تبليغاتX
ترجمه خطبه متقین (همام)

ترجمه خطبه متقین (همام)

مقالات

ترجمه‏نهج..(سپهر)

ترجمه‏نهج..(سپهر)      ج 2          صفحه‏ى 830     

بر دشمنش ستم نمى‏كند، براى آنكه دوستش دارد خود را بگناه نمى‏اندازد، بحق اعتراف مى‏كند، قبل از اين كه لازم باشد، باثبات آن پردازد، خيانت در امانت نمى‏كند، آنچه باو تذكر داده شده فراموش نمى‏كند، كسى را با القاى القاب وهن‏آور بسخره نمى‏گيرد، بهمسايه ضرر نمى‏زند، مردم را در قبال مصائبشان سرزنش نمى‏كند، براه باطل نمى‏رود، از راه حق خارج نمى‏گردد، اگر به خاموشى گرايد اندوهگين نمى‏شود، چه آنكه دلش بحق مشغول است، و اگر خنديد صدايش بلند نمى‏گردد، اگر باو ستم شد، شكيبائى بخرج مى‏دهد، تا خداوند انتقام او را از ظالم بستاند، نفسش از دست او در عذاب است، مردم از دست او راحتند، خود را براى آخرت بتعب انداخته است، و مردم را از شر نفس خود آسوده كرده است. دورى او از آنكه از او دورى جويد، براى پرهيز و پاك ماندن از آلايش است، و نزديكى او به آن كه نزديكى جويد مهربانى و رحمت است، نه دوريش از باب تكبر و بزرگ منشى است، و نه نزديكيش از راه مكر و خدعه و بمنظور خاصى است. گويند چون كلام امام باينجا در رسيد، همام از هوش رفت و جان بداد. امام گفت: بخدا قسم باو خائف بودم، سپس گفت: سخن راست و درست براى اهلش اين گونه اثر مى‏كند.

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا فقال له يا

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

روايت شده مصاحبى بود براى امير المؤمنين عليه السّلام گفته مى‏شد او را همام بود مرد عابدى پس فرمود براى او اى

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

يا همّام اتّق اللّه و أحسن (فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همّام بهذا

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

اى همام بترس از خدا و نيكوئى كن زيرا خداوند با آنانست كه پرهيز كردند و آنانكه آنها نيكوكارانند پس قانع نشد همّام باين

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 85     

و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة (32) قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 85     

گردنكشى و بزرگى و نه نزديكى او براى حيله و فريب دادن گفت پس صيحه زد همام صيحه‏اى كه بود بيرون آمدن نفس او در آن پس گفت

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      مقدمه        صفحه‏ى 5     

شك نيست كه ترجمه فنى است ظريف و دقيق و دشوار، و اين معنى در مورد كتابى كه آن را «فروتر از كلام خدا و فراتر از سخن بشر» گفته‏اند بمراتب صدق بيشترى دارد، كتابى كه گردآورنده خبير و بصير آن، سيد شريف ابو الحسن محمد رضى، در باره آن گويد: «سخنان برگزيده سرور ما، امير مؤمنان، سر چشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و خاستگاه بلاغت است و اصول و قوانين سخن و سخنورى از آن اقتباس شده و روش آن سرمشق هر خطيب اديب و سخنور اريبى گشته و با اين همه كس در فراخناى بلاغت و پهنه رسايى به گرد آن نرسيده است، زيرا اين كلام نمونه‏اى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مى‏رسد»، يا به تعبير پيراسته و مسجع مترجم فاضل، استاد دكتر سيد جعفر شهيدى، «كتابى كه طراز فصاحت است و پيرايه بلاغت، عربيت را بها فزايد و دين و دنيا را به كار آيد، كه بلاغتى چنان نه در گفتارى فراهم آمده است، و نه يكجا در كتابى هم... فصاحت خود را به كلام حضرتش آرايد تا به جمال رسد و بلاغت در كنار او زايد و به كمال رسد.» نهج البلاغه چندين بار به فارسى ترجمه شده و فاضلان روزگار شرحهايى بر آن نوشته‏اند و بارها به چاپ رسيده است. تفاوت يا مزيت ترجمه‏اى كه اكنون در دست خواننده گرامى قرار دارد، علاوه بر صحت و امانت و اتقان و تطبيق يكايك واژگان عربى با فارسى، در مراعات ويژگى ادبى اين اثر جاودانى، يعنى به كار بردن صنايع لفظى و آرايشهاى ادبى از استعاره و تشبيه و جناس و موازنه و مراعات نظير و بويژه سجع است كه در برگردان فارسى تا آنجا كه ممكن بوده مورد توجه قرار گرفته اما با اين همه معنى فداى آرايش لفظ نشده است. علاوه بر اين، استاد شهيدى تعليقه‏هايى مناسب و بايسته بر خطبه‏ها و كلمات قصار نوشته‏اند كه در پايان كتاب آمده و در روشن ساختن وضع اشخاص و اجتماع، معنى واژه‏ها و كاربرد آنها، و تأثير گفتار امام همام عليه السلام در سرايندگان و نويسندگان متضمن فايده بسيار است.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      مقدمه        صفحه‏ى 30     

2-  نام او، همام بن غالب و شاعر مشهور عصر اسلامى است. متوفاى سال 110 هجرى قمرى مكنى به ابو فراس است.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 224     

[گفته‏اند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام ، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مى‏نگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانى‏شان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانه‏روى‏شان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديده‏هاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيده‏اند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته-  و آن را نيوشيده- . در سختى چنان به سر مى‏برند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگى‏شان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمى‏ماند، از شوق رسيدن به پاداش-  آن جهان-  يا از بيم ماندن و گناه كردن-  در اين جهان- . آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديده‏هاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده‏اند و در آسايش آن به سر مى‏برند، و دوزخ چنان كه آن را ديده‏اند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و-  مردم-  از گزندشان ايمن، تن‏هاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براى‏شان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند. امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مى‏آرند. و اگر به آيه‏اى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديده‏هاشان بدان نگران است، و اگر آيه‏اى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مى‏شنوند.-  با ركوع-  پشتهاى خود را خمانيده‏اند و-  با سجود-  پيشانيها و پنجه‏ها و زانوها و كناره‏هاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مى‏خواهند گردنهاشان را بگشايد-  و از آتش رهاشان نمايد- . و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است-  اما آن پريشانى را سبب ديگرى است- .

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 227     

خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از-  گزند-  خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بى‏رغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن. [گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مى‏ترسيدم.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 496     

خطبه‏هاى ترجمه شده-  چنانكه در مقدمه آمده-  بر اساس نسخه فراهم آورده صبحى صالح است. امّا در «ابن ابى الحديد» و «ابن ميثم» و نيز در ترجمه مرحوم فيض الاسلام، پس از مكالمه امام با برج بن مسهر، خطبه آن حضرت در پاسخ پرسش «همّام » آمده است، كه در ترتيب ما آن خطبه پس از خطبه «قاصعه» قرار گرفته است. الشواهد: الحواس، لأنّها تشهد ما تدرك. هر حادثى را در پديد آمدن، نياز به موجدى است قديم، و گرنه دور و يا تسلسل لازم آيد. نمودن: نشان دادن. كلانى: تنومندى، بزرگى. هيئت: پيكر و نهاد «منتهى الارب». خنبيدن: جستن، و در بعض ضبطها «صبّ» مشدّد آمده است به معنى افتادن.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 503     

همّام پسر شريح، از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام است، در (قاموس الرجال) آمده است: كراجكى در «كنز الفوائد» او را همام بن عبادة بن خيثم ضبط كرده و نويسد: برادرزاده ربيع بن خيثم است، و مستند او را نديدم («قاموس الرجال»، ج 9، ص 369). نحل: 128. عزم على الرّجل، سوگند داد او را. آخرت. دنيا. بيوسيدن: انتظار داشتن.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 51     

روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتّى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال: يا همّام ، اتّق اللّه و أحسن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه قالوا: فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلى على النبي-  صلّى اللّه عليه و آله-  ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه-  خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه سبحانه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. (1) فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، 193-  [و از خطبه‏هاى آن حضرت-  عليه السّلام-  است‏]: روايت كرد[ه‏]اند كه يارى بود مر امير مؤمنان را-  عليه السّلام-  كه او را نام همّام بود، و او بود مردى عابد، پس گفت او: اى امير مؤمنان، صفت كن براى من متقيان را، تا كه گوئى كه من نظر مى‏كنم به ايشان. پس گرانى نمود از جواب او، پس گفت امير [مؤمنان‏]: اى همّام ، بپرهيز از خدا، و نيكوئى كن «بدرستى كه خدا با آن‏ها است كه پرهيزكارانند، و با آن‏ها كه نيك كارانند». پس قناعت نكرد همّام به اين گفتا[ر] تا كه سوگند داد بر او، گفتند: پس حمد گفت خدا را و ثنا كرد بر او، و صلوات فرستاد بر پيغمبر «ص» پس گفت: [امّا] بعد از حمد خدا، بدرستى كه خداى تعالى بيافريد خلق [را]-  از آن جا كه بيافريد ايشان را-  بى‏نياز از طاعت ايشا[ن‏]، ايمن است از معصيت ايشا[ن‏]، براى آنك گزند نكند او را نافرمانى آن كس كه نافرمانى كند او را، و نه سود كند او را طاعت آن كس كه مطيع باشد او را.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 56     

(12) و اگر دشوار[ى و سركشى‏] نمايد بر او نفس او در آنچه كراهت دارد [آن نفس‏]، ندهد او را حاجت او را در آنچه دوست دارد، روشن شود چشم او در آنچه زايل نشود [از نعم اخروى‏]، و بى‏رغبتى او در آنچه باقى نماند. بياميزد حلم را به علم، و گفتار [ر]ا به عمل. (13) مى‏بينى او [را به حالتى كه‏] نزديك [است‏] اميد او، اندك باشد زلّت او، ترسناك باشد دل او، قناعت كنند[ه است‏] نفس او، اندك باشد خورش او، آسان باشد كار او، نگه داشته باشد دين او، مرده باشد شهوت او، فرو خورده باشد خشم او. (14) نيكوئى از او [است‏] اميد داشته، و بدى از او [است‏] ايمن شده، اگر باشد در [ميان‏] غافلان، نوشته شود در [زمره‏] ذاكران، و اگر باشد در [ميان‏] ذاكران ننويسند از الغافلين. (15) يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. (16) في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. (17) يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. (18) إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذي ينتقم له. (19) نفسه منه في عناء، [جمله‏] غافلان. (15) عفو كند از آن كس كه ظلم كرد با او، و بدهد آن كس را كه محروم كند او را، و بپيوندد به آن كس كه قطع كند او را، دور باشد زشت گفتن [او]، نرم باشد گفتار او، ناپيدا باشد [كارهاى ناشايسته و] ناشناخته او، حاضر [و نمايان‏] باشد نيكوئى او، رو آورنده [است‏] خير او، پشت فر[و] كننده [است‏] بدى او. (16) در زلزله‏هاى وسواس آهسته باشد، و در مكروهات صابر باشد، و در آسايش شاكر باشد، ظلم نكند بر آن كس كه دشمن دارد [او را]، و بزه‏مند نشود در آنچه دوست دارد. (17) مقر شود به حق پيش از آن كه گواه آرند و را بر او، ضايع نكند آنچه نگهداشت خواهند از او، و فراموش نكند آنچه با ياد دهند او را، و نخواند [مردم را] به لقب‏هاى بد، و گزند نرساند به همسايه، و شماتت نكند به مصيبت‏ها، و در نرود در باطل، و بيرون نرود از حق. (18) اگر خاموش شود اندوهگن نكند او را خاموشى او، و اگر بخندد بلند نشود آواز او، و اگر ظلم كنند بر او صبر كند تا كه باشد خدا-  او-  آنك كينه كشد براى او. (19) نفس او از او در رنج باشد، و و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد منه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده لكبر و عظمة، و لا دنوّه لمكر و خديعة. (20) قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 58     

ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (21) فقال له قائل: فما بالك أنت يا أمير المؤمنين مردمان از او در راحت باشند، به رنج آورد نفس خود را براى آخرت خود، و با راحت اندازد مردمان را از نفس خود، دورى او از آن كس كه دور شده باشد از او زاهدى باشد و پاكيزگى، و نزديكى او از آن كس كه نزديك باشد به او نرمى باشد و رحمت، نباشد دورى كردن او براى كبر و بزرگى، و نه نزديكى او براى مكر و فريب (20) گفتند: پس بيهوش شد همّام بيهوشى‏[يى‏]، گويى كه بيرون شده بود نفس او در آن [بيهوشى‏]، پس گفت امير مؤمنان عليه السّلام: بدان بحقّ خدا، بدرستى كه بودم من كه ترسيدم اين حالت را بر او، پس گفت عليه السّلام: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام به اهل آن. (21) پس گفت مر او را گوينده‏[اى‏]: پس چيست حال تو يا فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (22)

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 799     

آورده‏اند كه يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام كه «همام » ناميده مى‏شد و مردى عابد بود به او گفت يا امير المؤمنين عليه السلام براى من متقيان را توصيف فرماى آن سان كه گويى آنان را مى‏بينم. امير عليه السّلام در پاسخ او درنگ فرمود، سپس گفت: اى همام تقوى ورزو نيكويى كن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (خداى با آنان است كه تقوى مى‏ورزند، با كسانى كه آنان نيكوكارانند).

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 799     

همام به اين قول بس نكرد تا او را سوگند داد.

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 805     

روشنى چشم او از چيزى است كه رنگ زوال ندارد و پرهيزگارى و زهد او در چيزى است كه بقا نپذيرد. بردبارى را به علم آميزد و قول را به عمل. او را مى‏بينى كه آرزويش نزديك است و لغزشهايش اندك. قلبش خاشع و نفسش قانع، خوراكش ناچيز، امرش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده، خشمش فروخورده، خير به او اميدوار و مردم از شر او در امان، اگر در ميان بيخبران باشد، از دل آگاهان شمرده شود و اگر در ميان دل آگاهان باشد در زمره بيخبران به حساب نيابد. از كسى كه به او ستم كند در مى‏گذرد و به آن كس كه او را محروم سازد عطا مى‏كند. به كسى كه از او ببرد بپيوندد. سخن ناسزا نگويد، گفتارش نرم است كار ناشايسته او ناپيداست و كار پسنديده او پيدا، خير او روى مى‏آورد و شر او پشت مى‏كند، در فتنه‏هاى بزرگ باوقار است و خويشتندار، و در ناگواريها بردبار، و در فراخى نعمت شكر گذار. بر كسى كه دشمن اوست ستم نكند و با كسى كه دوست اوست گناه نورزد. پيش از آنكه عليه او گواهى دهند به حق اعتراف مى‏كند، چيزى را كه به او بسپارند تباه نسازد چيزى را كه به يادش آورند فراموش نكند كسى را با لقب زشت نمى‏نامد، به همسايه گزند نمى‏رساند. به مصيبت ديگران شادى نمى‏نمايد، در كار باطل پاى پيش نمى‏گذارد. از جاده حق بيرون نمى‏رود. اگر خاموش باشد، خاموشى او را اندوهگين نمى‏سازد، و اگر بخندد آواى خنده‏اش بلند نمى‏شود اگر بر او ستم كنند بشكيبد تا خدا انتقام او بستاند نفس او از او در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خود را براى آخرت برنجاند و مردم را از نفس خويش آسايش دهد دورى او از كسى كه از او دورى جويد به علت زهد و پاكدامنى است و نزديكى او به كسى كه به او نزديكى مى‏جويد نرمى و رحمت است. دورى او به سبب كبر و بزرگى نيست و نزديكى او به جهت نيرنگ و خدعه نه. روايت كننده گفت: پس همام مدهوش گرديد و در آن مدهوشى جان سپرد پس امير المومنين عليه السّلام فرمود به خدا سوگند همانا كه ازين خطبه بر او بيم داشتم سپس گفت: موعظه‏هاى بالغه با اهلش چنين مى‏كند يكى به او گفت: پس چرا در تو اثر نكرد يا امير المومنين سپس او عليه السّلام فرمود: واى بر تو، همانا كه هر اجل را وقتى است كه از آن نمى‏گذرد و سببى است كه از آن تجاوز نمى‏كند. پس، آهسته مانند اين سخنان را ديگر مگوى همانا كه شيطان بر زبان تو اين گفته را دميد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 271     

روزى همام بن شريح كه مردى پارسا و از ياران و شيعيان نزديك على بن ابى طالب بود به او گفت: «يا امير المؤمنين پرهيزكاران را چنان برايم وصف كن كه آنان را در نظر بياورم». حضرت فرمود: «اى همام از خدا بپرهيز و به مردم نيكى كن، چه، خدا يار پرهيزكاران و ياور نيكوكاران است» همام بدين اندك قانع نشد و بيشتر اصرار ورزيد. آن گاه امام عليه السلام خدا را ستود و بر محمد پيغمبر او درود فرستاد و پس از آن گفت: در آن دم كه خداوند-  سبحانه و تعالى-  آفريدگان را بيافريد از پرستش آنها بى‏نياز و از گناهشان ايمن بود، زيرا پرستش كسانى كه او را مى‏پرستند سودى بهرش ندارد، و گناه آنهائى كه از فرمانش سرپيچى مى‏كنند زيانى برايش ببار نمى‏آرد. به هر يك از بندگانش آنچه شايستگى داشت داد، و هر كدام را در دنيا در مقام و مرتبتى كه مصلحت بود نهاد. اما پرهيزكاران در اين پهنه زندگى ارباب فضايلند، و اهل كمالند. گفتارشان درست، و پوشاكشان ساده، و راه رفتنشان نمودار فروتنى است. از چيزهائى كه خداوند بر آنان حرام فرموده چشم مى‏پوشند، و هيچ سخنى مگر آنكه سودمند بود و بر دانشى كه دارند بيفزايد نمى‏نيوشند. در برابر سختى و گرفتارى همان حال خوش و لحظات پرآسايش را دارند، و چنانچه اجلى كه در لوح سرنوشتشان ثبت شده در كار نباشد هر آينه جانشان در تنشان لختى آرام نمى‏گيرد و براى رسيدن به ثواب و ترس از عقاب ره بسوى خداى خود مى‏سپارند. آفريدگار در نظرشان بزرگ و جز او، هر كه و هر چه هست، كوچك و بى‏ارزش است. ايمانشان به بهشت چنان است كه گوئى آن را از نزديك مى‏بينند و از نعمتهايش بهرمند مى‏باشند، و يقينشان به دوزخ باندازه‏اى است كه پندارى در برابرش ايستاده‏اند و تصور مى‏كنند دژخيمانش دارند پيوسته آتش بر آتش مى‏پاشند. دل پرهيزكاران اندوهگين، و پيكرشان از بس كه در باره بهبود دينشان مى‏انديشند لاغر و چوبين. و نيازشان به دنيا كم و سبك، و مرغ روحشان پاكباز و چابك است. روزهاى كوتاه عمر را با شكيبائى مى‏گذرانند، تا در پى آنها خود را به خوشى و آسايش هميشگى برسانند. پرهيزكارى سوداى سودمندى است كه خداوند ايشان را از آن بهرمند مى‏سازد، و روانشان را چنانكه شايد و بايد مى‏نوازد. دنيا آنان را مى‏خواهد ولى آنان دنيا را نمى‏خواهند، و مى‏كوشد كه در دام خود گرفتارشان نمايد اما ايشان با فداكارى از چنگش مى‏گريزند و تا آنجا كه بتوانند از پيروى خواسته‏هاى دل خود مى‏كاهند. شبها بر پا مى‏ايستند و بخشهاى قرآن را با آب و تاب مى‏خوانند، و با خواندن قرآن آرامشى مى‏يابند و با تجويزهايش درد دلشان را درمان مى‏كنند. چون به آيه‏اى كه مايه تشويق و اميدوارى باشد برخورد نمايند به طمع وعده‏اى كه در آن داده شده مى‏افتند و مشتاقانه به آن مى‏نگرند، گوئى پاداشى را كه قرار است به آنها بدهند به چشم مى‏بينند از اين رو دلشان يارى نمى‏دهد كه زود از آن بگذرند. و هرگاه به آيه‏اى كه از آن بيم و تهديد بر مى‏آيد مى‏رسند، دست و پاشان را جمع نموده انگار نفس زدن دوزخ را بيخ گوش خود مى‏شنوند. بهنگام نماز و نيايش پشتها را خم و دو تا مى‏نمايند، سپس پيشانيها و كف دستها و زانوها و پنجه پاها را بر خاك مى‏سايند. دمبدم از درگاه خدا آرزوى آزادى خويش را دارند، و مى‏كوشند تا بدينوسيله به سوى بهشت جاودان ره بسپارند. و روزها با بردبارى به فرا گرفتن دانش و جلا دادن بينش مى‏پردازند، و با پارسائى و پرهيزكارى تن و جان را از آلودگيها دور مى‏سازند. ترس از خدا اندامشان را مانند تيرهاى تراشيده لاغر كرده، و نماز و پرستش آنان را از پاى در آورده. هر كس بايشان بنگرد گمان مى‏برد كه بيمارند، در حالى كه هيچگونه بيمارى ندارند، و چون هول و هراس ايشان را مى‏بيند بى‏اختيار مى‏گويد: «خل و شوريده شده‏اند.» در صورتى كه خل و شوريده نشده‏اند. بلكه از بيم خدا در ترس و نگرانى فرو رفته‏اند، چنانكه از رفتار خود راضى نيستند، و به نظرشان هر چه بكنند كم كرده‏اند. پيوسته خويشتن را متهم مى‏دانند، و اعمالى را كه انجام داده و مى‏دهند ناقص و ناپسند مى‏خوانند.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 273     

اگر كسى زبان به تعريف يكى از آنان بگشايد، بى درنگ از او گله مى‏نمايد و مى‏گويد: «من خويشتن را به از ديگران مى‏شناسم، و پروردگارم مرا به از خودم مى‏شناسد. خدايا براى سخن آنان از من بازخواست مكن، و مرا برتر از آنچه در باره‏ام مى‏پندارند بگردان، و گناهانم را كه نمى‏دانند بيامرز» از نشانه‏هاى پرهيزكاران اين است كه مثلا يكى از آنها را مى‏بينى در آئينش نيرومند و استوار، و در دوستى نرم و با گذر و پايدار، و به ايمانى كه دارد پابند، و به دانشى كه فرا مى‏گيرد علاقه‏مند، و در بردبارى دانا، و در روى برتافتن از مال دنيا توانا، و در پرستش فروتن و افتاده، و در عين درويشى و پريشانى آراسته و آزاده، و درگير و دار سختى شكيبا، و در پى روزى كوشا، و در راه رستگارى پويا، و از حرص و آز به دور، و گفتارش با كردارش هم آهنگ و جور، و آرزوهايش انگشت شمار و مانند هم، و لغزشهايش قابل گذشت و كم، و قلبش همواره در تپش و لرزان، و روانش شب و روز آشفته و سرگردان، و خوراكش ساده و ارزان، و كار و بارش بى‏آلايش و آسان، و آئينش درست و برجا، و شهوتش مرده چون ترسا، و خشمش فرو نشسته، و مردم به بخششهايش دل بسته، و از گزندهايش رسته، و اگر در ميان كسانى باشد كه از ياد خدا غافلند او در نهادش خدا را ياد مى‏كند، و چنانچه با گروهى دمساز گردد كه با زبان خدا را ياد مى‏نمايند آن گاه او خدا را، هم بر زبان مى‏آورد و هم قلبش به ياد او مى‏زند، و كسى را كه به او ستم روا مى‏دارد مى‏بخشد، و به آنكه او را محروم مى‏گرداند مى‏بخشايد، و زبانش را به دشنام دادن و ناسزا گفتن نمى‏آلايد، و سخنش را پيوسته نرم و آرام ادا مى‏نمايد، و كار زشت از او سر نمى‏زند، اما تا مى‏تواند به اين و آن نيكى مى‏كند، و خيرش فراوان و از شرش خرد و بزرگ در امان، در برخورد با پيش آمدهاى ناگوار خونسرد و خويشتن‏دار، و هنگام خوشى و آسايش خرسند و سپاسگزار، و به ستيزگى با كسى كه از او بدش مى‏آيد نمى‏پردازد، و در راه آنكه دوست مى‏دارد خويشتن را در آتش گناه نمى‏اندازد، و پيش از آنكه شهادتى در باره‏اش داده شود خودش حقيقت را اعتراف مى‏نمايد، و هر كه هر چه به او بسپارد خوب آن را نگه مى‏دارد، و هيچ چيز از يادش نمى‏رود، و با لقبهاى زشت بندگان خدا را نمى‏خواند، و به همسايگانش آزار و زيانى نمى‏رساند، و به اين و آن زخم زبان نمى‏زند، و هرگز حق را باطل و باطل را حق نمى‏كند، و چون خاموشى گزيند خاموشيش او را اندوهگين نمى‏سازد، و اگر خنده‏اش آمد خنده را با صداى بلند راه نمى‏اندازد، و چنانچه ستمى به او بشود بجاى واكنش هر آينه شكيبائى را مى‏پذيرد، تا خدا دير يا زود انتقامش را از ستمكار بگيرد، و تن و جانش هميشه از او رنجور و فرسوده‏اند، ولى مردم از دستش ايمن و آسوده‏اند، و درويش از كسانى كه دورى مى‏جويد پارسائى و پاكدامنى است، و نزديكيش به آنانكه نزديك مى‏شود از در خوش‏خوئى و مهربانى است. پس، دوريش را نمودار خودپسندى و بزرگ منشى نبايد پنداشت، و نزديكيش را به حساب نيرنگ و فريب نشايد گذاشت. كسى كه اين سرگذشت را نقل كرد گفت: «همام از شنيدن اين سخنان ناگهان بيهوش بر زمين افتاد و در دم جان سپرد.» آن گاه امير مؤمنان عليه السلام فرمود: خدا گواه است من بيم آن را داشتم كه چنين پيش آمدى براى او روى دهد. اوه، پند و اندرزى كه از دل برآيد اين گونه در شنونده تأثير مى‏نمايد.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 742     

«همام » كه چون ستاره‏اى در ميان پيروان «على» (ع) مى‏درخشيد به «على» (ع) عرض كرد: اى مولاى من چنان پرهيز كاران را براى من وصف بنما كه گوئى آنها را از نزديك مشاهده مى‏كنم. حضرت فرمود: اى «همام » تو از خدا بترس و پرهيزكارى باش كه خداوند مهربان در قرآن فرموده: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ «پروردگار با پرهيز كاران و نيكوكاران است.» «همام » كه باين پاسخ اكتفا ننموده بود «على» (ع) را سوگند داد و آن گاه اين خطبه را آغاز كرد.» آفريدگار مهربان لحظه آفرينش آفريده‏ها به طاعت و بندگى آنها نيازى نداشت از گناه و نافرمانيشان باز بيمى نداشت زيرا گناه و عناد كافران به او زيانى نمى‏رساند، متقابلا ثنا و ستايش عابدها و پرهيز كاران بهره‏اى براى او ببار نخواهد آورد. در اين صورت براى آنها وسائل آسايش و آرامش ايجاد مى‏كند، در دنياى زودگذر باندازه كفايت هر كس كه سزاوار باشد بهره مى‏دهد. بين افراد عابد و پرهيز كار فضيلتى خاص است براى اين كه گفتار آنها از روى صدق و راستى ميباشد آرم آنان نيز فروتنى و در لباس و زندگى خود ميانه روى را اختيار مى‏كنند از آنچه خداوند برايشان روا ندانسته چشم بر مى‏دارند، به سخنى كه از روى راستى و صداقت بيان مى‏شود و براى آنان بهره‏اى بى‏مثال دارد گوش مى‏دهند در شدائد و گرفتاريها صابر ميشوند زيرا رضاى خداوند را در نظر مى‏گيرند. درست مانند آنهائى كه در خوشى و خرمى بسر مى‏برند، اگر نبود اجل و مدتى كه خدا براى آنها تعيين كرده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى‏گرفت خداوند در نظر آنها بزرگ است و غير او در ديده آنان كوچك و يقين آنها به بهشت بسان يقين كسى است كه آنرا ديده و اهل آن در خوشى بسر مى‏برند. ايمان آنان به آتش بسان ايمان شخصى است كه آنرا ديده و اهل آن گرفتار در عذاب آن خواهند بود. چنين پارسايانى دلهايشان اندوهناك است و هيچكس از رفتار آنها آزار و اذيت نبيند. اندام آنان از جهت قناعت لاغر و نيازشان به دنيا كم ميباشد، جان آنان به عفت و پاكدامنى آلوده شده است و لحظه ناپايدار دنيا را به صبر سپرى مى‏كنند زيرا پس از آن به آسايش جاودانى واصل مى‏گردند، اين سوداگرى پر منفعتى ميباشد كه خداوند برايشان فراهم كرده است، دنيا هر مقدار به اين چنين مؤمنانى روى كند آنها از او بيشتر دورى مى‏نمايند، اگر دنيا با مشكلات و گرفتاريهاى خود اسيرشان سازد آنان به سختى‏هايش تن داده از بندش خلاص ميشوند. بهنگام چيرگى ظلمت بر محيط زندگيشان بپا مى‏خيزند، آيات قرآن را مى‏خوانند با خواندن و فهميدنش، از ترس عذاب آخرت اندوهناك مى‏گردند و با دواى شفا بخش حكمت‏هاى زياد درمان درد خود را يافته درد خويش را درمان ميكنند. هر وقت به آيه‏اى برخورند كه بشوق آورده و اميدوارى در آن ميباشد بآن طمع مى‏ورزند و با شوق بآن نظر مى‏كنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر مى‏دهد در برابر چشم ايشان است و آنرا نگاه مى‏كنند، و هرگاه به آيه‏اى برخورند كه در آن ترس و بيم است گوش دلشان را بآن مى‏گشايند چنانكه گويا شيون و فرياد دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و قدشان را خم مى‏كنند، و پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهايشان را بر روى زمين مى‏گسترانند، از خداى تعالى آزادى خود را از عذاب رستاخيز درخواست مى‏كنند، و چون روز شود بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزكارند، ترس از خداوند اندامشان را لاغر كرده بسان باريكى تيرها كه تراشيده مى‏شود بيننده گويا مى‏پندارد كه آنها بيمارند در صورتى كه چنين نيست و بدانان اتهام جنون و ديوانگى مى‏زنند، آنها عاقل هستند و بآن روز بزرگ فكر مى‏كنند و پيوسته در فكر آن گرفتار هستند نه اندكى كردار نيك باعث خشنوديشان مى‏شود و نه زيادى آن را بينهايت عظيم مى‏دانند. بهمين جهت پيوسته خود را به كوتاهى اعمال نيكو و عبادت متهم مى‏كنند. و از كردار خود مى‏ترسند كه مبادا مقبول درگاه خداوندى قرار نگيرند

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 748     

اين چنين شخصى خود را براى آمرزش روز رستاخيز بزحمت انداخته و آسايش دنيا را بديگران بخشيده است، حذر او از دوستان دنيا پرست از روى بى‏رغبتى ميباشد و الفتش با خدا شناسان به خوش‏خوئى و مهربانى آلوده شده است، و پرهيز او از مردم بدليل خودخواهى و بزرگى نيست و نزديكيش از راه مكر و فريب نيست. «كسى كه اين خطبه را بيان كرده است مى‏گويد: همين كه سخن حضرت بدين جا رسيد «همام » بيهوش شد و در همان بيهوشى براى ابد خاموش شد. امير المؤمنين «على» (ع) فرمود اين را بدانيد بخدا سوگند از اين چنين پيشامدى براى او مى‏ترسيدم، و آن گاه فرمود اندرزهاى درست باهلش چنين ميكنند.»

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 128     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى بر قرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 49     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين چو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرار

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 4          صفحه‏ى 270     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏فضل آن فضلست، عدل آن عدل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 6          صفحه‏ى 19     

قرنها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماهست و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 6          صفحه‏ى 55     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 7          صفحه‏ى 69     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏فضل آن فضل است و عدل آن عدل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر بر قرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 7     

اولين جمله اين خطبه با دستور به تقوى شروع شده است. بحث مشروح در باره تقوى با خواست خداوندى در توصيف متقين كه امير المؤمنين عليه السلام به همام فرموده است، خواهد آمد. در جملات بعدى مردم را به انقراض حيات و به پايان رسيدن و خاموش گشتن شعله فروزان زندگى آگاه مى‏سازد. و مى‏دانيم كه اين تنبيه و هشدار تنها براى فرا رسيدن مرگ كه همه مردم آنرا مى‏دانند نيست، زيرا چنين تنبيه و هشدار شبيه به توضيح واضحات است كه بر كسى پوشيده نيست، بلكه منظور اصلى آگاه كردن مردم به ضرورت دريافت واقعى زندگى است كه با آتش نادانى‏ها و انحرافات خاكستر مى‏شود و بر باد فنا مى‏رود. دليل اين مدعا همه آن آيات قرآنى و جملات نهج البلاغه است كه با اشكال و بيانات مختلف فرا رسيدن مرگ را گوشزد مى‏نمايد و ضمنا لزوم اصلاح زندگى را تذكر مى‏دهد. بعبارت ديگر محصول اين گونه آيات و جملات اينست كه چون پديده مرگ بسراغ شما خواهد آمد، و اين مرگ مانند پلى است كه شما را به صحنه ابديت وارد نموده حساب محصول حيات را پيش روى شما خواهد گذاشت، لذا بايد اين زندگى را بعنوان يك سرمايه بسيار ارزنده تلقى نموده و با بهره-  بردارى از عقل و وجدان، زندگى را براى حيات ابدى آماده ساخت.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 15     

اين مطلب در سخنانى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در توصيف مردم با تقوا به همام فرموده است، مشروحا بررسى خواهد گشت. از طرف ديگر احاديثى در منابع اسلامى به اين مضمون آمده است كه: من مات فقد قامت قيامته، ثمّ إن كان من السّعداء فيكون قبره روضه من رياض الجنّة و إن كان من الأشقياء فيكون قبره حفرة من حفر النيّران. (هر كس كه از اين دنيا رفت، قيامتش بر پا شد. سپس اگر از گروه سعادتمندان بوده باشد، قبر او باغى از باغهاى بهشتى است و اگر از اشقياء بوده باشد، قبر او گودالى از گودالهاى دوزخ خواهد بود).

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 224     

تلفظ به كلمات زشت و ركيك و ارتباط روح آدمى با آنها بوسيله مغز و مفاهيمى كه از آن كلمات برمى‏آيد، هم مزاحم فعاليت صحيح مغز خود انسان مى‏گردد و هم موجب بروز تيرگى‏ها در روح شنونده ميباشد. گاهى اتفاق مى‏افتد كه بعضى از بزرگان هم كلمات باطل و كثيف را بكار مى‏برند و از اين راه چه بدانند و چه ندانند اشاء فساد مى‏كنند، اين خطا شديدتر و پليدتر از الفاظ ناشايستى است كه از مردم معمولى سر مى‏زند، زيرا مردم معمولى چنانكه از كردارهاى بزرگان تقليد مى‏كنند، همچنين از الفاظى كه آنان بكار مى‏برند، متأثر ميشوند و تقليد مى‏نمايند. بعضى از شعرا كه مى‏توانستند معلم و مربى خوبى باشند، با بكار بردن كلمات زشت و ركيك، مردم را از تعليمات خود محروم ساخته‏اند. از طرف ديگر سهو و غفلت‏هائى كه در درون صورت مى‏گيرد و غالبا بجهت اهميت ندادن به قانون زندگى كه مسير «حيات معقول» ميباشد، موجب محروميت‏هائى در باره وظائف و تكاليفى مى‏گردد كه عمل به آنها بزرگترين و منحصرترين وسيله ترقى و اعتلاى انسانى است. اين خطاهائى كه بايد از آنها دورى نموده و در صورت ارتكاب به آنها، از خداوند متعال مغفرت جدى طلبيد، در مباحث خطبه‏هاى آينده مخصوصا در تفسير خطبه همام خواهد آمد، انشاء اللّه.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 324     

همام 224

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 12         صفحه‏ى 348     

جانب ديگر گرفت آن شخص زخم‏بى محابا بى مواسائى و رحم‏بانگ زد او كاين چه اندامست از اوگفت او گوش است اين اى نيكخوگفت تا گوشش نباشد اى همام گوش را بگذار و كوته كن كلام‏جانب ديگر خلش آغاز كرديار قزوينى فغان را ساز كردكاين سيم جانب چه اندامست نيزگفت اينست اشكم شير اى عزيزگفت گو اشكم نباشد شير راخود چه اشكم باشد اين ادبير رادرد افزون گشت كم زن زخمهااشكم چه شير را بهر خداخيره شد دلاك و بس حيران بماندتا به دير انگشت بر دندان بماندبر زمين زد سوزن آن دم اوستادگفت در عالم كسى را اين فتادشير بى‏دم و سر و اشكم كه ديداين چنين شيرى خدا كى آفريد

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 13         صفحه‏ى 62     

5-  رسيدن به مقام يقين و پرداختن به اعمال صالحه. عمل مستند به يقين كار آزادانه روح است، در صورتى كه عمل بر مبناى گمان و در تاريكى شكّ همواره به انگيزگى عوامل بى‏پايه‏ايست، به بى‏پايگى گرمى حاصل از يك دانه كشمش و سردى حاصل از يك دانه غوره. و چنانكه در تفسير خطبه همام خواهيم ديد [انشاء اللّه‏] روح آدمى در هيچ حالتى مانند يقين نمى‏تواند واقعيّت را دريابد و ارزش حقيقى آنرا بچشد. نورانيّت يقين است كه مى‏تواند همه ظلمات اوهام و اباطيل متلاشى كننده مغز و واقعيّات را بزدايد. اعمال صالحه صورتى دارند و معنائى، بدون يقين هيچ عمل صالحى داراى معنى و محتوى نخواهد بود.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 12     

اين بود محصول اجمالى سخنان امير المؤمنين (ع) در توصيف سالكان راه حق و حقيقت در اين خطبه. اگر چه همه سخنان امير المؤمنين (ع) بيان واقعيات محض در باره «انسان آن چنانكه هست» و «انسان آن چنانكه بايد» ميباشد، لذا همه آن صاحبنظران كه از وجدان بيدار برخوردارند، گفته‏اند: «كتاب نهج البلاغه پائين‏تر از كتاب الهى و بالاتر از كتاب بشرى است» با اين حال در نهج البلاغه در چند مورد بيان حقيقت در قلمرو عرفان و كمال روحانى به آن حدّ نهائى مى‏رسد كه فوق آن قابل تصوّر نيست. از آن جمله يكى همين خطبه شريفه است كه غايت حكمت وجودى و كمال عرفانى انسانى را بيان فرموده و دوم سخنانى است كه در توصيف متّقين به همام فرموده است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 206     

و همچنين در توصيف انسانهاى متّقى به همام مى‏فرمايد:

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 323     

همام 206-  13

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 16         صفحه‏ى 27     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماهست و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 19         صفحه‏ى 256     

-  منظور امير المؤمنين عليه السّلام از عالم ربّانىّ هر انسانى است كه معرفتى را كه در باره طبيعت و انسان و مجموع جهان هستى و الهيّات اندوخته است، در راه «حيات معقول» خود و ديگران بكار ببندد. اين توصيف در چند مورد از خطبه همّام چنين آمده است: «آن انسانهاى با تقوى گوشهاى خود را به علومى فرا مى‏دهند كه براى آنان سودى داشته باشد.»

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 22         صفحه‏ى 311     

قرنها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 23         صفحه‏ى 217     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است، فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و أمم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 23         صفحه‏ى 239     

[خطبه همام ] (و اگر نبود اجلى براى آنان از طرف خدا مقرر شده است، ارواح آنان [حتى‏] بمقدار يك چشم بهم زدن در بدنهايشان قرار نمى‏يافت براى اشتياق به ثواب و ترس از عذاب) آنچه كه مشاهدات عمومى نشان مى‏دهد، همان است كه در محتواى كلام مبارك امير المؤمنين عليه السلام مى‏بينيم و آن عبارتست از اصل «صيانت ذات» يعنى جوشش علاقه و اراده بقاء از ذات زندگى. و اقسام پنجگانه‏اى كه مورد بررسى قرار داديم، هيچ منافاتى با اصل مزبور كه مربوط به جريان طبيعى زندگى است ندارد. امير المؤمنين عليه السلام در بيان اصل «صيانت ذات» كه موجب محبوبيت مطلق حيات است، اين جمله را مى‏فرمايد: فأنّه لا يجد في الموت راحة (انسان زنده در مرگ راحتى نمى‏يابد) امير المؤمنين عليه السلام در اين جملات يكى از اساسى‏ترين علل عدم احساس راحت در مرگ را كه شيرينى زندگى است، تذكر داده است. البته در خطبه‏ها و ساير سخنان مبارك آن حضرت علل ديگر براى ترس و وحشت از مرگ بيان شده است كه تقريبا در رساله‏اى از ابن سينا مقدارى از آنها مطرح شده است و اين رساله را بجهت مفيد و مختصر بودن آن، در اينجا ترجمه مى‏كنيم:

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 79     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است، آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 127     

قرن‏ها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 246     

قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 25         صفحه‏ى 92     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 25         صفحه‏ى 215     

اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مى‏شود: 1-  مرد، 2-  زن. مادامى كه اين دو صنف خودخواهى خود را تعديل نكرده‏اند، هر يك از آنان براى اجابت به طغيانها و سركشى‏هاى بيمارى مزبور، به طورى خاص گردن مى‏نهد. صنف مرد به وسيله تحصيل قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى، ثروت اندوزى و سلطه‏گرى و امثال اينها. صنف زن به وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بى‏اعتنايى به اصول و قوانين مقررّه، مخصوصا در آن هنگام كه زن به مقدارى ناتوانى‏هاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع فعاليتهاى فيزيكى و مغزى و روانى خود متوجه مى‏شود، بجاى به فعليت رساندن امتيازات خاص خود، بناى اخلالگرى مى‏گذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجود دارد، با اين تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعف‏هاى خود برمى‏آيد. براى تكميل اين مبحث به مجلد يازدهم از ص 241 تا ص 302 همين دوره مراجعه فرماييد. سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبه‏هاى گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام ) مورد توضيح قرار خواهد گرفت.

ترجمه‏وشرح(آملى)      مقدمه        صفحه‏ى 12     

به قرارى كه نوشته‏اند زيد بن وهب جهنى اهل كوفه و متوفى 96 يا 98 هجرى نخستين كسى است كه به جمع آورى خطبه‏هاى حضرت همت گماشت (ذريعه ج 14 ص 111). ابن عبد ربه متوفى 327. ه در عقد الفريد (مرحوم شهرستانى به نقل از شيخ ابراهيم قطيفى نوشته است كه در عقد الفريد خطبه شقشقيه بوده است و بعدها از آن برداشته‏اند رك. ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه ص 73) و ابو على جبائى متوفى 303. ه و شيخ صدوق متوفى 381. ه در التوحيد و كتابهاى ديگرش و شيخ مفيد متوفى 413. ه در ارشاد و كلينى عالم بزرگ شيعه متوفى 328. ه در روضه كافى و وزير آبى ابو اسعيد منصور در نزهة الاديب و نثر الدرر قسمتى از خطبه‏هاى امام همام را نقل كرده‏اند (ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه از صفحه 72 تا 92 و 94 تا 99).

ترجمه‏وشرح(آملى)      مقدمه        صفحه‏ى 16     

بيهقى در آغاز اين كتاب مى‏گويد نهج البلاغه را نزد امام حسين بن يعقوب بن احمد انصارى خواندم و اسم عده‏اى از ثقات مثل ابى الحسن نيشابورى مقيم نيشابور را مى‏برد و متذكر مى‏شود روايت صحيح از محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى نقل شده (متوفى 336 كه شرح حالش در تاريخ بغداد آمده است (ذريعه ج 14 ص 139) و در ضمن مى‏گويد ابو لقسم (ابو القاسم) على بن الحسن الحونقى النيسابورى (ورق 3) از من خواست نهج البلاغه را شرح كنم ولى فرصت نشد و آن مرد بزرگ در گذشت پس از مرگ او به تشويق يكى از بزرگان به انجام اين كار توفيق يافتم. در باره دشوارى كار ترجمه و شرح نهج البلاغه مى‏گويد فضلاى سابق نتوانستند نهج البلاغه را شرح كنند چون بر همه علوم واقف نبودند (ايضا ورق 3) و حتى بعضى عقيده داشتند كه اين كتاب را نمى‏توان شرح كرد يا شرح آن از يك نفر ساخته نيست (ورق 4) ولى من دامن همت به كمر زدم و خدمت كردم.

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 613     

184-  از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى‏گفتند

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 613     

و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا امير المؤمنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آنان را ببينم امام عليه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تأخير جواب ديد) پس از آن بطور اجمال فرمود: (1) اى همّام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم س 16 ى 128 مى‏فرمايد:) إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكو كرداران است (بر تو لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همّام باين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهىّ بجا آورد و بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود: (2) خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بى‏نياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى باو نمى‏رساند (بلكه غرض از امر بطاعت و نهى از معصيت سود بردن بندگان است) پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبه‏اى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد، (3) و پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند (از ديگران برترند، زيرا) گفتارشان از روى راستى است (بر وفق رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند) و پوشاكشان ميانه روى (افراط و تفريط در زندگانيشان نيست) و رفتارشان (بين مردم) به فروتنى است (زيرا خداوند در قرآن كريم س 17 ى 37 مى‏فرمايد: وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا يعنى از روى تكبّر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نمى‏توانى «به پاهايت» زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى «هر چند گردن كشى» به كوهها نمى‏رسى) (4) از آنچه كه خداوند بر ايشان روا نداشته چشم پوشيده‏اند (حرامى مرتكب نمى‏شوند) و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشته‏اند (از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مى‏نمايند، چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 72 مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ، وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً يعنى بندگان برگزيده حقّ كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهايى كه سخنان باطل نادرست گفته و يا كارهاى زشت بجا مى‏آورند حاضر نمى‏شوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند) در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى (به قضاى الهىّ تن داده بآنچه كه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است) و اگر نبود اجل و مدّتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى‏گرفت، (5) خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غير او (هر چه هست) در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان ببهشت مانند يقين و باور كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن به خوشى بسر مى‏برند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند، (6) دلهاشان اندوهناك است، و (همه از) آزارهاشان ايمن (باشند، زيرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها بآن بى‏ميل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت) لاغر، و خواستنى‏هاشان (در دنيا) اندك است (بيشتر از آنچه كه بناچارى بآن نياز دارند نمى‏طلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاكيزگى است (پيرو شهوات نيستند) (7) چند روز كوتاه (دنيا) را به شكيبايى بسر رسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بى‏پايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پر فائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنيا بآنان رو آورد (كالا و آرايش خود را بآنها جلوه داد) ايشان از آن رو گردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند.

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 620     

و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد، نفسش از دست او برنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مى‏نمايد) و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار بمردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش رساند، (20) دورى او از اشخاص بجهت بى‏رغبتى و دورى نمودن است (از دنيا پرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخويى و مهربانى است (با خدا پرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دو رو است) نمى‏باشد. ناقل اين خطبه گفت: (چون سخن به اينجا رسيد) همّام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: (21) آگاه باشيد سوگند بخدا كه از (چنين پيش‏آمد بر) او مى‏ترسيدم، پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين (تأثير) ميكند، يكى از حاضرين (عبد اللّه ابن كوّاء كه از خوارج بود) گفت: يا امير المؤمنين تو چه حال دارى (چرا اين اندرزها در تو تأثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى) امام عليه السّلام فرمود: (22) واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمى‏گذرد (دير و زود نمى‏گردد) و سببى است كه از آن تجاوز نمى‏كند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست (بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است).

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 467     

(الخطبة 82، 149) يروى ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همّام و كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم... فلما وصف له المتقين، صعق همام صعقة مات منها. فقال أمير المؤمنين (ع): أ هكذا تصنع المواعظ بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين (أي فما بالك لا تموت مع انطوائك على هذه المواعظ البالغة) فقال (ع): ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 678     

(الخطبة 190، 3، 366) و مجاهدة الصّيام في الأيّام المفروضات، تسكينا لأطرافهم، و تخشيعا لأبصارهم، و تذليلا لنفوسهم، و تخفيضا لقلوبهم. (الخطبة 190، 3، 366) من تضاغن القلوب، و تشاحن الصّدور، و تدابر النّفوس. (الخطبة 190، 3، 369) و قال (ع) لهمام في صفة المتقين: نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. (الخطبة 191، 377) و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. (الخطبة 191، 377) أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. (الخطبة 191، 377) نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. (الخطبة 191، 379) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). (الخطبة 191، 380) الحمد للّه الّذي أظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه، ما حيّر مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان كنه صفته. (الخطبة 193، 382) و قال (ع) عن احتضار النبي (ص): و لقد سالت نفسه في كفّي، فأمررتها على وجهي.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 862     

من الإقبال عليها و المعرفة بها و التّفرّغ لها. فهي عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها، و حاجته الّتي يسأل عنها. فهو مغترب إذا اغترب الإسلام، و ضرب بعسيب (أي أصل) ذنبه، و الصق الأرض بجرانه (الجران: عنق البعير يضعه على الارض، و هو كناية عن الضعف). بقيّة من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه. (الخطبة 180، 327) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً. قد أمن العذاب، و انقطع العتاب، و زحزحوا عن النّار، و اطمأنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار. الّذين كانت أعمالهم في الدّنيا زاكية، و أعينهم باكية، و كان ليلهم في دنياهم نهارا، تخشّعا و استغفارا، و كان نهارهم ليلا، توحشا و انقطاعا. فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا، و الجزاء ثوابا، (و كانوا أحقّ بها و أهلها)، في ملك دائم، و نعيم قائم. (الخطبة 188، 352)... و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم. سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار. عمّار اللّيل و منار النّهار. متمسّكون بحبل القرآن. يحيون سنن اللّه و سنن رسوله. لا يستكبرون و لا يعلون، و لا يغلّون و لا يفسدون. قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل. (الخطبة 190، 4، 375) روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام بن شريح كان رجلا عابدا.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 863     

فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و أحسن، ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 863     

فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه. فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلى على النبي (ص)-  ثم قال (ع): أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم. فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 865     

قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (الخطبة 191، 376) و قال (ع) في صفة السالك الطريق الى اللّه سبحانه: قد أحيا عقله، و أمات نفسه. حتّى دقّ جليله، و لطف غليظه. و برق له لامع كثير البرق، فأبان له الطّريق، و سلك به السّبيل. و تدافعته الأبواب إلى باب السّلامة، و دار الإقامة. و ثبتت رجلاه بطمأنينة بدنه في قرار الأمن و الرّاحة. بما استعمل قلبه، و أرضى ربّه. (الخطبة 218، 415) و قال (ع) عند تلاوته يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ، لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ: إنّ اللّه سبحانه و تعالى جعل الذّكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة. و ما برح للّه-  عزّت آلاؤه-  في البرهة بعد البرهة، و في ازمان الفترات، عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همّام بن عباد كان رجلا عابدا. فقال يوما: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

فلم يقنع همّام بهذا القول حتى عزم عليه.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 201     

يَا هَمَّامُ ، الْمُؤْمِنُ هُوَ الْكَيِّسُ الْفَطِنُ، بِشْرُهُ في وَجْهِهِ، وَ حُزْنُهُ في قَلْبِهِ، وَ قُوَّتُهُ في دينِهِ، أَوْسَعُ شَيْ‏ءٍ صَدْراً، وَ أَذَّلُ شَيْ‏ءٍ نَفْساً، وَ أَرْفَعُ [شَيْ‏ءٍ] قَدْراً.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 204     

فصعق همّام رحمه اللّه صعقة كانت نفسه فيها.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 604     

قال غالب: هو ابني همّام ، رويته الشعر، يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك أن يكون شاعراً مجيداً. و إن شئت أنشدك.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 141     

و از جمله كلام عالى مقام امام همام است عليه الصّلوة و السّلام كه فرموده: (في ذمّ البصرة و اهلها) در مذمّت بصره و اهل آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 268     

(و ابتداء هذا الكلام مروىّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اوّل اين كلام منقول است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم (و قد قفّاه عليه السّلام) و به تحقيق كه در عقب اين كلام در آورده است آن امام همام عليه السّلام.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 309     

اين كلام رفعت نظام در بيان آداب و رسوم حرب است كه آن امام همام عليه السّلام. (يقول لاصحابه) گفته است آن را به اصحاب خود.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 329     

و از كلام آن امام همام است-  عليه السّلام-  كه فرموده: (في بيعة عثمان) در باب بيعت نمودن اصحاب به عثمان بد سرانجام. (لقد علمتم) هر آينه دانسته‏ايد شما.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 447     

و از جمله كلام بلاغت نظام آن امام همام عليه الصلوة و السلام اين است كه فرموده: (لمّا اريد) در وقتى كه درخواسته شد از او (على البيعة) بر بيعت نمودن به او (بعد قتل عثمان) بعد از كشته شدن عثمان (دعوني) بگذاريد مرا در اين كار غرض از اين گفتار ازدياد رغبت مردمان است در انقياد و دل نهادن ايشان بر فرموده او، از امر جهاد و غير آن. يا آنكه مراد اين باشد كه چون اوّل بر ناحق ايستاديد و كار دين به اينجا رسانيديد، الحال نيز بر دستور سابق عمل خواهيد نمود و نقض بيعت خواهيد كرد. و اگر چنانچه آن حضرت مى‏دانست كه نقض بيعت نمى‏كنند، اين سخن نمى‏فرمود و از حقّ خود ابا نمى‏نمود و از اينجاست كه مى‏فرمايد كه: (فانّا مستقبلون امرا) پس به درستى كه ما پيش آينده‏ايم به كارى (له وجوه و الوان) كه مر او را است وجه‏ها و رنگ‏هاى متنوّع (لا تقوم له القلوب) كه نمى‏ايستند و صبر نمى‏كنند مر آن كار را، دل‏ها (و لا تثبت عليه العقول) و ثابت نمى‏شود بر آن عقل‏ها، بلكه ابا مى‏كند از قبول آن به جهت تأويلات فاسده و شبهات باطله. چون تهمت بستن معاويه و اهل بصره آن حضرت را به خون عثمان و مانند سخنان خارجيان و غير آن (و انّ الآفاق) و به درستى كه اطراف عالم را (قد اغامت) ابر ستم گرفته است و غبار ظلم و انحراف بر دل‏هاى جاهلان نشسته. (و المحجّة قد تنكّرت) و راه روشن شريعت گرديده است به نكارت و جهالت (و اعلموا) و بدانيد اى مردمان (انّي ان اجبتكم) كه اگر من اجابت كنم شما را در بيعت كردن شما (ركبت بكم ما اعلم) سوار شوم بر شما آنچه دانم در كار شريعت، يعنى مرتكب شريعت غرّا شوم و بر آن نهج كه علم دارم، به آن عمل كنم (و لم اصغ الى قول القائل) و گوش نمى‏كنم به سوى گفتار گوينده (و عتب العاتب) و سرزنش سرزنش كننده (و ان تركتموني) و اگر بگذاريد مرا و در اين امر معذور داريد (فانا كاحدكم) پس من باشم همچو يكى از شما (و لعلّي اسمعكم) و شايد كه من شنواتر باشم از شما (و اطوعكم) و فرمان بردارتر شما (لمن ولّيتموه) مر كسى را كه والى سازيد شما او را (امركم) در كار خود. اگر آن والى، عاصى نباشد به اوامر و نواهى و عامل باشد به شريعت حضرت رسالت پناهى (و انا لكم وزيرا) و من از براى شما در حالتى كه وزير باشم و معين و ظهير (خير لكم منّي اميرا) بهتر است شما را از من در حالتى كه امير باشم زيرا كه در حالت امارت محمّل شمايم بر مكروهات طبايع از مصابرت در حروب و وقايع و تسويه عطايا در ميان شما و منع شما از مخالفت شرايع و در حالت وزارت و معاونت واجب نيست بر من، مگر نصيحت و موعظه نه الزام عمل و نه دفع خلل، و امر معروف و نهى منكر واجب است به قدر آنچه مقدور باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 19     

(روى انّ صاحبا له يقال له همّام ) مروى است كه مصاحبى بود مر آن حضرت را كه او را همّام بن شريح گفتندى (كان رجلا عابدا) مردى بود عابد و زاهد (فقال له يا امير المؤمنين) پس گفت با آن حضرت كه اى امير مؤمنان (صف لى المتّقين) وصف كن براى من متّقيان و پرهيزكاران را (حتّى كانّى انظر اليهم) تا غايتى كه گوييا من نظر مى‏كنم به ايشان (فتثاقل عن جوابه) پس تكاسل فرمود از جواب و تكاهل نمود از آن (ثمّ قال عليه السّلام يا همّام ) بعد از آن فرمود كه اى همّام (اتّق اللّه) بپرهيز از خداى تعالى (و احسن) و نيكويى كن با انام (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا) پس به درستى كه خداى تعالى با جماعتى است كه پرهيزكارى مى‏كنند (و الّذين هم محسنون) و با آن كسانى كه نيكوكارانند (فلم يقنع همّام ) پس قانع نشد همّام (بذلك القول) به اين گفتار (حتّى عزم عليه) تا آنكه سوگند داد بر آن خلاصه ابرار (قال فحمد اللّه) گفت راوى، پس آن حضرت ستايش فرمود خدا را (و اثنى عليه) و ثنا گفت بر عظمت او سبحانه (و صلّى على النّبىّ صلّى اللّه عليه و اله) و سلام و درود فرستاد بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (ثمّ قال) پس زبان مبارك به جواب او گشاده فرمود: (امّا بعد) امّا پس از حمد الهى و حضرت رسالت پناهى (فانّ اللّه سبحانه و تعالى) پس به درستى كه حق سبحانه و تعالى (خلق الخلق) آفريد خلقان را (حين خلقهم) هنگامى كه آفريد ايشان را (غنيّا عن طاعتهم) بى نياز از طاعت ايشان (امنا من معصيتهم) ايمن از عصيان (لانّه لا يضرّه) زيرا كه ضرر نمى‏رساند او را (معصيّة من عصاه) نافرمانى كسى كه راه عصيان سپرد به او (و لا تنفعه) و سود نمى‏دهد او را (طاعة من اطاعه) فرمان بردارى كسى كه فرمان برد او را. بلكه ضرر معصيت عايد است به نفس عاصيان و منفعت طاعت راجع است به نفس مطيعان.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 29     

(و يصل من قطعه) و بپيوندد به كسى كه ببرد از او (بعيدا فحشه) دور باشد فحش او. يعنى چيزى كه سزاوار نباشد نگويد (ليّنا قوله) نرم باشد گفتار او (غائبا منكره) نا پيدا است كار ناشايسته او (حاضرا معروفه) نمايان مى‏باشد كار پسنديده او (مقبلا خيره) رو آورنده است فعل نيكوى او (مدبرا شرّه) پشت كرده عمل بد او (فى الزّلازل وقور) در فتنه‏هاى كبار، با وقار است و تمكين (و فى المكاره صبور) و در سختى‏هاى نقمت بسيار صابر (و فى الرّخاء شكور) و در فراخى نعمت بسيار شاكر (لا يحيف) حيف نكند و نقصان ننمايد (على من يبغض) بر كسى كه دشمن دارد او را (و لا يأثم) و گناه نمى‏كند (فيمن يحبّ) در باره كسى كه دوست دارد او را (يعترف بالحقّ) اعتراف مى‏كند به حق (قبل ان يشهد عليه) پيش از آنكه گواهى داده شود بر آن (لا يضيّع) ضايع نمى‏سازد (ما استحفظ) چيزى را كه طلب حفظ كرده شده باشد از او (و لا ينسى) و فراموش نمى‏كند (ما ذكّر) چيزى را كه به ياد داده شده باشد (و لا ينابز بالالقاب) و نمى‏خواند مردم را به لقب‏هاى بد بنابر كلام آسمانى كه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (و لا يضارّ بالجارّ) و گزند نمى‏رساند به همسايه به هيچ باب (و لا يشمت بالمصائب) و شادى نمى‏كند به مصيبت‏هاى ديگران (و لا يدخل فى الباطل) و داخل نمى‏شود در باطل و امر ناحق (و لا يخرج من الحقّ) و بيرون نمى‏رود از حق (ان صمت) اگر خاموش شود (لم يغمّه صمته) غمگين نسازد او را خاموشى (و ان ضحك) و اگر به خنده پردازد (لم يعل صوته) بلند نسازد آواز خود را، چه هميشه با ياد مرگ باشد (و ان بغى عليه) و اگر ستم كرده شود بر او (صبر) شكيبايى نمايد (حتّى يكون اللّه) تا باشد خدا (هو الّذى ينتقم له) كه انتقام كشد از براى او (نفسه منه فى عناء) نفس امّاره او در رنج كشيدن باشد (و النّاس منه فى راحة) و مردم از او در آسايش (اتعب نفسه) برنجاند نفس خود را در طاعت (لاخرته) براى آخرت خود (و اراح النّاس) و آسايش دهد مردم را (من نفسه) از نفس خود براى رضاى حضرت عزّت (بعده عمّن تباعد عنه) دور شدن او از كسى كه دور باشد از او (زهد و نزاهة) زهد و پاكدامنى است (و دنوّه) و نزديكى او (ممّن دنى منه) به كسى است كه نزديك باشد از جانب او (لين و رحمة) نرمى و مهربانى مى‏باشد (ليس تباعده) نيست دور شدن او (بكبر و عظمة) به سبب گردنكشى و بزرگى (و لا دنوّه) و نيست نزديكى او (بمكر و خديعة) به واسطه مكر كردن و فريفتن (قال) راوى گويد كه چون آن حضرت صلوات اللّه عليه، سخن به اينجا رسانيد (فصعق همّام ) پس بيهوش شد همّام (صعقة) بيهوش شدنى (كانت نفسه فيها) كه بود جان او در آن صعقه از بدن روان از كمال حقانيت و مهابت اين سخنان. يعنى از شوق جان داد و روى به سفر آخرت نهاد (فقال امير المؤمنين عليه السّلام) فرمود امير المؤمنين عليه السّلام (اما و اللّه) بدانكه به حقّ خدا (لقد كنت اخاف عليه) هر آينه بودم من كه مى‏ترسيدم از اين حالت بر همّام (ثمّ قال) بعد از آن فرمود (هكذا تضع المواعظ البالغة) همچنين مى‏كند موعظه‏هايى كه به سرحدّ كمال رسيده باشند (باهلها) به جماعتى كه از اهل آن باشند (فقال له قائل) پس گفت مر آن حضرت را گوينده‏اى-  كه آن عبد اللّه بن كوا بود-  كه بى ادبانه گفت به آن حضرت كه: (فما بالك يا امير المؤمنين) پس چيست حال تو اى امير مؤمنان كه اثر نكرد در تو آنچه اثر كرد در وى (فقال عليه السّلام) پس فرمود آن حضرت كه (و يحك) واى بر تو اى بى دين دور از يقين (انّ لكلّ اجل وقتا) به درستى كه هر اجلى را وقتى است (لا يعدوه) كه در نمى‏گذرد از آن اجل (و سببا لا يتجاوزه) و سببى است كه از آن تجاوز ندارد (فمهلا) پس آهسته باش (لا تعد بمثلها) باز مگرد به مانند اين كلمات (فانّما نفث الشّيطان على لسانك) پس جز اين نيست كه شيطان دميد بر زبان تو اين نوع سخنان را

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 60     

و از جمله كلام نصيحت فرجام آن امام همام است عليه السّلام: (كان يوصى به اصحابه) كه وصيّت مى‏كند به آن صحابه‏هاى خود را به اين وجه كه: (تعاهدوا امر الصّلوة) تعهّد كنيد كار نماز را كه مناجات است با حضرت قاضى الحاجات (و حافظوا عليها) و محافظت نماييد بر آن با شرايط و اركانش در جميع اوقات (و استكثروا منها) و بسيار خواهيد از نماز به كثرت و مداومت (و تقرّبوا بها) و نزديكى جوييد از آن به سوى قرب حضرت عزّت (كانت على المؤمنين) هست بر جميع مؤمنان (كتابا موقوتا) فريضه كرده شده، كه تعيين نموده شده است وقت آن (الا تسمعون) آيا نشنيده‏ايد و گوش فرا نداشته‏ايد (الى جواب اهل النّار) به جواب اهل دوزخ (حين سئلوا) وقتى كه پرسيده شوند ايشان (ما سلككم فى سقر) چه چيز در آورد شما را در دوزخ (قالوا لم نك من المصلّين) گويند نبوديم ما از نماز گذارندگان (و انّها) و به تحقيق كه نماز (لتحتّ الذّنوب) هر آينه مى‏ريزاند گناهان را (حتّ الورق) همچه ريختن برگ از درختان (و تطلقها) و رها مى‏كند گناهان را (اطلاق الرّبق) چون رها كردن بندهاى ريسمان از گردن حيوان (و شبهها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و تشبيه نموده نماز را حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (بالجمة) به آب جمع كرده شده در گودى (و تكون) كه واقع باشد (على باب الرّجل) بر در سراى مرد (فهو يغتسل منها) پس آن مرد غسل كند از آن (فى اليوم و اللّيلة) در روز و شب (خمس مرّات) پنج نوبت (فما عسى ان يبقى عليه) پس نزديك نيست كه باقى ماند بر او (من الدّرن) از چرك اثرى و تارك نماز را حضرت رسالت تسميه فرموده به كافر، آورده‏اند كه از ابى عبد اللّه جعفر الصّادق عليه السّلام پرسيدند كه سبب چيست كه زانى مسمّى نشده به كافر و تارك نماز را تسميه فرموده‏اند به آن فرمود كه زنا و شبه آن به سبب غلبه شهوت است كه زانى بدان امر شنيع ارتكاب مى‏نمايد، امّا تارك نماز ترك نمى‏كند نماز را مگر به جهت استخفاف. (و قد عرف حقّها) و به تحقيق كه شناخته‏اند حق نماز را (رجال من المؤمنين) مردانى از مؤمنان (الّذين لا تشغلهم عنها) آنهايى كه مشغول نمى‏گرداند و باز نمى‏دارد از نماز ايشان را (زينة متاع) آرايش متاع اين جهان (و لا قرّة عين) و نه روشنى چشم (من ولد) از فرزند (و لا مال) و نه مالى از مالها (يقول اللّه سبحانه) مى‏فرمايد حق سبحانه و تعالى در مدح ايشان كه (رجال لا تلهيهم تجارة) مردانى كه مشغول نگرداند ايشان را سوداگرى (و لا بيع) و نه خريد و فروختنى (عن ذكر اللّه) از يارى كردن خداى تعالى (و اقام الصّلوة) و از پاى داشتن نماز وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ و دادن زكات (و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و بود حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (نصبا بالصّلوة) رنج كشيده به نماز (بعد التّبشير له بالجنّة) بعد از بشارت دادن او را به بهشت عنبر سرشت (لقول اللّه سبحانه) به گفتار حضرت پروردگار كه: (و أمر اهلك بالصّلوة) و امر كن اهل خود را به نماز و طاعات (وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها و صبر نماى بر مشقّت آن (فكان يأمر بها اهله) و بود آن حضرت كه امر مى‏كرد به نماز اهل خود را (و يصبر عليها نفسه) و صبر مى‏فرمود بر آن نفس خود را (ثمّ انّ الزّكوة) پس بدانيد به تحقيق كه زكات (جعلت مع الصّلوة) گردانيده شده است با نماز (قربانا) چيزى كه تقرّب جويند به آن به خالق جهان (لاهل الاسلام) از براى مسلمانان (فمن اعطاها) پس كسى كه بدهد زكات را به مستحقّان (طيّب النّفس بها) به خوشى نفس خود به آن (فانّها تجعل له) پس به درستى كه آن زكات گردانيده براى او (كفّارة) پوشاننده گناهان (و من النّار حجابا) و از آتش دوزخ پرده ميان او و آتش و در بعضى روايت «حجازا» واقع شده، يعنى منع كننده صاحب خود را از نيران (و وقاية) و نگهدارنده از آتش سوزان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 139     

و از كلام موعظه نظام آن امام همام است عليه السّلام: (قاله عند تلاوته) كه فرمود آن را نزد تلاوت نمودن او آيه كريمه (يا ايّهَا الِانْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبَّكَ الْكَريمِ) يعنى اى فرزند آدم چه چيز فريفت تو را به پروردگار تو كه موصوف است به صفت كرم (ادحض مسؤول حجّة) انسان باطل‏ترين سؤال كرده شده‏اى است از روى برهان (و اقطع مغترّ معذرة) و بريده‏ترين فريفته شده‏اى است از روى عذر آوردن در زمان اخذ به عصيان (لقد ابرح جهالة بنفسه) هر آينه سختى نهاد به نادانى بر نفس خود و مبالغه كرد در تحصيل جهالت و او را در عجب انداخت و رخش همّت را در ميدان شهوت دنيا تاخت تا او را در آخرت هلاك ساخت. (يا ايّها الانسان) اى آدمى (ما جرّاك على ذنبك) چه چيز دلير ساخت تو را بر گناه خودت (و ما غرّك بربّك) و چه چيز دور و مغرور ساخت تو را به پروردگار خودت (و ما انسك بهلكة نفسك) و چه چيز انس داد تو را به هلاك كردن نفس خودت (اما من دائك بلول) آيا نيست از درد جهالت تو تندرستى (ام ليس من نومتك يقظة) يا نيست از خواب غفلت تو بيدارى (اما ترحم من نفسك) آيا رحم نمى‏كنى بر نفس خود (ما ترحم من غيرها) آنچه رحم مى‏كنى بر غير خود، با وجود آن كه جان تو اولى است به آن ترحّم (فلربّما ترى الضّاحى) پس بسيار مى‏بينى بيرون آمده (لحرّ الشّمس) براى گرمى آفتاب (فتظلّه) پس به سايه مى‏برى او را به جهت مهربانى و عدم مشقّت (او ترى المبتلى بالم) يا مى‏بينى گرفتارى را به دردى (يمضّ جسده) كه مى‏سوزد بدن او را (فتبكى رحمة له) پس گريه مى‏كنى به جهت مرحمت بر آن گرفتار (فما صبّرك) پس چه بسا صابر ساخت تو را (على دائك) بر درد و الم تو (و جلّدك) و قوى كرد تو را (على مصائبك) بر مصيبت‏هاى دمادم تو (و عزّاك) و شكيبايى فرمود تو را (عن البكاء) بر گريه كردن و زارى نمودن (على نفسك) بر نفس خودت كه گرفتار است به محنت و خوارى (و هى اعزّ الانفس عليك) و حال آنكه آن نفس عزيزترين نفس‏ها است بر تو (و كيف لا يوقظك) و چگونه بيدار نمى‏سازد تو را (خوف بيات نقمة) ترس شبيخون خشم آوردن خدا (و قد تورّطت بمعاصيه) و حال آنكه افتاده در معصيت‏ها (مدارج سطواته) در راه‏هاى گرفتاريها و قهر او جلّ و علا (فتداو من داء الفترة) پس دوا كن از درد سستى (فى قلبك) كه در دل دردمند تو است (بعزيمة) به جدّ و جهد كردن در طاعت (من كرى الغفلة) و از خواب غفلت (فى ناظرك) در بينايى خودت (بيقظة) به بيدارى در عبادت (و كن للّه مطيعا) و باش براى خدا فرمان برنده (و بذكره انسا) و به ياد او آرام گيرنده (و تمثّل) و تصوير كن و تمثيل نماى (فى حال تولّيك عنه) در حالت روى گردانيدن تو از خداى (اقباله عليك) روى آوردن او را بر تو (يدعوك الى عفوه) كه مى‏خواند تو را به عفو و غفران خود (و يتغمّدك) و قصد كرده به پوشش گناه تو (بفضله) به احسان و انعام خود (و انت متولّ عنه) و حال آن كه روى گردانيده‏اى آن را (و الى غيره) و متوجّهى به غير او (فتعالى) پس بلند است او سبحانه، و برتر خداى قوى (من قوىّ) از هر ذى قوّتى. و با وجود اين حال (ما احلمه) چه حليم و بردبار است آن ذات شريف (و تواضعت) و پستى، تو (من ضعيف) از هر ضعيف و سست. و با وجود اين صفت (ما اجراك على معصيته) چه دليرى تو بر معصيت كردن به او (و انت فى كنف ستره) و حال آن كه تو در پناه پوشش او (مقيم) اقامت كننده‏اى (و فى سعة فضله) و در فراخى احسان او (متقلّب) گردنده و رونده‏اى (فلم يمنعك فضله) پس با وجود كثرت معصيت تو، باز نداشت از تو انعام و احسان خود را (و لم يهتك عنك) و ندريد از تو (ستره) پرده غفران خود را

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 156     

اين كلام را ايراد نموده: (فى وصف بيعته بالخلافة) در وصف بيعت كردن مردمان با او به خلافت (و قد تقدّم مثله) و گذشت مثل اين كلام (بالفاظ مختلفة) به لفظهاى مختلف و گوناگون از آن امام همام عليه التحيّه و الاكرام. و چون اصحاب آن قدوه احباب در حال بيعت نمودن به او الحاح بسيار مى‏نمودند و در آن باب مبالغه از حد مى‏گذرانيدند، از اين جهت آن حضرت اخبار مى‏فرمايد به ايشان به طريق تخاطب كه اى مردمان، به جهت بيعت (بسطتم يدى) گسترانيديد دست مرا (فكففتها) پس باز داشتم دست خود را (و مددتموها) و كشيديد آنرا (فقبضتها) پس فرا گرفتم و نكشيدم آنرا (ثمّ تداككتم علىّ) پس كوفتيد يكديگر را و انبوهى كرديد بر من (تداكّ الابل الهيم) همچو انبوهى كردن شتران تشنه (على حياضها) بر حوض‏هاى خود (يوم ورودها) در روز فرود آمدن ايشان به آب (حتّى انقطعت النّعل) تا آنكه بريده شد بند نعلين (و سقط الرّداء) و افتاد ردا از دوش‏ها (و وطى‏ء الضّعيف) و لگد كوب شد ضعيف ناتوان (و بلغ من سرور النّاس) و رسيد از شادى مردمان (ببيعتهم اياى) بيعت كردن مسلمانان به من (ان ابتهج به الصّغير) آنكه خوشحال شدند به آن بيعت، جوانان (و هدج اليه الكبير) و برفتند لرزان به سوى آن بيعت پيران (و تحامل نحوها العليل) و به تكليف و مشقّت رفتند به جانب آن بيعت، بيماران (و حسرت اليها الكعاب) و كشف كردند رخسار را به سوى بيعت، دختران نارپستان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 587     

(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مى‏شود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكه‏اى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 627      

(و قد سمع رجلا من الحروريّة) و به درستى كه آن حضرت صلوات اللّه عليه شنيد مردى از حروريّه و آن قروة بن ادنه بود و حروريّه جماعتيند از خارجيان كه منسوبند به حرور و آن قريه‏اى است از نهروان كه در اوّل حال آنجا جمع شدند براى محاربه نمودن با آن حضرت (يتهجّد) كه بيدارى مى‏كشيد در عبادت و نماز شب مى‏گزارد (و يقرء) و قرآن مى‏كرد گويند اين آيه را مى‏خواند: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً» به آواز حزين و مى‏گريست. كميل بن زياد در خدمت آن حضرت ايستاده بود از خواندن او آهى كشيد. حضرت فرمود كه سبب آه چيست گفت از صوت حزين اين قارى كاشكى من مويى بودم در بدن او تا هميشه اين كلام حزين را از او مى‏شنيدم. فرمود آه مكش و اين آرزو مكن. و بعد از مدّتى كه در جنگ خوارج به دست آن حضرت كشته شد كميل را طلبيده فرمود كه اين مقتول آن قارى است كه آن آرزو مى‏كردى، هنوز آن آرزو دارى گفت: استغفر اللّه من كل خطا يجرى على اللّسان. القصّه چون آن حضرت استماع قرائت نموده فرمود: (فقال) پس گفت: (نوم على يقين خير من صلوة فى شكّ) يعنى خواب شخصى كه بر يقين باشد بر امام در وجوب اطاعت او و اقتداء نمودن او در ساير احكام، بهتر است از نماز گزاردن در شك داشتن به شأن آن امام همام و اين مقّرر است

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 691     

(و قال عليه السّلام: فى صفة الغوغاء) و فرمود آن امام همام عليه السّلام در صفت غوغاى عوام (هم الّذين اذا اجتمعوا غلبوا) ايشان آنانند كه چون گرد آيند غلبگى نمايند (و اذا تفرّقوا لم يعرفوا) و چون متفرق شوند شناخته نشوند (و قيل بل قال) و بعضى گفته‏اند كه روايت نه آنچنان است كه مذكور شد. بلكه اين است كه آن حضرت فرمود: (هم الّذين اذا اجتمعوا ضرّوا) يعنى ايشان آن كسانيند كه چون اجتماع نمايند گزند رسانند (و اذا تفرّقوا نفعوا) و چون پراكنده شوند به منفعت گرايند (فقيل له) پس گفتند آن حضرت را (قد علمنا مضرّة اجتماعهم) به تحقيق كه مى‏دانيم مضرّت جمع شدن ايشان را (فما منفعة افتراقهم) پس چيست منفعت پراكندگى ايشان (فقال) پس در جواب فرمود كه (يرجع اصحاب المهن الى مهنتهم) بازگردند اصحاب خدمت‏ها به خدمت‏هاى خود مراد صناعت است و حرفه ايشان (فينتفع النّاس بهم) پس فايده مى‏گيرند مردمان از ايشان (كرجوع البنّاء الى بناءه) همچو رجوع نمودن بنّا بر ساختن خود (و النّسّاج الى منسجه) و بازگشتن بافنده به موضوع بافتن خود (و الخبّاز الى مخبزه) و نان پزنده به جاى نان پختن خود و غير ذلك.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 231     

روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللّه و أحسن: ف «ان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي-  صلّى اللّه عليه و آله-  ثم قال عليه السلام: و من خطبة له عليه السّلام يصف فيها المتّقين (روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ، و كان رجلا عابدا، فقال يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام) اى تباطى‏ء (فى جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و احسن) و الاحسان فوق التّقوى، بان يعمل الانسان بالرّغائب و المندوبات (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) و لعلّ تثاقل الامام و اختصاره فى الجواب لما يعلم من انّ التفصيل موجب لهلاكه، كما يأتي فى آخر الخطبة (فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه) اى اصران يجيبه اجابة مفصلة، و اقسم الامام على ذلك (فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلّى على النّبى صلّى اللّه عليه و آله ثم قال) عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، (اما بعد) اى بعد الحمد و الصّلاة (فانّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم) اى لم يكن محتاجا لطاعتهم (آمنا من معصيتهم) فلم يكن يخاف من عصيانهم (لأنه لا تضرّه معصية من عصاه) و انّما تضرّ المعصية ذات العاصى (و لا تنفعه طاعة من اطاعه) و انّما تنفع الطّاعة نفس المطيع.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 242     

(و ان بغى عليه) اى ظلم (صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذى ينتقم له) فانّ نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها اللَّه يأخذ بحق المظلوم من الظالم.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 243     

(قال) الراوى (فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها) اى في تلك الصعقة اى الغشوة «نفسه» بان مات من شدة التاثّر بهذه الخطبة «فقال امير المؤمنين عليه السلام»: (اما و اللَّه لقد كنت اخافها) اى الصعقة، (عليه) اى على همام (ثم قال) عليه السلام: (أ هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها) الاستفهام للتعجّب عن صنع الموعظة، و انما يموت الانسان لشدة الفرح الموجبة لخلو فقال له قائل، فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك القلب عن الدم، او لشدة الحزن الموجبة لامتلاء القلب بالدم (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) اى لما ذا لا تموت انت مع اطّلاعك على هذه الموعظة.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 20     

در پايان اين مقدمه برخود فرض مى‏دانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سوره‏هاى كوچك جزء سى‏ام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مى‏آزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مى‏چشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مى‏كردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مى‏فرمود و گرنه دستور مى‏داد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مى‏فرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مى‏فرمود و سپس بنده را ارشاد مى‏كرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مى‏يافت، مى‏شنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبه‏هاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانه‏هاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مى‏داشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهره‏مند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مى‏پرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مى‏فرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمى‏خواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 337     

ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مى‏گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابله‏اش آمد و در پاسخ رجز او رجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مى‏بينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر-  عراقم، نه از قبيله ربيعه‏ام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مى‏فروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد.

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 170     

نصر مى‏گويد: اشتر در آن روز حارث بن همام نخعى را كه از خاندان صهبان بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت: اى حارث اگر نه اين است كه مى‏دانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مى‏كنى رايت خود را از تو پس مى‏گرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمى‏كردم. حارث گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند: «اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مى‏شود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مى‏شود گرفتارى را برطرف مى‏كنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى...» اشتر گفت: اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت: امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمى‏كنند. سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است. وقتى نيزه‏ها به شما برخورد در آن فرو رويد، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [از شما] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد.

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 197     

اما معاويه بر سواران خود، عبيد الله بن عمر بن خطاب و بر پيادگان، مسلم بن-  عقبه مرى و بر ميمنه، عبد الله بن عمرو بن عاص و بر ميسره، حبيب بن مسلمه فهرى را گماشت. رايت بزرگ را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و بر دمشقيان كه در قلب لشكر جا داشتند ضحاك بن قيس فهرى و بر مردم حمص كه در ميمنة بودند ذوالكلاع حميرى را گماشت، و بر مردم قنسرين كه آنان هم در ميمنه سپاه بودند زفر بن حارث كلابى و بر مردم اردن كه در ميسره بودند، سفيان بن عمرو-  ابو الاعور سلمى-  و بر مردم فلسطين كه آنان هم در ميسره بودند مسلمة بن مخلد و بر پيادگان مردم دمشق، بسر بن ابى ارطاة عامرى بن لوى بن غالب و بر پيادگان اهل-  حمص، حوشب ذو ظليم و بر پيادگان قيس، طريف بن حابس الهانى و بر پيادگان اردن، عبد الرحمان بن قيس قينى و بر پيادگان مردم فلسطين، حارث بن خالد ازدى و بر پيادگان قبيله قيس دمشق، همام بن قبيصه و بر افراد قبيله‏هاى قيس و اياد، حمص بلال بن ابى-  هبيرة ازدى و حاتم بن معتمر باهلى و بر پيادگان ميمنه، حابس بن سعيد طايى و بر قبيله قضاعه دمشق، حسان بن بجدل كلبى و بر قضاعه، عباد بن يزيد كلبى و بر افراد قبيله كنده دمشق، حسان بن حوى سكسكى و بركنده حمص، يزيد بن هبيره سكونى و بر قبايل ديگر يمن، يزيد بن اسد بجلى و بر افراد قبايل حمير و حضر موت، اليمان بن غفير و بر قضاعه اردن، حبيش بن دلجة قينى و بر كنانه فلسطين، شريك كنانى و بر مذحج اردن، مخارق بن حارث زبيدى و بر افراد قبايل جذام و لخم فلسطين، ناتل بن قيس جذامى و بر [قبيله‏] همدان اردن، حمزة بن مالك همدانى و بر خثعم، حمل بن عبد الله خثعمى و بر غسان اردن، يزيد بن حارث و بر افراد پراكنده ديگر، قعقاع بن ابرهة كلاعى را گماشت و قعقاع در نخستين روزى كه دو سپاه روياروى شدند در جنگ تن به تن كشته شد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 39     

از سخنان آن حضرت (ع) روايت شده است يكى از ياران امير المؤمنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امير المومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مى‏نگرم. على عليه السلام لحظه‏يى از پاسخ دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن «همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشه‏اند و همانان كه خود نكوكاران‏اند». همام به اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع) نخست حمد و ستايش خداوند را بجا آورد و بر پيامبر-  كه درود خداوند بر او و آلش باد-  درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم» (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بى‏نياز و از سرپيچى آنان در امان بود» نخست نسب همام را چنين آورده است: او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن-  عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن-  مران بن صيفى بن سعد العشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است. همام مردى عابد و پارسا بود و به امير المومنين گفت: پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مى‏نگرم.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 14     

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد. ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمى‏دارم آتش زنه‏اى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 217     

عبد الله بن سواد بن همّام كه بخشنده‏ترين اعراب است از همين قبيله است، عبد الله بن سواد همراه چهار هزار تن براى جهاد به ناحيه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراك تمام لشكر را به هزينه خود پرداخت. به او خبر رسيد كه يكى از سپاهيان بيمار شده و هوس حلواى خرماى آميخته با آرد-  افروشه-  كرده است. عبد الله بن سواد فرمان داد براى همه چهار هزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهيان دستور داده بود كه تا هنگامى كه آتش او بر افروخته است كسى حق ندارد براى تهيه خوراك آتش بر افروزد.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 372     

اهاب بن همام بن صعصعه مجاشعى كه شاعرى عثمانى است چنين سروده است: «به جان پدرت سوگند كه اين سخن را تكذيب مكن كه خير همه‏اش از ميان رفته و جز اندكى باقى نمانده است، مردم در دين خود گول خورده‏اند و پسر عفان شر بسيارى باقى نهاده است.» ابو العتاهيه گفته است: «خانه‏اى با خراب شدن خانه ديگر آباد مى‏شود و زنده‏اى با ميراث مرده‏اى زندگى مى‏كند.» انس بن مالك گفته است: هيچ روز و شب و ماه و سالى نيست مگر آنكه آنچه پيش از آن بوده بهتر از آن است و من اين سخن را از پيامبر شما كه درود خدا بر او باد، شنيده‏ام. شاعرى چنين سروده است: «بسا روزى كه از گرفتارى آن گريستم و چون از آن به روز ديگر رسيدم از آنكه آن را از دست دادم، گريستم.» به يكى از دبيران بزرگ پس از اينكه اموال او را مصادره كردند، گفتند: در اين زوال نعمت خود چه مى‏انديشى گفت: از زوال نعمت چاره‏اى نيست، اگر نعمت زايل شود و خود باقى باشم بهتر از آن است كه من زايل شوم و نعمت باقى باشد... چون خالد بن وليد عين التمر را گشود از حال حرقه، دختر نعمان بن منذر پرسيد، حرقه پيش خالد آمد و خالد از حال او پرسيد، گفت: خورشيد بر ما طلوع مى‏كرد و هيچ چيز بر گرد خورنق نمى‏خراميد مگر آنكه زير دست ما بود و سپس خورشيد غروب كرد و چنان شديم كه به هر كس نيكى كرده بوديم بر ما رحمت مى‏آورد و در هيچ خانه‏اى شادى و نعمت وارد نمى‏شود مگر اينكه به زودى عبرت در آن داخل مى‏شود و سپس اين دو بيت را خواند: «در حالى كه فرمان، فرمان ما بود و بر مردم سياست مى‏رانديم ناگاه ميان ايشان رعيت شديم و خدمتكار، اف بر اين جهان كه نعمتش پايدار نمى‏ماند همواره بر ما دگرگون مى‏شود.» سعد بن ابى وقاص هم يك بار به ديدن حرقه، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را ديد گفت: خداوند عدى بن زيد را بكشد كه گويى هنگامى كه دو بيت زير را براى پدرش نعمان سروده است به روزگار اين دختر نظر داشته كه گفته است: «همانا روزگار را بر زمين زدنى است از آن بر حذر باش و چنان مپندار كه از روزگاران در امانى، گاهى جوانمرد در حالى كه سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه مى‏ميرد.» مطرّف بن شخير گفته است: به آسايش زندگى پادشاهان و نرمى روزگار بر ايشان منگريد بلكه به شتاب كوچ كردن و فرجام بدشان بنگريد، عمر كوتاهى كه صاحبش سزاوار آتش شود، عمرى نافرخنده است.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 148     

در مورد تعليم قرآن و نيكو ادب كردن فرمان داده شده است. همچنين درباره نام نيكو نهادن در حديث آمده است كه «نامهاى پيامبران را برگزينيد و محبوب‏ترين نامها در پيشگاه خداوند عبد الله و عبد الرحمان است و راست‏ترين آنها حارث و همام و زشت‏ترين آنها حرب و مرّة است.» ابو الدرداء از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مى‏كند كه فرموده است: «شما را روز قيامت به نامهايتان و نامهاى پدرانتان فرا مى‏خوانند، نامهاى خود را نيكو بگذاريد.» و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «چون نامگذارى مى‏كنيد نامهايى كه با كلمه عبد شروع مى‏شود بگذاريد.» يعنى عبد الله يا ديگر اسامى ذات بارى تعالى. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخى از نامها را تغيير داد، نام ابو بكر را كه در دوره جاهلى عبد الكعبة بود به عبد الله و نام پسر عوف را كه در دوره جاهلى عبد الحارث بود به عبد الرحمان تغيير داد، شعب الضلالة را شعب الهدى و يثرب را طيبة و بنى ريبه را بنى رشدة و بنى معاويه را بنى مرشده نام نهاد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 229     

و قال عليه السّلام: لغالب بن صعصعة، ابى الفرزدق فى كلام دار بينهما: ما فعلت ابلك الكثيرة قال: ذعذعتها الحقوق يا امير المؤمنين. فقال عليه السّلام: ذلك احمد سبلها. «و آن حضرت ضمن گفتگويى كه ميان او و غالب بن صعصعه پدر فرزدق صورت گرفت فرمود: شتران بسيار تو چه شد گفت: اى امير المؤمنين پرداخت حقوق آنها را پراكنده ساخت. فرمود: اين بهترين راه آن است.» غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال مجاشعى به روزگار خلافت امير المؤمنين عليه السّلام به حضور او آمد، غالب پيرى سالخورده بود. پسرش همام -  فرزدق-  كه در آن هنگام نوجوانى بود، همراهش بود. امير المؤمنين پرسيد اين پيرمرد محترم كيست گفت: من غالب بن صعصعه‏ام. فرمود: همان كه شتر بسيار دارد گفت: آرى، فرمود: شترانت چه شد گفت: رعايت و پرداخت حقوق و پيشامدها و تحمل گرفتاريها آن را پراكنده ساخت. فرمود: اين پسنديده‏ترين راه آن است، اين نوجوان كه همراه توست كيست گفت: پسر من است. فرمود: نامش چيست گفت: همام و افزود كه: اى امير المؤمنين به او شعر و كلام عرب را آموخته‏ام و اميد است كه شاعرى پسنديده گردد. فرمود: اگر قرآن به او مى‏آموختى برايش بهتر بود. فرزدق بعدها خود اين موضوع را نقل مى‏كرد و مى‏گفت: همواره سخن على عليه السّلام در گوش جان من است سرانجام هم بندى بر خود بست و سوگند ياد كرد كه تا قرآن را حفظ نكند آن را از خود نگشايد و باز نكرد تا قرآن را حفظ كرد.

حدائق‏الحقائق      ج 1          صفحه‏ى 12     

6-  محمد بن همام البغدادي من تلامذة السيد الرضي روى نهج البلاغة عن استاذه روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.

حدائق‏الحقائق      ج 1          صفحه‏ى 22     

قال المعترض: ان في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد أخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام فمن هذه الكلمات تعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب.

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 128     

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ -  كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ-  فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ-  ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ-  فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ-  فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ-  فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص-  ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ-  لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ-  وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ-  وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ-  فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ-  مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ-  غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ-  نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ-  كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ-  وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ-  لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ-  شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-  عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ-  فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ-  وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ-  قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ-  وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ-  صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً-  تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ-  أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا-  وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-  أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ-  تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا-  يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ-  فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً-  وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ-  أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ-  وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ-  فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ-  مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ-  يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-  وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ-  قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ-  يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى-  وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا-  وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ-  لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ-  وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ-  فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 131     

قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا-  فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ-  ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا-  فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  فَقَالَ: وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ-  وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا-  فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 136     

فصعق همام : أي غشي عليه و مات (و صاحب المعارج ما نبس في هذه الخطبة بحرف و صاحب المنهاج ما أتى بطائل و اللّه الموفق).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:44  توسط میرشاعرعلی  | 

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 220     

روايتى است كه همام نامى از ياران امير المؤمنين-  كه مردى عابد بود، روزى مولا-  كه بر او درود باد-  را مخاطب ساخت كه: «اى امير مؤمنان، تقوا داران را برايم چنان توصيف كن كه گويى مى‏بينمشان». حضرت در پاسخ او، بى‏شتاب و در پى درنگى سنگين گفت: «خداى را تقوا پيشه‏گير و نيكى كن كه بى‏گمان خدا با كسانى است كه تقوا پيشه كرده‏اند و كسانى كه نيكوكاراند». (قرآن كريم، سوره‏ى 16، آيه‏اى 128) اما همام به اين پاسخ قانع نشد و چندان اصرار ورزيد تا مولا بر آن شد كه خواستش را برآورد. آنك، پس از سپاس و ستايش خداوند و درود بر پيامبرش-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  فرمود: (336) اما بعد، خداى سبحان آن گاه كه آفرينش خلق را دست يازيد هم از طاعتشان بى‏نياز بود و هم از عصيانشان مصون. چرا كه نه گناه گناهكاران زيانيش رساند و نه فرمانبرى فرمانبران سوديش ارزانى دارد، با اين همه، مايه‏هاى زيست را در ميانشان بخش كرد و در دنيا هر يك را جايگاهى ويژه داد. در اين ميان خويشتن بانان همان انسانهاى برجسته‏اند: آنان در منطق استواراند، در مصرف مقتصداند و در روش فروتن، چشم پوشيده از آن چه خداوند تحريمشان كرده است و گوش سپرده به دانش سودمند، خود را چنان ساخته‏اند كه با گرفتارى و آسايش برخوردى يكسان دارند، شوق ثواب و بيم كيفر چنان به سختى تحت تاثيرشان دارد كه اگر آن اجل كه خداى برايشان رقم زده است، نبود، جانهاشان را آنى در كالبدشان استقرارى نمى‏بود. ژرفاى روحشان را عظمت آفريدگار لبريز كرده است، پس هر چه جز او، در نگاهشان خرد است. با بهشت چنان‏اند كه گويى بدان راه جسته‏اند و غرق ناز و نعمت‏اند، و با دوزخ به گونه‏اى كه پندارى در آن مى‏زيند و در زير شكنجه‏اند. قلبهاشان از غم آكنده است و از آزارشان همه در امان‏اند. تن‏هاشان تكيده، نيازهاشان اندك و نفسهاشان پاك است. روزهايى كوتاه را شكيب مى‏ورزند كه فراسوى آن آسودنى بلند دارند، سودايى پر سود كه پروردگارشان برايشان آسان فرمود. دنيا آهنگ آنان مى‏كند، اما آنان را گرايشى به دنيا نباشد و چون به دامشان افكند، خويشتن را فديه مى‏سازند و با شهادت از دامش مى‏رهند. شب را برپا مى‏ايستند و جزءهايى از قرآن را چنان با ترتيل تلاوت مى‏كنند كه آتش درون را شعله‏ور و داغ فراق را تازه مى‏گرداند و بر اندوه هجران مى‏افزايد و با آن به درمان دردشان مى‏كوشند. چون به آيه‏اى مى‏گذرند كه در آن گونه‏اى تشويق است، چنان سرشار نياز مى‏شوند كه جانهاشان از شوق سر بر مى‏كشد و آن را فرا روى خود مى‏پندارند، و چون به آيه‏اى مى‏رسند كه در آن تهديدى است، به گوش جانش مى‏شنوند، آن سان كه پندارى نهيب دوزخ را در بن گوش دارند. چنين است كه در ركوع و سجود طولانيشان، پيشانى، كف دستان، زانوان و سرانگشتان را بر خاك مى‏سايند و بدين گونه از خداى آزادى گردنهاى خويش را مى‏خواهند. چون شب به روز آيد، بردبارانى دانشمند و نيكانى پارسايند، ترس چونان تير چوبينشان، تراشيده است. هر كه به آنان مى‏نگرد، بيمارشان مى‏پندارد، در حالى كه هيچ بيماريشان نباشد، و ديوانه‏شان مى‏انگارد، اما حقيقت اين است كه آنان را جريانى بس عظيم درگير دارد. به هيچ وجه از كارهاى اندك خويش خشنود نمى‏شوند، كار بسيار خويش را نيز زياد نمى‏شمارند. بدين سان همواره نسبت به نفس خويش بدبين و از كارنامه‏ى خود نگران‏اند. هر گاه يكى‏شان ستايش شود، سخت بيمناك مى‏شود و دست به نيايش پروردگارش بر مى‏آورد و مى‏گويد: «من خود، خويشتن را از ديگران بهتر مى‏شناسم و پروردگارم در شناختنم از من نيز داناتر است. بار خدايا، مرا به آن چه اينان مى‏گويند، مگير و در عين حال از آن چه مى‏پندارند، برتر ساز و مرا از گناهانى كه آنان از آن بى‏خبراند، بيامرز» (337) در هر يك از اين تبار چنين نشانه‏هايى را توانى ديد: توانمندى ويژه‏اى در ديانت، دور انديشى خاصى به همراه نرمش، ايمانى در حد يقين، حرصى در دانش اندوزى، دانشى توام با متانت، ميانه‏روى در عين بى‏نيازى، خشوع و فروتنى در عبادت، زندگى آراسته‏اى در هنگامه‏ى نيازمندى، صبرى شگفت در سختى، تلاشى پى‏گير در جست و جوى حلال، نشاطى ناباور در هدايت، و گريزى بى‏برگشت از آز.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 222     

او، با آن كه تمامى لحظه‏هايش از كارهاى شايسته لبريز است همواره نگران است هر شامگاه در انديشه‏ى شكر، و هر بامداد در انديشه‏ى ذكر است. شب را با ترس مى‏گذارند و با شور و شادى خاصى صبح را آغوش مى‏گشايد. هراسش همه اين باشد كه مباد به غفلت دچار شود و شادمانيش به يمن فضل و رحمت الهى است كه فرا چنگ آورده است. او همواره با خويش درگير است تا اگر نفس از انجام دادن مسئوليت‏ها با ناخوشى سرباز زد، آن چه را نفس خوش مى‏دارد، از او دريغ ورزد، فرد با تقوا را ارزشهايى موجب روشنى چشم است كه زوال نمى‏پذيرد، و نسبت به آن چه ميرا است، زهد مى‏ورزد. او علم و حلم و حرف و عمل را در هم مى‏آميزد. در او به سادگى اين ويژگيها را نيز مى‏توانى ديد: آرزويش نزديك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچيز، زندگيش آسان و بى‏تكلف، دينش آسيب ناپذير، شهوتش مرده و خشمش فرو خورده است. آن چه همواره از او انتظار مى‏رود نيكى است و همگان از آزارش در امان‏اند. او، حتى اگر در ميان غفلت زدگان باشد، نامش در زمره‏ى يادآوران ثبت گردد و بى‏گمان اگر در حلقه‏ى اهل ذكر باشد، نامش در زمره‏ى غافلان نوشته نشود. كسانى را كه بر او ستم مى‏كنند، مى‏بخشايد و آنان را كه محرومش كرده‏اند، از دهش خويش بهره‏مند مى‏سازد و به آنهايى كه از او گسسته‏اند، مى‏پيوندد. دشنام از او بسى دور و گفتارش بسيار نرم باشد. آن چه در كارنامه‏اش وجود ندارد، منكر است و آن چه همواره ديده مى‏شود، معروف، خيرش روى آور، و شرش در گريز است. در بحرانها با وقار، در اوضاع ناخوشايند شكيبا، و در رفاه و آسايش شكرگزار است. در مورد كسى كه دشمنش مى‏دارد، ستم نمى‏كند و براى آن كه دوستش مى‏دارد دست به گناه نمى‏آلايد. به حقوق ديگران اعتراف مى‏كند، پيش از آن كه بر او شهادتى دهند، آن چه را كه به او بسپرند، به تباهى نمى‏كشد و آن چه را كه يادآورش شوند، به فراموشى نمى‏سپارد. به اين و آن لقب زشت نمى‏دهد، به همسايگان زيان نمى‏رساند، مصيبت زده‏اى را شماتت نمى‏كند، در مرز باطل گام نمى‏زند و از مرز حق پاى بيرون نمى‏نهد، از سكوت افسرده نمى‏شود، به خنده صدا را بلند نمى‏كند، اگر بر شخص وى ستم رود، چندان شكيبايى مى‏ورزد كه خداى منتقمش باشد. به بهاى آسايش مردم، خويش را در رنج مى‏افكند، و براى سعادت روز باز پسين بر خود سخت مى‏گيرد و مردم را آزار نمى‏دهد، اگر از كسى فاصله گيرد، به دليل زهد و وارستگى است و چون نزديك شود، به انگيزه‏ى نرمش و مهرورزى است. نه دوريش از سر خود بزرگ بينى است و نه نزديكيش از سر مكر و نيرنگ. راوى مى‏گويد، در اين جا ناگهان همام فرياد برآورد و جان سپرد امير مؤمنان فرمود: «سوگند به خدا كه من از چنين سرنوشتى نگران او بودم». سپس افزود: «كه پندهاى رسا با اهلش چنين مى‏كند». پس ياوه‏گويى گفت: «چه گونه است كه شما را باكى نيست؟» آن حضرت فرمود: «واى بر تو هر اجل را ميقاتى مقرر است كه از آن درنگذرد، و نيز سببى خاص كه از آن تجاوز نكند. زنهار از تكرار چنين سخنان كه شيطان آنها را در دهانت دميده است

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 2     

كه خود نام نامى اين جان جان‏همانا بلب آوريم اين زمان‏دگر آنكه از خجلت اين مقال‏به حيرت شويم اندر اى خوش خصال‏نهج البلاغه كتابى بودكه روح است بر جسم اهل خردبلى با چنين اعتلاء عظيم‏كه حيران در آنست عقل حكيم‏دگر آنكه از حكمت و پندهاكه بگشود از انسانيت بندهاكتاب سرافراز فضل على‏نمى‏باشد اى مرد چون مقبلى‏كتابى كه چون آسمان و زمين‏بزرگست در نزد اهل يقين‏بدين صفحه و سطر و الفاظ و حرف‏نباشد ببين با يكى چشم ژرف‏كتاب هنر خيز فضل على‏كه چون وى نديدست گيتى يلي‏بود برتر از وهم و پندار مابود فوق آراء و افكار مابيارى بخت گرانسايه ات‏اگر آب دريا شود مايه‏ات‏كه با وى بسازى سر انگشت تركه ديوان فضل على را مگرشمارى همى صفحه اى نازنين‏كفايت ندارد بروى زمين‏همان سر مكتوم و رمز ابدعلى باشد اى رهرو با خردكه در نزد شخصيت خويشتن‏همانا بهر خلوت و انجمن‏همه دانش و فكر نوع بشربحق خيره كردست آن نيكفربدين‏سان نهج البلاغه بحق‏كه بر دست از فضل و منطق سبق‏بجز سايه مبهمى اى فتى‏نباشد ز شخصيت مرتضى‏يقين است كاين سايه ناتوان‏نتاند كه با قدرت اندر عيان‏بكردار آيينه اى با صفاكه باشد بواقع تمامى نمادهد ذات محبوب حيدر نشان‏كه تا خود به بينند اهل جهان‏ولى باز هم هر چه ميباشد اين‏يكى سايه باشد از آن نازنين‏ز ذات شريفش يكى سايه است‏كه در دهر در برترين پايه است‏بلى اين كتاب اى گرانمايه نام‏بديوان فضل امام همام هر اندازه كوچك بود بيگمان‏بزرگست از بهر اهل جهان‏

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 8     

كه در كرخ در مسجد خويشتن‏نشسته همى بود آن مرد فن‏كه ناگاه خير النساء فاطمه‏بخوش حالتى خالى از واهمه‏بشايستگى با حسن و حسين‏كه باشند مهر و مه مشرقين‏بحالى كه بودند هر دو صغيرو ليكن فروزان چو مهر منيربشد وارد و گفت با شيخ اين‏بايشان بياموز فقه اى امين‏در آن حال هم با شگفت تمام‏از آن خواب بيدار شد آن همام بصبح همان شب خود اى نور عين‏همى فاطمه دخترى از حسين‏در آمد به مسجد به پيرامنش‏كنيزان ببودند با حال خوش‏دو كودك به برداشت آنخوش لقامحمد رضى و على مرتضى‏چنين گفت با شيخ كاين كودكان‏به نزد تو آورده‏ام اين زمان‏كه تا فقه بر اين دو فرزند من‏همانا بياموزى اندر علن‏در آن حال شيخ گرانمايه زيست‏بوضعى عجب سخت آنجا گريست‏سپس بهر آن بانوى خوش نهادبه نيكى همى خواب خود كرد يادبه تعليم آن دو چو ترغيب داشت‏بتعريف شايسته همت گماشت‏همه در ز دانش هر آن چيز بودبرخسار آن خوبرويان گشودبدانسانكه خود شهره گشتند سخت‏در آفاق اى رهرو نيك بخت‏كه خود ماند آثارشان جاودان‏بتحقيق هر دوره از زمان‏وجود مقدس جناب رضى‏كه مى‏بود خود فاضلى متقى‏اگر چه پس از چل بجز هفت سال‏نه خود عمر كرد آن گرامى خصال‏فراوان كتب نيك تأليف كردكه هر يك به لطف است درمان دردنهج البلاغه از آنان درست‏يكى باشد اى نكته دان از نخست‏كه اكنون بتوفيق پروردگارعبارات آنرا همى آشكارخود از آن كتب كش بواقع درست‏بود اى گرانمايه فكر از نخست‏

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 9     

باعراب كامل صحيح و تمام‏بهر فصلى از ترجمه اى همام بشرحى كه باشد سليس و روان‏كه هر فارسى خوان بداند عيان‏كنم نظم و از حضرت كردگارمدد گيرم اى رهرو هوشيارخداوندگارا بمردان راه‏ره گوهرى كن چو خورشيد و ماه‏بنام خداوند جان آفرين‏نگارنده آسمان و زمين‏اثرها كه شد استفاده از آن‏به ترتيب در نظم اى نكته دان‏نخستين اثر هست قرآن پاك‏كه از وى جهانها بود تابناك‏دوم اصل مطلب ز سلطان دين‏على نازنين رهبر مسلمين‏سوم نقد كار از شريف رضى‏بهين سيد فاضل متقى‏دگر شرح لاهيجى با خردكه نام گراميش باقر بوددگر شرح از عبده آن شيخ راه‏بنام محمد درين دستگاه‏دگر شرح از ابن ابى الحديدكه دارد بمنطق بيانى مفيددگر شرح از ابن ميثم بودكه افزون خرد را كند بر خرددگر شرح از فيض الاسلام رادكه باشد بهين فاضلى نيك زادخداوند اين شارحان عزيزكه هستند چون مهر و مه نور خيزبروز قيامت كند سر بلندكند از عنايات خود ارجمندخدا اى پناهندگان را پناه‏ره گوهرى كن چو خورشيد و ماه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 24     

زمانى كه يك چيز از آن چه راهمى آفريده نبوده بجاهمى منفرد بوده خود در علن‏زمانى كه هرگز نبوده سكن‏سكن هست چيزى كه با آن توان‏شدن مطمئن اى گرانمايه جان‏كه باشد كه مأنوس گردد بوى‏بدان انس گيرد خداوند حى‏نه وحشت كند هم ز فقدان اوبچشم خرد بنگرى چون نكوبدينسان چو بشناختى كردگاربا جمال اى رهرو هوشياربدان اوست پروردگار جهان‏كه با قدرت كاملش همچنان‏كه جمله جهان هر چه هست آفريدنه انديشه در كار برد اى رشيدچه انديشه در چيزها لاجرم‏براى حصول يكى امر هم‏بود كه نبوده ولى چيزهاهمه هر چه باشد براى خدابتحقيق در مرتبه ذات اوازل تا ابد ثابت است و نكوكه بى‏تجربه و دگر امتحان‏همانا كند استفاده از آن‏چه اين تجربت بهر آن كس بودكه خواهد ز دانش نصيبى بردنه در باره حق كه علمش درست‏بود عين ذاتش همى از نخست‏دگر آنكه بى‏جنبش آرد پديدبقدرت هر آن چيز هست آفريدبلى آفريدن از آن جان جان‏نه از روى جنبش بود بيگمان‏چه جنبش ز تغيير نفس است و هم‏تغير ز امكان بود بيش و كم‏كند كار خالى زهر اهتمام‏ز يك نفس در اضطراب اى همام كه اين كار با مصلحت هم عنان‏همى بوده يا نه نهان و عيان‏درست اضطرابست اى هوشيارخود از جهل نسبت به پايان كاربلى جهل بر ذات پاك خداكه خود عين علم است نبود رواهمه چيز را از عدم در وجودبياورد در وقت از تار و پودبيك باره با مصلحت آنچه هست‏به تن رخت هستى بپوشانده است‏دگر بين آن گونه گون رنگهاكه خود دور بودند فرسنگهاتوافق همى از محبت بداداساس گرانمايه اى بر نهادطبايع از آن چيزها را دليرهمى ساخت ثابت ز بالا و زيربلى هر غريزه بتعريف جدنهادست در موضع مستعد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 77     

كه حجت به تعريف گردد تمام‏ره عذر بسته شود اى همام دگر آنكه عهدى كه پروردگارگرفته ز دانشوران آشكاركه بر سيرى ظالم از ظلم خويش‏نه راضى شوند اى گرانمايه كيش‏دگر گرسنه ماندن يك ضعيف‏كه مظلوم باشد بدهر اى شريف‏ز ظلم ستمكاره بيخردكه رفتار و كردار وى هست بدهر آينه اين ريسمان از شتركه باشد خلافت خود اى مرد حربكوهان وى در مى‏انداختم‏رها از بلا خويش مى‏ساختم‏دگر آنكه پايان اين كار راكه باشد خلافت در اين ماجراهمى دادمى آب در دستگاه‏بآن كاسه اول اى مرد راه‏چنانكه در اول در اين كار هيچ‏نه اقدام كردم براى بسيج‏همين لحظه مى‏رفتمى بر كنارخلاقت رها كردمى آشكاربگمراهى اين مردم دين تباه‏رها كردمى اندر اين دستگاه‏چه دانسته‏ايد اين نكو نكته راكه در نزد من اين جهان شمافرومايه‏تر خود ز بالا و پست‏ز يك عطسه از يك بز ماده است‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 130     

بمعنى توجه كن اى دين پناه‏كه روشن كنى دل چو خورشيد و ماه‏هر آن چيز در زندگى جهان‏كه بايد بايشان رسد همچنان‏همانا بكرديم قسمت همى‏چنين است تقدير بر آدمى‏دگر آنكه در جاى ديگر كلام‏بدينگونه مطرح شده اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 205     

بود معنى اين گونه اى هوشيارچو از راز مضمون شدى خواستاربلى بينى و چشم اين كار سخت‏زده‏ام در آغاز اى نيكبخت‏همين جمله كه هست ضرب المثل‏ميان عرب در مقام عمل‏بجاى همان جمله باشد بسى‏كه ضرب المثل هست در فارسى‏كه آن جمله اين است اى محتشم‏من اطراف اين كار پائيده‏ام‏نهان و عيان همان را درست‏بسى زير و رو كردام از نخست‏نديديم يكى چاره غير از ستيزباين مردم بيخبر از تميزكه كفر است انكار از آنچه هست‏كه آورده پيغمبر حق پرست‏معاويه و همرهانش درست‏بباشند پيمان شكن عهد سست‏جلو ناگرفتن ازين طعن و دق‏بود بيخبر ماندن از امر حق‏چه بى‏اعتنائى بامر خدابواقع زيان آورد هر كجادگر ترك فرمان شخص رسول‏بود كفر بهر على در اصول‏كنون بهر فرمان پروردگاردگر امر پيغمبر هوشياربه پيكار خيزم در آوردگاه‏كنم شرشان دفع اى مرد راه‏بموضوع ديگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏معاويه آن بى‏نصيب از ادب‏خود از قتل عثمان يكى از سبب‏على را بدانسته بود آن زمان‏ازين روى فرمايد آن جان جان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 382     

خداى شما هست آن كردگاركه هر آسمان و زمين آشكاربه شش روز از مرحمت آفريدبدين گونه اين نقشها شد پديددرين خيمه سبز و اين بارگارسپس عرش را آفريده اله‏دگر قدرت ذات جان آفرين‏كه حيران كند ديده دوربين‏بود آنكه شب روشنائى روزبتاريكيش پوشد آن دلفروزبكوشش بود در پى آن روان‏همانا بود خواستارش بجان‏دگر مهر و ماه و همه اختران‏مطيعند بر امرش از هر كران‏بدانيد كه خلقت كائنات‏بامرش به پوشيده رخت حيات‏نه ماده نه مدت در آغاز كارنمى‏بوده در كار اى هوشياربزرگ است پروردگارى كه هست‏جهانها همه در برش زير دست‏ز سعد و ز نحس كواكب مراددر اينجا بود اين چنين اى رشادظهور خوشى يا بدى همچنان‏در احوال عالم ز خورد و كلان‏از آنان بيكديگر است اتصال‏كه باشد بسا موجب حسن حال‏بدانسانكه باران به هنگام خودچو بارد خود ارزاق افزون شودو گر هم نبارد بفصل بهارشود قحطى و هم فساد آشكارو ليكن از آنان نحوس و سعودموثر بكلى مبين در وجودچه در خشكسالى بسا مردمان‏فراوان بد اوراقشان در جهان‏دگر سالهايى كه فصل بهارهمى‏بود چشم سحاب اشكباربسا ديده شد تنگدستى درست‏كه بندد در زندگى از نخست‏ببايست شد معتقد از شعورفقط حق مؤثر بود در اموربدانسانكه مولى امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عام‏زمانى كه آن نازنين بيدرنگ‏همى رفت سوى خوارج بجنگ‏بفرمود ضمن بيانى لطيف‏همين نكته را همچنان با عفيف‏عفيف آنكه با اشعث قيس بودبرادر گرانمايه از تار و پود

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 420     

كجا مى‏دهم گوش و كى اعتناكنم بر چنان مطلب ناروابداريد اگر دست اينك ز من‏منم چون شما يكتن از انجمن‏در آن حال شايد بگفتارتان‏دهم گوش و باشم مدد كارتان‏بفرمان آن كسكه او را بكارهمى بر گماريد در روزگارتوجه كنم بهتر از مرتبت‏قرين گر بدين باشد از هر جهت‏وزير و مشاور براى شمااگر باشم البته در هر كجابود بهتر از آنكه باشم اميرولى كو يكى جان عبرت پذيرسخن كوته اينجا امام همام باتمام حجت بكرده قيام‏كه گر كرد بيعت ز مردم قبول‏نگردند هرگز ز امرش ملول‏و لو بر خلاف دل آن كسان‏بود امر وى آشكار و نهان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 457     

بود اينهم از خطبه‏هائى كه هست‏چو جان بر تن مردم حق پرست‏كه چون خطبه پيش ازين در اثرز پيش آمد سخت بدهد خبراگر چه بمطلع امام همام ز هول قيامت براند كلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 532     

بدين اصل باشد كه خود از اصول‏بدستور پروردگار و رسول‏يكى مؤمن واقعى بيدرنگ‏كند نيك رفتار خالى ز ننگ‏گواهى دهيم آنكه معبود پاك‏كه باشد بحق خالق آب و خاك‏بغير از خداى يگانه دگرنباشد همانا به زير و زبرخدائى كه هرگز ندارد شريك‏بود كارهايش بتحقيق نيك‏گواهى دهيم آنكه جان خردمحمد فرستاده او بودمسلم بود كاين رسول امين‏خدا را بود بنده‏اى نازنين‏خود اين دو گواهى كه از روى دل‏بود نى هوس زاده آب گل‏همانا بگفتار و كردار پاك‏دهد اوج و چون خور كند تابناك‏بتحقيق با اين دو اصل تمام‏عبادت قبولست از خاص و عام‏از آن كفه ميزان كه شهادتين‏در آن مى‏گذارند اى نور عين‏ز الطاف مخصوص پروردگارنگردد سبك در چنان گير و دارچه ايمان بر اين دو اصل اى عزيزدر آن روز پر وحشت رستخيزز اهمال از بعضى اعمال هم‏بپوشند چشم هنر لاجرم‏از آن كفه ديگر اى مرد دين‏كه از وى بگيرند شهادتين‏نه سنگين شود ز آنكه ايمان در آن‏نمى‏باشد اى رهرو نكته دان‏جز اين دو گواهى ز اعمال هيچ‏نگردد پذيرفته گاه بسيچ‏الا اى بهين بندگان خداى‏كه هستيد در اين سپنجى سراى‏شما را بتقوى سفارش كنم‏بتقوى و ترس از خدا لاجرم‏چه تقوى بود توشه آخرت‏پناه از عذابست در مرتبت‏پناهى بود كاز همه رنجهارهاند بپايان دهد گنجهاشما را گرانمايه خير الانام‏همانا رسانيد نيكو پيام‏چه دعوت كنندست در امر دين‏بفرمود دعوت به لحنى متين‏دگر آنكه بهتر كند درك رازز ديگر كسان در فرود و فرازكه باشد همانا امام همام نكو درك فرموده آنرا تمام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 545     

همانا كه شفان بود باد سردكه از پا در اندازد آزاده مرددگر آنكه معناى لفظ ذهاب‏كه گرديده مذكور اندر كتاب‏همانا كه باران اندك بودخود اين نكته خالى ز هر شك بودسپس لفظ ذات آن امام همام از آن جمله انداخته و السلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 553     

بود اينهم از گفته‏هاى على‏كه سازد چو خورشيد دل منجلى‏پس از جنگ شرم آور نهروان‏زمانى كه آن بيخرد مردمان‏همانا بر اطراف ملك عراق‏بكردند حمله بمكر و نفاق‏على جان ناموس و بدخواه ننگ‏فرستاده بد لشكرى را به جنگ‏همى‏خواست تا لشكرى را دگرفرستد به پيكار بهر ظفراز اين روى مردم بفرمود جمع‏همى سوخت خود در ميان همچو شمع‏همان قوم را در كمال و دادهمى‏كرد ترغيب بهر جهادو ليكن همانها زمانى درازخمش مانده چيزى نگفتند بازسپس رهبر دين امام همام بفرمود اين گونه طرح كلام‏همانا شما را چه پيش آمده‏كه باشيد اين گونه ماتم زده‏كه هستيد اين گونه خود گنگ و لال‏فرو بسته لب از سخن بالمآل‏گروهى بگفتند از آن ميان‏كه اى نازنين رهبر شيعيان‏اگر خود در آئى بميدان جنگ‏به پيكار آئيم ما بيدرنگ‏ولى اين سخن يكسر از تار و پودحقيقت نمى‏داشت و عذر بوداز اين روى بار دگر شاه دين‏بيانكرد اين مطلب دلنشين‏چه شد راه بد در نور ديدايدكه ارشاد بر حق نگرديده‏ايد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 559     

از اين گونه درخواست آن پاك كيش‏همى نهى فرمود ياران خويش‏ولى آن گروه فرومايه بخت‏درين باره كردند اصرار سخت‏بگفتند اگر خواست آن كسان‏براى قبولش نه بندى ميان‏همانا ترا مى‏كشيم اين زمان‏بدانسانكه گشتيم عثمان عيان‏چه اصرار آنان ز حد در گذشت‏بواقع دگرگونه شد سرنوشت‏بفرمود اجازت امام همام پذيرند آن حكيمت تمام‏بناگاه يك مرد از جاى خويش‏بپا خاست و گفت اين آن پريش‏ز حكم حكيمين و آن ماجراتو خود نهى فرمودى از ابتداسپس امر كردى ندانيم ماكدامين يك از اين دواى پيشواهمانا بود با هدايت قرين‏چه مائيم اينك ز حيرت غمين‏على رهبر مردم حق پرست‏همانا بزد دست بر روى دست‏بفرمود اين حيرت اكنون سزاست‏كسى را كه كارش ز منطق جداست‏چه از كف رود گوهر احتياطچنين مردمى را نباشد نشاطبدانيد سوگند بر كردگاراگر آن زمان كه همى آشكاربگفتم كه ياران نبايد فريب‏خوريد و گذاريد از كف شكيب‏براى حكيمت اى مردمان‏نبايد كه راضى شويد اين زمان‏همانا كه وادار كردم درست‏شما را بكارى كه خود از نخست‏همى ميل و رغبت نمى‏داشتيدچه حق را چو باطل خود انگاشيدبلى جنگ با شامى از هر كناردر آن خير مى‏داد يزدان قراربراى شما مردم بى‏شكيب‏بتحقيق فتح و ظفر بد نصيب‏اگر استقامت همى‏داشتيدبدل تخم كين را نمى‏كاشتيدهمانا شما را درين آزمون‏هدايت همى‏كردم از چند و چون‏شما را اگر كج بديد و نزاربحق راست مى‏ساختم آشكارو گر بودتان از هنر امتناع‏و يا داشتيد از خرد انقطاع‏بروى شما تيغ مى‏آختم‏بدستور مجبور مى‏ساختم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 560      

بود معنى اين گونه اى با هنرچو خواهى ز معنى شوى با خبرز پا اى گرانمايه وقت بسيچ‏مياور برون خار با خار هيچ‏چه خود خار را ميل با خار هست‏تو را اين ميان رنج بسيار هست‏همانا در اينجا امام همام ز بسيارى رنجش از خاص و عام‏ببرده شكايت به پروردگارخداوند خورشيد و ليل و نهارسپس هم ز كار بزرگان دين‏چو حمزه و جعفر دگر مسلمين‏ز اوصاف نيكوى آن رهبران‏كه بودند از اصل خوش گوهران‏بفرموده ياد آن گرانمايه بخت‏ز فقدانشان خورده افسوس سخت‏بفرجام هم داده اندرز و پندكه باشد برد سود از آن هوشمند

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 565     

بود اين سخن هم ز شاه نجف‏على مظهر فضل وجود و شرف‏كه فرموده بهر خوارج امام‏به بنگاه آنان چو بنهاد گام‏چه آنان ز حكم حكيمين سخت‏كشاندند در كوى انكار رخت‏چنين بودشان خواست با شاميان‏دگر باره جنگى رود در ميان‏پس آن گاه فرمود امام همام على رهبر دين عليه السلام‏كه در جنگ صفين آيا شماهمه بودايد اندران ماجرابگفتند بعضى كه ما بوده‏ايم‏در آن جنگ و ديگر نياسوده‏ايم‏گروهى بگفتند در آن غزاهمانا كه هرگز نبوديم مابفرمود حيدر دو دسته شويدكسانى كه بودند آن سو رويدكسانى كه آنجا نمى‏بوداندهم اكنون بدانسوى ديگر روندكه با هر گروهى درين انجمن‏موافق بگفتار گويم سخن‏پس آن گاه حيدر ببانگى رسابفرمود اين مطلب جانفزاهمانا مگوئيد ديگر سخن‏كه تا بشنويد اين زمان گفت من‏دگر آنكه دلهايتان را درست‏بسويم توجه دهيد از نخست‏دگر هر كه را از براى گواه‏بخواهم همانا درين جايگاه‏همو طبق علمش بگويد سخن‏كه روشن شود خاطر انجمن‏پس آن گاه حيدر شهنشاه دين‏بفرمود اين مطلب دل نشين‏خود آيا زمانى كه نيروى شام‏بمكر از براى فريب عوام‏بدادند تربيت انگيزه‏هابكردند قرآن سر نيزه‏هانگفتيد كاين قوم اخوان مابباشند و هستند ز اهل صفادگر آنكه باشند از مسلين‏بخواهند خود فسخ پيكار و كين‏بقرآن كتاب خداوندگارهمه روى آورداند آشكارهمى خواستارند آسودگى‏نخواهند اين گونه آلودگى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 595     

سپس جمع گشتند پيرامنش‏بدانسانكه گفتى چو جان بر تنش‏دگر آنكه بر مردم بصره سخت‏گرفتند آن مردم شوربخت‏بر آن شهر و بر مردمش زنگيان‏ز هر سوى كردند وارد زيان‏دگر آنكه بر برقعى شد سمربود آنكه اين شخص در رهگذرهمانا مى‏افكند بر رخ نقاب‏كه گمنان ماند بر شيخ و شاب‏سپس رهبر دين امام همام بفرمود با أحنف اين سان كلام‏دريغا بر آن كوچه‏ها و گذركه آباد باشد ز زير و زبردگر خانه‏هاى ظريف شماكه آراسته باشد از هر كجاكه چون كر كسان صاحب بالهاست‏كه خود موجب لذت و حالهاست‏كه زيبا از آنان بود منظره‏چه از نقش ابوان چه از كنگره‏دگر آنكه داراى خرطومهاست‏چو خرطوم پيلان كه پيك بلاست‏كه آنهم بود ناودانهاى اوكه نقشى بديع است از زير و روكه يك لشكر بى‏خبر از هنربيكباره ويران كند سر بسردگر آنگه بر كشته آن كسان‏نگريد كسى آشكار و نهان‏چه آن زنگيان را نباشد كسى‏كه بر حالشان رقت آرد بسى‏هم از غائب آن كسان لاجرم‏نه هرگز شود جستجو بيش و كم‏من انداختم اين جهانرا بروگرفتم خود اندازه‏اش را نكوبمقدار وى نيك واقف شدم‏بوضعش بهر حال عارف شدم‏حقيقت ز وى نيك دانسته‏ام‏چه روشن چه تاريك دانسته‏ام‏همى بيوفائى آنرا عيان‏ببينم درين لحظه در هر زمان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 597     

بدانسانكه هر زخم خورده نخست‏سرگشتگان راه پويد درست‏فرارى از آن قوم بالا و زيربه پيكار كمتر بود از اسيربدآنسانكه از ظلم آنان كسان‏زن و مرد آيند از غم بجان‏كاز آن رنجشان نيست راه فراربروز و شبان ديوشان در كنارز اصحاب حيدر شه انس و جان‏توهم يكى كرد در آن ميان‏كه اخبار غيبيه است آن كلام‏كه فرمايد اكنون امام همام از اين روى گفت اى امام بحق‏كه نتوان بگفت تو زد طعن و دق‏خدا بر شما نعمت علم غيب‏عطا كرده خالى ز هر شك و ريب‏بگفتار آن مرد كلبى امام‏بخنديد و فرمود طرح كلام‏كازو نيك رفع توهم شودمباد آنكه در خويشتن گم شودبفرمود شاه اى برادر كنون‏هر آن چيز گفتم درين آزمون‏نه از غيب و در دانش اندوختن‏بود قابل درك و آموختن‏كه از جان دانش رسول خداهمى ياد بگرفته‏ام بر ملابود منحصر علم غيب اى عزيزبدانستن موقع رستخيزدگر آنچه پروردگار غنى‏عيان بر شمر دست خود در نبى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 640     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏كه در نهى از غيبت است اى همام سخن پشت سر گفتن از ديگرى‏بود غبت از خود نكو بنگرى‏اگر راست باشد و گر هم دروغ‏همانست بهتان و دور از فروغ‏دگر هم گناهى بود بس عظيم‏كه از عاملش ميكند دل دو نيم‏چه زان چيزهائى كه گرديده نهى‏بفرمان و امر خداوند وحى‏فساد و زيانش بود بيشتربرگهاى ايمان زند نيشترگنه بر گنه كار آرد زيان‏ولى غيبت از بن كند خاندان‏از اين رو امام اى يل نيك بخت‏به نهيش بفرمود تاكيد سخت‏روا هست آنانكه از معصيت‏بكردند دورى بهر مرتبت‏بآنان خداوندگار اين نعم‏عطا كرد در منتهاى كرم‏كه باشند پرهيزگار از گناه‏نيافتند در راه غفلت بچاه‏به آنان كه هستند مطرود و ردكنه كار و بيچاره از بخت بدبصدق و صفا مهربانى كنندبه مهر و وفا حلقه بر در زننددگر آنكه بيرون ز وهم و قياس‏گذارند از نعمت حق سپاس‏كه آنان سلامت ز شر گناه‏بماندند بارى درين دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 641     

دگر آنكه در خانه يا انجمن‏همانا بود چيره بر مرد و زن‏شود مانع اين كه باز هر خندز قومى گنه كار غيبت كنندبدين سان عيان شد كه غيبت روانمى‏باشد و هست كارى خطاچگونه بود حال آن بى‏خردكه بيهوده غيبت كننده بودخود از آن برادر كه همكيش اوست‏كه پيوندشان هست در خون و پوست‏سپس هم كند سرزنش زان گناه‏كه شد مرتكب از خيالى تباه‏بحالى كه خود زين گناه از اثربه غيبت بود بس سزاوارترخود آيا بخاطر نمى‏آوردمكانى كه از كار و رفتار بدگناهان وى را بپوشانده حق‏كه از آن نه بيند ز كس طعن و دق‏بحالى كه مى‏بوده آن جرم بدازين جرم كه غيبتش ميكندبواقع خطير و خطرناكترچه خود بوده در جرم چالاكتردريغا كه غيبت كننده زيادببردست الطاف حق را زيادكه عيبش بپوشاند و آن بيخردگنه كار چون خويش رسوا كندز وى با چه جرأت كند سرزنش‏كه خود آن گنه كرده آن بدروش‏در آن جرم هم گرنه پا هشته است‏گناهى دگر مرتكب گشته است‏به يزدان اگر هم گناهى عظيم‏نكرده كه خود را شناسد ذميم‏و يا آنكه خود از گناهى حقيربدامى يكى روز بوده اسيرهمانا دليرى جرأت ازوز بدگوئى مردم از زير و روز جرم گناه بزرگى كه هيچ‏نگرديده خود مرتكب در بسيچ‏بتحقيق باشد گرانمايه‏تركه از وى بلا خيزد از هر نظردگر باره از مهر امام همام باندرز فرموده طرح كلام‏الا اى بهين بنده كردگاربعيب گنه كار شو پرده دارببد گوئى از عيب مردم شتاب‏روا نيست البته در هيچ باب‏چه ممكن بود اين كه از آن گناه‏همى توبه كردست نزد اله‏دگر آنكه آمرزش كردگاربجانش رسانيده باشد قراردگر آنكه بر نفس خود در جهان‏ز جرميكه كوچك بود همچنان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 657     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏كه باشد ثمربخش بر خاص و عام‏زمانى كه شخص عمر از يقين‏پى جنگ با اهل ايران زمين‏همى‏خواست تا خويشتن آشكارنهد پاى در عرصه كار زاراز اين روى با شاه دين مشورت‏همى كرد تا به شود مرتبت‏كسانى كه تاريخ بنوشته‏انددرين راه گام از خرد هشته‏اندبوقتى كه سالار دين مرتضى‏بفرموده است اين مضامين ادابود بين آن مردمان اختلاف‏كه تاريخ هم ميكند اعتراف‏گروهى بگفتند كاين مشورت‏در آن جنگ مى‏بوده در مرتبت‏كه در قادسيه شده آشكاركه با كوفه بوده قرين آن ديارخود اين جنگ كه سر بسر زحمت است‏پس از چارده سال از هجرت است‏درين جنگ عمر شخص نزديك بين‏همى مشورت كرد با مسلمين‏كه آيا بود مصلحت خود بجنگ‏رود يا كه شايسته باشد درنگ‏ازين كار بيهوده در آن مقام‏بفرمود نهيش امام همام سپس سعد فرزند وقاص رابفرماندهى در چنان ماجرابه جنگاوران هفت ره از هزارفرستاد در عرصه كار زارسپس يزد گرد آن فرومايه بخت‏كه بودش در ايران زمين تاج و تخت‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 659     

بگفت اين نباشد صلاحت كنون‏كه پا را ز يثرب گذارى برون‏چه اين شهر اكنون بود پايتخت‏بر اسلاميان مردم نيكبخت‏دگر مصلحت نيست كاز شهر شام‏سپاهى بخواهى تو در اين مقام‏چه شهرى كه با زحمت بى‏شماربدست آمده كى توان آشكارز لشكر تهى ماند و بيدفاع‏كه دشمن براند براى نزاع‏همانند هر قل كه در ملك روم‏بود شاه و آمر در آن مرز و بوم‏كه ناگاه آيد برون از كمين‏تصرف كند شام با جور كين‏عمر گفت پس يا على اين ميان‏چه دستور ميباشد اى جان جان‏بفرمود آن نازنين رأى من‏چنين است و دانند اين مرد و زن‏تو بايد به يثرب بمانى كنون‏يكى مرد جنگى و نيك آزمون‏بفرماندهى سپاه انتخاب‏كنى خود هم اكنون بفكر صواب‏سپس هم به پيكار ايرانيان‏فرستى بتحقيق در اين زمان‏و گر هم نصيب سپه شد شكست‏بشد كار مشگل ز بالا و پست‏تو در جاى خود نيك دارى درنگ‏دگر باره لشكر فرستى بجنگ‏براى سر افرازى اين سپاه‏كه باشند اسلام را خود پناه‏همانا كه نعمان مقرن نخست‏بر اين كار دارد لياقت درست‏عمر كرد اين رأى را اختياربه نعمان كه در بصره مى‏داشت كاريكى نامه بنوشت تا بيدرنگ‏مهيا كند خويشتن بهر جنگ‏بايران كشد لشكر از هر كنارشود سخت آماده كار زارچو اين نامه نعمان بخواند آشكاريكى لشكر آراست از سى هزاريل كار ديده سپاهى مردبسوى نهاوند اعزام كردپس از جنگ خونين در آن سرزمين‏سر انجام شد فتح با مسلمين‏همين جنگ را مسلمين همچنان‏بخواندند فتح الفتوح آن زمان‏سپس يزدگرد فرومايه بخت‏فرار عاقبت كرد و بگذاشت تخت‏سخن كوته از گفته‏هاى امام‏كه در مشورت طرح شد اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 704     

وزان آرزوها هوا و هوس‏كه مى‏بودشان لاجرم هم نفس‏نه بستند طرف و همه آرزوبشد سخت بر باد از زير و روشما و خودم را بصدق و يقين‏از اين گونه پيشامد سهمگين‏همى بر حذر دارم از مرتبت‏كه غفلت نه چيره شود عاقبت‏كه بر اين خوشيهاى ناپايدارهمانا شود بسته دل آشكاردر اينجا اگر هم امام همام هم از خويشتن كرده طرح كلام‏چو ديگر كسان خويشتن در رديف‏در آورد است آن وجود شريف‏بود از پى آنكه آن بى‏نظيربتحقيق موضوع داند خطيركه مردم بدانندگان نازنين‏كه معصوم باشد بصدق و يقين‏بود با چنان فكرت تابناك‏ز دل بستن بر جهان بيمناك‏پس البته مردم سزاوارتربباشند در حفظ خود از خطركه دنيا بنيرنگهاى عجيب‏نتاند كه آن قوم بدهد فريب‏بدينوصف يك مرد صاحب خردببايد كه هم سود از خود بردكه در شوربختى نماند بدهربرد از سعادت ز ايام بهرچه بيناى صاحب نظر آن كس است‏كه باشد بصدق و يقين حق پرست‏كه اندرز پيغمبر و هم امام‏به نيكى پذيرد نه سوداى خام‏بفكرت بكوشد بكار جهان‏نكو بنگرد بيوفائى آن‏هم از وضع بگذشتگان لاجرم‏همانا برد عبرت از بيش و كم‏سپس هم نهد گام در راه راست‏كه سير جز ازين ره سراسر خطاست‏بشرطى كه خود در چنان حالهاشود دور از دره گودالهاكه آنهم بود لغزش و اشتباه‏كه از شر شيطان در افتد بچاه‏دگر آنكه بر خود نخواهد زيان‏نه يارى دهد سخت بر گمرهان‏نپويد رهى را بجز راه حق‏كه جز اين بود لايق طعن و دق‏كه باشد برد سود از اجتماع‏خود از نهى منكر كند امتناع‏به تغير در لحن گفتار خويش‏كند بيخبر مردمان را پريش‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 709     

خداوند سبحان و پيغمبران‏دگر اوصياء بهترين رهبران‏بيان سخن با مثل ميكنندبدين اصل خود حلقه بر در زنندكه درك حقايق بدور زمان‏نه پوشيده ماند براى كسان‏چه اصل مثل شبه و مانند خودنشان مى‏دهد بر همه نيك و بدبزرگان دانش مثل چون زنندبدينگونه طرح سخن ميكنندكه دانش بتحقيق در منزلت‏غذائى است روحانى از هر جهت‏كه چون شير مادر گرانمايه است‏بتعريف در بهترين پايه است‏از آن روح انسان پذيرد كمال‏كه بر وى رسد نعمتى لا يزال‏ازين جان كودك توانا شودپى رشد و بازى مهيا شودهمانا مثل كش امام همام بفرموده اين است اى نيكنام‏مراد همه چار پايان درست‏شكمهاى آنان بود از نخست‏كز آب و علف بهره‏هائى برنداز اين رو بمرتع همى بنگرنددگر هست مقصود درندگان‏ز فرط غضب لاجرم در جهان‏بجز نوع خود دشمنى بر همه‏چو دارند در دل بسى واهمه‏نكو گشت چون سير از آنان بدهرقناعت ندارند از آن گونه بهرچو دارند در جان خود تيرگى‏بود خواست آن ددان چيرگى‏دگر هست مقصود زنها مدام‏خود آرايش زندگانى تمام‏بگيتى كه رنج و تباهى در آن‏بود همچنان آشكار و نهان‏در اينجا مراد شهنشاه دين‏بتعريف از اين مثل هست اين‏كه انسان ببايست تا خويشتن‏ترقى دهد در نهان و علن‏كه تا از صفات رذيله جداكند جان و تن را بصدق و صفاز خشم و ز شهوت بهر اعتباراگر پيروى كرد در روزگاركه با چار پايان و درندگان‏تفاوت ندارد نهان و عيان‏گر آرايش اين جهان هم درست‏كند شيوه خويشتن از نخست‏بكوشد بكار فساد و تباه‏به سلك زنان است آن بى‏پناه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 722     

از اين رو در اينجا امام همام بدينگونه فرموده طرح كلام‏اگر آنكه وادار مى‏شد بدهركه آنچه بمن كرد از روى قهركند آن چنان كار با ديگرى‏نمى‏كرد درد ابدين داورى‏بمن هم در امروز ياغى شدن‏به مستمسكى زشت طاغى شدن‏دگر قتل عثمان بهانه قراربدادن بر مردم از هر كناربود ريشه‏اش دشمنى بيگمان‏كه با من همى‏دارد آن ناتوان‏ازين بعد هم با چنان كارهاكه از وى همى ديده شد بارهاهمان عزت و حرمت پيش ازين‏برايش بود باقى اى پاكدين‏به عقبى هم البته از هر كنارحسابش بود با خداوندگاربدانسانكه هم در نبى آشكاراشارت بفرموده پروردگار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 727     

هر اندازه‏اش بر زبان آورندبخاطر مضامين آن بسپرندرود آنچه در گوش هر نيك پى‏نه هرگز شود كهنه مضمون وى‏بواقع از آن هر كه گويد سخن‏بود راستگوى و سبك بار تن‏هر آن كسكه از وى كند پيروى‏بواقع كند جان و ايمان قوى‏گرفتست پيشى بسوى بهشت‏شده رستگار و نكو سرنوشت‏در اينجا رضى سيد محترم‏چنين گويد آن قائد محتشم‏كه مردى بپا خواست و گفت اين‏كه اى نازنين رهبر مسلمين‏كه ما را خود از فتنه كن با خبردگر آنكه آيا ز خير البشرچگونگى آن به پرسيده‏اى‏يكى گل از آن باغ در چيده‏اى‏بپاسخ چنين گفت امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عام‏چو آيات خود را خداوندگارفرستاد بر احمد نامدار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 775     

به نزد على رهبر نيكبخت‏ز عثمان شكايت بكردند سخت‏شدند از امام بحق خواستاركزانان اجابت كند آشكارتقاضا و در نزد عثمان رودخود از قولشان طرح مطلب كندبخواهد كه خشنودى آن كسان‏همانا فراهم كند بيگمان‏هر آن گونه بدعت كه در دين عيان‏نهاده شده خود برد از ميان‏بما كه از اصحاب پيغمبريم‏باخلاص راه نبى بسپريم‏ندارد روا پيش ازينها ستم‏كسان گرانمايه را لاجرم‏براى حكومت فرستد كه كاربه بهبود بگرايد از هر كنارسپس نزد عثمان امام همام برفت و بفرمود طرح كلام‏بفرمود مردم بدور سراى‏به پشت سر من گرفتند جاى‏همانا ميان تو و خود مرافرستاداند اندرين ماجراكه تا طرح مطلب بنام سفيرشود با بيانى چو مهر منيربه يزدان قسم در چنين گير و دارندانم چه گويم ترا آشكاركه در جسم و جانت گذارد اثرمگر از حقايق شوى با خبرندانم يكى چيز را اين زمان‏كه آنرا ندانى تو خود در عيان‏ز هر گونه بدعت كه خيزد خطراز آن باشى از هر جهت با خبرنباشم بكارى ترا رهنماكه نشناسى آنرا درين ماجراز كار حرام و نكوهيده سخت‏همى با خبر باشى اى شوربخت‏تو دانى نكو آنچه دانيم ماكه كارت بود بر خطا آشناهر آن كار كز تو نكوهيده است‏همانا كه بر مانه پوشيده است‏به چيزى نه پيشى گرفتيم ماكه آگاه سازيمت از مأجرادگر آنكه از هيچ حكمى كنون‏نه خلوت بكرديم در آزمون‏كه امروز بر تو رسانيم آن‏كه دانى مگر رازهاى نهان‏تو و ما زمان رسول امين‏بكرديم درك از كمال يقين‏بمردم بديديم رفتار وى‏شنيديم احكام آن نيك پى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 792     

كه از آن مناظر شگفت آور است‏ز زيبائى خويشتن دلبر است‏بدانسانكه از شوق ديدار آن‏همانا رود از تنت جان عيان‏براى رسيدن بدانجا شتاب‏چو دارى نهى پاى را در ركاب‏از اين جا روى با دلى پر سروربهمسايگى نزد اهل قبورز دنيا و اهلش بيكباره چشم‏بپوشى شوى راحت از حرص و خشم‏خداوند از روى فضل و كرم‏شما را و ما را همى لاجرم‏دهد جاى در زمره آن كسان‏كه از روى دل خالى از هر گمان‏بباشند كوشا خود از هر كران‏برفتن بجاى نكو گوهران‏كه آنهم بتحقيق باشد بهشت‏كه در وى نباشد يكى نقش زشت‏كه آنهم بخوشنودى كردگارفراهم شود خود بهر اعتباردر اينجا رضى سيد نازنين‏همانا سخن طرح سازد چنين‏همانا كه معنى چندين سخن‏ازين خطبه از حضرت بو الحسن‏كه باشد شگفت‏آور از مرتبت‏بدينگونه ميباشد اى خوش صفت‏در اينجا بيان امام همام كه با لفظ (ار) طرح گشته كلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 797     

همى برگمارد ز نزديك و دوربهر شهر و برزن چو دارند زوربه يزدان قسم آنچه در نزدشان‏بود بعد از آن سلطنت بيگمان‏بكردار دنبه كز آتش تمام‏شود آب زايل شود اى همام همانا كه اى مردم با غرورگر از يارى حق نمى‏شد قصوربدينگونه باطل نمى‏شد دليركه رو به نشيند فرا جاى شيردگر آنكه باطل نگرديد پست‏كزينگونه سستى بسى دل بخست‏كه تا آنكه هر ابله ناتوان‏كه هرگز نمى‏بود مانندتان‏بهر شهر و كوى شما لاجرم‏همى‏دوخت چشم طمع بيش و كم‏دگر آنكه نيرو بگيرد نخست‏سپس بر شما چيره گردد درست‏و ليكن شبى خود زخيره سرى‏ز حق چون نگرديد فرمانبرى‏بگشتيد سر گشته از هر جهت‏فتاديد در گمرهى عاقبت‏چو سر گشتگيهاى قوم يهودكه گشتند بيچاره از تار و پودبلى قوم موسى عليه السلام‏چهل سال از روزگاران تمام‏بتعريف قرآن بصحرا و دشت‏از آن بيدلان تيره بد سرنوشت‏كه هرگز بجائى نبردند راه‏كز آنان بشد ديده و دل تباه‏قسم ياد سازم بجان خودم‏كه در اين جهان بعد من لاجرم‏بتحقيق سرگشتگى از شمابچندين برابر شود هر كجاز سرگشتگيهاى پيشينيان‏كه بودند خود قوم موسى عيان‏سبب آنكه هشتيد حق پشت سردگر آنكه مى‏بود نزديك‏ترباحمد از آن سخت گشتيد دورنهاديد پا در طرين غروردگر آنكه با دورتر ز آن جناب‏بكرديد پيوند خود با شتاب‏برفتيد دنبال بيگانگان‏بگشتيد اسير هوس رايگان‏بدانيد اين نكته را آشكارگر از رهبر خود بهر اعتبارهمى‏بودتان حالت پيروى‏بسى دين و ايمانتان بد قوى‏دگر آنكه آن رهبر نازنين‏شما را براه خداوند و دين‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 802     

بكشتند نيكان و از مسلمين‏بيغما ببردند نقد و نگين‏پس از آن وقايع امام همام بدينگونه فرمود طرح كلام‏چو برخى ز اصحاب بر آن جناب‏بگفتند كاى رهبر شيخ و شاب‏چه خوش بود آنانكه از هر سراى‏پى قتل عثمان فشردند پاى‏بكيفر گرفتار مى‏ساختى‏برخسارشان تيغ مى‏آختى‏كه آنان كه كردند ظلم و بدى‏دگر نقض بيعت زنا بخردى‏بر آنها نباشد بهانه بدست‏كه آئين منطق شمارند پست‏از اين روى فرمود آن جان جان‏امام بحق رهبر شيعيان‏الا اى گرانمايه اخوان راه‏كه باشيد آئين و دين را پناه‏هر آن چيز دانيد من بى‏خبرنمى‏باشم از آن درين رهگذرز بگذشته و حال و آينده هم‏خبر دارم اى مردم محتشم‏و ليكن چگونه مرا اين زمان‏چنان قدرتى باشد اندر عيان‏كه آنانكه كشتند عثمان زاراز آنها كشم انتقام آشكارو حال آنكه آن قوم اكنون درست‏گرانمايه هستند و چالاك و چست‏بباشند در حد قدرت تمام‏ندارند شمشيرها در نيام‏بما چيره باشند و ما همچنان‏بر آنان مسلط نباشيم عيان‏چه بسيارى از مردم از خاص و عام‏چنان مردم مصر و يثرب تمام‏درين كار خود دست مى‏داشتندكه اين گونه پرچم برافراشتندكسانى كه راه سخن رفته‏انددر اينجا بدين‏سان سخن گفته‏اندكه حيدر شهنشاه دين همچنان‏فرا خواند مردم بيكجا عيان‏سپس بهر ايشان يكى خطبه خواندبلطف و محبت سخنها براندبفرمود آنانكه عثمان عيان‏بكشتند خيزند از اين مكان‏بجز اندكى جمله برخاستندبدين‏سان يكى جيهه آراستندهمين كار را كرد آن نازنين‏كه روشن شود كار بر مسلمين‏بدانيد آنانكه عثمان نخست‏بكشتند از قهر چالاك و جست‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 808      

همانا حقيقت بمن بازگوكه آيا همى بينى اينك نكواگر آن كسانيكه از سويشان‏همى نزد من آمدى اين زمان‏ترا خود بعنوان يك پيشروفرستند باشد يكى ارض نوبيابى كه نيكو مهيا شده‏هم از فيض باران مصفا شده‏دگر آنكه داراى آب و گياه‏بود تا همان جا كه بيند نگاه‏چو يابى به آن قوم در بازگشت‏خبر بازگوئى در آن سرنوشت‏ولى پيروى از تو آن مردمان‏نه هرگز كنند آشكار و نهان‏بجائى كه آن جا گياه و نه آب‏بود روى آرند با صد شتاب‏در آن ماجرا هم چه خواهى تو كردبگو راز را اى گرانمايه مردبگفت آنكه از نزد آنان روم‏مخالف بآن تيره بختان شوم‏بدانجا كه آب و گياهى بودبدانسو كشانم همى رخت خوددگر باره فرمود امام همام بده دست خود بر من اى نيكنام‏كه تا كار بيعت بجا آورى‏ز كار نكوهيده خود بگذرى‏گزين ره همانا شوى سر بلندشود گوهر فكرنت ارجمندترا دين دانش توانگر شودسبكروح و پاكيزه اختر شودباخلاص گفت آن گرانمايه نام‏كه حجت بگرديد بر من تمام‏نتانستم از بيعتت لاجرم‏بدانسو كنم روى اى محتشم‏بكردم بآن رهبر نازنين‏باخلاص بيعت ز صدق و يقين‏بلى پند و اندرز از راستى‏برد از ميان كژى و كاستى‏وجودى كه باشد هدايت پذيركند جان و دل لاجرم مستنيردر اينجا رضى سيد نازنين‏همانا كند طرح مطلب چنين‏در اخبار و تاريخ اى دين پناه‏كلب هست عنوان آن مرد راه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 816     

شهادت بدادند كاين آب راه‏هوأب نيست مائيم بر اين گواه‏نخستين شهادت برسم دروغ‏كه دادند آن مردم بى‏فروغ‏در اسلام اين بود اى مرد راه‏كه كردند وجدان و دين را تباه‏بدانسانكه دانشورى در كتاب‏كتابى گرانمايه از فضل و باب‏كه مجمع بحرين او راست نام‏ز صادق بواقع امام همام كند نقل و روشن كند راه راكه بينند مردم ره از چاه راسخن كوته طلحه سپس هم زبيركه در ذات آنها نمى‏بود خيرهمان مردمان نكوهيده كيش‏نهادند در خانه زنهاى خويش‏ولى آنكه بود از نبى يادگاردر انظار كردند خود آشكارنمى‏بود يك مرد در آن سپاه‏مگر آنكه امرم چو امر اله‏پذيرفته بود از فروع و اصول‏بجان كرده بود آن حقايق قبول‏نه از روى اجبار با اختياربكردند بيعت همى آشكارندستور پيغمبر نازنين‏رعايت بكردند از كيد و كين‏نه بر طبق دستور پروردگاربكردند رفتار از هر كناردر اينجا چو بايد نكو بنگريم‏همان به ز قرآن دليل آوريم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 854     

كه آيا خداوند را ديده‏يكى گل از آن باغ در چيده‏بپاسخ بفرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏خود آيا يكى چيز كه ننگرم‏ستايش كنم يا ستايش برم‏سپس برد سائل گمان آشكاركه مقصود از ديدن كردگاربچشم است ز ان رو دگر باره گفت‏كلامى كه مى‏بود با جهل جفت‏چگونه خود او را به بينى عيان‏چگونه ميسر همى‏باشد آن‏دگر باره فرمود امام بحق‏كلامى گرانمايه خالى ز دق‏كجا چشمها ذات حق آشكاركند درك در عرصه روزگارو ليكن كند درك دلهاى پاك‏كه هستند خود گوهر تابناك‏به نيروى ايمان جهان آفرين‏كه معطى است بر آسمان و زمين‏به يكتائى وى كند اعتراف‏نپويد بيك لحظه راه خلاف‏بهر چيز ذات خداوندگاربود سخت نزديك از هر كنارو ليكن بيك چيز چسبيده نيست‏چو يك مغز در پوست پيچيده نيست‏ز هر چيز هم دور و ليكن خداحقيقت چو خواهى نباشد جدابدون تفكر سخن كو بودز وى آنچه بينيد نيكو بوداراده كننده بود در امورنه با رنج و همت ز نزديك و دورچه تصميم فرع اراده بودبر انجام يك كار اى با خردز شخصى كه ترديد دارد بكاركه آيا كدامين كند اختيارولى حق كه علم عين ذاتش بودمردد نباشد كه خود چون كندپديد آورنده بود در جهان‏بدون كمك خود ز عضوى عيان‏چه او خود غنى هست و هرگز نيازندارد بكس در فرود و فرازلطيف است و از حيث فرط ظهوركه هست آشكار از نزديك و دورهمانا به پنهانى آن جان جان‏نه هرگز شود وصف اندر جهان‏چو چيزى بدان ذات قيوم حى‏احاطه نمى‏دارد اى نيك پى‏بزرگ است و هرگز بجور و ستم‏چنان ظالمان فرومايه دم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 866     

كه در آسمانها بود آشكاركند راه را روشن از هر كنارمنزه بود آن خداوند جان‏كه بر وى بواقع نباشد نهان‏نه آنانكه در گوشه‏اى آشكارگرفتند آرام شبهاى تاردگر در زمين‏هاى پست و بلندبخفتند آسوده جان از گزنددگر بر سر قله‏ى كوههاكه بس تيره رنگ است و حيرت فزادگر آنكه بسيار نزديك هم‏بود نيست پنهان ز وى لاجرم‏دگر آنكه صوتى كه در آسمان‏خود از رعد مى‏آيد اندر عيان‏دگر برقهائى كه از ابرهاپراكنده مى‏گردد اندر فضاسپس هم بسرعت شود ناپديدچو تيرى كه از يك كمان برجهيددگر آنكه برگى بروى زمين‏نيفتد كه ميداند آن نازنين‏دگر بادهاى جهنده كه آن‏بافتادن اختران همچنان‏گروهى همى نسبتش دادنددرى را ز اوهام بگشاده‏اندچو باران كه جايش دگرگون كنندبافسانه خويش افسون كنندهمانا كه اعراب صحرانشين‏كه بودند با جاهليت قرين‏بواقع چنين بود شان اعتقادكه آثار جوى چو باران و بادهميشه ز افتادن اختران‏بود لاجرم از كران تا كران‏ازين رو در اينجا بدين فكر خام‏اشارت بفرمود امام همام بلى داند آن جان جان بر ملاكه هر قطره باران فتاده كجادگر آنكه او در چه جائى قرارهمى گيرد اى رهرو نامداردگر آنكه مور از كجا مى‏كشديكى دانه و بر كجا مى‏برددگر روزى پشه‏اى را چه چيزبگيتى كفايت كند اى عزيزدگر آنكه يك ماده در شكم‏به هنگام آبستنى لاجرم‏چه بارش بود ماده يا كه نربزرگ است بخشنده دادگر

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 875     

بيكباره با شوق بفروختندز گيتى نكو نامى اندوختنددرين جمله گويا امام همام كه طرح سخن كرده خود در كلام‏ز كار خود آن رهنماى خردهمى از شهادت خبر مى‏دهدچه ضرى ببردند اخوان ماكه در جنگ صفين و آن ماجرابشد خون آن دلبران ريخته‏همانا بخاك ره آميخته‏دگر آنكه امروز زنده نيندكه بر خويشتن غصه‏ها ره دهندسپس آب تيره بنوشند و كاربر آنان شود سخت در روزگارخوشا حال آنانكه از اين جهان‏برفتند آسوده دل همچنان‏به يزدان كه خود رحمت كردگاربتحقيق دريافتند آشكارخداوند هم مزدشان را عطابفرمود در منتهاى صفادگر آن كسانرا پس از خوف و بيم‏كه مى‏داشتند از جهان ذميم‏همانا كه اندر سراى دگركه خود جاى امن است و خالى ز شرهمى‏داد جاى و بهر اعتباراز آنان گرانمايه شد روزگاركجا هست عمار ياسر كنون‏كه نيكو بد از وى همى آزمون‏كه در سن بيش از نود كشته شدبصفين در خون خود آغشته شدهم اكنون كجا ابن تيهان بودكه مى‏بود كارش قرين با خرددگر آن گرانمايه دين كز اصول‏هم از وى بشد دو شهادت قبول‏كه آن بو عماره خزيمه بودكه مى‏بود مردى غنى از خردكه پيغمبر نازنين شاه فردگواهى او را بجاى دو مردپذيرفت اينهم بود آن زمان‏كه اسبى از اعرابى آن جان جان‏همى خود خريد و و ليكن عرب‏در انكار مى‏بود آن بى‏ادب‏بفرمود حضرت خزيمه كنون‏گواهى دهى در چنين آزمون‏چنين گفت پاسخ (نه) اى جان جان‏و ليكن بدانستم اين را عيان‏كه خود اسب را از همين بى‏فروغ‏خريدى و اين شخص گويد دروغ‏خود آيا ترا در همين روزگاربه آن چه كه از جانب كردگار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 892     

دگر باره رو سوى معنى كنيم‏ازين ره يكى حلقه بر در زنيم‏هم آنانكه پيوسته در كار نيك‏گرفتند پيشى برفتار نيك‏بر ما بر آن مردم با خردبتحقيق پاداش نيكو بودكه از آتش دوزخ اندر عيان‏همانا كند دور آن مردمان‏كه آواز آنرا همى نشنونددگر آنكه از رنج و غم وارهندهر آن چيز را آرزو بودشان‏رسيدند بر آن نعم جاودان‏نگه داشت اندام آنان تمام‏ز دريافت رنج و سختى مدام‏چه بهتر بود آنكه در اين مقام‏ز قرآن دليل آوريم اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 894     

روي ان صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام، عن جوابه ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي-  صلى اللّه عليه و آله-  ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيقة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 896     

بود اينهم از خطبه‏هاى بلندكه روشن كند ديده هوشمندروايت شده كه يكى مرد راه‏كه مى‏بود از اصحاب مخصوص شاه‏كه گفتند همام وى را بنام‏بحق عابدى بود عاليمقام‏به شه گفت اى رهبر مسلمين‏ز پرهيزگاران و اهل يقين‏تو اوصاف آنان برايم بيان‏بفرما كه خود بينم آنرا عيان‏همانا بپاسخ امام همام تأمل بفرمود در اين مقام‏چه تأخير را مصلحت ديد شاه‏كه مطلب نگويد بآن مرد راه‏پس از آن باجمال طرح سخن‏بفرمود امام بحق بو الحسن‏كه همام از حق بترس آشكارنكوكار مى‏باش در روزگاربدانسانكه پروردگار حكيم‏بفرموده خود در كتاب كريم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 897     

در اينجا توجه به معنى رواست‏ز معنى همى چشم و دل راضى است‏خداوند با اهل تقوى بودنكو كارگان صاحبان خردبود بر تو لازم كه تقوى و ترس‏ز حق را كه باشد گرانمايه درس‏بدانى شعار خود از هر جهت‏نكوكار باشى بهر مرتبت‏ازين بيشتر بر تو شايسته نيست‏همينت كفايت كند بهر زيست‏دريغا كه همام مرد خداباين گونه پاسخ نكرد اكتفادگر باره در خواهش اصرار كردكه گفتى دل از خويش بيدار كردبدانسانكه مطلب بسوگند خواست‏ز حيدر كه بر عالمى رهنما است‏پس از آن امام بحق آشكارادا كرد حمد از خداوندگارسپس در كمال ادب آن وجودفرستاد بر جان احمد درودپس آن گاه فرمود طرح كلام‏كلامى چو جان بر تن خاص و عام‏خداوند روزى ده مهربان‏به هنگام خلقت ز خلق جهان‏بهر اعتبار از فرود و فرازبد از طاعت آن كسان بى‏نيازدگر آنكه از فتنه و معصيت‏همى‏بود ايمن بهر مرتبت‏چه جرم كنه كارگان بيش و كم‏ندارد زيانى بر او لاجرم‏دگر طاعت بندگان در جهان‏نه سودى رساند بوى همچنان‏چه امر بطاعت بهر مرتبت‏همانا چنان نهى از معصيت‏بود از پى آنكه بر مرد و زن‏بواقع رسد سودها در ز من‏بآنان درست از يسار و يمين‏عطا كرد روزى جهان آفرين‏وسايل به آنها بفرمود عطاكه كشتند داراى برگ و نوادگر آنكه هر كس درين روزگاربيك مرتبه داد جايش قراركه آنهم قرين است با مصلحت‏بهر صورتى باشد آن مرتبت‏دگر آنكه پرهيزكاران درست‏درين روزگاران ز عهد نخست‏بباشند خود از فضايل غنى‏چو دارند در جان و دل روشنى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 903     

(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين-  عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 907     

نه هرگز رساند ز خرد و كلان‏همانا بهمسايه خود زيان‏بواقع ز پيشامد ناگواركه بر خلق رخ مى‏دهد آشكارنه شادى كند نه براه خطاز غفلت گذارد قدم آن فتى‏نه از راه حق پاگذارد برون‏چه نيكو برون آمد از آزمون‏چو بنشست خاموش كنجى حزين‏نسازد خموشيش اندوهگين‏چو خندد نه آواز از خنده‏اش‏بلند است اى رهرو هو روش‏چو بر وى ستم ميكنند آشكارهمانا شكيبائى آرد به كاركه تا انتقامش بگيرد خداز احسان كند حق ز باطل جدابرنج است نفسش هم از دست وى‏گرفتم بهاران بود يا كه دى‏چه آزار مردم ز نفس پليدخورد ريشه‏اش آبها اى رشيدبرنج آورد خويشتن از نخست‏چو در كار عقبى بكوشد درست‏دگر مردمان را ز كردار خويش‏رساند بآسايش آن دل پريش‏دگر دورى وى هم از اين و آن‏ز بى رغبتى باشد اى نكته دان‏همانا ز دنيا پرستان پست‏كه هرگز نباشند يزدان پرست‏دگر آنكه با آشنايان اگركند سخت نزديكى آن با هنرخود از مهر با حق پرستان بودكه او را در آنجا دل و جان بودنه دوريش از روى خود خواهى است‏كه اين گونه فكرت ز گمراهى است‏نه نزديكى وى ز مكرو فريب‏بود اى گرانمايه مرد نجيب‏بلى ناقل خطبه اين گونه گفت‏چو شه در معنى بدينگونه سفت‏بناگاه همام بيهوش شدعروس اجل را هم آغوش شدپس آن گاه فرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏بدانيد سوگند بر كردگارازين تلخ پيشامد ناگوارهمانا بوى بوده‏ام بيمناك‏چه از حق همى داشت بسيار باك‏سپس گفت آن رهبر مسلمين‏كه اندرز نيكو به اهلش چنين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 943     

بود معنى اين گونه اى دين پناه‏چو خواهى كه روشن شود از تو راه‏پى دوستى خدا در اثريكى بينوا و يكى بى‏پدردگر هم اسيرى ز غم تلخ كام‏دهند از ره لطف و احسان طعام‏پى دوستى خداوندگارشما را غذا مى‏دهيم آشكاردگر از شما در مقام قياس‏نخواهيم پاداش آنرا سپاس‏بدريافت مزد و پاداش كارزيانكار باشند از هر كنارچه پاداش از بهر حسن عمل‏ببخشند نه بر خطا و خلل‏بود بر خلاف رضاى خداچو كارى اميد است از وى خطابكردار گمراه آن شور بخت‏پشيمانيش هست بسيار سخت‏پس آن گاه اداى امانات هم‏ببايد رعايت شود لا جرم‏هر آن كسكه اهلش نباشد اگرخيانت كند همچنان در اثراز آن سخت نوميد گردد بدهربگينى نيايد يكى روز بهربتحقيق امانت خود اى هوشمندبر اين آسمانها كه باشد بلنددگر در زمينهاى گسترده هم‏كه در وى شود يافت نيكو نعم‏دگر كوههاى بلند و قويم‏بشد عرضه‏اى نكته‏دان فهيم‏كه چيزى از آنان همى در اثرنه بالاتر است و نه خود پهن‏تربزرگ و گرانمايه‏تر هم درست‏از آنان نمى‏بود است از نخست‏و گر چيزى از جنبه طول و عرض‏دگر قوت و عزت از حيث فرض‏از ايشان نبود از قبولش تمام‏همه ممتنع بوداند اى همام چه هر كوه و هر آسمان و زمين‏كه ميباشد اى رهرو نازنين‏همه از قبول امانت درست‏بكردند خود امتناع از نخست‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 957     

كه آورده آن نازنين آشكاربود همچو خورشيد و مه بر قراردر آنچه خداوند تقسيم آن‏همى داده دستور اندر عيان‏دگر حكم خود را در آن از قديم‏بفرموده امضا ز فيض عميم‏دگر من بفكر شما چاره سازنمى‏داشتم در حقيقت نيازبدينگونه سوگند بر دادگرشما را و غير شما را دگرهمى نيست حقى به نزديك من‏كه باشد به زشتى بيك انجمن‏زبان باز بهر شكايت كنيدملامت كنيد و سعايت كنيدخداوند دل‏هاى ما و شماهمانا برد سوى حق هر كجاكه خوشنودى دل بدست آوريم‏ز فيضش بدست آنچه هست آوريم‏به ما و شما نقد حلم و شكيب‏عطا سازد از هر جهت آن حبيب‏كه از بهر دنياى و كالاى آن‏ز امرش نباشيم خود سرگران‏به فرمود آنگاه امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏بيامرزد آن مرد را كردگاركه چون ديد حقى بوى گشت ياردگر ديد جورى چو از ناكسان‏شود مانع آن نهان و عيان‏ستم كار از خود بر آند به قهرستم ديده را يار باشد بدهر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 958     

بود اينهم از گفته‏هاى شريف‏كه هم چون دم صبح باشد لطيف‏زمانى كه بشنيد آن جان جان‏گروهى ز اصحاب وى همچنان‏كه در رزم صفين و ايام جنگ‏بدان شاميان گرفتار ننگ‏بتحقيق دشنام‏ها مى‏دهندز غفلت به راه خطا مى‏روندندانم روا آنكه بر شاميان‏ز تحقير دشنام بدهيد عيان‏دلالت ندارد خود اين جمله هم‏بر اين نكته‏اى رهرو محتشم‏كه دشنام حرمت بدان ناكسان‏همى داشته باشد اندر عيان‏چه دشنام بر كافرى بى‏خردكه خود دشمن آل احمد بودبود جاير و دورى از آن ددان‏بود واجب البته بر بخردان‏ولى اصل مقصود سلطان دين‏از اين گونه دستور ميباشد اين‏كه منظور از آن جنگ در مرتبت‏نباشد پى دولت و سلطنت‏همانا مراد است ترويج دين‏نه دشنام گفتن به مردم ز كين‏ولى طعن بر دشمنان خدادگر أنبياء و سپس اوصياءبود جاير و هم چنان مستحب‏از آن قوم دورى فزايد طرب‏بدانسانكه در گفته نوزده‏همين نكته نيكو حكايت شده‏كه بر اشعث قيس امام همام همى طعن فرمود در نزد عام‏كه مردى منافق بدو تيره دل‏زنا بخردى سخت پيمان گسل‏و ليكن بجائى كه دارد زيان‏بواقع روا هست دورى از آن‏بدانسانكه هم در كتاب مجيدبدانهم اشارت شده اى رشيد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 961     

بود اينهم از گفته مرتضى‏وصى رسول بحق مصطفى‏كه آنرا به پيكار صفين امام‏بفرمود از مهر با خاص و عام‏زمانى كه اصحاب آن نازنين‏براى حكميت از قهرو كين‏ببودند خود در مقام ستيزگرفتار خلق نكوهيده نيزز پيكار چون شاميان ناتوان‏شدند از سپاه عراق آن زمان‏به پيكار خوردند آنان شكست‏از ايشان بشد فكر چون خاك پست‏همانا به تدبير عمر بن عاص‏كه مى‏بود از قيد ايمان خلاص‏مهيا بكردند انگيزه‏هابكردند قرآن سر نيزه‏هابحكم بآن مردمان عراق‏بخواندند بر آشتى و وفاق‏سپاه عراقى ازين مكر خاص‏بگشتند مقهور از عمر عاص‏چنين بود پندارشان شاميان‏همى راست گويند در اين ميان‏گروهى هم از علت خستگى‏نه بر جنگ‏شان بود دلبستگى‏گروهى دگر نيز از دشمنى‏كه مى‏بود از خوى اهريمنى‏نهان در دل آنفرو مايگان‏و ليكن بظاهر خود از پيروان‏همان دعوت از مردم شوربخت‏بقرآن بهانه بكردند سخت‏همه با هم آنان زخرد و كلان‏برفتند در نزد آن جان جان‏بگفتند بايد كه از جنگ دست‏كشيم اين زمان خود ز بالا و پست‏شما مالك اشتر و ديگران‏فراخوان ز ميدان بدينسو عيان‏و گرنه تو را همچو عثمان كنون‏بخون در كشيم اين بود آزمون‏سپس امر فرمود امام همام كه تا مالك اشتر نيكنام‏چو ديگر كسان باز گردد ز جنگ‏چه مى‏بود آن لحظه جاى درنگ‏پس از آن بفرمود آن نازنين‏كه اى مردم اى خلق نزديك بين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 967     

بود اينهم از گفته‏هائى كه هست‏دل و جان زوى روشن اى حق پرست‏زمانى كه يك رهرو نكته ياب‏احاديث مجعول را ز آن جناب‏كه در دست مردم بود همچنان‏كه باشد معارض بهم بيگمان‏بپرسيد فرمود امام همام بيانى كه بخشد سعادت بعام‏همانا احاديث در دست عام‏بود حق و باطل خود اى نيكنام‏دگر راست ميباشد و هم دروغ‏كه در وى عيان نيست نور و فروغ‏سپس ناسخ و بعد منسوخ هست‏بتعريف اى سالك حق پرست‏دگر هست عام و سپس هست خاص‏كه دارند بر دسته‏اى اختصاص‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 993     

ستايش همى‏كرد از آن جان جان‏سخن گفت بارى بلطف بيان‏سپس پيروى ز آنچه بشنيده بودهمى‏كرد اظهار از تار و پوددر آن حال فرمود امام همام بيانى حكيمانه از فيض عام‏هر آن كسكه جاه خداوندگارگرانمايه داند بهر اعتباربود در دلش رتبه وى بلندسزاوار باشد كه آن هوشمندبراى بزرگى جاه اله‏خداوند ناهيد و خورشيد و ماه‏بغير از خدا آنچه هست آشكاربود در برش كوچك و سخت خوارسزاوارتر كس چنين است كونه بيند بزرگى جز او زير و رودگر آنكه انعام پروردگاربگيتى برايش بود بى‏شماردگر آنكه احسان نيكوى وى‏همانا رسد بر چنان نيك پى‏جه انعام حق بر كسى همچنان‏نداده شده بى‏شمار اين زمان‏مگر اين كه در عرصه روزگاربزرگى حق خداوندگاربه او گشته افزون ز بالا و زيركه دارد چنان نعمت دلپذيرز حكام هم بدترين حالهابود در بر صالحان هر كجاچنين كه ز حب ستايش درست‏به ترويج كوشند خود از نخست‏دگر آنكه در باره آن كسان‏رود سخت از خود ستائى گمان‏بخود خواهى كبر و كردارشان‏شود حمل مانند رفتارشان‏كراهت مرا هست ازين ماجراكه باشد رود بر گمان شماكه من دوستدار ستايش بوم‏گرانبار ازين آزمايش بوم‏خدا را گزارم بواقع سپاس‏گه هرگز چنين نيستم در قياس‏اگر دوست مى‏داشتم لا جرم‏ثنائى بگويند در باره‏ام‏خود اين ميل را از تواضع مدام‏براى خدا خالق خاص و عام‏كه وى بر شمول بزرگى درست‏سزاوارتر بود و هست از نخست‏رها سخت مى‏كردم از خويشتن‏چه در خلوت خود چه در انجمن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 995     

چه مالكتر است و تواناتر است‏بمن آنكه بر اين جهان رهبر است‏در اينجا مراد امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏كه دانسته ممكن خطا بهر خويش‏درين روزگار اى پسنديده كيش‏بحالى كه معصوم باشد درست‏منزه بود از خطا از نخست‏باين اصل نيكو بود اعتراف‏كه عصمت از آن شاه دور از گزاف‏بود نعمتى خاص از كردگاركه او را است از جان و دل حق گزارجز اين نيست كه در جهان آنچه هست‏نظير شما و من اى حق پرست‏همه بنده حق و مملوك اوبباشيم در هر كجا زير و روجز او نيست كس صاحب اختياركه ما را دهد پرورش آشكاربلى مالك و اختيار همه‏بود در كفش دور از واهمه‏از آنچه كه ما خود در آن اختياربگيتى نداريم از هر كناربزرگى بعالم فقط خاص اوست‏بجز او تواضع ز مردم نكو است‏چه ما را برون ساخت از دام جهل‏بدانش هدايت همى‏كرد سهل‏كه آنهم قرين است با مصلحت‏گرانمايه سازد همى معرفت‏دگر گمرهى بر هدايت بدل‏بشد از خداوند عز و جل‏بما داد ببنائى آن جان جان‏همانا پس از كورى اندر جهان‏بدانسانكه در دو جهان عاقبت‏رسيديم در برترين مرتبت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1080     

خداوند روح و خداوند جان‏پس از آنكه نابود گردد جهان‏بتحقيق تنها و باقى بودكه چيزى نه با او است اى با خردبدآنسانكه بد پيش از ايجاد دهركازين آفرينش رسانيد بهردگر بعد نابودى اين جهان‏كه نه وقت هست و زمان و مكان‏بود ذات پاكش فقط كارسازبهر جا كه هست از فرود و فرازچو افلاك نبود مكانهم وجودندارد بدهر از فراز و فروددگر چون ندارد حركت فلك‏زمانهم نباشد مكن هيچ شك‏چه بانيست گرديدن هر جهان‏همه مدت و وقت و سال و زمان‏چو ساعات يكباره گردند نيست‏رود از ميان سخت امكان زيست‏بدينگونه چيزى نباشد مگرخداوند يكتا ز زيروزبركه هر كار خود سوى وى بازگشت‏كند تا كه روشن شود سرنوشت‏در اينجا بيان امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1093     

پس آن كسكه خود حجت حق شناخت‏بدانسوى از شوق چون برق تاخت‏بوى كرد از جان و دل اعتراف‏مهاجر بود او جدا از گزاف‏دگر نام مستضعف و ناتوان‏نهاده نگردد بكس در جهان‏كه از حجت حق بوى لاجرم‏همانا خبرها رسد بيش و كم‏دگر آنكه آواز او بشنودبدل آن پيام نكو جا دهدبدين كس گر از حجت حق خبررسد ليكن از بخت بد در اثربماند از آن غافل و خويشتن‏بداند ز مستضعفين ز من‏كه آن قوم را خود هرج لاجرم‏نباشد بتحقيق از بيش و كم‏چنين شخص بى‏شبهه معذور نيست‏و گر در وطن باشدش جاى زيست‏چو هر كس صلاحيت معرفت‏ندارد به حجت درين مرتبت‏شناسائى حجت حق درست‏بود خاص بر مؤمنين از نخست‏از اين روى فرمايد آن جان جان‏بيانى بواقع لطيف اين زمان‏شناسائى ما درين روزگاربود سخت دشوار اى مرد كاركه كس بر نمى‏دارد اين بار رامگر آنكه دانسته اسرار رادگر حق دلش را بايمان درست‏بفرمود است آزمايش نخست‏دگر آنكه گفتار ما آنچه هست‏نه هر كس نگه دارد اى حق پرست‏مگر سينه‏هاى امانت پذيردگر هم خردهاى محكم ضميردر اينجا مراد امام همام بود رغبت مردم از خاص و عام‏به هجرت بسوى خود از هر كناركه فرمايد اين نكته را آشكاركه از من بپرسيد هر راز راكه مى‏دانم انجام و آغاز راهمانا كه اى مردم انجمن‏بپرسيد هر راز و مطلب ز من‏همى پيش از آنيكه ديگر مرانيابيد نزديك خود بر ملاكه امروز بر راههاى فلك‏در آنجا كه تسبيح گويد ملك‏همانا كه داناترم از يقين‏ز هر گوشه از راههاى زمين‏توجه بفرهنگ و دين همچنان‏مرا بيشتر باشد اندر جهان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1112     

بمعنى توجه كن اى تيز هوش‏چه معنى غنى سازدت عقل و هوش‏در آئيد از راه درهايمان‏بدوزخ كه مانيد دائم در آن‏بود جاى گردنكشان سخت بدچو نيكو ببينى بچشم خردپس اين دو صفت را كه داد اختصاص‏بخود آن بهين خالق عام و خاص‏ملايك كه وى را مقرب بدندهمانا يكى آزمايش شدندكه باشد فروتن ز گردنكشان‏جدا سازد از روى نام و نشان‏كه گردد موافق همى رستگارمخالف گرفتار و خود شرمساراز نيروى گويد امام همام امام بحق رهبر خاص و عام‏اگر چه بدلها و اسرار آن‏همى باخبر بود آن جان جان‏دگر آنچه پنهان بود از اثرز هر ديده از شخص صاحب نظرهمى بوده دانا ولى مصلحت‏چنين بوده اى مرد نيك عاقبت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1141     

نه درويش در جامه‏اى بس كهن‏تواند گريزد از آن مكر و فن‏ز نيرنگ شيطان مجال گريزنماند براى ذليل و عزيزز ظلم و تباهى و گردنكشى‏كه فرجام كارش بود ناخوشى‏همه مؤمنين را خداوندگاركند حفظ درد هر از هر كناربلطف و سببها طريق نجات‏بسان نماز و نظير زكاةدگر روزه بگرفتن اى مرد كاربايشان نشانداد در روزگاردگر آنكه آرام ماندن مدام‏ز اندامها دست و پاها تمام‏پر آزرم كردن همى چشمهاز خود دور كردن همى خشمهاتواضع بجان داشتن بيگمان‏بدلها بدن مطمئن هم چنان‏برون كردن كبر از سر تمام‏همه در نماز است اى نيكنام‏چو رخساره‏ها سوده گردد بخاك‏به هنگام سجده بدلهاى پاك‏دگر آنكه چسباندن دست و پاكه اعضاء نيكند در هر كجاپى كوچكى كردن و بندگى‏بروى زمين دارد ار زندگى‏دگر آنكه در روزه است اين اثركه آرد شكمها به پشت اى پسرچو خالى شود اندرون از طعام‏شود دل ز فيض هنر شادكام‏تواضع كند پيشه در نزد كس‏دگر سخت ناچيز داند هوس‏دگر در زكاة است اى مرد دين‏عطا كردن ميوه‏هاى زمين‏به آنانكه درويش و بيچاره‏اندبوادى اندوه آواره‏اندبه بينيد سود چنين بندگى‏كه دارد همانا برازندگى‏بود پست بشمردن از هر كناربزرگى و هم سرفرازى بكاردگر خودپسندى و گردنكشى‏ز خود دور كردن بوضع خوشى‏كه خود موجب رنج دنيا بوددگر باعث رنج عقبى شوددر اينجا مراد امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏بود مردم كوفه چون آن كسان‏ببودند از خيل گردنكشان‏كه ظلم و تباهى بهر اعتبارببود آن فرومايگان را شعار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1162     

كدامين پسر از پسرهاى خويش‏كه بودند پاكيزه و پاك كيش‏همى بيشتر دوست مى‏داشته‏لوارا بدست كه افراشته‏بگفتا على را كه جانست اونه جان بلكه جان جهانست اوبگفتم پسرهاى او را سؤال‏همى‏كرده‏ام از تو اى خوش خصال‏بگفتا كه او را همان پاك كيش‏به نسبت همى از پسرهاى خويش‏بجان بيشتر دوست مى‏داشت سخت‏كه با وى بهر سو كشانيد رخت‏نديدم يكى روز على را جداز شخص نبى خاتم الانبياز عهدى كه كودك بد آن نازنين‏بتحقيق رفتار مى‏بود اين‏مگر در زمانى كه خير البشربراى خديجه به بد در سفرنديدم بگيتى يكى را پدركه باشد چنين مهربان با پسرهمانند احمد بشخص على‏كه گيتى نظيرش نديده يلي‏دگر يك پسر را براى پدرمطيع و صديق و گرانمايه‏ترهمانند حيدر براى نبى‏نديدم بعالم بروز و شبى‏بهر روزى از خوى خود پرچمى‏برافراشتى در يكى عالمى‏دگر پيروى را از آن خود بمن‏همى امر ميكرد در انجمن‏در آن سالهايى كه در اين جهان‏بحرا همى بود وى را مكان‏من او را همى‏ديدم و غير من‏نمى‏ديد وى را كس از مرد و زن‏در آن عهد در خانه دين پاك‏كه اسلام ميباشد و تابناك‏نه مى‏بوده جز خانه مصطفى‏محمد گرامى رسول خدادگر هم خديجه كه بد زوجه‏اش‏گرامى انيسش در آن كشمكش‏سوم كس در آن روز من بودام‏كه اين در باخلاص بگشودام‏همين جمله دارد صراحت درست‏باين كه امام همام از نخست‏كسى بوده كاورده ايمان و دين‏پذيرفته ز آن رهبر نازنين‏بدان سانكه در گفته‏هاى دگربفرموده تقرير آن تا جور

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1170     

چه حيدر در آن سرزمين ملك داشت‏از آن رو بدل تخمى از مكر كاشت‏كه چون موكب حيدر آنجا رودهياهوى مردم خود اندك شودبراى خلافت مگر نامزدنگردد ز تبليغ اهل خردچو مردم كه مجلس مياراستندبراى على كار مى‏خواستندكه او را باخلاص از شيخ و شاب‏براى خلافت كنند انتخاب‏گمان داشت عثمان گر انباريش‏در آن موقع بد گرفتاريش‏همانا بتحريك آن نازنين‏بود لا جرم خواست كان بيقرين‏ز يثرب به بيرون گذارد قدم‏كه مردم پراكنده گردند هم‏همانا ز پيرامن خانه‏اش‏فراموش گردد خود افسانه‏اش‏كه باشد كند چاره كار خويش‏دگرباره توسن براند به پيش‏همانند اين خواست را پيشترز حيدر همى كرده بود از اثركه بر ينبع ره بپويد امام‏چو رفت آن گرانمايه در آن مقام‏دگر باره از شاه شد خواستاركه در يثرب او را شود دستيارهم اكنون دوم بار مى‏خواست اين‏كه در ينبع رو كند شاه دين‏از اين روى فرمود امام همام بيانى مؤثر بلطف تمام‏الا اى ز عباس در روزگارگرامى پسر بهترين يادگارنمى‏خواهد عثمان مرا اين زمان‏بجز اين كه در آشكار و نهان‏بكردار يك اشتر آب كش‏بدلو بزرگ اندرين كشمكش‏به نيرنگ و تزوير بدهد قراركه در آمد و رفت باشم بكارفرستاد روزى مرا در يمن‏كه باشم كه يثرب برون در علن‏پس از آن فرستاد بر من پيام‏كه باشد كه در يثرب آرم مقام‏چو محتاج مى‏بود بر ياريم‏يقين داشت بر مهر و غمخواريم‏هم اكنون ترا مى‏فرستد كه من‏ز يثرب روم سوى ديگر وطن‏قسم ياد سازم به حى حميدكه از وى بكردم دفاعى مفيدبدانسانكه ترسيدم از هر كنارگنه كار باشم درين روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1172     

به معنى چنين است اى محترم‏كه با ياد وى مى‏گزارم قدم‏خود اين جمله در نزد اهل خردبحق منتهاى فصاحت بودچه اين گونه آن رهبر مرد و زن‏اراده بفرموده از اين سخن‏ز بطحا چو پا را نهادم برون‏كه تا بعرج شدم رهنمون‏از آن نازنين در بساتين و باغ‏بهر جا رسيدم گرفتم سراغ‏براى كنايه كلامى شگفت‏بگفته كزان عقل حيرت گرفت‏مراد از كنايه بود آنكه كس‏كه فارغ بود از هوى هوس‏بدان لفظ منظور خود را بيان‏كند اى گرانمايه نكته‏دان‏كه لفظش صريحا دلالت بوى‏نه خود داشته باشد اى نيك پى‏بدانسانكه حيدر امام همام بدينگونه فرموده طرح كلام‏كه با ياد وى گام را بر زمين‏نهادم بهر جا يسار و يمين‏كنايه از آنست در رهگذرگرفتم از آن نازنين من خبربرفتم بدنبال آن دين پناه‏به بيراهه هرگز نرفتم ز راه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1198     

همين نامه هم بر نكويان اميرفرستاده بر شام نزد جريرپى اخذ بيعت در آن گيروداردرست از معاويه آن نابكارزمانى كه وى را امام همام فرستاده بود از رسالت بشام‏بجلى است از آن قبيله كه جدرساند بالغوث اى باخرددگر آنكه دانشوران رجال‏كه دارند در دست ازو شرح حال‏ندارند بر گفت وى اعتمادچه گويند نابوده صافى نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1199     

سخن كوته او را چو بر حق امام‏پى اخذ بيعت فرستاد شام‏معاويه آن رهزن شيخ و شاب‏تعلل همى‏كرد بهر جواب‏كه تا آنكه بهر خود از شاميان‏بتحقيق بگرفت بيعت عيان‏چو اصحاب سلطان دين مرتضى‏بگشتند آگاه از آن مأجراكه ديگر معاويه آن دين تباه‏نه گردن گزارد بفرمان شاه‏بگفتند پيش از حضور جريركه پاسخ مگر آرد از آن شريربود مصلحت آنكه با شاميان‏به پيكار آئيم در اين ميان‏ولى پيش از آنيكه شخص جريرز شام آيد و پاسخ آرد دليرامام بحق مصلحت را بجنگ‏ندانست فرمود همچون درنگ‏هم از بهر پايان كار آن اميرفرستاد اين نامه بهر جريرپس از حمد يزدان و مدح رسول‏محمد بهين رهنماى عقول‏چو اين نامه از من بسويت رسيدحقايق بتحقيق گوشت شنيدمعاويه را سخت وادار كن‏كه تا كار را بر كند بيخ و بن‏مصمم شود تا كه از صلح و جنگ‏يكى برگزيند همى بيدرنگ‏يكى خانمانسوز جنگى تمام‏كه آواره سازد همى خاص و عام‏دگر صلح كش خوارى آرد به برزبونى همى آورد در اثردر اينجا مراد امام همام همانا از اين گونه طرح كلام‏بود اين كه در صورت صلح و جنگ‏بود فتح با آن گرانمايه سنگ‏بدين سان اگر جنگ را اختيارهمى‏كرد در عرصه كارزارخود آماده سازد براى نبردكه روشن شود كار نامرد و مردو گر آشتى را پذيرفت اوهمى گير بيعت از آن زشتخو

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1227     

اگر ما ببوديم با اطلاع‏كه تا اين چنين پايه جنگ و نزاع‏همانا بما وارد آرد زيان‏دگرگون كند وضع پير و جوان‏ز ما هيچ يك در چنين گير و دارنمى‏كرد اقدام در كارزارهم اكنون كه ما در هى تيره‏ايم‏همى بر خردهايمان چيره‏ايم‏يكى ره هم اكنون كه باقى بودكه آنرا به نيكى پسندد خردبود آنكه بروى كنون بگرويم‏ز بگذشته خود پشيمان شويم‏در آينده هم خود در اصلاح كاربواقع بكوشيم از هر كناربلى پيش ازين از تو اى نيكنام‏تمناى من بد حكومت بشام‏كه بى‏آنكه طاعت ز من خواستارشوى باشم آن گوشه مشغول كارولى اين مراتب نكردى قبول‏كه جان و دلم شد ازين غم ملول‏در امروز هم جز همان خواستارنمى‏باشم اى ملك را شهريارنپوشيده باشد كه از زندگى‏همانا نخواهى ز شايندگى‏به جز آنچه را كه من اميدواربگيتى همى‏باشم از هر كنارنمى‏ترسى از نيستى در جهان‏بجز آنكه من بيمناكم از آن‏به يزدان كه خيل سپاهى تمام‏تبه جانشان گشت از خاص و عام‏دگر جنگجوئى نمانده بدهركه از وى توان يافت در جنك بهرمن و تو ز فرزند عبد مناف‏بباشيم و نبود در اينجا گزاف‏كه يك تن ز ما را بر آن ديگرى‏بگيتى نباشد همى برترى‏كه آن يك ز عزت بود ارجمنددگر كس ز ذلت بود مستمنديكى حر يكى بنده بى‏نوابكى تندرست و يكى مبتلاچو عبد اله آن نامه را بر امام‏رسانيد و خواندش امام همام بگفتا شگفتا ازين سست پى‏معاويه و نامه پست وى‏هم عبد اله رافع آن مهربان‏كه بودى نويسنده‏اى نكته‏دان‏بخواند و بفرمود آن رهنماكه بنويس در پاسخ اين نكته راپس از حمد يزان و نعت نبى‏كه چون وى ندارد فلك كوكبى‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1237     

بود اينهم از نامه‏هاى امام‏براى زياد ابيه اى همام زمانى كه در بصره آن سرزمين‏ببود ابن عباس را جانشين‏چه عبد اله از جانب شاهدين‏على نازنين رهبر مسلمين‏باهواز و كرمان و فارس آن رمان‏حكومت همى‏داشت اندر عيان‏كه وى را كند منع از هر بدى‏پليدى و زشتى و نابخردى‏دگر آنكه او را زياد ابيه‏بخواندند اى بر حقايق فقيه‏بود آنكه وى را پدر همچنان‏معين نمى‏بوده اندر جهان‏ولى مدعى بوده سفيان پدرهمى‏بوده او را در اين رهگذريكى روز سفيان به نزد عمرهمى خواند او را با اسم پسربود ما در ابن زياد ابيه‏همانا به تعريف نامش سميه‏كه او بر زنا دادن آشكارهمى‏بود مشهور از هر كناركه اين شرح در نامه بعد از اين‏بيان مى‏شود اى بايمان قرين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1245     

بمعنى توجه كن اى تيز هوش‏غنى كن دل جان ز فيض سروش‏نباشيد آيا چنين دوستداركه آمرزد از مهر پروردگارشما را بحالى كه او مهربان‏بود بر همه خلق پير و جوان‏يكى نكته خوش كه ذكرش رواست‏تعلل بتعريفش اينجا خطاست‏بود آنكه امر امام همام على قائد و رهبر خاص و عام‏كه در عفو از ابن ملجم بودنكو داند اين نكته اهل خردكه تعريف يك حكم از مستحب‏بود اى گرانمايه فكر از ادب‏دگر شرح اين بحث هم پيش ازين‏همى‏گشت تعريف اى مرد دين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1248     

بهر مستحق و سزاوار هم‏ببخشد از آن همچنان بيش و كم‏و گر در زمانه براى حسن‏عيان گشت پيشامدى در علن‏بود زنده تا جان جانها حسين‏كه چون مهر و ما هست در مشرقين‏همانا وصيم ز بعد حسن‏بگيتى حسين است در انجمن‏كه از من سفارش همانند اودهد نيك انجام از زير و روبراى پسرهاى از فاطمه‏حسين و حسن خالى از واهمه‏همان بخششش است از على در ميان‏كه همچون پسرهاى ديگر عيان‏همانا پسرهاى من در اثرتفاوت ندارند با يكدگرو گر هم تصدى اين كار راكه روشن كند طرز رفتار رابه فرزند از فاطمه داد ام‏همانا در خير بگشادام‏بود بهر خوشنودى كردگاركه باشد بدست آورم آشكاردگر هم تفرب بشخص نبى‏كه آورد از جانب حق نبى‏دگر پاس از حرمت آن وجودكه باشد گرانمايه از تار و پوددگر اين شرافت كه از اقربابباشيم با حضرتش اى فتى‏اگر چه تصدى اموال راسپرده بدست حسن برملاپى صرف اموال در آن مقام‏بدين‏سان كند شرط امام همام كه اموال را هم بدانسانكه هست‏نگه داردش خود ز بالا و پست‏درختان خرما كه در كشتزاربباشند از ميوه‏ها بارداراز آن ميوه در آنچه مأمور آن‏شده صرف سازد همى در عيان‏دگر شرط آنست كه هر نهال‏كه از اين درختان بود بالمآل‏زهر دهكده در مقام فروش‏نباشد همان رهبر تيز هوش‏كه از حيث روئيدن نخلهابروى زمين وز چنين دخلهابهم مشتبه وضع هر دهكده‏نگردد ز حيث رديف ورده‏دگر زان كنيزان كه چون بنگرى‏پذيرفته‏ام من بهم بسترى‏گر آورده فرزند يا باردارهمانا بود در همين گيرو دار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1251     

بود اين وصيت هم از بو تراب‏كه روشن كند ديده شيخ و شاب‏كه خود طرز جمع‏آورى زكاةنشان مى‏دهد من جميع الجهات‏دگر مهربانى به آن مردمان‏كه بدهند بارى زكاة آن كسان‏كه چون بخشنامه فرستاد امام‏بگيرندگان زكاة اى همام در اينجا ز وى جمله‏هائى درست‏بكرديم يادآورى از نخست‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1256     

همين است پيمانى از آن امام‏بيك كارگردان خود اى همام كه وى را بپرهيزكارى درست‏وصيت كند از زمان نخست‏دگر با رعيت بمهر و ودادبپردازد آن رهرو نيك زادكه از زير دستان حقوق و شرف‏شود حفظ و فرصت نگردد تلف‏به هنگام جمع‏آورى زكاةشود كار خوش من جميع الجهات‏همانا كه بر كارگردان خويش‏كه باشد گرانمايه و پاك كيش‏بگويم بكار نهانى خودكه پوشنده ميباشد از نيك و بد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1274      

در اينجا توجه بمعنى نكو است‏كه معنى چو مغز است و لفظ است پوست‏همو هست پرنده‏اى در جنان‏كه او را در بال است اندر عيان‏و گر مرد را حق خود اى پاك كيش‏نمى‏كرد منع از ستودن ز خويش‏وجود مقدس امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏فضائل همى‏كرد يادآورى‏از آن كسكه دارد بحق رهبرى‏كه با آن قلوب همه مؤمنين‏بود آشنا اى گرانمايه دين‏دگر گوشهاى شنوندگان‏نه رد سازد آن نكته را بيگمان‏بدينگونه كن دور از خويشتن‏كسيرا كه او را شكار اى فطن‏همانا زره باز گردانده است‏كشاند ببالا و گاهى به پست‏دگر آنكه تعريف اين جمله هم‏چنين است اى رهر و محترم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1279     

چه بهتر دگر باره در اين مقام‏بمعنى توجه كنيم اى همام ز اهل تو فرزند تو نيست هيچ‏چه كارش نباشد نكو در بسيچ‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1283     

همى‏خواست حيدر در آن گيروداربماند براى ابد بركنارو ليكن به نزد معاويه كس‏فرستاد و مى‏خواست فرياد رس‏معاويه بسيار در كار جنگ‏همى‏بود محتاط و بودش درنگ‏برون گشت از شام آن سست پى‏ولى راه ميكرد آهسته طى‏كه تا آنكه از مرگ عثمان خبرهمى يافت بارى در آن رهگذردگر باره برگشت در شام و دم‏ز خودكامگى زد همى لاجرم‏همانا از اين رو امام همام ز دلسوزى كذب آن زشت نام‏به عثمان بفرمايد اين نكته راكه دانند اين نكته اهل صفانه سوگند بر كردگار جهان‏چنين نيست اى ابله ناتوان‏تو باشى دو روى و بكردى ستم‏بوى در جهان اى فرومايه دم‏خداوند در باره چون تو كس‏بفرمود اين نكته اى بو الهوس‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1349     

پس از آنكه با مشكلاتى عجيب‏كه مى‏ديد پى در پى آن بى‏نصيب‏بدر برد جان خود از آن ميان‏رهائى همى يافت اندر عيان‏ولى اين كه گفتى پسرها و من‏كنيم از وفا با شما انجمن‏اگر زنده‏مانيم در هر كجابيكجا در آئيم ما و شماو گر هم بميريم با هم هلاك‏همانا شويم اندرين تيره خاك‏بدين‏سان قريش و چنين تاختن‏در آن گمرهى پرچم افراختن‏سپس نيز جولان اهريمنى‏از آن قوم در وادى دشمنى‏دگر ترك فرمان و سرگشته‏گى‏خود از ذلت و بخت برگشته‏گى‏از ايشان چو بينى تو خود كن رهادر اين باره چيزى مگو اى فتى‏چه آنان به پيكار من اتفاق‏همى‏كرداند از طريق نفاق‏چنان اتفاقيكه دور از تميزبكردند با مصطفى در ستيزبلى پيش از من ازين مأجرابتحقيق كيفر رساننده‏هاقريش خطاكار را جاى من‏بكيفر رسانند در انجمن‏ستم از ستمكارگان همچنان‏بر آنان رسد آشكار و نهان‏كه خود رشته نسبتم را درست‏ز پيغمبر نازنين از نخست‏بريدند و هم حرمتش را بجانه بگذاشتند اين گروه از جفاكه خود سلطنت زا بجور و جفاز فرزند از مادرم مصطفى‏كه مى‏بود حق من اندر عيان‏ز من در ربودند اين ناكسان‏ولى اين كه سلطان دين مرتضى‏پسر مادر خويشتن مصطفى‏همى خوانده اين راز باشد سبب‏كه بر وى بصيرند اهل ادب‏كه عبد اله از شخص احمد پدرنظير ابو طالب با هنركه باشد پدر از على شاهدين‏امام بحق رهبر مسلمين‏پسرهاى عبد المطلب بوندكه آن هر دو تن خود ز يك مادرندكه آن فاطمه باشد اى باخردكه خود دخت عمرو ابن عمران بودپسرهاى عبد المطلب تمام‏جز اين دو كه تعريف شد اى همام

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1407     

بود معنى اين گونه اى نيك فرچو خواهى ز مضمون شوى با خبربدرگاه بخشنده كارسازدر آن دم گزاريد ياران نمازكه سايه در آن لحظه‏اى نيكنام‏بمقدار ديوار آغل تمام‏ز يك بزهمى باز گردد درست‏كه اين شيوه باشد نكو از نخست‏دگر عصر را هم بايشان نمازگزاريد آن موقع اى اهل رازكه خورشيد در جلوه باشد سپيدهم از پاره روز خود اى رشيددر آن دم كه در آن دو فرسنگ راه‏توان رفت اى رهرو دين پناه‏فقيهان درين باره اقوالشان‏بواقع بود مختلف همچنان‏گروهى بظاهر بقول امام‏همى متكى گشته‏اند اى همام كه با هم نماز پسين نيم روزنه جايز بدانسته اندى هنوزو ليكن فتاوى مجتهدين‏درين باره در دست هست اى امين‏كه با هم توان خواند اين دو نمازبدرگاه بخشنده چاره‏سازبآنان بخوانيد مغرب نماززمانى كه صائم كند روزه بازدگر آنكه حاج از عرفات هم‏كشد در منى رخت اى محتشم‏بآنان نماز عشاء آن زمان‏همانا گزاريد اندر عيان‏كه سرخى ز مغرب نهان مى‏شوديكى سوم از شب عيان مى‏شودبخوانيد در بامدادان نمازباخلاص كامل بر بى‏نياززمانى كه يك مرد روى رفيق‏ز خود نيك بيند همى در طريق‏درين گيرو دار از فرو دو فرازبآنان گزاريد آنسان نمازنظير نماز يكى ناتوان‏كه اضعف همانا بود در عيان‏بكاهيد از مستحبات سخت‏مكوشيد در فتنه چون شوربخت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1487     

خود اين نامه از نامه‏هاى عليست‏كه جان خردمند از و منجليست‏به اسود كه فرزند از قطبه بودبداد و دهش همچنان ميفزوددگر آنكه سردار بد بر سپاه‏به حلوان خود اى رهرو دين پناه‏كه شهريست نزديك بغداد آن‏كه دانند اين نكته اهل بيان‏نويسند آنانكه حال رجال‏ز اسود نگفتند خود در مقال‏ولى دور نبود ز نيكان بودگرانمايه جان و سخن دان بوددرين نامه او را امام همام بداد و دهش خواند اى نيكنام‏پس از حمد يزدان و نعت رسول‏كه از وى گرانمايه باشد عقول‏بتحقيق اگر خواست از حكمران‏بهر امر در باره اين و آن‏نه يكسان بود در مقام عمل‏همى خيزد از وى هزاران خلل‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1491     

بود اين هم از نامه‏هاى امام‏بسوى كميل زياد آن همام كه مى‏بود از اصحاب خاص على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏كه از سوى حيدر بشهر هيت‏همى حكمران بود در مرتبت‏بتحقيق اى رهرو نيك ذات‏هيت هست شهرى كنار فرات‏درين نامه وى را شهنشاه دين‏ز ترك جلوگيرى از مشركين‏كه با لشكرى بهر تاراج سخت‏گذشتند از شهر آن شوربخت‏كه تا شهرهاى دگر را تمام‏بتاراج گيرند از خاص و عام‏كند سرزنش آن گرانمايه راخود از ترك كوشش در آن ماجرا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1493     

بود اينهم از نامه‏هاى امام‏كه بنوشته بر مصريان آن همام كه با دست مالك همان نامه رافرستاده بر آن كسان بر ملا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1501     

كه چون فتنه در بين امت عيان‏شود لاجرم دور گرديد از آن‏چو شد باخبر حضرت مرتضى‏فرستاد فرزند خود مجتبى‏بكوفه كه اين نامه همراه داشت‏چراغى فرا راه مردم گذاشت‏در آن اشعريرا امام همام نكوهش همى‏كرد در اين مقام‏پس از حمد يزدان و نعت رسول‏كه از وى غنى شد فروع و اصول‏يكى گفته از تو بسويم كنون‏همانا رسيده درين آزمون‏كه سود و زيان تو در وى بودچو نيكو به بينى بچشم خردبه تبليغ اشخاص واداشتن‏كه از فتنه دورى كنند اين ز من‏خود از نقل فرمايش مصطفى‏بواقع گرامى رسول خدابظاهر درستست و هم سود توست‏چو منظور تو اين بود از نخست‏كه اشخاص از ياريم اين زمان‏همى باز دارى بمكرى نهان‏ولى در حقيقت چو جنك جمل‏به آن مردم نابكار و دغل‏همانا تبه كارى و فتنه نيست‏براى تباهى در آن رخنه نيست‏و ليكن جلوگيرى از فتنه‏هابيارى يزدان بود قصد مادگر فكر آسايش مردمان‏بتحقيق باشد سبب ساز آن‏بدين سان ستيز تو اى بيخبردرين راه دارد هزاران ضرربناحق همان فتنه پنداشتن‏خياليست بيهوده انگاشتن‏كه دارد برايت سراسر زيان‏چگونه توان طرف بندى از آن‏چه در دهر بر كيفرم مبتلاشوى اى فرومايه جان بر ملابه عقبى هم از رحمت كردگارشوى بى‏نصيب و به محنت دچاربدينگونه نزدت پيام آورم‏چو آمد ز جا خيز خود لاجرم‏بزن دامن خويشتن بر كمرهمى بند محكم به بند از اثرز سوراخ و از جايگاهت برون‏بيا تا كه روشن كنى آزمون‏كسانى كه يار تو باشند سخت‏بخوان و برانگيز اى شور بخت‏بيارى ما پس اگر كار ماهمى راست پنداشتى از صفا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1517     

پس آن بر كسان گرسنه بده‏كه هستند با عائله غمزده‏بحالى كه آنرا رسانى تمام‏به آنان كه بيچاره‏اند اى همام دگر آنچه از وى خود آيد زيادفرست آن به نزديك ما اى رشادكه آنرا به آنان كه در نزد مابياشند بخشيم خود از وفادگر آنكه بر مكيان همچنان‏همى امر كن اى گرانمايه جان‏كه از ساكن هر سرا در اثرنگيرند مزد و كرايه دگركه دائم نباشند در آن دياربدانسانكه فرموده پروردگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1520     

چه وى بود از اعظم مسلمين‏ز اصحاب خاص رسول امين‏دگر بود از شيعيان على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏بدانسانكه بر نقل ابى الحديدبروز سقيفه ز فكرى رشيدبتحقيق از قول محدثين‏چنين گفت با فارسى از يقين‏كه كرديد اما نكرديد كارنه شايسته بد اين روش از شعاربدينگونه معنى بود اى رفيق‏چو باشى بكشف معانى دقيق‏خليفه بكرديد خود انتخاب‏نه آنكه بگفته رسول از صواب‏كنايه از اين كه تظاهر بدين‏كنيد و نباشيد از مسلمين‏بنام وى اى رهرو باعفاف‏بود بين اهل قلم اختلاف‏كه خود پيش از اسلام او را چه نام‏همى‏بوده اندر بر خاص و عام‏گروهى بگفتند كان دلشده‏همى نام را داشته روز به‏گروهى بگفتند كاو از نخست‏همى‏بوده بهبود نامش درست‏كه بوده ز نسل منوچهر شاه‏گرانمايه نيرو چو خورشيد و ماه‏بجز اين دو نام اى گرانمايه پى‏بگفتند نام دگر بهر وى‏رسول بحق رهبر خاص و عام‏بوى نام سلمان بداد اى همام ملقب به سلمان شد آن نازنين‏ز الطاف خاص رسول امين‏چو گفتند بر وى كه تو كيستى‏همى گفت از روى خوش زيستى‏مسلمانم و ابن الاسلام هم‏دگر از بنى آدمم لاجرم‏دگر كنيه‏اش را سه عنوان بودكه عبد اللهش خود يك از آن بوددگر كنيه وى ابو البينات‏بود اى گرانمايه نيك ذات‏سوم كنيه وى ابو المرشد است‏كه تاريك ازو ديده حاسد است‏دگر اصلش اى رهرو باخردز شيراز يارا مهر مزبودو يا آنكه از شوشتر و اصبهان‏همى‏بوده آن مرد پاكيزه جان‏امام بحق حضرت مرتضى‏فرستاده سوى وى اين نامه راهمى پيش از آنيكه آن نازنين‏بظاهر خليفه شود از يقين‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط میرشاعرعلی  | 

خورشيدهدايت

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1534     

بود سودشان از شما بيشتركه خيزد ز كردارت اكنون ضرربهر حال از بهر امكان زيست‏كسى كه بود چون تو شايسته نيست‏كه با دست وى رخنه‏اى لاجرم‏شود بسته در گوشه‏اى بيش و كم‏دگر امرى انجام گيرد ازوكه باشد شود موجب آبرودگر رتبه‏اش را ببالا برندو يا در امانت شريكش كننددگر بهر دفع يكى كار بدبكارش گمارند در يك بلدروا نيست تا حفظ مرز وطن‏بدين كس سپارند در انجمن‏دگر آنكه حاكم به شهرى شودكه تاند ز در مانده بارى بردزمانى كه اين نامه‏ام در علن‏رسد خود بدست تو در انجمن‏به نزدم بيا گر بخواهد خدابدرمان رسانم همه دردهاچو آمد به نزد امام همام بزندان فرستاد آن زشت نام‏سپس صعصعه آنكه بود از شرف‏ز نيكان اصحاب شاه نجف‏شفاعت ز وى كرد و او را نجات‏همى‏داد خود من جميع الجهات‏در اينجا رضى سيد محترم‏چنين طرح مطلب كند لاجرم‏همين منذر آن كس بود كه امام‏على نازنين رهبر خاص و عام‏بفرموده در باره وى چنين‏بيانى بواقع خوش و دلنشين‏بدو جانب خويشتن بيگمان‏فراوان همى بنگرد در عيان‏دگر در دو برد خود آن بيخبرهمانا خرامد باطوار بدبود برد خود جامه‏اى پربهاكه بر تن همى‏داشت وى بر ملادگر آنكه بسيار گرد و غباركند پاك از كفشهايش بكارچه بسيار مغرور گردنكش است‏ز افكار بيهوده خود خوش است‏به رخت و بآرايش خويشتن‏ببالد فرومايه در انجمن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1539     

بسال دويست و شش آن نيكبخت‏برضوان ز گيتى كشانيد رخت‏همانا كه اين مطلب دلنشين‏بواقع شده نقل از آن نازنين‏يكى عهد نامه است ان اى همام بر اهل يمن ساكنينش تمام‏گرفتم كه شهرى و صحرانشين‏بباشند آن مردمان از يقين‏كه خيل ربيعه ز پير و جوان‏ببايد اطاعت كنندى از آن‏خود اين پيروى از كتاب خداست‏كه دعوت به سويش همانا رواست‏كه بر طبق آن امر بر اين و آن‏كنند از حقيقت نهان و عيان‏دگر دعوت آنكه خود سوى حق‏كند دعوت خلق بى‏طعن و دق‏پذيرند و هم در مقابل دگربهائى نگيرند از اين رهگذردگر هم به تبديلش از هر كنارنه خوشنود گردند در روزگارپى نقد دنيا و كالاى پست‏ز قرآن محكم نشويند دست‏دگر آنكه آن مردمان از نخست‏پى دفع كار مخالف درست‏بهم يار باشند و از اتحادبرانند دشمن همى از بلاددگر دعوت و نوع گفتارشان‏بى‏كسان بود همچو رفتارشان‏دگر از ملامت گر بد روش‏كه كارش بمردم بود سرزنش‏هم از خشم يك ابله خشم‏گيركه باشد ز وى چشم عبرت ضريردگر خوار گردن ز نابخردى‏چو دشنام دادن ز خوى بدى‏گروهى گروهى دگر را بجهدنباشند خود در پى نقض عهددگر هم گروهى ز نابخردان‏كه باشند با خلق و خوى در ان‏به تلخى در انظارشان خوار ساخت‏به حيثيت آن كسان كرد تاخت‏دگر آنكه از قهر دشنام دادفرا راهشان دام حيلت نهادنبايد كه آن موجب نقض عهدبدانند و كوشند در بد بجهدبر اين عهد نامه كه اينك بودهمه حاضر و غائب و كم خردچو دانا و نادان و چو بردباربباشند از راستى پايداربدينگونه پيمان حق برقرارهمى گشت و در بينشان استوار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1540     

چه از عهد حق بازپرسى شودبر آن پايدارند خلق از خردهمين عهد نامه على شاهدين‏كه پور ابو طالب است از يقين‏نوشتست و در عرصه روزگاربگيتى بود تا ابد يادگاربه برخى نسخ اى گرانمايه دين‏به نهج البلاغه نوشته چنين‏على پور بو طالب از اين بيان‏بواقع يكى نكته گردد عيان‏دگر آنكه گفتند اى نيكنام‏بمانند آنهم امام همام بقرآن كه با خط آن نازنين‏نوشته شده اى گرانمايه دين‏كه آن در كتب خانه‏هاى بزرگ‏بود هست اى خود ز منطق سترك‏كه باو او بنوشته و در حساب‏مضاف اليه است اى نكته ياب‏پى آنكه اى رهرو محتشم‏مركب اضافى چو گردد علم‏همان حكم يك لفظ را دارداچنين نكته اهل لغت داندابدينگونه اعراب در بين آن‏بتعريف نايد خود اى نكته دان‏در آنهم نه تغيير داده شودكه خوش داند اين نكته اهل خرد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1552     

درين باب كه گشته گرد آورى‏چو با چشم عبرت بوى بنگرى‏بود حكمت و پندهاى امام‏على نازنين رهبر خاص و عام‏كه بر وى ضميمه شود اى همام جواب سئوالات از آن نيكنام‏كه ضمن بيانات كوتاه شاه‏بيانكرده اى رهرو دين پناه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1560     

همين مطلب است از امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏براز نمى‏داشتن اعتمادبتدبير خود اى گرامى نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1579     

بود اين سخن از امام همام كه روشن كند جان اهل كلام‏زمانى كه يكتن ز اصحاب وى‏همى‏بود بيمار و فرسوده پى‏بفرمود آن رهبر دين پناه‏كه بيمارى تن بريزد گناه‏خداوند بيماريت را سبب‏خود ايسالك راه علم و ادب‏پى بر طرف گشتن هر گناه‏بداده قرار اندرين دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1580     

پس از بهر بيمارى اندر جهان‏نه پاداش ميباشد اندر عيان‏بلى آدمى چون شكسته شودز غم تار و پودش گسسته شودخود او در چنين حالتى آشكاركند روى دل جانب كردگاركند توبه و از گنه بازگشت‏كه يكباره نيكو كند سرنوشت‏همين كار باعث شود در اثرگناهان رود از ميان بى‏خطرچنان برگهائى كه ريزد فروگناهان وى ريزد اى نيكخوبلى مزد و پاداش اى نكته‏دان‏بگفتار نيكو بود بر زبان‏دگر هم بكردار خوش از خردبهم كارى دست پاها بودخداوند سبحان هم اى با خرداز آن ره كه پاكى نيت بوددگر آنكه شايستگى نهادهر آن كس بود خواستار از عبادهمانا برضوان دهد جايگاه‏گرامى همى سازدش پايگاه‏به بيمارى آن كس كه دارد شكيب‏بود باطنش نيك و خويش نجيب‏بحالى كه از دست و يا لاجرم‏نمى‏بوده در كار از بيش و كم‏بود ممكن او را خداوندگاربيامرزد از مهر در روزگاردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏همى‏گويم اينجا امام همام كه فرموده اين مطلب اى نيكنام‏كه از بهر بيمارى اين و آن‏همانا نه مزدى بود در ميان‏چه خود هست بيمارى از آن قبيل‏كه دارد ز يزدان عوض اى نبيل‏چو از فعل حق آدمى را مرض‏رسد هم ز غفار آيد عوض‏ولى مزد و پاداش در روزگارخود از فعل يك بنده است آشكارچو در بين پاداش و اصل عوض‏بود امتياز اى همايون غرض‏از اين رو امام بحق مرتضى‏پسر عم سالار دين مصطفى‏هم از دانش و راى نافذ ز خويش‏بيانكرده اين مطلب اى پاك كيش‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1589     

بفرموده آن شاه گفتار نيك‏براى عوض دادن كار نيك‏يكى چون بسويت فرستد درودبه از آن فرستش بپاسخ سرودچو دستى باحسان بسويت درازبگيتى بشد در فرود و فرازهمان را به نيكى تو پاداش ده‏چراغى به نيكى فرا راه نه‏اگر چه فضيلت براى كسى است‏كه در ابتدا كرده نيكى بزيست‏همين قول و فرمايش از مرتضى‏گرانمايه از خلعت هل انى‏به بعضى نسخ اين بيان از امام‏به نهج البلاغه نبود اى همام ولى چون روش نسخه كاملست‏ز ما لاجرم مدعا حاصلست‏خود از نسخه ابن ابى الحديدبه نظمش در آوردام اى رشيديكى نسخه خطى همى از قديم‏در آن نيز ديده شده اى حكيم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1591     

بتوصيف بخشش امام همام بفرمود اين نكته در اين مقام‏ز بخشيدن اندك اى مرد راه‏مشو شرمگين اندرين دستگاه‏چو نوميد كردن از آن كمتر است‏بشرمندگى بيشتر رهبر است‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1597     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏بكار قضا و قدر اى همام به آن مرد شامى كه از آن جناب‏بپرسيد اين نكته آن نكته ياب‏چو از جنگ صفين آن نازنين‏همى بازگشت اى گرانمايه دين‏خود آيا كنون رفتن ما بشام‏به پيكار با مردمش اى همام بكار قضا و قدر آشكارهمى‏بود از جانب كردگاربفرمود در پاسخ وى على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏قسم بر خدائى كه از زير خاك‏چنين دانه بشكافته تابناك‏دگر آنكه انسان بلطف آفريدچنين صورت خوش ز وى شد پديدهمانا بجائى نه هشتيم گام‏نرفتيم از بامدادان بشام‏سرازير بر دره‏اى از اثرنگشتيم جز بر قضا و قدردگرباره شامى بگفت از اثركه ما را بتحقيق در اين سفرهمانا نه پاداش باشد بكارچه ما را نمى‏بود است اختياردگر باره فرمود امام بزرگ‏كه پاداشتان كرد شينحا سترك‏خداوند هنگام رفتن كه راه‏نكو مى‏سپرديد در رزمگاه‏دگر آنكه در موقع بازگشت‏كه خود بازگشتيد خوش سرنوشت‏نبوديد مجبور در هيچ حال‏شما را روش بود در اعتدال‏چنين گفت شيخ اين چگونه بودالا اى خداوندگار خردكه با اين كه ما را قضا و قدربراند همانا بهر كوى و درامام بحق هم پس از اين سخن‏كه باشد دراز اى گرانمايه تن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1598     

خدايت كند رحم اى بيخبرتو شايد اساس قضا و قدركه حتمى و لازم بود همچنان‏به پندار بيهوده كردى گمان‏همانا چنين بود اگر از نخست‏نمى‏بود پاداش و كيفر درست‏نويد به خير و به خوبى دگركه باشد بهشت برين در اثرچنان بيم و شر بدى از جحيم‏همى‏گشت ساقط درست از قديم‏هم از حق براى گنه كارگان‏نه كيفر بدو رنج پتيارگان‏نه پاداش از بهر فرمانبران‏معين همى‏گشت از هر كران‏نكو كار شايسته از تار و پودسزاوار بهر ستودن نبودچنين گفته از بت پرستان بودكه خود سالك راه شيطان بودگواهان كذب و ضريران راه‏برون از حق افتاده در پرتگاه‏قدريه‏اند و مجوسان فكردر اين امت عارف اهل ذكرنگفته نماند همى در اثركه لفظ قدرى در اهل خبربه تفويضى و جبرى اى مرد راه‏بهر دو شود گفته در دستگاه‏مراد درين جاى جبرى بودكه بيهوده مى‏گويد آن بيخردكه هر كار هر بنده‏اى ميكندنه با اختيار و اراده بودبه تقدير شايسته از كردگاربود سخت مجبور از هر كناربلى ضد تفويضى بيخردكه خود منكر قدرت حق بودكه گويد خدا بنده را در نهادبكرد امر و نهى و بخود واگزاردكه كارى كنند و گر ناكننددر آن مستقلند اى هوشمندسحن كوته اى دل امام همام دگر باره فرمود طرح كلام‏خداوند بر بندگان آشكارهمى كرد است امر با اختياردگر آنكه در اين گرانمايه درس‏همى نهى فرموده با بيم و ترس‏دگر آنكه در كار آسان بحال‏بفرموده تكليف را ذو الجلال‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1603     

در ابقاى فرزند نيكان امام‏بيان كرده اين نكته را اى همام بلى بازمانده ز شمشير هست‏غنى از بركت خود اى حق پرست‏چه در كارزار شرافت شهيدشدند آن گرانمايگان رشيدازين روى باقى‏ترند از شمارز فرزند هم بيشتر اى فكارچو فرزند از رهبر سومين‏حسين آن امام بحق اى امين‏دگر پيروان همان جان جان‏كه باشند در دهر از شيعيان‏كه بسيار باشند پاينده هم‏به نزديك اهل خرد محترم‏درست عكس از دشمنان امام‏كه بودند بسيار و آسوده كام‏و ليكن بگيتى از آنان اثرنه بينى در امروز اى نيك فر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1606     

بمعنى توجه كن اى مرد راه‏كه دل را كند همچو خورشيد و ماه‏خداوند بر مردم اى نكته ياب‏فرو تاورد از وقايع عذاب‏كه تا آنكه باشى تو در بينشان‏درست اى گرانمايه نام و نشان‏بكيفر نه آن قوم را در اثررساند همى قادر دادگرو حال آنكه آمرزش از كردگاربباشند آن مردمان خواستاردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏درست اين بيان كه ز قرآن گواه‏خود آورده آن رهرو دين پناه‏همى از سخنهاى نيكو بودكه آنرا به نيكى پسندد خردكه در آن بسى مو شكافى شده‏ز درك حقايق درين غمكده‏كه آنرا بخوبى امام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1606     

بكسب سعادت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏هر آن كس هر آن چيز را آشكاركه ما بين او باشد و كردگارهمانا كند از حقيقت درست‏بدستور سازد عمل از نخست‏خدا آنچه را بين او و كسان‏بود خود درستش كند بيگمان‏ز رنج و گرفتارى او را رهاكند از عنايات مطلق خداهر آن كس كند كار عقبى درست‏نه پيمان شكن باشد و عهد سست‏خدا كار دنياى او را تمام‏بسازد درست و كند شادكام‏ز سرگشتگى سازدش بر كنارگرانمايه جانش كند آشكاربدانسانكه حق در كتاب كريم‏اشارت بفرمود است اى حكيم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1608     

ز خسته نگشتن ز دانش امام‏بفرموده اين نكته را اى همام همانا كه اين گونه دلها ز فكربيك گونه موضوع و تعريف ذكرستوه آمده سخت و خسته شوندز اندوه و غم دل شكسته شوندچه اجزاء آنست نسبت بهم‏بتحقيق يكسان خود از بيش و كم‏بدانسانكه تنها و ابدان ماز نوعى خورش خسته گردد بجاپى خستگى رفع كردن بكارببايد ز حكمت طلب كرد ياراز آن گونه دانش كه باشد جديدكه از آن شگفتى خود آيد پديدكه از كسب حكمت نه خسته شويدنه از تار و پودش گسسته شويد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1618     

روايت ز نوف بكالى بودكه گفتست آن رهرو با خردكز اصحاب خاص امام همام بتحقيق مى‏بود آن نيكنام‏شبى ديدم آن شاه نيك آزمون‏كه از بستر خوابش آمد برون‏بانجم نظر كرد آن بى‏نظيربفرمود آن گاه با من دليركه اى نوف خوابيده‏اى اين زمان‏و يا آنكه بيدارى اندر عيان‏بگفتم كه بيدارم اى نازنين‏على اى بحق رهبر مسلمين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1631     

ز اوصاف قوم قريش از امام‏بپرسيداند اين نكات اى همام بلى خيل مخزوم فرخنده بخت‏گلى نيك بوى از قريشند سخت‏چه مردانشان از كمى كاسته‏زنانشان بهر نيكى آراسته‏سخنهاى مردانشان در اثربه شيرين زبانى بباشد سمرزناشوئى با زنانشان بكارچو نيكند باشى همى دوستدار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1634     

بتعريف غيرت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏بود غيرت زن بمرد از اثربتحقيق كفر اى گرانمايه فرچه مستلزم اين بود كه دو زن‏نداند روا بهر مرد آن فطن‏و حال آنكه آنرا خداوندگاربگيتى بكرده حلال آشكارولى غيرت مرد بر زن درست‏ز ايمان حكايت كند از نخست‏چه اين موجب آن بود كه حرام‏دو مرد است بر يك زن از خاص و عام‏كه آنرا خداوند هم ناروابدانسته ايراهرو هر كجا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1643     

ز پايان دنيا امام همام در اينجا خبر داده اى نيكنام‏خداوند را يك فرشته بودكه هر روز مى‏گويد اى با خردبزائيد از بهر مردن همى‏طريق فنا را سپردن همى‏دگر جمع سازيد از هر كناربراى پريشان شدن در شماربسازيد از بهر ويران شدن‏ز اندوه محصور حرمان شدن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1647     

بوصف صدقه امام همام بيان كرده اين نكته اى نيكنام‏فرود آمدن رزق را از فلك‏بيارى پروردگار ملك‏به صدقه و بذل وى خواستاربباشيد از حضرت كردگارچه با دادن صدقه روزى رسدبدان سان كه در وى بماند خردكسى كه عوض را گرفتن بكاريقين داشته باشد اى هوشيارببخشودن البته باشد سخى‏نه همچون بخيلان بود دوزخى‏سخى چون يقين دارد از كردگارعوض را فرا گيرد از هر كنارازين روى پيوسته احسان كندنه انديشه همچون بخيلان كند

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1682     

درين نكته آن رهبر حق پرست‏ز او باش مردم سخن گفته است‏بباشند آنان كسانى كه چون‏همى گرد آيند در آزمون‏از ايشان فراوان بود پيشرفت‏چه باشند در كار چالاك و زفت‏ولى چون پراكنده گردند هم‏نه كس مى‏شناسندشان لاجرم‏كه تا آنكه بر كارهاى تباه‏بكيفر رسند اندر اين دستگاه‏در اينجا رضى سيد مهربان‏بفرموده اين نكته را همچنان‏بگفتند و بلكه امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏چه آن قوم آيند گرد از اثرفراوان رسانند بارى ضررچه گردد همى كار تعطيل سخت‏ستمها كشد زين ميان شوربخت‏ولى چون پراكنده گردند سوداز آنان رسد يكسر از تار و پودبگفتند از جمع ايشان زيان‏بدانيم چون راز كردى عيان‏ولى سودشان از پراكندگى‏چه ميباشد اكنون بشايندگى‏بفرمود پيشه‏وران سوى كارهمى باز گردند از هر كناردگر سود از آن كسان مردمان‏بواقع برند آشكار و نهان‏چو بنا كه ويران عمارت كندازين رهگذر خود تجارت كنددگر آنكه بافنده در كارگاه‏به نيكى بكار آورد دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1686     

به ترغيب در بردبارى امام‏بفرمود اين نكته اى نيكنام‏بگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مى‏شود تا كسى خويشتن‏كند چون گروهى دگر در ز من‏و ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرم‏كه ظاهر شود ز آدمى پيش و كم‏در اينجا بيان امام همام بر ابن نكته باشد دليلى تمام‏كه تبديل اخلاق و خوى صفات‏بود ممكن و هست راه نجات‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1719     

همين هم ز گفتار آن حضرت است‏كه آغاز و انجام آن رحمت است‏كه در اين بيان حجت قاطعه‏به نيكى شده ياد از صعصعه‏كه بود از گرانمايه مردان راه‏همانا ز نيكان اصحاب شاه‏كه وى را در اينجا نكو مرتضى‏ستايد به لحنى غنى از صفاچنين خطبه خوان ما هر وزيرك است‏كه مانند وى در جهان اندك است‏در اينجا رضى سيد نازنين‏بفرموده خود طرز مطلب چنين‏خود از لفظ شحشح امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏يكى زيرك و ماهر و با خردكه استاد در خطبه خواندن بودبداند مقام اداى سخن‏به نيكى سمر در بر مرد و زن‏يكى تند گفتار را در سخن‏دگر تند رفتار را در علن‏بگويند شحشح سخن آوران‏چنين است آين خوش گوهران‏دگر آنكه شحشح بجز اين مقام‏بمعنى بخيل است اى نيكنام‏كه خوددارى از بخشش او راست كارفرومايه در عرصه روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1735     

كنون ما بجاى تو اين قوم راكفايت كنيم اندرين ماجراسپس با زبان نكوهش امام‏از آنان بفرمود طرح كلام‏قسم ياد سازم بپروردگارشما خود مرا در چنين گيرودارنه خود از زيانى كفايت كنيدنه گمراه شخصى هدايت كنيدچگونه مرا سخت از ديگران‏كفايت كنيد اى پليد اختران‏رعايا اگر از ستم پيش از اين‏ز حكام بودند با غم فرين‏بواقع شكايت همى داشتندنظر بر هدايت همى‏داشتندكنون من ز ظلم رعاياى خويش‏شكايت همى‏دارم اى دل پريش‏بدان ماند اكنون كه خود هر كجامنم تابع و آن كسان پيشوامن امروز فرمان برم از اثرخود آن قوم فرمانده از هر نظردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏چو گفت امام از بيانى درازدرين خطبه ميباشد اى سرفرازكه ما بر گزيديم از آن برملابكرديم تعريف از خطبه‏هاكاز آن خطبه بيست و هفتم بودالا اى گرانمايه جان از خردز ياران آن نازدانه دو مردبه پيش آمدند از همه خلق فرداز آنان يكى گفت اى محتشم‏مرا چيرگى نيست جز بر خودم‏دگر آن برادر كه يار من است‏دل و جانم از ديدنش روشن است‏بدينگونه اى مؤمنين را اميربخواه آنچه خواهى و خدمت پذيرهمى امر فرماى تا ما بجان‏بانجام كوشيم در اين ميان‏دگرباره فرمود امام همام بحق رهبر شيعيان خاص و عام‏كجا آنچه را باشمى خواستاركنون از شما در چنين اعتباركند پيشرفت و سپس از دو كس‏چه كار ايد اى مردم بو الهوس‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1736     

بگفتند كه حارث از حوط پوركه مى‏بود مردى فقير از شعوربيامد به نزد امام همام سپس كرد اين گونه طرح كلام‏كه بر من بدين‏سان گمان مى‏برى‏كه دارم گمان خود ز خوش باورى‏گه قوم جمل طلحه و چون زبيرببودند خود آلت دست غيردگر آنكه بودند در گمرهى‏چو بد ظرف تدبير ايشان تهى‏سپس در نكوهيدنش شاهدين‏بفرموده اين مطلب دلنشين‏كه حارث تو بر زير خود همچنان‏نظر كرده اى فرومايه جان‏چه از آن كسان بدو عهد سست‏پسنديده مطلب نادرست‏ببالاى خود اندرين دستگاه‏همانا نكردى بعبرت نگاه‏نه انديشه كردى بگفتار حق‏از اين روست كارت سزاوار دق‏بدينگونه حيران بماندى براه‏چو سرگشتگان اى دل و جان تباه‏تو نشناختى حق كه تا اهل آن‏شناسى بواقع درين خاكدان‏تو نشناختى باطل از آزمون‏كه تا پيروش را شناسى كنون‏سپس گفت حارث كه من لاجرم‏بدنبال سعد ابن مالك روم‏چو عبد اللّه ابن عمر زين ميان‏بيك گوشه آرم پناه اين زمان‏دگرباره فرمود مولى على‏بيانى چو خورشيد گردون جلى‏بلى سعد و عبد اله ابن عمرنكردند يارى بحق در اثر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1738     

بتوصيف نيكى امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏بفرزند ديگر كسان در جهان‏به مهر اندر آئيد اندر عيان‏كه تا پاس فرزندهاى شمابواقع بدارند در هر كجا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1740     

كه گر تو فراموش كردى سخن‏دگر كس كند حفظش از اهل فن‏چه نقد سخن اى غنى از خردنظير شكار رمنده بودگرانمايه از حافظه آن خبربه نيكى فرا گيرد اندر اثرولى ديگرى آن ز بيمايگى‏گذارد ز كف از گران سايگى‏درين جا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏بتحقيق ما آن چرا كه امام‏بپاسخ بدان مرد گفت اى همام بگفت سى ام در گذشته بيان‏بكرديم اى رهرو نكته‏دان‏كه آن نيز گفت همان نازنين‏بدينگونه مضمون بود اى امين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1763      

بپرسيداند از امام همام چگونه خداوند در حشر عام‏ز مخلوق با آنكه در مرتبت‏فراوان بباشند از هر جهت‏كند بازپرسى بوقت حساب‏كه خود مشگلى هست بر نكته‏ياب‏بفرمود در پاسخ آن جان جان‏بدانسانكه بر كثرت آن كسان‏خداوندگار غنى و احدبه آن مردمان نيك رو زى دهدبگفتند از آنان چسان كردگاركند بازپرسى همى آشكاربحالى كه او را نه بينند هيچ‏بفرما چگونه بود اين بسيچ‏بفرمود آنسان كه روزى دهدنه او را به بيند كس از نيك و بدبدينگونه جاى شگفت اى رفيق‏نباشد درين نكته بس دقيق‏بدانسانكه بينى خداوندگاردهد روزى بندگان آشكاربحالى كه او را نديده كسى‏اگر چه شده تجربتها بسى‏بدان سان توانا بود كردگاراز آنان كند بازپرسى بكار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1767     

درين نكته هم ابن ابى الحديدبتعريف دارد بيانى مفيدبپرسيداند از كسى كاى همام كه از دوستت يا برادر كدام‏همى دوستدارى بجا بيشتربگو اى گرانمايه نيك فربگفتا برادر اگر دوستدارمرا باشد اندر جهان آشكار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1768     

بود اين پيام از امام همام به انس كه باشد نكوهيده نام‏نوشتند آنانكه حال رجال‏نكوهيداند اين فرومايه حال‏بهر حال اين شخص بى‏آبروى‏زمانى كه با حيدر نيك خوى‏به بصره فرود آمد او را امام‏فرستاد بر طلحه با اين پيام‏كه تا اين سخن كاز رسول خدااز ايشان شنيده كند بر ملاكه مضمون چنين است اى نيك فرچه خواهى ز مطلب شوى با خبرشما طلحه با آن دگر كس زبيركه هرگز نه بينيد از دهر خيرهمى با على جنگ خواهيد كردستمها بكار آوريد از نبرد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1778     

به ترك گناهان امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏معاصى كه در نزد پروردگارنهانش بواقع بود آشكاركنيد اى گرانمايگان احترازكه شاهد بود حاكم و كارسازاگر در نهان معصيت مى‏شودنه شاهد بود غير ذات احدهمو شاهد است و همو حاكم است‏ستون بر چنين پايه خود قائم است‏چه شاهد كه حاكم بود بى‏نيازبود از دگر كس خود اى چاره ساز

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1781     

صفت را ز شاهان امام همام بفرموده تعريف در اين كلام‏شهان پاسبانان جان آفرين‏بتعريف باشند روى زمين‏كه مانع شوند آنكه مردم بهم‏رسانند آزار از بيش و كم‏الف لام سلطان الف لام جنس‏بود اى گرانمايه از نوع انس‏كه بر جمله شاهان روى زمين‏شود شامل اى رهرو نيك بين‏از اين رو خبر را درست آن جناب‏وزعة بفرموده اى نكته‏ياب‏كه جمعش بود وازع اى نكته‏دان‏كه معنى بود حاكم و پاسبان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1786     

به ذم ستمگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏در آن روز كه دادخواهى شودكه آنهم بواقع قيامت بودبود بر ستمگر بسى سخت‏ترچو بينى بعبرت درين رهگذرز روزى كه بر يك ستمكش ستم‏شده اى گرانمايه از بيش و كم‏دگر شرح اين مطلب اى نيك بين‏بتعريف بگذشت خود پيش ازين‏شرح اين موضوع در فرمايش دويست و سى و سه گذشت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1793     

به دم ستمگر امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏ستمكاره را از دگر مردمان‏سه نشانه ميباشد اى نكته‏دان‏نخستين كس آن كس بود اى رفيق‏كه چون بنگرى خوش بچشمى دقيق‏ستم بر كسى ميكند با گناه‏كه حق است و جاويد اى نيكخواه‏دوم آنكه با زور از برترى‏ستم ميكند چون نكو بنگرى‏به آن كس كه خود زير دستش بودكه آنهم نه هرگز پسندد خردسوم با گروه ستمكارگان‏كمك ميكند خود چو پتيارگان‏بگفتار و كردار و هم صرف مال‏بآنان كمك مى‏دهد بالمآل‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1796     

بگفتند بر آن امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏در خانه مردى اى نازنين‏برويش به بندند اگر خود زكين‏نه آذوقه بر وى رسانند هيچ‏چسان روزيش آيد اندر بسيچ‏بفرمود از آنجا كه آيد اجل‏چو شد موقع مردنش در عمل‏از آن راه كه مرگ آيد درست‏خداوند قادر بود از نخست‏كه روزى دهد بر گرانمايه‏اى‏كه دارد ز تقوى گرانپايه‏اى‏چنانكه در بسته‏اى در عمل‏نه مانع بود تا در آيد اجل‏نه مانع بود تا كه روزى رسدتوانا بود ذات پاك احد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1798     

به تقبيح از بد گمانى امام‏بيانكرده اين نكته را اى همام سخن كاز دهان كس آيد برون‏گمان بد مبر بر وى از آزمون‏بحالى كه نيكى بر آن احتمال‏برى اى گرانمايه خوش خصال‏بود تا ترا ممكن اى نيكخواه‏عنان در كش از بدگمانى براه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1805     

روايت شده اى گرانمايه نام‏كه كمتر همى‏شد امام همام به مبر نشستى مگر پيش از آن‏كه خواندى همى خطبه آن جان جان‏گشودى بتوصيف تقوى زبان‏كه فيضى رساندى به پير و جوان‏الا اى گرانمايه مردم بكاربترسيد از ذات پروردگاركه يكتن نه بيهوده خلقت شده‏كه بارى كند در همين غمكده‏دگر آنكه خود سر نگشته رهاكه هر كار خواهد كند برملاجهان نيست بهرش كه خود را براش‏بيارايد و خوش كند با اداش‏كه باشد عوض بهر عقباى اوكه زشتش همى بنگرد پيش رو

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1820     

به ترغيب كار نكو مرتضى‏بفرموده اين نكته جانفزاهر آن كسكه كردار خود كند كردبگيتى ز كار نكو گشت فردنسب از وى اى رهرو هوشيارنه تندش كند از قوانين كاربزرگى آباء و اجداد اونه وى را كند نيكبخت و نكوهمين گفته اى رهرو حق پرست‏همان گفته بيست و دوم است‏مگر اين كه در آن مقام اى همام بدين‏سان شده نقل مطلب تمام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1822     

دگر هر گرفتارى و هر بلاكه كمتر از آتش بود هر كجابچشم خرد پيشه آسودگيست‏در آن چون غم سوختن هيچ نيست‏توان نعمتى گفت نعمت تمام‏كه دنبال وى نيست غم اى همام

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1826     

براى نرفتن همى زير باربه پستى و زور اى گرانمايه كارسخن رانده اينجا امام همام كه دل را چو خورشيد سازد تمام‏همانا براى جوانمرد مرگ‏كه از وى به يغما دهد بار و برگ‏بود سخت شايسته و سخت نيك‏كه پستى بخواريش سازد شريك‏باندك شدن راضى از رزق خويش‏بود خوش‏تر اى رهرو پاك كيش‏كه نزديك گرديدن و چاپلوس‏شدن نزد دو نان بآه و فسوس‏هر آن كس نشسته بوى در جهان‏نه چيزى شود داده‏اى مهربان‏كه بى‏سعى و كوشش بخواهد ز دهربرد بهره اى رهرو نيك بهراگر ايستاده بود هم بوى‏نه چيزى دهند اى گرانمايه پى‏چه با رنج بسيار چيزى بكف‏نمى‏آورد وقت سازد تلف‏بدينگونه درخواستن اى رفيق‏زياده روى نيست شرط طريق‏نبايد شدن مرتكب بر حرام‏مقدر رسد اى گرانمايه نام‏بدانيد اين نكته دلفروزكه خود روزگار است الحق دو روزيكى روز با كامرانى توخوشيها و هم شادمانى تودگر روز ناكامى و سختى است‏كه انگيزه‏اش رنج و بدبختى است‏بدينگونه روزى كه بهر تو خوش‏بود اى گرانمايه جان سر مكش‏مكن ناسپاسى و جاهل مباش‏زياد خداوند غافل مباش‏بروزى كه سختى رسد صبر كن‏مكن ريشه جهد از بيخ و بن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1833     

به تجليل تقوى امام همام بفرموده اين مطلب اى نيكنام‏همانا كه پرهيزگارى بجابهر خوى نيكو بود پيشواچه هر خوى نيكو بدان بسته است‏ز قيد هوى و هوس رسته است‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1845     

بفرموده از مهر امام همام در اينجا بديهاى مال حرام‏پشيمانى بد كه باشد عظيم‏بزور قيامت الا اى شهيم‏پشيمانى است و فسوسى كه سخت‏همانا بمردى رسد شوربخت‏كه مالى بدست آورد از حرام‏دگر مرد ارثش برد شام كام‏ولى آن بطاعات پروردگاربرد از طريق توجه بكاركه با آن سبب ره برد در جنان‏بواقع سعادت برد جاودان‏ولى آنكه مال از طريق حرام‏در آورده بر كف بهر صبح و شام‏در آتش شود داخل آن شوربخت‏به بيند همانا مكافات سخت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1848     

بتعريف از امتحان كسان‏بفرموده اين نكته آن جان جان‏نخست آزمايش كن از اين و آن‏سپس دشمنى كن همى با بدان‏چو در ظاهر اغلب كسان اى رفيق‏نباشند بد چون به بينى دقيق‏ولى موقع آزمايش تمام‏بد از نيك گردد عيان اى همام در اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1850     

بپرسيده‏اند از امام همام بتوصيف از اين دو خصلت كدام‏كه داد و دهش باشد اندر جهان‏بود برتر و بهتر اى جان جان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1856     

به تقبيح شوخى امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏يكى مرد شوخى نكرد از خطاز هر گونه شوخى همى برملامگر آنكه خود پاره از خردبگيتى ز غفلت رها ميكندرها كردنى كه ز وى روشنى‏شود دور از خوى اهريمنى‏سبك عقل مى‏گردد اندر اثركه پويد طريق خطا و خطر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1861     

به تقبيح غيبت امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏به عيب سخن راندن از اين و آن‏همانا بود كوشش ناتوان‏چو با اين وسيله تواند عوام‏بگيتى ز دشمن كشد انتقام‏به نار حسد هم يكى بيخردتواند از اين راه آبى زندچنين است آئين بد گوهران‏كه كوشند در غيبت از ديگران‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1862     

زوال اموى مام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام‏براى اموى زمان مهلت است‏دگر آنكه مى‏دانى از فرصت است‏كه تا اسب شاهى در آن همچنان‏برانند اى رهرو نكته‏دان‏و ليكن چو در كار شاهى خلاف‏در افتد در آن قوم از اختلاف‏در آن حال گفتارهاى پليدفرومايگان ز حق نا اميددهند آن كسان را فريب و دگربر آنان مسلط شوند از اثردرين بحث هم ابن ابى الحديدچنين مى‏نويسد بطرزى مفيدهمين گفته باشد بيانى صريح‏كه از غيب داده خبر بس فصيح‏كه از انقراض اموى سخن‏براندست جان جان بو الحسن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1868     

بشرح دعايى كه آن شهريارز حق بود باران همى خواستارهمى‏گفت پروردگارا بماز احسان كنون آب فرما عطااز آن ابرهائيكه گرديده رام‏بباشند فرمانير آنها تمام‏چنان اشترانى كه رامند و باراز اين سو بدانسو كشند آشكارنه آن اشترانى كه سخت از بسيچ‏نه گردن بفرمان گذارند هيچ‏بلى ابرهاى ز باران تهى‏چنان اشترانند در گمرهى‏كه نه بار را همچنان مى‏كشندنه آسوده در راه خود مى‏رونددر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏درست اين بيان از امام همام رسا و فصيح است اى نيكنام‏بدانسانكه الحق شگفت‏آور است‏گرانمايه چون بهترين گوهر است‏كه آن اين بود خالى از طعن و دق‏كه حيدر بواقع امام بحق‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1872      

كسى كه همى دوست را در تعب‏در اندازد از غفلتى روز و شب‏در اين نكته وى را امام همام نكوهش همى‏كرده اى نيكنام‏بلى بدترين كس ز اخوان راه‏بود آنكه خود در همين دستگاه‏برايش برنج اوفتد ديگران‏چه ابن است آئين بد گوهران‏ز وى دوستى باعث رنج كس‏بگيتى شود اى همايون نفس‏در اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏چه تكليف افزون ز طاقت سبب‏شود بر مشقت كه آرد تعب‏كه در آن شود ديده شر و بدى‏بلا خيز و زشت است و نابخردى‏برادر كه رنج برادر بدهرپسندد ندارد ز انصاف بهر

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 94     

قال البيهقي: «و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب رواية أبو الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي».

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 95     

«و نصّ الإجازة قال الشيخ الإمام السيد حجة الدين فريد خراسان أبو الحسن بن الإمام أبي القاسم بن الإمام محمد بن الإمام أبي علي بن الإمام أبي سليمان بن الإمام أيّوب بن الإمام الحسن، و الإمام الحسن بن أحمد بن عبد اللّه الرحمن كان مقيما بسيواري و ناحية بالشتال من نواحي بست، و هو الإمام الحسن بن أحمد بن عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن أيوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن أبي القاسم البيهقي المقيم بنيسابور حماها اللّه: قرأت كتاب نهج البلاغة على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن محمد القارى‏ء، و هو و أبوه في ملك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة 516 (ستة عشر و خمسماءة) و خطّه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي المحدّث [2 الف‏] الفقيه، و الكتاب بأسره سماع لي عن والدي الإمام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجال لي رحمة اللّه عليهم، و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب-  رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام».

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 165     

سنة 1299 شرح خطبة همّام مفصلا، لمحمد تقي بن حسين علي الهروي الحائري (ت 1299 ه- ).

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 170     

سنة 1372 ه-  شرح نهج البلاغة، لميرزا حسين الشفيعي بالفارسية لخطبة همّام ، باسم «نور اليقين في شرح خطبة صفات المتّقين»، طبع بايران سنة 1372.

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 193     

نظمنا نظام العقد ودّا و الفةو كان لنا البتيّ سلك نظام‏اخي و ابن عمي و ابن حمد فإنه‏تباريح قلبي خاليا و غرامي‏و سادسنا الأزدي ما شئت من أب‏جواد و من جد أغرّ همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرام‏فنضحي لها طربى بغير ترنّم‏و نمسي لها سكرى بغير مدام‏تعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الأيام كلّ ملام‏و نغتنم الأوقات إنّ بقاءهاكمرّ غمام أو كحلم منام‏من اللّه استبقي صفاء يضمّناو طاعة أيام و دار مقام‏و استصرف الأعداء عنّا فإننّامذ اليوم أغراض لكل مرام‏

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 20     

در سال 359 هجرى در يكى از خاندان علويان بغداد بچه‏اى متولد گشت كه از جانب پدر و مادر نسبى بس شريف داشت. اين كودك نوزاد علوى كه نامش محمد و بعدها مشهور به «سيّد رضى» و ملقب به «ذو الحسبين» گرديد. از طرف پدر با پنج واسطه به امام همام حضرت موسى كاظم (عليه السّلام) متصل و از جانب مادر نيز بعد از شش پشت به امام چهارم حضرت على بن الحسين (عليه السّلام) نسبت مى‏رساند.

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 87     

اللّه ان يبدلهم من هو شرّ منه مصلحة تامّة حسن منه ذلك و بيان المصلحة من وجهين احدهما انّ صدور ذلك الدّعاء منه عليهم بمشهد منهم و مسمع من اعظم الاسباب المخوفة الجاذبة لأكثرهم الى اللّه تعالى و ذلك مصلحة ظاهرة الثاني انّ نزول الأمر المدعوّ به عليهم بعده ممّا ينبّههم على فضله و يذكرهم انّه لم يصبهم ذلك الّا لتركهم اوامر اللّه (تعالى) و خروجهم عن طاعته فيقهقروا عن مسالك الغىّ و الفساد الى واضح سبيل الرّشاد و يكون ذلك من اللّه بلاء لهم الثّانى لعلّه لا يرجى صلاحهم فيما خلقوا لأجله ممّا يدعوهم اليه و من لا يرجى صلاح حاله فعدمه اولى من وجوده فكان دعائه عليه السّلام عليهم اذن مندوبا اليه و ذلك تأسّ منه عليه السّلام بالسّابقين من الأنبياء فى الشكاية من قومهم الى اللّه تعالى و دعائه عليهم السّلام كنوح عليه السّلام اذ قال قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا الايات ثمّ ختم بالدّعاء على من لم يرجى صلاحه فقال رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً الاية و كموسى اذ قال ربّنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتّى يروا العذاب الأليم و روى انّ اليوم الّذى دعا عليهم فيه ولد فيه الحجّاج بن يوسف و روى انّه ولد بعد ذلك اليوم باوقات يسيرة و فعل الحجّاج باهل الكوفة ظاهر و من قصّته على ما نقل انّ ام الحجّاج بن يوسف و هى القارعة بنت همام ولدت الحجّاج مشوّها لا دبر له و ابى ان يقبل يدي امّه و غيرها فاعياهم امره فيقال انّ الشّيطان تصوّر لهم فى صورة الحرث بن كندة فقال ما خبركم فقال ولد يوسف ابى ان يقبل ثدى امّه فقال اذبحوا له تيسا اسود و العقوه بدمه و اطليوا به وجهه ثلثة ايّام فانّه يقبل الثدى ففعلوا به فقبل الثدى فكان لا يصبر عن سفك الدماء و كان يخبر عن نفسه انّه اكبر لذّاته سفك الدماء و ارتكاب الأمور الّتى لا يقدر عليها غيره و فى كتب السّير انّه اسرف كثيرا فى قتل النّاس و اتّفقوا على انّه بلغ من قتله صبرا سوى من قتله فى الحرب مائة الف و عشرين الفا و نقل انّه وجد فى سجنه ثلث و ثلثون الفا ما يجب على احد قتل و لا قطع و لا صلب و انّ سجنه كان حائطا محوّطا لا سقف له فاذا اوى المسجونون الى الجدران يستظلّون بها من حرّ الشمس رمتهم الحرّس بالحجارة و كان يطعمهم خبز الشعير مخلوطا بالملح و الرّماد و كان لا يلبث الرّجل فى سجنه حتّى يسود و يصير كانّه زنجىّ حتّى انّ غلاما حبس فيه فجاءت اليه امّه بعد ايّام تتعرّف خبره فلمّا تقدّم لها انكرته و قالت ليس هذا ابنى هذا بعض الزنوج فقال لا و اللّه يا اماة انت فلانة و ابى فلان فلمّا عرفته شهقت شهقة كانت منها نفسها و كان امرة الحجّاج على العراق عشرين سنة و اخر قتيل سعيد بن جبير فوقعت الاكلة فى بطنه و اخذ الطّبيب لحما شدّه فى خيط و امره بابتلاعه ثم استخرجه و اذا قد لصق به دور كثير فعلم انّه غير ناج قوله (ع) اما و اللّه لوددت ان لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم اقول خصّ عليه السّلام هذه القبيلة لشهرتهم بسرعة اجابة الدّاعى و الشّجاعة و الحميّة و معنى البيت واضح ممّا ذكره السّيد (ره) و باللّه التسديد

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 218     

روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال همّام كان رجلا عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم فتثاقل عن جوابه ثمّ قال له عليه السّلام يا همّام اتّق اللَّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه قال فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله ثمّ قال عليه السّلام امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه تعالى عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الأجل الّذى كتب اللَّه لهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا من العقاب عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم فهم و الجنّة كمن قد راها فهم فيها منعّمون و هم و النّار كمن قد راها فهم فيها معذّبون قلوبهم مخزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجتهم خفيفة و انفسهم عفيفة صبروا ايّاما قصيرة اعقبتهم راحة طويلة و تجارة مرتجة يسّرها لهم ربّهم ارادتهم الدّنيا و لم يريدوها و اسرتهم فقدوا انفسهم منها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به انفسهم و يستبشرون به دواء دائهم فاذا مرّوا باية فيها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 218     

تشويق ركنوا اليها طمعا و تطّلعت نفوسهم اليها شوقا و ظنّوا انّها نصب اعينهم و اذا مرّوا باية فيها تخويف اصفوا اليها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفير جهنّم و شهيقها فى اصول اذانهم فهم حانون على اوساطهم مفترشون لجباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم يطلبون الى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم و امّا النّهار فحلماء علماء ابراء اتقياء قد يريهم الخوف يرى القداح ينظر اليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض و يقول قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم لا يرضون من اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زكّى احدهم خاف ممّا يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربّى اعلم منّى بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى افضل ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فمن علامته احدهم انّك ترى له قوّة فى دين و حزما فى لين و ايمانا فى يقين و حرصا فى علم و علما فى حلم و قصدا و خشوعا فى عبادة و تجمّلا فى فاقة و صبرا فى شدّة و طلبا فى حلال و نشاطا فى هدى و تحرّجا عن طمع يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر يبيت حذرا و يصبح فرحا حذرا لما حذّر من الغفلة و فرحا بما اصاب من الفضل و الرحمة ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لا يبقى يمزج الحلم بالعلم و القول بالعمل تراه قريبا امله قليلا و للَّه خاشعا قلبه قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره حريزا دينه ميتة شهوته مكظوما غيظه الخير منه مأمول و الشرّ منه مامول ان كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين و ان كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفو عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه بعيدا فحشه ليّنا قوله غائبا منكره حاضرا معروفه مقبلا خيره مدبرا شرّه فى الزّلازل و قرر و فى المكاره صبور و فى الرّخاء شكور لا يحفى على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن عليه لا يضيّع ما استحفظ و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالألقاب و لا يضارّ بالجار و لا يشمت فى المصائب و لا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحقّ ان صمت لم يغمّه صمته و ان ضحك لم يعل صوته و ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذى ينتقم له نفسه منه فى عناء و النّاس منه فى راحة و اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوّه ممن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده بكبر و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك يا امير المؤمنين فقال عليه السّلام ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد فى مثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك اقول همّام المذكور فى هذه الخطبة على ما ذكره الشّراح و ان لم ار له ذكرا فى كتب الرّجال هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه و كان ناسكا عابدا و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما راى من استعداد نفسه لاثر الموعظة و خوفه عليه ان يخرج به خوف اللَّه الى انزعاج نفسه و صعوفها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 222     

اقول و قد حمد اللَّه سبحانه باعتبار اظهاره من اثار سلطانه ما اظهره من ملكوت السّموات و الأرض و ترتيب العالمين على وجه النّظام الأتمّ الأكمل ممّا هو محلّ العجب العجيب الّذى تحار ايضا البصائر فى كيفيّة وقوعه عن القدرة الإلهيّة بل كلّ مخلوق منها فهو محلّ ذلك العجب و الحيرة و استعار لفظ المقل لبصائر العقول و وجه الشّبه واضح و همام النّفوس ما يخطر للنّفوس فيهمهم به و ردعه لها استلزام كماله المطلق عجزها عن ادراك حقيقته قوله شهادة ايمان اى يطابق القول فيها للعقد القلبى و الأيقان العلم القطعىّ بانّه لا اله الّا هو مع اعتقاد انّه لا يمكن ان يكون ذلك المعتقد الّا كذلك و الإخلاص و هى ان يحذف عن ذلك المعتقد كلّ امر عن درجة الإعتبار و لا يلاحظ معه غيره و الإذعان الانقياد و هى ثمرة ذلك الإخلاص و كماله و يتفاوت بتفاوته و يعود الى سائر الطّاعات و العبادات الّتى هى حقوق تلك الكلمة و توابعها و قوله و انّه بكلّ مكان اشارة الى احاطة علمه بكلّ مكان فى حالة واحدة و قوله و فى كلّ حين و اوان بمعنى مسارقة وجوده لوجود الزّمان لا بمعنى الظّرفيّة له لتنزّهه تعالى عن لحوق الزّمان المتاخّر عنه بمراتب من المعلولات و مع كلّ انس و جان بعلمه و هو معكم اينما كنتم و قوله لا يثلمه العطاء الى قوله نائل اى لا يبلغ الجود اقصى مقدوره و ان عظم الجود لأنّه قادر على ما لا نهاية له و قوله و لا يلويه شخص عن شخص اى لا يوجب ما يفعله بشخص او مع شخص اعراضا و ذهولا عن شخص اخر بل هو عالم بالجميع لا يشغله شأن عن شان و نظيره قوله و لا يلهيه صوت عن صوت و قوله لا يحجزه هبة عن سلب اشارة الى انّه سبحانه ليس كالقادرين مثلنا فان الواحد منّا يصرفه اهتمامه بعطيّة زيد عن سلب حال عمرو حال ما يكون مهتمّا بتلك العطيّة لأنّ اشتغال القلب باحد الأمرين يشغله عن الأخر و مثله الفقرتان الأخيرتان و ذلك لأنّ الواحد منّا اذا رحم انسانا حدث عنده رقّة خصوصا اذا توالت الرّحمة منه لقوم متعدّدين فانّه يصير الرّحمة كالملكة عنده فلا يطق تلك الحال ان ينتقم و البارى سبحانه بخلاف ذلك لأنّه ليس بذى مزاج سبحانه و قوله و لا يجنّه البطون عن الظّهور اى لا يخفيه بطون حقيقته عن العقول و خفائه عن العيون عن ظهوره للبصائر فى صور اثاره و ملكوت قدرته و ان لم يكن ظاهرا بذاته و (كك) لا يقطعه ظهوره باثاره عن ان يخفى كنهه عن ابصار العقول و اداركها له و قوله قرب اى بعمله و قدرته من الأشياء قرب العلّة من معلولها فنائى اى بحقيقته عن ادراك العقول و الحواسّ و قوله و علا فدنى اى لما علا من ان تحيط به العقول عرفته العقول لا انّها عرفت ذاته لكن عرفت انّه شي‏ء لا يصحّ ان يعرف و ذلك خاصيّة الواجب سبحانه فانّ ماهيّته يستحيل للعقل ان يتصوّر لا فى الدّنيا و لا فى الأخرة بخلاف غيره من الممكنات ثمّ اكّد المعنى بعبارة اخرى قال و ظهر فبطن و بطن فعلن و هذا مثل الأوّل و دان غلب و قهر و لم يدن لم يغلب و لم يقهر و قوله لم يذرء الخلق باحتيال اى لم يخلقهم بحيلة توصل بها الى ايجادهم بل اوجدهم على حسب علمه بالمصلحة خلقا مخترعا من غير سبب و لا واسطة و لا استعان بهم لكلال اى لم يأمر المكلّفين بالجهاد لحاجته فى قهر اعدائه و جاحدى نعمته اليهم و ليس بكّال و لا عاجز عن اهلاكهم و لكنّ الحكمة اقتضت ذلك ثمّ شرع فى الوصيّة بتقوى اللّه و استعار لفظ الزّمام لها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 294     

ورثت ابن عمى دون عمّى و فى مسند احمد بن حنبل الى ان قال ثمّ قال لهم يا بنى عبد المطّلب انّى و اللَّه ما اعلم شابّا فى العرب جاء قومه بافضل ما جئتكم به انّى قد جئتكم بخير الدّنيا و الأخرة و قد امرنى اللَّه ان ادعوكم فايّكم يوازرني على هذا الأمر على ان يكون اخى و وصيّى فيكم فاحجم القوم عنها جميعا فقلت انا و انّى لأحدثهم سنّا و ارمضهم عينا و اعظمهم بطنا و احمشهم ساقا انا يا رسول اللَّه اكون وزيرك عليه فاعاد القول فامسكوا و اعدت ما قلت فاخذ برقبتى ثمّ قال لهم هذا اخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا فقام القوم يضحكون و يقولون لابى طالب قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع و قوله و لقد كنت معه (ص) الى قوله يعينوني و قد علم انّ نفوس الأنبياء عليهم السّلام لها تصرّف فى هيولى عالم الكون و الفساد فيستصد عن نفوسهم لقبول الأمور الخارقة للعادات الخارجة عن وسع غيرهم من أبناء نوعهم فامّا حكمه صلّى اللَّه عليه و آله بانّهم لا يفيئون الى خير و انّ منهم من يطرح فى القلب و منهم من يحزّب الأحزاب فمن غيب اللَّه الّذى اطّلعه عليه و ارتضاه له فعلمه بحسب قوّته الحدسيّة القدسيّة و القليب هو قليب بدر و من طرح فيه كعتبة و شيبة ابنى ربيعة و اميّة بن عبد الشّمس و ابى جهل و الوليد بن المغيرة و غيرهم طرحوا فيه بعد انقضاء الحرب فكان ذلك الخبر من اعلام نبوّته صلّى اللَّه عليه و آله و من يخرّب الأحزاب و هو ابو سفيان و صفوان ابن اميّة و عكرمة بن ابى جهل و سهيل بن عمرو و غيرهم و امّا حديث الشّجرة فمشهور مستفاض رواه المحدّثون فى كتبهم و ذكره المتكلّمون فى معجزاته صلّى اللَّه عليه و آله و قوله و انّى لمن قوم الى قوله لائم كناية عن بلوغه فى طاعة اللَّه الغاية المطلوبة منه فانّه عليه السّلام لم يقف دون غاية منها حتّى يلازم على التّقصير فيها و قوله سيماهم سيما الصّديّقين الى اخر الصّفات فالقوم هم المتّقون الّذين سئله همام عن صفتهم و الصّفات المذكورة هنا بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفات فى خطبة مفردة و ذكر منها هاهنا عشرا و قوله كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و الذّكر الدّائم لعبودهم الحقّ و قوله عمّار اللّيل كناية عن قيامهم فيه بالعبادة روى انّ احدهم اذا كسل عن العمل علّق نفسه بجبل حتّى يصبح عقوبة لها و قوله و منار النهار الى قوله القران استعار لفظ المنار لهم باعتبار كونهم يهدون الخلق الى طريق اللَّه كالمنار على الطّريق المحسوس و كذلك لفظ الحيل للقران باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه الى التّروىّ من ماء الحيوة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذى هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء هذا ما ذكره الفاضل و امّا على مذاق القوم فليس استعارة بل هو تشبيه بليغ من قبيل لجين الماء و لفظ القران مجرور بعطف بيان

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 392     

ذعذعتها بالذّال المعجمة مكرّرة فرّقتها و الكلام الّذى دار بينهما انّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه الفرزق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام من الشّيخ فقال انا غالب بن صعصعة قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم قال ما فعلت ابلك قال ذعذعتها الحقوق و اذهبتها الحالات و النّوائب فقال ذاك احمد سبلها فقال من هذا الغلام فقال هذا بنى همام و قد روّيته الشّعر يا امير المؤمنين و كلام العرب و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا فقال اقرئته القران فهو خير له و كان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول ما زالت كلمته فى نفسى حتّى قيّد نفسه بقيد و الى ان لا يفكّه حتّى يحفظ القران فما فكّه حتّى حفظه

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 947     

خطبه 193 184 رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثَاقَلَ عليه السلام: عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ: فَ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ». فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ-  سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى-  خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ.

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 950     

قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.

روائع‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 185     

روي أن صاحبا لابن أبي طالب يقال له «همام » قال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتى كأني أنظر اليهم فتثاقل الإمام عن جوابه قليلا، ثم قال في صفة المتّقين قولا رائعا كثيرا، هذا بعضه: أمّا بعد، فإن اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم، لأنه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كما نزّلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين.

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 140     

1-  اعلام النبوة: ديلمى (متوفاى 771 هجرى) 2-  مستدرك الوسائل ج 1 ص 439: مرحوم نورى 3-  كتاب النهاية ج 1 ص 137 (ماده بطن): ابن أثير (متوفاى 630 هجرى) 4-  منهاج البراعة ج 2 ص 63: ابن راوندى (متوفاى 573 هجرى) 5-  شرح ابى الحديد ج 9 ص 76: ابى الحديد (متوفاى 656 هجرى) 6-  شرح ابن ميثم بحرانى ج 3 ص 182: بحرانى (متوفاى 679 هجرى) 7-  نسخه خطى نهج البلاغه: ص 113 نوشته سال 421 هجرى) 8-  نسخه خطى نهج البلاغه ص 113: نوشته ابن مؤدب سال 499 هجرى) 9-  خصال ج 2 ص 163: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 10-  بحار الانوار ج 70 ص 350 و 362 و ج 88 ص 312: مرحوم مجلسى (متوفاى 1110 هجرى) 11-  كتاب تمحيص: ابن همام (متوفاى 336 هجرى) 12-  أعلام الدين بنقل از بحار ج 88 ص 336 13-  ارشاد القلوب ص 32: مرحوم ديلمى (متوفاى 771 هجرى)

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 462     

76-  تاريخ الخلفاء: سيوطى (متوفاى 911 هجرى) 77-  تاريخ: طبرى (متوفاى 310 هجرى) 78-  تاريخ (يعقوبى): ابن واضح (متوفاى 292 هجرى) 79-  تاريخ بغداد: خطيب بغدادى (متوفاى 463 هجرى) 80-  تاريخ دمشق: ابن عساكر (متوفاى 573 هجرى) 81-  تاريخ اصفهان: ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى) 82-  التبيان: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 83-  تحف العقول: ابن شعبه حرانى (متوفاى 380 هجرى) 84-  تذكرة الخواص: سبط ابن جوزى (متوفاى 654 هجرى) 85-  تجارب الامم: ابن مسكويه (متوفاى 421 هجرى) 86-  تعجب: كراجكى (متوفاى 449 هجرى) 87-  تفسير الكبير: ابن حجام (متوفاى قرن چهارم هجرى) 88-  تفسير القرآن: عياشى (متوفاى 300 هجرى) 89-  تفسير برهان: علامه بحرانى (متوفاى 1107 هجرى) 90-  تفسير كشاف: زمخشرى (متوفاى 538 هجرى) 91-  تفسير منسوب به امام عسكرى (ع) 92-  تفسير الكبير: فخر رازى (متوفاى 319 هجرى) 93-  تفسير على بن ابراهيم قمى: علامه قمى (متوفاى 307 هجرى) 94-  تلخيص البيان: سيد الشريف رضى (متوفاى 406 هجرى) 95-  تلبيس ابليس: ابن جوزى (متوفاى 567 هجرى) 96-  تلخيص الشافى: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 97-  التمثيل و المحاضرة: ثعالبى (متوفاى 429 هجرى) 98-  التمحيص: ابن همام 99-  تنبيه الخواطر: شيخ ورام (متوفاى 605 هجرى) 100-  تنقيح المقال: مامقانى 101-  توحيد: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 102-  تهذيب اللغة: أزهرى (متوفاى 370 هجرى) 103-  تهذيب: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 104-  تيسير المطالب: يحيى بن الحسين 105-  تنبيه الخاطر: مالكى

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 477     

سيد بن طاوس ابن طلحه شافعى، محمد بن طلحة (متوفاى 652 هجرى): ك، مطالب السؤول ابن طيب معتزلى: ك، غرر الادلة ابن عاصم (متوفاى 291 هجرى): ك، الفاخر ابن عبد ربه، احمد بن محمد (متوفاى 328 ه): ك، عقد الفريد ابن عبد البر، يوسف بن عبد الله (متوفاى 463 هجرى): ك، 1-  المختصر 2-  الاستيعاب 3-  جامع بيان العلم ابن عبد العزيز بكرى، عبد الله (متوفاى 489 هجرى): ك، سمط اللالى ابن عساكر (متوفاى 571 هجرى): ك، تاريخ دمشق ابن عسكرى، حسن بن عبد الله (متوفاى 482 هجرى): ك، الحكم و الامثال ابن عقدة (متوفاى 333 هجرى) ابن فتال نيشابورى، محمد بن على: ك، روضة الواعظين ابن فروة، فرج بن فروة (متوفاى 200 ه): ك، البلدان ابن فقيه احمد بن محمد (متوفاى 300 ه): ك، البلدان ابن فهد (متوفاى 841 هجرى): ك، عدة الداعى ابن القاضى (متوفاى 646 هجرى): ك، اخبار العلماء ابن قبه رازى، محمد بن عبد الرحمن (متوفاى 319 هجرى): ك، الانصاف فى الامامة ابن قتيبة، عبد الله بن مسلم (متوفاى 276 ه): ك، 1-  غريب الحديث 2-  الامامة و السياسة 3-  المعارف 4-  عيون الاخبار 5-  مختلف الحديث 6-  حدائق الوردية ابن كثير، اسماعيل بن عمر (متوفاى 774 ه): ك، البداية و النهاية ابن كعبى بلخى، عبد الله بن احمد (متوفاى 317 هجرى): ك، الانصاف ابن كلبى، ابو منذر (متوفاى 205، 146 ه): ك، خطب امير المؤمنين ابن ماجه، محمد بن يزيد (متوفاى 273 ه): ك، سنن ابن مؤدب (متوفاى 499 هجرى): ك، نسخه خطى نهج البلاغه ابن مبارك (متوفاى 181 هجرى): ك، كتاب زهد ابن مزاحم [] ن. نصر بن مزاحم ابن مسكويه [] م. مسكويه ابن مطهر مقدسى، احمد بن سهل (متوفاى 355 هجرى): ك، 1-  البدء و التاريخ 2-  عدد القوية ابن مطهر حلى (متوفاى 726 هجرى): ك، جواهر المطالب ابن معتز (متوفاى 296 هجرى): ك، البديع ابن نباته (متوفاى 394 هجرى) استاد سيد رضي: ك، شرح العيون ابن نديم (متوفاى 380 هجرى): ك، الفهرست ابن واضح، احمد بن اسحق (متوفاى 292 ه): ك، تاريخ يعقوبى ابن الوشاء، محمد بن احمد (متوفاى 325 ه): ك، الموشى ابن هذيل، يحيى بن هذيل (متوفاى 389 ه): ك، عين الادب و السياسة ابن هشام (متوفاى 218 هجرى): ك، السيرة النبوية ابن هلال ثقفى (متوفاى 283 هجرى) ابراهيم بن محمد: ك، 1-  الغارات 2-  الخطب المعربات 3-  رسائل امير المؤمنين (ع) ابن همام (متوفاى 861 هجرى): ك، التمحيص ابن يحيى، وشاء (متوفاى 352 هجرى) ابن يسار: ك، السيرة و المغازى ابن يوسف نيشابورى (متوفاى 381 هجرى): ك، الاعلام ابو احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى) ابو اسحق قيروانى ابو اسحق نحوى ابن سهل ابو جعفر اسكافى اسكافى ابو حاتم سجستانى (متوفاى 248 هجرى): ك، 1-  المعمرون 2-  الوصايا ابو الحسن عامرى ابو حيان توحيدى، على بن محمد (متوفاى 380 هجرى: ك، 1-  الامتاع و المؤانسة 2-  الصديق و الصداقة 3-  الهوامل و الشوامل 4-  بصائر و ذخائر ابو داود، سليمان بن أشعث (متوفاى 275 هجرى): ك، 1-  سنن 2-  القدر 3-  المراسيل ابو سعيد آبى وزير (متوفاى 422 هجرى): ك، 1-  نثر الدرر 2-  نزهة الاديب ابو طالب مكى (متوفاى 382 هجرى): ك، قوت القلوب ابو طالب حسنى، يحيى بن الحسين (متوفاى 424 هجرى): ك، أمالى ابو صالحى السليلى (متوفاى 307 هجرى): ك، الفتن ابو عبيدة هروى ه. هروى ابو عبيد (متوفاى 225 هجرى): ك، الاموال ابو عثمان جاحظ ج. جاحظ ابو عثمان سعيد (متوفاى 249 هجرى): ك، المغازى ابو على قالى ق. قالى ابو الفرج اصفهانى، على بن حسين (متوفاى 356 هجرى): ك، 1-  أغانى 2-  مقاتل الطالبين 3-  حلية الاولياء ابو الفرج قزوينى: ك، قرب الاسناد ابو منذر بن كلبى (متوفاى 205 هجرى) ابو مخنف ازدى، ابن سليم (متوفاى 157 ه): ك، 1-  الجمل 2-  الخطبة الزهرا لامير المؤمنين (ع) ابو نصر، اسماعيل بن مهران (متوفاى 200 ه): ك، اللمع ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى): ك، 1-  الاوائل 2-  جمهرة الامثال 3-  الصناعتين 4-  ديوان المعاني ابى احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى): ك، المصون ابى ليلى، أوس بن خولى انصارى (متوفاى 248 هجرى): ك، المعجم الكبير ابى يعلى، موصلى (متوفاى 307 هجرى) احمد زينى دحلان: ك، شرح فتوحات مكية احمد زكى صفوة: ك، جمهرة رسائل العرب اربلى (متوفاى 689 هجرى): ك، كشف الغمة (در سال 687 نوشته شد) أزدى (ابو مخنف بن سليم 157 هجرى): ك، الكامل أزدى بصرى (متوفاى 285 هجرى) أزهرى محمد بن أزهر (متوفاى 370 ه): ك، تهذيب اللغة اسامة بن منقذ (متوفاى 584 هجرى): ك، لباب الاداب اسكافى، محمد بن عبد الله (متوفاى 240 هجرى): ك، مقامات اسماعيل بن مهران ابى نصر (متوفاى 200 ه) آغا بزرگ تهرانى: ك، الذريعة امام احمد بن حنبل (متوفاى 241 هجرى): ك، مسند امين سيد امين العاملى: ك، اعيان الشيعة اهوازى حسين بن سعيد (متوفاى 95 ه): ك، 1-  دعا و ذكر 2-  كتاب زهد

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 147     

يا همّام اتّق اللّه و احسن پرهيزگار و نيكوكار باشيد

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 147     

همام ، از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع)، بسيار دوست مى‏داشت كه غالبا حديث پرهيزگاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمى‏شد. تا يك روز كه بر تمناى خود پيروز گشت و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا لختى از پرهيزگاران صحبت بدارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 150     

چون سخن بدين جا رسيد، همام فريادى سخت كشيده آن چنان بر زمين نقش بست كه ديگر از جاى برنخاست، سپس امير المؤمنين (ع) چنين فرمود: اين كه من از انجام خواهش همام خوددارى مى‏كردم، نگران پيش آمد امروز بودم، ولى سخنى كه از دل برآيد چنين در دل جاى مى‏گيرد و نصايح سودمند و بليغ بايد در شنونده تا اين درجه تأثير بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 159     

در اين بيانيه كه بخطبه معروف همام بى‏شباهت نيست، باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر بپرهيزگاران و خداپرستان مخلص و يكدل است: خداوند مهربان آن بنده را از همه بيشتر دوست مى‏دارد كه از همه مهربانتر و با همه دوست و يك جهت باشد.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

يكى از ياران على عليه السّلام بنام همّام كه مردى عابد و زاهد بود از آن حضرت خواست كه پرهيزكاران را براى او چنان توصيف كند كه گويا آنها را مى‏بيند.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

على عليه السّلام ابتدا در پاسخ او تأمّل فرمود و سپس بطور اجمال گفت اى همّام تو خود پرهيزكار و نيكوكار باش زيرا كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

اين جواب مجمل و مفيد همام را قانع نكرد و آن حضرت را سوگند داد كه در اين باره توضيح بيشترى فرمايد لذا امام عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و درود بر نبىّ اكرم در باره پرهيزكاران چنين فرمود:

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 295     

نفسش از دست او در رنج و مردم از او در آسايشند خود را براى آخرتش بزحمت افكند و مردم را از وجود خويش راحتى رساند. اگر از كسى دورى گزيند اين دورى از نظر زهد و پاكدامنى است و اگر بكسى نزديكى جويد از نظر نرمخوئى و مهربانى است نه دورى كردنش براى كبر و بزرگى است و نه نزديك شدنش براى حيله و فريب دادن است. راوى گويد كه چون سخن حضرت باين جا رسيد همّام (نعره‏اى زد و چنان) بيهوش افتاد كه در همان حال از دنيا رفت.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 537     

از جمله در شعر حصين بن همام : مواليكم مولى الولادة منهم-  و مولى اليمين حابس قد تقما. در ص 315 به معنى سرگردان و حيران آمده است.

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 185