «بسا روزى كه از گرفتارى آن گريستم و چون از آن به روز ديگر رسيدم از آنكه آن را از دست دادم، گريستم.» به يكى از دبيران بزرگ پس از اينكه اموال او را مصادره كردند، گفتند: در اين زوال نعمت خود چه مىانديشى گفت: از زوال نعمت چارهاى نيست، اگر نعمت زايل شود و خود باقى باشم بهتر از آن است كه من زايل شوم و نعمت باقى باشد... چون خالد بن وليد عين التمر را گشود از حال حرقه، دختر نعمان بن منذر پرسيد، حرقه پيش خالد آمد و خالد از حال او پرسيد، گفت: خورشيد بر ما طلوع مىكرد و هيچ چيز بر گرد خورنق نمىخراميد مگر آنكه زير دست ما بود و سپس خورشيد غروب كرد و چنان شديم كه به هر كس نيكى كرده بوديم بر ما رحمت مىآورد و در هيچ خانهاى شادى و نعمت وارد نمىشود مگر اينكه به زودى عبرت در آن داخل مىشود و سپس اين دو بيت را خواند: «در حالى كه فرمان، فرمان ما بود و بر مردم سياست مىرانديم ناگاه ميان ايشان رعيت شديم و خدمتكار، اف بر اين جهان كه نعمتش پايدار نمىماند همواره بر ما دگرگون مىشود.» سعد بن ابى وقاص هم يك بار به ديدن حرقه، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را ديد گفت: خداوند عدى بن زيد را بكشد كه گويى هنگامى كه دو بيت زير را براى پدرش نعمان سروده است به روزگار اين دختر نظر داشته كه گفته است: «همانا روزگار را بر زمين زدنى است از آن بر حذر باش و چنان مپندار كه از روزگاران در امانى، گاهى جوانمرد در حالى كه سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه مىميرد.» مطرّف بن شخير گفته است: به آسايش زندگى پادشاهان و نرمى روزگار بر ايشان منگريد بلكه به شتاب كوچ كردن و فرجام بدشان بنگريد، عمر كوتاهى كه صاحبش سزاوار آتش شود، عمرى نافرخنده است.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 148
در مورد تعليم قرآن و نيكو ادب كردن فرمان داده شده است. همچنين درباره نام نيكو نهادن در حديث آمده است كه «نامهاى پيامبران را برگزينيد و محبوبترين نامها در پيشگاه خداوند عبد الله و عبد الرحمان است و راستترين آنها حارث و همام و زشتترين آنها حرب و مرّة است.» ابو الدرداء از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند كه فرموده است: «شما را روز قيامت به نامهايتان و نامهاى پدرانتان فرا مىخوانند، نامهاى خود را نيكو بگذاريد.» و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «چون نامگذارى مىكنيد نامهايى كه با كلمه عبد شروع مىشود بگذاريد.» يعنى عبد الله يا ديگر اسامى ذات بارى تعالى. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخى از نامها را تغيير داد، نام ابو بكر را كه در دوره جاهلى عبد الكعبة بود به عبد الله و نام پسر عوف را كه در دوره جاهلى عبد الحارث بود به عبد الرحمان تغيير داد، شعب الضلالة را شعب الهدى و يثرب را طيبة و بنى ريبه را بنى رشدة و بنى معاويه را بنى مرشده نام نهاد.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 229
و قال عليه السّلام: لغالب بن صعصعة، ابى الفرزدق فى كلام دار بينهما: ما فعلت ابلك الكثيرة قال: ذعذعتها الحقوق يا امير المؤمنين. فقال عليه السّلام: ذلك احمد سبلها. «و آن حضرت ضمن گفتگويى كه ميان او و غالب بن صعصعه پدر فرزدق صورت گرفت فرمود: شتران بسيار تو چه شد گفت: اى امير المؤمنين پرداخت حقوق آنها را پراكنده ساخت. فرمود: اين بهترين راه آن است.» غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال مجاشعى به روزگار خلافت امير المؤمنين عليه السّلام به حضور او آمد، غالب پيرى سالخورده بود. پسرش همام - فرزدق- كه در آن هنگام نوجوانى بود، همراهش بود. امير المؤمنين پرسيد اين پيرمرد محترم كيست گفت: من غالب بن صعصعهام. فرمود: همان كه شتر بسيار دارد گفت: آرى، فرمود: شترانت چه شد گفت: رعايت و پرداخت حقوق و پيشامدها و تحمل گرفتاريها آن را پراكنده ساخت. فرمود: اين پسنديدهترين راه آن است، اين نوجوان كه همراه توست كيست گفت: پسر من است. فرمود: نامش چيست گفت: همام و افزود كه: اى امير المؤمنين به او شعر و كلام عرب را آموختهام و اميد است كه شاعرى پسنديده گردد. فرمود: اگر قرآن به او مىآموختى برايش بهتر بود. فرزدق بعدها خود اين موضوع را نقل مىكرد و مىگفت: همواره سخن على عليه السّلام در گوش جان من است سرانجام هم بندى بر خود بست و سوگند ياد كرد كه تا قرآن را حفظ نكند آن را از خود نگشايد و باز نكرد تا قرآن را حفظ كرد.
حدائقالحقائق ج 1 صفحهى 12
6- محمد بن همام البغدادي من تلامذة السيد الرضي روى نهج البلاغة عن استاذه روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.
حدائقالحقائق ج 1 صفحهى 22
قال المعترض: ان في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد أخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام فمن هذه الكلمات تعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب.
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 128
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ - كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص- ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 131
قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ: وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 136
فصعق همام : أي غشي عليه و مات (و صاحب المعارج ما نبس في هذه الخطبة بحرف و صاحب المنهاج ما أتى بطائل و اللّه الموفق).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:44  توسط میرشاعرعلی
|
خورشيدبىغروب صفحهى 220
روايتى است كه همام نامى از ياران امير المؤمنين- كه مردى عابد بود، روزى مولا- كه بر او درود باد- را مخاطب ساخت كه: «اى امير مؤمنان، تقوا داران را برايم چنان توصيف كن كه گويى مىبينمشان». حضرت در پاسخ او، بىشتاب و در پى درنگى سنگين گفت: «خداى را تقوا پيشهگير و نيكى كن كه بىگمان خدا با كسانى است كه تقوا پيشه كردهاند و كسانى كه نيكوكاراند». (قرآن كريم، سورهى 16، آيهاى 128) اما همام به اين پاسخ قانع نشد و چندان اصرار ورزيد تا مولا بر آن شد كه خواستش را برآورد. آنك، پس از سپاس و ستايش خداوند و درود بر پيامبرش- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- فرمود: (336) اما بعد، خداى سبحان آن گاه كه آفرينش خلق را دست يازيد هم از طاعتشان بىنياز بود و هم از عصيانشان مصون. چرا كه نه گناه گناهكاران زيانيش رساند و نه فرمانبرى فرمانبران سوديش ارزانى دارد، با اين همه، مايههاى زيست را در ميانشان بخش كرد و در دنيا هر يك را جايگاهى ويژه داد. در اين ميان خويشتن بانان همان انسانهاى برجستهاند: آنان در منطق استواراند، در مصرف مقتصداند و در روش فروتن، چشم پوشيده از آن چه خداوند تحريمشان كرده است و گوش سپرده به دانش سودمند، خود را چنان ساختهاند كه با گرفتارى و آسايش برخوردى يكسان دارند، شوق ثواب و بيم كيفر چنان به سختى تحت تاثيرشان دارد كه اگر آن اجل كه خداى برايشان رقم زده است، نبود، جانهاشان را آنى در كالبدشان استقرارى نمىبود. ژرفاى روحشان را عظمت آفريدگار لبريز كرده است، پس هر چه جز او، در نگاهشان خرد است. با بهشت چناناند كه گويى بدان راه جستهاند و غرق ناز و نعمتاند، و با دوزخ به گونهاى كه پندارى در آن مىزيند و در زير شكنجهاند. قلبهاشان از غم آكنده است و از آزارشان همه در اماناند. تنهاشان تكيده، نيازهاشان اندك و نفسهاشان پاك است. روزهايى كوتاه را شكيب مىورزند كه فراسوى آن آسودنى بلند دارند، سودايى پر سود كه پروردگارشان برايشان آسان فرمود. دنيا آهنگ آنان مىكند، اما آنان را گرايشى به دنيا نباشد و چون به دامشان افكند، خويشتن را فديه مىسازند و با شهادت از دامش مىرهند. شب را برپا مىايستند و جزءهايى از قرآن را چنان با ترتيل تلاوت مىكنند كه آتش درون را شعلهور و داغ فراق را تازه مىگرداند و بر اندوه هجران مىافزايد و با آن به درمان دردشان مىكوشند. چون به آيهاى مىگذرند كه در آن گونهاى تشويق است، چنان سرشار نياز مىشوند كه جانهاشان از شوق سر بر مىكشد و آن را فرا روى خود مىپندارند، و چون به آيهاى مىرسند كه در آن تهديدى است، به گوش جانش مىشنوند، آن سان كه پندارى نهيب دوزخ را در بن گوش دارند. چنين است كه در ركوع و سجود طولانيشان، پيشانى، كف دستان، زانوان و سرانگشتان را بر خاك مىسايند و بدين گونه از خداى آزادى گردنهاى خويش را مىخواهند. چون شب به روز آيد، بردبارانى دانشمند و نيكانى پارسايند، ترس چونان تير چوبينشان، تراشيده است. هر كه به آنان مىنگرد، بيمارشان مىپندارد، در حالى كه هيچ بيماريشان نباشد، و ديوانهشان مىانگارد، اما حقيقت اين است كه آنان را جريانى بس عظيم درگير دارد. به هيچ وجه از كارهاى اندك خويش خشنود نمىشوند، كار بسيار خويش را نيز زياد نمىشمارند. بدين سان همواره نسبت به نفس خويش بدبين و از كارنامهى خود نگراناند. هر گاه يكىشان ستايش شود، سخت بيمناك مىشود و دست به نيايش پروردگارش بر مىآورد و مىگويد: «من خود، خويشتن را از ديگران بهتر مىشناسم و پروردگارم در شناختنم از من نيز داناتر است. بار خدايا، مرا به آن چه اينان مىگويند، مگير و در عين حال از آن چه مىپندارند، برتر ساز و مرا از گناهانى كه آنان از آن بىخبراند، بيامرز» (337) در هر يك از اين تبار چنين نشانههايى را توانى ديد: توانمندى ويژهاى در ديانت، دور انديشى خاصى به همراه نرمش، ايمانى در حد يقين، حرصى در دانش اندوزى، دانشى توام با متانت، ميانهروى در عين بىنيازى، خشوع و فروتنى در عبادت، زندگى آراستهاى در هنگامهى نيازمندى، صبرى شگفت در سختى، تلاشى پىگير در جست و جوى حلال، نشاطى ناباور در هدايت، و گريزى بىبرگشت از آز.
خورشيدبىغروب صفحهى 222
او، با آن كه تمامى لحظههايش از كارهاى شايسته لبريز است همواره نگران است هر شامگاه در انديشهى شكر، و هر بامداد در انديشهى ذكر است. شب را با ترس مىگذارند و با شور و شادى خاصى صبح را آغوش مىگشايد. هراسش همه اين باشد كه مباد به غفلت دچار شود و شادمانيش به يمن فضل و رحمت الهى است كه فرا چنگ آورده است. او همواره با خويش درگير است تا اگر نفس از انجام دادن مسئوليتها با ناخوشى سرباز زد، آن چه را نفس خوش مىدارد، از او دريغ ورزد، فرد با تقوا را ارزشهايى موجب روشنى چشم است كه زوال نمىپذيرد، و نسبت به آن چه ميرا است، زهد مىورزد. او علم و حلم و حرف و عمل را در هم مىآميزد. در او به سادگى اين ويژگيها را نيز مىتوانى ديد: آرزويش نزديك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچيز، زندگيش آسان و بىتكلف، دينش آسيب ناپذير، شهوتش مرده و خشمش فرو خورده است. آن چه همواره از او انتظار مىرود نيكى است و همگان از آزارش در اماناند. او، حتى اگر در ميان غفلت زدگان باشد، نامش در زمرهى يادآوران ثبت گردد و بىگمان اگر در حلقهى اهل ذكر باشد، نامش در زمرهى غافلان نوشته نشود. كسانى را كه بر او ستم مىكنند، مىبخشايد و آنان را كه محرومش كردهاند، از دهش خويش بهرهمند مىسازد و به آنهايى كه از او گسستهاند، مىپيوندد. دشنام از او بسى دور و گفتارش بسيار نرم باشد. آن چه در كارنامهاش وجود ندارد، منكر است و آن چه همواره ديده مىشود، معروف، خيرش روى آور، و شرش در گريز است. در بحرانها با وقار، در اوضاع ناخوشايند شكيبا، و در رفاه و آسايش شكرگزار است. در مورد كسى كه دشمنش مىدارد، ستم نمىكند و براى آن كه دوستش مىدارد دست به گناه نمىآلايد. به حقوق ديگران اعتراف مىكند، پيش از آن كه بر او شهادتى دهند، آن چه را كه به او بسپرند، به تباهى نمىكشد و آن چه را كه يادآورش شوند، به فراموشى نمىسپارد. به اين و آن لقب زشت نمىدهد، به همسايگان زيان نمىرساند، مصيبت زدهاى را شماتت نمىكند، در مرز باطل گام نمىزند و از مرز حق پاى بيرون نمىنهد، از سكوت افسرده نمىشود، به خنده صدا را بلند نمىكند، اگر بر شخص وى ستم رود، چندان شكيبايى مىورزد كه خداى منتقمش باشد. به بهاى آسايش مردم، خويش را در رنج مىافكند، و براى سعادت روز باز پسين بر خود سخت مىگيرد و مردم را آزار نمىدهد، اگر از كسى فاصله گيرد، به دليل زهد و وارستگى است و چون نزديك شود، به انگيزهى نرمش و مهرورزى است. نه دوريش از سر خود بزرگ بينى است و نه نزديكيش از سر مكر و نيرنگ. راوى مىگويد، در اين جا ناگهان همام فرياد برآورد و جان سپرد امير مؤمنان فرمود: «سوگند به خدا كه من از چنين سرنوشتى نگران او بودم». سپس افزود: «كه پندهاى رسا با اهلش چنين مىكند». پس ياوهگويى گفت: «چه گونه است كه شما را باكى نيست؟» آن حضرت فرمود: «واى بر تو هر اجل را ميقاتى مقرر است كه از آن درنگذرد، و نيز سببى خاص كه از آن تجاوز نكند. زنهار از تكرار چنين سخنان كه شيطان آنها را در دهانت دميده است
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 2
كه خود نام نامى اين جان جانهمانا بلب آوريم اين زماندگر آنكه از خجلت اين مقالبه حيرت شويم اندر اى خوش خصالنهج البلاغه كتابى بودكه روح است بر جسم اهل خردبلى با چنين اعتلاء عظيمكه حيران در آنست عقل حكيمدگر آنكه از حكمت و پندهاكه بگشود از انسانيت بندهاكتاب سرافراز فضل علىنمىباشد اى مرد چون مقبلىكتابى كه چون آسمان و زمينبزرگست در نزد اهل يقينبدين صفحه و سطر و الفاظ و حرفنباشد ببين با يكى چشم ژرفكتاب هنر خيز فضل علىكه چون وى نديدست گيتى يليبود برتر از وهم و پندار مابود فوق آراء و افكار مابيارى بخت گرانسايه اتاگر آب دريا شود مايهاتكه با وى بسازى سر انگشت تركه ديوان فضل على را مگرشمارى همى صفحه اى نازنينكفايت ندارد بروى زمينهمان سر مكتوم و رمز ابدعلى باشد اى رهرو با خردكه در نزد شخصيت خويشتنهمانا بهر خلوت و انجمنهمه دانش و فكر نوع بشربحق خيره كردست آن نيكفربدينسان نهج البلاغه بحقكه بر دست از فضل و منطق سبقبجز سايه مبهمى اى فتىنباشد ز شخصيت مرتضىيقين است كاين سايه ناتواننتاند كه با قدرت اندر عيانبكردار آيينه اى با صفاكه باشد بواقع تمامى نمادهد ذات محبوب حيدر نشانكه تا خود به بينند اهل جهانولى باز هم هر چه ميباشد اينيكى سايه باشد از آن نازنينز ذات شريفش يكى سايه استكه در دهر در برترين پايه استبلى اين كتاب اى گرانمايه نامبديوان فضل امام همام هر اندازه كوچك بود بيگمانبزرگست از بهر اهل جهان
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 8
كه در كرخ در مسجد خويشتننشسته همى بود آن مرد فنكه ناگاه خير النساء فاطمهبخوش حالتى خالى از واهمهبشايستگى با حسن و حسينكه باشند مهر و مه مشرقينبحالى كه بودند هر دو صغيرو ليكن فروزان چو مهر منيربشد وارد و گفت با شيخ اينبايشان بياموز فقه اى اميندر آن حال هم با شگفت تماماز آن خواب بيدار شد آن همام بصبح همان شب خود اى نور عينهمى فاطمه دخترى از حسيندر آمد به مسجد به پيرامنشكنيزان ببودند با حال خوشدو كودك به برداشت آنخوش لقامحمد رضى و على مرتضىچنين گفت با شيخ كاين كودكانبه نزد تو آوردهام اين زمانكه تا فقه بر اين دو فرزند منهمانا بياموزى اندر علندر آن حال شيخ گرانمايه زيستبوضعى عجب سخت آنجا گريستسپس بهر آن بانوى خوش نهادبه نيكى همى خواب خود كرد يادبه تعليم آن دو چو ترغيب داشتبتعريف شايسته همت گماشتهمه در ز دانش هر آن چيز بودبرخسار آن خوبرويان گشودبدانسانكه خود شهره گشتند سختدر آفاق اى رهرو نيك بختكه خود ماند آثارشان جاودانبتحقيق هر دوره از زمانوجود مقدس جناب رضىكه مىبود خود فاضلى متقىاگر چه پس از چل بجز هفت سالنه خود عمر كرد آن گرامى خصالفراوان كتب نيك تأليف كردكه هر يك به لطف است درمان دردنهج البلاغه از آنان درستيكى باشد اى نكته دان از نخستكه اكنون بتوفيق پروردگارعبارات آنرا همى آشكارخود از آن كتب كش بواقع درستبود اى گرانمايه فكر از نخست
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 9
باعراب كامل صحيح و تمامبهر فصلى از ترجمه اى همام بشرحى كه باشد سليس و روانكه هر فارسى خوان بداند عيانكنم نظم و از حضرت كردگارمدد گيرم اى رهرو هوشيارخداوندگارا بمردان راهره گوهرى كن چو خورشيد و ماهبنام خداوند جان آفريننگارنده آسمان و زميناثرها كه شد استفاده از آنبه ترتيب در نظم اى نكته داننخستين اثر هست قرآن پاككه از وى جهانها بود تابناكدوم اصل مطلب ز سلطان دينعلى نازنين رهبر مسلمينسوم نقد كار از شريف رضىبهين سيد فاضل متقىدگر شرح لاهيجى با خردكه نام گراميش باقر بوددگر شرح از عبده آن شيخ راهبنام محمد درين دستگاهدگر شرح از ابن ابى الحديدكه دارد بمنطق بيانى مفيددگر شرح از ابن ميثم بودكه افزون خرد را كند بر خرددگر شرح از فيض الاسلام رادكه باشد بهين فاضلى نيك زادخداوند اين شارحان عزيزكه هستند چون مهر و مه نور خيزبروز قيامت كند سر بلندكند از عنايات خود ارجمندخدا اى پناهندگان را پناهره گوهرى كن چو خورشيد و ماه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 24
زمانى كه يك چيز از آن چه راهمى آفريده نبوده بجاهمى منفرد بوده خود در علنزمانى كه هرگز نبوده سكنسكن هست چيزى كه با آن توانشدن مطمئن اى گرانمايه جانكه باشد كه مأنوس گردد بوىبدان انس گيرد خداوند حىنه وحشت كند هم ز فقدان اوبچشم خرد بنگرى چون نكوبدينسان چو بشناختى كردگاربا جمال اى رهرو هوشياربدان اوست پروردگار جهانكه با قدرت كاملش همچنانكه جمله جهان هر چه هست آفريدنه انديشه در كار برد اى رشيدچه انديشه در چيزها لاجرمبراى حصول يكى امر همبود كه نبوده ولى چيزهاهمه هر چه باشد براى خدابتحقيق در مرتبه ذات اوازل تا ابد ثابت است و نكوكه بىتجربه و دگر امتحانهمانا كند استفاده از آنچه اين تجربت بهر آن كس بودكه خواهد ز دانش نصيبى بردنه در باره حق كه علمش درستبود عين ذاتش همى از نخستدگر آنكه بىجنبش آرد پديدبقدرت هر آن چيز هست آفريدبلى آفريدن از آن جان جاننه از روى جنبش بود بيگمانچه جنبش ز تغيير نفس است و همتغير ز امكان بود بيش و كمكند كار خالى زهر اهتمامز يك نفس در اضطراب اى همام كه اين كار با مصلحت هم عنانهمى بوده يا نه نهان و عياندرست اضطرابست اى هوشيارخود از جهل نسبت به پايان كاربلى جهل بر ذات پاك خداكه خود عين علم است نبود رواهمه چيز را از عدم در وجودبياورد در وقت از تار و پودبيك باره با مصلحت آنچه هستبه تن رخت هستى بپوشانده استدگر بين آن گونه گون رنگهاكه خود دور بودند فرسنگهاتوافق همى از محبت بداداساس گرانمايه اى بر نهادطبايع از آن چيزها را دليرهمى ساخت ثابت ز بالا و زيربلى هر غريزه بتعريف جدنهادست در موضع مستعد
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 77
كه حجت به تعريف گردد تمامره عذر بسته شود اى همام دگر آنكه عهدى كه پروردگارگرفته ز دانشوران آشكاركه بر سيرى ظالم از ظلم خويشنه راضى شوند اى گرانمايه كيشدگر گرسنه ماندن يك ضعيفكه مظلوم باشد بدهر اى شريفز ظلم ستمكاره بيخردكه رفتار و كردار وى هست بدهر آينه اين ريسمان از شتركه باشد خلافت خود اى مرد حربكوهان وى در مىانداختمرها از بلا خويش مىساختمدگر آنكه پايان اين كار راكه باشد خلافت در اين ماجراهمى دادمى آب در دستگاهبآن كاسه اول اى مرد راهچنانكه در اول در اين كار هيچنه اقدام كردم براى بسيجهمين لحظه مىرفتمى بر كنارخلاقت رها كردمى آشكاربگمراهى اين مردم دين تباهرها كردمى اندر اين دستگاهچه دانستهايد اين نكو نكته راكه در نزد من اين جهان شمافرومايهتر خود ز بالا و پستز يك عطسه از يك بز ماده است
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 130
بمعنى توجه كن اى دين پناهكه روشن كنى دل چو خورشيد و ماههر آن چيز در زندگى جهانكه بايد بايشان رسد همچنانهمانا بكرديم قسمت همىچنين است تقدير بر آدمىدگر آنكه در جاى ديگر كلامبدينگونه مطرح شده اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 205
بود معنى اين گونه اى هوشيارچو از راز مضمون شدى خواستاربلى بينى و چشم اين كار سختزدهام در آغاز اى نيكبختهمين جمله كه هست ضرب المثلميان عرب در مقام عملبجاى همان جمله باشد بسىكه ضرب المثل هست در فارسىكه آن جمله اين است اى محتشممن اطراف اين كار پائيدهامنهان و عيان همان را درستبسى زير و رو كردام از نخستنديديم يكى چاره غير از ستيزباين مردم بيخبر از تميزكه كفر است انكار از آنچه هستكه آورده پيغمبر حق پرستمعاويه و همرهانش درستبباشند پيمان شكن عهد سستجلو ناگرفتن ازين طعن و دقبود بيخبر ماندن از امر حقچه بىاعتنائى بامر خدابواقع زيان آورد هر كجادگر ترك فرمان شخص رسولبود كفر بهر على در اصولكنون بهر فرمان پروردگاردگر امر پيغمبر هوشياربه پيكار خيزم در آوردگاهكنم شرشان دفع اى مرد راهبموضوع ديگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلاممعاويه آن بىنصيب از ادبخود از قتل عثمان يكى از سببعلى را بدانسته بود آن زمانازين روى فرمايد آن جان جان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 382
خداى شما هست آن كردگاركه هر آسمان و زمين آشكاربه شش روز از مرحمت آفريدبدين گونه اين نقشها شد پديددرين خيمه سبز و اين بارگارسپس عرش را آفريده الهدگر قدرت ذات جان آفرينكه حيران كند ديده دوربينبود آنكه شب روشنائى روزبتاريكيش پوشد آن دلفروزبكوشش بود در پى آن روانهمانا بود خواستارش بجاندگر مهر و ماه و همه اخترانمطيعند بر امرش از هر كرانبدانيد كه خلقت كائناتبامرش به پوشيده رخت حياتنه ماده نه مدت در آغاز كارنمىبوده در كار اى هوشياربزرگ است پروردگارى كه هستجهانها همه در برش زير دستز سعد و ز نحس كواكب مراددر اينجا بود اين چنين اى رشادظهور خوشى يا بدى همچناندر احوال عالم ز خورد و كلاناز آنان بيكديگر است اتصالكه باشد بسا موجب حسن حالبدانسانكه باران به هنگام خودچو بارد خود ارزاق افزون شودو گر هم نبارد بفصل بهارشود قحطى و هم فساد آشكارو ليكن از آنان نحوس و سعودموثر بكلى مبين در وجودچه در خشكسالى بسا مردمانفراوان بد اوراقشان در جهاندگر سالهايى كه فصل بهارهمىبود چشم سحاب اشكباربسا ديده شد تنگدستى درستكه بندد در زندگى از نخستببايست شد معتقد از شعورفقط حق مؤثر بود در اموربدانسانكه مولى امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عامزمانى كه آن نازنين بيدرنگهمى رفت سوى خوارج بجنگبفرمود ضمن بيانى لطيفهمين نكته را همچنان با عفيفعفيف آنكه با اشعث قيس بودبرادر گرانمايه از تار و پود
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 420
كجا مىدهم گوش و كى اعتناكنم بر چنان مطلب ناروابداريد اگر دست اينك ز منمنم چون شما يكتن از انجمندر آن حال شايد بگفتارتاندهم گوش و باشم مدد كارتانبفرمان آن كسكه او را بكارهمى بر گماريد در روزگارتوجه كنم بهتر از مرتبتقرين گر بدين باشد از هر جهتوزير و مشاور براى شمااگر باشم البته در هر كجابود بهتر از آنكه باشم اميرولى كو يكى جان عبرت پذيرسخن كوته اينجا امام همام باتمام حجت بكرده قيامكه گر كرد بيعت ز مردم قبولنگردند هرگز ز امرش ملولو لو بر خلاف دل آن كسانبود امر وى آشكار و نهان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 457
بود اينهم از خطبههائى كه هستچو جان بر تن مردم حق پرستكه چون خطبه پيش ازين در اثرز پيش آمد سخت بدهد خبراگر چه بمطلع امام همام ز هول قيامت براند كلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 532
بدين اصل باشد كه خود از اصولبدستور پروردگار و رسوليكى مؤمن واقعى بيدرنگكند نيك رفتار خالى ز ننگگواهى دهيم آنكه معبود پاككه باشد بحق خالق آب و خاكبغير از خداى يگانه دگرنباشد همانا به زير و زبرخدائى كه هرگز ندارد شريكبود كارهايش بتحقيق نيكگواهى دهيم آنكه جان خردمحمد فرستاده او بودمسلم بود كاين رسول امينخدا را بود بندهاى نازنينخود اين دو گواهى كه از روى دلبود نى هوس زاده آب گلهمانا بگفتار و كردار پاكدهد اوج و چون خور كند تابناكبتحقيق با اين دو اصل تمامعبادت قبولست از خاص و عاماز آن كفه ميزان كه شهادتيندر آن مىگذارند اى نور عينز الطاف مخصوص پروردگارنگردد سبك در چنان گير و دارچه ايمان بر اين دو اصل اى عزيزدر آن روز پر وحشت رستخيزز اهمال از بعضى اعمال همبپوشند چشم هنر لاجرماز آن كفه ديگر اى مرد دينكه از وى بگيرند شهادتيننه سنگين شود ز آنكه ايمان در آننمىباشد اى رهرو نكته دانجز اين دو گواهى ز اعمال هيچنگردد پذيرفته گاه بسيچالا اى بهين بندگان خداىكه هستيد در اين سپنجى سراىشما را بتقوى سفارش كنمبتقوى و ترس از خدا لاجرمچه تقوى بود توشه آخرتپناه از عذابست در مرتبتپناهى بود كاز همه رنجهارهاند بپايان دهد گنجهاشما را گرانمايه خير الانامهمانا رسانيد نيكو پيامچه دعوت كنندست در امر دينبفرمود دعوت به لحنى متيندگر آنكه بهتر كند درك رازز ديگر كسان در فرود و فرازكه باشد همانا امام همام نكو درك فرموده آنرا تمام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 545
همانا كه شفان بود باد سردكه از پا در اندازد آزاده مرددگر آنكه معناى لفظ ذهابكه گرديده مذكور اندر كتابهمانا كه باران اندك بودخود اين نكته خالى ز هر شك بودسپس لفظ ذات آن امام همام از آن جمله انداخته و السلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 553
بود اينهم از گفتههاى علىكه سازد چو خورشيد دل منجلىپس از جنگ شرم آور نهروانزمانى كه آن بيخرد مردمانهمانا بر اطراف ملك عراقبكردند حمله بمكر و نفاقعلى جان ناموس و بدخواه ننگفرستاده بد لشكرى را به جنگهمىخواست تا لشكرى را دگرفرستد به پيكار بهر ظفراز اين روى مردم بفرمود جمعهمى سوخت خود در ميان همچو شمعهمان قوم را در كمال و دادهمىكرد ترغيب بهر جهادو ليكن همانها زمانى درازخمش مانده چيزى نگفتند بازسپس رهبر دين امام همام بفرمود اين گونه طرح كلامهمانا شما را چه پيش آمدهكه باشيد اين گونه ماتم زدهكه هستيد اين گونه خود گنگ و لالفرو بسته لب از سخن بالمآلگروهى بگفتند از آن ميانكه اى نازنين رهبر شيعياناگر خود در آئى بميدان جنگبه پيكار آئيم ما بيدرنگولى اين سخن يكسر از تار و پودحقيقت نمىداشت و عذر بوداز اين روى بار دگر شاه دينبيانكرد اين مطلب دلنشينچه شد راه بد در نور ديدايدكه ارشاد بر حق نگرديدهايد
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 559
از اين گونه درخواست آن پاك كيشهمى نهى فرمود ياران خويشولى آن گروه فرومايه بختدرين باره كردند اصرار سختبگفتند اگر خواست آن كسانبراى قبولش نه بندى ميانهمانا ترا مىكشيم اين زمانبدانسانكه گشتيم عثمان عيانچه اصرار آنان ز حد در گذشتبواقع دگرگونه شد سرنوشتبفرمود اجازت امام همام پذيرند آن حكيمت تمامبناگاه يك مرد از جاى خويشبپا خاست و گفت اين آن پريشز حكم حكيمين و آن ماجراتو خود نهى فرمودى از ابتداسپس امر كردى ندانيم ماكدامين يك از اين دواى پيشواهمانا بود با هدايت قرينچه مائيم اينك ز حيرت غمينعلى رهبر مردم حق پرستهمانا بزد دست بر روى دستبفرمود اين حيرت اكنون سزاستكسى را كه كارش ز منطق جداستچه از كف رود گوهر احتياطچنين مردمى را نباشد نشاطبدانيد سوگند بر كردگاراگر آن زمان كه همى آشكاربگفتم كه ياران نبايد فريبخوريد و گذاريد از كف شكيببراى حكيمت اى مردماننبايد كه راضى شويد اين زمانهمانا كه وادار كردم درستشما را بكارى كه خود از نخستهمى ميل و رغبت نمىداشتيدچه حق را چو باطل خود انگاشيدبلى جنگ با شامى از هر كناردر آن خير مىداد يزدان قراربراى شما مردم بىشكيببتحقيق فتح و ظفر بد نصيباگر استقامت همىداشتيدبدل تخم كين را نمىكاشتيدهمانا شما را درين آزمونهدايت همىكردم از چند و چونشما را اگر كج بديد و نزاربحق راست مىساختم آشكارو گر بودتان از هنر امتناعو يا داشتيد از خرد انقطاعبروى شما تيغ مىآختمبدستور مجبور مىساختم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 560
بود معنى اين گونه اى با هنرچو خواهى ز معنى شوى با خبرز پا اى گرانمايه وقت بسيچمياور برون خار با خار هيچچه خود خار را ميل با خار هستتو را اين ميان رنج بسيار هستهمانا در اينجا امام همام ز بسيارى رنجش از خاص و عامببرده شكايت به پروردگارخداوند خورشيد و ليل و نهارسپس هم ز كار بزرگان دينچو حمزه و جعفر دگر مسلمينز اوصاف نيكوى آن رهبرانكه بودند از اصل خوش گوهرانبفرموده ياد آن گرانمايه بختز فقدانشان خورده افسوس سختبفرجام هم داده اندرز و پندكه باشد برد سود از آن هوشمند
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 565
بود اين سخن هم ز شاه نجفعلى مظهر فضل وجود و شرفكه فرموده بهر خوارج امامبه بنگاه آنان چو بنهاد گامچه آنان ز حكم حكيمين سختكشاندند در كوى انكار رختچنين بودشان خواست با شامياندگر باره جنگى رود در ميانپس آن گاه فرمود امام همام على رهبر دين عليه السلامكه در جنگ صفين آيا شماهمه بودايد اندران ماجرابگفتند بعضى كه ما بودهايمدر آن جنگ و ديگر نياسودهايمگروهى بگفتند در آن غزاهمانا كه هرگز نبوديم مابفرمود حيدر دو دسته شويدكسانى كه بودند آن سو رويدكسانى كه آنجا نمىبوداندهم اكنون بدانسوى ديگر روندكه با هر گروهى درين انجمنموافق بگفتار گويم سخنپس آن گاه حيدر ببانگى رسابفرمود اين مطلب جانفزاهمانا مگوئيد ديگر سخنكه تا بشنويد اين زمان گفت مندگر آنكه دلهايتان را درستبسويم توجه دهيد از نخستدگر هر كه را از براى گواهبخواهم همانا درين جايگاههمو طبق علمش بگويد سخنكه روشن شود خاطر انجمنپس آن گاه حيدر شهنشاه دينبفرمود اين مطلب دل نشينخود آيا زمانى كه نيروى شامبمكر از براى فريب عوامبدادند تربيت انگيزههابكردند قرآن سر نيزههانگفتيد كاين قوم اخوان مابباشند و هستند ز اهل صفادگر آنكه باشند از مسلينبخواهند خود فسخ پيكار و كينبقرآن كتاب خداوندگارهمه روى آورداند آشكارهمى خواستارند آسودگىنخواهند اين گونه آلودگى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 595
سپس جمع گشتند پيرامنشبدانسانكه گفتى چو جان بر تنشدگر آنكه بر مردم بصره سختگرفتند آن مردم شوربختبر آن شهر و بر مردمش زنگيانز هر سوى كردند وارد زياندگر آنكه بر برقعى شد سمربود آنكه اين شخص در رهگذرهمانا مىافكند بر رخ نقابكه گمنان ماند بر شيخ و شابسپس رهبر دين امام همام بفرمود با أحنف اين سان كلامدريغا بر آن كوچهها و گذركه آباد باشد ز زير و زبردگر خانههاى ظريف شماكه آراسته باشد از هر كجاكه چون كر كسان صاحب بالهاستكه خود موجب لذت و حالهاستكه زيبا از آنان بود منظرهچه از نقش ابوان چه از كنگرهدگر آنكه داراى خرطومهاستچو خرطوم پيلان كه پيك بلاستكه آنهم بود ناودانهاى اوكه نقشى بديع است از زير و روكه يك لشكر بىخبر از هنربيكباره ويران كند سر بسردگر آنگه بر كشته آن كساننگريد كسى آشكار و نهانچه آن زنگيان را نباشد كسىكه بر حالشان رقت آرد بسىهم از غائب آن كسان لاجرمنه هرگز شود جستجو بيش و كممن انداختم اين جهانرا بروگرفتم خود اندازهاش را نكوبمقدار وى نيك واقف شدمبوضعش بهر حال عارف شدمحقيقت ز وى نيك دانستهامچه روشن چه تاريك دانستهامهمى بيوفائى آنرا عيانببينم درين لحظه در هر زمان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 597
بدانسانكه هر زخم خورده نخستسرگشتگان راه پويد درستفرارى از آن قوم بالا و زيربه پيكار كمتر بود از اسيربدآنسانكه از ظلم آنان كسانزن و مرد آيند از غم بجانكاز آن رنجشان نيست راه فراربروز و شبان ديوشان در كنارز اصحاب حيدر شه انس و جانتوهم يكى كرد در آن ميانكه اخبار غيبيه است آن كلامكه فرمايد اكنون امام همام از اين روى گفت اى امام بحقكه نتوان بگفت تو زد طعن و دقخدا بر شما نعمت علم غيبعطا كرده خالى ز هر شك و ريببگفتار آن مرد كلبى امامبخنديد و فرمود طرح كلامكازو نيك رفع توهم شودمباد آنكه در خويشتن گم شودبفرمود شاه اى برادر كنونهر آن چيز گفتم درين آزموننه از غيب و در دانش اندوختنبود قابل درك و آموختنكه از جان دانش رسول خداهمى ياد بگرفتهام بر ملابود منحصر علم غيب اى عزيزبدانستن موقع رستخيزدگر آنچه پروردگار غنىعيان بر شمر دست خود در نبى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 640
بود اينهم از گفتههاى امامكه در نهى از غيبت است اى همام سخن پشت سر گفتن از ديگرىبود غبت از خود نكو بنگرىاگر راست باشد و گر هم دروغهمانست بهتان و دور از فروغدگر هم گناهى بود بس عظيمكه از عاملش ميكند دل دو نيمچه زان چيزهائى كه گرديده نهىبفرمان و امر خداوند وحىفساد و زيانش بود بيشتربرگهاى ايمان زند نيشترگنه بر گنه كار آرد زيانولى غيبت از بن كند خانداناز اين رو امام اى يل نيك بختبه نهيش بفرمود تاكيد سختروا هست آنانكه از معصيتبكردند دورى بهر مرتبتبآنان خداوندگار اين نعمعطا كرد در منتهاى كرمكه باشند پرهيزگار از گناهنيافتند در راه غفلت بچاهبه آنان كه هستند مطرود و ردكنه كار و بيچاره از بخت بدبصدق و صفا مهربانى كنندبه مهر و وفا حلقه بر در زننددگر آنكه بيرون ز وهم و قياسگذارند از نعمت حق سپاسكه آنان سلامت ز شر گناهبماندند بارى درين دستگاه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 641
دگر آنكه در خانه يا انجمنهمانا بود چيره بر مرد و زنشود مانع اين كه باز هر خندز قومى گنه كار غيبت كنندبدين سان عيان شد كه غيبت روانمىباشد و هست كارى خطاچگونه بود حال آن بىخردكه بيهوده غيبت كننده بودخود از آن برادر كه همكيش اوستكه پيوندشان هست در خون و پوستسپس هم كند سرزنش زان گناهكه شد مرتكب از خيالى تباهبحالى كه خود زين گناه از اثربه غيبت بود بس سزاوارترخود آيا بخاطر نمىآوردمكانى كه از كار و رفتار بدگناهان وى را بپوشانده حقكه از آن نه بيند ز كس طعن و دقبحالى كه مىبوده آن جرم بدازين جرم كه غيبتش ميكندبواقع خطير و خطرناكترچه خود بوده در جرم چالاكتردريغا كه غيبت كننده زيادببردست الطاف حق را زيادكه عيبش بپوشاند و آن بيخردگنه كار چون خويش رسوا كندز وى با چه جرأت كند سرزنشكه خود آن گنه كرده آن بدروشدر آن جرم هم گرنه پا هشته استگناهى دگر مرتكب گشته استبه يزدان اگر هم گناهى عظيمنكرده كه خود را شناسد ذميمو يا آنكه خود از گناهى حقيربدامى يكى روز بوده اسيرهمانا دليرى جرأت ازوز بدگوئى مردم از زير و روز جرم گناه بزرگى كه هيچنگرديده خود مرتكب در بسيچبتحقيق باشد گرانمايهتركه از وى بلا خيزد از هر نظردگر باره از مهر امام همام باندرز فرموده طرح كلامالا اى بهين بنده كردگاربعيب گنه كار شو پرده دارببد گوئى از عيب مردم شتابروا نيست البته در هيچ بابچه ممكن بود اين كه از آن گناههمى توبه كردست نزد الهدگر آنكه آمرزش كردگاربجانش رسانيده باشد قراردگر آنكه بر نفس خود در جهانز جرميكه كوچك بود همچنان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 657
بود اينهم از گفتههاى امامكه باشد ثمربخش بر خاص و عامزمانى كه شخص عمر از يقينپى جنگ با اهل ايران زمينهمىخواست تا خويشتن آشكارنهد پاى در عرصه كار زاراز اين روى با شاه دين مشورتهمى كرد تا به شود مرتبتكسانى كه تاريخ بنوشتهانددرين راه گام از خرد هشتهاندبوقتى كه سالار دين مرتضىبفرموده است اين مضامين ادابود بين آن مردمان اختلافكه تاريخ هم ميكند اعترافگروهى بگفتند كاين مشورتدر آن جنگ مىبوده در مرتبتكه در قادسيه شده آشكاركه با كوفه بوده قرين آن ديارخود اين جنگ كه سر بسر زحمت استپس از چارده سال از هجرت استدرين جنگ عمر شخص نزديك بينهمى مشورت كرد با مسلمينكه آيا بود مصلحت خود بجنگرود يا كه شايسته باشد درنگازين كار بيهوده در آن مقامبفرمود نهيش امام همام سپس سعد فرزند وقاص رابفرماندهى در چنان ماجرابه جنگاوران هفت ره از هزارفرستاد در عرصه كار زارسپس يزد گرد آن فرومايه بختكه بودش در ايران زمين تاج و تخت
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 659
بگفت اين نباشد صلاحت كنونكه پا را ز يثرب گذارى برونچه اين شهر اكنون بود پايتختبر اسلاميان مردم نيكبختدگر مصلحت نيست كاز شهر شامسپاهى بخواهى تو در اين مقامچه شهرى كه با زحمت بىشماربدست آمده كى توان آشكارز لشكر تهى ماند و بيدفاعكه دشمن براند براى نزاعهمانند هر قل كه در ملك رومبود شاه و آمر در آن مرز و بومكه ناگاه آيد برون از كمينتصرف كند شام با جور كينعمر گفت پس يا على اين ميانچه دستور ميباشد اى جان جانبفرمود آن نازنين رأى منچنين است و دانند اين مرد و زنتو بايد به يثرب بمانى كنونيكى مرد جنگى و نيك آزمونبفرماندهى سپاه انتخابكنى خود هم اكنون بفكر صوابسپس هم به پيكار ايرانيانفرستى بتحقيق در اين زمانو گر هم نصيب سپه شد شكستبشد كار مشگل ز بالا و پستتو در جاى خود نيك دارى درنگدگر باره لشكر فرستى بجنگبراى سر افرازى اين سپاهكه باشند اسلام را خود پناههمانا كه نعمان مقرن نخستبر اين كار دارد لياقت درستعمر كرد اين رأى را اختياربه نعمان كه در بصره مىداشت كاريكى نامه بنوشت تا بيدرنگمهيا كند خويشتن بهر جنگبايران كشد لشكر از هر كنارشود سخت آماده كار زارچو اين نامه نعمان بخواند آشكاريكى لشكر آراست از سى هزاريل كار ديده سپاهى مردبسوى نهاوند اعزام كردپس از جنگ خونين در آن سرزمينسر انجام شد فتح با مسلمينهمين جنگ را مسلمين همچنانبخواندند فتح الفتوح آن زمانسپس يزدگرد فرومايه بختفرار عاقبت كرد و بگذاشت تختسخن كوته از گفتههاى امامكه در مشورت طرح شد اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 704
وزان آرزوها هوا و هوسكه مىبودشان لاجرم هم نفسنه بستند طرف و همه آرزوبشد سخت بر باد از زير و روشما و خودم را بصدق و يقيناز اين گونه پيشامد سهمگينهمى بر حذر دارم از مرتبتكه غفلت نه چيره شود عاقبتكه بر اين خوشيهاى ناپايدارهمانا شود بسته دل آشكاردر اينجا اگر هم امام همام هم از خويشتن كرده طرح كلامچو ديگر كسان خويشتن در رديفدر آورد است آن وجود شريفبود از پى آنكه آن بىنظيربتحقيق موضوع داند خطيركه مردم بدانندگان نازنينكه معصوم باشد بصدق و يقينبود با چنان فكرت تابناكز دل بستن بر جهان بيمناكپس البته مردم سزاوارتربباشند در حفظ خود از خطركه دنيا بنيرنگهاى عجيبنتاند كه آن قوم بدهد فريببدينوصف يك مرد صاحب خردببايد كه هم سود از خود بردكه در شوربختى نماند بدهربرد از سعادت ز ايام بهرچه بيناى صاحب نظر آن كس استكه باشد بصدق و يقين حق پرستكه اندرز پيغمبر و هم امامبه نيكى پذيرد نه سوداى خامبفكرت بكوشد بكار جهاننكو بنگرد بيوفائى آنهم از وضع بگذشتگان لاجرمهمانا برد عبرت از بيش و كمسپس هم نهد گام در راه راستكه سير جز ازين ره سراسر خطاستبشرطى كه خود در چنان حالهاشود دور از دره گودالهاكه آنهم بود لغزش و اشتباهكه از شر شيطان در افتد بچاهدگر آنكه بر خود نخواهد زياننه يارى دهد سخت بر گمرهاننپويد رهى را بجز راه حقكه جز اين بود لايق طعن و دقكه باشد برد سود از اجتماعخود از نهى منكر كند امتناعبه تغير در لحن گفتار خويشكند بيخبر مردمان را پريش
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 709
خداوند سبحان و پيغمبراندگر اوصياء بهترين رهبرانبيان سخن با مثل ميكنندبدين اصل خود حلقه بر در زنندكه درك حقايق بدور زماننه پوشيده ماند براى كسانچه اصل مثل شبه و مانند خودنشان مىدهد بر همه نيك و بدبزرگان دانش مثل چون زنندبدينگونه طرح سخن ميكنندكه دانش بتحقيق در منزلتغذائى است روحانى از هر جهتكه چون شير مادر گرانمايه استبتعريف در بهترين پايه استاز آن روح انسان پذيرد كمالكه بر وى رسد نعمتى لا يزالازين جان كودك توانا شودپى رشد و بازى مهيا شودهمانا مثل كش امام همام بفرموده اين است اى نيكناممراد همه چار پايان درستشكمهاى آنان بود از نخستكز آب و علف بهرههائى برنداز اين رو بمرتع همى بنگرنددگر هست مقصود درندگانز فرط غضب لاجرم در جهانبجز نوع خود دشمنى بر همهچو دارند در دل بسى واهمهنكو گشت چون سير از آنان بدهرقناعت ندارند از آن گونه بهرچو دارند در جان خود تيرگىبود خواست آن ددان چيرگىدگر هست مقصود زنها مدامخود آرايش زندگانى تمامبگيتى كه رنج و تباهى در آنبود همچنان آشكار و نهاندر اينجا مراد شهنشاه دينبتعريف از اين مثل هست اينكه انسان ببايست تا خويشتنترقى دهد در نهان و علنكه تا از صفات رذيله جداكند جان و تن را بصدق و صفاز خشم و ز شهوت بهر اعتباراگر پيروى كرد در روزگاركه با چار پايان و درندگانتفاوت ندارد نهان و عيانگر آرايش اين جهان هم درستكند شيوه خويشتن از نخستبكوشد بكار فساد و تباهبه سلك زنان است آن بىپناه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 722
از اين رو در اينجا امام همام بدينگونه فرموده طرح كلاماگر آنكه وادار مىشد بدهركه آنچه بمن كرد از روى قهركند آن چنان كار با ديگرىنمىكرد درد ابدين داورىبمن هم در امروز ياغى شدنبه مستمسكى زشت طاغى شدندگر قتل عثمان بهانه قراربدادن بر مردم از هر كناربود ريشهاش دشمنى بيگمانكه با من همىدارد آن ناتوانازين بعد هم با چنان كارهاكه از وى همى ديده شد بارهاهمان عزت و حرمت پيش ازينبرايش بود باقى اى پاكدينبه عقبى هم البته از هر كنارحسابش بود با خداوندگاربدانسانكه هم در نبى آشكاراشارت بفرموده پروردگار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 727
هر اندازهاش بر زبان آورندبخاطر مضامين آن بسپرندرود آنچه در گوش هر نيك پىنه هرگز شود كهنه مضمون وىبواقع از آن هر كه گويد سخنبود راستگوى و سبك بار تنهر آن كسكه از وى كند پيروىبواقع كند جان و ايمان قوىگرفتست پيشى بسوى بهشتشده رستگار و نكو سرنوشتدر اينجا رضى سيد محترمچنين گويد آن قائد محتشمكه مردى بپا خواست و گفت اينكه اى نازنين رهبر مسلمينكه ما را خود از فتنه كن با خبردگر آنكه آيا ز خير البشرچگونگى آن به پرسيدهاىيكى گل از آن باغ در چيدهاىبپاسخ چنين گفت امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عامچو آيات خود را خداوندگارفرستاد بر احمد نامدار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 775
به نزد على رهبر نيكبختز عثمان شكايت بكردند سختشدند از امام بحق خواستاركزانان اجابت كند آشكارتقاضا و در نزد عثمان رودخود از قولشان طرح مطلب كندبخواهد كه خشنودى آن كسانهمانا فراهم كند بيگمانهر آن گونه بدعت كه در دين عياننهاده شده خود برد از ميانبما كه از اصحاب پيغمبريمباخلاص راه نبى بسپريمندارد روا پيش ازينها ستمكسان گرانمايه را لاجرمبراى حكومت فرستد كه كاربه بهبود بگرايد از هر كنارسپس نزد عثمان امام همام برفت و بفرمود طرح كلامبفرمود مردم بدور سراىبه پشت سر من گرفتند جاىهمانا ميان تو و خود مرافرستاداند اندرين ماجراكه تا طرح مطلب بنام سفيرشود با بيانى چو مهر منيربه يزدان قسم در چنين گير و دارندانم چه گويم ترا آشكاركه در جسم و جانت گذارد اثرمگر از حقايق شوى با خبرندانم يكى چيز را اين زمانكه آنرا ندانى تو خود در عيانز هر گونه بدعت كه خيزد خطراز آن باشى از هر جهت با خبرنباشم بكارى ترا رهنماكه نشناسى آنرا درين ماجراز كار حرام و نكوهيده سختهمى با خبر باشى اى شوربختتو دانى نكو آنچه دانيم ماكه كارت بود بر خطا آشناهر آن كار كز تو نكوهيده استهمانا كه بر مانه پوشيده استبه چيزى نه پيشى گرفتيم ماكه آگاه سازيمت از مأجرادگر آنكه از هيچ حكمى كنوننه خلوت بكرديم در آزمونكه امروز بر تو رسانيم آنكه دانى مگر رازهاى نهانتو و ما زمان رسول امينبكرديم درك از كمال يقينبمردم بديديم رفتار وىشنيديم احكام آن نيك پى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 792
كه از آن مناظر شگفت آور استز زيبائى خويشتن دلبر استبدانسانكه از شوق ديدار آنهمانا رود از تنت جان عيانبراى رسيدن بدانجا شتابچو دارى نهى پاى را در ركاباز اين جا روى با دلى پر سروربهمسايگى نزد اهل قبورز دنيا و اهلش بيكباره چشمبپوشى شوى راحت از حرص و خشمخداوند از روى فضل و كرمشما را و ما را همى لاجرمدهد جاى در زمره آن كسانكه از روى دل خالى از هر گمانبباشند كوشا خود از هر كرانبرفتن بجاى نكو گوهرانكه آنهم بتحقيق باشد بهشتكه در وى نباشد يكى نقش زشتكه آنهم بخوشنودى كردگارفراهم شود خود بهر اعتباردر اينجا رضى سيد نازنينهمانا سخن طرح سازد چنينهمانا كه معنى چندين سخنازين خطبه از حضرت بو الحسنكه باشد شگفتآور از مرتبتبدينگونه ميباشد اى خوش صفتدر اينجا بيان امام همام كه با لفظ (ار) طرح گشته كلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 797
همى برگمارد ز نزديك و دوربهر شهر و برزن چو دارند زوربه يزدان قسم آنچه در نزدشانبود بعد از آن سلطنت بيگمانبكردار دنبه كز آتش تمامشود آب زايل شود اى همام همانا كه اى مردم با غرورگر از يارى حق نمىشد قصوربدينگونه باطل نمىشد دليركه رو به نشيند فرا جاى شيردگر آنكه باطل نگرديد پستكزينگونه سستى بسى دل بخستكه تا آنكه هر ابله ناتوانكه هرگز نمىبود مانندتانبهر شهر و كوى شما لاجرمهمىدوخت چشم طمع بيش و كمدگر آنكه نيرو بگيرد نخستسپس بر شما چيره گردد درستو ليكن شبى خود زخيره سرىز حق چون نگرديد فرمانبرىبگشتيد سر گشته از هر جهتفتاديد در گمرهى عاقبتچو سر گشتگيهاى قوم يهودكه گشتند بيچاره از تار و پودبلى قوم موسى عليه السلامچهل سال از روزگاران تمامبتعريف قرآن بصحرا و دشتاز آن بيدلان تيره بد سرنوشتكه هرگز بجائى نبردند راهكز آنان بشد ديده و دل تباهقسم ياد سازم بجان خودمكه در اين جهان بعد من لاجرمبتحقيق سرگشتگى از شمابچندين برابر شود هر كجاز سرگشتگيهاى پيشينيانكه بودند خود قوم موسى عيانسبب آنكه هشتيد حق پشت سردگر آنكه مىبود نزديكترباحمد از آن سخت گشتيد دورنهاديد پا در طرين غروردگر آنكه با دورتر ز آن جناببكرديد پيوند خود با شتاببرفتيد دنبال بيگانگانبگشتيد اسير هوس رايگانبدانيد اين نكته را آشكارگر از رهبر خود بهر اعتبارهمىبودتان حالت پيروىبسى دين و ايمانتان بد قوىدگر آنكه آن رهبر نازنينشما را براه خداوند و دين
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 802
بكشتند نيكان و از مسلمينبيغما ببردند نقد و نگينپس از آن وقايع امام همام بدينگونه فرمود طرح كلامچو برخى ز اصحاب بر آن جناببگفتند كاى رهبر شيخ و شابچه خوش بود آنانكه از هر سراىپى قتل عثمان فشردند پاىبكيفر گرفتار مىساختىبرخسارشان تيغ مىآختىكه آنان كه كردند ظلم و بدىدگر نقض بيعت زنا بخردىبر آنها نباشد بهانه بدستكه آئين منطق شمارند پستاز اين روى فرمود آن جان جانامام بحق رهبر شيعيانالا اى گرانمايه اخوان راهكه باشيد آئين و دين را پناههر آن چيز دانيد من بىخبرنمىباشم از آن درين رهگذرز بگذشته و حال و آينده همخبر دارم اى مردم محتشمو ليكن چگونه مرا اين زمانچنان قدرتى باشد اندر عيانكه آنانكه كشتند عثمان زاراز آنها كشم انتقام آشكارو حال آنكه آن قوم اكنون درستگرانمايه هستند و چالاك و چستبباشند در حد قدرت تمامندارند شمشيرها در نيامبما چيره باشند و ما همچنانبر آنان مسلط نباشيم عيانچه بسيارى از مردم از خاص و عامچنان مردم مصر و يثرب تمامدرين كار خود دست مىداشتندكه اين گونه پرچم برافراشتندكسانى كه راه سخن رفتهانددر اينجا بدينسان سخن گفتهاندكه حيدر شهنشاه دين همچنانفرا خواند مردم بيكجا عيانسپس بهر ايشان يكى خطبه خواندبلطف و محبت سخنها براندبفرمود آنانكه عثمان عيانبكشتند خيزند از اين مكانبجز اندكى جمله برخاستندبدينسان يكى جيهه آراستندهمين كار را كرد آن نازنينكه روشن شود كار بر مسلمينبدانيد آنانكه عثمان نخستبكشتند از قهر چالاك و جست
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 808
همانا حقيقت بمن بازگوكه آيا همى بينى اينك نكواگر آن كسانيكه از سويشانهمى نزد من آمدى اين زمانترا خود بعنوان يك پيشروفرستند باشد يكى ارض نوبيابى كه نيكو مهيا شدههم از فيض باران مصفا شدهدگر آنكه داراى آب و گياهبود تا همان جا كه بيند نگاهچو يابى به آن قوم در بازگشتخبر بازگوئى در آن سرنوشتولى پيروى از تو آن مردماننه هرگز كنند آشكار و نهانبجائى كه آن جا گياه و نه آببود روى آرند با صد شتابدر آن ماجرا هم چه خواهى تو كردبگو راز را اى گرانمايه مردبگفت آنكه از نزد آنان روممخالف بآن تيره بختان شومبدانجا كه آب و گياهى بودبدانسو كشانم همى رخت خوددگر باره فرمود امام همام بده دست خود بر من اى نيكنامكه تا كار بيعت بجا آورىز كار نكوهيده خود بگذرىگزين ره همانا شوى سر بلندشود گوهر فكرنت ارجمندترا دين دانش توانگر شودسبكروح و پاكيزه اختر شودباخلاص گفت آن گرانمايه نامكه حجت بگرديد بر من تمامنتانستم از بيعتت لاجرمبدانسو كنم روى اى محتشمبكردم بآن رهبر نازنينباخلاص بيعت ز صدق و يقينبلى پند و اندرز از راستىبرد از ميان كژى و كاستىوجودى كه باشد هدايت پذيركند جان و دل لاجرم مستنيردر اينجا رضى سيد نازنينهمانا كند طرح مطلب چنيندر اخبار و تاريخ اى دين پناهكلب هست عنوان آن مرد راه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 816
شهادت بدادند كاين آب راههوأب نيست مائيم بر اين گواهنخستين شهادت برسم دروغكه دادند آن مردم بىفروغدر اسلام اين بود اى مرد راهكه كردند وجدان و دين را تباهبدانسانكه دانشورى در كتابكتابى گرانمايه از فضل و بابكه مجمع بحرين او راست نامز صادق بواقع امام همام كند نقل و روشن كند راه راكه بينند مردم ره از چاه راسخن كوته طلحه سپس هم زبيركه در ذات آنها نمىبود خيرهمان مردمان نكوهيده كيشنهادند در خانه زنهاى خويشولى آنكه بود از نبى يادگاردر انظار كردند خود آشكارنمىبود يك مرد در آن سپاهمگر آنكه امرم چو امر الهپذيرفته بود از فروع و اصولبجان كرده بود آن حقايق قبولنه از روى اجبار با اختياربكردند بيعت همى آشكارندستور پيغمبر نازنينرعايت بكردند از كيد و كيننه بر طبق دستور پروردگاربكردند رفتار از هر كناردر اينجا چو بايد نكو بنگريمهمان به ز قرآن دليل آوريم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 854
كه آيا خداوند را ديدهيكى گل از آن باغ در چيدهبپاسخ بفرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عامخود آيا يكى چيز كه ننگرمستايش كنم يا ستايش برمسپس برد سائل گمان آشكاركه مقصود از ديدن كردگاربچشم است ز ان رو دگر باره گفتكلامى كه مىبود با جهل جفتچگونه خود او را به بينى عيانچگونه ميسر همىباشد آندگر باره فرمود امام بحقكلامى گرانمايه خالى ز دقكجا چشمها ذات حق آشكاركند درك در عرصه روزگارو ليكن كند درك دلهاى پاككه هستند خود گوهر تابناكبه نيروى ايمان جهان آفرينكه معطى است بر آسمان و زمينبه يكتائى وى كند اعترافنپويد بيك لحظه راه خلافبهر چيز ذات خداوندگاربود سخت نزديك از هر كنارو ليكن بيك چيز چسبيده نيستچو يك مغز در پوست پيچيده نيستز هر چيز هم دور و ليكن خداحقيقت چو خواهى نباشد جدابدون تفكر سخن كو بودز وى آنچه بينيد نيكو بوداراده كننده بود در امورنه با رنج و همت ز نزديك و دورچه تصميم فرع اراده بودبر انجام يك كار اى با خردز شخصى كه ترديد دارد بكاركه آيا كدامين كند اختيارولى حق كه علم عين ذاتش بودمردد نباشد كه خود چون كندپديد آورنده بود در جهانبدون كمك خود ز عضوى عيانچه او خود غنى هست و هرگز نيازندارد بكس در فرود و فرازلطيف است و از حيث فرط ظهوركه هست آشكار از نزديك و دورهمانا به پنهانى آن جان جاننه هرگز شود وصف اندر جهانچو چيزى بدان ذات قيوم حىاحاطه نمىدارد اى نيك پىبزرگ است و هرگز بجور و ستمچنان ظالمان فرومايه دم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 866
كه در آسمانها بود آشكاركند راه را روشن از هر كنارمنزه بود آن خداوند جانكه بر وى بواقع نباشد نهاننه آنانكه در گوشهاى آشكارگرفتند آرام شبهاى تاردگر در زمينهاى پست و بلندبخفتند آسوده جان از گزنددگر بر سر قلهى كوههاكه بس تيره رنگ است و حيرت فزادگر آنكه بسيار نزديك همبود نيست پنهان ز وى لاجرمدگر آنكه صوتى كه در آسمانخود از رعد مىآيد اندر عياندگر برقهائى كه از ابرهاپراكنده مىگردد اندر فضاسپس هم بسرعت شود ناپديدچو تيرى كه از يك كمان برجهيددگر آنكه برگى بروى زميننيفتد كه ميداند آن نازنيندگر بادهاى جهنده كه آنبافتادن اختران همچنانگروهى همى نسبتش دادنددرى را ز اوهام بگشادهاندچو باران كه جايش دگرگون كنندبافسانه خويش افسون كنندهمانا كه اعراب صحرانشينكه بودند با جاهليت قرينبواقع چنين بود شان اعتقادكه آثار جوى چو باران و بادهميشه ز افتادن اخترانبود لاجرم از كران تا كرانازين رو در اينجا بدين فكر خاماشارت بفرمود امام همام بلى داند آن جان جان بر ملاكه هر قطره باران فتاده كجادگر آنكه او در چه جائى قرارهمى گيرد اى رهرو نامداردگر آنكه مور از كجا مىكشديكى دانه و بر كجا مىبرددگر روزى پشهاى را چه چيزبگيتى كفايت كند اى عزيزدگر آنكه يك ماده در شكمبه هنگام آبستنى لاجرمچه بارش بود ماده يا كه نربزرگ است بخشنده دادگر
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 875
بيكباره با شوق بفروختندز گيتى نكو نامى اندوختنددرين جمله گويا امام همام كه طرح سخن كرده خود در كلامز كار خود آن رهنماى خردهمى از شهادت خبر مىدهدچه ضرى ببردند اخوان ماكه در جنگ صفين و آن ماجرابشد خون آن دلبران ريختههمانا بخاك ره آميختهدگر آنكه امروز زنده نيندكه بر خويشتن غصهها ره دهندسپس آب تيره بنوشند و كاربر آنان شود سخت در روزگارخوشا حال آنانكه از اين جهانبرفتند آسوده دل همچنانبه يزدان كه خود رحمت كردگاربتحقيق دريافتند آشكارخداوند هم مزدشان را عطابفرمود در منتهاى صفادگر آن كسانرا پس از خوف و بيمكه مىداشتند از جهان ذميمهمانا كه اندر سراى دگركه خود جاى امن است و خالى ز شرهمىداد جاى و بهر اعتباراز آنان گرانمايه شد روزگاركجا هست عمار ياسر كنونكه نيكو بد از وى همى آزمونكه در سن بيش از نود كشته شدبصفين در خون خود آغشته شدهم اكنون كجا ابن تيهان بودكه مىبود كارش قرين با خرددگر آن گرانمايه دين كز اصولهم از وى بشد دو شهادت قبولكه آن بو عماره خزيمه بودكه مىبود مردى غنى از خردكه پيغمبر نازنين شاه فردگواهى او را بجاى دو مردپذيرفت اينهم بود آن زمانكه اسبى از اعرابى آن جان جانهمى خود خريد و و ليكن عربدر انكار مىبود آن بىادببفرمود حضرت خزيمه كنونگواهى دهى در چنين آزمونچنين گفت پاسخ (نه) اى جان جانو ليكن بدانستم اين را عيانكه خود اسب را از همين بىفروغخريدى و اين شخص گويد دروغخود آيا ترا در همين روزگاربه آن چه كه از جانب كردگار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 892
دگر باره رو سوى معنى كنيمازين ره يكى حلقه بر در زنيمهم آنانكه پيوسته در كار نيكگرفتند پيشى برفتار نيكبر ما بر آن مردم با خردبتحقيق پاداش نيكو بودكه از آتش دوزخ اندر عيانهمانا كند دور آن مردمانكه آواز آنرا همى نشنونددگر آنكه از رنج و غم وارهندهر آن چيز را آرزو بودشانرسيدند بر آن نعم جاوداننگه داشت اندام آنان تمامز دريافت رنج و سختى مدامچه بهتر بود آنكه در اين مقامز قرآن دليل آوريم اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 894
روي ان صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام، عن جوابه ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي- صلى اللّه عليه و آله- ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيقة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 896
بود اينهم از خطبههاى بلندكه روشن كند ديده هوشمندروايت شده كه يكى مرد راهكه مىبود از اصحاب مخصوص شاهكه گفتند همام وى را بنامبحق عابدى بود عاليمقامبه شه گفت اى رهبر مسلمينز پرهيزگاران و اهل يقينتو اوصاف آنان برايم بيانبفرما كه خود بينم آنرا عيانهمانا بپاسخ امام همام تأمل بفرمود در اين مقامچه تأخير را مصلحت ديد شاهكه مطلب نگويد بآن مرد راهپس از آن باجمال طرح سخنبفرمود امام بحق بو الحسنكه همام از حق بترس آشكارنكوكار مىباش در روزگاربدانسانكه پروردگار حكيمبفرموده خود در كتاب كريم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 897
در اينجا توجه به معنى رواستز معنى همى چشم و دل راضى استخداوند با اهل تقوى بودنكو كارگان صاحبان خردبود بر تو لازم كه تقوى و ترسز حق را كه باشد گرانمايه درسبدانى شعار خود از هر جهتنكوكار باشى بهر مرتبتازين بيشتر بر تو شايسته نيستهمينت كفايت كند بهر زيستدريغا كه همام مرد خداباين گونه پاسخ نكرد اكتفادگر باره در خواهش اصرار كردكه گفتى دل از خويش بيدار كردبدانسانكه مطلب بسوگند خواستز حيدر كه بر عالمى رهنما استپس از آن امام بحق آشكارادا كرد حمد از خداوندگارسپس در كمال ادب آن وجودفرستاد بر جان احمد درودپس آن گاه فرمود طرح كلامكلامى چو جان بر تن خاص و عامخداوند روزى ده مهربانبه هنگام خلقت ز خلق جهانبهر اعتبار از فرود و فرازبد از طاعت آن كسان بىنيازدگر آنكه از فتنه و معصيتهمىبود ايمن بهر مرتبتچه جرم كنه كارگان بيش و كمندارد زيانى بر او لاجرمدگر طاعت بندگان در جهاننه سودى رساند بوى همچنانچه امر بطاعت بهر مرتبتهمانا چنان نهى از معصيتبود از پى آنكه بر مرد و زنبواقع رسد سودها در ز منبآنان درست از يسار و يمينعطا كرد روزى جهان آفرينوسايل به آنها بفرمود عطاكه كشتند داراى برگ و نوادگر آنكه هر كس درين روزگاربيك مرتبه داد جايش قراركه آنهم قرين است با مصلحتبهر صورتى باشد آن مرتبتدگر آنكه پرهيزكاران درستدرين روزگاران ز عهد نخستبباشند خود از فضايل غنىچو دارند در جان و دل روشنى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 903
(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين- عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 907
نه هرگز رساند ز خرد و كلانهمانا بهمسايه خود زيانبواقع ز پيشامد ناگواركه بر خلق رخ مىدهد آشكارنه شادى كند نه براه خطاز غفلت گذارد قدم آن فتىنه از راه حق پاگذارد برونچه نيكو برون آمد از آزمونچو بنشست خاموش كنجى حزيننسازد خموشيش اندوهگينچو خندد نه آواز از خندهاشبلند است اى رهرو هو روشچو بر وى ستم ميكنند آشكارهمانا شكيبائى آرد به كاركه تا انتقامش بگيرد خداز احسان كند حق ز باطل جدابرنج است نفسش هم از دست وىگرفتم بهاران بود يا كه دىچه آزار مردم ز نفس پليدخورد ريشهاش آبها اى رشيدبرنج آورد خويشتن از نخستچو در كار عقبى بكوشد درستدگر مردمان را ز كردار خويشرساند بآسايش آن دل پريشدگر دورى وى هم از اين و آنز بى رغبتى باشد اى نكته دانهمانا ز دنيا پرستان پستكه هرگز نباشند يزدان پرستدگر آنكه با آشنايان اگركند سخت نزديكى آن با هنرخود از مهر با حق پرستان بودكه او را در آنجا دل و جان بودنه دوريش از روى خود خواهى استكه اين گونه فكرت ز گمراهى استنه نزديكى وى ز مكرو فريببود اى گرانمايه مرد نجيببلى ناقل خطبه اين گونه گفتچو شه در معنى بدينگونه سفتبناگاه همام بيهوش شدعروس اجل را هم آغوش شدپس آن گاه فرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عامبدانيد سوگند بر كردگارازين تلخ پيشامد ناگوارهمانا بوى بودهام بيمناكچه از حق همى داشت بسيار باكسپس گفت آن رهبر مسلمينكه اندرز نيكو به اهلش چنين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 943
بود معنى اين گونه اى دين پناهچو خواهى كه روشن شود از تو راهپى دوستى خدا در اثريكى بينوا و يكى بىپدردگر هم اسيرى ز غم تلخ كامدهند از ره لطف و احسان طعامپى دوستى خداوندگارشما را غذا مىدهيم آشكاردگر از شما در مقام قياسنخواهيم پاداش آنرا سپاسبدريافت مزد و پاداش كارزيانكار باشند از هر كنارچه پاداش از بهر حسن عملببخشند نه بر خطا و خللبود بر خلاف رضاى خداچو كارى اميد است از وى خطابكردار گمراه آن شور بختپشيمانيش هست بسيار سختپس آن گاه اداى امانات همببايد رعايت شود لا جرمهر آن كسكه اهلش نباشد اگرخيانت كند همچنان در اثراز آن سخت نوميد گردد بدهربگينى نيايد يكى روز بهربتحقيق امانت خود اى هوشمندبر اين آسمانها كه باشد بلنددگر در زمينهاى گسترده همكه در وى شود يافت نيكو نعمدگر كوههاى بلند و قويمبشد عرضهاى نكتهدان فهيمكه چيزى از آنان همى در اثرنه بالاتر است و نه خود پهنتربزرگ و گرانمايهتر هم درستاز آنان نمىبود است از نخستو گر چيزى از جنبه طول و عرضدگر قوت و عزت از حيث فرضاز ايشان نبود از قبولش تمامهمه ممتنع بوداند اى همام چه هر كوه و هر آسمان و زمينكه ميباشد اى رهرو نازنينهمه از قبول امانت درستبكردند خود امتناع از نخست
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 957
كه آورده آن نازنين آشكاربود همچو خورشيد و مه بر قراردر آنچه خداوند تقسيم آنهمى داده دستور اندر عياندگر حكم خود را در آن از قديمبفرموده امضا ز فيض عميمدگر من بفكر شما چاره سازنمىداشتم در حقيقت نيازبدينگونه سوگند بر دادگرشما را و غير شما را دگرهمى نيست حقى به نزديك منكه باشد به زشتى بيك انجمنزبان باز بهر شكايت كنيدملامت كنيد و سعايت كنيدخداوند دلهاى ما و شماهمانا برد سوى حق هر كجاكه خوشنودى دل بدست آوريمز فيضش بدست آنچه هست آوريمبه ما و شما نقد حلم و شكيبعطا سازد از هر جهت آن حبيبكه از بهر دنياى و كالاى آنز امرش نباشيم خود سرگرانبه فرمود آنگاه امام همام على رهبر دين عليه السّلامبيامرزد آن مرد را كردگاركه چون ديد حقى بوى گشت ياردگر ديد جورى چو از ناكسانشود مانع آن نهان و عيانستم كار از خود بر آند به قهرستم ديده را يار باشد بدهر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 958
بود اينهم از گفتههاى شريفكه هم چون دم صبح باشد لطيفزمانى كه بشنيد آن جان جانگروهى ز اصحاب وى همچنانكه در رزم صفين و ايام جنگبدان شاميان گرفتار ننگبتحقيق دشنامها مىدهندز غفلت به راه خطا مىروندندانم روا آنكه بر شاميانز تحقير دشنام بدهيد عياندلالت ندارد خود اين جمله همبر اين نكتهاى رهرو محتشمكه دشنام حرمت بدان ناكسانهمى داشته باشد اندر عيانچه دشنام بر كافرى بىخردكه خود دشمن آل احمد بودبود جاير و دورى از آن ددانبود واجب البته بر بخردانولى اصل مقصود سلطان ديناز اين گونه دستور ميباشد اينكه منظور از آن جنگ در مرتبتنباشد پى دولت و سلطنتهمانا مراد است ترويج ديننه دشنام گفتن به مردم ز كينولى طعن بر دشمنان خدادگر أنبياء و سپس اوصياءبود جاير و هم چنان مستحباز آن قوم دورى فزايد طرببدانسانكه در گفته نوزدههمين نكته نيكو حكايت شدهكه بر اشعث قيس امام همام همى طعن فرمود در نزد عامكه مردى منافق بدو تيره دلزنا بخردى سخت پيمان گسلو ليكن بجائى كه دارد زيانبواقع روا هست دورى از آنبدانسانكه هم در كتاب مجيدبدانهم اشارت شده اى رشيد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 961
بود اينهم از گفته مرتضىوصى رسول بحق مصطفىكه آنرا به پيكار صفين امامبفرمود از مهر با خاص و عامزمانى كه اصحاب آن نازنينبراى حكميت از قهرو كينببودند خود در مقام ستيزگرفتار خلق نكوهيده نيزز پيكار چون شاميان ناتوانشدند از سپاه عراق آن زمانبه پيكار خوردند آنان شكستاز ايشان بشد فكر چون خاك پستهمانا به تدبير عمر بن عاصكه مىبود از قيد ايمان خلاصمهيا بكردند انگيزههابكردند قرآن سر نيزههابحكم بآن مردمان عراقبخواندند بر آشتى و وفاقسپاه عراقى ازين مكر خاصبگشتند مقهور از عمر عاصچنين بود پندارشان شاميانهمى راست گويند در اين ميانگروهى هم از علت خستگىنه بر جنگشان بود دلبستگىگروهى دگر نيز از دشمنىكه مىبود از خوى اهريمنىنهان در دل آنفرو مايگانو ليكن بظاهر خود از پيروانهمان دعوت از مردم شوربختبقرآن بهانه بكردند سختهمه با هم آنان زخرد و كلانبرفتند در نزد آن جان جانبگفتند بايد كه از جنگ دستكشيم اين زمان خود ز بالا و پستشما مالك اشتر و ديگرانفراخوان ز ميدان بدينسو عيانو گرنه تو را همچو عثمان كنونبخون در كشيم اين بود آزمونسپس امر فرمود امام همام كه تا مالك اشتر نيكنامچو ديگر كسان باز گردد ز جنگچه مىبود آن لحظه جاى درنگپس از آن بفرمود آن نازنينكه اى مردم اى خلق نزديك بين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 967
بود اينهم از گفتههائى كه هستدل و جان زوى روشن اى حق پرستزمانى كه يك رهرو نكته ياباحاديث مجعول را ز آن جنابكه در دست مردم بود همچنانكه باشد معارض بهم بيگمانبپرسيد فرمود امام همام بيانى كه بخشد سعادت بعامهمانا احاديث در دست عامبود حق و باطل خود اى نيكنامدگر راست ميباشد و هم دروغكه در وى عيان نيست نور و فروغسپس ناسخ و بعد منسوخ هستبتعريف اى سالك حق پرستدگر هست عام و سپس هست خاصكه دارند بر دستهاى اختصاص
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 993
ستايش همىكرد از آن جان جانسخن گفت بارى بلطف بيانسپس پيروى ز آنچه بشنيده بودهمىكرد اظهار از تار و پوددر آن حال فرمود امام همام بيانى حكيمانه از فيض عامهر آن كسكه جاه خداوندگارگرانمايه داند بهر اعتباربود در دلش رتبه وى بلندسزاوار باشد كه آن هوشمندبراى بزرگى جاه الهخداوند ناهيد و خورشيد و ماهبغير از خدا آنچه هست آشكاربود در برش كوچك و سخت خوارسزاوارتر كس چنين است كونه بيند بزرگى جز او زير و رودگر آنكه انعام پروردگاربگيتى برايش بود بىشماردگر آنكه احسان نيكوى وىهمانا رسد بر چنان نيك پىجه انعام حق بر كسى همچناننداده شده بىشمار اين زمانمگر اين كه در عرصه روزگاربزرگى حق خداوندگاربه او گشته افزون ز بالا و زيركه دارد چنان نعمت دلپذيرز حكام هم بدترين حالهابود در بر صالحان هر كجاچنين كه ز حب ستايش درستبه ترويج كوشند خود از نخستدگر آنكه در باره آن كسانرود سخت از خود ستائى گمانبخود خواهى كبر و كردارشانشود حمل مانند رفتارشانكراهت مرا هست ازين ماجراكه باشد رود بر گمان شماكه من دوستدار ستايش بومگرانبار ازين آزمايش بومخدا را گزارم بواقع سپاسگه هرگز چنين نيستم در قياساگر دوست مىداشتم لا جرمثنائى بگويند در بارهامخود اين ميل را از تواضع مدامبراى خدا خالق خاص و عامكه وى بر شمول بزرگى درستسزاوارتر بود و هست از نخسترها سخت مىكردم از خويشتنچه در خلوت خود چه در انجمن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 995
چه مالكتر است و تواناتر استبمن آنكه بر اين جهان رهبر استدر اينجا مراد امام همام على نازنين رهبر خاص و عامكه دانسته ممكن خطا بهر خويشدرين روزگار اى پسنديده كيشبحالى كه معصوم باشد درستمنزه بود از خطا از نخستباين اصل نيكو بود اعترافكه عصمت از آن شاه دور از گزافبود نعمتى خاص از كردگاركه او را است از جان و دل حق گزارجز اين نيست كه در جهان آنچه هستنظير شما و من اى حق پرستهمه بنده حق و مملوك اوبباشيم در هر كجا زير و روجز او نيست كس صاحب اختياركه ما را دهد پرورش آشكاربلى مالك و اختيار همهبود در كفش دور از واهمهاز آنچه كه ما خود در آن اختياربگيتى نداريم از هر كناربزرگى بعالم فقط خاص اوستبجز او تواضع ز مردم نكو استچه ما را برون ساخت از دام جهلبدانش هدايت همىكرد سهلكه آنهم قرين است با مصلحتگرانمايه سازد همى معرفتدگر گمرهى بر هدايت بدلبشد از خداوند عز و جلبما داد ببنائى آن جان جانهمانا پس از كورى اندر جهانبدانسانكه در دو جهان عاقبترسيديم در برترين مرتبت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1080
خداوند روح و خداوند جانپس از آنكه نابود گردد جهانبتحقيق تنها و باقى بودكه چيزى نه با او است اى با خردبدآنسانكه بد پيش از ايجاد دهركازين آفرينش رسانيد بهردگر بعد نابودى اين جهانكه نه وقت هست و زمان و مكانبود ذات پاكش فقط كارسازبهر جا كه هست از فرود و فرازچو افلاك نبود مكانهم وجودندارد بدهر از فراز و فروددگر چون ندارد حركت فلكزمانهم نباشد مكن هيچ شكچه بانيست گرديدن هر جهانهمه مدت و وقت و سال و زمانچو ساعات يكباره گردند نيسترود از ميان سخت امكان زيستبدينگونه چيزى نباشد مگرخداوند يكتا ز زيروزبركه هر كار خود سوى وى بازگشتكند تا كه روشن شود سرنوشتدر اينجا بيان امام همام على نازنين رهبر خاص و عام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1093
پس آن كسكه خود حجت حق شناختبدانسوى از شوق چون برق تاختبوى كرد از جان و دل اعترافمهاجر بود او جدا از گزافدگر نام مستضعف و ناتواننهاده نگردد بكس در جهانكه از حجت حق بوى لاجرمهمانا خبرها رسد بيش و كمدگر آنكه آواز او بشنودبدل آن پيام نكو جا دهدبدين كس گر از حجت حق خبررسد ليكن از بخت بد در اثربماند از آن غافل و خويشتنبداند ز مستضعفين ز منكه آن قوم را خود هرج لاجرمنباشد بتحقيق از بيش و كمچنين شخص بىشبهه معذور نيستو گر در وطن باشدش جاى زيستچو هر كس صلاحيت معرفتندارد به حجت درين مرتبتشناسائى حجت حق درستبود خاص بر مؤمنين از نخستاز اين روى فرمايد آن جان جانبيانى بواقع لطيف اين زمانشناسائى ما درين روزگاربود سخت دشوار اى مرد كاركه كس بر نمىدارد اين بار رامگر آنكه دانسته اسرار رادگر حق دلش را بايمان درستبفرمود است آزمايش نخستدگر آنكه گفتار ما آنچه هستنه هر كس نگه دارد اى حق پرستمگر سينههاى امانت پذيردگر هم خردهاى محكم ضميردر اينجا مراد امام همام بود رغبت مردم از خاص و عامبه هجرت بسوى خود از هر كناركه فرمايد اين نكته را آشكاركه از من بپرسيد هر راز راكه مىدانم انجام و آغاز راهمانا كه اى مردم انجمنبپرسيد هر راز و مطلب ز منهمى پيش از آنيكه ديگر مرانيابيد نزديك خود بر ملاكه امروز بر راههاى فلكدر آنجا كه تسبيح گويد ملكهمانا كه داناترم از يقينز هر گوشه از راههاى زمينتوجه بفرهنگ و دين همچنانمرا بيشتر باشد اندر جهان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1112
بمعنى توجه كن اى تيز هوشچه معنى غنى سازدت عقل و هوشدر آئيد از راه درهايمانبدوزخ كه مانيد دائم در آنبود جاى گردنكشان سخت بدچو نيكو ببينى بچشم خردپس اين دو صفت را كه داد اختصاصبخود آن بهين خالق عام و خاصملايك كه وى را مقرب بدندهمانا يكى آزمايش شدندكه باشد فروتن ز گردنكشانجدا سازد از روى نام و نشانكه گردد موافق همى رستگارمخالف گرفتار و خود شرمساراز نيروى گويد امام همام امام بحق رهبر خاص و عاماگر چه بدلها و اسرار آنهمى باخبر بود آن جان جاندگر آنچه پنهان بود از اثرز هر ديده از شخص صاحب نظرهمى بوده دانا ولى مصلحتچنين بوده اى مرد نيك عاقبت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1141
نه درويش در جامهاى بس كهنتواند گريزد از آن مكر و فنز نيرنگ شيطان مجال گريزنماند براى ذليل و عزيزز ظلم و تباهى و گردنكشىكه فرجام كارش بود ناخوشىهمه مؤمنين را خداوندگاركند حفظ درد هر از هر كناربلطف و سببها طريق نجاتبسان نماز و نظير زكاةدگر روزه بگرفتن اى مرد كاربايشان نشانداد در روزگاردگر آنكه آرام ماندن مدامز اندامها دست و پاها تمامپر آزرم كردن همى چشمهاز خود دور كردن همى خشمهاتواضع بجان داشتن بيگمانبدلها بدن مطمئن هم چنانبرون كردن كبر از سر تمامهمه در نماز است اى نيكنامچو رخسارهها سوده گردد بخاكبه هنگام سجده بدلهاى پاكدگر آنكه چسباندن دست و پاكه اعضاء نيكند در هر كجاپى كوچكى كردن و بندگىبروى زمين دارد ار زندگىدگر آنكه در روزه است اين اثركه آرد شكمها به پشت اى پسرچو خالى شود اندرون از طعامشود دل ز فيض هنر شادكامتواضع كند پيشه در نزد كسدگر سخت ناچيز داند هوسدگر در زكاة است اى مرد دينعطا كردن ميوههاى زمينبه آنانكه درويش و بيچارهاندبوادى اندوه آوارهاندبه بينيد سود چنين بندگىكه دارد همانا برازندگىبود پست بشمردن از هر كناربزرگى و هم سرفرازى بكاردگر خودپسندى و گردنكشىز خود دور كردن بوضع خوشىكه خود موجب رنج دنيا بوددگر باعث رنج عقبى شوددر اينجا مراد امام همام على رهبر دين عليه السّلامبود مردم كوفه چون آن كسانببودند از خيل گردنكشانكه ظلم و تباهى بهر اعتبارببود آن فرومايگان را شعار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1162
كدامين پسر از پسرهاى خويشكه بودند پاكيزه و پاك كيشهمى بيشتر دوست مىداشتهلوارا بدست كه افراشتهبگفتا على را كه جانست اونه جان بلكه جان جهانست اوبگفتم پسرهاى او را سؤالهمىكردهام از تو اى خوش خصالبگفتا كه او را همان پاك كيشبه نسبت همى از پسرهاى خويشبجان بيشتر دوست مىداشت سختكه با وى بهر سو كشانيد رختنديدم يكى روز على را جداز شخص نبى خاتم الانبياز عهدى كه كودك بد آن نازنينبتحقيق رفتار مىبود اينمگر در زمانى كه خير البشربراى خديجه به بد در سفرنديدم بگيتى يكى را پدركه باشد چنين مهربان با پسرهمانند احمد بشخص علىكه گيتى نظيرش نديده يليدگر يك پسر را براى پدرمطيع و صديق و گرانمايهترهمانند حيدر براى نبىنديدم بعالم بروز و شبىبهر روزى از خوى خود پرچمىبرافراشتى در يكى عالمىدگر پيروى را از آن خود بمنهمى امر ميكرد در انجمندر آن سالهايى كه در اين جهانبحرا همى بود وى را مكانمن او را همىديدم و غير مننمىديد وى را كس از مرد و زندر آن عهد در خانه دين پاككه اسلام ميباشد و تابناكنه مىبوده جز خانه مصطفىمحمد گرامى رسول خدادگر هم خديجه كه بد زوجهاشگرامى انيسش در آن كشمكشسوم كس در آن روز من بودامكه اين در باخلاص بگشودامهمين جمله دارد صراحت درستباين كه امام همام از نخستكسى بوده كاورده ايمان و دينپذيرفته ز آن رهبر نازنينبدان سانكه در گفتههاى دگربفرموده تقرير آن تا جور
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1170
چه حيدر در آن سرزمين ملك داشتاز آن رو بدل تخمى از مكر كاشتكه چون موكب حيدر آنجا رودهياهوى مردم خود اندك شودبراى خلافت مگر نامزدنگردد ز تبليغ اهل خردچو مردم كه مجلس مياراستندبراى على كار مىخواستندكه او را باخلاص از شيخ و شاببراى خلافت كنند انتخابگمان داشت عثمان گر انباريشدر آن موقع بد گرفتاريشهمانا بتحريك آن نازنينبود لا جرم خواست كان بيقرينز يثرب به بيرون گذارد قدمكه مردم پراكنده گردند همهمانا ز پيرامن خانهاشفراموش گردد خود افسانهاشكه باشد كند چاره كار خويشدگرباره توسن براند به پيشهمانند اين خواست را پيشترز حيدر همى كرده بود از اثركه بر ينبع ره بپويد امامچو رفت آن گرانمايه در آن مقامدگر باره از شاه شد خواستاركه در يثرب او را شود دستيارهم اكنون دوم بار مىخواست اينكه در ينبع رو كند شاه ديناز اين روى فرمود امام همام بيانى مؤثر بلطف تمامالا اى ز عباس در روزگارگرامى پسر بهترين يادگارنمىخواهد عثمان مرا اين زمانبجز اين كه در آشكار و نهانبكردار يك اشتر آب كشبدلو بزرگ اندرين كشمكشبه نيرنگ و تزوير بدهد قراركه در آمد و رفت باشم بكارفرستاد روزى مرا در يمنكه باشم كه يثرب برون در علنپس از آن فرستاد بر من پيامكه باشد كه در يثرب آرم مقامچو محتاج مىبود بر ياريميقين داشت بر مهر و غمخواريمهم اكنون ترا مىفرستد كه منز يثرب روم سوى ديگر وطنقسم ياد سازم به حى حميدكه از وى بكردم دفاعى مفيدبدانسانكه ترسيدم از هر كنارگنه كار باشم درين روزگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1172
به معنى چنين است اى محترمكه با ياد وى مىگزارم قدمخود اين جمله در نزد اهل خردبحق منتهاى فصاحت بودچه اين گونه آن رهبر مرد و زناراده بفرموده از اين سخنز بطحا چو پا را نهادم برونكه تا بعرج شدم رهنموناز آن نازنين در بساتين و باغبهر جا رسيدم گرفتم سراغبراى كنايه كلامى شگفتبگفته كزان عقل حيرت گرفتمراد از كنايه بود آنكه كسكه فارغ بود از هوى هوسبدان لفظ منظور خود را بيانكند اى گرانمايه نكتهدانكه لفظش صريحا دلالت بوىنه خود داشته باشد اى نيك پىبدانسانكه حيدر امام همام بدينگونه فرموده طرح كلامكه با ياد وى گام را بر زميننهادم بهر جا يسار و يمينكنايه از آنست در رهگذرگرفتم از آن نازنين من خبربرفتم بدنبال آن دين پناهبه بيراهه هرگز نرفتم ز راه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1198
همين نامه هم بر نكويان اميرفرستاده بر شام نزد جريرپى اخذ بيعت در آن گيروداردرست از معاويه آن نابكارزمانى كه وى را امام همام فرستاده بود از رسالت بشامبجلى است از آن قبيله كه جدرساند بالغوث اى باخرددگر آنكه دانشوران رجالكه دارند در دست ازو شرح حالندارند بر گفت وى اعتمادچه گويند نابوده صافى نهاد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1199
سخن كوته او را چو بر حق امامپى اخذ بيعت فرستاد شاممعاويه آن رهزن شيخ و شابتعلل همىكرد بهر جوابكه تا آنكه بهر خود از شاميانبتحقيق بگرفت بيعت عيانچو اصحاب سلطان دين مرتضىبگشتند آگاه از آن مأجراكه ديگر معاويه آن دين تباهنه گردن گزارد بفرمان شاهبگفتند پيش از حضور جريركه پاسخ مگر آرد از آن شريربود مصلحت آنكه با شاميانبه پيكار آئيم در اين ميانولى پيش از آنيكه شخص جريرز شام آيد و پاسخ آرد دليرامام بحق مصلحت را بجنگندانست فرمود همچون درنگهم از بهر پايان كار آن اميرفرستاد اين نامه بهر جريرپس از حمد يزدان و مدح رسولمحمد بهين رهنماى عقولچو اين نامه از من بسويت رسيدحقايق بتحقيق گوشت شنيدمعاويه را سخت وادار كنكه تا كار را بر كند بيخ و بنمصمم شود تا كه از صلح و جنگيكى برگزيند همى بيدرنگيكى خانمانسوز جنگى تمامكه آواره سازد همى خاص و عامدگر صلح كش خوارى آرد به برزبونى همى آورد در اثردر اينجا مراد امام همام همانا از اين گونه طرح كلامبود اين كه در صورت صلح و جنگبود فتح با آن گرانمايه سنگبدين سان اگر جنگ را اختيارهمىكرد در عرصه كارزارخود آماده سازد براى نبردكه روشن شود كار نامرد و مردو گر آشتى را پذيرفت اوهمى گير بيعت از آن زشتخو
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1227
اگر ما ببوديم با اطلاعكه تا اين چنين پايه جنگ و نزاعهمانا بما وارد آرد زياندگرگون كند وضع پير و جوانز ما هيچ يك در چنين گير و دارنمىكرد اقدام در كارزارهم اكنون كه ما در هى تيرهايمهمى بر خردهايمان چيرهايميكى ره هم اكنون كه باقى بودكه آنرا به نيكى پسندد خردبود آنكه بروى كنون بگرويمز بگذشته خود پشيمان شويمدر آينده هم خود در اصلاح كاربواقع بكوشيم از هر كناربلى پيش ازين از تو اى نيكنامتمناى من بد حكومت بشامكه بىآنكه طاعت ز من خواستارشوى باشم آن گوشه مشغول كارولى اين مراتب نكردى قبولكه جان و دلم شد ازين غم ملولدر امروز هم جز همان خواستارنمىباشم اى ملك را شهريارنپوشيده باشد كه از زندگىهمانا نخواهى ز شايندگىبه جز آنچه را كه من اميدواربگيتى همىباشم از هر كنارنمىترسى از نيستى در جهانبجز آنكه من بيمناكم از آنبه يزدان كه خيل سپاهى تمامتبه جانشان گشت از خاص و عامدگر جنگجوئى نمانده بدهركه از وى توان يافت در جنك بهرمن و تو ز فرزند عبد منافبباشيم و نبود در اينجا گزافكه يك تن ز ما را بر آن ديگرىبگيتى نباشد همى برترىكه آن يك ز عزت بود ارجمنددگر كس ز ذلت بود مستمنديكى حر يكى بنده بىنوابكى تندرست و يكى مبتلاچو عبد اله آن نامه را بر امامرسانيد و خواندش امام همام بگفتا شگفتا ازين سست پىمعاويه و نامه پست وىهم عبد اله رافع آن مهربانكه بودى نويسندهاى نكتهدانبخواند و بفرمود آن رهنماكه بنويس در پاسخ اين نكته راپس از حمد يزان و نعت نبىكه چون وى ندارد فلك كوكبى
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1237
بود اينهم از نامههاى امامبراى زياد ابيه اى همام زمانى كه در بصره آن سرزمينببود ابن عباس را جانشينچه عبد اله از جانب شاهدينعلى نازنين رهبر مسلمينباهواز و كرمان و فارس آن رمانحكومت همىداشت اندر عيانكه وى را كند منع از هر بدىپليدى و زشتى و نابخردىدگر آنكه او را زياد ابيهبخواندند اى بر حقايق فقيهبود آنكه وى را پدر همچنانمعين نمىبوده اندر جهانولى مدعى بوده سفيان پدرهمىبوده او را در اين رهگذريكى روز سفيان به نزد عمرهمى خواند او را با اسم پسربود ما در ابن زياد ابيههمانا به تعريف نامش سميهكه او بر زنا دادن آشكارهمىبود مشهور از هر كناركه اين شرح در نامه بعد از اينبيان مىشود اى بايمان قرين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1245
بمعنى توجه كن اى تيز هوشغنى كن دل جان ز فيض سروشنباشيد آيا چنين دوستداركه آمرزد از مهر پروردگارشما را بحالى كه او مهربانبود بر همه خلق پير و جوانيكى نكته خوش كه ذكرش رواستتعلل بتعريفش اينجا خطاستبود آنكه امر امام همام على قائد و رهبر خاص و عامكه در عفو از ابن ملجم بودنكو داند اين نكته اهل خردكه تعريف يك حكم از مستحببود اى گرانمايه فكر از ادبدگر شرح اين بحث هم پيش ازينهمىگشت تعريف اى مرد دين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1248
بهر مستحق و سزاوار همببخشد از آن همچنان بيش و كمو گر در زمانه براى حسنعيان گشت پيشامدى در علنبود زنده تا جان جانها حسينكه چون مهر و ما هست در مشرقينهمانا وصيم ز بعد حسنبگيتى حسين است در انجمنكه از من سفارش همانند اودهد نيك انجام از زير و روبراى پسرهاى از فاطمهحسين و حسن خالى از واهمههمان بخششش است از على در ميانكه همچون پسرهاى ديگر عيانهمانا پسرهاى من در اثرتفاوت ندارند با يكدگرو گر هم تصدى اين كار راكه روشن كند طرز رفتار رابه فرزند از فاطمه داد امهمانا در خير بگشادامبود بهر خوشنودى كردگاركه باشد بدست آورم آشكاردگر هم تفرب بشخص نبىكه آورد از جانب حق نبىدگر پاس از حرمت آن وجودكه باشد گرانمايه از تار و پوددگر اين شرافت كه از اقربابباشيم با حضرتش اى فتىاگر چه تصدى اموال راسپرده بدست حسن برملاپى صرف اموال در آن مقامبدينسان كند شرط امام همام كه اموال را هم بدانسانكه هستنگه داردش خود ز بالا و پستدرختان خرما كه در كشتزاربباشند از ميوهها بارداراز آن ميوه در آنچه مأمور آنشده صرف سازد همى در عياندگر شرط آنست كه هر نهالكه از اين درختان بود بالمآلزهر دهكده در مقام فروشنباشد همان رهبر تيز هوشكه از حيث روئيدن نخلهابروى زمين وز چنين دخلهابهم مشتبه وضع هر دهكدهنگردد ز حيث رديف وردهدگر زان كنيزان كه چون بنگرىپذيرفتهام من بهم بسترىگر آورده فرزند يا باردارهمانا بود در همين گيرو دار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1251
بود اين وصيت هم از بو ترابكه روشن كند ديده شيخ و شابكه خود طرز جمعآورى زكاةنشان مىدهد من جميع الجهاتدگر مهربانى به آن مردمانكه بدهند بارى زكاة آن كسانكه چون بخشنامه فرستاد امامبگيرندگان زكاة اى همام در اينجا ز وى جملههائى درستبكرديم يادآورى از نخست
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1256
همين است پيمانى از آن امامبيك كارگردان خود اى همام كه وى را بپرهيزكارى درستوصيت كند از زمان نخستدگر با رعيت بمهر و ودادبپردازد آن رهرو نيك زادكه از زير دستان حقوق و شرفشود حفظ و فرصت نگردد تلفبه هنگام جمعآورى زكاةشود كار خوش من جميع الجهاتهمانا كه بر كارگردان خويشكه باشد گرانمايه و پاك كيشبگويم بكار نهانى خودكه پوشنده ميباشد از نيك و بد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1274
در اينجا توجه بمعنى نكو استكه معنى چو مغز است و لفظ است پوستهمو هست پرندهاى در جنانكه او را در بال است اندر عيانو گر مرد را حق خود اى پاك كيشنمىكرد منع از ستودن ز خويشوجود مقدس امام همام على رهبر دين عليه السّلامفضائل همىكرد يادآورىاز آن كسكه دارد بحق رهبرىكه با آن قلوب همه مؤمنينبود آشنا اى گرانمايه ديندگر گوشهاى شنوندگاننه رد سازد آن نكته را بيگمانبدينگونه كن دور از خويشتنكسيرا كه او را شكار اى فطنهمانا زره باز گردانده استكشاند ببالا و گاهى به پستدگر آنكه تعريف اين جمله همچنين است اى رهر و محترم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1279
چه بهتر دگر باره در اين مقامبمعنى توجه كنيم اى همام ز اهل تو فرزند تو نيست هيچچه كارش نباشد نكو در بسيچ
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1283
همىخواست حيدر در آن گيروداربماند براى ابد بركنارو ليكن به نزد معاويه كسفرستاد و مىخواست فرياد رسمعاويه بسيار در كار جنگهمىبود محتاط و بودش درنگبرون گشت از شام آن سست پىولى راه ميكرد آهسته طىكه تا آنكه از مرگ عثمان خبرهمى يافت بارى در آن رهگذردگر باره برگشت در شام و دمز خودكامگى زد همى لاجرمهمانا از اين رو امام همام ز دلسوزى كذب آن زشت نامبه عثمان بفرمايد اين نكته راكه دانند اين نكته اهل صفانه سوگند بر كردگار جهانچنين نيست اى ابله ناتوانتو باشى دو روى و بكردى ستمبوى در جهان اى فرومايه دمخداوند در باره چون تو كسبفرمود اين نكته اى بو الهوس
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1349
پس از آنكه با مشكلاتى عجيبكه مىديد پى در پى آن بىنصيببدر برد جان خود از آن ميانرهائى همى يافت اندر عيانولى اين كه گفتى پسرها و منكنيم از وفا با شما انجمناگر زندهمانيم در هر كجابيكجا در آئيم ما و شماو گر هم بميريم با هم هلاكهمانا شويم اندرين تيره خاكبدينسان قريش و چنين تاختندر آن گمرهى پرچم افراختنسپس نيز جولان اهريمنىاز آن قوم در وادى دشمنىدگر ترك فرمان و سرگشتهگىخود از ذلت و بخت برگشتهگىاز ايشان چو بينى تو خود كن رهادر اين باره چيزى مگو اى فتىچه آنان به پيكار من اتفاقهمىكرداند از طريق نفاقچنان اتفاقيكه دور از تميزبكردند با مصطفى در ستيزبلى پيش از من ازين مأجرابتحقيق كيفر رسانندههاقريش خطاكار را جاى منبكيفر رسانند در انجمنستم از ستمكارگان همچنانبر آنان رسد آشكار و نهانكه خود رشته نسبتم را درستز پيغمبر نازنين از نخستبريدند و هم حرمتش را بجانه بگذاشتند اين گروه از جفاكه خود سلطنت زا بجور و جفاز فرزند از مادرم مصطفىكه مىبود حق من اندر عيانز من در ربودند اين ناكسانولى اين كه سلطان دين مرتضىپسر مادر خويشتن مصطفىهمى خوانده اين راز باشد سببكه بر وى بصيرند اهل ادبكه عبد اله از شخص احمد پدرنظير ابو طالب با هنركه باشد پدر از على شاهدينامام بحق رهبر مسلمينپسرهاى عبد المطلب بوندكه آن هر دو تن خود ز يك مادرندكه آن فاطمه باشد اى باخردكه خود دخت عمرو ابن عمران بودپسرهاى عبد المطلب تمامجز اين دو كه تعريف شد اى همام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1407
بود معنى اين گونه اى نيك فرچو خواهى ز مضمون شوى با خبربدرگاه بخشنده كارسازدر آن دم گزاريد ياران نمازكه سايه در آن لحظهاى نيكنامبمقدار ديوار آغل تمامز يك بزهمى باز گردد درستكه اين شيوه باشد نكو از نخستدگر عصر را هم بايشان نمازگزاريد آن موقع اى اهل رازكه خورشيد در جلوه باشد سپيدهم از پاره روز خود اى رشيددر آن دم كه در آن دو فرسنگ راهتوان رفت اى رهرو دين پناهفقيهان درين باره اقوالشانبواقع بود مختلف همچنانگروهى بظاهر بقول امامهمى متكى گشتهاند اى همام كه با هم نماز پسين نيم روزنه جايز بدانسته اندى هنوزو ليكن فتاوى مجتهديندرين باره در دست هست اى امينكه با هم توان خواند اين دو نمازبدرگاه بخشنده چارهسازبآنان بخوانيد مغرب نماززمانى كه صائم كند روزه بازدگر آنكه حاج از عرفات همكشد در منى رخت اى محتشمبآنان نماز عشاء آن زمانهمانا گزاريد اندر عيانكه سرخى ز مغرب نهان مىشوديكى سوم از شب عيان مىشودبخوانيد در بامدادان نمازباخلاص كامل بر بىنياززمانى كه يك مرد روى رفيقز خود نيك بيند همى در طريقدرين گيرو دار از فرو دو فرازبآنان گزاريد آنسان نمازنظير نماز يكى ناتوانكه اضعف همانا بود در عيانبكاهيد از مستحبات سختمكوشيد در فتنه چون شوربخت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1487
خود اين نامه از نامههاى عليستكه جان خردمند از و منجليستبه اسود كه فرزند از قطبه بودبداد و دهش همچنان ميفزوددگر آنكه سردار بد بر سپاهبه حلوان خود اى رهرو دين پناهكه شهريست نزديك بغداد آنكه دانند اين نكته اهل بياننويسند آنانكه حال رجالز اسود نگفتند خود در مقالولى دور نبود ز نيكان بودگرانمايه جان و سخن دان بوددرين نامه او را امام همام بداد و دهش خواند اى نيكنامپس از حمد يزدان و نعت رسولكه از وى گرانمايه باشد عقولبتحقيق اگر خواست از حكمرانبهر امر در باره اين و آننه يكسان بود در مقام عملهمى خيزد از وى هزاران خلل
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1491
بود اين هم از نامههاى امامبسوى كميل زياد آن همام كه مىبود از اصحاب خاص علىكه گيتى نديدست چون وى يليكه از سوى حيدر بشهر هيتهمى حكمران بود در مرتبتبتحقيق اى رهرو نيك ذاتهيت هست شهرى كنار فراتدرين نامه وى را شهنشاه دينز ترك جلوگيرى از مشركينكه با لشكرى بهر تاراج سختگذشتند از شهر آن شوربختكه تا شهرهاى دگر را تمامبتاراج گيرند از خاص و عامكند سرزنش آن گرانمايه راخود از ترك كوشش در آن ماجرا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1493
بود اينهم از نامههاى امامكه بنوشته بر مصريان آن همام كه با دست مالك همان نامه رافرستاده بر آن كسان بر ملا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1501
كه چون فتنه در بين امت عيانشود لاجرم دور گرديد از آنچو شد باخبر حضرت مرتضىفرستاد فرزند خود مجتبىبكوفه كه اين نامه همراه داشتچراغى فرا راه مردم گذاشتدر آن اشعريرا امام همام نكوهش همىكرد در اين مقامپس از حمد يزدان و نعت رسولكه از وى غنى شد فروع و اصوليكى گفته از تو بسويم كنونهمانا رسيده درين آزمونكه سود و زيان تو در وى بودچو نيكو به بينى بچشم خردبه تبليغ اشخاص واداشتنكه از فتنه دورى كنند اين ز منخود از نقل فرمايش مصطفىبواقع گرامى رسول خدابظاهر درستست و هم سود توستچو منظور تو اين بود از نخستكه اشخاص از ياريم اين زمانهمى باز دارى بمكرى نهانولى در حقيقت چو جنك جملبه آن مردم نابكار و دغلهمانا تبه كارى و فتنه نيستبراى تباهى در آن رخنه نيستو ليكن جلوگيرى از فتنههابيارى يزدان بود قصد مادگر فكر آسايش مردمانبتحقيق باشد سبب ساز آنبدين سان ستيز تو اى بيخبردرين راه دارد هزاران ضرربناحق همان فتنه پنداشتنخياليست بيهوده انگاشتنكه دارد برايت سراسر زيانچگونه توان طرف بندى از آنچه در دهر بر كيفرم مبتلاشوى اى فرومايه جان بر ملابه عقبى هم از رحمت كردگارشوى بىنصيب و به محنت دچاربدينگونه نزدت پيام آورمچو آمد ز جا خيز خود لاجرمبزن دامن خويشتن بر كمرهمى بند محكم به بند از اثرز سوراخ و از جايگاهت برونبيا تا كه روشن كنى آزمونكسانى كه يار تو باشند سختبخوان و برانگيز اى شور بختبيارى ما پس اگر كار ماهمى راست پنداشتى از صفا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1517
پس آن بر كسان گرسنه بدهكه هستند با عائله غمزدهبحالى كه آنرا رسانى تمامبه آنان كه بيچارهاند اى همام دگر آنچه از وى خود آيد زيادفرست آن به نزديك ما اى رشادكه آنرا به آنان كه در نزد مابياشند بخشيم خود از وفادگر آنكه بر مكيان همچنانهمى امر كن اى گرانمايه جانكه از ساكن هر سرا در اثرنگيرند مزد و كرايه دگركه دائم نباشند در آن دياربدانسانكه فرموده پروردگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1520
چه وى بود از اعظم مسلمينز اصحاب خاص رسول اميندگر بود از شيعيان علىكه گيتى نديدست چون وى يليبدانسانكه بر نقل ابى الحديدبروز سقيفه ز فكرى رشيدبتحقيق از قول محدثينچنين گفت با فارسى از يقينكه كرديد اما نكرديد كارنه شايسته بد اين روش از شعاربدينگونه معنى بود اى رفيقچو باشى بكشف معانى دقيقخليفه بكرديد خود انتخابنه آنكه بگفته رسول از صوابكنايه از اين كه تظاهر بدينكنيد و نباشيد از مسلمينبنام وى اى رهرو باعفافبود بين اهل قلم اختلافكه خود پيش از اسلام او را چه نامهمىبوده اندر بر خاص و عامگروهى بگفتند كان دلشدههمى نام را داشته روز بهگروهى بگفتند كاو از نخستهمىبوده بهبود نامش درستكه بوده ز نسل منوچهر شاهگرانمايه نيرو چو خورشيد و ماهبجز اين دو نام اى گرانمايه پىبگفتند نام دگر بهر وىرسول بحق رهبر خاص و عامبوى نام سلمان بداد اى همام ملقب به سلمان شد آن نازنينز الطاف خاص رسول امينچو گفتند بر وى كه تو كيستىهمى گفت از روى خوش زيستىمسلمانم و ابن الاسلام همدگر از بنى آدمم لاجرمدگر كنيهاش را سه عنوان بودكه عبد اللهش خود يك از آن بوددگر كنيه وى ابو البيناتبود اى گرانمايه نيك ذاتسوم كنيه وى ابو المرشد استكه تاريك ازو ديده حاسد استدگر اصلش اى رهرو باخردز شيراز يارا مهر مزبودو يا آنكه از شوشتر و اصبهانهمىبوده آن مرد پاكيزه جانامام بحق حضرت مرتضىفرستاده سوى وى اين نامه راهمى پيش از آنيكه آن نازنينبظاهر خليفه شود از يقين
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط میرشاعرعلی
|
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1534
بود سودشان از شما بيشتركه خيزد ز كردارت اكنون ضرربهر حال از بهر امكان زيستكسى كه بود چون تو شايسته نيستكه با دست وى رخنهاى لاجرمشود بسته در گوشهاى بيش و كمدگر امرى انجام گيرد ازوكه باشد شود موجب آبرودگر رتبهاش را ببالا برندو يا در امانت شريكش كننددگر بهر دفع يكى كار بدبكارش گمارند در يك بلدروا نيست تا حفظ مرز وطنبدين كس سپارند در انجمندگر آنكه حاكم به شهرى شودكه تاند ز در مانده بارى بردزمانى كه اين نامهام در علنرسد خود بدست تو در انجمنبه نزدم بيا گر بخواهد خدابدرمان رسانم همه دردهاچو آمد به نزد امام همام بزندان فرستاد آن زشت نامسپس صعصعه آنكه بود از شرفز نيكان اصحاب شاه نجفشفاعت ز وى كرد و او را نجاتهمىداد خود من جميع الجهاتدر اينجا رضى سيد محترمچنين طرح مطلب كند لاجرمهمين منذر آن كس بود كه امامعلى نازنين رهبر خاص و عامبفرموده در باره وى چنينبيانى بواقع خوش و دلنشينبدو جانب خويشتن بيگمانفراوان همى بنگرد در عياندگر در دو برد خود آن بيخبرهمانا خرامد باطوار بدبود برد خود جامهاى پربهاكه بر تن همىداشت وى بر ملادگر آنكه بسيار گرد و غباركند پاك از كفشهايش بكارچه بسيار مغرور گردنكش استز افكار بيهوده خود خوش استبه رخت و بآرايش خويشتنببالد فرومايه در انجمن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1539
بسال دويست و شش آن نيكبختبرضوان ز گيتى كشانيد رختهمانا كه اين مطلب دلنشينبواقع شده نقل از آن نازنينيكى عهد نامه است ان اى همام بر اهل يمن ساكنينش تمامگرفتم كه شهرى و صحرانشينبباشند آن مردمان از يقينكه خيل ربيعه ز پير و جوانببايد اطاعت كنندى از آنخود اين پيروى از كتاب خداستكه دعوت به سويش همانا رواستكه بر طبق آن امر بر اين و آنكنند از حقيقت نهان و عياندگر دعوت آنكه خود سوى حقكند دعوت خلق بىطعن و دقپذيرند و هم در مقابل دگربهائى نگيرند از اين رهگذردگر هم به تبديلش از هر كنارنه خوشنود گردند در روزگارپى نقد دنيا و كالاى پستز قرآن محكم نشويند دستدگر آنكه آن مردمان از نخستپى دفع كار مخالف درستبهم يار باشند و از اتحادبرانند دشمن همى از بلاددگر دعوت و نوع گفتارشانبىكسان بود همچو رفتارشاندگر از ملامت گر بد روشكه كارش بمردم بود سرزنشهم از خشم يك ابله خشمگيركه باشد ز وى چشم عبرت ضريردگر خوار گردن ز نابخردىچو دشنام دادن ز خوى بدىگروهى گروهى دگر را بجهدنباشند خود در پى نقض عهددگر هم گروهى ز نابخردانكه باشند با خلق و خوى در انبه تلخى در انظارشان خوار ساختبه حيثيت آن كسان كرد تاختدگر آنكه از قهر دشنام دادفرا راهشان دام حيلت نهادنبايد كه آن موجب نقض عهدبدانند و كوشند در بد بجهدبر اين عهد نامه كه اينك بودهمه حاضر و غائب و كم خردچو دانا و نادان و چو بردباربباشند از راستى پايداربدينگونه پيمان حق برقرارهمى گشت و در بينشان استوار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1540
چه از عهد حق بازپرسى شودبر آن پايدارند خلق از خردهمين عهد نامه على شاهدينكه پور ابو طالب است از يقيننوشتست و در عرصه روزگاربگيتى بود تا ابد يادگاربه برخى نسخ اى گرانمايه دينبه نهج البلاغه نوشته چنينعلى پور بو طالب از اين بيانبواقع يكى نكته گردد عياندگر آنكه گفتند اى نيكنامبمانند آنهم امام همام بقرآن كه با خط آن نازنيننوشته شده اى گرانمايه دينكه آن در كتب خانههاى بزرگبود هست اى خود ز منطق سترككه باو او بنوشته و در حسابمضاف اليه است اى نكته يابپى آنكه اى رهرو محتشممركب اضافى چو گردد علمهمان حكم يك لفظ را دارداچنين نكته اهل لغت داندابدينگونه اعراب در بين آنبتعريف نايد خود اى نكته داندر آنهم نه تغيير داده شودكه خوش داند اين نكته اهل خرد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1552
درين باب كه گشته گرد آورىچو با چشم عبرت بوى بنگرىبود حكمت و پندهاى امامعلى نازنين رهبر خاص و عامكه بر وى ضميمه شود اى همام جواب سئوالات از آن نيكنامكه ضمن بيانات كوتاه شاهبيانكرده اى رهرو دين پناه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1560
همين مطلب است از امام همام على نازنين رهبر خاص و عامبراز نمىداشتن اعتمادبتدبير خود اى گرامى نهاد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1579
بود اين سخن از امام همام كه روشن كند جان اهل كلامزمانى كه يكتن ز اصحاب وىهمىبود بيمار و فرسوده پىبفرمود آن رهبر دين پناهكه بيمارى تن بريزد گناهخداوند بيماريت را سببخود ايسالك راه علم و ادبپى بر طرف گشتن هر گناهبداده قرار اندرين دستگاه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1580
پس از بهر بيمارى اندر جهاننه پاداش ميباشد اندر عيانبلى آدمى چون شكسته شودز غم تار و پودش گسسته شودخود او در چنين حالتى آشكاركند روى دل جانب كردگاركند توبه و از گنه بازگشتكه يكباره نيكو كند سرنوشتهمين كار باعث شود در اثرگناهان رود از ميان بىخطرچنان برگهائى كه ريزد فروگناهان وى ريزد اى نيكخوبلى مزد و پاداش اى نكتهدانبگفتار نيكو بود بر زباندگر هم بكردار خوش از خردبهم كارى دست پاها بودخداوند سبحان هم اى با خرداز آن ره كه پاكى نيت بوددگر آنكه شايستگى نهادهر آن كس بود خواستار از عبادهمانا برضوان دهد جايگاهگرامى همى سازدش پايگاهبه بيمارى آن كس كه دارد شكيببود باطنش نيك و خويش نجيببحالى كه از دست و يا لاجرمنمىبوده در كار از بيش و كمبود ممكن او را خداوندگاربيامرزد از مهر در روزگاردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمهمىگويم اينجا امام همام كه فرموده اين مطلب اى نيكنامكه از بهر بيمارى اين و آنهمانا نه مزدى بود در ميانچه خود هست بيمارى از آن قبيلكه دارد ز يزدان عوض اى نبيلچو از فعل حق آدمى را مرضرسد هم ز غفار آيد عوضولى مزد و پاداش در روزگارخود از فعل يك بنده است آشكارچو در بين پاداش و اصل عوضبود امتياز اى همايون غرضاز اين رو امام بحق مرتضىپسر عم سالار دين مصطفىهم از دانش و راى نافذ ز خويشبيانكرده اين مطلب اى پاك كيش
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1589
بفرموده آن شاه گفتار نيكبراى عوض دادن كار نيكيكى چون بسويت فرستد درودبه از آن فرستش بپاسخ سرودچو دستى باحسان بسويت درازبگيتى بشد در فرود و فرازهمان را به نيكى تو پاداش دهچراغى به نيكى فرا راه نهاگر چه فضيلت براى كسى استكه در ابتدا كرده نيكى بزيستهمين قول و فرمايش از مرتضىگرانمايه از خلعت هل انىبه بعضى نسخ اين بيان از امامبه نهج البلاغه نبود اى همام ولى چون روش نسخه كاملستز ما لاجرم مدعا حاصلستخود از نسخه ابن ابى الحديدبه نظمش در آوردام اى رشيديكى نسخه خطى همى از قديمدر آن نيز ديده شده اى حكيم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1591
بتوصيف بخشش امام همام بفرمود اين نكته در اين مقامز بخشيدن اندك اى مرد راهمشو شرمگين اندرين دستگاهچو نوميد كردن از آن كمتر استبشرمندگى بيشتر رهبر است
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1597
بود اينهم از گفتههاى امامبكار قضا و قدر اى همام به آن مرد شامى كه از آن جناببپرسيد اين نكته آن نكته يابچو از جنگ صفين آن نازنينهمى بازگشت اى گرانمايه دينخود آيا كنون رفتن ما بشامبه پيكار با مردمش اى همام بكار قضا و قدر آشكارهمىبود از جانب كردگاربفرمود در پاسخ وى علىكه گيتى نديدست چون وى يليقسم بر خدائى كه از زير خاكچنين دانه بشكافته تابناكدگر آنكه انسان بلطف آفريدچنين صورت خوش ز وى شد پديدهمانا بجائى نه هشتيم گامنرفتيم از بامدادان بشامسرازير بر درهاى از اثرنگشتيم جز بر قضا و قدردگرباره شامى بگفت از اثركه ما را بتحقيق در اين سفرهمانا نه پاداش باشد بكارچه ما را نمىبود است اختياردگر باره فرمود امام بزرگكه پاداشتان كرد شينحا ستركخداوند هنگام رفتن كه راهنكو مىسپرديد در رزمگاهدگر آنكه در موقع بازگشتكه خود بازگشتيد خوش سرنوشتنبوديد مجبور در هيچ حالشما را روش بود در اعتدالچنين گفت شيخ اين چگونه بودالا اى خداوندگار خردكه با اين كه ما را قضا و قدربراند همانا بهر كوى و درامام بحق هم پس از اين سخنكه باشد دراز اى گرانمايه تن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1598
خدايت كند رحم اى بيخبرتو شايد اساس قضا و قدركه حتمى و لازم بود همچنانبه پندار بيهوده كردى گمانهمانا چنين بود اگر از نخستنمىبود پاداش و كيفر درستنويد به خير و به خوبى دگركه باشد بهشت برين در اثرچنان بيم و شر بدى از جحيمهمىگشت ساقط درست از قديمهم از حق براى گنه كارگاننه كيفر بدو رنج پتيارگاننه پاداش از بهر فرمانبرانمعين همىگشت از هر كراننكو كار شايسته از تار و پودسزاوار بهر ستودن نبودچنين گفته از بت پرستان بودكه خود سالك راه شيطان بودگواهان كذب و ضريران راهبرون از حق افتاده در پرتگاهقدريهاند و مجوسان فكردر اين امت عارف اهل ذكرنگفته نماند همى در اثركه لفظ قدرى در اهل خبربه تفويضى و جبرى اى مرد راهبهر دو شود گفته در دستگاهمراد درين جاى جبرى بودكه بيهوده مىگويد آن بيخردكه هر كار هر بندهاى ميكندنه با اختيار و اراده بودبه تقدير شايسته از كردگاربود سخت مجبور از هر كناربلى ضد تفويضى بيخردكه خود منكر قدرت حق بودكه گويد خدا بنده را در نهادبكرد امر و نهى و بخود واگزاردكه كارى كنند و گر ناكننددر آن مستقلند اى هوشمندسحن كوته اى دل امام همام دگر باره فرمود طرح كلامخداوند بر بندگان آشكارهمى كرد است امر با اختياردگر آنكه در اين گرانمايه درسهمى نهى فرموده با بيم و ترسدگر آنكه در كار آسان بحالبفرموده تكليف را ذو الجلال
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1603
در ابقاى فرزند نيكان امامبيان كرده اين نكته را اى همام بلى بازمانده ز شمشير هستغنى از بركت خود اى حق پرستچه در كارزار شرافت شهيدشدند آن گرانمايگان رشيدازين روى باقىترند از شمارز فرزند هم بيشتر اى فكارچو فرزند از رهبر سومينحسين آن امام بحق اى اميندگر پيروان همان جان جانكه باشند در دهر از شيعيانكه بسيار باشند پاينده همبه نزديك اهل خرد محترمدرست عكس از دشمنان امامكه بودند بسيار و آسوده كامو ليكن بگيتى از آنان اثرنه بينى در امروز اى نيك فر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1606
بمعنى توجه كن اى مرد راهكه دل را كند همچو خورشيد و ماهخداوند بر مردم اى نكته يابفرو تاورد از وقايع عذابكه تا آنكه باشى تو در بينشاندرست اى گرانمايه نام و نشانبكيفر نه آن قوم را در اثررساند همى قادر دادگرو حال آنكه آمرزش از كردگاربباشند آن مردمان خواستاردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمدرست اين بيان كه ز قرآن گواهخود آورده آن رهرو دين پناههمى از سخنهاى نيكو بودكه آنرا به نيكى پسندد خردكه در آن بسى مو شكافى شدهز درك حقايق درين غمكدهكه آنرا بخوبى امام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1606
بكسب سعادت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامهر آن كس هر آن چيز را آشكاركه ما بين او باشد و كردگارهمانا كند از حقيقت درستبدستور سازد عمل از نخستخدا آنچه را بين او و كسانبود خود درستش كند بيگمانز رنج و گرفتارى او را رهاكند از عنايات مطلق خداهر آن كس كند كار عقبى درستنه پيمان شكن باشد و عهد سستخدا كار دنياى او را تمامبسازد درست و كند شادكامز سرگشتگى سازدش بر كنارگرانمايه جانش كند آشكاربدانسانكه حق در كتاب كريماشارت بفرمود است اى حكيم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1608
ز خسته نگشتن ز دانش امامبفرموده اين نكته را اى همام همانا كه اين گونه دلها ز فكربيك گونه موضوع و تعريف ذكرستوه آمده سخت و خسته شوندز اندوه و غم دل شكسته شوندچه اجزاء آنست نسبت بهمبتحقيق يكسان خود از بيش و كمبدانسانكه تنها و ابدان ماز نوعى خورش خسته گردد بجاپى خستگى رفع كردن بكارببايد ز حكمت طلب كرد ياراز آن گونه دانش كه باشد جديدكه از آن شگفتى خود آيد پديدكه از كسب حكمت نه خسته شويدنه از تار و پودش گسسته شويد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1618
روايت ز نوف بكالى بودكه گفتست آن رهرو با خردكز اصحاب خاص امام همام بتحقيق مىبود آن نيكنامشبى ديدم آن شاه نيك آزمونكه از بستر خوابش آمد برونبانجم نظر كرد آن بىنظيربفرمود آن گاه با من دليركه اى نوف خوابيدهاى اين زمانو يا آنكه بيدارى اندر عيانبگفتم كه بيدارم اى نازنينعلى اى بحق رهبر مسلمين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1631
ز اوصاف قوم قريش از امامبپرسيداند اين نكات اى همام بلى خيل مخزوم فرخنده بختگلى نيك بوى از قريشند سختچه مردانشان از كمى كاستهزنانشان بهر نيكى آراستهسخنهاى مردانشان در اثربه شيرين زبانى بباشد سمرزناشوئى با زنانشان بكارچو نيكند باشى همى دوستدار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1634
بتعريف غيرت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامبود غيرت زن بمرد از اثربتحقيق كفر اى گرانمايه فرچه مستلزم اين بود كه دو زننداند روا بهر مرد آن فطنو حال آنكه آنرا خداوندگاربگيتى بكرده حلال آشكارولى غيرت مرد بر زن درستز ايمان حكايت كند از نخستچه اين موجب آن بود كه حرامدو مرد است بر يك زن از خاص و عامكه آنرا خداوند هم ناروابدانسته ايراهرو هر كجا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1643
ز پايان دنيا امام همام در اينجا خبر داده اى نيكنامخداوند را يك فرشته بودكه هر روز مىگويد اى با خردبزائيد از بهر مردن همىطريق فنا را سپردن همىدگر جمع سازيد از هر كناربراى پريشان شدن در شماربسازيد از بهر ويران شدنز اندوه محصور حرمان شدن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1647
بوصف صدقه امام همام بيان كرده اين نكته اى نيكنامفرود آمدن رزق را از فلكبيارى پروردگار ملكبه صدقه و بذل وى خواستاربباشيد از حضرت كردگارچه با دادن صدقه روزى رسدبدان سان كه در وى بماند خردكسى كه عوض را گرفتن بكاريقين داشته باشد اى هوشيارببخشودن البته باشد سخىنه همچون بخيلان بود دوزخىسخى چون يقين دارد از كردگارعوض را فرا گيرد از هر كنارازين روى پيوسته احسان كندنه انديشه همچون بخيلان كند
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1682
درين نكته آن رهبر حق پرستز او باش مردم سخن گفته استبباشند آنان كسانى كه چونهمى گرد آيند در آزموناز ايشان فراوان بود پيشرفتچه باشند در كار چالاك و زفتولى چون پراكنده گردند همنه كس مىشناسندشان لاجرمكه تا آنكه بر كارهاى تباهبكيفر رسند اندر اين دستگاهدر اينجا رضى سيد مهربانبفرموده اين نكته را همچنانبگفتند و بلكه امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامچه آن قوم آيند گرد از اثرفراوان رسانند بارى ضررچه گردد همى كار تعطيل سختستمها كشد زين ميان شوربختولى چون پراكنده گردند سوداز آنان رسد يكسر از تار و پودبگفتند از جمع ايشان زيانبدانيم چون راز كردى عيانولى سودشان از پراكندگىچه ميباشد اكنون بشايندگىبفرمود پيشهوران سوى كارهمى باز گردند از هر كناردگر سود از آن كسان مردمانبواقع برند آشكار و نهانچو بنا كه ويران عمارت كندازين رهگذر خود تجارت كنددگر آنكه بافنده در كارگاهبه نيكى بكار آورد دستگاه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1686
به ترغيب در بردبارى امامبفرمود اين نكته اى نيكنامبگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مىشود تا كسى خويشتنكند چون گروهى دگر در ز منو ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرمكه ظاهر شود ز آدمى پيش و كمدر اينجا بيان امام همام بر ابن نكته باشد دليلى تمامكه تبديل اخلاق و خوى صفاتبود ممكن و هست راه نجات
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1719
همين هم ز گفتار آن حضرت استكه آغاز و انجام آن رحمت استكه در اين بيان حجت قاطعهبه نيكى شده ياد از صعصعهكه بود از گرانمايه مردان راههمانا ز نيكان اصحاب شاهكه وى را در اينجا نكو مرتضىستايد به لحنى غنى از صفاچنين خطبه خوان ما هر وزيرك استكه مانند وى در جهان اندك استدر اينجا رضى سيد نازنينبفرموده خود طرز مطلب چنينخود از لفظ شحشح امام همام على نازنين رهبر خاص و عاميكى زيرك و ماهر و با خردكه استاد در خطبه خواندن بودبداند مقام اداى سخنبه نيكى سمر در بر مرد و زنيكى تند گفتار را در سخندگر تند رفتار را در علنبگويند شحشح سخن آورانچنين است آين خوش گوهراندگر آنكه شحشح بجز اين مقامبمعنى بخيل است اى نيكنامكه خوددارى از بخشش او راست كارفرومايه در عرصه روزگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1735
كنون ما بجاى تو اين قوم راكفايت كنيم اندرين ماجراسپس با زبان نكوهش اماماز آنان بفرمود طرح كلامقسم ياد سازم بپروردگارشما خود مرا در چنين گيرودارنه خود از زيانى كفايت كنيدنه گمراه شخصى هدايت كنيدچگونه مرا سخت از ديگرانكفايت كنيد اى پليد اخترانرعايا اگر از ستم پيش از اينز حكام بودند با غم فرينبواقع شكايت همى داشتندنظر بر هدايت همىداشتندكنون من ز ظلم رعاياى خويششكايت همىدارم اى دل پريشبدان ماند اكنون كه خود هر كجامنم تابع و آن كسان پيشوامن امروز فرمان برم از اثرخود آن قوم فرمانده از هر نظردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمچو گفت امام از بيانى درازدرين خطبه ميباشد اى سرفرازكه ما بر گزيديم از آن برملابكرديم تعريف از خطبههاكاز آن خطبه بيست و هفتم بودالا اى گرانمايه جان از خردز ياران آن نازدانه دو مردبه پيش آمدند از همه خلق فرداز آنان يكى گفت اى محتشممرا چيرگى نيست جز بر خودمدگر آن برادر كه يار من استدل و جانم از ديدنش روشن استبدينگونه اى مؤمنين را اميربخواه آنچه خواهى و خدمت پذيرهمى امر فرماى تا ما بجانبانجام كوشيم در اين مياندگرباره فرمود امام همام بحق رهبر شيعيان خاص و عامكجا آنچه را باشمى خواستاركنون از شما در چنين اعتباركند پيشرفت و سپس از دو كسچه كار ايد اى مردم بو الهوس
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1736
بگفتند كه حارث از حوط پوركه مىبود مردى فقير از شعوربيامد به نزد امام همام سپس كرد اين گونه طرح كلامكه بر من بدينسان گمان مىبرىكه دارم گمان خود ز خوش باورىگه قوم جمل طلحه و چون زبيرببودند خود آلت دست غيردگر آنكه بودند در گمرهىچو بد ظرف تدبير ايشان تهىسپس در نكوهيدنش شاهدينبفرموده اين مطلب دلنشينكه حارث تو بر زير خود همچناننظر كرده اى فرومايه جانچه از آن كسان بدو عهد سستپسنديده مطلب نادرستببالاى خود اندرين دستگاههمانا نكردى بعبرت نگاهنه انديشه كردى بگفتار حقاز اين روست كارت سزاوار دقبدينگونه حيران بماندى براهچو سرگشتگان اى دل و جان تباهتو نشناختى حق كه تا اهل آنشناسى بواقع درين خاكدانتو نشناختى باطل از آزمونكه تا پيروش را شناسى كنونسپس گفت حارث كه من لاجرمبدنبال سعد ابن مالك رومچو عبد اللّه ابن عمر زين ميانبيك گوشه آرم پناه اين زماندگرباره فرمود مولى علىبيانى چو خورشيد گردون جلىبلى سعد و عبد اله ابن عمرنكردند يارى بحق در اثر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1738
بتوصيف نيكى امام همام در اينجا بفرموده طرح كلامبفرزند ديگر كسان در جهانبه مهر اندر آئيد اندر عيانكه تا پاس فرزندهاى شمابواقع بدارند در هر كجا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1740
كه گر تو فراموش كردى سخندگر كس كند حفظش از اهل فنچه نقد سخن اى غنى از خردنظير شكار رمنده بودگرانمايه از حافظه آن خبربه نيكى فرا گيرد اندر اثرولى ديگرى آن ز بيمايگىگذارد ز كف از گران سايگىدرين جا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمبتحقيق ما آن چرا كه امامبپاسخ بدان مرد گفت اى همام بگفت سى ام در گذشته بيانبكرديم اى رهرو نكتهدانكه آن نيز گفت همان نازنينبدينگونه مضمون بود اى امين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1763
بپرسيداند از امام همام چگونه خداوند در حشر عامز مخلوق با آنكه در مرتبتفراوان بباشند از هر جهتكند بازپرسى بوقت حسابكه خود مشگلى هست بر نكتهياببفرمود در پاسخ آن جان جانبدانسانكه بر كثرت آن كسانخداوندگار غنى و احدبه آن مردمان نيك رو زى دهدبگفتند از آنان چسان كردگاركند بازپرسى همى آشكاربحالى كه او را نه بينند هيچبفرما چگونه بود اين بسيچبفرمود آنسان كه روزى دهدنه او را به بيند كس از نيك و بدبدينگونه جاى شگفت اى رفيقنباشد درين نكته بس دقيقبدانسانكه بينى خداوندگاردهد روزى بندگان آشكاربحالى كه او را نديده كسىاگر چه شده تجربتها بسىبدان سان توانا بود كردگاراز آنان كند بازپرسى بكار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1767
درين نكته هم ابن ابى الحديدبتعريف دارد بيانى مفيدبپرسيداند از كسى كاى همام كه از دوستت يا برادر كدامهمى دوستدارى بجا بيشتربگو اى گرانمايه نيك فربگفتا برادر اگر دوستدارمرا باشد اندر جهان آشكار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1768
بود اين پيام از امام همام به انس كه باشد نكوهيده نامنوشتند آنانكه حال رجالنكوهيداند اين فرومايه حالبهر حال اين شخص بىآبروىزمانى كه با حيدر نيك خوىبه بصره فرود آمد او را امامفرستاد بر طلحه با اين پيامكه تا اين سخن كاز رسول خدااز ايشان شنيده كند بر ملاكه مضمون چنين است اى نيك فرچه خواهى ز مطلب شوى با خبرشما طلحه با آن دگر كس زبيركه هرگز نه بينيد از دهر خيرهمى با على جنگ خواهيد كردستمها بكار آوريد از نبرد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1778
به ترك گناهان امام همام بفرموده از مهر طرح كلاممعاصى كه در نزد پروردگارنهانش بواقع بود آشكاركنيد اى گرانمايگان احترازكه شاهد بود حاكم و كارسازاگر در نهان معصيت مىشودنه شاهد بود غير ذات احدهمو شاهد است و همو حاكم استستون بر چنين پايه خود قائم استچه شاهد كه حاكم بود بىنيازبود از دگر كس خود اى چاره ساز
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1781
صفت را ز شاهان امام همام بفرموده تعريف در اين كلامشهان پاسبانان جان آفرينبتعريف باشند روى زمينكه مانع شوند آنكه مردم بهمرسانند آزار از بيش و كمالف لام سلطان الف لام جنسبود اى گرانمايه از نوع انسكه بر جمله شاهان روى زمينشود شامل اى رهرو نيك بيناز اين رو خبر را درست آن جنابوزعة بفرموده اى نكتهيابكه جمعش بود وازع اى نكتهدانكه معنى بود حاكم و پاسبان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1786
به ذم ستمگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلامدر آن روز كه دادخواهى شودكه آنهم بواقع قيامت بودبود بر ستمگر بسى سختترچو بينى بعبرت درين رهگذرز روزى كه بر يك ستمكش ستمشده اى گرانمايه از بيش و كمدگر شرح اين مطلب اى نيك بينبتعريف بگذشت خود پيش ازينشرح اين موضوع در فرمايش دويست و سى و سه گذشت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1793
به دم ستمگر امام همام بفرموده از مهر طرح كلامستمكاره را از دگر مردمانسه نشانه ميباشد اى نكتهداننخستين كس آن كس بود اى رفيقكه چون بنگرى خوش بچشمى دقيقستم بر كسى ميكند با گناهكه حق است و جاويد اى نيكخواهدوم آنكه با زور از برترىستم ميكند چون نكو بنگرىبه آن كس كه خود زير دستش بودكه آنهم نه هرگز پسندد خردسوم با گروه ستمكارگانكمك ميكند خود چو پتيارگانبگفتار و كردار و هم صرف مالبآنان كمك مىدهد بالمآل
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1796
بگفتند بر آن امام همام على نازنين رهبر خاص و عامدر خانه مردى اى نازنينبرويش به بندند اگر خود زكيننه آذوقه بر وى رسانند هيچچسان روزيش آيد اندر بسيچبفرمود از آنجا كه آيد اجلچو شد موقع مردنش در عملاز آن راه كه مرگ آيد درستخداوند قادر بود از نخستكه روزى دهد بر گرانمايهاىكه دارد ز تقوى گرانپايهاىچنانكه در بستهاى در عملنه مانع بود تا در آيد اجلنه مانع بود تا كه روزى رسدتوانا بود ذات پاك احد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1798
به تقبيح از بد گمانى امامبيانكرده اين نكته را اى همام سخن كاز دهان كس آيد برونگمان بد مبر بر وى از آزمونبحالى كه نيكى بر آن احتمالبرى اى گرانمايه خوش خصالبود تا ترا ممكن اى نيكخواهعنان در كش از بدگمانى براه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1805
روايت شده اى گرانمايه نامكه كمتر همىشد امام همام به مبر نشستى مگر پيش از آنكه خواندى همى خطبه آن جان جانگشودى بتوصيف تقوى زبانكه فيضى رساندى به پير و جوانالا اى گرانمايه مردم بكاربترسيد از ذات پروردگاركه يكتن نه بيهوده خلقت شدهكه بارى كند در همين غمكدهدگر آنكه خود سر نگشته رهاكه هر كار خواهد كند برملاجهان نيست بهرش كه خود را براشبيارايد و خوش كند با اداشكه باشد عوض بهر عقباى اوكه زشتش همى بنگرد پيش رو
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1820
به ترغيب كار نكو مرتضىبفرموده اين نكته جانفزاهر آن كسكه كردار خود كند كردبگيتى ز كار نكو گشت فردنسب از وى اى رهرو هوشيارنه تندش كند از قوانين كاربزرگى آباء و اجداد اونه وى را كند نيكبخت و نكوهمين گفته اى رهرو حق پرستهمان گفته بيست و دوم استمگر اين كه در آن مقام اى همام بدينسان شده نقل مطلب تمام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1822
دگر هر گرفتارى و هر بلاكه كمتر از آتش بود هر كجابچشم خرد پيشه آسودگيستدر آن چون غم سوختن هيچ نيستتوان نعمتى گفت نعمت تمامكه دنبال وى نيست غم اى همام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1826
براى نرفتن همى زير باربه پستى و زور اى گرانمايه كارسخن رانده اينجا امام همام كه دل را چو خورشيد سازد تمامهمانا براى جوانمرد مرگكه از وى به يغما دهد بار و برگبود سخت شايسته و سخت نيككه پستى بخواريش سازد شريكباندك شدن راضى از رزق خويشبود خوشتر اى رهرو پاك كيشكه نزديك گرديدن و چاپلوسشدن نزد دو نان بآه و فسوسهر آن كس نشسته بوى در جهاننه چيزى شود دادهاى مهربانكه بىسعى و كوشش بخواهد ز دهربرد بهره اى رهرو نيك بهراگر ايستاده بود هم بوىنه چيزى دهند اى گرانمايه پىچه با رنج بسيار چيزى بكفنمىآورد وقت سازد تلفبدينگونه درخواستن اى رفيقزياده روى نيست شرط طريقنبايد شدن مرتكب بر حراممقدر رسد اى گرانمايه نامبدانيد اين نكته دلفروزكه خود روزگار است الحق دو روزيكى روز با كامرانى توخوشيها و هم شادمانى تودگر روز ناكامى و سختى استكه انگيزهاش رنج و بدبختى استبدينگونه روزى كه بهر تو خوشبود اى گرانمايه جان سر مكشمكن ناسپاسى و جاهل مباشزياد خداوند غافل مباشبروزى كه سختى رسد صبر كنمكن ريشه جهد از بيخ و بن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1833
به تجليل تقوى امام همام بفرموده اين مطلب اى نيكنامهمانا كه پرهيزگارى بجابهر خوى نيكو بود پيشواچه هر خوى نيكو بدان بسته استز قيد هوى و هوس رسته است
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1845
بفرموده از مهر امام همام در اينجا بديهاى مال حرامپشيمانى بد كه باشد عظيمبزور قيامت الا اى شهيمپشيمانى است و فسوسى كه سختهمانا بمردى رسد شوربختكه مالى بدست آورد از حرامدگر مرد ارثش برد شام كامولى آن بطاعات پروردگاربرد از طريق توجه بكاركه با آن سبب ره برد در جنانبواقع سعادت برد جاودانولى آنكه مال از طريق حرامدر آورده بر كف بهر صبح و شامدر آتش شود داخل آن شوربختبه بيند همانا مكافات سخت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1848
بتعريف از امتحان كسانبفرموده اين نكته آن جان جاننخست آزمايش كن از اين و آنسپس دشمنى كن همى با بدانچو در ظاهر اغلب كسان اى رفيقنباشند بد چون به بينى دقيقولى موقع آزمايش تمامبد از نيك گردد عيان اى همام در اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1850
بپرسيدهاند از امام همام بتوصيف از اين دو خصلت كدامكه داد و دهش باشد اندر جهانبود برتر و بهتر اى جان جان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1856
به تقبيح شوخى امام همام بفرموده از مهر طرح كلاميكى مرد شوخى نكرد از خطاز هر گونه شوخى همى برملامگر آنكه خود پاره از خردبگيتى ز غفلت رها ميكندرها كردنى كه ز وى روشنىشود دور از خوى اهريمنىسبك عقل مىگردد اندر اثركه پويد طريق خطا و خطر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1861
به تقبيح غيبت امام همام بفرموده از مهر طرح كلامبه عيب سخن راندن از اين و آنهمانا بود كوشش ناتوانچو با اين وسيله تواند عوامبگيتى ز دشمن كشد انتقامبه نار حسد هم يكى بيخردتواند از اين راه آبى زندچنين است آئين بد گوهرانكه كوشند در غيبت از ديگران
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1862
زوال اموى مام همام بيانكرده اى رهرو نيكنامبراى اموى زمان مهلت استدگر آنكه مىدانى از فرصت استكه تا اسب شاهى در آن همچنانبرانند اى رهرو نكتهدانو ليكن چو در كار شاهى خلافدر افتد در آن قوم از اختلافدر آن حال گفتارهاى پليدفرومايگان ز حق نا اميددهند آن كسان را فريب و دگربر آنان مسلط شوند از اثردرين بحث هم ابن ابى الحديدچنين مىنويسد بطرزى مفيدهمين گفته باشد بيانى صريحكه از غيب داده خبر بس فصيحكه از انقراض اموى سخنبراندست جان جان بو الحسن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1868
بشرح دعايى كه آن شهريارز حق بود باران همى خواستارهمىگفت پروردگارا بماز احسان كنون آب فرما عطااز آن ابرهائيكه گرديده رامبباشند فرمانير آنها تمامچنان اشترانى كه رامند و باراز اين سو بدانسو كشند آشكارنه آن اشترانى كه سخت از بسيچنه گردن بفرمان گذارند هيچبلى ابرهاى ز باران تهىچنان اشترانند در گمرهىكه نه بار را همچنان مىكشندنه آسوده در راه خود مىرونددر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمدرست اين بيان از امام همام رسا و فصيح است اى نيكنامبدانسانكه الحق شگفتآور استگرانمايه چون بهترين گوهر استكه آن اين بود خالى از طعن و دقكه حيدر بواقع امام بحق
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1872
كسى كه همى دوست را در تعبدر اندازد از غفلتى روز و شبدر اين نكته وى را امام همام نكوهش همىكرده اى نيكنامبلى بدترين كس ز اخوان راهبود آنكه خود در همين دستگاهبرايش برنج اوفتد ديگرانچه ابن است آئين بد گوهرانز وى دوستى باعث رنج كسبگيتى شود اى همايون نفسدر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمچه تكليف افزون ز طاقت سببشود بر مشقت كه آرد تعبكه در آن شود ديده شر و بدىبلا خيز و زشت است و نابخردىبرادر كه رنج برادر بدهرپسندد ندارد ز انصاف بهر
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 94
قال البيهقي: «و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب رواية أبو الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي».
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 95
«و نصّ الإجازة قال الشيخ الإمام السيد حجة الدين فريد خراسان أبو الحسن بن الإمام أبي القاسم بن الإمام محمد بن الإمام أبي علي بن الإمام أبي سليمان بن الإمام أيّوب بن الإمام الحسن، و الإمام الحسن بن أحمد بن عبد اللّه الرحمن كان مقيما بسيواري و ناحية بالشتال من نواحي بست، و هو الإمام الحسن بن أحمد بن عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن أيوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن أبي القاسم البيهقي المقيم بنيسابور حماها اللّه: قرأت كتاب نهج البلاغة على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن محمد القارىء، و هو و أبوه في ملك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة 516 (ستة عشر و خمسماءة) و خطّه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي المحدّث [2 الف] الفقيه، و الكتاب بأسره سماع لي عن والدي الإمام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجال لي رحمة اللّه عليهم، و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب- رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام».
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 165
سنة 1299 شرح خطبة همّام مفصلا، لمحمد تقي بن حسين علي الهروي الحائري (ت 1299 ه- ).
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 170
سنة 1372 ه- شرح نهج البلاغة، لميرزا حسين الشفيعي بالفارسية لخطبة همّام ، باسم «نور اليقين في شرح خطبة صفات المتّقين»، طبع بايران سنة 1372.
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 193
نظمنا نظام العقد ودّا و الفةو كان لنا البتيّ سلك نظاماخي و ابن عمي و ابن حمد فإنهتباريح قلبي خاليا و غراميو سادسنا الأزدي ما شئت من أبجواد و من جد أغرّ همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرامفنضحي لها طربى بغير ترنّمو نمسي لها سكرى بغير مدامتعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الأيام كلّ ملامو نغتنم الأوقات إنّ بقاءهاكمرّ غمام أو كحلم مناممن اللّه استبقي صفاء يضمّناو طاعة أيام و دار مقامو استصرف الأعداء عنّا فإننّامذ اليوم أغراض لكل مرام
درپيراموننهجالبلاغه صفحهى 20
در سال 359 هجرى در يكى از خاندان علويان بغداد بچهاى متولد گشت كه از جانب پدر و مادر نسبى بس شريف داشت. اين كودك نوزاد علوى كه نامش محمد و بعدها مشهور به «سيّد رضى» و ملقب به «ذو الحسبين» گرديد. از طرف پدر با پنج واسطه به امام همام حضرت موسى كاظم (عليه السّلام) متصل و از جانب مادر نيز بعد از شش پشت به امام چهارم حضرت على بن الحسين (عليه السّلام) نسبت مىرساند.
الدرةالنجفية صفحهى 87
اللّه ان يبدلهم من هو شرّ منه مصلحة تامّة حسن منه ذلك و بيان المصلحة من وجهين احدهما انّ صدور ذلك الدّعاء منه عليهم بمشهد منهم و مسمع من اعظم الاسباب المخوفة الجاذبة لأكثرهم الى اللّه تعالى و ذلك مصلحة ظاهرة الثاني انّ نزول الأمر المدعوّ به عليهم بعده ممّا ينبّههم على فضله و يذكرهم انّه لم يصبهم ذلك الّا لتركهم اوامر اللّه (تعالى) و خروجهم عن طاعته فيقهقروا عن مسالك الغىّ و الفساد الى واضح سبيل الرّشاد و يكون ذلك من اللّه بلاء لهم الثّانى لعلّه لا يرجى صلاحهم فيما خلقوا لأجله ممّا يدعوهم اليه و من لا يرجى صلاح حاله فعدمه اولى من وجوده فكان دعائه عليه السّلام عليهم اذن مندوبا اليه و ذلك تأسّ منه عليه السّلام بالسّابقين من الأنبياء فى الشكاية من قومهم الى اللّه تعالى و دعائه عليهم السّلام كنوح عليه السّلام اذ قال قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا الايات ثمّ ختم بالدّعاء على من لم يرجى صلاحه فقال رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً الاية و كموسى اذ قال ربّنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتّى يروا العذاب الأليم و روى انّ اليوم الّذى دعا عليهم فيه ولد فيه الحجّاج بن يوسف و روى انّه ولد بعد ذلك اليوم باوقات يسيرة و فعل الحجّاج باهل الكوفة ظاهر و من قصّته على ما نقل انّ ام الحجّاج بن يوسف و هى القارعة بنت همام ولدت الحجّاج مشوّها لا دبر له و ابى ان يقبل يدي امّه و غيرها فاعياهم امره فيقال انّ الشّيطان تصوّر لهم فى صورة الحرث بن كندة فقال ما خبركم فقال ولد يوسف ابى ان يقبل ثدى امّه فقال اذبحوا له تيسا اسود و العقوه بدمه و اطليوا به وجهه ثلثة ايّام فانّه يقبل الثدى ففعلوا به فقبل الثدى فكان لا يصبر عن سفك الدماء و كان يخبر عن نفسه انّه اكبر لذّاته سفك الدماء و ارتكاب الأمور الّتى لا يقدر عليها غيره و فى كتب السّير انّه اسرف كثيرا فى قتل النّاس و اتّفقوا على انّه بلغ من قتله صبرا سوى من قتله فى الحرب مائة الف و عشرين الفا و نقل انّه وجد فى سجنه ثلث و ثلثون الفا ما يجب على احد قتل و لا قطع و لا صلب و انّ سجنه كان حائطا محوّطا لا سقف له فاذا اوى المسجونون الى الجدران يستظلّون بها من حرّ الشمس رمتهم الحرّس بالحجارة و كان يطعمهم خبز الشعير مخلوطا بالملح و الرّماد و كان لا يلبث الرّجل فى سجنه حتّى يسود و يصير كانّه زنجىّ حتّى انّ غلاما حبس فيه فجاءت اليه امّه بعد ايّام تتعرّف خبره فلمّا تقدّم لها انكرته و قالت ليس هذا ابنى هذا بعض الزنوج فقال لا و اللّه يا اماة انت فلانة و ابى فلان فلمّا عرفته شهقت شهقة كانت منها نفسها و كان امرة الحجّاج على العراق عشرين سنة و اخر قتيل سعيد بن جبير فوقعت الاكلة فى بطنه و اخذ الطّبيب لحما شدّه فى خيط و امره بابتلاعه ثم استخرجه و اذا قد لصق به دور كثير فعلم انّه غير ناج قوله (ع) اما و اللّه لوددت ان لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم اقول خصّ عليه السّلام هذه القبيلة لشهرتهم بسرعة اجابة الدّاعى و الشّجاعة و الحميّة و معنى البيت واضح ممّا ذكره السّيد (ره) و باللّه التسديد
الدرةالنجفية صفحهى 218
روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال همّام كان رجلا عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم فتثاقل عن جوابه ثمّ قال له عليه السّلام يا همّام اتّق اللَّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه قال فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله ثمّ قال عليه السّلام امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه تعالى عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الأجل الّذى كتب اللَّه لهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا من العقاب عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم فهم و الجنّة كمن قد راها فهم فيها منعّمون و هم و النّار كمن قد راها فهم فيها معذّبون قلوبهم مخزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجتهم خفيفة و انفسهم عفيفة صبروا ايّاما قصيرة اعقبتهم راحة طويلة و تجارة مرتجة يسّرها لهم ربّهم ارادتهم الدّنيا و لم يريدوها و اسرتهم فقدوا انفسهم منها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به انفسهم و يستبشرون به دواء دائهم فاذا مرّوا باية فيها
الدرةالنجفية صفحهى 218
تشويق ركنوا اليها طمعا و تطّلعت نفوسهم اليها شوقا و ظنّوا انّها نصب اعينهم و اذا مرّوا باية فيها تخويف اصفوا اليها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفير جهنّم و شهيقها فى اصول اذانهم فهم حانون على اوساطهم مفترشون لجباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم يطلبون الى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم و امّا النّهار فحلماء علماء ابراء اتقياء قد يريهم الخوف يرى القداح ينظر اليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض و يقول قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم لا يرضون من اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زكّى احدهم خاف ممّا يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربّى اعلم منّى بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى افضل ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فمن علامته احدهم انّك ترى له قوّة فى دين و حزما فى لين و ايمانا فى يقين و حرصا فى علم و علما فى حلم و قصدا و خشوعا فى عبادة و تجمّلا فى فاقة و صبرا فى شدّة و طلبا فى حلال و نشاطا فى هدى و تحرّجا عن طمع يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر يبيت حذرا و يصبح فرحا حذرا لما حذّر من الغفلة و فرحا بما اصاب من الفضل و الرحمة ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لا يبقى يمزج الحلم بالعلم و القول بالعمل تراه قريبا امله قليلا و للَّه خاشعا قلبه قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره حريزا دينه ميتة شهوته مكظوما غيظه الخير منه مأمول و الشرّ منه مامول ان كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين و ان كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفو عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه بعيدا فحشه ليّنا قوله غائبا منكره حاضرا معروفه مقبلا خيره مدبرا شرّه فى الزّلازل و قرر و فى المكاره صبور و فى الرّخاء شكور لا يحفى على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن عليه لا يضيّع ما استحفظ و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالألقاب و لا يضارّ بالجار و لا يشمت فى المصائب و لا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحقّ ان صمت لم يغمّه صمته و ان ضحك لم يعل صوته و ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذى ينتقم له نفسه منه فى عناء و النّاس منه فى راحة و اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوّه ممن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده بكبر و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك يا امير المؤمنين فقال عليه السّلام ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد فى مثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك اقول همّام المذكور فى هذه الخطبة على ما ذكره الشّراح و ان لم ار له ذكرا فى كتب الرّجال هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه و كان ناسكا عابدا و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما راى من استعداد نفسه لاثر الموعظة و خوفه عليه ان يخرج به خوف اللَّه الى انزعاج نفسه و صعوفها
الدرةالنجفية صفحهى 222
اقول و قد حمد اللَّه سبحانه باعتبار اظهاره من اثار سلطانه ما اظهره من ملكوت السّموات و الأرض و ترتيب العالمين على وجه النّظام الأتمّ الأكمل ممّا هو محلّ العجب العجيب الّذى تحار ايضا البصائر فى كيفيّة وقوعه عن القدرة الإلهيّة بل كلّ مخلوق منها فهو محلّ ذلك العجب و الحيرة و استعار لفظ المقل لبصائر العقول و وجه الشّبه واضح و همام النّفوس ما يخطر للنّفوس فيهمهم به و ردعه لها استلزام كماله المطلق عجزها عن ادراك حقيقته قوله شهادة ايمان اى يطابق القول فيها للعقد القلبى و الأيقان العلم القطعىّ بانّه لا اله الّا هو مع اعتقاد انّه لا يمكن ان يكون ذلك المعتقد الّا كذلك و الإخلاص و هى ان يحذف عن ذلك المعتقد كلّ امر عن درجة الإعتبار و لا يلاحظ معه غيره و الإذعان الانقياد و هى ثمرة ذلك الإخلاص و كماله و يتفاوت بتفاوته و يعود الى سائر الطّاعات و العبادات الّتى هى حقوق تلك الكلمة و توابعها و قوله و انّه بكلّ مكان اشارة الى احاطة علمه بكلّ مكان فى حالة واحدة و قوله و فى كلّ حين و اوان بمعنى مسارقة وجوده لوجود الزّمان لا بمعنى الظّرفيّة له لتنزّهه تعالى عن لحوق الزّمان المتاخّر عنه بمراتب من المعلولات و مع كلّ انس و جان بعلمه و هو معكم اينما كنتم و قوله لا يثلمه العطاء الى قوله نائل اى لا يبلغ الجود اقصى مقدوره و ان عظم الجود لأنّه قادر على ما لا نهاية له و قوله و لا يلويه شخص عن شخص اى لا يوجب ما يفعله بشخص او مع شخص اعراضا و ذهولا عن شخص اخر بل هو عالم بالجميع لا يشغله شأن عن شان و نظيره قوله و لا يلهيه صوت عن صوت و قوله لا يحجزه هبة عن سلب اشارة الى انّه سبحانه ليس كالقادرين مثلنا فان الواحد منّا يصرفه اهتمامه بعطيّة زيد عن سلب حال عمرو حال ما يكون مهتمّا بتلك العطيّة لأنّ اشتغال القلب باحد الأمرين يشغله عن الأخر و مثله الفقرتان الأخيرتان و ذلك لأنّ الواحد منّا اذا رحم انسانا حدث عنده رقّة خصوصا اذا توالت الرّحمة منه لقوم متعدّدين فانّه يصير الرّحمة كالملكة عنده فلا يطق تلك الحال ان ينتقم و البارى سبحانه بخلاف ذلك لأنّه ليس بذى مزاج سبحانه و قوله و لا يجنّه البطون عن الظّهور اى لا يخفيه بطون حقيقته عن العقول و خفائه عن العيون عن ظهوره للبصائر فى صور اثاره و ملكوت قدرته و ان لم يكن ظاهرا بذاته و (كك) لا يقطعه ظهوره باثاره عن ان يخفى كنهه عن ابصار العقول و اداركها له و قوله قرب اى بعمله و قدرته من الأشياء قرب العلّة من معلولها فنائى اى بحقيقته عن ادراك العقول و الحواسّ و قوله و علا فدنى اى لما علا من ان تحيط به العقول عرفته العقول لا انّها عرفت ذاته لكن عرفت انّه شيء لا يصحّ ان يعرف و ذلك خاصيّة الواجب سبحانه فانّ ماهيّته يستحيل للعقل ان يتصوّر لا فى الدّنيا و لا فى الأخرة بخلاف غيره من الممكنات ثمّ اكّد المعنى بعبارة اخرى قال و ظهر فبطن و بطن فعلن و هذا مثل الأوّل و دان غلب و قهر و لم يدن لم يغلب و لم يقهر و قوله لم يذرء الخلق باحتيال اى لم يخلقهم بحيلة توصل بها الى ايجادهم بل اوجدهم على حسب علمه بالمصلحة خلقا مخترعا من غير سبب و لا واسطة و لا استعان بهم لكلال اى لم يأمر المكلّفين بالجهاد لحاجته فى قهر اعدائه و جاحدى نعمته اليهم و ليس بكّال و لا عاجز عن اهلاكهم و لكنّ الحكمة اقتضت ذلك ثمّ شرع فى الوصيّة بتقوى اللّه و استعار لفظ الزّمام لها
الدرةالنجفية صفحهى 294
ورثت ابن عمى دون عمّى و فى مسند احمد بن حنبل الى ان قال ثمّ قال لهم يا بنى عبد المطّلب انّى و اللَّه ما اعلم شابّا فى العرب جاء قومه بافضل ما جئتكم به انّى قد جئتكم بخير الدّنيا و الأخرة و قد امرنى اللَّه ان ادعوكم فايّكم يوازرني على هذا الأمر على ان يكون اخى و وصيّى فيكم فاحجم القوم عنها جميعا فقلت انا و انّى لأحدثهم سنّا و ارمضهم عينا و اعظمهم بطنا و احمشهم ساقا انا يا رسول اللَّه اكون وزيرك عليه فاعاد القول فامسكوا و اعدت ما قلت فاخذ برقبتى ثمّ قال لهم هذا اخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا فقام القوم يضحكون و يقولون لابى طالب قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع و قوله و لقد كنت معه (ص) الى قوله يعينوني و قد علم انّ نفوس الأنبياء عليهم السّلام لها تصرّف فى هيولى عالم الكون و الفساد فيستصد عن نفوسهم لقبول الأمور الخارقة للعادات الخارجة عن وسع غيرهم من أبناء نوعهم فامّا حكمه صلّى اللَّه عليه و آله بانّهم لا يفيئون الى خير و انّ منهم من يطرح فى القلب و منهم من يحزّب الأحزاب فمن غيب اللَّه الّذى اطّلعه عليه و ارتضاه له فعلمه بحسب قوّته الحدسيّة القدسيّة و القليب هو قليب بدر و من طرح فيه كعتبة و شيبة ابنى ربيعة و اميّة بن عبد الشّمس و ابى جهل و الوليد بن المغيرة و غيرهم طرحوا فيه بعد انقضاء الحرب فكان ذلك الخبر من اعلام نبوّته صلّى اللَّه عليه و آله و من يخرّب الأحزاب و هو ابو سفيان و صفوان ابن اميّة و عكرمة بن ابى جهل و سهيل بن عمرو و غيرهم و امّا حديث الشّجرة فمشهور مستفاض رواه المحدّثون فى كتبهم و ذكره المتكلّمون فى معجزاته صلّى اللَّه عليه و آله و قوله و انّى لمن قوم الى قوله لائم كناية عن بلوغه فى طاعة اللَّه الغاية المطلوبة منه فانّه عليه السّلام لم يقف دون غاية منها حتّى يلازم على التّقصير فيها و قوله سيماهم سيما الصّديّقين الى اخر الصّفات فالقوم هم المتّقون الّذين سئله همام عن صفتهم و الصّفات المذكورة هنا بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفات فى خطبة مفردة و ذكر منها هاهنا عشرا و قوله كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و الذّكر الدّائم لعبودهم الحقّ و قوله عمّار اللّيل كناية عن قيامهم فيه بالعبادة روى انّ احدهم اذا كسل عن العمل علّق نفسه بجبل حتّى يصبح عقوبة لها و قوله و منار النهار الى قوله القران استعار لفظ المنار لهم باعتبار كونهم يهدون الخلق الى طريق اللَّه كالمنار على الطّريق المحسوس و كذلك لفظ الحيل للقران باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه الى التّروىّ من ماء الحيوة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذى هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء هذا ما ذكره الفاضل و امّا على مذاق القوم فليس استعارة بل هو تشبيه بليغ من قبيل لجين الماء و لفظ القران مجرور بعطف بيان
الدرةالنجفية صفحهى 392
ذعذعتها بالذّال المعجمة مكرّرة فرّقتها و الكلام الّذى دار بينهما انّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه الفرزق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام من الشّيخ فقال انا غالب بن صعصعة قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم قال ما فعلت ابلك قال ذعذعتها الحقوق و اذهبتها الحالات و النّوائب فقال ذاك احمد سبلها فقال من هذا الغلام فقال هذا بنى همام و قد روّيته الشّعر يا امير المؤمنين و كلام العرب و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا فقال اقرئته القران فهو خير له و كان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول ما زالت كلمته فى نفسى حتّى قيّد نفسه بقيد و الى ان لا يفكّه حتّى يحفظ القران فما فكّه حتّى حفظه
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 947
خطبه 193 184 رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثَاقَلَ عليه السلام: عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ: فَ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ». فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ- سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى- خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ.
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 950
قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.
روائعنهجالبلاغة صفحهى 185
روي أن صاحبا لابن أبي طالب يقال له «همام » قال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتى كأني أنظر اليهم فتثاقل الإمام عن جوابه قليلا، ثم قال في صفة المتّقين قولا رائعا كثيرا، هذا بعضه: أمّا بعد، فإن اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم، لأنه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كما نزّلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين.
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 140
1- اعلام النبوة: ديلمى (متوفاى 771 هجرى) 2- مستدرك الوسائل ج 1 ص 439: مرحوم نورى 3- كتاب النهاية ج 1 ص 137 (ماده بطن): ابن أثير (متوفاى 630 هجرى) 4- منهاج البراعة ج 2 ص 63: ابن راوندى (متوفاى 573 هجرى) 5- شرح ابى الحديد ج 9 ص 76: ابى الحديد (متوفاى 656 هجرى) 6- شرح ابن ميثم بحرانى ج 3 ص 182: بحرانى (متوفاى 679 هجرى) 7- نسخه خطى نهج البلاغه: ص 113 نوشته سال 421 هجرى) 8- نسخه خطى نهج البلاغه ص 113: نوشته ابن مؤدب سال 499 هجرى) 9- خصال ج 2 ص 163: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 10- بحار الانوار ج 70 ص 350 و 362 و ج 88 ص 312: مرحوم مجلسى (متوفاى 1110 هجرى) 11- كتاب تمحيص: ابن همام (متوفاى 336 هجرى) 12- أعلام الدين بنقل از بحار ج 88 ص 336 13- ارشاد القلوب ص 32: مرحوم ديلمى (متوفاى 771 هجرى)
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 462
76- تاريخ الخلفاء: سيوطى (متوفاى 911 هجرى) 77- تاريخ: طبرى (متوفاى 310 هجرى) 78- تاريخ (يعقوبى): ابن واضح (متوفاى 292 هجرى) 79- تاريخ بغداد: خطيب بغدادى (متوفاى 463 هجرى) 80- تاريخ دمشق: ابن عساكر (متوفاى 573 هجرى) 81- تاريخ اصفهان: ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى) 82- التبيان: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 83- تحف العقول: ابن شعبه حرانى (متوفاى 380 هجرى) 84- تذكرة الخواص: سبط ابن جوزى (متوفاى 654 هجرى) 85- تجارب الامم: ابن مسكويه (متوفاى 421 هجرى) 86- تعجب: كراجكى (متوفاى 449 هجرى) 87- تفسير الكبير: ابن حجام (متوفاى قرن چهارم هجرى) 88- تفسير القرآن: عياشى (متوفاى 300 هجرى) 89- تفسير برهان: علامه بحرانى (متوفاى 1107 هجرى) 90- تفسير كشاف: زمخشرى (متوفاى 538 هجرى) 91- تفسير منسوب به امام عسكرى (ع) 92- تفسير الكبير: فخر رازى (متوفاى 319 هجرى) 93- تفسير على بن ابراهيم قمى: علامه قمى (متوفاى 307 هجرى) 94- تلخيص البيان: سيد الشريف رضى (متوفاى 406 هجرى) 95- تلبيس ابليس: ابن جوزى (متوفاى 567 هجرى) 96- تلخيص الشافى: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 97- التمثيل و المحاضرة: ثعالبى (متوفاى 429 هجرى) 98- التمحيص: ابن همام 99- تنبيه الخواطر: شيخ ورام (متوفاى 605 هجرى) 100- تنقيح المقال: مامقانى 101- توحيد: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 102- تهذيب اللغة: أزهرى (متوفاى 370 هجرى) 103- تهذيب: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 104- تيسير المطالب: يحيى بن الحسين 105- تنبيه الخاطر: مالكى
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 477
سيد بن طاوس ابن طلحه شافعى، محمد بن طلحة (متوفاى 652 هجرى): ك، مطالب السؤول ابن طيب معتزلى: ك، غرر الادلة ابن عاصم (متوفاى 291 هجرى): ك، الفاخر ابن عبد ربه، احمد بن محمد (متوفاى 328 ه): ك، عقد الفريد ابن عبد البر، يوسف بن عبد الله (متوفاى 463 هجرى): ك، 1- المختصر 2- الاستيعاب 3- جامع بيان العلم ابن عبد العزيز بكرى، عبد الله (متوفاى 489 هجرى): ك، سمط اللالى ابن عساكر (متوفاى 571 هجرى): ك، تاريخ دمشق ابن عسكرى، حسن بن عبد الله (متوفاى 482 هجرى): ك، الحكم و الامثال ابن عقدة (متوفاى 333 هجرى) ابن فتال نيشابورى، محمد بن على: ك، روضة الواعظين ابن فروة، فرج بن فروة (متوفاى 200 ه): ك، البلدان ابن فقيه احمد بن محمد (متوفاى 300 ه): ك، البلدان ابن فهد (متوفاى 841 هجرى): ك، عدة الداعى ابن القاضى (متوفاى 646 هجرى): ك، اخبار العلماء ابن قبه رازى، محمد بن عبد الرحمن (متوفاى 319 هجرى): ك، الانصاف فى الامامة ابن قتيبة، عبد الله بن مسلم (متوفاى 276 ه): ك، 1- غريب الحديث 2- الامامة و السياسة 3- المعارف 4- عيون الاخبار 5- مختلف الحديث 6- حدائق الوردية ابن كثير، اسماعيل بن عمر (متوفاى 774 ه): ك، البداية و النهاية ابن كعبى بلخى، عبد الله بن احمد (متوفاى 317 هجرى): ك، الانصاف ابن كلبى، ابو منذر (متوفاى 205، 146 ه): ك، خطب امير المؤمنين ابن ماجه، محمد بن يزيد (متوفاى 273 ه): ك، سنن ابن مؤدب (متوفاى 499 هجرى): ك، نسخه خطى نهج البلاغه ابن مبارك (متوفاى 181 هجرى): ك، كتاب زهد ابن مزاحم [] ن. نصر بن مزاحم ابن مسكويه [] م. مسكويه ابن مطهر مقدسى، احمد بن سهل (متوفاى 355 هجرى): ك، 1- البدء و التاريخ 2- عدد القوية ابن مطهر حلى (متوفاى 726 هجرى): ك، جواهر المطالب ابن معتز (متوفاى 296 هجرى): ك، البديع ابن نباته (متوفاى 394 هجرى) استاد سيد رضي: ك، شرح العيون ابن نديم (متوفاى 380 هجرى): ك، الفهرست ابن واضح، احمد بن اسحق (متوفاى 292 ه): ك، تاريخ يعقوبى ابن الوشاء، محمد بن احمد (متوفاى 325 ه): ك، الموشى ابن هذيل، يحيى بن هذيل (متوفاى 389 ه): ك، عين الادب و السياسة ابن هشام (متوفاى 218 هجرى): ك، السيرة النبوية ابن هلال ثقفى (متوفاى 283 هجرى) ابراهيم بن محمد: ك، 1- الغارات 2- الخطب المعربات 3- رسائل امير المؤمنين (ع) ابن همام (متوفاى 861 هجرى): ك، التمحيص ابن يحيى، وشاء (متوفاى 352 هجرى) ابن يسار: ك، السيرة و المغازى ابن يوسف نيشابورى (متوفاى 381 هجرى): ك، الاعلام ابو احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى) ابو اسحق قيروانى ابو اسحق نحوى ابن سهل ابو جعفر اسكافى اسكافى ابو حاتم سجستانى (متوفاى 248 هجرى): ك، 1- المعمرون 2- الوصايا ابو الحسن عامرى ابو حيان توحيدى، على بن محمد (متوفاى 380 هجرى: ك، 1- الامتاع و المؤانسة 2- الصديق و الصداقة 3- الهوامل و الشوامل 4- بصائر و ذخائر ابو داود، سليمان بن أشعث (متوفاى 275 هجرى): ك، 1- سنن 2- القدر 3- المراسيل ابو سعيد آبى وزير (متوفاى 422 هجرى): ك، 1- نثر الدرر 2- نزهة الاديب ابو طالب مكى (متوفاى 382 هجرى): ك، قوت القلوب ابو طالب حسنى، يحيى بن الحسين (متوفاى 424 هجرى): ك، أمالى ابو صالحى السليلى (متوفاى 307 هجرى): ك، الفتن ابو عبيدة هروى ه. هروى ابو عبيد (متوفاى 225 هجرى): ك، الاموال ابو عثمان جاحظ ج. جاحظ ابو عثمان سعيد (متوفاى 249 هجرى): ك، المغازى ابو على قالى ق. قالى ابو الفرج اصفهانى، على بن حسين (متوفاى 356 هجرى): ك، 1- أغانى 2- مقاتل الطالبين 3- حلية الاولياء ابو الفرج قزوينى: ك، قرب الاسناد ابو منذر بن كلبى (متوفاى 205 هجرى) ابو مخنف ازدى، ابن سليم (متوفاى 157 ه): ك، 1- الجمل 2- الخطبة الزهرا لامير المؤمنين (ع) ابو نصر، اسماعيل بن مهران (متوفاى 200 ه): ك، اللمع ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى): ك، 1- الاوائل 2- جمهرة الامثال 3- الصناعتين 4- ديوان المعاني ابى احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى): ك، المصون ابى ليلى، أوس بن خولى انصارى (متوفاى 248 هجرى): ك، المعجم الكبير ابى يعلى، موصلى (متوفاى 307 هجرى) احمد زينى دحلان: ك، شرح فتوحات مكية احمد زكى صفوة: ك، جمهرة رسائل العرب اربلى (متوفاى 689 هجرى): ك، كشف الغمة (در سال 687 نوشته شد) أزدى (ابو مخنف بن سليم 157 هجرى): ك، الكامل أزدى بصرى (متوفاى 285 هجرى) أزهرى محمد بن أزهر (متوفاى 370 ه): ك، تهذيب اللغة اسامة بن منقذ (متوفاى 584 هجرى): ك، لباب الاداب اسكافى، محمد بن عبد الله (متوفاى 240 هجرى): ك، مقامات اسماعيل بن مهران ابى نصر (متوفاى 200 ه) آغا بزرگ تهرانى: ك، الذريعة امام احمد بن حنبل (متوفاى 241 هجرى): ك، مسند امين سيد امين العاملى: ك، اعيان الشيعة اهوازى حسين بن سعيد (متوفاى 95 ه): ك، 1- دعا و ذكر 2- كتاب زهد
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 147
يا همّام اتّق اللّه و احسن پرهيزگار و نيكوكار باشيد
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 147
همام ، از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع)، بسيار دوست مىداشت كه غالبا حديث پرهيزگاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمىشد. تا يك روز كه بر تمناى خود پيروز گشت و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا لختى از پرهيزگاران صحبت بدارد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 150
چون سخن بدين جا رسيد، همام فريادى سخت كشيده آن چنان بر زمين نقش بست كه ديگر از جاى برنخاست، سپس امير المؤمنين (ع) چنين فرمود: اين كه من از انجام خواهش همام خوددارى مىكردم، نگران پيش آمد امروز بودم، ولى سخنى كه از دل برآيد چنين در دل جاى مىگيرد و نصايح سودمند و بليغ بايد در شنونده تا اين درجه تأثير بخشد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 159
در اين بيانيه كه بخطبه معروف همام بىشباهت نيست، باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر بپرهيزگاران و خداپرستان مخلص و يكدل است: خداوند مهربان آن بنده را از همه بيشتر دوست مىدارد كه از همه مهربانتر و با همه دوست و يك جهت باشد.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
يكى از ياران على عليه السّلام بنام همّام كه مردى عابد و زاهد بود از آن حضرت خواست كه پرهيزكاران را براى او چنان توصيف كند كه گويا آنها را مىبيند.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
على عليه السّلام ابتدا در پاسخ او تأمّل فرمود و سپس بطور اجمال گفت اى همّام تو خود پرهيزكار و نيكوكار باش زيرا كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
اين جواب مجمل و مفيد همام را قانع نكرد و آن حضرت را سوگند داد كه در اين باره توضيح بيشترى فرمايد لذا امام عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و درود بر نبىّ اكرم در باره پرهيزكاران چنين فرمود:
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 295
نفسش از دست او در رنج و مردم از او در آسايشند خود را براى آخرتش بزحمت افكند و مردم را از وجود خويش راحتى رساند. اگر از كسى دورى گزيند اين دورى از نظر زهد و پاكدامنى است و اگر بكسى نزديكى جويد از نظر نرمخوئى و مهربانى است نه دورى كردنش براى كبر و بزرگى است و نه نزديك شدنش براى حيله و فريب دادن است. راوى گويد كه چون سخن حضرت باين جا رسيد همّام (نعرهاى زد و چنان) بيهوش افتاد كه در همان حال از دنيا رفت.
سيرىدرفرهنگلغات صفحهى 537
از جمله در شعر حصين بن همام : مواليكم مولى الولادة منهم- و مولى اليمين حابس قد تقما. در ص 315 به معنى سرگردان و حيران آمده است.
شرحصدودهكلمه صفحهى 185
كه تأنى هست از يزدان يقينهست تعجيلت ز شيطان رجيمبا تأنى گشت موجود از خداتابشش روز اين زمين وينچرخهاورنه قادر بود كز كن فيكونصد زمين و چرخ آوردى برونآدمى را اندك اندك آن همام تا چهل سالش كند مرد تمامگر چه قادر بود كاندر يك نفساز عدم پران كند پنجاه كساين تأنى از پى تعليم تستكه طلب آهسته بايد نى شكست
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 1 صفحهى 32
87 الشّك ارتياب. شكّ اضطراب نفس است و بر طرف شدن آرام از او، يعنى در هر كارى كه اين كس در آن شكّ داشته باشد در آن قلق و اضطراب دارد و طمأنينه و آرامى ندارد پس در هر باب بقدر مقدور سعى در تحصيل علم بايد كرد، و از اين ظاهر مىشود كه اگر چيزى باشد كه در حلّيّت و حرمت آن مثلا شكّ باشد اولى آنست كه آن ترك شود زيرا كه در ترك آن چون يقين بعدم مفسده باشد اين كس را در آن اطمينان و آرامى باشد بخلاف فعل كه در صورت فعل باعتبار احتمال حرمت هميشه او را تشويش و اضطرابى باشد كه مبادا حرامى كرده باشد، و اگر در وجوب و عدم وجوب آن شكّ باشد بهتر آنست كه كرده شود زيرا كه در فعل آن باعتبار حصول يقين ببرائت ذمّه اطمينان و آرامى باشد بخلاف صورت ترك كه باعتبار شكّ در برائت ذمّه همواره تشويش و اضطرابى باشد كه مبادا واجبى ترك شده باشد و همچنين در تدبير امور دنيويّه نيز هرگاه كسى در امرى مردّد باشد ميانه چند احتمال كه او را علم باشد بعدم مفسده بعضى از آنها و در بعضى در شكّ باشد و احتمال مفسده رود بايد اختيار آن شقّ كند كه علم بعدم مفسده آن دارد تا از تشويش خاطر و توزّع بال فارغ باشد و صريح است در اين معنى آنچه روايت شده از حضرت امام همام امام حسن صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده شنيدم از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله كه مىفرمود دع ما يريبك الى ما لا يريبك فانّ الشّكّ ريبة و إنّ الصّدق طمأنينة.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 1 صفحهى 142
530 الحقد مثار الغضب. كينه جايگاه برانگيختن خشم است و سبب آنست، زيرا كه كسى كه كينه كسى را داشته باشد باندك كار ناگوارى از او خشمناك گردد بر او، و غرض اين است كه كينه با آنكه خود فى نفسه خصلت نكوهيده است سبب خشم گردد كه آن نيز مذموم است چنانكه روايت شده از حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله كه: غضب فاسد ميكند ايمان را چنانكه فاسد ميكند سركه عسل را، و روايت شده از امام همام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه كه: غضب كليد هر شرّيست، و غير اين احاديث كه در باب مذمّت غضب وارد شده.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 1 صفحهى 156
592 الورع شعار الاتقياء. ورع شعار متّقيان است، «ورع» پرهيزگاريست يعنى اجتناب از آنچه خدا حرام كرده باشد چنانكه از حضرت امام همام باقر علوم الاوّلين و الآخرين امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه روايت شده كه: خداى عزّ و جلّ فرموده: اى پسر آدم اجتناب كن از آنچه حرام كردهام بر تو پس باشى اورع مردم، و «شعار» چنانكه گذشت جامه است كه ملاصق بدن باشد و بشعر يعنى مو برسد و متّقى كسى است كه ترس خدا داشته باشد و مراد اين است كه پرهيزگارى جامه است كه جمعى كه ترس از خداى عزّ و جلّ دارند هميشه آنرا مانند جامه ملاصق بدن با خود دارند و از خود دور نكنند.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 1 صفحهى 310
ممكن است كه مراد نفاق با حقّ تعالى باشد و سلب ايمان از دل، و خاصيّت دروغ باشد خصوصا وقتى كه بسيار گفته شود اين كه ايمان را از دل صاحب خود زايل كند و او را منافق گرداند. و مؤيد اين است آنچه روايت شده از امام همام امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: بدرستى كه دروغ خراب ايمان است و آنچه روايت شده از حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرمود: نمىيابد بنده مزه- ايمان را تا ترك نكند دروغ را، بازى آنرا و جدّ آنرا.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 2 صفحهى 547
و اما آنچه روايت كرده در كتاب مذكور از حضرت امام همام امام محمد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده: بدرستى كه حديث آل محمّد سخت سخت يافت شده است ايمان نمىآورد بآن مگر فرشته مقرّبى يا پيغمبر مرسلى يا بنده كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان پس آنچه وارد مىشود بر شما از حديث آل محمّد پس نرم باشد از براى آن دلهاى شما و بشناسيد آن را، پس قبول كنيد آن را، و آنچه گرفته شود از آن دلهاى شما و نشناسيد آن را، پس ردّ كنيد آن را بسوى خدا و بسوى رسول و بسوى عالم از آل محمّد، و بدرستى كه نيست هلاك شونده مگر اين كه حديث كرده شود احدى از شما بچيزى از آن كه برندارد آن را پس بگويد كه: و اللّه نبود اين، و اللّه نبود اين، و انكار كفر است، پس احتمال معنى اوّل و آخر هر دو دارد يعنى هر چه بشنويد از احوال آل محمّد صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين يا از احاديث ايشان پس عقلهاى شما ابا نكند از آن و بشناسد آن را يعنى موافق عقل داند قبول كنيد آن را و آنچه عقول شما از آن ابا كند و انكار آن نمايد پس ردّ كنيد آن را يعنى علم بتأويل آن را بسوى خدا و رسول و امام و انكار مكنيد و مگوئيد كه: حال ايشان چنين نبوده، يا اين كه اين حديث از ايشان نيست و غلط است، زيرا كه گاه باشد كه چنان باشد يا از ايشان باشد و عقل شما بآن نرسد و انكار آن كفر باشد پس بمجرّد اين كه عقول شما بآن نرسد انكار مكنيد بلكه بگوئيد كه: اگر اين حق باشد تأويلى خواهد داشت كه خدا و رسول و امام دانا باشند بآن. و روايت كرده نيز در كتاب مذكور از بعضى از اصحاب ما كه گفته: نوشتم بحضرت امام علىّ نقى صلوات اللّه و سلامه عليه: بگردم فداى تو، چيست معنى قول حضرت صادق عليه السّلام: حديث ما بر نمىدارد آن را فرشته مقرّبى يا پيغمبر مرسلى و نه مؤمنى كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان- پس آمد جواب: مراد باين كه: «بر نمىدارد آن را فرشته و نه پيغمبرى و نه مؤمنى» است اين كه فرشته بر نمىدارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى فرشته غير خود، و پيغمبر بر نمىدارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى پيغمبرى غير خود، و مؤمن بر نمىدارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى مؤمنى غير خود، پس اين است معنى قول جدّ من. و پوشيده نيست كه اين حديث شريف نيز احتمال هر دو معنى دارد و غرض از تفسير [حديث] حضرت صادق صلوات اللّه و سلامه عليه اين است كه مراد اين نيست كه هيچ فرشته مقرّبى و پيغمبر مرسلى و مؤمنى كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان بر نمىدارد آن را، زيرا كه ايشان بر مىدارند آن را چنانكه در حديثهاى سابق مذكور شد بلكه مراد اين است كه: هيچ فرشته مقرّبى برنمىدارد آن را از براى اين كه بفرشته ديگر برساند باعتبار اين كه هر فرشته تاب تحمّل آن را ندارد يا بكنه آن نتواند رسيد، و همچنين در پيغمبر مرسل و مؤمن، و بنا بر اين منافاتى ميانه احاديث مذكوره نيست و اللّه تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 1
3708 ان ابتلاكم اللّه بمصيبة فاصبروا. اگر گرفتار كند شما را خدا بمصيبتى پس صبر كنيد، زيرا كه صبر و شكيبائى ثواب مصيبت را مضاعف كند و بىصبرى و ناشكيبائى ثواب آن را كم و ناقص كند و بسا باشد كه بالكليه زايل و باطل گرداند و در كتاب كافى روايت كرده از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: صبر از ايمان بمنزله سراست از بدن پس هرگاه برود سر مىرود بدن، و همچنان هرگاه برود صبر مىرود ايمان. و روايت كرده نيز از حضرت امام همام زين العابدين و الساجدين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: صبر از ايمان بمنزله سراست از بدن و نيست ايمان از براى كسى كه نباشد صبر از براى او. و روايت كرده از امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده: صبر سه تاست صبر نزد مصيبت و صبر بر طاعت و صبر از معصيت، پس كسى كه صبر كند بر مصيبت تا اين كه برگرداند آن را بنيكوئى تسلى بآن، بنويسد خدا از براى او سيصد درجه كه بوده باشد ميانه درجه با درجه مانند آسمان تا زمين، و هر كه صبر كند بر طاعت بنويسد خدا از براى او سيصد درجه كه بوده باشد ما بين درجه تا درجه مانند ما بين اطراف زمين تا عرش، و هر كه صبر كند از معصيت بنويسد خدا از براى او نهصد درجه كه بوده باشد ميانه درجه تا درجه مانند ميانه اطراف زمين تا منتهاى عرش. و روايت كرده از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه كه فرموده: هر كه گرفتار شود از مؤمنان ببلائى پس صبر كند بر آن، خواهد بود از براى او مثل اجر هزار شهيد. و روايت كرده نيز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه: بدرستى كه خداى عزّ و جلّ انعام كرد بر قومى پس شكر نكردند پس گرديد بر ايشان وبالى، و گرفتار كرد قومى را بمصيبتها پس صبر كردند پس گرديد آن مصيبتها برايشان نعمتى.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 31
و نيست از ما اهل بيت رسول خدا امام و پيشوائى مگر اين كه حال اين باشد كه او دانا باشد باهل سلطنت خود و اين از براى قول خداى بلند مرتبه است كه نيستى تو مگر ترساننده و از براى هر قومى هدايت كننده است. اين تتمه كلام سابق است و مراد به «اهل سلطنت او» جمعى است كه او سلطنت بر ايشان دارد يعنى اهل زمان امامت او زيرا كه سلطنت هر يك از ايشان صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين در زمان خود بر تمام اهل آن زمان است و اختصاص ببعضى ندارد و استشهاد بآيه كريمه ظاهر اين است كه باعتبار اين باشد كه: آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه داند كه مراد از آن اين است كه تو اى رسول خدا نيستى مگر ترساننده مردم از معاصى و امر كننده و نهى كننده ايشان و از براى هر قومى هاديى است كه هدايت كند ايشان را ببهشت و آن امام عصر آن قوم است كه مطيعان ايشان را در اعراف راه مىنمايد ببهشت يا مىرساند بآن پس از اين معلوم مىشود كه او عالم است بحال همه رعيت خود، تا تواند مطيعان ايشان را هدايت كند ببهشت و آنچه در تفسير مجمع البيان روايت كرده كه: چون نازل شد اين آيه كريمه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: «منم ترساننده و على است هدايت كننده بعد از من اى على بتو هدايت مى يابند هدايت يابندگان» آن نيز بر معنى مذكور محمول مىتواند شد و همچنين آنچه روايت شده در كتاب كافى و غير آن از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: هر امامى هدايتكننده است از براى قرنى كه او در ايشان بوده آن نيز بر آن محمول مىتواند شد و روايت كرده در كتاب از حضرت امام همام باقر علوم الاولين و الآخرين كه فرموده: رسول خدا ترساننده است و از براى هر زمانى از ما هدايتكننده است كه هدايت ميكند ايشان را به آن چه آورده است آن را پيغمبر خدا پس هدايت كنندگان بعد از رسول خدا على است بعد از آن اوصيا يكى بعد از يكى، و اين نيز بر معنى مذكور محمول مىتواند شد باين كه مراد به آن چه آورده است آن را پيغمبر خدا بهشت باشد كه پيغمبر خبر آن را آورده و مراد بهدايت كردن هر امامى بآن هدايتكردن بآن باشد در اعراف، و ممكن است كه معنى آيه كريمه اين باشد كه: نيستى تو مگر ترساننده عامّ از براى همه امت تا قيامت و از براى هر قومى راه نماينده خاصى نيز هست كه بذل جهد كند در هدايت ايشان بخصوص كه در زمان آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله همان حضرت باشد و بعد از او امام هر عصر، و احاديث مذكوره همه بر اين معنى محمول مىتواند شد بنا بر اين استشهاد بآيه شريفه در اين كلام معجز نظام بايد كه محمول شود بر استشهاد بر آنچه معلوم شد از كلام سابق از وجود امامى از اهل بيت صلوات اللّه عليهم در هر عصرى نه بر خصوص عالم بودن او باهل سلطنت او و اللّه تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 60
3826 إنّكم إلى العمل بما علمتم أحوج منكم إلى تعلّم ما لم تكونوا تعلمون. بدرستى كه شما بسوى عمل كردن به آن چه دانستهايد محتاج تريد از شما بسوى ياد گرفتن آنچه نبوديد كه دانيد آن را، مراد اين است كه عمل كردن به آن چه آدمى دانسته از احكام سزاوارتر است از ياد گرفتن آنچه ندانسته از آنها، زيرا كه حكمى را كه دانسته عمل بآن ضرور است و در ترك آن عذرى نيست بخلاف آنچه ندانسته چه ممكن است كه در آنها معذور باشد و بر تقديرى كه معذور نباشد يقين كه گناه آن كمتر است از گناه كسى كه حكمى را داند و دانسته مخالفت آن كند و باين مضمون احاديث ديگر نيز وارد شده چنانكه روايت كرده ثقة الاسلام كلينى طاب ثراه در كتاب كافى از حضرت امام همام امام زين العابدين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه: نوشته شده در انجيل كه: طلب مكنيد علم آنچه را نمىدانيد و هنوز عمل نكرده باشيد به آن چه دانسته ايد پس بدرستى كه علم هرگاه عمل كرده نشود بآن زياد نمىكند صاحب خود را مگر كفرى و زياد نمىكند از خدا مگر دورئى را.
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 46
- . و يروى و يساحل بالحاء من ساحل البحر و هو طرفه- أي لا يشابه في بعد ساحله- و لا يحافل أي لا يفاخر بالكثرة- أصله من الحفل و هو الامتلاء- و المحافلة المفاخرة بالامتلاء ضرع حافل أي ممتلئ- . و الفرزدق همام بن غالب بن صعصعة التميمي- و من هذه الأبيات
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 81
و أما قوله أحال الأشياء لأوقاتها- فمن رواها أحل الأشياء لأوقاتها- فمعناه جعل محل كل شيء و وقته كمحل الدين- و من رواها أحال- فهو من قولك حال في متن فرسه أي وثب- و أحاله غيره أي أوثبه على متن الفرس عداه بالهمزة- و كأنه لما أقر الأشياء في أحيانها و أوقاتها- صار كمن أحال غيره على فرسه- . و قوله و لاءم بين مختلفاتها- أي جعل المختلفات ملتئمات- كما قرن النفس الروحانية بالجسد الترابي جلت عظمته- و قوله و غرز غرائزها المروي بالتشديد- و الغريزة الطبيعة و جمعها غرائز- و قوله غرزها أي جعلها غرائز- كما قيل سبحان من ضوأ الأضواء- و يجوز أن يكون من غرزت الإبرة بمعنى غرست- و قد رأيناه في بعض النسخ بالتخفيف- . و قوله و ألزمها أشباحها- الضمير المنصوب في ألزمها عائد إلى الغرائز- أي ألزم الغرائز أشباحها أي أشخاصها- جمع شبح و هذا حق- لأن كلا مطبوع على غريزة لازمة- فالشجاع لا يكون جبانا و البخيل لا يكون جوادا- و كذلك كل الغرائز لازمة لا تنتقل- . و قوله عالما بها قبل ابتدائها- إشارة إلى أنه عالم بالأشياء فيما لم يزل- و قوله محيطا بحدودها و انتهائها- أي بأطرافها و نهاياتها- . و قوله عارفا بقرائنها و أحنائها- القرائن جمع قرونة و هي النفس- و الأحناء الجوانب جمع حنو- يقول إنه سبحانه عارف بنفوس هذه الغرائز- التي ألزمها أشباحها- عارف بجهاتها و سائر أحوالها المتعلقة بها و الصادرة عنها- . فأما القطب الراوندي فإنه قال معنى قوله ع- كائن لا عن حدث موجود لا عن عدم- أنه لم يزل موجودا و لا يزال موجودا- فهو باق أبدا كما كان موجودا أولا- و هذا ليس بجيد- لأن اللفظ لا يدل على ذلك- و لا فيه تعرض بالبقاء فيما لا يزال- . و قال أيضا قوله ع لا يستوحش كلام مستأنف- و لقائل أن يقول كيف يكون كلاما مستأنفا- و الهاء في فقده ترجع إلى السكن المذكور أولا- . و قال أيضا- يقال ما له في الأمر همة و لا همامة أي لا يهم به- و الهمامة التردد كالعزم- و لقائل أن يقول العزم هو إرادة جازمة- حصلت بعد التردد- فبطل قوله أن الهمامة هي نفس التردد كالعزم- و أيضا فقد بينا مراده ع بالهمامة- حكى زرقان في كتاب المقالات- و أبو عيسى الوراق و الحسن بن موسى- و ذكره شيخنا أبو القاسم البلخي- في كتابه في المقالات أيضا عن الثنوية- أن النور الأعظم اضطربت عزائمه و إرادته- في غزو الظلمة و الإغارة عليها- فخرجت من ذاته قطعة و هي الهمامة المضطربة في نفسه- فخالطت الظلمة غازية لها- فاقتطعتها الظلمة عن النور الأعظم- و حالت بينها و بينه- و خرجت همامة الظلمة غازية للنور الأعظم- فاقتطعها النور الأعظم عن الظلمة و مزجها بأجزائه- و امتزجت همامة النور بأجزاء الظلمة أيضا- ثم ما زالت الهمامتان تتقاربان و تتدانيان- و هما ممتزجتان بأجزاء هذا و هذا- حتى انبنى منهما هذا العالم المحسوس- و لهم في الهمامة كلام مشهور- و هي لفظة اصطلحوا عليها- و اللغة العربية ما عرفنا فيها استعمال الهمامة بمعنى الهمة- و الذي عرفناه الهمة بالكسر و الفتح و المهمة- و تقول لا همام لي بهذا الأمر مبني على الكسر كقطام- و لكنها لفظة اصطلاحية مشهورة عند أهلها: ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ- وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ- فَأَجْرَى فِيهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَيَّارُهُ- مُتَرَاكِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ- وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ- وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ- الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ- ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِيحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا- وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا- وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ- وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ- وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ- تَرُدُّ أَوَّلَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ سَاجِيَهُ عَلَى مَائِرِهِ حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ- وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُكَامُهُ- فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ- فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ- جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً- وَ عُلْيَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً- بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ يَنْتَظِمُهَا ثُمَّ زَيَّنَهَا بِزِينَةِ الْكَوَاكِبِ وَ ضِيَاءِ الثَّوَاقِبِ- وَ أَجْرَى فِيهَا سِرَاجاً مُسْتَطِيراً وَ قَمَراً مُنِيراً- فِي فَلَكٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِيمٍ مَائِرٍ
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 2 صفحهى 223
- . فضارب القوم حتى ردهم- فانتدب له همام بن قبيصة الطائي و كان مع معاوية- فشد عليه في مذحج- فانتصر عدي بن حاتم الطائي للأشتر- فحمل عليه في طيء فاشتد القتال جدا-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 3 صفحهى 327
- . قال فضربهم و الله حتى خلوا له الماء- . قال نصر و دعا الأشتر بالحارث بن همام النخعي- ثم الصهباني فأعطاه لواءه- و قال له يا حارث لو لا أني أعلم أنك تصبر عند الموت لأخذت لوائي منك- و لم أحبك بكرامتي- فقال و الله يا مالك لأسرنك أو لأموتن فاتبعني- ثم تقدم باللواء و ارتجز فقال-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 4 صفحهى 27
و أما معاوية- فاستعمل على الخيل عبيد الله بن عمر بن الخطاب- و على الرجالة مسلم بن عقبة المري- و جعل على الميمنة عبد الله بن عمرو بن العاص- و على الميسرة حبيب بن مسلمة الفهري- و أعطى اللواء عبد الرحمن بن خالد بن الوليد- و جعل على أهل دمشق و هم القلب الضحاك بن قيس الفهري- و على أهل حمص و هم الميمنة ذا الكلاع الحميري- و على أهل قنسرين- و هم في الميمنة أيضا زفر بن الحارث الكلابي- و على أهل الأردن و هم الميسرة سفيان بن عمرو أبا الأعور السلمي- و على أهل فلسطين و هم في الميسرة أيضا مسلمة بن مخلد- و على رجالة أهل دمشق- بسر بن أبي أرطاة العامري بن لؤي بن غالب- و على رجالة أهل حمص حوشبا ذا ظليم- و على رجالة قيس طريف بن حابس الألهاني- و على رجالة الأردن عبد الرحمن بن قيس القيني- و على رجالة أهل فلسطين الحارث بن خالد الأزدي- و على رجالة قيس دمشق همام بن قبيصة- و على قضاعة حمص و إيادها بلال بن أبي هبيرة الأزدي- و حاتم بن المعتمر الباهلي- و على رجالة الميمنة حابس بن سعيد الطائي- و على قضاعة دمشق حسان بن بحدل الكلبي- و على قضاعة عباد بن يزيد الكلبي- و على كندة دمشق حسان بن حوي السكسكي- و على كندة حمص يزيد بن هبيرة السكوني- و على سائر اليمن يزيد بن أسد البجلي- و على حمير و حضرموت اليمان بن غفير- و على قضاعة الأردن حبيش بن دلجة القيني- و على كنانة فلسطين شريكا الكناني- و على مذحج الأردن المخارق بن الحارث الزبيدي- و على جذام فلسطين و لخمها ناتل بن قيس الجذامي- و على همدان الأردن حمزة بن مالك الهمداني- و على الخثعم حمل بن عبد الله الخثعمي- و على غسان الأردن يزيد بن الحارث- و على جميع القواصي القعقاع بن أبرهة الكلاعي- أصيب في المبارزة أول يوم تراءت فيه الفئتان- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 164
أريني سلاحي لا أبا لك إننيأرى الحرب لا تزداد إلا تمادياأتاني عن مروان بالغيب أنهمريق دمي أو قاطع من لسانياو في العيس منجاة و في الأرض مهربإذا نحن رفعنا لهن المبانيافقد ينبت المرعى على دمن الثرىو تبقى حزازات النفوس كما هياأ تذهب كلب لم تنلها رماحناو تترك قتلى راهط هي ما هيالعمري لقد أبقت وقيعة راهطلحسان صدعا بينا متنائياأ بعد ابن عمرو و ابن معن تتايعاو مقتل همام أمنى الأمانياو لم تر مني نبوة قبل هذهفراري و تركي صاحبي ورائياأ يذهب يوم واحد إن أسأتهبصالح أيامي و حسن بلائيافلا صلح حتى تنحط الخيل بالقناو تثأر من نسوان كلب نسائيا
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 132
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ - كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص- ثُمَّ قَالَ ع- أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حَيْثُ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّذِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجَبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ- إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ- أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي- اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ- وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 134
همام المذكور في هذه الخطبة- هو همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو- بن جابر بن يحيى بن الأصهب بن كعب- بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل- بن مران بن صيفي بن سعد العشيرة- . و كان همام هذا من شيعة أمير المؤمنين ع و أوليائه- و كان ناسكا عابدا- قال له يا أمير المؤمنين- صف لي المتقين حتى أصير بوصفك إياهم كالناظر إليهم- . فتثاقل عن جوابه أي أبطأ- . فعزم عليه أي أقسم عليه- و تقول لمن يكرر عليك الطلب و السؤال- قد عزم علي أي أصر و قطع- و كذلك تقول في الأمر تريد فعله و تقطع عليه- عزمت عزما و عزمانا و عزيمة و عزيما- . فإن قلت- كيف جاز له ع أن يتثاقل عن جواب المسترشد- . قلت يجوز أن يكون تثاقل عن جوابه- لأنه علم أن المصلحة في تأخير الجواب- و لعله كان حضر المجلس من لا يحب أن يجيب و هو حاضر- فلما انصرف أجاب- و لعله رأى أن تثاقله عن الجواب- يشد تشوق همام إلى سماعه فيكون أنجع في موعظته- و لعله كان من باب تأخير البيان إلى وقت الحاجة- لا من باب تأخير البيان عن وقت الحاجة- و لعله تثاقل عن الجواب- ليرتب المعاني التي خطرت له في ألفاظ مناسبة لها- ثم ينطق بها كما يفعله المتروي في الخطبة و القريض- . فإن قلت فما معنى إجابته له أولا بقوله- يا همام اتق الله و أحسن- ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- و أي جواب في هذا عن سؤال همام - . قلت كأنه لم ير في بادئ الحال- شرح صفات المتقين على التفصيل- فقال لهمام ماهية التقوى معلومة في الجملة- فاتق الله و أحسن- فإن الله قد وعد في كتابه أن يكون وليا- و ناصرا لأهل التقوى و الإحسان- و هذا كما يقول لك قائل- ما صفات الله الذي أعبده أنا و الناس- فتقول له لا عليك ألا تعرف صفاته مفصلة- بعد أن تعلم أنه خالق العالم- و أنه واحد لا شريك له- فلما أبى همام إلا الخوض فيما سأله على وجه التفصيل- قال له إن الله تعالى خلق الخلق حين خلقهم- و يروى حيث خلقهم و هو غني عن طاعتهم- لأنه ليس بجسم فيستضر بأمر أو ينتفع به- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 147
- . و مثل قوله أنا أعلم بنفسي من غيري- قوله ع لمن زكاه نفاقا- أنا دون ما تقول و فوق ما في نفسك- . و قوله اللهم لا تؤاخذني بما يقولون- إلى آخر الكلام مفرد مستقل بنفسه منقول عنه ع- أنه قال لقوم مر عليهم و هم مختلفون في أمره- فمنهم الحامد له و منهم الذام فقال اللهم لا تؤاخذني- الكلمات إلى آخرها- و معناه اللهم إن كان ما ينسبه الذامون إلي- من الأفعال الموجبة الذم حقا- فلا تؤاخذني بذلك- و اغفر لي ما لا يعلمونه من أفعالي- و إن كان ما يقوله الحامدون حقا- فاجعلني أفضل مما يظنونه في: فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ- وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ- وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ- وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ- وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ- يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ- يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ- يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً- حَذِراً لَمَّا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ- وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ- إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ- لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ- قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى- يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ- تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ- قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ- حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ- الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ- إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ- يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ- وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ- لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ- مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ- فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ- وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ- وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ- يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ- لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ- وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ- وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ- وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ- إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ- وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ- نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ- أَتْعَبَ نَفْسَهُ لآِخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ- بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ- وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ- لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ- قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ ع وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:41  توسط میرشاعرعلی
|
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 160
- . قوله إن صمت لم يغمه صمته- أي لا يحزن لفوات الكلام- لأنه يرى الصمت مغنما لا مغرما- . قوله و إن ضحك لم يعل صوته- هكذا كان ضحك رسول الله ص أكثره التبسم- و قد يفر أحيانا- و لم يكن من أهل القهقهة و الكركرة- . قوله و إن بغي عليه صبر- هذا من قول الله تعالى ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ- . قوله نفسه منه في عناء لأنه يتعبها بالعبادة- و الناس لا يلقون منه عنتا و لا أذى- فحالهم بالنسبة إليه خلاف حال نفسه بالنسبة إليه- . قوله فصعق همام أغمي عليه و مات- قال الله تعالى فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 16 صفحهى 20
فأما القول في أن عليا شرف بها أو شرفت به- فإن عليا ع كانت أسباب شرفه و تميزه على الناس متنوعة- فمنها ما هو متعلق بفاطمة ع- و منها ما هو متعلق بأبيها ص- و منها ما هو مستقل بنفسه- . فأما الذي هو مستقل بنفسه- فنحو شجاعته و عفته و حلمه و قناعته- و سجاحة أخلاقه و سماحة نفسه- و أما الذي هو متعلق برسول الله ص- فنحو علمه و دينه و زهده و عبادته- و سبقه إلى الإسلام و إخباره بالغيوب- . و أما الذي يتعلق بفاطمة ع فنكاحه لها- حتى صار بينه و بين رسول الله ص الصهر- المضاف إلى النسب و السبب- و حتى إن ذريته منها صارت ذرية لرسول الله ص- و أجزاء من ذاته ع- و ذلك لأن الولد إنما يكون من مني الرجل و دم المرأة- و هما جزءان من ذاتي الأب و الأم- ثم هكذا أبدا في ولد الولد و من بعده من البطون دائما- فهذا هو القول في شرف علي ع بفاطمة- . فأما شرفها به فإنها و إن كانت ابنة سيد العالمين- إلا أن كونها زوجة علي أفادها نوعا من شرف آخر- زائدا على ذلك الشرف الأول- أ لا ترى أن أباها لو زوجها أبا هريرة أو أنس بن مالك- لم يكن حالها في العظمة و الجلالة كحالها الآن- و كذلك لو كان بنوها و ذريتها- من أبي هريرة و أنس بن مالك- لم يكن حالهم في أنفسهم كحالهم الآن- . قال أبو الحسن المدائني و كان الحسن كثير التزوج- تزوج خولة بنت منظور بن زبان الفزارية- و أمها مليكة بنت خارجة بن سنان- فولدت له الحسن بن الحسن- و تزوج أم إسحاق بنت طلحة بن عبيد الله- فولدت له ابنا سماه طلحة- و تزوج أم بشر بنت أبي مسعود الأنصاري- و اسم أبي مسعود عقبة بن عمر- فولدت له زيد بن الحسن- و تزوج جعدة بنت الأشعث بن قيس- و هي التي سقته السم- و تزوج هند ابنة سهيل بن عمرو- و حفصة ابنة عبد الرحمن بن أبي بكر- و تزوج امرأة من كلب- و تزوج امرأة من بنات عمرو بن أهتم المنقري- و امرأة من ثقيف فولدت له عمرا- و تزوج امرأة من بنات علقمة ابن زرارة- و امرأة من بني شيبان من آل همام بن مرة- فقيل له إنها ترى رأي الخوارج فطلقها- و قال إني أكره أن أضم إلى نحري جمرة من جمر جهنم- . و قال المدائني و خطب إلى رجل فزوجه- و قال له إني مزوجك- و أعلم أنك ملق طلق غلق- و لكنك خير الناس نسبا و أرفعهم جدا و أبا- . قلت أما قوله ملق طلق فقد صدق- و أما قوله غلق فلا- فإن الغلق الكثير الضجر- و كان الحسن ع أوسع الناس صدرا و أسجحهم خلقا- . قال المدائني- أحصيت زوجات الحسن بن علي فكن سبعين امرأة- . قال المدائني و لما توفي علي ع- خرج عبد الله بن العباس بن عبد المطلب إلى الناس- فقال إن أمير المؤمنين ع توفي و قد ترك خلفا- فإن أحببتم خرج إليكم- و إن كرهتم فلا أحد على أحد- فبكى الناس و قالوا بل يخرج إلينا-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 18 صفحهى 56
- . فلا يعرف في العرب أحد صنع صنيعه- . و منها أعبد العرب هرم بن حيان- صاحب أويس القرني- . و منها أجود العرب عبد الله بن سواد بن همام - غزا السند في أربعة آلاف- ففتحها و أطعم الجيش كله ذاهبا و قافلا- فبلغه أن رجلا من الجيش مرض فاشتهى خبيصا- فأمر باتخاذ الخبيص لأربعة آلاف إنسان- فأطعمهم حتى فضل و تقدم إليهم- ألا يوقد أحد منهم نارا لطعام في عسكره مع ناره- . و منها أخطب العرب مصقلة بن رقبة- به يضرب المثل فيقال أخطب من مصقلة- . و منها أهدى العرب في الجاهلية- و أبعدهم مغارا و أثرا في الأرض في عدوه- و هو دعيميص الرمل كان يعرف بالنجوم هداية- و كان أهدى من القطا- يدفن بيض النعام في الرمل مملوءا ماء- ثم يعود إليه فيستخرجه- . فأما المنذر بن الجارود فكان شريفا- و ابنه الحكم بن المنذر يتلوه في الشرف- و المنذر غير معدود في الصحابة- و لا رأى رسول الله ص و لا ولد له في أيامه- و كان تائها معجبا بنفسه- و في الحكم ابنه يقول الراجز-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 18 صفحهى 364
- . و قال بعض الأدباء في كلام له- بينا هذه الدنيا ترضع بدرتها و تصرح بزبدتها- و تلحف فضل جناحها و تغر بركود رياحها- إذ عطفت عطف الضروس و صرخت صراخ الشموس- و شنت غارة الهموم و أراقت ما حلبت من النعيم- فالسعيد من لم يغتر بنكاحها و استعد لو شك طلاقها- شاعر هو إهاب بن همام بن صعصعة المجاشعي- و كان عثمانيا-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 19 صفحهى 365
في الحديث تسموا بأسماء الأنبياء- و أحب الأسماء إلى الله عبد الله و عبد الرحمن- و أصدقها حارث و همام - و أقبحها حرب و مرة
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 20 صفحهى 96
دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعي- على أمير المؤمنين ع أيام خلافته- و غالب شيخ كبير- و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ- فقال له أمير المؤمنين ع من الشيخ- قال أنا غالب بن صعصعة- قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم- قال ما فعلت إبلك- قال ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحملات و النوائب- قال ذاك أحمد سبلها من هذا الغلام معك- قال هذا ابني قال ما اسمه قال همام - و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب- و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا- فقال لو أقرأته القرآن فهو خير له
شرحنهج..(ابنميثم) ج 3 صفحهى 409
روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام- يقال له: همام - كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لى المتقين حتى كأنى أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ
شرحنهج..(ابنميثم) ج 3 صفحهى 411
لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ قَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ- إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ- أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي- اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ- وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ- وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ- وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ- وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ- وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ- يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ- يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ- يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً- حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ- وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ- إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ- لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ- قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى- يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ- تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ- قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ- حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ- الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ- إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ- يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ- وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ- لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ- مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ- فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ- وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ- وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ- يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ- لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ- وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ- وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ- وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ- إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ- وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ- نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ- أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ- بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ- وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ- لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ- قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ ع وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
شرحنهج..(ابنميثم) ج 3 صفحهى 413
أقول: و من هاهنا اختلفت نسخ النهج فكثير منها تكون هذه الخطبة فيها أوّل المجلد الثاني منه بعد الخطبة المسمّاة بالقاصعة، و يكون عقيب كلامه للبرج بن مسهر الطائى قوله: و من خطبة له عليه السّلام الحمد للّه الّذى لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد، و كثير من النسخ تكون هذه الخطبة فيها متّصلة بكلامه عليه السّلام للبرج بن مسهر و يتأخّر تلك الخطبة فيكون بعد قوله: و من كلامه له عليه السّلام و هو يلي غسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يتّصل ذلك إلى تمام الخطبة المسمّاة بالقاصعة. ثمّ يليه قوله: باب المختار من كتب أمير المؤمنين و رسائله، و عليه جماعة الشارحين كالإمام قطب الدين أبى الحسن الكيدرىّ و الفاضل عبد الحميد بن أبى الحديد، و وافقتهم هذا الترتيب لغلبة الظنّ باعتمادهم على النسخ الصحيحة. فأمّا همام هذه فهو همام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر بن عوف الأصهب، و كان من شيعة على عليه السّلام، و أوليائه ناسكا عابدا، و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما رأى من استعداد نفسه لأثر الموعظة، و خوفه عليه أن يخرج به خوف اللّه إلى انزعاج نفسه و صعوقها. فأمره بتقوى اللّه: أى في نفسه أن يصيبها فادح بسبب سؤاله، و أحسن: أى أحسن إليها بترك تكليفها فوق طوقها، و لذلك قال عليه السّلام حين صعق همام : أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. فحيث لم يقنع همام إلّا بما سأل، و عزم عليه بذلك: أى ألحّ عليه في السؤال و أقسم، أجابه.
شرحنهج..(ابنميثم) ج 3 صفحهى 425
و هذه الصفات و العلامات قد يتداخل بعضها بعضا، و لكن تورد بعبارة أخرى أو يذكر مفردة ثمّ يذكر ثانيا مركّبة مع غيرها. و بالجملة فهذه الخطبة من جليل و بليغ وصفه و لذلك فعلت بهمّام ما فعلت. فأمّا جوابه عليه السّلام لمن سأله بقوله: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه: أى ينتهى إليه و يكون غاية له لا يتجاوزها و لا يتأخّر عنها، و الضمير في يعدوه للأجل. و سببا لا يتجاوزه: أى و لذلك الأجل سبب: أى علّة فاعلة لا يتعدّاها إلى غيرها من الأسباب فمنها ما يكون موعظة بالغة كهذه. فهو جواب مقنع للسامع مع أنّه حقّ و صدق، و هو إشارة إلى السبب الأبعد لبقائه عليه السّلام عند سماع المواعظ البالغة و هو الأجل المحكوم به للقضاء الإلهىّ، و أمّا السبب القريب للفرق بينه و بين همّام و نحوه فقوّة نفسه القدسيّة على قبول الواردات الإلهيّة و تعوّده بها و بلوغ رياضته حدّ السكينة عند ورود أكثرها و ضعف نفس همّام عمّا ورد عليه من خوف اللّه و رجائه. و لم يجب عليه السّلام بمثل هذا الجواب لاستلزامه تفضيل نفسه، أو لقصور فهم السائل. و نهيه له عن مثل هذا السؤال و التنفير عنه كونه من نفثات الشيطان لوضعه في غير موضعه و هو من آثار الشيطان. و باللّه العصمة و التوفيق.
شرحنهج..(ابنميثم) ج 4 صفحهى 321
و قوله: سيماهم سيما الصدّيقين. إلى آخر الصفات. فالقوم هم المتّقون الّذين سأله همّام عن صفتهم. و الصفات المذكورة بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفاة في خطبة مفردة. و ذكر هاهنا عشرا: إحداها: أنّ علاماتهم علامات الصدّيقين و هم الملازمون للصدق في أقوالهم و أفعالهم طاعة للّه تعالى و قد عرفت علاماتهم في خطبة همّام . الثانية: و كذلك كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و الذكر الدائم لمعبودهم الحقّ. الثالثة: كونهم عمّار الليل. و كنّى بعمارتهم له عن قيامهم فيه بالعبادة. روى أنّ أحدهم كان إذا كسل عن العمل علّق نفسه بحبل حتّى يصبح عقوبة لها. الرابعة: استعار لفظ المنار لهم بالنهار باعتبار كونهم يهدون الخلق إلى طريق اللّه كالمنار إلى الطريق المحسوس، و كذلك لفظ الحبل للقرآن باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه إلى التروّى من ماء الحياة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذي هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء، أو باعتبار كونه عصمة لمن تمسّك به صاعدا من دركات الجهل إلى أقصى درجات العقل كالحبل يصعد فيه من السفل إلى العلوّ. و لفظ القرآن مجرور بعطف البيان. الخامسة: و كذلك استعار وصف إحياء السنن لهم باعتبار إقامتها و إبقاء العمل بها. السادسة: عدم الاستكبار و العلوّ منهم. و لمّا كان الاستكبار في الإنسان رذيلة كان عدمه عنه فضيلة. السابعه: عدم الغلول. و هو فضيلة، لكون الغلول مستلزما لرذائل كالشره و الخيانة و الحرص و الدنائة و غيرها و كان عدمه كمالا. الثامنة: كونهم لا يفسدون. و لمّا كان كلّ فساد مستلزم رذيلة أو رذائل كالزنا المستلزم لرذيلة الفجور و كالقتل المستلزم لرذيلة الظلم و كذلك سائرها كان عدمه كمالا. التاسعة: كون قلوبهم في الجنان. و ذلك أنّك علمت أنّ أعلى غرفات الجنان و درجاتها هو المعارف الإلهيّة و القعود في مقاعد الصدق عند المليك المقتدر و ذلك من مقامات العارفين و أولياء اللّه الصدّيقين. العاشرة: كون أجسادهم في العمل. فالواو في قوله: و أجسادهم. يحتمل أن يكون للحال أى أنّ قلوبهم في الجنان ما يكون أجسادهم مستغرقة الحركات و السكنات في الأعمال الصالحات أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.
شرحنهج..(ابنميثم) ج 5 صفحهى 456
الكلام الّذى دار بينهما أنّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام: من الشيخ فقال: أنا غالب بن صعصعة. قال ذو الإبل الكثيرة قال: نعم. قال: ما فعلت أبلك قال ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحالات و النوائب. فقال: ذاك أحمد سبلها. فقال: من هذا الغلام فقال: هذا ابنى همام روّيته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا. فقال: أقرأه القرآن فهو خير. فكان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول: ما زالت كلمته في نفسي حتّى قيّد نفسه بقيد و آلى أن لا يفكّه حتّى يحفظ القرآن فما فكّه حتّى حفظه. و ذعذعتها- بالذال المعجمة مكرّرة- : فرّقتها.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 1 صفحهى 475
(فيا لها أمثالا صائبة و مواعظ شافية) أشار هنا إلى ما قدمه من الكلام، أراد أن يرغبّهم فيه و يدفعهم للتأثر بمضمونه فيقول يا لها و ما أعظمها أمثالا أدركت مرادها و حققت مطلوبها و مواعظ تبرىء العليل و تشفي المريض و ليس العجز في البيان و إنما العجز في هذا الإنسان و المعتبر قليل و من أراد أدرك فهذا همام الذي وعظه الإمام في خطبة المتقين تفارق روحه الحياة لتأثره بالموعظة بينما غيره يقابلها بالجفاء و الخشونة و لا يتأثر بها من قريب أو بعيد... (لو صادفت قلوبا زاكية و أسماعا واعية و أراء عازمة و ألبابا حازمة) فهذه الأمثال تدرك مقصودها و هذه المواعظ تشفي المرضى إذا كان السامع قابلا لذلك و هذا لا يتحقق إلا إذا التقت هذه الكلمات مع القلوب الطاهرة التي لم تتكدر بأوساخ الحقد و الأنانية و الحسد و الأمراض الأخرى و كذلك كانت الأسماع واعية أي حافظة متأثرة بالكلام و كذلك يشترط أن تكون الآراء قاصدة للرشد و الهداية و كانت العقول قابلة للأخذ بالحزم و القوة و اليقين... (فاتقوا اللّه تقية من سمع فخشع) أمرهم بتقوى اللّه التي تكون مثل تقوى من استجمع هذه الأوصاف و هي في مقام عظيم... تقوى من سمع للحق و صوت العدل فخضع له و التزمه... (و اقترف فاعترف) و تقوى من اكتسب إثما و عصى ربه فاحترق قلبه بنار المعصية فبادر إلى الاعتراف و الإقرار بمعصيته و من ثم إلى التوبة و محو الحوبة... (و وجل فعمل) تقوى من خاف ربه فعمل لرضاه بترك معاصيه و القيام بأوامره فإن من خاف أمرا هرب منه و من أراد أمرا طلبه... (و حاذر فبادر) تقوى من خاف عقوبة ربه فبادر إلى العمل بما يرضاه و من خاف أحدا عمل بأمره و لم يتعرض لسخطه... (و أيقن فأحسن) تقوى من أيقن بالجزاء و الثواب و العقاب فأحسن عمله لينال أجره و يدرك ثوابه...
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 351
يصف فيها المتقين روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، إتق اللَّه و أحسن: ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلى على النبي- صلى اللَّه عليه و آله- ثم قال عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللَّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 353
قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 356
هذه الخطبة المباركة من أروع خطب النهج و أرقها تتضمن صفة المتقين بأبدع بيان و أقوى لسان صوّر الإمام حالهم حتى عادوا و كأنهم أمامنا و سببها كما رواه الرضي: (روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام إتق اللَّه و أحسن ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه فحمد اللَّه و أثنى عليه و صلى على النبي صلى اللَّه عليه و سلم ثم قال عليه السلام: (أما بعد فإن اللَّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم لأنه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه) هذا الرجل- همام - سأل الإمام أن يصف له المتقين حتى كأنه ينظر إليهم فيتأثر بهم و يسلك سلوكهم و يقتدي بهم فتثاقل الإمام و لم يبادر بل تأخر قليلا تشويقا للرجل و ترغيبا له في المعرفة ثم قال له: إتق اللَّه و أحسن إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فأجابه بهذا الجواب العام المجمل و لم يدخل في التفاصيل فلم يقتنع همام بهذا الجواب و لم يشف غليله الإجمال فأصّر على الإمام و أقسم عليه أن يوضح له الأمر أكثر من ذلك فحمد اللَّه و أثنى عليه و صلى على النبي و آله ثم ابتدأ عليه السلام: أما بعد حمد اللَّه فإن اللَّه سبحانه و تعالى خلق الخلق من إنس و جان حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم ثم علل ذلك لأنه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه لأن الذي يتأثر و يخضع للنفع و الضرر يكون محتاجا و المحتاج فقير و اللَّه هو الغني المطلق فمن أطاع اللَّه نفع نفسه لأنه سبحانه لا يأمر إلا بمصلحة تعود على هذا الإنسان بالنفع كما أن من تمرد على اللَّه و على أمره لا يضره و إنما يضر نفسه لأنه لا ينهى إلا عن مفسدة مضرة بهذا الإنسان فمن ارتكب الحرام أضرّ بنفسه و سبّب لها الانحطاط و التأخر و أما اللَّه فلا يتأثر بشيء من ذلك... (فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم) فهو سبحانه الذي أعطى كل فرد حق الحياة أعطاه أيضا ما يعيش به و يكمل شوط الحياة بحيث لا يموت من الجوع و قول الإمام هذا مأخوذ من قول اللَّه: نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 368
و لم يكد الإمام يصل إلى هذا المقام من الكلام حتى صعق همام صعقة كانت نفسه فيها أي وقع على الأرض مغشيا عليه قد فقد الحياة و فارقها.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 368
(أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه ثم قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها) حلف الإمام إنه كان يخشى على همام مثل هذه الصعقة التي تخرج معها نفسه حيث قرأ في وجهه الزهد و التقوى و العشق للَّه و رأى أن نفسه شفافة لا تطيق مثل هذا الوصف الدقيق الذي يخرج من قلب الإمام و نفسه... ثم إنه عليه السلام قال: هكذا تصنع و تؤثر المواعظ البالغة حد النهاية بأهلها الذين يملكون طهارة النفوس و نزاهتها و شفافية الأرواح و عفتها... و لم يكد ينتهي الإمام من هذا حتى قال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 368
أي إذا كنت قلت: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها كما فعلت بهمام فلما ذا لم تصب منها أنت كما أصيب همام ... فأجابه الإمام عليه السلام.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 368
(ويحك إن لكل أجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه. فمهلا. لا تعد لمثلها فإنما نفث الشيطان على لسانك) هذا تعجب من الإمام أو ذم لهذا الشخص ثم قال له انسيت أن لكل أجل مدة معينة عند ما تنتهي يموت و لكل إنسان وقت معين في دار الدنيا فعند ما ينتهي هذا الأجل تأتي الأسباب المختلفة لاختراقه فيموت الإنسان، فمنهم من يموت حريقا و منهم غريقا و منهم بالهدم و الآخر بالردم و هكذا و من الأسباب التي مات بها همام هذه الموعظة البليغة المؤثرة التي دخلت إلى عمق نفسه فانفعل بها و تأثر بمضمونها فصعق منها و قضت عليه... و أشار الإمام إلى أن هذا الإشكال من هذا الشخص إنما كانت وسوسة شيطانية ألقاها الشيطان على لسانه ليضل بها بعض البسطاء ثم نهاه أن يعود لمثلها... و قد يقال: إن الإمام باعتبار ما يحمله من نفس ملكوتية رفيعة عظيمة لم تتأثر بها نفسه و إن أمكن أن تتأثر بأبلغ من هذه بينما نفس همام لضعفها و تأثيرها الشديد تأثرت بهذه الموعظة...
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 369
ترجمة همام بن شريح
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 369
وردت ترجمة همام مختصرة جدا.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 369
ففي شرح النهج لابن أبي الحديد ترجمه بقوله: هو همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو بن جابر بن يحيي بن الأصهب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مرّان بن صيفي بن سعد العشيرة.
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 369
و كان همام هذا من شيعة أمير المؤمنين عليه السلام و أوليائه و كان ناسكا عابدا قال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى أصير بوصفك إياهم كالناظر إليهم و ساق خبر الخطبة... و في كنز الكراجكي مسندا عن يحيى ابن أم الطويل قال: عرضت لي حاجة إلى أمير المؤمنين فاستتبعت إليه جندب بن زهير و الربيع بن خيثم و ابن أخيه همام بن عبادة ابن خيثم و كان من أصحاب البرانس قال: فأقبلنا معتمدين لقاء أمير المؤمنين فألفيناه حين خرج يؤم الناس فأفضى و نحن معه إلى نفر إلى أن قال نوف: فأقبل جندب و الربيع فقالا: ما سمة شيعتكم يا أمير المؤمنين فتثاقل عن جوابهما فقام همام بن عبادة فقال: (و ذكر الخبر المعروف بطوله) و في آخر فصاح همام بن عبادة صيحة عظيمة و وقع مغشيا عليه فحركوه فإذا هو قد فارق الحياة رحمة اللَّه عليه فاستعبر الربيع باكيا و قال: ما أسرع ما أودت موعظتك يا أمير المؤمنين بابن أخي و لوددت لو أني بمكانه... إلى أن قال: فصلى عليه أمير المؤمنين عليه السلام عشية ذلك اليوم و شهد جنازته و نحن معه...
شرحنهج..(السيدعباس) ج 3 صفحهى 518
ترجمة همام بن شريح... 369
شرحنهج..(السيدعباس) ج 5 صفحهى 90
سبق معاوية إلى مشرعة الماء و قرر أن يمنعه عن علي و جنده وعد ذلك أول الفتح الذي استطاع أن يوفق إليه و دارت مفاوضات متعددة كي يتخلى معاوية عن فكرته و لكنه أصر على البغي و العدوان و تجاوز أبسط الحقوق و أيسرها فما كان من الإمام إلا أن أوعز إلى الأشعث و الأشتر أن يحسما الأمر و يقطعا النزاع و التفت بطلنا الأشتر إلى الحارث بن همام النخعي فأعطاه لواءه قائلا له: يا حارث لو لا أني أعلم أنك تصبر عند الموت لأخذت لوائي منك و لم أحبك لكرامتي ثم التفت إلى أصحابه قائلا: فدتكم نفسي شدوا شدة المحرج الراجي الفرج فإذا نالتكم الرماح فالتووا فيها و إذا عضتكم السيوف فليعض الرجل نواجذه فإنه أشد لشئون الرأس ثم استقبلوا القوم بها ماتكم ثم اندفع فقتل سبعة أفراد من جيش معاوية و اقتحمت خيله الفرات و طردوا البغاة الظالمين و بتعبير ابن مزاحم: ثم أقبل الأشتر يضرب بسيفه جمهور الناس حتى كشف أهل الشام عن الماء.
شرحنهج..(القرنالثامن) صفحهى 12
6- محمد بن همام البغدادي: من تلامذة السيد الرضي، روى نهج البلاغة عن استاذه، روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.
شرحنهج..(القرنالثامن) صفحهى 21
قال المعترض: انّ في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا، كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد اخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام، فمن هذه الكلمات نعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب. هذه الشبهة من أوهن الشبهات التي وردت في نهج البلاغة و الرد عليها، لان من راجع كلمات الامام علي عليه السلام و تفكّر في معانيها علم ان المقصود من الزهد و ترك الدنيا في النهج، هو عدم المحبة للدنيا و الركون اليها و نسيان الآخرة، و اتباع هوى النفس و الميل الى الشهوات، و اتّخاذ الاموال من الحرام.
شرحنهج..(القزويني) ج 1 صفحهى 321
و لقد احسن و اجاد همام الثقفي حيث يقول:
شرحنهج..(المجلسي) ج 2 صفحهى 343
روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له، يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللَّه و أحسن: ف «ان اللَّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون». فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلى على النبي- صلى اللَّه عليه و آله- ثم قال عليه السلام.
شرحنهج..(المجلسي) ج 2 صفحهى 343
أما بعد، فإنّ اللَّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد (2681)، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم (2682) عمّا حرّم اللَّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء (2683). و لو لا الأجل الّذي كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة (2684) يسرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا (2685). يحزنون به أنفسهم و يستثيرون (2686) به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير (2687) جهنّم و شهيقها (2688) في أصول آذانهم، فهم حانون (2689) على أوساطهم، مفترشون لجباههم (2690) و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللَّه تعالى في فكاك رقابهم (2691). و أمّا النّهار فحلماء علماء، أبرار أتقياء. قد براهم الخوف بري القداح (2692) ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى، و ما بالقوم من مرض، و يقول: لقد خولطوا (2693) و لقد خالطهم أمر عظيم لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير. فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون (2694) إذا زكّي (2695) أحد منهم خاف ممّا يقال له، فيقول: أنا أعلم بنفسي من غيري، و ربّي أعلم بي منّي بنفسي اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوّة في دين، و حزما في لين، و إيمانا في يقين، و حرصا في علم، و علما في حلم، و قصدا في غنى (2696)، و خشوعا في عبادة، و تجمّلا (2697) في فاقة، و صبرا في شدّة، و طلبا في حلال، و نشاطا في هدى، و تحرّجا (2698) عن طمع. بعمل الأعمال الصّالحة و هو على و جل. يسمي و همّه الشّكر، و يصبح و همه الذّكر. يبيت حذرا و يصبح فرحا، حذرا لمّا حذّر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة. إن استصعبت (2699) عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ. قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل. تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا (2700) أكله، سهلا أمره، حريزا دينه (2701)، ميّتة شهوته، مكظوما غيظه. الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون. إن كان في الغافلين كتب في الذّاكرين، و إن كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين. يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه (2702)، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. في الزّلازل (2703) وقور (2704)، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكر و لا ينابز بالألقاب (2705)، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذي ينتقم له. نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أرواح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة (2706) كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
شرحنهج..(المجلسي) ج 2 صفحهى 347
و قال ابن أبي الحديد: همّام ، هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة و كان من شيعة أمير المؤمنين- عليه السّلام- و أوليائه، و كان ناسكا عابدا و تثاقله عن جوابه لأنّه علم أنّ المصلحة في تأخير الجواب، و كأنّه حضر المجلس من لا يحبّ- عليه السّلام- أن يجيب- و هو حاضر. و لعلّه بتثاقله- عليه السّلام- يشتدّ شوق همّام إلى سماع الموعظة. و لعلّه من باب تأخير البيان إلى وقت الحاجة، لا عن وقت الحاجة. و قال ابن ميثم: تثاقله- عليه السّلام- لخوفه على همّام كما يدلّ عليه قوله- عليه السّلام- «أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه». و أقول: هذا أظهر.
شرحنهج..(المجلسي) ج 2 صفحهى 404
نى: ابن عقدة و محمّد بن همّام ، و عبد العزيز و عبد الواحد ابنا عبد اللَّه بن يونس، عن رجالهم، عن عبد الرزّاق، و همّام ، عن معمّر بن راشد، عن أبان بن أبي عيّاش، عن سليم مثله.
شرحنهج..(المجلسي) ج 3 صفحهى 196
أقول إذا ماحيّة أعيت الرقّاو كان ذعاف الموت منه شرابهارسسنا إليها في الظلام ابن ملجمهمام إذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها عليّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقى ثوابها
شرحنهج..(المجلسي) ج 3 صفحهى 216
ألا يا عين جودي و اسعديناألا فابكي أمير المؤمنيناو تبكي امّ كلثوم عليهبعبرتها و قد رأت اليقيناألاقل للخوارج حيث كانوافلا قرّت عيون الحاسديناو أبكي خير من ركب المطاياو حثّ بها و أقرى الظاعنيناو أبكي خير من ركب المطاياو فارسها و من ركب السفيناو من لبس النعال و من حفاهاو من قرأ المثاني و المئيناو من صام الهجير و قام ليلاو ناجى اللّه خير الخالقيناإمام صادق برّ تقيّفقيه قد حوى علما و ديناشجاع أشوس بطل همام و مقدام الأساود في العرينا
شرحنهج..(دخيل) ح19-20 صفحهى 72
روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام- يقال له: همام - كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق- حين خلقهم- غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي في الرّخاء، و لو لا الأجل الّذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب، عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون.
شرحنهج..(دخيل) ح19-20 صفحهى 86
فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
شرحنهج..(عبده) ج 2 صفحهى 185
روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام- يقال له: همام - كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لى المتقين حتى كأنى أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن ف (إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ) فلم يقنع همام بهذا بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق- حين خلقهم- غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم فى البلاء كالّتى نزّلت فى الرّخاء، و لو لا الأجل الّذى كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم فى أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب، عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون: قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.
شرحنهج..(عبده) ج 2 صفحهى 187
فمن علامة أحدهم: أنّك ترى له قوّة فى دين، و حزما فى لين، و إيمانا فى يقين، و حرصا فى علم، و علما فى حلم، و قصدا فى غنى، و خشوعا فى عبادة، و تجمّلا فى فاقة، و صبرا فى شدّة، و طلبا فى جلال، و نشاطا فى هدى، و تحرّجا عن طمع، يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل، يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر، يبيت حذرا، و يصبح فرحا: حذرا لما حذر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة. إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ، قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل، تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا أكله، سهلا أمره، حريزا دينه، ميتة شهوته، مكظوما غيظه، الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون، إن كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين، و إن كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين، يعفو عمّن ظلمه، و يعطى من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه، فى الزّلازل وقور، و فى المكاره صبور، و فى الرّخاء شكور، لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل فى الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذى ينتقم له. نفسه منه فى عناء، و النّاس منه فى راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خدعة قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 1 صفحهى 326
حمد و سپاس خداى را كه عنايتم فرمود- و در هر سه فنّ- معانى- بيان و- بديع- با ترجمه و شرح- كتاب مبارك مطول- با بيان مثال از كلمات امام همام كه در حقيقت- بعنوان- مدخل- يا- مقدمة- به- نهج البلاغه نوشته شده مزين نموديم- مثالها و شواهد- متن مطول را- بامثالهائى از نهج البلاغه و اميد و رجا- از باب- مولى الموالى كه بلطف و كرمش قبول- و عنايتش را مزيد فرمايد بحق اخيه- محمد رسول الله- و فاطمه و اولاده الطبين الطاهرين ذى قعدة يكهزار و چهار صد و دو هجرى- خادم العلم- احمد پدرش وحيد- ميرزا آقا
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 1 صفحهى 327
خاتمة پايان قسم ثالث با حمد فراوان- و سپاس بى پايان- خداوندا شكر مر تو راست كه عنايتم فرمودى فن- معانى- و- بيان- و بديع- را- با ترجمه و شرح- كتاب مبارك مطول- با بيان مثال- از كلمات امام همام كه در حقيقت بعنوان مدخل- يا- مقدمة به- نهج البلاغه نوشته شده- مزيّن نموديم- مثالها و- شواهد متن مطول را با مثالهاى- از- نهج البلاغه- و اميد و رجاء از مولى الموالى- امير المؤمنين كه بلطف و كرمش قبول و عنايتش را مزيد فرمايد- بحق اخيه- و ابن عمّه- رسول الله و فاطمة الزهراء- و اولاده الطيبين الطاهرين- صلوات الله عليهم أجمعين 1402 20 ذى قعده- يكهزار و چهار صد- دو هجرى خادم العلم- احمد- مدرس وحيد احدم- الشهير- به- ميرزا آقا- ابن عبد الرحيم- الشهير به- ميرزا حاجى آقا ابن محمد على- ابن عبد الرحيم ابن الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلوة على محمّد و آله الطيّبين الطّاهرين
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 1 صفحهى 419
- 1402- يكهزار و چهار صد و دو هجرى پايان قسم سيم الحمد للّه اولا و آخرا و الصّلوة و السلام علىّ سيدنا خاتم الانبياء و على اوصيائه الطيبين الطاهرين- سپاس خداى را كه بتوفيق و عنايتش قسم سيم- را- يعنى بديع را با ايراد مثال- بديع- از كلمات امام همام عليه السلام- بنگاشتيم- انشاء الله تعالى قبول درگاه علوى- و ذخيره فقر و فاقهام ميباشد- و اميد صفح از مطالعه كنندگان دارم احمد مدرس وحيد- ميرزا آقا
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 3 صفحهى 282
گفت: قسم بخدا فريفته شديد- صدا و غوغا برخواست- تا امير المؤمنين صيحه زد بايشان و ساكت شدند- اشتر- گفت: يا امير المؤمنين احمل الصّف على الصّفّ تصرع القوم- از همه جانب صدا زدند- امير المؤمنين حكومت را قبول و بحكم قرآن راضى شده- اشتر- ساكت شد و امير المؤمنين (ع) هم ساكت بود و سر فرو افكنده و حرفى نمىگفت- سپس فرمود: ايّها النّاس انّ امرى لم يزل معكم على ما احبّ الى ان اخذت منكم الحرب و قد و اللّه اخذت منكم و تركت و اخذت من عدوّكم فلم تترك، و انّها فيهم انكى و انهك، الا انّى كنت امس امير المؤمنين، فاصبحت اليوم مأمورا، و كنت ناهيا فاصبحت منهيّا، و قد احببتم البقاء و ليس لى ان احملكم على ما تكرهون- سپس بنشست نصر- مىگويد: سركردگان قبايل هر يكى پهلوى خويش سخن مىگفتند: بعضى جنگ- بعضيها سلم- كرد وس بن- هانى بكرى- بپا خواسته و گفت مردم ما وللّه هميشه معويه را دشمن مىداريم و على را دوست، به تحقيق مردگان ما شهيد و باقيماندگان ما- احرار- آزاد مردان و محقّقا انّ عليّا (ع) لعلى بيّنة من ربّه- و هميشه رفتارش انصاف و عدل است هر كه تسليمش باشد نجاة يافته و مخالفش هلاك است، و سران لشكر مخالفت كردند- و مردم گفتند يا على قبول كن، سپس- عبد الرّحمن بن خالد بن وليد كه پرچمدار معويه بود بميدان آمده و رجز خوانده- جارية بن قدامه سودى مبارز شده آنهم رجز خواند پس از مطاعنه برگشتند سپس- عبد الرّحمن بامر پدرش عمرو بن عاص بميدان آمده- على (ع) اشتر را امر فرموده تا پرچم برداشته بميدان آمد و رجز خواند- لشكر معويه را برگردانيد، همام بن قبيضه- با قبيلهاش حملهور شده، عدّى بن حاتم طائى از اين طرف بيارى اشتر شتافت دعوا سختتر شد- على- عليه السّلام- باستر- پيامبر (ص) سواره شده و عمامه پيامبر (ص) را بسر نهاد صدا زد- ايّها النّاس من يشرى نفسه للّه انّ هذا يوم له ما بعده قريب بدوازده هزار نفر- بيارى امام بميدان آمدند و امام (ع) مىگفت
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 4 صفحهى 135
و تائيد اين مطلب كه مقصود معويه است از- رحب البلعوم مندحق البطن جملههاى اين كلام شريف است كه مىفرمايد- انّه سيأمركم بسبّى و البراءة منّى اين ملعون- بسيار امر ميكرد اهل شام و عراق را بسبّ و برائة از آن امام همام عليه السّلام- و دستور داد در منابر اسلامى شعار خود كردند، در ايّام بنى اميّه سباب آن مولى را تا زمان عمر بن عبد العزيز جاحظ مىگويد: كه جمعى از بنى اميّه بمعاويه گفتند كه بآرزويت رسيدى از سبّ اين مرد كم كن- گفتا: لا و اللّه- تا حدّيكه خرد سالان بر اين حال تربيت يابند و بزرگ سالان بغايت پيرى برسند و كسى از وى ذكر فضلى نكند- تا زمان عمر بن عبد العزيز بر اين منوال بود ابن ابى الحديد- مىگويد: اصحاب ما گفتهاند: معاويه ملحد و بيدين بود اعتقاد بنبوّت نداشت- و از فلتات كلام و مسقطات الفاظش فهميده شده زبير بن بكار- در- الموفقيات- گفته: و زبير در حقّ معويه متّهم نيست و منسوب بتشيّع نيست- و از على عليه السّلام- منحرف است- زبير از مطرف بن مغيرة بن شعبه- نقل ميكند با پدرم وارد مجلس معاويه شديم- و پدرم بسيار مىرفت بمجلس معويه- و از معاويه تعريف و تمجيد ميكرد و از عقلش سخن ميراند- و شكفت ميكرد- روزى برگشت از خوردن (عشاء) خود دارى كرد- و اندوهگين بنشست ساعتى صبر كردم و گفتم چرا امشب با چنين حال غمين- گفتا: پسر جانم آمدم از نزد كافرترين و خبيثترين مردم- گفتمش- كيست او- گفتا: خلوت كردم با معاويه و گفتمش پير سالخورده شدهاى- اگر عدالت بنمائى و به بنى هاشم صله بنمائى- و اللّه از ايشان بتو چيزى نمىرسد كه بترسى و صله و احسان تو ثواب دارد و موجب بقاء ذكر گردد گفت: هيهات هيهات كدامين ذكر باقى مىماند- اخويتم- ابو بكر- عدل گسترد و كارها كرد چندى نگذشت و مرد و نامش هم مرد- مگر اين كه مىگويند- ابو بكر- سپس- اخو عدى- عمر- ده سال سعى و كوشش كرد و مرد- نماند از آن
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 11 صفحهى 44
اقول: همچنان كه امام عليه السّلام اهل دوران نفس كريمهاش را تشبيه به قيض بيض كرده كه در كشتنش بظاهر اسلام گناه دارد و واگذاشتنش موجب افساد گردد همچنان است اهل زمان ما، جماعتى بصورت اسلام بقول و گفتار، ولى در حقيقت كافر و ملحد. و همچنان كه آن امام همام گرفتار مارقين و ناكثين بود و خوارج تظاهر بقرآن مىنمودند همانند آنست گرفتارى مسلمانان اين زمان.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 11 صفحهى 206
«مقايست و الا بكسى نمىرسد اين مقام و اين گفتار مگر به آن امام همام عليه السّلام» ذعلب مفهوم اين جمله را نيافته و چنان پنداشت كه با چشم ديده، گفتا: و كيف تراه چطور ديدهاى فرمود: لا تدركه العيون بمشاهدة العيان درك نمىكند آن خداوند را بديدار عيانى. يعنى ادراك بصرى دركش نمىكند بمشاهده و ديدار چشمى نيست زيرا كه ديدار چشمى ملازم جهت و اشاره است آنهم از لوازم جسميّه و محدوديّه خداوند تعالى منزّه از جسم و جسمانى است بلكه: و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان بلكه آن خداى بزرگ را درك ميكند قلبها بحقيقت ايمان يعنى بصيرت عقلى و نورانيّت قلب كه پرتو ايمان تابش كرده و قلب از آلايش طبيعت صاف گشته تصديق وجود خداوند و اسماء حسنى نمايد.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 11 صفحهى 316
توضيح- بدانكه تا اينجا رقم شمارههاى خطبههاى تمامى نسخههاى «نهج البلاغه» مساوى است لكن از اين ببعد در رقم آنها اختلاف است. در بعضى از نسخهها عقب اين كلام خطبه همّام كه در وصف اهل تقوى است ميباشد.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 2
روايت شده كه يكى از ياران امير المؤمنين عليه السّلام كه نامش «همام » و مرد عابدى بود عرضه داشت: يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّى انظر اليهم- وصف كن برايم اهل تقوى را چنانكه مى نگرم به آنها.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 2
فتثاقل عليه السّلام عن جوابه- امام ع از جوابش تثاقل نموده و سپس فرمود: يا همّام اتّق اللّه و احسن- اى همّام از خدا بترس و نيكرفتار باش.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 2
همّام باين قول قانع نشده «حتّى عزم عليه» اصرار و سوگند داد به آن حضرت پس امير المؤمنين ع حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر ص بجاى آورده سپس فرمود:
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 18
همّام كه از ياران و شيعه امام ع است يكى از زهّاد ثمانيه است. خواستار توصيف اهل تقوى شد امام عليه السّلام در جواب تثاقل فرمود (دير كرد).
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 18
ابن ابى الحديد گفته: تثاقل در جواب براى مصلحتى بوده و شايد در مجلس كسى بوده كه امام نخواسته در آن حال جوابش بدهد پس از انصراف آن كس جوابش داده، يا آنكه تأخير براى ازدياد شوق همّام به سماعش بوده است. و شارح بحرانى گفته: چون امام عليه السّلام استعداد نفس همّام را باثر موعظه ديد و ديد كه خوف الهى انزعاج نفس همّام بكند تأخير كرد، چون اصرار نموده و قسم داد امام عليه السّلام با تفصيل بيان نمود اوّل با جواب اجمالى فرمود: يا همّام اتّق اللّه و احسن- اى همّام تقوى كن و پرهيزگار و نيكوكار باش.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 19
توضيح- «اتّق» بصيغه امر از باب افتعال «اتّقى- يتّقى» از «وقى- يقي» ياء آخر بجزمى افتاده، و تقوى معنايش معلوم است بهمه بالخصوص همّام كه اهل زبان است. يعنى لازم بر تو قيام بتقوى است كه معنايش از كتاب و سنّت اجمالا روشن شده، همينقدر در امورات پرهيزگار باش و بحث از كنه و حقيقت آن لازم نيست.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 19
و شارح بحرانى را در اينجا كلاميست لطيف و دقيق و آن اينست كه امر نموده بتقوى يعنى يا همّام از اين سؤال در گذر و بنفس خويش تقوى كن كه اين سؤال موجب اصابت فادح است يعنى تحمّل و توانائى ندارى و «احسن» يعنى بنفس خويش احسان كن و اين سؤال را ترك كن كه اين سؤال ما فوق تاب و طاقت نفس تو است.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 19
همّام باين اجمال قناعت نكرده خواستار تفصيل شد و اصرار و الحاح نمود و سوگند ياد نمود، امام (ع) پس از حمد و ثناء با بيان تفصيلى شرحش داد با تمهيد مقدّمه و دفع اوهام قاصره كه كم فهمان همى پندارند كه اعمال و كردار و مزاياى اعمال صالحه و آنچه خداوند بندگان را امر و مكلّف نموده به مكارم و محاسن اعمال از حاجت خداوند بوده «سبحان اللّه العظيم» يا موجب مزيد عظمت و عزّت باشد «تعالى اللّه و تبارك».
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 82
و لا دنوّه بمكر و خديعة- و نزديكيش مكر و حيله نيست. قال الرّضى: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها- از شنودن اين كلمات شريفه، همام را از خوف و لرز الهى غشوه رسيد كه جانش را بسپرد.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 83
و صوفيّه گفتهاند: وجد رفع حجاب و مشاهده محبوب و حضور فهم و ملاحظه غيب و محادثه سرّ است، و آن فناء فى اللّه است. فقال امير المؤمنين ع: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه- سوگند بخدا همىترسيدم از اين بر همّام . سپس گفت: هكذا يصنع المواعظ البالغة بأهلها- اين چنين ميكند موعظههاى بليغه باهل موعظه.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 84
امّا سبب قريب، فرق نفس قدسيّهاش با نفس همّام بقبول ارادات الهيّه و بلوغ رياضتش بحدّ سكينه و ضعف نفس همام از ورود خوف اللّه و رجاء.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 86
اين خطبه شريفه را ثقة الاسلام كلينى قدّس اللّه روحه باسناد خود از أبي عبد اللّه ع روايت كرده: قال قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجهدا الى امير المؤمنين ع و هو يخطب فقال يا امير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كأنّا ننظر اليه فقال عليه السّلام: يا همّام المؤمن هو الكيّس الفطن، بشره فى وجهه، و حزنه فى قلبه، اوسع شيء صدرا، و اذلّ شيء نفسا، زاجر عن كلّ فان، حاضّ عن كلّ حسن، لا حقود و لا حسود، و لا وثّاب و لا سبّاب، و لا غيّاب و لا مغتاب، يكره الرّفعة و يشنأ السّمعة، طويل الغمّ بعيد الهمّ، كثير الصّمت، وقور ذكور شكور، مغموم بفكره، مسرور بفقره، سهل الخليقة، ليّن العريكة، رصين الوفاء، قليل الأذى، لا متأفّك و لا متهتّك، ان ضحك لم يخرق، و ان غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرّحمة، لا يعجل و لا يعجّل، و لا يضجر و لا يبطر، و لا يحيف فى حكمه، و لا يجور فى علمه، اصلب من الصّلد، و مكادحة احلى من الشّهد لا جشع و لا هلع، و لا عنف و لا صلف، و لا متكلّف و لا متعمّق، جميل المنازعة، كريم المراجعة، عدل ان غضب، رفيق ان طلب، لا يتهوّر و لا يتهتّك و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، و فى العقد شفيق وصول، حليم خمول، قليل الفضول. و امن عن اللّه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلّظ على من دونه، و لا يخوض فيما لا يعنيه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين، كهف للمسلمين، و لا يخرق الثّناء سمعه و لا ينكى الطّمع قلبه، فلا يصرف اللّعب حكمه، و لا يطلع الجاهل علمه، قوّال عمّال، عالم حازم، لا بفحّاش و لا بطيّاش، وصول فى غير عنف، بذول فى غير سرف، لا بختّال و لا بغدّار، و لا يقتفى اثرا، و لا يحيف بشرا، رفيق بالخلق، ساع فى الأرض، عون للضّعيف، غوث للملهوف، لا يهتك سترا، و لا يكشف سرّا، كثير البلوى قليل الشّكوى، ان رأى خيرا ذكره، و ان عاين شرّا ستره، يستر العيب و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الزّلة، لا يطلع على صفح فيذره، و لا يدع جنح حيف فيصلحه، امين رصين، تقىّ نقىّ، زكىّ رضىّ، يقبل العذر، و يجمل الذّكر، و يحسن بالنّاس، و يتّهم على الغيب نفسه، يحبّ فى اللّه بفقه و علم، و يقطع فى اللّه بحزم و عزم، لا يخرق به فرح، و لا يطيش به مرح، مذكّر للعالم، معلّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعى اخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس اصلح عنده من نفسه، عالم بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريب قريب وحيد حزين، يحبّ فى اللّه، و يجاهد فى اللّه، يتبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالى فى سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، موازر لأهل الحقّ، عون للغريب، اب لليتيم، بعل للارملة، حفىّ بأهل المسكنة مرجوّ لكلّ كريهة، مأمول بكلّ شدّة، هشّاش بشّاش، لا بعبّاس و لا بحساس، صليب كظّام بسّام، دقيق النّظر، عظيم الحذر، لا يبخل و ان بخل عليه، صبر عقل فاستحيى، و قنع فاستغنى، حيائه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينفق بغير صواب و لا يلبس الّا الاقتصاد، مشيه التّواضع،
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 88
همّام صيحه كشيد و بيفتاد، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه، و قال ع: و هكذا تصنع الموعظة البالغة باهلها.
شرحنهج..(مدرسوحيد) ج 12 صفحهى 270
دوم گفته: روايت كرده محمّد بن همام و محمّد بن الحسن بن جمهور، سپس ذكر كرده سند متّصل بفرات بن احنف از امير المؤمنين عليه السّلام، و فيها- لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله إلخ.
شرحنهج..(نوابلاهيجى) صفحهى 176
و من خطبة له عليه السّلام روى انّ صاحبا لامير المؤمنين (- ع- ) يقال له همام كان رجلا عابدا فقال يا امير المؤمنين (- ع- ) صف لى المتّقين حتّى كأنّى انظر اليهم فثاقل عن جوابه ثمّ قال (- ع- ) يا همام اتّق اللّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذينهم محسنون فلم يقنع همام بذلك القول حتّى عزم عليه فحمد اللّه و اثنى عليه و صلّ على النّبىّ (- ص- ) ثمّ قال (- ع- ) يعنى و از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است مرويست كه مصاحبى بود از براى امير المؤمنين (- ع- ) همام نام كه بود مردى عابد پس گفت يا امير المؤمنين (- ع- ) وصف كن و بيان نما از براى من متّقين و پرهيزگاران را تا اين كه گويا كه من نگاه ميكنم بسوى ايشان پس سنگينى ورزيد و درنگ كرد آن حضرت در جواب او پس گفت (- ع- ) كه اى همام بپرهيز از خدا و كار نيك بكن پس بتحقيق كه خداى (- تعالى- ) با پرهيز كارانست و با محسنين است پس قناعت نكرد همام باين جواب تا اين كه سوگند داد بر حضرت از براى جواب گفتن گفت راوى پس حضرت (- ع- ) حمد و ستايش كرد خدا را و درود گفت بر او و صلوات فرستاد بر پيغمبر (- ص- ) پس گفت امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لانّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع يعنى امّا بعد از حمد خدا و صلوات بر پيغمبر (- ص- ) پس بدرستى كه خداى سبحانه ايجاد كرد موجودات را در وقتى كه مصلحت بود ايجاد ايشان در انوقت در حالتى كه بىنياز بود از فرمانبردارى ايشان و ايمن بود از ضرر نافرمانى ايشان بعلّت اين كه ضررى باو نمىرساند نافرمانى كسى كه نافرمانى كرده است او را و نفع نمىرساند باو فرمان بردارى كسى كه فرمان او را برده است زيرا كه خداوند عالم كامل من جميع الجهات است و مقتدر بهمه جهات پس نفع و ضرر نمىرساند باو از جمله ممتنعاتست بلكه طاعت مطيع منفعت بنفس خود است و عصيان عاصى مضرّت بر ذات خود پس معيّن كرد در ميان خلايق معيشتها و گذران زندگانيهاى ايشان را و گذاشت ايشان را از گذران دنيا در جايگاه سزاوار بايشان پس پرهيز كاران در دنيا ارباب كمالات و ملكات پسنديدهاند و گفتار ايشان درست و راست است و پوشاك ايشان ميانه روى عدلست و رفتار ايشان تواضع و فروتنى است غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الاجل الّذى كتب اللّه عليهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا
شرحنهج..(نوابلاهيجى) صفحهى 178
كسى كه دوست دارد اقرار بحق ميكند پيش از آن كه شهادت داده شود بر حقّ ضايع نمىسازد چيزى را كه باو سپرده باشند و فراموش نمىكند چيزى را كه مذكور كرده باشند باو نمىخواند مردم را بلقبهاى بد و ضرر نمىرساند بهمسايه و شماتت نمىكند بمصيبتهاى ديگران و داخل نمىشود در امر باطن ناحقّ و بيرون نمىرود از حقّ اگر خاموش شود غمگين نسازد او را خاموشى او و اگر بخندد بلند نشود اواز او و اگر ستمزده شود شكيبائى پيش گيرد تا اين كه باشد خدا انكسى كه انتقام گيرد از براى او نفس او از جانب او در رنج است و مردمان از جانب او در آسايشند مشقّت رساند بر نفس خود از براى راحت اخرت خود و راحت رساند بمردمان از جانب نفس خود دورى او از كسى كه دور شود از او بىرغبتى است از دنيا و پاكى است از او و نزديكى از كسى كه نزديك شود باو ملائمت و دلسوزى است نيست دور گردى او بسبب كبر و بزرگى و نه مصاحبت او بسبب مكر و خدعه قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين (- ع- ) اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك انت يا امير المؤمنين فقال (- ع- ) ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد لمثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك يعنى پس گفت راوى كه صيحه زد همّام صيحه زدنى كه بود روح او روان صيحه يعنى مرد در ان صيحه پس گفت امير المؤمنين (- ع- ) آگاه باش سوگند بخدا كه هر اينه بودم من كه مىترسيدم انصيحه مرگ را بر او يعنى باين جهة تثاقل و درنگ كردم در جواب پس گفت (- ع- ) كه مانند اين كار ميكند موعظههاى بلاغت دار باهلش پس گفت گوينده كه پس چگونه است حال تو اى امير المؤمنين (- ع- ) يعنى چرا در تو مثل اين عمل را نكرد پس گفت (- ع- ) واى بر تو باد بتحقيق كه از براى هر مرگى مدّت معيّنى است كه از او درنگذرد و سبب و شرطيست كه از او تجاوز نكند و در باره همام بعد از رسيدن اجل سبب و شرط وعظ واعظ بود كه اثر كرد و مدّت اجل من نرسيده است تا اين كه موعظه اين اثر را تواند كرد و حال آن كه در او (- ع- ) نيز تأثير واقعى كرده بود و او مرده بود بموت آزادى بتقريب اتّعاظ از خدا و رسول (- ص- ) مردنى بالاتر از مردن طبيعى پس گفت (- ع- ) مهلت دادم تو را مهلت دادنى در اين كلام و عود مكن بعد از اين بمثل اين كلام كه ردّ قول امام بحقّ و ارتداد كفر و موجب قتل تو است لكن چون ندانسته گفتى امهال و مساهله شد با تو پس نبود اين كلام تو مگر اين كه دميده بود انرا شياطين بر زبان تو كه تو را هلاك گرداند بتقريب باطل و نا حقّ بودن اين كلام
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 118
از جمله سخنان آن حضرت است كه در نكوهش اهل بصره فرموده (همين كه حضرت از جنگ جمل و فتح بصره فراغت يافت منادى از جانب آن امام همام ندا كرد كه پس از سه روز ديگر مردم بنماز جمعه حاضر شوند و مردم حاضر شده پس از خواندن نماز حضرت رو بجمعيّت كرده پس از حمد و ثناى خدا و درود برسول اكرم (ص) و استغفار براى مؤمنين حقيقى فرمود:) اى اهل بصره شما لشكريان زن و پيروان حيوانى (عايشه و شترش) بوديد كه بصداى آن همگى بميدان جنگ حاضر و به پى شدن و كشته شدن آن در گريختيد، سستى رأى خود شما و شكستن عهد آئين شما، نفاق و دوروئى دين شما است، آب شهرتان شور و بيمزه است، هر كه در وطن شما اقامت گيرد گروگان گناه خويش، و هر كه از شهرتان بيرون رفت برحمت پروردگار رسيده است (ماندن در شهر شما باعث ارتكاب گناهان و بيرون شدن از آن موجب دورى از گناهان و رسيدن بثوابها است زيرا فرار از گناه ثواب است) گويا مىبينم اين مسجد شما را مانند سينه كشتى (كه آب تا كمر آنرا فرو گرفته باشد) خداوند از بالا و پائين اين شهر عذاب فرستاده و هر كه در آن بوده غرق شده است (از بالا باران و از پائين دريا طغيان كرده) بروايت ديگر وارد شده كه قسم بذات خدا هر آينه غرق خواهد شد اين شهر شما حتّى گويا مسجد آنرا مىنگرم كه همچون سينه كشتى بر روى دريا مانند سينه شتر مرغ كه بر روى دريا خفته پيدا است، در روايت ديگر وارد شده كه فرمود (گويا مىبينم اين مسجد را كه در آب فرو رفته) مانند سينه مرغى در دريا كه مورّخين گفتهاند دو مرتبه يكى در زمان القادر باللّه و ديگرى در دوران القائم باللّه بصره در آب غرق شد و بجز كنگرهاى همان مسجد جامع را كه از آب نمايان بود همه شهر در آب فرو رفت، و نقل شده كه پس از ايراد اين خطبه حضرت از روى دلدارى باهل بصره فرمود من اين سخنان را براى آن گفتم تا ديگر باره عاصى نشده و بر امام زمان خويش خروج نكنيد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 3
كما بيش ده قرن است كه فرزند برومند آن امام همام سيّد رضى اعلى اللّه مقامه الشّريف با فكر بلند، و ذوق سرشار خويش چنين نقشى جالب بقالب زده، و سخنان ابلغ آن حضرت را گلچين، و اين كانون دانش، و گلزار ادب، و درياى علم و كمال، يا بعبارة بهتر، دائرة المعارف علوى را بوجود آورده است، در طىّ اينمدّت جميع طوايف بشرى هر كس باندازه ذوق و سليقه خويش توانسته است از اين خرمن كمال خوشهها بچيند و طرفها بربندد خطبا و فصحاى زمان از الفاظ و كلمات فصيحه و معانى دلكش و رشيقه آن در درياى اعجاب و شگفتى فرو رفته، انگشت حيرت بدندان گزيدهاند، علماء و عشّاق توحيد خداوند تعالى از خطبى كه آن پيشرو موحّدان در توحيد سروده است بيشتر و بهتر توانستهاند پى بوحدانيّت حقّ برده و باسرار و رموزى كه دست قدرت خالق يكتا در دل درياها، ناف كوهها، دامن دشتها، و صحراها، و رازهاى آسمانها، از خنده خورشيد، سكوت ماه، غرّش رعد، ريزش ابر، مغرس درختها، نبت شكوفها، رويش گلها، حتّى چگونگى آفرينش شب پره تا طاوس را دريافته و بآن آشنا شوند، آن زاهد از دنيا گذشته و آن عارف دلسوخته، هنگامى كه سرگرم خواندن ترانههاى دلكش علوى ميشوند چنان مست مىگردند كه آن دست افشان از سر جان برميخيزد، و اين پاى بر فرق جهان مىكوبد مگر جز اين است كه اهل پرهيز آئين تقوا و فضيلت و ترس از خدا را پس از قرآن مجيد از اين مكتب آموخته، و زنگ رذائل را با اين سوهان از آئينه دل زدودهاند، اگر بنا شود سلاطين و رؤساء دستورات و منشورهائى كه آن پيشواى بزرگ بفرمانداران و پيروان خويش در شهرستانها نگاشته بخوانند، و آنها را بكار بندند آيا مراسم عدالت معمول نخواهد شد ايا جهان بهشت برين نمىشود، آيا در اطراف و اكناف كشور ستم رسيده باقى خواهد ماند، آيا پنجه زورمند ستمگر برتافته نمىگردد، گردان سلحشور و افسران ارشد و سرهنگان دلير و سربازان جانباز را بگوئيد اگر مىخواهيد ناموس ملك و دين را از دستبرد بيگانگان محفوظ داريد، و فرداى محشر در نزد آن قهرمان دين و سپهبد اعظم سرخ رو باشيد، در دستورات آن سرهنگ رشيد، و جنگجوى دلاور بنگريد، او مىگويد، در ميدان جنگ پاى را ستونوار در زمين بكوبيد، دندانها را بهم بيفشاريد، ديدهها را بسوى خصم بخوابانيد، نيزهها را از راست بچپ بزنيد، تيغها را در غلاف تكان دهيد، و با صداى آنها دل دشمن را بلرزانيد از يورش حريف و حمله خصم نگريخته، گرد عار و ننگ را بر فرق اعقابتان نپاشيد، بكوشيد و غازه از خون بر رخ گذاريد، تا هنگام رستاخيز گلگون كفن سر از خاك بركشيد، و سرخوش ببهشت جاودان در آئيد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 62
روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له: همّام - كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّى أنظر إليهم، فتثاقل عليه السّلام عن جوابه، ثمّ قال: يا همّام اتّق اللَّه و أحسن ف (إنّ اللَّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم مّحسنون) فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلّى على النّبىّ- صلّى اللَّه عليه و آله- ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ اللَّه سبحانه و تعالى خلق الخلق- حين خلقهم- غنيّا عن طاعتهم، امنا مّن مّعصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم مّن الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزلت أنفسهم مّنهم فى البلاء كالّتى نزلت فى الرّخآء، و لو لا الأجل الّذى كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم فى أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا مّن العقاب، عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعينهم، فهم و الجنّة كمن قدراها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قدراها، فهم فيها معذّبون: قلوبهم مّحزونة، وّ شرورهم مّأمونة، وّ أجسادهم نحيفة، وّ حاجاتهم خفيفة، وّ أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة، تجارة مّربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها و أسرتهم ففدوا أنفسهم مّنها، أمّا اللّيل فصآفّون أقدامهم تالين لاجزاء القران: يرتّلونه ترتيلا، يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم، فإذا مرّوا باية فيها تشويق رّكنوا إليها طمعا، وّ تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، وّ ظنّوا أنّها نصب أعينهم، وّ إذا مرّوا باية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها فى أصول اذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم، و أمّا النّهار فحلماء علماء أبرار أتقياء، قد براهم الخوف برى القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مّرضى و ما بالقوم من مّرض، وّ يقول لقد خولطوا و لقد خالطهم أمر عظيم: لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مّشفقون، إذا زكّى أحد مّنهم خاف مّما يقال له فيقول: أنا أعلم بنفسى من غيرى، و ربّى أعلم بى منّى بنفسى. اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلنى أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لى ما لا يعلمون.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 65
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است (در اوصاف اهل تقوى و پرهيز) (از راويان آثار چنين) روايتشده كه امير المؤمنين عليه السّلام را يارى بود، ناميده شده بهمّام (ابن شريح ابن يزيد از طايفه سعد العشيره) و اين همّام مردى بود عابد (و شبزندهدار روزى او) به حضرت عرض كرد يا امير المؤمنين اوصاف پرهيزكاران را براى من طورى بيان فرمائيد كه گوئى آنها را مىبينم، حضرت (ابتدا شايد براى اين كه كاملا او را براى دريافت پاسخ مهيّا سازد) كمى در پاسخش كندى كرده سپس بطور اجمال فرمودند: اى همّام (اوّلا تو خود) از خداى بترس و نيكوكار باش، زيرا كه خداوند در قرآن در سوره 16 آيه 128 فرمايد: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا، وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ خدا با پرهيزكاران، و نيكو كرداران است، (بنا بر اين تو بكوش تا خويش را در شمار اين دسته در آورى رستگار خواهى شد) اين جواب (مفيد و مختصر) همّام را قانع نساخت و (براى توضيح بيشترى) حضرت را سوگند داد، لذا مولاى متّقيان عليه السّلام حمد و ثناى خداى را بجا آورده، بر پيمبر و آلش درود فرستاده و سپس فرمودند: بدان اى همّام ، خداوند تعالى خلايق را بيافريد، و در آن هنگام از فرمانبردارى آنان بىنياز بود (و از نافرمانيشان ايمن و بر كنار چرا) زيرا كه گناه گنهكار و طاعت فرمانبردار بحال او زيان و سودى نداشت (و ندارد و نتيجه اين دو عايد خود مردم است) آن گاه وسائل زندگى را بين آنان تقسيم كرد، و براى هر كس در دنيا جايگاهى مقرّر فرمود (يكى را بحسب ظاهر دارا و ديگرى را نادار و آن را ارجمند و اين را خوار قرار داد) پس فقط در جهان پرهيزكارانند كه داراى ستودگيها هستند (و بس زيرا كه) آنان سخنشان درست، لباسشان ميانه، روششان فروتنى است، ديده از هر چه كه خدا برايشان نپسنديده پوشيدهاند، و بهر دانشى كه بحالشان سودمند است گوش فرا دادهاند، هنگام سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در خوشى و آسايش (چون هر دو را از جانب خدا مىدانند، لذا در هر دو حال يكسانند) اگر نبود مدّت مرگى كه خدا در كتابش براى آنها معيّن فرموده، البتّه يك چشم بر همزدن جانهايشان از شوق بثواب و بيم از عقاب در پيكرهايشان نمىپائيد، خدا در نزدشان بزرگ و هر چه جز او است در چشمشان كوچك است، باورشان در باره بهشت همچون كسانى است كه آن را ديده، و در آن گرم عيشاند، و ايمانشان در باره جهنّم همچون كسانى است كه آنرا ديده و در آن معذّبند، دلشان اندوهگين آزارشان از مردم بر كنار، پيكرهايشان لاغر، خواهشهايشان سبك، نفوسشان عفيف و پاكيزه، براى آسايش هميشگى (عقبى) روزكى چند را (كه در اين جهانند) به شكيبائى گرايند، و اين تجارت سودمند را پروردگارشان برايشان آماده فرموده است (تا از دنيا و هوى بگذرند بخدا و عقبى برسند، عروس دلفريب) جهان بآنان روى آورد آنها باو پشت كردند، آنها را اسير و گرفتار (رنجهاى) خويش كرد، آنها برخى كردن جان از آن رهيدند، همين كه شب در آيد (و كلّيّه موجودات بخواب ناز روند آنها با سوز و گداز و عشق و نياز براى نماز) بپاى خيزاند، و آيات شريفه قرآن را با درنگ و انديشه (در معانى دلپذير آن) خواندن گيرند، و خويشتن را بدان اندوهگين خواهند، مىكوشند تا مگر داروى درد خود را در آن جويند، همين كه بآيه رسيدند كه در آن تشويق (بثواب) است از فرط عشق و اميد در آن متوقّف شوند، و نفوسشان را از شوق بآن عرضه داشته، و پاداشى كه از آن منظور است نصب العين خويش قرار دهند، همين كه بر خوردند بآيه كه در آن تهديد (بعقاب) است آنرا بگوش دلهاشان بشنوانند، و گمان كنند كه نعره دلخراش اهل دوزخ در بيخ گوششان است، همه كمرهاشان (براى ركوع) خم، پيشانيها، كف دستها، زانوها، و اطراف اقدامشان (بخاك
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 67
شده است از اهل آثار و درايتچنين اين خطبه دلكش روايتامير المؤمنين را بود يار ىخدا را عابدى شب زندهدارىبه صحراى محبّت يكّه تازىقمار عاشقى را پاك بارىحريفى حقپرستى سينه چاكىبچرخ عشق مهرى تابناكىبه پيشانى ز سجده پينهها داشتبه پيش تير هجران سينهها داشتاساس عشق از وى بد باتمامشريحش باب و نامش بود (همّام )دلش از آتش تقوى پر از سوزز شه شد خواستار اندر يكى روزكه بدهد شرح حال متّقين رابيان سازد صفات مؤمنين را
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 68
بطورى شه نشانهاشان شماردكه آن اشخاص را در ديده آردنخستين مهر چرخ ارجمندىكمى در پاسخش فرمود كندىزند تا دامن او را نار سوداشنيدن را شود بهتر مهيّاسپس لبهاى گوهر بار بگشودچنين در پاسخ همّام فرمودكه اى همّام از يزدان بپرهيزبكن نيكى ز كار زشت بگريزكه ايزد پشتبان اهل تقوى استبهشت از بهر نيكويان مهيّا استاگر در زمره اين دسته آرىخودت را در دو گيتى رستگارىنشد قانع بدين اندازه همّام عطش زايل نگشت او را بيك جامبپاى خم سرى پرهاى و هو داشتسبوهائى ز ساقى آرزو داشتپى تشريح حال اهل ارشادبيزدان شاه مردان را قسم دادبجان و دل چو شاهش مستعد ديدمهيّا از پى توضيح گرديدخدا را برد در اوّل نيايشنبىّ و آل را دوّم ستايشسپس فرمود كاى همّام يزدانچو خلقت كرد خلق از انس و از جاننه با طاعات آنان داشت كارىنه از عصيانشان بر دل غبارىچرا زيرا كس ار كردش اطاعتو گر عصيانش از ذلّ و شناعتنه آن طاعت بسود وى فزودىنه آن عصيان زيان وى نمودىبمردم شد جزاى هر دو عايدبعاصى نار و نور از بهر عابدچو امر خلق و خلقت يافت تحكيمميانشان رزق را فرمود تقسيم
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 75
قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه، ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وّقتا لّا يعدوه، و سببا لّا يتجاوزه، فمهلا لّا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 76
راوى گفت همين كه حضرت باين موضع از خطبه رسيد، همّام (كه بخلاف عرفاى دروغين زمان ما از فرط وجد و لذّت سماع در پوست نمىگنجيد و جان در كالبدش برقص افتاده بود) چنان نعره از دل (تنگ و مشتاق) خويش بركشيد كه نعره كشيدن همان و جان (بجانان) سپردن همان بود.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 77
تو اى (همّام ) اى سرمست عارفز جانت بر توام هر چند خائفبشرح حال عشّاقى چو مشتاقبيان سازم و را از مهر و اشفاقز رمز عشق گفتم صد حكايتشنو از جان نكردت چون كفايتنشان هر يك از پرهيزكارانتوانائى بود در دين يزدانهمه نرماند و خوشخو دور انديشز ايمان و ز يقينشان قلبها ريشبراه علم و دانش مرد كاراندبكار عشق و عرفان بردباراندبود با اقتصاد اربد توانگرفروتن در عبادت بهر داوربگاه فقر از دارائى عشقبه جسمش خلعت والائى عشقدلش از رنج و سختى گر بخون استبه نيروى شكيب از آن برون استهميشه در پى رزق حلال استكه در جان از حرامش صد ملال استز رشد و رستگارى شاد و خرّمبدور از حرص و از آز و طمع كمهمه كردار وى نيك است و مرغوبو ز آن كار نكو ترسان و مرعوبكه چون معشوق آن كردار سنجدمبادا ز ان چو لايق نيست رنجدبشب همّش همه صرف ستايشبصبح اوقات وى وقف نيايشبروز آيد شبش در خوف و محذورنمايد صبح دلشاد است و مسرور
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 80
فزون بر وى نمايد لطف و نرمىدلش شادان كند با مهر و گرمىنه درويّش بود از كبر و نخوتنه نزديكيش از مكر است و خدعتهمه كارش منزّه از هوا شدروان همواره در راه خدا شدهمين طورى كه شه گوهر همى سفتدر اين موضع چو شد راوى چنين گفتكه (همّام ) آن بر وى دوست و مشتاقتوان و طاقتش يكباره شد طاقبه قلب نازنينش عشق زد چنگنوائى بركشيد از سينه تنگطريق عشقبازى را نشان دادبپاى دوست سر بنهاد و جان دادبدريا قطره گرديد واصلبه مهرى ذرّه آمد مقابلرخ معشوق را بىپرده تا ديدحجاب تن ز پيش ديده درّيدمكان بگزيد در كوى دلارامز سوز عشق بگرفتش دل آرامچو پير عاشقان جان بازيش ديدز صدقش غنچه سان بشگفت و خنديدچنين گفت از سماع و وجد و لذّتكند قالب تهى مرد محبّتره و رسم عشقبازان را چنين استنشان عاشق صادق همين استبچشم جان او بد كحل ما زاغبه قلبش لالهسان از عشق صد داغز من بشنيد وصف حسن دلبرنهاد از شوق پيش پاى وى سرچو دادم پاسخش ز اوّل با جمالبر او ترسنده بودم از چنين حالبلى چون خون عاشق گرم گردددل مجروح و زارش نرم گرددبگوش از عشق آويزد چو گوهركند الماس پندش كار نشتر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 107
يا أبانا قد وجدنا ما صلحخاب من أنت أبوه و افتضحإنّما أخرجنى منك الّذىأخرج الدّرّ من الماء الملحأنسيت العهد في خمّ و ماقاله المبعوث فيه و شرحفيك وصّى أحمد في يومهاأم لمن أبواب خيبر قد فتحو عليك الخزى من ربّ السّماءكلّما ناح همام و صدحيا بنى الزّهراء أنتم عدّتىو بكم في الحشر ميزانى رجحو إذا صحّ ولائى لكملا أبالى أىّ كلب قد نبح
شروحنهجالبلاغة صفحهى 35
المتوفى حدود سنة 1136 ه- ، هو شرح خطبة همام من النهج.
شروحنهجالبلاغة صفحهى 36
شرح لخطبة همام .
شروحنهجالبلاغة صفحهى 45
المتوفى بها سنة 1299. ذكر في كتابه (نهاية الآمال) أنه شرح لخطبة همام في صفات المتقين مفصلا.
شروحنهجالبلاغة صفحهى 51
شرح و ترجمة بالفارسية لخطبة همام اسمه (نور اليقين) في شرح خطبة صفات المتقين المؤمنين طبع بايران سنة 1372.
شروحنهجالبلاغة صفحهى 60
أخ الشيخ أسد اللّه صاحب المقابس الدزفولي المتوفى ليلة الجمعة السادسة و العشرين من شهر الصيام من سنة 1339، هو شرح لخطبة همام ، في وصف المتقين بالفارسية مبسوطا و كلما فرغ من شرح جملة نظمها بالفارسية أيضا في بيت، و له أشعار مذكورة في (مخزن الدرر) و تخلصه فيها (بهار) و سمى شرح الخطبة ب (در ثمين)، و النسخة موجودة عند ولده العلامة المعاصر الشيخ محمد علي المغري مؤلف كتاب (تجديد الدوارس) و (مفتاح التحقيق) و غيرهما.
شروحنهجالبلاغة صفحهى 70
«حدثني الشيخ محمد صالح ابن الشيخ أحمد آل طعان القطيفي في سنة 1332: أن نسخة من هذا الشرح عنده و موجودة في مكتبته في القطيف، و رأيت نسخة منه في مكتبة مدرسة فاضل خان في المشهد الرضوي قبل هدمها، أوله (الحمد للّه الذي حمده يفيض شعائب العرفان و مسائله، و يجمع شعوب الأجر الجزيل و قبائله)، إلى قوله (قرأت كتاب نهج البلاغة) على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن أحمد القارئ، و هو و أبوه في فلك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة ست عشرة و خمسمائة و خطه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي الفقيه- هو عبد اللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس بن الفاخر الدوريستي، يروي والده عن الشيخ أبي جعفر الصدوق المتوفى سنة 381، و يروي هو عن الشيخ المفيد و الشريف المرتضى و شيخ الطائفة- ثم قال: و الكتاب سماع لي عن والدي الإمام أبي القسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي، و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجالي (رحمة اللّه عليهم). و الرواية الصحيحة في هذا الكتاب رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي، و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السلام، و تصريحه بكونه عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السلام مدح و ثناء و نص في تشيعه، و لا تعجب من أن هذا العالم الجليل الشيعي تلميذ الشريف الرضي لم يوجد له ترجمة في الأصول الرجالية و ما ألف بعدها، فكم له من نظير، و هو مؤخر عن الشيخ أبي علي محمد بن همام الكاتب الإسكافي الشهير حتى انه ترجمه في تاريخ بغداد في (ج 3 ص 365)، مصرحا بأنه أحد شيوخ الشيعة و توفي في جمادى الثانية سنة 332 و دفن بمقابر قريش، و كان ساكن سوق العطش، لكن في تاريخه غلطا لأنه كانت وفاته سنة 336 كما ذكره النجاشي، فظهر أن الشارح يروي النهج عن الدوريستي بواسطة واحدة، و يرويه الدوريستي عن مؤلفه إما بغير واسطة أو بواسطة أسانيده و هم: الشيخ المفيد و الشريف الرضي و الشيخ الطوسي، و هذا سند عال ذكره الشارح افتخارا به حيث أن الفاصلة بين وفاة المؤلف إلى ولادة الشارح خمسة و تسعون عاما، ثم افتخر الشارح بأنه السابق في شرح النهج، إذ لا يتمكن من شرحه من لم يتبحر في أنواع من العلوم، و لم يشمله التوفيق الالهي، و قد خصه اللّه تعالى بذلك من فضله الذي يفيضه من يشاء، حتى قال في آخر كلامه الطويل، (و أنا المتقدم في شرح هذا الكتاب) أقول لهذه الدعوى محملان (أحدهما) عدم إطلاعه على الشروح السابقة عليه، مثل شرح علي بن ناصر معاصر الرضي الموسوم شرحه ب (أعلام نهج البلاغة) و المذكور أوله في كشف الحجب، (ثانيهما) عدم احتسابه ما رآه منها شرحا مثل شرح الإمام الوبري الذي صرح بأنه رآه و ينقل عنه، لكنه لم يعده شرحا لكونه شرح المشكلات منه فقط، و مثل شرح علم الهدى الشريف المرتضى الذي مر بعنوان تفسير الخطبة الشقشقية، و مثل شرح الشريف الرضي نفسه، و هو تعليقاته على مواضع كثيرة من الخطب و غيرها، و قد ذكرنا آنفا أن أمثال هذه التعليقات شروح للمنشئات المدرجة في الكتاب، و موسومة بنهج البلاغة لأن تلك المنشآت هي الطريق الواضح إليها، و تفتح للناظر في تلك المنشآت أبوابا من البلاغة، كما صرح الشريف الرضي بذلك في مقدمة الكتاب».
شروحنهجالبلاغة صفحهى 80
هو شرح خطبة همام ، كبير يزيد على ثلاثة آلاف بيت أدرجه بتمامه في الفصل التاسع و الثلاثين من كتابه (روضة العرفاء في شرح الأسماء).
شروحنهجالبلاغة صفحهى 83
ابن العلامة الشيخ جعفر التستري، المتوفى سنة 1325، و هو شرح خطبة همام و اسمه (تنبيه العباد).
شروحنهجالبلاغة صفحهى 84
القموشهي مولدا، الطهراني مسكنا، الالهي تخلصا، المدرس في المعقول، هو شرح لخطبة همام التي هي في وصف المتقين، شرحها بالنظم الفارسي، ترجمه في أدبيات معاصر في (ص 18) و كتب إلينا ترجمة نفسه بلقبه و نسبه، و هو مطبوع و اسمه (نغمه إلهي).
الشريفالرضي(الأميني) صفحهى 238
يعلم الجد إنني لا أضامو مجيري من الزمان همام
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 393
يكى از ياران امام بنام همام به حضرتش گفت، اى امير المؤمنين براى من پرهيزگاران را چنان بستاى كه گوئى آنها را مىبينم، امام از پاسخ او خوددارى كرد و فرمود اى همام از خداى بپرهيز (كه خداوند با پرهيزگاران و نيكوكارانست) همام قانع نشد و امام را سوگند داد، امام خدا را ستايش كرد و بر پيامبرش درود فرستاد و آن گاه چنين فرمود: اما بعد، خداوند پاك و والا، آفريدگان را بيافريد ولى به فرمانبرى آنها نيازى نداشت و از گناهشان ايمن بود زيرا گناه بدكاران خدا را زيانى نمىرساند و اطاعت فرمانبرداران برايش سودى ندارد، نعمتهاى زندگى را بين آنها پخش كرد و هر كدامشان را در دنيا به جائى رسانيد و پرهيزگاران در ميان مردمان، پايگاه و برترى والائى دارند، گفتارشان راست است و بجامه ميانهروى آراستهاند، روش آنها فروتنى است، ديدگان خود را از حرام خدا فرو مىپوشند و گوش خود را بشنيدن دانشهاى سودمند وامىدارند بهنگام سختى و گرفتارى چنانند كه بوقت آسايش و شادمانى، و اگر نه اين بود كه خدا براى مرگ آنها موقعى را معين فرموده است، روانشان هرگز در پيكرشان آرام نمىگرفت و يك چشم بهم زدن از اشتياق پاداش خدا و ترس از كيفر او در دنيا باقى نمىماندند.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 397
چون همام اين سخنان را شنيد فريادى كشيد و بزمين افتاد و جان داد، امير المؤمنين فرمود بخدا قسم، من مىترسيدم كه چنين حادثهاى برايش پيش آيد و فرمود پندهاى بليغ، اين گونه با اهلش رفتار ميكند، يكى از حاضران گفت، اى امير مؤمنان ترا از مرگ او باكى نيست. امام فرمود، واى بر تو، هر مرگى را وقتى است كه پس و پيش نمىافتد و انگيزهاى است كه از آن نمىگذرد، آرام باش و ديگر چنين مگوى، كه اكنون شيطان بزبان تو سخن گفت.
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 83
و كم لليل عندي من نجومجمعت النثر منها في نظامعتابا أو نسيبا أو مديحالخلّ أو حبيب أو همام تفيد بها العقول نهى و صحواو قد فعلت بها فعل المداملها في حلبة الآداب ركضإلى حبّ القلوب بلا احتشام
عبقريةالشريفالرضي ج 2 صفحهى 5
نظمنا نظام العقد ودا و ألفةو كان لنا البتيّ سلك نظامأخي و ابن عمي و ابن حمد فانهتباريح قلبي خاليا و غراميو سادسنا الازدي ما شئت من أبجواد و من جد أغر همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرامفنضحي لها طربى بغير ترنمو نمسي لها سكرى بغير مدامتعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الايام كل ملامو نغتنم الأوقات إن بقاءهاكمر غمام أو كحلم مناممن اللّه أستبقي صفاء يضمناو طاعة أيام و دار مقامو أستصرف الاعداء عنا فاننامذ اليوم أغراض لكل مرام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:40  توسط میرشاعرعلی
|
فيرحابنهجالبلاغة صفحهى 20
و كان همام بن شريح من أصحابه (ع) من أولياء اللّه و أحبائه متيّم القلب بذكره، فطلب من الإمام (ع) بإصرار أن يرسم له صورة كاملة للمتقين، و كان الإمام (ع) يخاف عليه أن لا يتحمل سماع كلماته، فاقتصر على جمل مختصرة إذ قال: «اتق اللّه يا همام و أحسن، فإن اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» و لكن لم يقنع بهذا همام بل إذ داد شوقه إلى كلامه (ع) أوارا و ضرما، فأصر عليه أكثر من ذي قبل حتى أقسم عليه فبدأ الإمام (ع) خطبة عد فيها (105) من أوصاف المتقين و كلما أدام الإمام كلامه و صعد في صفات المتقين ازداد إضطراب نفس همام كأنها طير يحاول أن يكسر قفصه فيخرج منه و فجأة قرعت أسماع الحاضرين صرخة مهولة جلبت أنظارهم إلى صوب همام و لم يكن الصارخ سوى همام ، فلما وقفوا عليه رأوا أن روحه قد خرجت من جسمه إلى رحمة اللّه و رضوانه. فقال الإمام (ع): «أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال: هكذا تفعل المواعظ البليغة بأهلها».
فيرحابنهجالبلاغة صفحهى 67
و قد عدد الإمام (ع) في نفس هذه الخطبة- و في سائر الخطب و منها خطبة همام في وصف المتقين- تلك الحالات و المقامات و الكرامات التي تظهر لأهل العبادة المعنوية في ظلال عبادتهم، إذ يقول:
فيظلالنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 162
همام و صفات المتقين.. فقرة 1- 4-
فيظلالنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 164
قال الشريف الرضي: ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همام و كان عابدا- سأل الإمام في ذات يوم أن يصف له المتقين كأنه ينظر اليهم. فتثاقل، ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن. فلم يقتنع همام و ألح، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثم قال: «أما بعد فإن اللّه خلق الخلق حين خلقهم إلخ».. انه تعالى واجب الوجود بذاته و صفاته، فهو- إذن- غني عن كل شيء، و اليه يفتقر كل شيء وجودا و بقاء، و تقدم ذلك مرارا.
فيظلالنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 171
قال الشريف الرضي: فما أتم الإمام كلامه حتى صعق همام صعقة كانت نفسه فيها. عليه رحمة اللّه و رضوانه. قال أمير المؤمنين (ع): لقد كنت أخافها عليه.. هكذا تصنع المواعظ المبالغة بأهلها فقال قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ان لكل أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنما نفث الشيطان على لسانك.
فيظلالنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 171
ان الانسان ابن الأرض، و بها يشبه، و إذا قارنا بين هذا القائل و قسوته، و بين همام و رحمته- ظهر أن التفاوت بينهما تماما كالتفاوت بين البلد الطيب الذي يخرج نباته بإذن ربه، و البلد الخبيث الذي لا يخرج أبدا، أو يخرج نكدا.
كاوشىدرنهجالبلاغه صفحهى 74
خطبه 184 (خطبه همّام ) را بخوانيد. همّام يكى از دست پروردگان على (عليه السلام) است. اصرار ميكند كه اوصاف متّقين را براى من بيان كن.
كاوشىدرنهجالبلاغه صفحهى 74
آن حضرت با كلامى كوتاه «انّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون» اجابت دعوت او را فرمود. امّا همّام آن حضرت را باب مدينه علم و ينبوع فضائل و مفسّر قرآن و حقايق را در سينه او مخزون ميداند، لذا اصرار ميكند كه حضرت بيشتر سخن بگويد، لذا آن حضرت حدود صد و چند صفت از صفات پرهيزكاران را بيان مىفرمايد. اين بيانات وقتى به گوش همّام مىرسد، از گوش بهوش و از هوش به بيهوشى و فراغ روح از بدن مىرسد حضرت مىفرمايد: مواعظ بالغه اين چنين با اهل آن عمل ميكند.
كاوشىدرنهجالبلاغه صفحهى 127
بحث من تشريح بخشى از خطبه (193 نهج البلاغه صبحى صالح و خطبه 184 فيض) معروف به خطبه همّام است كه صفات متّقين را بيان مىدارد. در چگونگى ايراد اين كلام حضرت، گفته مىشود كه همّام - يكى از اصحاب پرهيزكار امير المؤمنين- از ايشان درخواست كرد كه متّقين را براى او توصيف نمايند. حضرتش از اين امر طفره رفت. لكن همّام اصرار بسيار نمود، تا آنكه حضرت لب به سخن گشود. و به نظر من، اين خطبه، همچون آئينهايست پيش روى مؤمنين، تا خود را با معيارهاى متّقين مقايسه كنند.
كاوشىدرنهجالبلاغه صفحهى 219
سخن را با سپاس فراوان از خداوند منّان مهربان حسن ختام مىبخشيم كه پس از گذشت قرنها از حكومت عدل على- عليه السلام- اينك، با تأييد ملت شهيد پرور ايران در به ثمر رساندن انقلاب شكوهمند اسلامى خود، زمام كشورمان را به كف با كفايت رهبرى عظيم الشأن از سلالهى پاك آن امام همام سپرده است كه با إحياء حكومت الهى و تجديد احكام قرآنى، روح اعتماد و اطمينان و حس ايثار و همكارى را در قاطبه مردم و اميد به رهائى را در دلهاى مستضعفان فراهم آورده و زمينهساز پيشرفت و سرافرازى مسلمانان جهان شده است.
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 5
4- آئينه پرهيزكاران شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 22
102- تنبيه العباد شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 24
115- درّ ثمين شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 33
168- شرح خطبه همام
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 34
169- شرح خطبه همام
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 34
170- شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 34
171- شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 34
172- شرح خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 34
173- شرح خطبه همام
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 36
185- شرح منظوم خطبه همام .
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 62
گجراتى شرح خطبه همام است. در هند چاپ شده است.
كتابنامهنهجالبلاغه صفحهى 62
شرح و ترجمه خطبه همام است از حسين شفيعى كه در سال 1372 چاپ شده.
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 102
«يا همام اتّق اللّه و أحسن» اى همّام پرهيزكار و نيكوكار باش. «همّام » از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع) بسيار دوست مىداشت كه غالبا «سخن پرهيزكاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمىشد تا روزى كه خواسته خود را گفته و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا اندكى از پرهيزكاران صحبت كند:
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 104
به لطف خداوند بر بازوانكند اتّكا شاد و روشن رواناگر كرده باشد خطا، داورىنخواهد كه گويد به روشنگرىچو حقى فراموش دارد بجابه احسان و پوزش نمايد ادابه عنوان موهوم بىاعتنابه همسايه هرگز نسازد خطاشماتت به درماندگان بلابه هر حال هرگز نداند روانه در خنده خود با صداى بلندبه هر جا و هر گوشه قهقهه زنندنه در اتفاقات ناسازگارشود چشم ايشان دمى اشكبارخدا را شناسند بس منتقمكه خود باز پرسى كند لاجرمز هر چيز دورى گزيند يقينبراى شرف بوده يا حفظ دينبه هر كس كه نزديك شد بىگمانپى حفظ دين بوده و آرماننه دوريش از نخوت و كين بودنه نزديكيش زشت و ننگين بوددر اينجا همام از جگر، دود آهبرآورد و افتاد بر خاك راهدگر باره فرمود شير خداكه آگاه بودم از اين ماجرااز ايرا سخن چون كه از دل بودز گفتار تأثير حاصل بودبه دل جاى گيرد سخن كز دلستچو گوينده خود در عمل كامل است
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 110
چه ره گمگشته گانيد. امير المؤمنين (ع) در بيشتر خطبههاى خود از بندگان خاص و ناب خداوند ياد مىكند و از روحيات پاك و پرفضيلت آنها ستايش مىكند: در اين سخنان- كه به خطبه معروف همام بىشباهت نيست- باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر به پرهيزكاران و خداپرستان مخلص و صميمى است.
مستدركنهجالبلاغة صفحهى 252
قوله و من خطبة له عليه السلام: «الحمد للّه الذي تدركه الشواهد إلخ» و كثير من النسخ تكون هذه الخطبة فبها متصلة بكلامه للبرج الى أن قال و عليه «أي على كون خطبة همام له بعد كلامه للبرج» جماعة من الشارحين كالامام قطب الدين أبي الحسن الكيدري و الفاضل عبد الحميد و وافقتهم في هذا الترتيب لغلبة الظن باعتمادهم على النسخ الصحيحة ا ه.
مستدركنهجالبلاغة صفحهى 253
فقد رواها في كتاب تحف العقول في (ص 37) طبع ايران و لم يذكر قصة همام
مستدركنهجالبلاغة صفحهى 253
و قد ذكرها ابن حجر في الصواعق باخصر مما هنا و ذكر قصة همام و انه ابن عباد بن خيثم
مستدركنهجالبلاغة صفحهى 253
و روى الكليني في أصول الكافي كلاما لأمير المؤمنين عليه السلام في صفة المؤمن و قد طلب منه همام أن يصفه له
مصادرنهجالبلاغة ج 1 صفحهى 225
و ذكر في هذا الشرح طرقه الى السيد الرضي رحمه اللَّه فقال: (قرأت في كتاب «نهج البلاغة» على الامام الزاهد الحسن بن يعقوب بن احمد القارى- الى ان قال- في شهور سنة ست عشرة و خمسمائة و خطه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي الفقيه، و الكتاب سماع لي عن والدي الامام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له اجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي، و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب سماع لي عن رجال لي رحمة اللَّه عليهم، و الرواية الصحيحة في هذا الكتاب رواية ابي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي، و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام.
مصادرنهجالبلاغة ج 1 صفحهى 341
2- شرح الخطبة الشقشقية: للسيد علاء الدين گلستانه محمد بن أبي تراب الحسيني الأصبهاني من شرّاح (نهج البلاغة) و صاحب كتاب (نهج اليقين) و هو شرح لرسالة الامام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام التي كتبها إلى أصحابه و أمرهم بمدارستها، و النظر فيها، و تعاهدها، و العمل بها فكانوا يضعونها في مساجد بيوتهم فاذا فرغوا من الصلاة نظروا فيها، و الرسالة مذكورة في (روضة الكافي) و نقل مختارها الحرّاني في (تحف العقول): ص 313 و له (شرح خطبة همّام ) التي وصف أمير المؤمنين عليه السلام بها المتقين.
مصادرنهجالبلاغة ج 1 صفحهى 474
أبو الأغر محمد بن همام البغدادي
مصادرنهجالبلاغة ج 1 صفحهى 495
محمد بن همام البغدادي: 225.
مصادرنهجالبلاغة ج 2 صفحهى 472
و مما هو جدير بالذكر أن من هذه الخطبة إلى آخر باب الخطب تختلف نسخة ابن أبي الحديد و القطب الكيدري و الشيخ ميثم البحراني عن سائر نسخ «نهج البلاغة» في ترتيب الخطب و هذا لا يهم بعد الاتفاق على أن كل واحدة من هذه النسخ تشتمل على ما اشتملت عليه الأخرى، و قد أشرنا إلى ذلك فيما سلف من هذا الكتاب تحت عنوان (مشكلة الاضافات) و ذكرنا أن السبب في ذلك من سهو النساخ، كما أشار الى ذلك الشيخ كمال الدين ميثم البحراني فانه قال في أول شرحه لخطبة همام . و ذكر أنه وافق شراح «النهج» كابن أبي الحديد و الكيدري لغلبة الظن باعتمادهم على النسخة الصحيحة أما أنا فقد اعتمدت في الترتيب على نسخة مطبعة الاستقامة بتعليق الشيخ محمد عبده لكثرة تداولها بين الناس. و اتفقت في الارقام مع العلامة الجليل السيد جواد المصطفوي في (الكاشف عن ألفاظ نهج البلاغة) فانه أضبط.
مصادرنهجالبلاغة ج 2 صفحهى 482
علي بن همام : 420.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 47
روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السّلام عن جوابه ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون، فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 53
(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 53
تسمى هذه الخطبة بخطبة همام و هي من خطبه عليه السلام المعروفة،
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 54
ثم رواها بصورة أخرى عن نوف قال: عرضت حاجة إلى امير المؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام فاستتبعت اليه جندب بن زهير و الربيع بن خثيم و ابن اخيه همام بن عبادة بن خثيم، و كان من أصحاب البرانس المتعبدين، فاقبلنا إليه فألفيناه حين خرج يؤم المسجد، فأفضى و نحن معه إلى نفر متدنين قد أفاضوا في الاحدوثات تفكها، و هم يلهي بعضهم بعضا، فاسرعوا إليه قياما و سلموا عليه، فرد التحية ثم قال: من القوم فقالوا: أناس من شيعتك يا امير المؤمنين، فقال لهم خيرا ثم قال: يا هؤلاء ما لي لا أرى فيكم سمة شيعتنا، و حلية أحبتنا فأمسك القوم حياء، فأقبل عليه جندب و الربيع فقالا له: ما سمة شيعتك يا امير المؤمنين فسكت فقال همام - و كان عابدا مجتهدا- أسألك بالذي اكرمكم اهل البيت و خصكم و حباكم، لما انبئتنا بصفة شيعتك، فقال: لا تقسم فسأنبئكم جميعا ثم ذكر الموعظة بتفاوت يسير مع رواية الرضي، و ذكر في آخرها صيحة همام و موته و غسله و صلاة امير المؤمنين عليه السلام عليه. و روى الكراجكي في «كنز الفوائد»: ص 31 مثله مسندا.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 54
و لهذه الخطبة عدة شروح منها: 1- شرح خطبة همام للسيد علاء الدين گلستانه المتوفى سنة (1110) و قد مر ان السيد علاء الدين المذكور من شراح «نهج البلاغة» كما مر انه له شرح الخطبة الشقشقية.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
2- شرح خطبة همام للفاضل الشريف أمير آصف القزويني، الذي كان حيا بأصفهان ايام محاصرة الافغان لها سنة (1136) و توفي قريبا من تلك الوقعة ذكره الشيخ عبد النبي القزويني في «تتميم امل الآمل» و قال: انه شرح بطراز جديد، و بيان سديد رأيته و قد اجاد فيه.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
3- شرح خطبة همام للمولى محمد تقي بن مقصود علي المجلسي المتوفي سنة (1070) ه قال ولده العلامة المجلسي في اعتقاداته: هو شرح جامع فعليك بمطالعته، و احال عليه ايضا في «عين الحياة».
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
4- شرح خطبة همام للمولى محمد تقي بن حسين علي الهروي الاصفهاني الحائري المتوفي سنة (1299).
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
6- شرح خطبة همام ، للشيخ محمد جواد بن علي بن الشيخ جعفر التستري المتوفي (1325) ه.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
7- شرح خطبة همام للفاضل ابي القاسم الشهير بالعلامة بن الميرزا احمد شيخ الاسلام الاصطهباناتي.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 55
8- شرح خطبة همام باللغة الكجراتيه اسمه (نعمة الهى) طبع بالهند
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 80
(الثاني) قال: و رواه لنا محمد بن همام و محمد بن الحسن بن جمهور، ثم ذكر سندا متصلا بفرات بن احنف عن امير المؤمنين عليه السلام و فيها (لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلة اهله) كرواية الرضي رحمه اللّه.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 420
و اما اسانيد هذا العهد فقد ذكر الشيخ النجاشي اعلى اللّه مقامه في فهرسته ص 6 عند ذكر الاصبغ بن نباتة المجاشعي قال: كان من خاصة امير المؤمنين عليه السلام، و عمر بعده روى عنه عهد مالك الاشتر الذي عهد اليه أمير المؤمنين عليه السلام لما ولاه مصر و وصيته إلى محمد ابنه، ثم ذكر سند العهد فقال: اخبرنا ابن الجندي عن علي بن همام عن الحميري عن هارون بن مسلم عن الحسين بن علوان عن سعد بن طريف عن الاصبغ بالعهد.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 486
محمد بن همام : 80.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 488
همام بن غالب- الفرزدق
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 488
همام بن عبادة: 53، 54.
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 489
خطبة همام ... 47
مصادرنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 489
شروح خطبة همام 54
مصادرنهجالبلاغة ج 4 صفحهى 307
دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعي على أمير المؤمنين عليه السّلام أيام خلافته، و غالب شيخ كبير، و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: من الشيخ قال: أنا غالب بن صعصعة، قال: ذو الابل الكثيرة قال: نعم، قال: ما فعلت إبلك قال: ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحمالات، قال: ذاك احمد سبلها، من هذا الغلام معك قال: هذا ابني، قال: ما اسمه قال: همام و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا، فقال: لو أقرأته القرآن فهو خير له، فكان الفرزدق بعد ذلك يروي هذا الحديث و يقول: ما زالت كلمته في نفسي، حتى قيد نفسه بقيد و آلى أن لا يفكه حتى يحفظ القرآن، فما فكه حتى حفظه. روى ذلك ابن أبي الحديد في (شرح نهج البلاغة) م 478، و صورة الرواية تتقصى اشتهار ذلك الكلام، و معرفته بين الرواة. و هو الكلام الذي أشار اليه الرضي بأنه دار بينهما.
مصباحالبلاغة ج 2 صفحهى 654
و هى التي اوردها الرضى رضى اللّه عنه و ارضاه فى نهج البلاغة باختلافات كثيرة فى الفاظها و عباراتها و بين ما اوردها هناك و ما رواه فى الكافى و هى التي انا ناقلها الأن اختلاف بيّن فلذا نقلتها عن الوافى ج 3 ص 34 للانتفاع بعباراتها المتغايرة مع ما فى النهج تذكرة لمن اراد الانتفاع بها و هى هذه الوافى عن الكافى فى باب صفات المؤمن و علاماته عن محمّد عن محمد بن إسماعيل عن عبد اللّه بن داهر عن الحسن بن يحيى عن قثم ابى قتادة الحرّانى عن عبد اللّه بن يونس عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال قام رجل يقال له همّام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى امير المؤمنين عليه السّلام و هو يخطب فقال يا امير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كانّنا ننظر اليه فقال عليه السّلام يا همّام المؤمن هو الكيّس الفطن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه اوسع شيء صدرا و اذلّ شيء نفسا زاجر عن كلّ فان حاضّ على كلّ حسن لا حقود و لا حسود و لا وثّاب و لا سبّاب و لا عيّاب و لا مغتاب يكره الرّفعة و يشنأ السّمعة طويل الغمّ بعيد الهمّ كثير الصّمت و قور ذكور صبور شكور مغموم بفكره مسرور بفقره سهل الخليقة لين العريكة رصين الوفاء قليل الاذى لا متافّك و لا متهتّك ان ضحك لم يخرق و ان غضب لم يترق ضحكه تبسّم و استفهامه تعلّم و مراجعته تفهّم كثير علمه عظيم حلمه كثير الرّحمة لا يبخل و لا يعجل و لا يضجر و لا يبطر و لا يحيف فى حكمه و لا يجور فى علمه نفسه اصلب من الصّلد و مكادحته احلى من الشّهد لا جشع و لا هلع و لا عنف و لا صلف و لا معمّق و لا متكلّف جميل المنازعة كريم المراجعة عدل ان غضب رفيق ان طلب لا يتهوّر و لا يتهتّك و لا يتجبّر خالص الودّ وثيق العهد وفىّ العقد شفيق وصول حليم حمول قليل الفضول راض عن اللّه تعالى مخالف لهواه لا يغلظ على من يؤذيه و لا يخوض فيما لا يعنيه ناصر للدّين محامى عن المؤمنين كهف المسلمين لا يخرق الثّناء سمعه و لا ينكى الطّمع قلبه و لا يصرف اللّعب حكمه و لا يطّلع
مصباحالبلاغة ج 2 صفحهى 656
الجاهل علمه قوّال عمّال عالم حازم لا بفحّاش و لا بطيّاش وصول فى غير عنف بذول فى غير سرف و لا بختّار و لا بعذّار و لا يقتفى اثرا و لا يحيف بشرا رفيق بالخلق ساع فى الارض عون للضّعيف غوث للملهوف لا يهتك سترا و لا يكشف سرّا كثير البلوى قليل الشّكوى ان راى خيرا ذكره و ان عاين شرّا ستره يستر العيب و يحفظ الغيب و يقيل العثرة و يغفر الزّلّة لا يطّلع على نصح فيذره و لا يدع جنح حيف فيصلحه امين رصين تقىّ نقىّ زكىّ رضىّ يقبل العذر و يجمل الذّكر و يحسن بالنّاس الظّن و يتّهم على العيب نفسه يحبّ فى اللّه يفقه و علم و يقطع فى اللّه بحزم و عزم لا يخرق به فرح و لا يطيش به مرح مذكّر للعالم معلّم للجاهل و لا يتوقّع به (له) بائقة و لا يخاف له غائلة كلّ سعى اخلص عنده من سعيه و كلّ نفس اصلح عنده من نفسه عالم بعيبه شاغل بغمّه لا يثق بغير ربّه قريب وحيد حزين يحبّ فى اللّه و يجاهد فى اللّه ليتّبع رضاه و لا ينتقم لنفسه بنفسه و لا يوالى فى سخط ربّه مجالس لاهل الفقر مصادق لاهل الصّدق موازر لاهل الحقّ عون للغريب اب لليتيم بعل للأرملة خفىّ باهل المسكنة مرجوّ لكلّ كريهة مامول لكلّ شدّة هشّاش بشّاش لا بعبّاس و لا بجسّاس صليب كظّام بسّام دقيق النّظر عظيم الحذر لا يبخل و ان بخل عليه صبّر عقّل فاستحيى و قنع فاستغنى حياءه يعلو شهوته و ودّه يعلو حسده و عفوه يعلو حقده لا ينطق بغير صواب و لا يلبس الّا الاقتصاد مشيه التّواضع خاضع لربّه بطاعته راض عنه فى كلّ حالاته نيّته خالصة اعماله ليس فيها غشّ و لا خديعة نظره عبرة و سكوته فكرة و كلامه حكمة مناصحا متباذلا متواخيا ناصح فى السّرّ و العلانية لا يهجر اخاه و لا يغتابه و لا يمكر به و لا يأسف على ما فاته و لا يحزن على ما اصابه و لا يرجو ما لا يجوز له الرّجاء و لا يفشل فى الشّدّة و لا يبطر فى الرّخاء يمزج العلم بالحلم و العقل بالصّبر تراه بعيدا كسله دائما نشاطة قريبا امله قليلا زلله متوقّعا لاجله خاشعا قلبه ذاكرا ربّه قانعة نفسه منفيّا جهله سهلا امره حزينا لذنبه ميتة شهوته كظوما غيظه صافيا خلقه امنا منه جاره ضعيفا كبره قانعا بالّذى قدّر له متينا صبره محكما امره كثيرا ذكره يخالط النّاس ليعلم و يصمت ليسلم و يسئل ليفهم و يتجر ليغنم لا ينصت للخير ليفخر به و لا يتكلّم ليتجبّر به على من سواه نفسه منه فى غناء و النّاس منه فى راحة اتعب نفسه لاخرته فاراح النّاس من نفسه ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه الّذى ينتصر له بعده ممّن تباعد منه بغض و نزاهته و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده تكبّرا و لا عظمة و لا دنوّه خديعة و لا خلابة بل يقتدى بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن بعده من اهل البرّ قال فصاح همّام صيحة ثم وقع مغشيّا عليه فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه و قال هكذا تصنع الموعظة البالغة باهلها فقال له قائل يا امير المؤمنين فما بالك فقال انّ لكلّ اجلا لن يعدوه و سببا لا يجاوزه فمهلا لا تعد فانّما نفث على لسانك شيطان اقول همّام هذا هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه البشر بالكسر الطلاقة و الحضّ الحثّ و الترغيب و الوثبة الطّيش و الشّنائة البغض و السّمعة الصّيت و العريكة الطبيعة لانت عريكته اذا انكسرت نخوته الرّصين كامين بالمهملتين المحكم الثابت الأفك الكذب الخرق الحمق النزق الطيش الضّجر الملال البطر افراط الفرح الحيف الظلم الصّلد الصّلب الاملص الكدح الكدّ و السّعى و حلاوة مكادحته لحلاوة ثمرتها و يقينه فى نيلها فان التعب فى سبيل المحبوب راحة الجشع محرّكة اشدّ الحرص و اسوءه و ان تأخذ نصيبك و تطمع فى نصيب غيرك الهلع الجزع الصّلف ان تدّعى ما ليس فيك من الكمال الرّفق المداراة التهوّر ايقاع النفس فيما لا تطيق و نفى الخرق و النكاية كناية عن عدم التاثر بهما و الكناية الجرح و الحكم الحكمة و الختر الغدر و الخديعة او اقبح الغدر و نفى اقتضاء الاثر كناية عن عدم التجسّس لعيوب الناس الجنح الجانب الحزم التيقّظ المرح شدة الفرح يعنى لا يحمله الفرح على الحماقة و لا شدّته على العدول عن الحق
مصباحالبلاغة ج 3 صفحهى 154
التاسع من البحار ص 649 في باب كيفية شهادته عن جامع الاخبار و عن امالى المفيد عن عمر بن محمّد بن على الصّيرفى عن محمد بن همام الاسكافى عن جعفر بن محمد بن مالك عن احمد بن سلامة الغنوى عن محمد بن الحسن العامرى عن معمّر عن ابى بكر بن عيّاش عن الفجيع العقيلى قال حدّثنى الحسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام قال لمّا حضرت والدى الوفاة اقبل يوصى فقال عليه السّلام هذا ما اوصى به علىّ بن ابى طالب اخو محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ابن عمّه و صاحبه اوّل وصيّتى انّى اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسوله و خيرته و اختاره بعلمه و ارتضاه لخيرته و انّ اللَّه باعث من في القبور وسائل النّاس عن اعمالهم عالم بما في الصّدور ثمّ انّى اوصيك يا حسن و كفى بك وصيّا بما اوصانى به رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فاذا كان ذلك يا بنىّ الزم بيتك و ابك على خطيئتك و لا تكن الدّنيا اكبر همّك و اوصيك يا بنىّ بالصّلوة و الزّكوة في اهلها عند محلّها و الصّمت عند الشّبهة و الاقتصار و العدل في الرّضا و الغضب و حسن الجوار و اكرام الضّيف و رحمة المجهود و اصحاب البلاء و صلة الرّحم و حبّ المساكين و مجالستهم و التّواضع فانّه من افضل العبادة و قصر الامل و اذكر الموت و ازهد في الدّنيا فانّك رهين موت و غرض بلاء و طريح سقم و اوصيك بخشية اللَّه فى سرّ امرك و علانيتك و انهاك عن التسبّر بالقول و الفعل و اذا عرض شيء من امر الاخرة فابدأ به و اذا عرض شيء من امر الدّنيا فتانّه حتّى تصيب رشدك فيه و ايّاك و مواطن التّهمة و المجلس المظنون به السّوء فانّ قرين السّوء يغرّ جليسه و كن للَّه يا بنىّ عاملا و عن الخناز جورا و بالمعروف امرا و عن المنكر ناهيا و واخ الاخوان في اللَّه و احبّ الصّالح لصلاحه و دار الفاسق عن دينك و ابغضه بقلبك و زايله باعمالك لئلّا تكون مثله و ايّاك و الجلوس في الطّرقات و دع المماراة و مجازات من لا عقل له و لا علم و اقتصد يا بنىّ في معيشتك و اقتصد فى عبادتك و عليك فيها بالامر الدّائم الّذى تطيقه و الزم الصّمت تسلم و قدّم لنفسك تغنم و تعلّم الخير تعلم و كن للّه ذاكرا على كلّ حال و ارحم من اهلك الصّغير و وقرّ منهم الكبير و لا تاكلنّ طعاما حتّى تصدّق منه قبل اكله و عليك بالصّوم فانّه زكاة البدن و جنّة لاهله و جاهد نفسك و احذر جليسك و اجتنب عدوّك و عليك بمجالس الذّكر و اكثر من الدّعاء فانّى لم الك يا بنىّ نصحا و هذا فراق بينى و بينك و اوصيك باخيك محمّدا خيرا فانّه شقيقك و ابن ابيك و قد تعلم حبّى له و امّا اخوك الحسين فهو ابن امّك و لا اريد الوصاة بذلك و اللَّه الخليفة عليكم و ايّاه اسأل ان يصلحكم و ان يكفّ الطّغاة البغاة عنكم و الصّبر الصّبر حتّى ينزّل اللَّه الامر و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم
مصباحالبلاغة ج 3 صفحهى 271
كتاب الصّواعق المحرقة تاليف شهاب الدين احمد بن حجر الهيتمى نزيل مكة المشرفة المطبوع بمطبعة المميّنة بمصر في شهر رمضان (1307) الهجرية القمريّة ص 94 قال اخرجه صاحب مطالب العالية عن علىّ (عليه السّلام) قال انّه (يعنى عليّا) مرّ على جمع فاسرعوا اليه قياما فقال من القوم فقالوا من شيعتك يا امير المؤمنين فقال لهم خيرا ثم قال يا هؤلاء مالى لا ارى فيكم سمة شيعتنا و حلية احبتنا فامسكو احياء فقال له من معه نسئلك بالّذى اكرمكم اهل البيت و خصّكم و حباكم لمّا انبأتنا بصفة شيعتكم فقال (عليه السّلام) شيعتنا هم العارفون باللَّه العاملون بامر اللَّه اهل الفضائل النّاطقون بالصّواب مأكولهم القوت و ملبوسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع نجعوا اللَّه بطاعته و خضعوا اليه بعبادته مضوا غاضّين ابصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم رامقين اسماعهم على العلم بربّهم نزلت انفسهم منهم في البلاء كالّتى نزلت منهم في الرّخاء رضوا عن اللَّه تعالى بالقضاء فلو لا الاجال الّتى كتب اللَّه تعالى لهم لم تستقرّ ارواحهم في اجسادهم طرفة عين شوقا الى لقاء اللَّه و الثّواب و خوفا من اليم العقاب عظم الخالق في انفسهم و صغر ما دونه في اعينهم فهم و الجنّة كمن رءاها فهم على ارائكها متّكئون و هم و النّار كمن رءاها فهم فيها معذّبون صبروا ايّاما قليلة فاعقبهم راحة طويلة ارادتهم الدّنيا فلم يريدوها و طلبتهم فاعجزوها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالون لاجزاء القرءان ترتيلا يعظون انفسهم بامثاله و يستشفون لدائهم بدوائه تارة و تارة يفترشون جباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم تجرى دموعهم على خدودهم يمجّدون جبّارا عظيما و يجارون اليه في فكاك رقابهم هذا ليلهم فامّا نهارهم فحكماء بررة علماء اتقياء براهم خوف باريهم فهم كالقداح تحسبهم مرضى او قد خولطوا و ما هم بذلك بل خامرهم من عظمة ربّهم و شدّة سلطانه ما طاشت لهم قلوبهم و ذهلت منه عقولهم فاذا اشفقوا من ذلك بادروا الى اللَّه تعالى بالاعمال الزّاكية لا يرضون له بالقليل و لا يستكثرون له الجزيل فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون ترى لاحدهم قوّة في دين و حزما في لين و ايمانا فى يقين و حرصا على علم و فهما في فقه و علما في حلم و كيسا في قصد و قصدا في غنى و تجمّلا في فاقة و صبرا في شفقة و خشوعا في عبادة و رحمة لمجهود و اعطاء في حقّ و رفقا فى كسب و طلبا في حلال و نشاطا في هدى و اعتصاما فى شهوة لا يغرّه ما جهله و لا يدع احصاء ما عمله يستبطىء نفسه في العمل و هو من صالح عمله على و جل يصبح و شغله الذّكر و يمسى و همّه الشّكر يبيت حذرا من سنة الغفلة و يصبح فرحا بما اصاب من الفضل و الرّحمة و رغبته فيما يبقى و زهادته فيما يفنى قد قرن العلم بالعمل و العلم بالحلم دائما نشاطه بعيدا كسله قريبا امله قليلا زلله متوقّعا اجله عاشقا قلبه شاكرا ربّه قانعا نفسه محرزا دينه كاظما غيظه امنا منه جاره سهلا امره معدوما كبره بيّنا صبره كثيرا ذكره لا يعمل شيئا من الخير رياء و لا يتركه حياء اولئك شيعتنا و احبّتنا و منّا و معنا الا هؤلاء شوقا اليهم فصاح بعض من معه و هو همّام بن عبّاد من خيثم و كان من المتعبّدين صيحة فوقع مغشيّا عليه فحرّكوه فاذا هو فارق الدّنيا فغسّل و صلّى عليه امير المؤمنين و من معه
مصباحالبلاغة ج 3 صفحهى 299
خطبة نقلها جمع من اجلاء العلماء و المحدثين من العامة و الخاصّة باختلاف كثير منهم السيّد ره فى المنج و الكليني في الكافى و مؤلف تحف العقول في التحف و سليم بن قيس في كتابه و مثله الصّدوق ره فى الامالى و غيرهم من الخاصة و من العامة ابن حجر في الصّواعق المحرقة و غيره منها في غيره بطرق عديدة و انى ذكرت هذه الخطبة في كتابى هذا عن الكافى و عن الصّواعق و في هذا الجزء كرّرتها ايضا لما فيها من اختلاف كثير عن كتاب الامالى للشيخ الصّدوق ره ما فيها من البسط و الزيادة و لئلا يفوت عن الناظر في الكتاب الفوائد التي اختصت كلّ رواية بها و لان ناقلها ايضا اقدم زمانا من السيّد الرضى رضى اللَّه عنهما و ارضاهما و هي هذه قال الصدوق ره في المجلس الرابع و الثمانين من الامالى حدّثنى محمد بن الحسن بن احمد بن الوليد رضى اللَّه عنه قال حدثنى محمد بن الحسن الصّفار قال حدثنا محمد بن حسّان الواسطى عن عمّه عبد الرحمن بن كثير الهاشمى عن جعفر بن محمّد عن ابيه عليهما السّلام قال جاء رجل من اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام و كان عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتقين حتّى كانى انظر اليهم فتثاقل امير المؤمنين عليه السّلام عن جوابه ثم قال ويحك يا همام اتق اللَّه و احسن فان اللَّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون فقال همام يا امير المؤمنين أسألك بالّذى اكرمك بما خصّك به و حباك و فضّلك و بما اتاك و اعطاك لمّا و صفتهم لى فقام امير المؤمنين عليه السّلام قائما على قدميه فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبى و آله و قال امّا بعد فانّ اللَّه عزّ و جلّ خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا لمعصيتهم لانّه لا تضرّه معصية من عصاه منهم و لا ينفعه طاعة من اطاعه منهم و قسم بينهم معايشهم و وضعهم في الدّنيا مواضعهم و انّما اهبط اللَّه ادم و حوّا عليهما السّلام من الجنّة عقوبة لما صنعا حيث نهاهما فخالفاه و امرهما فعصياه فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم
مصباحالبلاغة ج 3 صفحهى 302
فاذا استقاموا بادروا الى اللَّه عزّ و جلّ بالاعمال الزّكيّة لا يرضون للّه بالقليل و لا يستكثرون له الجزيل فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون ان زكىّ احدهم خاف ما يقولون و يستغفر اللَّه ممّا لا يعلمون و قال انا اعلم بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى خيرا ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فانّك علّام الغيوب و ساتر العيوب و من علامة احدهم انّك ترى له قوّة في دين و حزما في لين و ايمانا في يقين و حرصا على العلم و فهما في فقه و علما في حلم و كسبا في رفق و شفقة في نفقة و قصدا في غنى و خشوعا في عبادة و تجمّلا في فاقة و صبرا فى شدّة و رحمة للمجهود و اعطاء في حقّ و رفقا في كسب و طلبا للحلال و نشاطا في الهدى و تحرّجا عن الطّمع و برءا في استقامة و اغماضا عند شهوة لا يغرّه ثناء من جهله و لا يدع احصاء ما علمه مستبطيا لنفسه في العمل و يعمل الاعمال الصّالحة و هو على و جل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و شغله الذّكر يبيت حذرا لما حذر من الغفلة فرحا لما اصاب من الفضل و الرّحمة ان استصعب عليه نفسه لم يعطها سؤلها فيما فيه مضرّته ففرحه فيما يخلّد و يدوم و قرّة عينه فيما لا يزول و رغبته فيما يبقى و زهادته فيما يفنى يمزج العلم بالحلم و يمزج الحلم بالعقل تراه بعيدا كسله دائما نشاطه قريبا امله قليلا زلله متوقّعا اجله خاشعا قلبه ذاكرا ربّه خائفا ذنبه قانعة نفسه متغيّبا جهله سهلا امره حريزا لدينه ميّتة شهوته كاظما غيظه صافيا خلقه امنا منه جاره ضعيفا كبره متينا صبره كثيرا ذكره محكما امره لا يحدّث بما يؤتمن عليه الاصدقاء و لا يكتم شهادته الاعداء و لا يعمل شيئا من الحقّ رياء و لا يتركه حياء الخير منه مامول و الشّرّ منه مامون ان كان من الغافلين كتب من الذّاكرين و ان كان من الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفوا عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه و لا يعزب حلمه و لا يعجل فيما يريبه و يصفح عمّا قد تبيّن له بعيدا جهله ليّنا قوله غائبا مكره قريبا معروفه صادقا قوله حسنا فعله مقبلا خيره مدبرا شرّه فهو في الزّلازل و قور و في المكاره صبور و في الرّخاء شكور لا يحيف على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ و لا يدّعى ما ليس له و لا يجحد حقّا هو عليه و يعترف بالحقّ قبل ان يشهد عليه لا يضيع ما استحفظ و لا يتنابز بالالقاب لا يبغى على احد و لا يهمّ بالحسد و لا يضرّ بالجار و لا يشمت بالمصائب سريع للصّواب مؤدّ للامانات بطىء عن المنكرات يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر لا يدخل فى الامور بجهل و لا يخرج عن الحقّ بعجز ان صمت لم يغمّه الصّمت و ان نطق لم يقل خطأ و ان ضحك لم يعل صوته سمعه قانعا بالّذى قدّر له لا يحجج به الغيظ و لا يغلبه الهوى و لا يقهره الشّحّ و لا يطمع فيما ليس له يخالط النّاس ليعلّم و يصمت ليسلم و يسئل ليفهم و يبحث ليعلم لا ينصت للخير ليفخر به و لا يتكلّم ليتجبّر على من سواه ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللَّه الّذى ينتقم له نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعد من تباعد عنه بغض و نزاهة و دنوّ من دنى منه لين و رحمة فليس اعده بكبر و لا عظمة و لادنوّه لخديعة و لا خلابة بل يقتدى بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن خلفه من اهل البرّ قال فصعق همام صعقة كادت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللَّه لقد كنت لنا فما عليه و امر به فجهّز و صلّى عليه و قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال قائل فما بالك انت يا امير المؤمنين فقال ويلك انّ لكلّ اجلا لن يعدوه و سببا لا يجاوزه فمهلا لا تعد فانّه انّما نفث هذا القول على لسانك الشّيطان
معارجنهجالبلاغة مقدمه صفحهى 49
بيهقى در ديباجه گفته است كه من نهج البلاغه در 516 نزد پيشواى پرهيزكار حسن بن يعقوب احمد قارى كه او و پدرش از اديبان پارسايند خواندهام و او خود آن را از شيخ جعفر دوريستى محدث فقيه شنيده بود. و من سراسر آن را از پدرم كه از همان دوريستى اجازه داشته است چنانكه نوشته او بر اين گواهى مىدهد شنيدهام و برخى از آن را هم از استادان خود شنيدهام و روايت من در اين كتاب از ابى الاعز محمد بن همام بغدادى شاگرد سيد رضى است كه از اخبار امير المؤمنين آگاه بوده است.
معارجنهجالبلاغة مقدمه صفحهى 49
حجة الدين فريد خراسان ابو الحسن على فرزند ابو القاسم زيد بيهقى (449- 565) مىگويد كه من نهج البلاغة را نزد پيشواى پارسا حسن بن يعقوب بن احمد قارى كه او و پدرش هر دو در آسمان ادب دو ماه و در بوستان پارسايى دو ميوهاند در سال 516 خواندهام و نوشته او برايم گواه است و او آن را از شيخ جعفر دوريستى محدث دانشمند شنيده است من هم همه آن را از پدرم شنيدهام و او هم از همان دوريستى شنيده بود و نوشته او بر اين گواهى مىدهد. درستترين روايت در باره اين دفتر از ابىالاعز محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى است كه به سرگذشت امير مؤمنان (ع) آشنا بوده است.
معارجنهجالبلاغة متن صفحهى 2
(6) قال الشّيخ الامام السيّد حجة الدين فريد خراسان ابو الحسن بن الامام ابى القاسم بن الامام محمد بن الامام ابى على بن الامام ابى سليمن بن الامام ايّوب بن الامام الحسن، و الامام الحسن، كان مقيما بسيوارى فى ناحية بالشتان من نواحى بست، و هو الامام الحسن بن احمد بن عبد الرحمن بن عبيد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن ايوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذى الشهادتين، صاحب رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن بي القسم البيهقى المقيم بنيشابور، حماها اللّه، قرأت كتاب نهج البلاغة على الامام الزاهد الحسن بن يعقوب بن احمد القارى، و هو و ابوه فى ملك الادب قمران، و فى حدايق الورع ثمران، فى شهور سنة ست عشرة و خمسمائة، و خطّه شاهد لى بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدّوريستّى المحدّث (3 پ) الفقيه، و الكتاب باسره سماع لى عن والدى الامام ابى القاسم زيد بن محمد البيهقّى، و له اجازة عن الشيخ جعفر الدّوريستّى، و خطّ الشّيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب ايضا سماع لى عن رجال لى، رحمة اللّه عليهم، و الرّواية الصحيحة فى هذا الكتاب رواية الى الاغرّ محمد بن همام البغدادىّ تلميذ الرّضىّ، و كان عالما باخبار امير المؤمنين، عليه السّلم.
المعجمالموضوعي صفحهى 209
(عند ما وصف عليه السّلام المتّقين لأحد أصحابه «همام »، صعق هذا الأخير صعقة كانت نفسه فيها، فقال عليه السّلام): أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. (ثمّ قال): أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (خ 193).
المعجمالموضوعي صفحهى 294
(بعد أن وصف (ع) المتّقين لهمام، صعق همام صعقة كانت نفسه فيها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) فقال عليه السّلام: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (خ 193).
مفتاحالسعادة ج 2 صفحهى 485
قال: حدّثنى السيّد العالم العابد ابو جعفر مهدى ابن ابى حرب الحسينى المرعشى رضى اللّه عنه قال: اخبرنا الشّيخ ابو على الحسن ابن الشّيخ السّعيد ابى جعفر محمّد ابن الحسن الطّوسى رضى اللّه عنه، قال: اخبرنى الشّيخ السّعيد الوالد ابو جعفر (قده) قال اخبرنى جماعة عن ابى محمّد هرون ابن موسى التلعكبرىّ قال اخبرنا ابو على محمّد ابن همّام قال اخبرنى على السّورى قال: اخبرنا ابو محمّد العلوى من ولد الأفطس و كان من عباد اللّه الصّالحين، قال حدّثنا محمّد ابن موسى الهمدانى قال حدّثنا محمّد ابن خالد الطّيالسى قال حدّثنا سيف ابن عميرة و صالح ابن عقبة جميعا عن قيس ابن سمعان عن علقمة ابن محمّد الحضرمى عن ابى جعفر محمّد ابن علىّ سلام اللّه عليه انّه قال: حجّ رسول اللّه (ص) من المدينة و قد بلّغ جميع الشّرايع قومه غير الحجّ و الولاية فاتاه جبرئيل فقال يا محمّد انّ اللّه جلّ اسمه يقرئك السّلام و يقول لك انّى لم اقبض نبيّا من انبيائى و لا رسولا من رسلى الّا بعد اكمال دينى و تأكيد حجّتى و قد بقى عليك من ذلك فريضتان ممّا يحتاج ان تبلّغهما قومك فريضة الحجّ و فريضة الولاية و الخلافة من بعدك فانّى لم اخل ارضى من حجّة و لن اخلّيها ابدا فانّ اللّه جلّ ثنائه يأمرك ان تبلّغ قومك، الحجّ و الحجّ و الحجّ معك من استطاع اليه سبيلا من اهل الحضر و الأطراف و الأعراب و تعلّمهم من معالم حجّهم مثل ما علّمتهم من صلواتهم و زكواتهم و صيامهم و توقفهم من ذلك على مثال الّذى اوقفتهم عليه من جميع ما بلّغتهم من الشّرايع فنادى منادى رسول اللّه الا انّ رسول اللّه يزيد الحجّ و ان يعلّمكم من ذلك مثل الّذى علّمكم من الشّرايع (من شرايع دينكم) و يوقفكم من ذلك على ما اوقفكم عليه من غيره.
مفتاحالسعادة ج 3 صفحهى 20
منها- ما رواه فيه ايضا عن احمد ابن همام قال: اتيت عبادة ابن الصّامت فى ولاية ابى بكر فقلت يا ابا عمارة كان النّاس على تفضيل ابى بكر قبل ان يستخلف فقال يا ابا ثعلبة اذا سكتنا عنكم فاسكتو و لا تيحثو فو اللّه لعلىّ ابن ابي طالب كان احقّ بالخلافة من ابى بكر كما كان رسول اللّه (ص) احقّ بالنبّوة من ابى جهل.
مفتاحالسعادة ج 3 صفحهى 440
و ذكر الثّقفى فى تاريخه عن همام ابن الحارث قال دخلت مسجد المدينة فاذ النّاس مجتمعون على عثمان و اذا رجل يمدحه فوثب المقداد ابن الاسود فأخذ كفّا من حصا او تراب فاخذ يرميه به فرأيت عثمان يتقيه بيده.
مفتاحالسعادة ج 6 صفحهى 517
فقام فى النّاس فخطبهم عند قدومه ثمّ ترحّم على عثمان و اثنى على- اصحابه و لعن قاتليه فقام حجر ففعل كما كان يفعل بالمغيرة و رجع زياد الى البصرة و استخلف على الكوفة عمرو ابن حريث فبلغه انّ حجر يجتمع اليه شيعة علىّ و يظهرون لعن معاوية و البراءة منه و انّهم حصبو عمرو ابن حريث فشخص زياد الى الكوفة حتّى دخلها فصعد المنبر فحمد اللّه اثنى عليه و حجر ليس- جالس، ثمّ قال: امّا بعد: فانّ غبّ البغى و الغىّ و ضيم انّ هؤلاء جموا فاشروا او امنّونى فاجتروء على اللّه لئن لم تستقيموا لأداوينّكم بدوائكم و لست بشيء ان لم امنع الكوفة من حجر و ادعه نكالا لمن بعده ويل امّك يا حجر سقط العشاء بك على سرحان و ارسل الى حجر يدعوه و هو بالمسجد فلمّا اتاه رسول زياد يدعوه قال اصحابه لانائه و لا كرامة نرجع الرّسول فأخبر زياد فأمر صاحب شرطته و هو شدّاد ابن الهيثم الهلالى ان يبعث اليه جماعة ففعل فسبّهم اصحاب حجر فرجعو و اخبر و زيادا فجمع اهل الكوفة و قال: يا اهل الكوفة تشجون بيد و تأسون بأخرى أبدانكم معى و قلوبكم مع- حجر الأحمق هذا و اللّه من دخسكم و اللّه ليظهرون لى براءتكم او لآتينّهم بقوم اقيم بهم اودّكم و صعركم فقالوا معاذ اللّه ان يكون لنا رأى الّا طاعتك و ما فيه رضاك قال فليقم كلّ رجل منكم فليدع من عند حجر من عشيرته و اهله ففعلوا و اقاموا اكثر اصحابه عنه و قال زياد لصاحب شرطته انطلق الى حجر فان تبعك فأتنى به و الّا فشدّوا عليهم بالسّيوف حتّى تأتونى به فاتاه صاحب الشّرطة يدعوه فمنعه اصحابه من اجاثيه فحمل عليهم فقال ابو العمر طه الكندى لحجر انّه ايس معك من معه سيف غيرى و ما يغنى عنك سيفى قم فالحقّ بأهلك يمنعك قومك و زياد ينظر اليهم و هو على المنبر و غشيهم اصحاب زياد و ضرب رجل من الحمراء رأس عمرو ابن الحمق بعموده فوقع و حمله اصحابه الى الازد فاختفى عندهم حتّى خرج و انحاز اصحاب حجر الى ابواب كندة و ضرب بعض الشّرطة يد عائذ ابن حملة التّميمى و كسر نابه و اخذ عمودا من بعض الشّرطة فقاتل به و حمى حجرا و اصحابه حتّى خرجو من ابواب كندة و اتى حجر بغلته فقال له ابو العمر طه اركب فقد قتلتنا و نفسك و حمله حتّى اركبه و ركب ابو العمر طه فرسه و لحقه يزيد ابن طريف المسلمى فضرب ابو العمر طه سيفه فضرب برأسه، فسقط ثمّ برء و له يقول عبد اللّه ابن همام السّلولى.
مفتاحالسعادة ج 7 صفحهى 325
اقول اذا ماحيّة اعيت الرّقاو كان ذعاف الموت منه شرابهارسسنا اليها فى الظّلام ابن ملجمهمام اذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها علىّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقى ثوابها
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 4
قرنها پيش از مرحوم سيّد رضى خطبههاى امير المؤمنين صلوات اللّه عليه به صورت كتابها جمع آورى شده بود تا در اواخر قرن چهارم سيد مرحوم از روى آنها نهج البلاغه فعلى را نوشت، مع الاسف كه از آنها فقط اسمى در كتابها مانده است در «الذريعه» ج 7 ص 191 فرمايد: آن خطبهها از آن حضرت در اذهان مردم حفظ شد و سپس در كتب اصحاب كه در آن موضوع تأليف شده بود به وديعت گذاشته شد و كار تأليف از عصر آن حضرت شروع شد اولين كسى كه خطبههاى حضرت را تأليف كرد زيد بن وهب جهنى بود كه در صفين در ركاب آن امام همام حضور داشت و بعد تأليف خطبهها قرنا بعد قرن ادامه يافت تا در نصف دوّم قرن چهارم نوبت به سيّد رضى رسيد، آن كتابها در كتابخانههاى بغداد و در دسترس مرحوم سيّد رضى بود.
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 132
اين لفظ فقط دو بار در «نهج» ديده مىشود، و در خطبه همّام در اوصاف متقين فرموده است «و امّا النهار فحلماء، علماء، ابرار، اتقياء قد براهم الخوف برى القداح ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض» خ 193، 304 امّا در روز بردبارانند، دانايانند، نيكوكارانند، پرهيزكارانند خوف خدا آنها را مانند تيرها تراشيده است نگاه كننده به آنها نگاه كرده مىپندارند مريض هستند، با آنكه مرضى ندارند.
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 217
و آن سه بار در «نهج» آمده است در خطبه همّام در اوصاف متقين فرموده: «امّا الليل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلونها ترتيلا» خ 193، 304
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 264
پناهگاه و موضع نگهدارى كه محكم باشد، جمع آن احراز آيد «فانّ طاعة اللّه حرز من متالف مكتنفة» خ 198، 313 طاعت خدا پناهگاه است از محلهاى تلفى كه انسان را احاطه كردهاند «حريز» قلعه محكم. چنانكه در نامه 31 «كهف حريز» آمده است آن به معنى مفعول يعنى حفظ شده و نگهدارى شده نيز آمده است در خطبه همّام 193، 305 فرموده «سهلا امره حريزا دينه» كارش آسان، دينش حفظ شده است.
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 432
ترتيل: با دقت و تأنى خواندن و درست ادا كردن كلمات است و آن فقط يكبار در «نهج» پيداست در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «امّا الليل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلّونها ترتيلا» خ 193، 304
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 475
از اين كلمه باين معنى موارد زيادى در نهج يافته است. در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة اتعب نفسه لاخرته و اراح الناس من نفسه» خ 193، 306، نفس او از خودش در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خويش را به زحمت انداخته و مردم را از خود راحت كرده. در مذمّت ياران فرموده: «ما عزّت دعوة من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم» خ 29، 73
مفرداتنهجالبلاغه ج 1 صفحهى 552
«استماع» گوش دادن. «اسماع» شنواندن. «سماع» به فتح اول: شنيدن و به كسر اوّل اسم فعل به معنى «اسمع» (بشنو) از اين ماده موارد زيادى در «نهج» آمده است: «رحم الله امرء سمع حكما فوعى و دعى الى رشاد فدنا» خ 76، 103 «سمعه»: آنستكه انسان كارى را براى شنواندن به ديگران انجام دهد چنانكه رياء به قصد نماياندن است در مقام موعظه فرموده: «و اعملوا فى غير رياء و لا سمعة فانه من يعمل لغير الله يكله الله لمن عمل له» خ 23، 65 «مسامع» جمع مسمع (بر وزن منبر) به معنى گوش است در خطبه همّام فرموده: «و اذا مروّا بآية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم» خ 193، 304 ناگفته نماند. سمع در قرآن مجيد پيوسته به صورت مفرد آمده ولى در «نهج» به صور مفرد و جمع هر دو آمده است، رجوع شود به (سمع) در قاموس قرآن.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 648
هر صنع فعل است هر فعل صنع نيست، طبرسى فرموده: صنع و عمل هر دو يكى است، به قولى صنع جودت را در بر گرفته است، از اين ماده موارد زيادى در «نهج» آمده است «اصطناع»: اختيار صنع، آنگاه كه همّام از شنيدن كلام حضرت صيحه كشيد و قالب تهى كرد، فرمود: «اما و الله لقد كنت اخافها عليه ثم قال: ا هكذا تصنع المواعظ البالغة لاهلها» خ 193 306 به خدا قسم از اين پيشامد برايش مىترسيدم آيا موعظههاى رسا اين چنين اثر مىگذارد
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 845
در وصف متقين به همّام فرموده: «فحلماء، علماء، ابرار اتقياء قد براهم الخوف برى القداح» خ 193 305، يعنى حليمان عالمان، نيكوكاران و تقوىكارانند كه ترس از خدا آنها را تراشيده (و ضعيف كرده) مانند تراشيدن تيرهاى قرعه.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 945
در خطبه همّام در وصف متقّين فرموده: «لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالالقاب و لا يضارّ بالجار» ح 193 306، تذكر را فراموش نمىكند به كسى القاب بد نمىدهد، همسايه را اذيت نمىكند
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1008
آن در القاب قبيح شايع است، تنابز: تعاير و تداعى به القاب بد است آن فقط يكبار در «نهج» يافته است كه در اوصاف متقين به همّام فرمود: «و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالالقاب و لا يضّار بالجار...» خ 193 306، آنچه تذكر داده شده را فراموش نمىكند، القاب بد به مردم نمىدهد، همسايه را اذيت نمىكند
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1019
نحافت: لاغر شدن. آن فقط يك بار در «نهج» آمده است كه درباره اهل تقوى به همّام فرموده: «قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة» خ 193 303 دلهايشان محزون، و از شرّشان در امان است بدنهايشان لاغر و حاجاتشان مختصر است.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1025
از اين لفظ فقط يك مورد در «نهج» آمده است، در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «خاشعا قلبه، قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره» خ 193 305، قلبش ترسان، نفسش قانع خوراكش كم، كارش آسان است.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1052
دميدن. تفل آن است كه با دميدن مقدارى آب از دهان بيرون انداخته شود ولى نفث دميدن به دون آن است، آن هفت بار در «نهج» آمده است، آنگاه كه همّام از شنيدن موعظه آن حضرت مرد، امام فرمود به خدا قسم از اين پيشامد براى او مىترسيدم، مردى گفت: يا امير المؤمنين چطور است كه شما اينها را مىدانيد و زنده ماندهايد حضرت فرمود: «ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه... فمهلا لا تعد لمثلها فانّما نفث الشيطان على لسانك» خ 193 307 عزيزم براى هر اجل وقتى است كه انسان از آن تجاوز نتواند كرد، بعدا چنين كلامى نگو كه شيطان در زبان تو دميد. «منافثة الحكماء» نامه 53 هم نفس و هم راز بودن با حكماء «نفثات شيطان» در خ 121 و 192 وسوسههاى اوست، درباره امر بمعروف فرموده: «و ما اعمال البرّ كلها و الجهاد فى سبيل الله عند الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الّا كنفثة فى بحر لجىّ» حكمت 374، يعنى همه آنها در مقابل امر به معروف مانند دميدن در درياى ژرفى است.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1106
همّام
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1106
از عبّاد و زهّاد و از اصحاب امير المؤمنين صلوات الله عليه است كه در اثر موعظه آن حضرت جان باخت، در تحفه الاحباب گويد: در نسب او اختلاف هست ابن ابى الحديد گفته: او همّام بن شريح بن يزيد است و از بعضى روايتها استفاده مىشود كه همّام بن عبادة بن خثيم است.
مفرداتنهجالبلاغه ج 2 صفحهى 1107
به هر حال در نهج خ 193 303 چنين آمده: همّام روزى به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اهل تقوى را بر من چنان توصيف كن كه گويا به آنها مىنگرم، امام عليه السلام در جواب او درنگ كرده و فرمود: يا همام تقوى پيشه كن و نيكوكار باش كه: «انّ الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» همام به آن قانع نشد و به امام عليه السلام اصرار كرد، حضرت پس از حمد و ثناى خداوند و صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع فرمود به بيان اوصاف متقين، همام به دقّت گوش مىداد چون كلام امام عليه السلام به محلى رسيد، همّام دفعتا بيهوش شد و در همان بيهوشى از دنيا رفت، اما صلوات الله فرمود: به خدا قسم از اين پيشامد براى او مىترسيدم آيا مواعظ در انسان چنين اثر مىگذارد آرى اگر موعظه از دهان حضرت ولّى ذو الجلال بيرون بيايد چنان اثر خواهد گذاشت واقعا غير قابل وصف است كه انسان مطالب حق را طورى بيان كند و طورى از دل برآورد كه شنونده ناگهان قالب تهى كند، اين از امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه سزاست.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 1 صفحهى 218
و في البحار من المناقب لابن شهر آشوب، عن أبي عليّ بن همّام ، رفعه أنّه لما ولد عليّ عليه السلام، أخذ أبو طالب عليه السلام بيد فاطمة و عليّ على صدره، و خرج إلى الأبطح و نادى:
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 1 صفحهى 272
و الفرزدق اسمه همام بن غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال بن محمّد بن سفيان ابن مجاشع بن دارم بن مالك بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة بن تميم، مقدّم شعراء العصر أبو فراس التميمي البصري، و البيت من قصيدة يهجو بها جريرا، و يردّ عليه قصيدة له على هذا الرّوي منها:
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 1 صفحهى 351
و قد يفرّق بينهما حيث اجتمعا صونا للكلام عن التكرار تارة بأنّ الانشاء هو الايجاد لا عن مادّة، و الابتداء هو الايجاد لا لعلّة، ففي الأوّل إشارة إلى نفى العلّة المادية، و في الثّاني إشارة إلى نفى العلة الغائية في فعله سبحانه و اخرى بأن الانشاء هو الايجاد الذي لم يسبق غير الموجد إلى ايجاد مثله، و الابتداء هو الايجاد الذي لم يوجد الموجد قبله مثله و ثالثة بأن الانشاء هو الايجاد من غير مثال سابق، و الابتداء هو الايجاد من غير صور الهاميّة فائضة على الموجد (و الروية) الفكر و التّدبر، قال في المصباح: و هي كلمة جرت على ألسنتهم بغير همز تخفيفا، و هي من روأت في الأمر بالهمز إذا نظرت فيه (و الاجالة) من الجولان يقال: أجاله و أجال به إذا أداره، كما يقال: جال يجول جولا و جولانا إذا ذهب و جاء، و منه الجولان في الحرب، و في بعض النّسخ أحالها بالمهملة، و هو من الاحالة بمعنى النّقل و الصّرف (و التّجربة) على وزن التّكملة و التّبصرة، بمعنى الاختبار يقال جرّبه تجريبا و تجربة أى اختبره مرّة بعد اخرى (و الحركة) محركة اسم من التحريك بمعنى الانتقال، و هو خلاف السّكون و هي عند المتكلمين حصول الجسم في مكان بعد حصوله في مكان اخرى، يعنى أنّها عبارة عن مجموع الحصولين، و عند الحكماء هي الخروج من القوّة إلى الفعل على سبيل التّدريج (و الهمامة) بهذه الهيئة لم أجدها في كتب اللغة إلّا المجمع، قال: و الهمامة التردّد، و الموجود في كتب اللغة همام ، قال في الاوقيانوس: لا همام بحرف النّفى على وزن قطام اسم فعل بمعنى لا اهم يقال لا همام أى لا اهم و لا أفعله. قال بعض شراح الكافي عند شرح قول الامام عليه السلام: مريد لا بهمامة: أى مريد للأشياء لا بهمامة النّفس و هي اهتمامها بالامور و ترديد عزمها مع الهمّ و الغم بسبب فوتها، مأخوذ من الهمهمة و هي ترديد الصّوت الخفي و هو سبحانه منزّه عنها.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 3 صفحهى 167
حلية الاولياء قال عبد الرّحمن بن أبي ليلي فلقاه عبد اللّه ابنه فقال: جبنا جبنا فقال يا بنيّ: قد علم النّاس أنّي لست بجبان و لكن ذكرني عليّ شيئا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فحلفت أن لا اقاتل، فقال: دونك غلامك فلان اعتقه كفارة يمينك نزهة الابصار عن ابن مهدي أنّه قال همام الثقفي:
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 4 صفحهى 155
و فيه أيضا عن أحمد بن همام قال: أتيت عبادة بن الصّامت في ولاية أبي بكر فقلت: يا عبادة أ كان النّاس على تفضيل أبي بكر قبل ان يستخلف فقال: يا أبا ثعلبة إذا سكتنا عنكم فاسكتوا عنّا و لا تبحثونا، فو اللّه لعليّ بن أبي طالب أحقّ بالخلافة من أبي بكر كما كان رسول اللّه أحقّ بالنبّوة من أبي جهل.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 5 صفحهى 149
أقول إذا ما حيّة أعيت الرّقاو كان ذعاف الموت منه شرابهادسسنا إليها في الظلام ابن ملجمهمام إذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها عليّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقا ثوابها
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 5 صفحهى 225
از جمله كلام آن امام همام است كه فرموده در زمانى كه عزم كردند أهل شورى ببيعت عثمان.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 106
قال «قده» روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام : كان رجلا عابدا فقال له: يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّي أنظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام عن جوابه ثمّ قال عليه السّلام يا همّام : إتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذينهم محسنون، فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثم قال: أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسّم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذي نزلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه لهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب و خوفا عن العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون، قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة، تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم تالين لأجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به أنفسهم و يستثيرون به دواء دائهم، فإذا مروّا باية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم، و إذا مرّوا باية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم، و أكفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم. و أمّا النّهار فحلماء، علماء، أبرار، أتقياء، قد براهم الخوف برى القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض، و يقول: قد خولطوا و قد خالطهم أمر عظيم، لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون، إذا زكّي أحدهم خاف ممّا يقال له فيقول أنا أعلم بنفسي من غيري و ربّي أعلم منّي بنفسي، ألّلهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون. فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوّة في دين، و حزما في لين، و إيمانا في يقين، و حرصا في علم، و علما في حلم، و قصدا في غنى، و خشوعا في عبادة، و تجمّلا في فاقة، و صبرا في شدّة، و طلبا في حلال و نشاطا في هدى، و تحرّجا عن طمع، يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل، يمسي و همّه الشّكر، و يصبح و همّه الذّكر، يبيت حذرا، و يصبح فرحا: حذرا لما حذّر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة، إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل. تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا أكله «أكله خ»، سهلا أمره، حريزا دينه، ميّتة شهوته، مكظوما غيظه، الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون، إن كان في الغافلين كتب في الذّاكرين، و إن كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين، يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره مدبرا شرّه، في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ، يعترف بالحق قبل أن يشهد عليه، لا يضيّع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذي ينتقم له، نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة، أتعب نفسه لاخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 114
اعلم أنه قد (روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين) أى رجلا من أصحابه و شيعته و مواليه (يقال له همام ) بالتشديد، و هو كما في شرح المعتزلي همام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمر بن جابر بن يحيى بن الأصهب بن كعب بن الحارث بن سعد ابن عمرو بن ذهل بن سيف بن سعد العشيرة.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 114
و في البحار و الأظهر أنه همام بن عبادة بن خثيم ابن أخ الرّبيع بن خثيم أحد الزّهاد الثمانية كما رواه الكراجكي في كنزه.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 114
(فتثاقل عليه السّلام عن جوابه) قال الشارح المعتزلي تثاقله عليه السّلام عن الجواب لعلمه بأنّ المصلحة فى تأخير الجواب، و لعلّه كان فى مجلسه عليه السّلام من لا يحبّ أن يجيب و هو حاضر، فلما انصرف أجاب، أو لأنّه رأى أنّ تثاقله عنه يزيد شوق همام إلى سماعه فيكون أنجع فى موعظته، أو أنه تثاقل عنه لترتيب المعاني و نظمها فى ألفاظ مناسبة ثمّ النطق بها كما يفعله المتروّي في الخطبة و القريض.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 114
(ثمّ) إنه عليه السّلام بعد تثاقله عن الجواب و وصف حال المتّقين تفصيلا لما رآه من المصلحة المقتضية لترك التفصيل أجابه بجواب إجمالى و (قال) له (يا همام اتّق اللّه و أحسن) يعنى أنّ الفرض عليك القيام بالتقوى و الأخذ بها على قدر ما حصل لك المعرفة به من معناها و حقيقتها من الكتاب و السنة، و تبين لك إجمالا من ماهيّتها كما يعرفها جميع المؤمنين، و الزائد عن ذلك غير مفروض عليك و لا يجب البحث عنه و قد تقدّم شرح معناها و حقيقتها و بعض ما يترتّب عليها من الثمرات الدنيويّة و الاخرويّة في شرح الخطبة الرّابعة و العشرين، و قد روينا هناك عن الصّادق عليه السّلام انّه قال في تفسيرها: أن لا يفقدك اللّه حيث أمرك و لا يراك حيث نهاك، هذا.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 115
(فلم يقنع همّام بذلك القول) و لم يكتف بالاجمال (حتّى عزم عليه عليه السّلام) و أقسم و ألحّ في السؤال.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 115
و انما مهّد هذه المقدّمة لأنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما كان بصدد شرح حال المتقين تفصيلا حسبما اقترحه همام و كان ربما يسبق إلى الأوهام القاصرة أنّ ما يأتي به المتّقون من مزايا الأعمال و الصالحات و ما كلّفهم اللّه سبحانه به من محامد الخصال و القربات من أجل حاجة منه تعالى عن ذلك إليها، قدّم هذه المقدّمة تنبيها على كونه سبحانه منزّها عن ذلك، متعاليا عن صفات النقص و الحاجة في الأزل كما في الأبد، و أنه لم يكن غرضه تعالى من الخلق و الايجاد تكميل ذاته بجلب المنفعة و دفع المضرّة كما فى ساير الصناع البشرية يعملون الصنائع لافتقارهم إليها و استكمالهم بها بما في ذاتهم من النقص و الحاجة، و أمّا اللّه الحيّ القيّوم فهو الغنىّ الكامل المطلق في ذاته و صفاته و أفعاله و لم يخلق ما خلقه لتشديد سلطان و لا تخوّف من عواقب زمان و لا استعانة على ندّ مثاور و لا شريك مكائر و لا ضدّ منافر حسبما عرفته في الخطبة الرّابعة و الستّين و شرحها بما لا مزيد عليه.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 158
(قال) الرّاوى للحديث (فصعق همام صعقة) أى غشى عليه غشوة من فزع ما سمع من الموعظة البالغة كما خرّ موسى عليه السّلام صعقا أى مغشيا عليه من هول ما رأى (كانت نفسه فيها) أى مات فى تلك الغشوة و خرج روحه من بدنه قال الشارح المعتزلي: اعلم أنّ الوجد أمر شريف قد اختلف الناس فيه فقالت الحكماء فيه أقوالا، و قالت الصوفية فيه أقوالا.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 159
و كيف كان (فقال أمير المؤمنين عليه السّلام أما و اللّه لقد كنت أخافها) أى تلك الصعقة الّتي فيها موت همّام (عليه ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها، فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) لا تصنع موعظتك بك ما صنعت بهمّام (فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل) محتوم (وقتا) معيّنا (لا يعدوه) أى لا يتجاوزه و لا يتأخّر عنه كما قال تعالى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ (و سببا) أى علّة معيّنة (لا يتجاوزه) أى لا يتجاوز عنه إلى سبب آخر.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 159
و محصّل الجواب أنّ كلّ انسان له أجل حتمى مقدّر و وقت معيّن لموته لا يتقدّم و لا يتأخّر و علّة معيّنة لأجله لا تتبدّل و لا تتغيّر كما قال تعالى وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا و على ذلك فانّما مات همّام باستماع الموعظة البالغة لأنّه قد تمّ عمره و بلغت مدّة حياته الّتى قدّرت فى حقّه غايتها مع حصول السبب المعين المكتوب فى امّ الكتاب لموته و هو الانفعال بالموعظة و أما أنا فلم يكمل أيامى بعد و لم يبلغ أجلى غايته و السبب المقدّر فى حقى غير هذا السبب و هو ما أنتظره من ضربة ابن ملجم المرادى عليه اللّعنة و العذاب.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 159
و الحاصل أنّ مشية اللّه و اذنه عزّ و جلّ قد تعلّق بموت همام عن سببه الذى حصل و لم يتعلّق بعد بموتى و لم يحصل سببه، و ان شئت مزيد توضيح لذلك فعليك بالكلام الحادى و الستّين و شرحه، هذا.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 160
اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة حسبما اشرت اليه سابقا مرويّة في الكافي باختلاف كثير جدّا اقتضى المقام روايتها بالسّند الّذى فيه و اتباعها ببيان غرايب ألفاظها فأقول و باللّه التوفيق: روى ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكليني قدّس اللّه روحه عن محمّد بن يحيى عن جعفر عن محمّد بن إسماعيل عن عبد اللّه بن زاهر عن الحسن بن يحيى عن قثم بن أبي قتادة الحرّاني عن عبد اللّه بن يونس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قام رجل يقال له همّام و كان عابدا ناسكا مجتهدا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و هو يخطب، فقال يا أمير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كأنّنا ننظر إليه فقال عليه السّلام: يا همام المؤمن هو الكيّس الفطن، بشره في وجهه، و حزنه في قلبه، أوسع شيء صدرا، و أذلّ شيء نفسا، زاجر عن كلّ فان، حاض عن كلّ حسن، لا حقود، و لا حسود، و لا وثّاب، و لا سبّاب، و لا عيّاب، و لا مغتاب، يكره الرّفعة، و يشنأ السمعة، طويل الغمّ، بعيد الهمّ، كثير الصّمت، وقور، ذكور، شكور، مغموم بفكره، مسرور بفقره، سهل الخليقة، لين العريكة، رصين الوفاء، قليل الاذى، لا متأفّك، و لا متهتّك، إن ضحك لم يخرق، و إن غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرّحمة، لا يبخل، و لا يعجل، و لا يضجر، و لا يبطر، و لا يحيف في حكمه، و لا يجور في علمه، أصلب من الصلد، و مكادحته أحلى من الشهد، لا جشع، و لا هلع، و لا عنف، و لا صلف، و لا متكلّف، و لا متعمّق، جميل المنازعة، كريم المراجعة، عدل إن غضب، رفيق إن طلب، لا يتهوّر، و لا يتهتّك، و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، و فيّ العقد، شفيق وصول، حليم خمول، قليل الفضول، راض عن اللّه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلظ على من دونه، «يؤذيه خ» و لا يخوض فيما لا يعنيه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين كهف للمسلمين، لا يخرق الثناء سمعه، و لا ينكى الطمع قلبه، و لا يصرف اللّعب حكمه، و لا يطلع الجاهل علمه، قوّال، عمال، عالم، حازم، لا بفحّاش، و لا بطيّاش، وصول في غير عنف، بذول في غير سرف، لا بختّار، و لا بغدّار، و لا يقتفى اثرا، و لا يحيف بشرا، رفيق بالخلق، ساع فى الأرض، عون للضعيف، غوث للملهوف، لا يهتك سترا، و لا يكشف سرّا، كثير البلوى، قليل الشكوى، إن رأى خيرا ذكره، و ان عاين شرّا ستره، يستر العيب، و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الزّلّة، لا يطلع على نصح فيذره، و لا يدع جنح حيف فيصلحه، أمين، رصين، تقيّ، نقيّ، زكيّ، رضيّ، يقبل العذر، و يجمل الذّكر، و يحسن بالنّاس الظنّ، و يتّهم على العيب نفسه، يحبّ في اللّه بفقه و علم، و يقطع في اللّه بحزم و عزم، لا يخرق به فرح، و لا يطيش به مرح، مذكّر للعالم، معلّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعى أخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس أصلح عنده من نفسه، عالم بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريب «خ ل قريب»، وحيد حزين، يحبّ في اللّه و يجاهد فى اللّه ليتّبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالى فى سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، موازر لأهل الحقّ، عون للغريب، أب لليتيم بعل للأرملة، حفي بأهل المسكنة، مرجو لكلّ كريهة، مأمول لكل شدّة، هشّاش، بشّاش، لا بعبّاس، و لا بجسّاس، صليب، كظّام، بسّام، دقيق النظر، عظيم الحذر، لا يبخل، و إن بخل عليه «خ ل عنه» صبر، عقل فاستحيي، و قنع فاستغنى، حياؤه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينطق بغير صواب، و لا يلبس إلّا الاقتصاد، مشيه التّواضع، خاضع لربّه بطاعته، راض عنه في كل حالاته، نيّته خالصة، أعماله ليس فيها غشّ و لا خديعة،
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 162
قال: فصاح همّام صيحة ثمّ وقع مغشيا عليه، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه و قال: هكذا تصنع الموعظة «المواعظ خ» البالغة بأهلها فقال له عليه السّلام قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام: إنّ لكلّ أجلا لن «لا خ» يعدوه و سببا لا يجاوزه، فمهلا لا تعد فانما نفث على لسانك شيطان.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 164
روايت شده كه مصاحبى بود از براى أمير المؤمنين عليه السّلام همام نام كه شخص عابدى بود پس گفت به آن حضرت كه يا أمير المؤمنين وصف كن از براى من پرهيز كاران را تا اين كه گويا من نگاه مىكنم بسوى ايشان، پس سنگينى ورزيدند و درنگ كردند آن حضرت از جواب او، و بعد از آن فرمود اى همّام بپرهيز از خدا و كار نيك بكن پس بدرستى كه خداى تعالى يار پرهيز كارانست و با نيكو كاران.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 164
پس قناعت نكرد همام باين جواب تا اين كه سوگند داد بر حضرت در جواب گفتن پس حضرت حمد و ثناى خدا را بجا آورد و صلوات فرستاد بر پيغمبر و آل او پس گفت: أما بعد پس بتحقيق كه خداوند سبحانه ايجاد فرمود مخلوقات را وقتى كه ايجاد فرمود ايشان را در حالتى كه بى نياز بود از طاعت ايشان، و ايمن بود از ضرر معصيت ايشان، از جهت اين كه ضرر نمىرساند او را معصيت كسى كه معصيت نمود، و منفعت نمىبخشد او را اطاعت كسى كه اطاعت نمود، پس قسمت فرمود در ميان مخلوقات معيشتها و گذرانى ايشان را، و گذاشت ايشان را از دنيا در جايگاه ايشان كه لايق شأن و مناسب حال هر يكى باشد.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 168
گفت رواى حديث: پس صيحه زد همّام صيحه كه بود روح او در آن صيحه، پس فرمود أمير المؤمنين عليه السّلام: آگاه باشيد سوگند بخدا كه هر آينه بودم مىترسيدم آن صيحه را بر او، يعني از اين جهت تثاقل مىكردم در جواب، پس از آن فرمود همچنين تاثير ميكند موعظههاى كامل بأهلش.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 12 صفحهى 328
و فيه عن محمّد بن العباس عن محمّد بن همّام عن محمّد بن إسماعيل عن عيسى بن داود قال: حدّثنا الامام موسى بن جعفر عن أبيه عليهما السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ الاية قال: بيوت آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيت عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و حمزة و جعفر عليهم السّلام، قلت: بالغدوّ و الاصال، قال: الصّلاة في أوقاتها، قال: ثمّ وصفهم اللّه عزّ و جل: رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ، قال: هم الرّجال لم يخلط اللّه معهم غيرهم، ثمّ قال: لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ، قال: ما اختصّهم به من المودّة و الطّاعة المفروضة و صيّر مأواهم الجنّة و اللّه يرزق من يشاء بغير حساب.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 13 صفحهى 354
و قد نقل من أصحاب النّبي و اتباع الأئمة عليهم السّلام الكاملين في مقام المعرفة و الولاية، و من العلماء الرّاسخين و غيرهم من عباد اللّه الصالحين المتّقين المتصفين بالصّفات المتقدّمة في الخطبه المأة و الثانية و التّسعين في حديث همام و غيرها كرامات متجاوزة عن حدّ الاحصاء، و ظهورها منهم عناية خاصّة من اللّه عزّ و جلّ بهم، و لطف مخصوص في حقّهم إكراما لهم و إظهارا لشرفهم لديه و قربهم إليه.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 13 صفحهى 363
و قال في ذلك الكتاب أيضا قال الصّفواني: سمعت أبا عليّ بن همام يقول: سمعت محمّد بن عليّ العزاقرى الشلمغاني يقول. إنّ الحقّ واحد و إنّما تختلف قمصه، فيوم يكون في أبيض، و يوم يكون في أحمر، و يوم يكون في أزرق، قال ابن همام : فهذا أوّل ما انكرته من قوله لأنّه قول أصحاب الحلول.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 14 صفحهى 20
و قال الشّيخ «قد» في أحمد الكرخي و محمّد البلالي نحو ما نقلناه فيهما من الاحتجاج و ذكر في حسين بن منصور الحلاج ما قدّمنا روايته عنه في المقام السّادس، و قال في حقّ الشّلمغاني، قال الصّفواني: سمعت أبا عليّ بن همام يقول سمعت محمّد بن عليّ العزاقرى الشلمغاني يقول: الحقّ واحد و انّما تختلف قمصه فيوم يكون في أبيض و يوم يكون في أحمر و يوم يكون في أزرق فهذا أوّل ما أنكرته من قوله لأنّه قول أصحاب الحلول و أخبرنا جماعة عن أبى محمّد هارون بن موسى عن أبى عليّ محمّد بن همام أنّ محمّد بن على الشّلمغانى لم يكن قط بابا إلى أبى القاسم و لا طريقا له، و لا نصبه أبو القاسم بشىء من ذلك على وجه و لا سبب، و من قال بذلك فقد أبطل و إنما كان فقيها من فقهائنا فخلط و ظهر عنه ما ظهر، و انتشر الكفر و الالحاد منه فخرج فيه التوقيع على يد أبى القاسم بلعنه و البراءة منه و ممّن تابعه و شايعه و قال بقوله، هذا
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 14 صفحهى 61
و رواه في البحار أيضا من كتاب الغيبة للنعماني عن ابن عقدة و محمّد بن همام و عبد العزيز و عبد الواحد ابنا عبد اللّه بن يونس عن رجالهم عن عبد الرّزاق و همام عن معمّر بن راشد عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم مثله.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 16 صفحهى 120
ثمّ إنّ لفارس ميدان الشعر سحبان عصره أبي فراس همام بن غالب بن الصعصعة الملقب بالفرزدق التميمي المجاشعي رحمة اللّه عليه في مدحه عليه السّلام قصيدة غرّاء بلغت في جودة ألفاظها و عذوبة معانيها غاية تستشهد بأبياتها الأدباء و الحريّ فيها أن يقال: إن من الشعر لحكمة و ان من الكلام لسحرا، أشار فيها إلى طائفة من علوّ رتبته عليه السّلام و سموّ درجته و شر ذمة من منزلة شأنه و مكانة أمره في واقعة اقتضت ذلك كما نشير إليها، و أتى ببعض ابياتها أبو تمام حبيب بن اوس الطائي في كتابه المعروف بالحماسة (الحماسة 708) الّتي دلّت على غزارة فضله و اتقان معرفته بحسن اختياره معنونا بقوله: و قال الفرزدق يمدح عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب صلوات اللّه عليهم، مبتدأ بقول الفرزدق: إذا رأته قريش قال قائلها، و بعده: هذا الّذي تعرف البطحاء، و بعده: يكاد يمسكه، و بعده: أى القبائل ليست، و بعده: بكفه خيزران، و بعده يغضى حياء، و ختم به. و كذا أتى بعشرين بيتا منها أبو الفرج الاصبهاني في الأغاني في ترجمة الفرزدق (الجزء التاسع عشر ص 40 طبع ساسى) و كذا أتى بعدة أبيات منها الشريف المرتضى علم الهدى في أماليه المعروف بغرر الفوائد و درر القلائد، و كذا ذكر سبعا و عشرين منها أحمد بن خلّكان في وفيات الأعيان عند ترجمة الفرزدق، و كذا غيرهم من كبار المؤلفين و اعاظم المورخين و لا حاجة إلى ذكرهم لأنّ القضية بلغت في وضوحها كالشمس في رابعة النّهار و يعدّ من متواترات الأخبار و الاثار.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 17 صفحهى 132
و في الكافي عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام همام أنّ الدّنيا قد ارتحلت مدبرة، و أنّ الاخرة قد ارتحلت مقبلة و لكلّ واحد منهما بنون، فكونوا من أبناء الاخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، إلخ.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 17 صفحهى 239
قال ابن الأثير في اسد الغابة: جرير بن عبد اللَّه بن جابر البجلي أسلم قبل وفاة النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بأربعين يوما، و كان حسن الصورة. و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله لمّا دخل عليه جرير فأكرمه: إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه. و كان له في الحروب بالعراق القادسيّة و غيرها أثر عظيم. و مات في قرقيسيا، و قيل: مات بالسراة، و روى عنه بنوه: عبيد اللَّه، و المنذر، و ابراهيم، و روى عنه قيس بن أبي حازم، و الشعبي، و همام ابن الحارث، و أبو وائل، و أبو زرعة بن عمرو بن جرير و غيرهم. و أرسله رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إلى ذي الخلصة و هي بيت فيه صنم لخثعم ليهدمه، فخرج في مائة و خمسين راكبا من قومه فأحرقها.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 17 صفحهى 333
قال عصام بن عبيد اللَّه كما في الحماسة (الحماسة 402) و على ما في البيان و التبيين (ص 316 ج 2) قال همّام الرّفاشي:
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 18 صفحهى 361
قوله عليه السّلام: (و اللّه ما فجئني من الموت- إلخ) و ذلك لأنّ أولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، و إنّما يكره الموت من تعلّق بالدّنيا و نسى حظّه الأوفر في العقبى و أمّا أولياء اللّه فهم في الدّنيا كمن ليس منها كما قاله عليه السّلام في بعض الخطب الماضية و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثواب و خوفا عن العقاب كما ألقاه عليه السّلام على همّام ، و قد أخذ من مأدبته الشيخ الرّئيس في قوله في النمط التاسع من الاشارات في مقامات العارفين فكأنّهم و هم في جلابيب من أبدانهم قد نضوها و تجرّدوا عنها إلى عالم القدس.
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 19 صفحهى 46
و في أوّل سورة البقرة من تفسير الدرّ المنثور روايات و حكايات مفيدة في التقوى و لكن رأسها ما وصفه إمام المتقين عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام لهمّام بن شريح بن يزيد بن مرّة رضوان اللّه عليه و هو المختار 191 من باب الخطب من النهج أوّله: روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا- إلخ. و قد رواه ثقة الاسلام الكليني في باب المؤمن و علاماته و صفاته من اصول الكافي ص 979 ج 2 من الكافي المشكول. و رواه الصّدوق- ره- في المجالس أيضا. و الشّيخ الكراجكي- ره- في كنز الفوائد. و هو مرويّ أيضا في كتاب سليم بن قيس الكوفي ص 190 من طبع النجف. و راجع أيضا إلى باب صفات الشيعة و أصنافهم من المجلّد الخامس عشر من البحار (ص 154 من الطبع الكمبانى). و إلى باب صفات المؤمن و علاماته من الوافي (ص 33 ج 3). و مرآة العقول (ص 201 ج 2) من المطبوع على الحجر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:38  توسط میرشاعرعلی
|
منهاجالبراعة(الخوئي) ج 21 صفحهى 518
في الشرح المعتزلي: دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعى على أمير المؤمنين عليه السّلام أيام خلافته، و غالب شيخ كبير، و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: من الشيخ قال: أنا غالب بن صعصعة قال: ذو الابل الكثيرة قال: نعم، قال: ما فعلت ابلك قال: ذعذعتها الحقوق و أذهبت الحمالات و النوائب، قال: ذاك أحمد سبلها من هذا الغلام معك قال: هذا ابنى قال: ما اسمه قال: همام ، و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا فقال: لو أقرأته القرآن فهو خير له... أقول: واجه عليّ عليه السّلام هذا الشيخ الطاعن في السنّ الشاغل مع الاسراب من الابل المنهمك فيها فكانه لا يفهم من الحياة غيرها، فسأله عليه السّلام عنها فلم يملك نفسه إذ شكى إليه ممّا اخذ منه من زكاتها فعزاه بقوله: ذاك أحمد سبلها و وصّاه في ابنه فرزدق بتعليم القرآن إيّاه، فصار ذلك غاية مناه.
منهاجالبراعة(راوندى) مقدمه صفحهى 34
الشيخ ابو الاعز محمد بن همام البغدادي.
منهاجالبراعة(راوندى) مقدمه صفحهى 47
103- شرح النهج. للفاضل الشريف المير آصف القزويني المتوفى حدود سنة 1136، هو شرح خطبة همام من النهج.
منهاجالبراعة(راوندى) مقدمه صفحهى 47
104- شرح النهج. للعلامة الحجة السيد ابراهيم بن السيد مهدي بن السيد اسماعيل بن السيد يعقوب المزار بالخوي و المتوفى سنة 1256 العلوي الحسيني الكوهكمري الخوئي، و هو بالفارسية. شرح خطبة همام من النهج سماه «به آئينه پرهيزكاران» طبع بطهران. 105- شرح النهج. للميرزا محمد ابراهيم النواب الملقب مدايح نكار (بدايع نكار) ابن محمد مهدي النواب، هو شرح و ترجمة لعهد مالك الاشتر من النهج.
منهاجالبراعة(راوندى) مقدمه صفحهى 48
106- شرح النهج. للميرزا أبي القاسم بن الميرزا أحمد شيخ الاسلام الاصطهباناتي المعاصر، و هو شرح خطبة همام .
منهاجالبراعة(راوندى) مقدمه صفحهى 68
4- نسخة مصورة من أول خطبة همام الى آخر الكتاب.
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 271
روي أن صاحبا لامير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال عليه السلام: يا همام اتق اللّه و احسن «فان اللّه مع الذين اتقوا و الذينهم محسنون».
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 271
فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه، قالوا: فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي عليه السلام ثم قال: أما بعد، فان اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لانه سبحانه لا تضره معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه.
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 274
قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال عليه السلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها.
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 275
همام هذا كان من المتقين. و الهمام في اللغة: البعيد الهمة. و هممت بالشىء: أردته.
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 276
و عزم عليه: أي أقسم همام على علي عليه السلام أن يصف المتقين على التفصيل.
منهاجالبراعة(راوندى) ج 2 صفحهى 279
و صعق همام : أي غشي عليه و مات، قال «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ» أي مات.
منهاجالولاية ج 1 صفحهى 16
عبد الباقى، آنجا كه قوانين عدالت و سياست در نهج البلاغه را در باب دهم كتاب و ادعيه نهج البلاغه را در باب دوازدهم و آخرين باب كتاب مىبايد تفسير كند، شرح را ناتمام مىگذارد و گويا پس از بيان تكلّم معشوق با عاشق در باب معاد، ديگر تاب نمىآورد و با فريادى «همّام » وار مدهوش مىگردد و با پرواز به معراج ملكوت، ابواب دهم و دوازدهم كتاب را بدون شرح مىگذارد.
منهاجالولاية ج 1 صفحهى 17
عبد الباقى در پايان شرح، كلام مولايش على در مورد صحابى سالك «همّام »- آن هنگام كه با شنيدن اوصاف متّقين به ملاقات معشوق شتاب گرفت- را مصداقى ديگر مىبخشد كه «هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام، به اهل آن».
منهاجالولاية ج 1 صفحهى 275
جسم از جان روز افزون مىشودچون رود جان، جسم بين چون مىشودحدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيستجان تو تا آسمان جولان كنيستتا به بغداد و سمرقند اى همام روح را اندر تصوّر نيم گامدو درم سنگ است پيه چشمتاننور روحش تا عنان آسمان
منهاجالولاية ج 1 صفحهى 291
قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بردوامآب مبدل شد در اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كجنظر
منهاجالولاية ج 1 صفحهى 338
پادشاهان مظهر شاهى حقّفاضلان مرآت آگاهى حقّخوبرويان آيينه خوبى اوعشق ايشان عكس مطلوبى اوقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامآب مبدّل شد درين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كجنظر
منهاجالولاية ج 2 صفحهى 1153
جسم از جان روز افزون مىشودچون رود جان، جسم بين چون مىشودحدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيستجان تو تا آسمان جولان كه نيستتا به بغداد و سمرقند اى همام روح را اندر تصوّر نيم گامدو درم سنگ است پيه چشمتاننور روحش تا عنان آسماننور بى اين چشم مىبيند به خوابچشم بى اين نور چبود جز خرابجان ز ريش و سبلت تن فارغ استليك تن بىجان بود مردار و پست
منهاجالولاية ج 2 صفحهى 1169
قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بردوامآب مبدل شد در اين جوى چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كج نظر
منهاجالولاية ج 2 صفحهى 1251
همّام 16، 17
نهجالبلاغة(صبحيالصالح) صفحهى 303
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ - كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص- ثُمَّ قَالَ ع أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ- إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ- أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي- اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ- وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ- وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ- وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ- وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ- وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ- يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ- يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ- يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً- حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ- وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ- إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ- لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ- قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى- يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ- تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ- قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ- حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ- الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ- إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ- يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ- وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ- لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ- مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ- فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ- وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ- وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ- يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ- لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ- وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ- وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ- وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ- إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ- وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ- نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ- أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ- بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ- وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ- لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ- قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ ع
نهجالبلاغة(صبحيالصالح) صفحهى 825
همّام (من أصحاب علي) 303، 304.
نهجالبلاغة(مؤسسة) صفحهى 224
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام- يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ - كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذَلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ- صلى الله عليه واله- ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ- حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نَزَلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نَزَلَتْ فِي الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا أَمَّا اللَّيْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا يَحَزُنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبُ أَعْيُنِهِمْ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ
نهجالبلاغة(مؤسسة) صفحهى 226
وَ أَمَّا النَّهَارُ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ مِنِّي بِنَفْسِي اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أُكُلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ لَا يُضَيِّعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عليه السلام وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
نهجالبلاغة(مؤسسة) صفحهى 585
خ 184- فصعق همّام صعقة (إلى قوله) فإنّما نفث الشّيطان على لسانك، ص 227، س 15.
نهجالبلاغةنبراسالسياسة صفحهى 44
و من ذلك الخطبة رقم 193، حين سأله همام عن صفات المتقين، فأجابه قائلا: يا همام اتق اللّه و أحسن (فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون). لكن همام الذي كان يعرف علوم علي (ع) لم يقنع بهذا الجواب و سأله ثانية. فلما ذكر له صفات المتقين بالتفصيل خرّ صعقا. قال (ع): أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها.
نهجالبلاغةنبراسالسياسة صفحهى 89
كان للامام (ع) صاحب يدعى همّام ، و كان عابدا. فسأله: من هم المتقون فتجنب الامام (ع) عن الجواب. و لكن همام ألح عليه بتعداد صفات المتقين. فأجابه الامام الى طلبه.
نهجالبلاغةنبراسالسياسة صفحهى 92
و يتابع الامام عليه السّلام تعداده لصفات المتقين و هو يخاطب همام فيقول: (لهم قوة في دين): لا تؤثر فيهم الوساوس.
نهجالبلاغةنبراسالسياسة صفحهى 147
و انّما نبّهنا على ذلك كي لا يتورط أحد فيما تورّط به الشيخ محي الدّين الخياط فعلّق على النسخة الّتي عليها شرح العلامة الشيخ محمد عبده المطبوعة على نفقة محمّد كمال بكداش حيث قال في ص 388 من الجزء الأوّل: «لم يذكر ابن أبي الحديد هذه الخطبة يعني الخطبة (185) الّتي أوّلها (الحمد للّه الّذي لا تدركه الشواهد) و ما بعدها الى الخطبة الّتي أولها (روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ) قال: «و لذلك لا ترى كلاما» بعد الآن لابن أبي الحديد أن تمرّ هذه الخطبة» انتهى كلام الخياط مع أنّ الخطبة الّتي أشار إليها و ما بعدها كلّها مذكورة في شرح ابن أبي الحديد غير أنّ نسخة ابن أبي الحديد من (النهج) تختلف عن غيرها في التّرتيب و بحسبك أن تقارن بين نسخة الخيّاط من ص 388 الى ص 432 من الجزء الأوّل و بين شرح ابن أبي الحديد ص 194 الى ص 245 من المجلّد الثالث لترى كيف وقع الخيّاط في هذا الوهم.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 55
عبداللّه بن عبّاس گويد: در «ذى قار» به خدمت امام شرفياب شدم و آن امام همام نعلين خود را پينه مىزد، به من فرمود: «اين نعلين چقدر مىارزد» گفتم: هيچ. امام فرمود: به خدا سوگند، اين كفش بىارزش را از حكومت بر شما بيشتر دوست مىدارم مگر آنكه بتوانم حقّى را بر پا دارم يا باطلى را برطرف كنم. سپس به سوى مردم آمد و چنين خطبه ايراد فرمود: خداى سبحان، حضرت محمّد- درود خدا بر او و خاندانش- را به پيامبرى برانگيخت در حالى كه هيچ عربى خط نمىخواند و از حوزه پيامبرى خبرى نداشت. پس مردم را به سر منزل عزّت و عظمت سوق داد، و از سقوط نجاتشان بخشيد، و سرانجام به حكومت و امنيّتشان رسانيد. آگاه باشيد كه به خدا، در آن روزگار من در سپاه پيامبر بودم و مىجنگيدم تا همه دشمنان تارومار شدند، و من نه ناتوان شدم و نه ترسيدم. امروز هم در همان راهم، باطل را مىشكافم تا از پهلوى آن حق را بيرون آورم. ما را با قريش چه كار به خدا سوگند، من در آن زمان كه كافر بودند به جنگشان شتافتم و امروز هم با آنها كه فريب خوردهاند مىجنگم، و در هر صورت من امروز همانم كه ديروز بودم.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 273
چنين روايت شده است كه يكى از ياران و اصحاب امير مؤمنان على- عليهالسّلام- كه «هَمّام » ناميده مىشد و مردى پارسا و عبادت پيشه بود، به آن حضرت گفت: اى پيشواى مؤمنان، سيماى پرواپيشگان و پارسايان را برايم ترسيم فرما، آنچنان كه گويى آنان را مىبينم. امام- عليهالسّلام- لختى درنگ كرد و از پاسخ سريع خوددارى فرمود، آنگاه گفت: اى همّام ، اطاعت پروردگار كن و از او پروا دار و به نيكى و نيكوكارى روى آر، «كه خدا با تقواپيشگان و نيكوكاران است».
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 280
50. دورى او از مردم به علّت كبر و غرور نيست، همان طور كه نزديك شدن و ارتباط او از مكر و فريب سرچشمه نگيرد. پس از پايان كلام شور انگيز امام، «همّام » فريادى زد و مرغ جانش از كالبد گريخت. امير مؤمنان- عليه السّلام- فرمود: «به خدا سوگند از همين امر بر او مىترسيدم». سپس فرمود: «پندهاى جانانه اين چنين اهلش را مىسازد».
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 55
به فرزند خود آن امام همام به تحويل پرچم بگفتا كلامز جا كنده گردند اگر كوههانبايد تو هرگز بجنبى ز جاتو بايد كه دندان خود را فشاردهى تا كه ضعفى نيايد به كاربه راه خدا جمله سرباز باشدر اين باره بنما دمادم تلاشتو محكم بنه پاى خود در زمينبمان پا بجا همچو كوهى حصينهمه دشمنان را تو بنگر به چشمببين دشمنان را به قهر و به خشمبدان فتح و پيروزى از سوى اوستكه هر چه از او مىرسد پس نيكوست
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 78
بود اين سخن از على آن امامامام سخنور امام همام براى زبير اين چنين گفته استكلامى چو در اين چنين سفته استبه عبد اللّه اينسان بفرمود هانبه سوىاش هم اكنون بگردان عنانبدنبال طلحه تو هرگز مرواز اين گفته يكدم تو غافل مشوچو گاوى ببينى ورا در غروركه افتادگى باشد از وى به دورچه گاوى كه شاخاش بود تيز تيزمهيا بود بهر جنگ و ستيزنشسته بر اشتر كه باشد چموشبود از غضب دمبدم پر خروش
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 248
بفرموده على آن امام همام قسم بر خداوند والا مقامكه شوخى نباشد كلام و سخنبود جدى اين گفته در مرز مننباشد دروغ و حقيقت بودكسى غير از اين حاصلى ندرودبود پيك مرگ و بيايد ز راهدر اين باره باشد هزاران گواهبه هر جا رسيده صدايش بگوشبود شوفر آن هميشه به كوشاز اين رو نبايد كه آيد فريبز مال و منالى كه باشد عجيببه دنيا تو خود ديدهاى سر كسانكه مالك بدندى به دنيا كلاننه بيمى ز فقرى به دل داشتندتوانگر همى خود بينداشتندبدندى پى آرزو دمبدمز مردى نبودى به چنگال غمبر آنان بدينگونه باور نبودكه بايد بزودى رهى برگشود
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 253
به پيش آمد اينسان كلام و سخنكه بودى پى آن عذاب و محنميان على آن امام همام بهمراه عثمان به قهر تماممغيره به عثمان بگفتا چنينمرا رخصتى ده كه گشتم غمينكنم ساكت او را به قهر و غضبعلى را كنم من به رنج و تعببفرمودش آن مرد نيكو خصالايا ابتر اينسان نكن قيل و قالايا دم بريده تو خاموش باشكه باشد كلامات مرا دلخراشتو خواهى كه ساكت كنى اين زبانترا باشد اين گونه باطل گمانقسم بر خداوند با اقتدارقسم بر همان ذات پروردگاركسى را كه تو ياور او شوىبه سودش چنين حاصلى بدروىبدينگونه رشد و نمودش دهىبه تقدير وى اين چنين با نهىنگرداند او را خدايش عزيزببيند شكستى به وقت ستيزبگيرد ز تو خير خود را خدااز اين جا تو خارج شو اى بيحيابكن سعى و كوشش ترا هر چه هستولى مهلتى تو نيارى بدستبتو كى خدا مىدهد فرصتىكه پيدا كنى اين چنين مهلتى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 258
ز غيبت بدينگونه آمد كلامز سوى على آن امام همام روا باشد آنان كه هستند پاكاز اين رو بود قلبشان تابناكگناهى نكرده از آن مانده دوراطاعت نكرده ز كبر و غروربر آن كس كه دارد خطا و گناهبود روزگارش چو شبها سياهره بخشش آرد در اين ره به پيشنسازد گنهكار و مجرم پريشبه شكر چنان نعمت پر بهاكه مانده ز جرم و گناهان جداشده مانع غيبت از ديگرانكه اين بحر نيكى بود بيكرانكسى كو كه غيبت كند از كسىشود انحرافش در اين ره بسى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 277
ز سير حوادث چو آمد كلامز سوى على آن امام همام بگفت از ظهور امام زمانز غيبت سخن آمدش در ميانز دنياپرستان بگفتا چنيننهاده قدم بر يسار و يمينز راه هدايت بمانده جدارهى كو نباشد ز راه خداپذيرا شده راه طغيانگرىجدا مانده از شيوهى برترىبه پيش آمدى كو بيايد ز راهشتابى مكن آيدت آن گواههر آنچه كه آيد بزودى به پيشمخوانش تو سست و مشو دلپريشبسا كارهايى كه پايان شودچنين آرزويى نمايان شودچه بهتر نبودى بدينگونه كارنمىشد قرارى چنين استواربسا زود آيد نشانى به دستز فردا كه باشد نشان از شكستايا مردمان اين سخن بشنويداز اين گفتهها حاصلى بدرويدز انجام هر وعده آيد اثرشما را رسد ز آن نشانها خبركه هرگز نبود انتظارى چنينو ليكن شود آشكارا يقينشما را دهم اين چنين آگهىهر آن كس كه پويد بدينسان رهىببيند ظهور امام زمانورا نورى آيد بدينسان عيانشود نور يزدان ورا رهنماىخطائى نباشد ورا در سراىچو شايستگان پا نهد در مسيرشود كار و كردار وى دلپذيرشود پاره پاره بود هر چه پندرهايى بيابد ز دام و گزندهمه گمرهان ره به سوى فنابپوئيد و مانده ز ماندن جداز نيكان به پنهان بيايد پديدچنان اتحادى كه باشد بعيدشكستى بر آن گر شود بررسىموفق نگردد در اين ره كسى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 294
خبر مىدهد آن امام همام ز بصره به سعى و به جهد تمامبه شرطى چنان هر كه قادر بودببايد چنين حاصلى بدرودعبادت كند آن خداى كريمخداوند دانا خداى رحيماگر امر من را پذيرا شديدبه راه اطاعت مهيا شديدشما را بلطف خدا در مسيربرم تا شود راهتان دلپذيرشما را شوم رهنمون در بهشتچو مردان آگاه و نيكو سرشتاگر چه بود رنج و زحمت زيادبه تلخى گرايد اگر هر چه بادهمان عايشه فكرت اين زنانگرفته بود فكرتش پر زيانورا كينه باشد به دل بىحسابچو ديگى كه جوشان بود پر ز آببه مسند اگر ديگرى مىنشستزمام عمل بودش اينسان به دستاگر خواهشى مىشد از وى چنينكه او را كند خسته و دلغمينقيامى كند تا شود سرنگونبپويد رهى را به سعى فزونپذيرا نمىشد كه گامى نهدبه راه و بدينگونه فرصت دهدبدنيا بود محترم بهر مناگر چه مرا باشد از او محنكه بود همسر آن رسول خداشريكى بر آن رهبر و مقتداحساب قيامت بدست خداستحسابى بدينگونه او را رواست
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 324
بفرموده مولا بدينسان كلامز جنّت بفرموده امام همام چو با چشم دل بنگرى اين سخنجدا گردى از رنج و درد و محنشما را بگويم اگر از بهشتكه جائى بود بهر نيكو سرشتبه دنيا و هر چه كه باشد در اوز لذّت، ز زيبائى و گفتگوبر آنان نباشد يقين اعتناشما را قسم بر همان كبريافكر و انديشه دنبال آنبباغ و به گلزار و راغ جنانبه حيرت روى جانب جوى آبكه باشد روان و نباشد سراببه حيرت شوى زان همه بار و بركه باشد به شاخه فراوان به سرنباشد چيدن اين ميوهها سختبراى آن عزيزان نكو بختبه ميل و رغبت آنان بيايندبه نزديك و مهيا جمله آيندبه كاخ جنّت از بهر تناولعسلهاى گرفته از سر گلبود با شربت اندر پيش آنانبه چرخش با شكوهى بس نمايانبر آنان لطف يزدان شامل آمدچنين لطفى بر آنان كامل آمدكه وارد گشته دور از رنج و محنتدر آن خانه كه نبود درد و زحمتاگر قلب تو اعتنائى كندچنين اعتا از صفائى كندبه آن نعمت بيكران و عظيمكه باشد ز الطاف حىّ كريمبه بيرون رود روح تو از بدنشوى فارغ از هر عذاب و محن
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 332
زمينى دگر را كنند انتخابكه خشك است و خود نديده است آبچگونه سخن آورى بر زبانچه عكس العمل با شدت آن زمانبه پاسخ بدينگونه آن مرد گفتچو گفتار حضرت بدانسان شنفتكه باشد در آن شوكت و فرّهىرها سازم آنان بپويم رهىروم بىگمان تا رسم بر هدفبه سوى زمين پر آب و علفبه مهر و عطوفت بدينسان كلامدگر باره گفتش امام همام بدينگونه با هم رفاقت كنيمبده دست خود تا كه بيعت كنيمبه پاسخ بگفتا قسم بر خداىخداوند يكتا و پاكيزه راىكه قدرت ندارم چو آمد دليلپذيرا نباشم كه هستم ذليل
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 338
ز طلحه بگفتا سخن آن امامعلى شاه مردان امام همام كه بودى سخنها ز اهداف اوبدينگونه باشد ورا گفتگوهراسى نباشد مرا از جدالز تهديد جنگ و ز حرب و قتالز لطف خدا بودهام در مسيرهميشه بود كار من دلپذيرقسم بر خداى آن خداى رحيمخداوند دانا خداى كريمز كارى كه دارد بدينسان به پيشبپويد همى ره به اهداف خويشدر اين ره ورا باشد اينسان هدفكه گيرد زمام خود اكنون به كفمبادا به جرمى كه باشد عيانبود قتل عثمان و آيد ميانخود وى بيفتد به دام و به بندز پرسش ببيند در اين ره گزندكه او هم بود متهم بر خطااز آن قاتلين او نباشد جداحريصانه بودش قدم در گذرپى گشتن آن نبودش حذربدينگونه خواهد ره اشتباهگشايد به مردم بگيرد گواهكه ترديدى آيد در اين ره وجودبدينسان كه او ره چنين ناگشودببايد سه ره مىنمود انتخابچو مىشد در اين باره در احتسابيكى اين كه بودش چنين اعتقادكه عثمان ستم مىكند بس زيادروالى بدينگونه اكنون نكوستكه با قاتلينش همى گشت و دوستز ياران او جمله بايد بريدببايد ز اطرافشان پا كشيددگر اين كه عثمان نكرده ستمدر اين ره بديده فراوان المرود در صف حاميانش به شوقز عثمان دفاعى كند او به ذوقسوم اين كه نه اين بود نى هاننبودش ورا راهى آنسان عيانمر او را به مردم كند واگذاربر اين ايده ماند همى استوار
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 348
بفرمود مولا بدينسان كلامعلى مرد ميدان، امام همام شما را بدينگونه بود اعتقادكه باشد دو تن در ره عدل و دادز بهر قضاوت شوند انتخابكه بنموده از ما جدا اين عذابتعهّد گرفتيم از آنان همىكه غافل نگشته ز قرآن دمىسخن از تجاوز نيايد از آناطاعت نموده به قلب و زبانولى انحرافى بيايد به پيشنمانده به عهد و به پيمان خويشبديدند حق را و ليكن رهاهمى كرده مانده از اين ره جداهمى فكر آنان بدى بر ستمبه ظلم و به جور و به ايجاد غمبدى راى آنان همى انحرافبپيموده راهى سوى اختلافتعهّد از آنان گرفته چنينبه عدل و عدالت شده همنشينز هر انحرافى بدارند دستببايد كه تارش به هر جا گسستببايد نمودن توجّه به حقدر اين ره ببايد كه باشد سبقبجز اين نمايان اگر شد همىبه قرآن نكرده توجّه دمىهر آنچه كه باشد همى دست ماهر آنچه كه باشد بماندن روانگه دار آن گشته از جان و دلنبايد كه خيرى شود مضمحلببايد كه آن را حفاظت كنيمروالى بدينسان رعايت كنيم
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 349
بود اين سخن زان امام همام كه در خطبهاى گفته اينسان كلامبه چيزى ندارد خداى اشتغالجدايى ورا باشد از اين مقالدگرگون نسازد خدا را زمانرها باشد از چنگ و دام مكانز وصفش زبانها همه قاصرنداگر چه به وصفش همه ناظراندنه باران و انجم نه گرد و غبارنه جنبيدن مورى اندر مدارنه جاندار ريزى كه در وقت شببجنبد ز جا و بود در طلبنهان كى بود از خداى بزرگخداوند دانا خداى سترگز افتادن برگ و كردار چشمبود آگه آن صاحب قهر و خشمگواهى دهم من كه غير از خداىخداى يگانه خداوند راىنباشد خدايى دگر در وجودكسى در رديفش به عالم نبوددر اين ره مرا شك و ترديد نيستبه مغزم بجز فكر توحيد نيستنه كافر بدينش شدم يكدمىنه شكى به بودش مرا شد همىگواهىّ من همچنان نيّتمنباشد جدا يكدم از سيرتمبه عزم و به قصدم برابر بودبجز اين دگر حاصلى ندرودكنم عرضه آنرا همى با يقينبهايش گران است و باشد متينگواهى دهم بر رسول خداكه باشد يكى بندهى با صفاشده از ميان همه انتخاببه امر خداوند مالك رقابكه نشر حقايق كند در جهانبود صاحب امتيازى عيانبه دنبال كارى بزرگ و خطيربود او به امر خداى كبيربه راه هدايت بود پاى اوبدين سو برد آدمى را هموز ظلمت دهد آدمى را نجاتدرخشان نمايد ورا اين حيات
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 351
چو ذعلب سؤالى ز مولا نمودپى گفتن اينسان زبان برگشودكه آيا خدا را تو خود ديدهاىز بستان ديدن گلى چيدهاىبفرمودش اين گونه اندر خوابجوابى كه بودش به حكم صواببديده نديدم اگر من خداىخداوند ستار و پاكيزه رأىچگونه پس او را عبادت كنمز امرش به هر دم اطاعت كنمدوباره بگفتش چسان ديدهاىز بستان چگونه گلى چيدهاىدگر باره فرمودش اينسان كلامعلى مرد ميدان امام همام به چشمان ظاهر نيايد پديدبه اين ايده بايد كه خطى كشيدولى چون كه ايمان بيايد به پيشنشانى ببيند چو در قلب خويشميسر بود درك آن بىبديلببينى خداى بزرگ و جليلبه شيئى ندارد يقينا تماسو ليكن ز دورى ندارد هراسبه نزديك آنان بود بيگمانبه نزدش بود هر چه باشد عيانز شيئى نباشد جدا آن كريمخداوند دانا خداى رحيمولى دور باشد ز هر چه كه هستبجز اين روالى نيايد بدستسخن گويد آن خالق بىنظيرز فكرت نگويد سخن آن خبيربه فكر و به عزمى ندارد نيازاراده كند خالق سرفرازنيازى ندارد به عضو بدنو ليكن بود صانعى بىمحنلطيف است و ليكن نباشد نهانبزرگ است و از جا ندارد نشاننيازى ندارد به چشم و حواسبصير است و بينا بدون قياسترحم كند ليك دلسوز نيستمطيعش نباشد كسى گو كه كيستبه تعظيم وى جمله آرند سرفرود و نباشد مرامى دگرهمه در برش دل ز كف دادهاندره بندگى اين چنين بردهاند
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 361
بفرمود مولا امام همام در اين باره ياران بدينسان كلامكه مولا و رهبر امام زمانهمان مصلح آخرين جهانز حكمت بدارد به تن پوششىكه او را بود اين چنين كوششىبه شرطش نموده توجّه بسىمر او را بفرموده است بررسىمهيا شده اين چنين بهر كاربه دشوارى هرگز نباشد دچاربود حكمت او را چنين در نظركه گم گشته از او بگيرد خبرچنان آرزويى بود در مسيركه پيگيرى آن بود دلپذيرچو اسلام و دينش بماند غريبزمانى ز قدرت شود بىنصيبپس از آن به يك گوشه پنهان شوداز اين ره چنين حاصلى بدرودزمين را بچسبد نگردد جدامر او را به يكدم نسازد رهابجا مانده از رهبران قديمبه امر خدا آن خداى رحيمبجا مانده از دسته انبياستبر آنان چنين جانشينى رواست
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 371
على را به عالم يكى دوست بودكه با وى به گفتن زبان مىگشودمسمّى به همّام و عابد بدىز مردان يزدان و زاهد بدىبه حضرت بگفتا ما كه اى خوشمرامز تقوى بياور برايم كلامبگو با من از وصف پرهيزگاربدانسان كه گردد چنين برقراركه گويى ببينم به چشمان خويشتو گوئى مرا باشد اكنون به پيشچو لختى بر آمد بگفتش علىكه بودش ز نور خدا منجلىبترس از خدا و به نيكى گراىكه بهتر از اين كو به هر دو سراىخدا ياورى مىكند بر كسىكه باشد جدا از گناهان بسىنشد قانع آن مرد و سوگند دادبه اصرار وافر همى پا نهادعلى بار ديگر بگفتا چنينپس از حمد آن خالق بىقريندرودى به پيغمبر خوش خصالفرستاد همان مرد نيكو روالپس از آن بگفتش بدينسان سخنكه از وى زدايد عذاب و محنهمان خالق اين جهان بزرگخداوند دانا خداى سترگبه هنگام خلقت نبودش نيازبه خوى اطاعت به رمز و به رازنه سودى از اين ره ورا مىرسيدنه بر او زيانى مىآمد پديدبه تقسيم روزى رهى برگشودهمه وضع آنان منظّم نمودبدينگونه باشد نشانى عياناز آن مردمان و ز شايستگان
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 380
در اين ره چو شد با كسى يار و دوستاگر چه ورا دلبخواه و نكوستو ليكن نيفتد از او در گناهدر اين ره خدا را بدارد گواهخود وى به حق مىكند اعترافكلامش نباشد پى اختلافبه وقت امانت بود بس امينبه يادش بود ذكر حىّ مبيننباشد چنان تا تمسخر كندز خنده دل ديگران پر كندبه همسايه از وى نباشد ضررز حيث ملامت نباشد شرربه باطل نباشد ورا پا و گامبه حق مىگرايد به جهد تمامسكوتش نباشد نشانى ز غمدر اين ره نبيند نشان از المچو خندد نباشد صدايش بلنداز اين خنده كس را نيايد گزندچو طعمى ببيند شود ماندگارشود منتظر تا كه پروردگاربگيرد همى انتقامش به اميربيندازد او را به چنگال مهربه زحمت بود او ز كردار خويشز زحمت شود خسته و دلپريشولى مردم از او به آسايشاندزيانى نديده به آرامشاندبود از پى سود و نفعى كه ميستبه عقبا و آيد در آن دم بدستاز از او مردمان جملگى راحتانداز اين رو همى صاحب نعمتاندز مردم چو دورى كند اختيارز دنياپرستان بود اين فرارو گر قربتى باشدش در مسيربدينگونه باشد ورا دلپذيركه دارد خدا را همى در نظرز خودخواهى هرگز ندارد اثرغرورى نباشد ورا در بساطنباشد به فكر و حيل در صراطچو فرمايش وى به اينجا رسيدورا حالتى آمد ايشان پديددر آن دم يكى نعره زد آن همام تو گوئى كه عمر وى آمد تمامبه جان آفرين جان خود را سپردبه فرمان ايزد در آن دم بمرددر اين لحظه آمد سخن از علىكه بودش ز نور خدا منجلى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 381
بود اين سخن از امام همام كه فرموده اينسان به جهد تمامستايش خدائى كه باشد ودودچنين مرحمت شامل من نمودكه او را به هر دم عبادت كنمدر اين باره كسب سعادت كنممرا از گناه و خطا دور داشتدر اين ره مرا جمله مسرور داشتطلب مىكنم از خداى رحيمخداوند دانا خداى كريمكه لطفش بود شامل من همىشود كامل و زو نمانم دمىمرا ارتباطى دهد استواربماند مرا اين چنين برقرارگواهى دهم با دلى پر نشاطمرا پا نلغزد همى در صراطمحمد (ص) بود بنده و هم رسولكه وى را نيامد سخن از نكولز گفتار آن خالق بىنيازبه پيغمبرى شد چنان سر فرازكه بهر رضاى خدا دمبدمفتادى به چنگال اندوه و غم
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 397
بفرمود مولا امام همام به ياران خود اين چنين در كلامشما را كنم توصيه بر نمازبدرگاه آن خالق بىنيازفراوان ببايد كه خوانده شودخوشا آنكه حاصل چنين بدرودكه قرب خدا را ميسر كنددرخت سخن جمله پر بر كندبه امر خدا واجب است اين عملبه درگاه يزدان عزّو و جلبه وقت معين به روز و به شببراى همه گر عجم يا عربمگر اين سخن را بنشنيدهاىكه غافل بدينگونه گر ديدهاىچو از دوزخى آمد اينسان سؤالشدى از چه اينسان به رنج و ملالبگفتا ز غفلت نخواندم نمازنبودم من آگه از آن رمز و رازبريزد گناهان چو برگ درختنماز و كند آدمى نيك بختبسان گره مىگشايد گنهچو آيد نمازى بدانسان ز رهرسول خدا عالم بىنظيركلامى بگويد چنين دلپذيرنماز همچنان چشمهاى پر ز آببود بهر انسان به حكم صوابكه نزديك انسان بود شام و روزبود همچو خورشيد عالمفروزبه هر دفعه خود را بشويد در آنبه پنج مرتبه آيد اينسان عيانشود از پليدى به هر دفعه پاكز نور خدا مىشود تابناككه حقّش بدينگونه بشناختندبميدان رحمت چنين تاختندهمان مؤمنينى كه از سيم و زرز اولاد و فرزند و مال دگربريده به سوى عبادت شدندمطيعى به راه اطاعت شدند
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 401
روايت شده زان امام همام ز مولا همان مقتدا و امامبه هنگام دفن همان همسرشكه بودى چو جان همچنان در برشكنار مزارش به راز و نيازشدى با رسول خدا نغمه سازبگفتا درود من و دخترتهمان دختر پاك و نيك اخترتكه پيوند وى با شما زود بودكنار تو اكنون بدينسان غنودپذيراى وى شو ايا خوش خصالكه جز اين نگنجد مرا در خيالز من تا جدا شد نماندم توانمرا غصه چون كوهى آمد عيانو ليكن چو هجر تو آرم بيادز درد مصيبت به هر بامدادتسلّى بيايم ز اندوه و غمبمانم جدا لحظهاى از المخود من شما را نهادم به گوربه حالى كه بودم ز شادى به دور
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 408
گروهى ز اصحاب آن مقتدامخالف شدندى ز راه خطابه امر حكومت مخالف شدندحريصانه در راهى اينسان بدندبفرمودشان آن امام همام ز احسان و نيكى به سعى تمامايا مردمان اين سخن بشنويدز لطف و صفا حاصلى بدرويدمديرى بدم بر شما در حضوردر اين باره هرگز نكردم قصوربدانسان كه خود جمله مىخواستمشما را بدانگونه آراستم
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 409
به بصره على آن امام هما