تبليغاتX
ترجمه خطبه متقین (همام)

ترجمه خطبه متقین (همام)

مقالات

ترجمه‏نهج..(سپهر)

ترجمه‏نهج..(سپهر)      ج 2          صفحه‏ى 830     

بر دشمنش ستم نمى‏كند، براى آنكه دوستش دارد خود را بگناه نمى‏اندازد، بحق اعتراف مى‏كند، قبل از اين كه لازم باشد، باثبات آن پردازد، خيانت در امانت نمى‏كند، آنچه باو تذكر داده شده فراموش نمى‏كند، كسى را با القاى القاب وهن‏آور بسخره نمى‏گيرد، بهمسايه ضرر نمى‏زند، مردم را در قبال مصائبشان سرزنش نمى‏كند، براه باطل نمى‏رود، از راه حق خارج نمى‏گردد، اگر به خاموشى گرايد اندوهگين نمى‏شود، چه آنكه دلش بحق مشغول است، و اگر خنديد صدايش بلند نمى‏گردد، اگر باو ستم شد، شكيبائى بخرج مى‏دهد، تا خداوند انتقام او را از ظالم بستاند، نفسش از دست او در عذاب است، مردم از دست او راحتند، خود را براى آخرت بتعب انداخته است، و مردم را از شر نفس خود آسوده كرده است. دورى او از آنكه از او دورى جويد، براى پرهيز و پاك ماندن از آلايش است، و نزديكى او به آن كه نزديكى جويد مهربانى و رحمت است، نه دوريش از باب تكبر و بزرگ منشى است، و نه نزديكيش از راه مكر و خدعه و بمنظور خاصى است. گويند چون كلام امام باينجا در رسيد، همام از هوش رفت و جان بداد. امام گفت: بخدا قسم باو خائف بودم، سپس گفت: سخن راست و درست براى اهلش اين گونه اثر مى‏كند.

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا فقال له يا

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

روايت شده مصاحبى بود براى امير المؤمنين عليه السّلام گفته مى‏شد او را همام بود مرد عابدى پس فرمود براى او اى

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

يا همّام اتّق اللّه و أحسن (فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همّام بهذا

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 82     

اى همام بترس از خدا و نيكوئى كن زيرا خداوند با آنانست كه پرهيز كردند و آنانكه آنها نيكوكارانند پس قانع نشد همّام باين

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 85     

و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة (32) قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال

ترجمه‏نهج..(شرقى)             صفحه‏ى 85     

گردنكشى و بزرگى و نه نزديكى او براى حيله و فريب دادن گفت پس صيحه زد همام صيحه‏اى كه بود بيرون آمدن نفس او در آن پس گفت

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      مقدمه        صفحه‏ى 5     

شك نيست كه ترجمه فنى است ظريف و دقيق و دشوار، و اين معنى در مورد كتابى كه آن را «فروتر از كلام خدا و فراتر از سخن بشر» گفته‏اند بمراتب صدق بيشترى دارد، كتابى كه گردآورنده خبير و بصير آن، سيد شريف ابو الحسن محمد رضى، در باره آن گويد: «سخنان برگزيده سرور ما، امير مؤمنان، سر چشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و خاستگاه بلاغت است و اصول و قوانين سخن و سخنورى از آن اقتباس شده و روش آن سرمشق هر خطيب اديب و سخنور اريبى گشته و با اين همه كس در فراخناى بلاغت و پهنه رسايى به گرد آن نرسيده است، زيرا اين كلام نمونه‏اى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مى‏رسد»، يا به تعبير پيراسته و مسجع مترجم فاضل، استاد دكتر سيد جعفر شهيدى، «كتابى كه طراز فصاحت است و پيرايه بلاغت، عربيت را بها فزايد و دين و دنيا را به كار آيد، كه بلاغتى چنان نه در گفتارى فراهم آمده است، و نه يكجا در كتابى هم... فصاحت خود را به كلام حضرتش آرايد تا به جمال رسد و بلاغت در كنار او زايد و به كمال رسد.» نهج البلاغه چندين بار به فارسى ترجمه شده و فاضلان روزگار شرحهايى بر آن نوشته‏اند و بارها به چاپ رسيده است. تفاوت يا مزيت ترجمه‏اى كه اكنون در دست خواننده گرامى قرار دارد، علاوه بر صحت و امانت و اتقان و تطبيق يكايك واژگان عربى با فارسى، در مراعات ويژگى ادبى اين اثر جاودانى، يعنى به كار بردن صنايع لفظى و آرايشهاى ادبى از استعاره و تشبيه و جناس و موازنه و مراعات نظير و بويژه سجع است كه در برگردان فارسى تا آنجا كه ممكن بوده مورد توجه قرار گرفته اما با اين همه معنى فداى آرايش لفظ نشده است. علاوه بر اين، استاد شهيدى تعليقه‏هايى مناسب و بايسته بر خطبه‏ها و كلمات قصار نوشته‏اند كه در پايان كتاب آمده و در روشن ساختن وضع اشخاص و اجتماع، معنى واژه‏ها و كاربرد آنها، و تأثير گفتار امام همام عليه السلام در سرايندگان و نويسندگان متضمن فايده بسيار است.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      مقدمه        صفحه‏ى 30     

2-  نام او، همام بن غالب و شاعر مشهور عصر اسلامى است. متوفاى سال 110 هجرى قمرى مكنى به ابو فراس است.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 224     

[گفته‏اند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام ، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مى‏نگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانى‏شان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانه‏روى‏شان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديده‏هاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيده‏اند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته-  و آن را نيوشيده- . در سختى چنان به سر مى‏برند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگى‏شان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمى‏ماند، از شوق رسيدن به پاداش-  آن جهان-  يا از بيم ماندن و گناه كردن-  در اين جهان- . آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديده‏هاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده‏اند و در آسايش آن به سر مى‏برند، و دوزخ چنان كه آن را ديده‏اند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و-  مردم-  از گزندشان ايمن، تن‏هاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براى‏شان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند. امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مى‏آرند. و اگر به آيه‏اى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديده‏هاشان بدان نگران است، و اگر آيه‏اى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مى‏شنوند.-  با ركوع-  پشتهاى خود را خمانيده‏اند و-  با سجود-  پيشانيها و پنجه‏ها و زانوها و كناره‏هاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مى‏خواهند گردنهاشان را بگشايد-  و از آتش رهاشان نمايد- . و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است-  اما آن پريشانى را سبب ديگرى است- .

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 227     

خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از-  گزند-  خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بى‏رغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن. [گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مى‏ترسيدم.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 496     

خطبه‏هاى ترجمه شده-  چنانكه در مقدمه آمده-  بر اساس نسخه فراهم آورده صبحى صالح است. امّا در «ابن ابى الحديد» و «ابن ميثم» و نيز در ترجمه مرحوم فيض الاسلام، پس از مكالمه امام با برج بن مسهر، خطبه آن حضرت در پاسخ پرسش «همّام » آمده است، كه در ترتيب ما آن خطبه پس از خطبه «قاصعه» قرار گرفته است. الشواهد: الحواس، لأنّها تشهد ما تدرك. هر حادثى را در پديد آمدن، نياز به موجدى است قديم، و گرنه دور و يا تسلسل لازم آيد. نمودن: نشان دادن. كلانى: تنومندى، بزرگى. هيئت: پيكر و نهاد «منتهى الارب». خنبيدن: جستن، و در بعض ضبطها «صبّ» مشدّد آمده است به معنى افتادن.

ترجمه‏نهج..(شهيدى)      متن          صفحه‏ى 503     

همّام پسر شريح، از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام است، در (قاموس الرجال) آمده است: كراجكى در «كنز الفوائد» او را همام بن عبادة بن خيثم ضبط كرده و نويسد: برادرزاده ربيع بن خيثم است، و مستند او را نديدم («قاموس الرجال»، ج 9، ص 369). نحل: 128. عزم على الرّجل، سوگند داد او را. آخرت. دنيا. بيوسيدن: انتظار داشتن.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 51     

روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتّى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال: يا همّام ، اتّق اللّه و أحسن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه قالوا: فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلى على النبي-  صلّى اللّه عليه و آله-  ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه-  خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه سبحانه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. (1) فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، 193-  [و از خطبه‏هاى آن حضرت-  عليه السّلام-  است‏]: روايت كرد[ه‏]اند كه يارى بود مر امير مؤمنان را-  عليه السّلام-  كه او را نام همّام بود، و او بود مردى عابد، پس گفت او: اى امير مؤمنان، صفت كن براى من متقيان را، تا كه گوئى كه من نظر مى‏كنم به ايشان. پس گرانى نمود از جواب او، پس گفت امير [مؤمنان‏]: اى همّام ، بپرهيز از خدا، و نيكوئى كن «بدرستى كه خدا با آن‏ها است كه پرهيزكارانند، و با آن‏ها كه نيك كارانند». پس قناعت نكرد همّام به اين گفتا[ر] تا كه سوگند داد بر او، گفتند: پس حمد گفت خدا را و ثنا كرد بر او، و صلوات فرستاد بر پيغمبر «ص» پس گفت: [امّا] بعد از حمد خدا، بدرستى كه خداى تعالى بيافريد خلق [را]-  از آن جا كه بيافريد ايشان را-  بى‏نياز از طاعت ايشا[ن‏]، ايمن است از معصيت ايشا[ن‏]، براى آنك گزند نكند او را نافرمانى آن كس كه نافرمانى كند او را، و نه سود كند او را طاعت آن كس كه مطيع باشد او را.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 56     

(12) و اگر دشوار[ى و سركشى‏] نمايد بر او نفس او در آنچه كراهت دارد [آن نفس‏]، ندهد او را حاجت او را در آنچه دوست دارد، روشن شود چشم او در آنچه زايل نشود [از نعم اخروى‏]، و بى‏رغبتى او در آنچه باقى نماند. بياميزد حلم را به علم، و گفتار [ر]ا به عمل. (13) مى‏بينى او [را به حالتى كه‏] نزديك [است‏] اميد او، اندك باشد زلّت او، ترسناك باشد دل او، قناعت كنند[ه است‏] نفس او، اندك باشد خورش او، آسان باشد كار او، نگه داشته باشد دين او، مرده باشد شهوت او، فرو خورده باشد خشم او. (14) نيكوئى از او [است‏] اميد داشته، و بدى از او [است‏] ايمن شده، اگر باشد در [ميان‏] غافلان، نوشته شود در [زمره‏] ذاكران، و اگر باشد در [ميان‏] ذاكران ننويسند از الغافلين. (15) يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. (16) في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. (17) يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. (18) إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذي ينتقم له. (19) نفسه منه في عناء، [جمله‏] غافلان. (15) عفو كند از آن كس كه ظلم كرد با او، و بدهد آن كس را كه محروم كند او را، و بپيوندد به آن كس كه قطع كند او را، دور باشد زشت گفتن [او]، نرم باشد گفتار او، ناپيدا باشد [كارهاى ناشايسته و] ناشناخته او، حاضر [و نمايان‏] باشد نيكوئى او، رو آورنده [است‏] خير او، پشت فر[و] كننده [است‏] بدى او. (16) در زلزله‏هاى وسواس آهسته باشد، و در مكروهات صابر باشد، و در آسايش شاكر باشد، ظلم نكند بر آن كس كه دشمن دارد [او را]، و بزه‏مند نشود در آنچه دوست دارد. (17) مقر شود به حق پيش از آن كه گواه آرند و را بر او، ضايع نكند آنچه نگهداشت خواهند از او، و فراموش نكند آنچه با ياد دهند او را، و نخواند [مردم را] به لقب‏هاى بد، و گزند نرساند به همسايه، و شماتت نكند به مصيبت‏ها، و در نرود در باطل، و بيرون نرود از حق. (18) اگر خاموش شود اندوهگن نكند او را خاموشى او، و اگر بخندد بلند نشود آواز او، و اگر ظلم كنند بر او صبر كند تا كه باشد خدا-  او-  آنك كينه كشد براى او. (19) نفس او از او در رنج باشد، و و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد منه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده لكبر و عظمة، و لا دنوّه لمكر و خديعة. (20) قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.

ترجمه‏نهج..(قرن‏5و6)      ج 2          صفحه‏ى 58     

ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (21) فقال له قائل: فما بالك أنت يا أمير المؤمنين مردمان از او در راحت باشند، به رنج آورد نفس خود را براى آخرت خود، و با راحت اندازد مردمان را از نفس خود، دورى او از آن كس كه دور شده باشد از او زاهدى باشد و پاكيزگى، و نزديكى او از آن كس كه نزديك باشد به او نرمى باشد و رحمت، نباشد دورى كردن او براى كبر و بزرگى، و نه نزديكى او براى مكر و فريب (20) گفتند: پس بيهوش شد همّام بيهوشى‏[يى‏]، گويى كه بيرون شده بود نفس او در آن [بيهوشى‏]، پس گفت امير مؤمنان عليه السّلام: بدان بحقّ خدا، بدرستى كه بودم من كه ترسيدم اين حالت را بر او، پس گفت عليه السّلام: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام به اهل آن. (21) پس گفت مر او را گوينده‏[اى‏]: پس چيست حال تو يا فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (22)

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 799     

آورده‏اند كه يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام كه «همام » ناميده مى‏شد و مردى عابد بود به او گفت يا امير المؤمنين عليه السلام براى من متقيان را توصيف فرماى آن سان كه گويى آنان را مى‏بينم. امير عليه السّلام در پاسخ او درنگ فرمود، سپس گفت: اى همام تقوى ورزو نيكويى كن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (خداى با آنان است كه تقوى مى‏ورزند، با كسانى كه آنان نيكوكارانند).

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 799     

همام به اين قول بس نكرد تا او را سوگند داد.

ترجمه‏نهج..(مبشرى)      ج 1          صفحه‏ى 805     

روشنى چشم او از چيزى است كه رنگ زوال ندارد و پرهيزگارى و زهد او در چيزى است كه بقا نپذيرد. بردبارى را به علم آميزد و قول را به عمل. او را مى‏بينى كه آرزويش نزديك است و لغزشهايش اندك. قلبش خاشع و نفسش قانع، خوراكش ناچيز، امرش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده، خشمش فروخورده، خير به او اميدوار و مردم از شر او در امان، اگر در ميان بيخبران باشد، از دل آگاهان شمرده شود و اگر در ميان دل آگاهان باشد در زمره بيخبران به حساب نيابد. از كسى كه به او ستم كند در مى‏گذرد و به آن كس كه او را محروم سازد عطا مى‏كند. به كسى كه از او ببرد بپيوندد. سخن ناسزا نگويد، گفتارش نرم است كار ناشايسته او ناپيداست و كار پسنديده او پيدا، خير او روى مى‏آورد و شر او پشت مى‏كند، در فتنه‏هاى بزرگ باوقار است و خويشتندار، و در ناگواريها بردبار، و در فراخى نعمت شكر گذار. بر كسى كه دشمن اوست ستم نكند و با كسى كه دوست اوست گناه نورزد. پيش از آنكه عليه او گواهى دهند به حق اعتراف مى‏كند، چيزى را كه به او بسپارند تباه نسازد چيزى را كه به يادش آورند فراموش نكند كسى را با لقب زشت نمى‏نامد، به همسايه گزند نمى‏رساند. به مصيبت ديگران شادى نمى‏نمايد، در كار باطل پاى پيش نمى‏گذارد. از جاده حق بيرون نمى‏رود. اگر خاموش باشد، خاموشى او را اندوهگين نمى‏سازد، و اگر بخندد آواى خنده‏اش بلند نمى‏شود اگر بر او ستم كنند بشكيبد تا خدا انتقام او بستاند نفس او از او در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خود را براى آخرت برنجاند و مردم را از نفس خويش آسايش دهد دورى او از كسى كه از او دورى جويد به علت زهد و پاكدامنى است و نزديكى او به كسى كه به او نزديكى مى‏جويد نرمى و رحمت است. دورى او به سبب كبر و بزرگى نيست و نزديكى او به جهت نيرنگ و خدعه نه. روايت كننده گفت: پس همام مدهوش گرديد و در آن مدهوشى جان سپرد پس امير المومنين عليه السّلام فرمود به خدا سوگند همانا كه ازين خطبه بر او بيم داشتم سپس گفت: موعظه‏هاى بالغه با اهلش چنين مى‏كند يكى به او گفت: پس چرا در تو اثر نكرد يا امير المومنين سپس او عليه السّلام فرمود: واى بر تو، همانا كه هر اجل را وقتى است كه از آن نمى‏گذرد و سببى است كه از آن تجاوز نمى‏كند. پس، آهسته مانند اين سخنان را ديگر مگوى همانا كه شيطان بر زبان تو اين گفته را دميد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 271     

روزى همام بن شريح كه مردى پارسا و از ياران و شيعيان نزديك على بن ابى طالب بود به او گفت: «يا امير المؤمنين پرهيزكاران را چنان برايم وصف كن كه آنان را در نظر بياورم». حضرت فرمود: «اى همام از خدا بپرهيز و به مردم نيكى كن، چه، خدا يار پرهيزكاران و ياور نيكوكاران است» همام بدين اندك قانع نشد و بيشتر اصرار ورزيد. آن گاه امام عليه السلام خدا را ستود و بر محمد پيغمبر او درود فرستاد و پس از آن گفت: در آن دم كه خداوند-  سبحانه و تعالى-  آفريدگان را بيافريد از پرستش آنها بى‏نياز و از گناهشان ايمن بود، زيرا پرستش كسانى كه او را مى‏پرستند سودى بهرش ندارد، و گناه آنهائى كه از فرمانش سرپيچى مى‏كنند زيانى برايش ببار نمى‏آرد. به هر يك از بندگانش آنچه شايستگى داشت داد، و هر كدام را در دنيا در مقام و مرتبتى كه مصلحت بود نهاد. اما پرهيزكاران در اين پهنه زندگى ارباب فضايلند، و اهل كمالند. گفتارشان درست، و پوشاكشان ساده، و راه رفتنشان نمودار فروتنى است. از چيزهائى كه خداوند بر آنان حرام فرموده چشم مى‏پوشند، و هيچ سخنى مگر آنكه سودمند بود و بر دانشى كه دارند بيفزايد نمى‏نيوشند. در برابر سختى و گرفتارى همان حال خوش و لحظات پرآسايش را دارند، و چنانچه اجلى كه در لوح سرنوشتشان ثبت شده در كار نباشد هر آينه جانشان در تنشان لختى آرام نمى‏گيرد و براى رسيدن به ثواب و ترس از عقاب ره بسوى خداى خود مى‏سپارند. آفريدگار در نظرشان بزرگ و جز او، هر كه و هر چه هست، كوچك و بى‏ارزش است. ايمانشان به بهشت چنان است كه گوئى آن را از نزديك مى‏بينند و از نعمتهايش بهرمند مى‏باشند، و يقينشان به دوزخ باندازه‏اى است كه پندارى در برابرش ايستاده‏اند و تصور مى‏كنند دژخيمانش دارند پيوسته آتش بر آتش مى‏پاشند. دل پرهيزكاران اندوهگين، و پيكرشان از بس كه در باره بهبود دينشان مى‏انديشند لاغر و چوبين. و نيازشان به دنيا كم و سبك، و مرغ روحشان پاكباز و چابك است. روزهاى كوتاه عمر را با شكيبائى مى‏گذرانند، تا در پى آنها خود را به خوشى و آسايش هميشگى برسانند. پرهيزكارى سوداى سودمندى است كه خداوند ايشان را از آن بهرمند مى‏سازد، و روانشان را چنانكه شايد و بايد مى‏نوازد. دنيا آنان را مى‏خواهد ولى آنان دنيا را نمى‏خواهند، و مى‏كوشد كه در دام خود گرفتارشان نمايد اما ايشان با فداكارى از چنگش مى‏گريزند و تا آنجا كه بتوانند از پيروى خواسته‏هاى دل خود مى‏كاهند. شبها بر پا مى‏ايستند و بخشهاى قرآن را با آب و تاب مى‏خوانند، و با خواندن قرآن آرامشى مى‏يابند و با تجويزهايش درد دلشان را درمان مى‏كنند. چون به آيه‏اى كه مايه تشويق و اميدوارى باشد برخورد نمايند به طمع وعده‏اى كه در آن داده شده مى‏افتند و مشتاقانه به آن مى‏نگرند، گوئى پاداشى را كه قرار است به آنها بدهند به چشم مى‏بينند از اين رو دلشان يارى نمى‏دهد كه زود از آن بگذرند. و هرگاه به آيه‏اى كه از آن بيم و تهديد بر مى‏آيد مى‏رسند، دست و پاشان را جمع نموده انگار نفس زدن دوزخ را بيخ گوش خود مى‏شنوند. بهنگام نماز و نيايش پشتها را خم و دو تا مى‏نمايند، سپس پيشانيها و كف دستها و زانوها و پنجه پاها را بر خاك مى‏سايند. دمبدم از درگاه خدا آرزوى آزادى خويش را دارند، و مى‏كوشند تا بدينوسيله به سوى بهشت جاودان ره بسپارند. و روزها با بردبارى به فرا گرفتن دانش و جلا دادن بينش مى‏پردازند، و با پارسائى و پرهيزكارى تن و جان را از آلودگيها دور مى‏سازند. ترس از خدا اندامشان را مانند تيرهاى تراشيده لاغر كرده، و نماز و پرستش آنان را از پاى در آورده. هر كس بايشان بنگرد گمان مى‏برد كه بيمارند، در حالى كه هيچگونه بيمارى ندارند، و چون هول و هراس ايشان را مى‏بيند بى‏اختيار مى‏گويد: «خل و شوريده شده‏اند.» در صورتى كه خل و شوريده نشده‏اند. بلكه از بيم خدا در ترس و نگرانى فرو رفته‏اند، چنانكه از رفتار خود راضى نيستند، و به نظرشان هر چه بكنند كم كرده‏اند. پيوسته خويشتن را متهم مى‏دانند، و اعمالى را كه انجام داده و مى‏دهند ناقص و ناپسند مى‏خوانند.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 273     

اگر كسى زبان به تعريف يكى از آنان بگشايد، بى درنگ از او گله مى‏نمايد و مى‏گويد: «من خويشتن را به از ديگران مى‏شناسم، و پروردگارم مرا به از خودم مى‏شناسد. خدايا براى سخن آنان از من بازخواست مكن، و مرا برتر از آنچه در باره‏ام مى‏پندارند بگردان، و گناهانم را كه نمى‏دانند بيامرز» از نشانه‏هاى پرهيزكاران اين است كه مثلا يكى از آنها را مى‏بينى در آئينش نيرومند و استوار، و در دوستى نرم و با گذر و پايدار، و به ايمانى كه دارد پابند، و به دانشى كه فرا مى‏گيرد علاقه‏مند، و در بردبارى دانا، و در روى برتافتن از مال دنيا توانا، و در پرستش فروتن و افتاده، و در عين درويشى و پريشانى آراسته و آزاده، و درگير و دار سختى شكيبا، و در پى روزى كوشا، و در راه رستگارى پويا، و از حرص و آز به دور، و گفتارش با كردارش هم آهنگ و جور، و آرزوهايش انگشت شمار و مانند هم، و لغزشهايش قابل گذشت و كم، و قلبش همواره در تپش و لرزان، و روانش شب و روز آشفته و سرگردان، و خوراكش ساده و ارزان، و كار و بارش بى‏آلايش و آسان، و آئينش درست و برجا، و شهوتش مرده چون ترسا، و خشمش فرو نشسته، و مردم به بخششهايش دل بسته، و از گزندهايش رسته، و اگر در ميان كسانى باشد كه از ياد خدا غافلند او در نهادش خدا را ياد مى‏كند، و چنانچه با گروهى دمساز گردد كه با زبان خدا را ياد مى‏نمايند آن گاه او خدا را، هم بر زبان مى‏آورد و هم قلبش به ياد او مى‏زند، و كسى را كه به او ستم روا مى‏دارد مى‏بخشد، و به آنكه او را محروم مى‏گرداند مى‏بخشايد، و زبانش را به دشنام دادن و ناسزا گفتن نمى‏آلايد، و سخنش را پيوسته نرم و آرام ادا مى‏نمايد، و كار زشت از او سر نمى‏زند، اما تا مى‏تواند به اين و آن نيكى مى‏كند، و خيرش فراوان و از شرش خرد و بزرگ در امان، در برخورد با پيش آمدهاى ناگوار خونسرد و خويشتن‏دار، و هنگام خوشى و آسايش خرسند و سپاسگزار، و به ستيزگى با كسى كه از او بدش مى‏آيد نمى‏پردازد، و در راه آنكه دوست مى‏دارد خويشتن را در آتش گناه نمى‏اندازد، و پيش از آنكه شهادتى در باره‏اش داده شود خودش حقيقت را اعتراف مى‏نمايد، و هر كه هر چه به او بسپارد خوب آن را نگه مى‏دارد، و هيچ چيز از يادش نمى‏رود، و با لقبهاى زشت بندگان خدا را نمى‏خواند، و به همسايگانش آزار و زيانى نمى‏رساند، و به اين و آن زخم زبان نمى‏زند، و هرگز حق را باطل و باطل را حق نمى‏كند، و چون خاموشى گزيند خاموشيش او را اندوهگين نمى‏سازد، و اگر خنده‏اش آمد خنده را با صداى بلند راه نمى‏اندازد، و چنانچه ستمى به او بشود بجاى واكنش هر آينه شكيبائى را مى‏پذيرد، تا خدا دير يا زود انتقامش را از ستمكار بگيرد، و تن و جانش هميشه از او رنجور و فرسوده‏اند، ولى مردم از دستش ايمن و آسوده‏اند، و درويش از كسانى كه دورى مى‏جويد پارسائى و پاكدامنى است، و نزديكيش به آنانكه نزديك مى‏شود از در خوش‏خوئى و مهربانى است. پس، دوريش را نمودار خودپسندى و بزرگ منشى نبايد پنداشت، و نزديكيش را به حساب نيرنگ و فريب نشايد گذاشت. كسى كه اين سرگذشت را نقل كرد گفت: «همام از شنيدن اين سخنان ناگهان بيهوش بر زمين افتاد و در دم جان سپرد.» آن گاه امير مؤمنان عليه السلام فرمود: خدا گواه است من بيم آن را داشتم كه چنين پيش آمدى براى او روى دهد. اوه، پند و اندرزى كه از دل برآيد اين گونه در شنونده تأثير مى‏نمايد.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 742     

«همام » كه چون ستاره‏اى در ميان پيروان «على» (ع) مى‏درخشيد به «على» (ع) عرض كرد: اى مولاى من چنان پرهيز كاران را براى من وصف بنما كه گوئى آنها را از نزديك مشاهده مى‏كنم. حضرت فرمود: اى «همام » تو از خدا بترس و پرهيزكارى باش كه خداوند مهربان در قرآن فرموده: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ «پروردگار با پرهيز كاران و نيكوكاران است.» «همام » كه باين پاسخ اكتفا ننموده بود «على» (ع) را سوگند داد و آن گاه اين خطبه را آغاز كرد.» آفريدگار مهربان لحظه آفرينش آفريده‏ها به طاعت و بندگى آنها نيازى نداشت از گناه و نافرمانيشان باز بيمى نداشت زيرا گناه و عناد كافران به او زيانى نمى‏رساند، متقابلا ثنا و ستايش عابدها و پرهيز كاران بهره‏اى براى او ببار نخواهد آورد. در اين صورت براى آنها وسائل آسايش و آرامش ايجاد مى‏كند، در دنياى زودگذر باندازه كفايت هر كس كه سزاوار باشد بهره مى‏دهد. بين افراد عابد و پرهيز كار فضيلتى خاص است براى اين كه گفتار آنها از روى صدق و راستى ميباشد آرم آنان نيز فروتنى و در لباس و زندگى خود ميانه روى را اختيار مى‏كنند از آنچه خداوند برايشان روا ندانسته چشم بر مى‏دارند، به سخنى كه از روى راستى و صداقت بيان مى‏شود و براى آنان بهره‏اى بى‏مثال دارد گوش مى‏دهند در شدائد و گرفتاريها صابر ميشوند زيرا رضاى خداوند را در نظر مى‏گيرند. درست مانند آنهائى كه در خوشى و خرمى بسر مى‏برند، اگر نبود اجل و مدتى كه خدا براى آنها تعيين كرده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى‏گرفت خداوند در نظر آنها بزرگ است و غير او در ديده آنان كوچك و يقين آنها به بهشت بسان يقين كسى است كه آنرا ديده و اهل آن در خوشى بسر مى‏برند. ايمان آنان به آتش بسان ايمان شخصى است كه آنرا ديده و اهل آن گرفتار در عذاب آن خواهند بود. چنين پارسايانى دلهايشان اندوهناك است و هيچكس از رفتار آنها آزار و اذيت نبيند. اندام آنان از جهت قناعت لاغر و نيازشان به دنيا كم ميباشد، جان آنان به عفت و پاكدامنى آلوده شده است و لحظه ناپايدار دنيا را به صبر سپرى مى‏كنند زيرا پس از آن به آسايش جاودانى واصل مى‏گردند، اين سوداگرى پر منفعتى ميباشد كه خداوند برايشان فراهم كرده است، دنيا هر مقدار به اين چنين مؤمنانى روى كند آنها از او بيشتر دورى مى‏نمايند، اگر دنيا با مشكلات و گرفتاريهاى خود اسيرشان سازد آنان به سختى‏هايش تن داده از بندش خلاص ميشوند. بهنگام چيرگى ظلمت بر محيط زندگيشان بپا مى‏خيزند، آيات قرآن را مى‏خوانند با خواندن و فهميدنش، از ترس عذاب آخرت اندوهناك مى‏گردند و با دواى شفا بخش حكمت‏هاى زياد درمان درد خود را يافته درد خويش را درمان ميكنند. هر وقت به آيه‏اى برخورند كه بشوق آورده و اميدوارى در آن ميباشد بآن طمع مى‏ورزند و با شوق بآن نظر مى‏كنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر مى‏دهد در برابر چشم ايشان است و آنرا نگاه مى‏كنند، و هرگاه به آيه‏اى برخورند كه در آن ترس و بيم است گوش دلشان را بآن مى‏گشايند چنانكه گويا شيون و فرياد دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و قدشان را خم مى‏كنند، و پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهايشان را بر روى زمين مى‏گسترانند، از خداى تعالى آزادى خود را از عذاب رستاخيز درخواست مى‏كنند، و چون روز شود بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزكارند، ترس از خداوند اندامشان را لاغر كرده بسان باريكى تيرها كه تراشيده مى‏شود بيننده گويا مى‏پندارد كه آنها بيمارند در صورتى كه چنين نيست و بدانان اتهام جنون و ديوانگى مى‏زنند، آنها عاقل هستند و بآن روز بزرگ فكر مى‏كنند و پيوسته در فكر آن گرفتار هستند نه اندكى كردار نيك باعث خشنوديشان مى‏شود و نه زيادى آن را بينهايت عظيم مى‏دانند. بهمين جهت پيوسته خود را به كوتاهى اعمال نيكو و عبادت متهم مى‏كنند. و از كردار خود مى‏ترسند كه مبادا مقبول درگاه خداوندى قرار نگيرند

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 748     

اين چنين شخصى خود را براى آمرزش روز رستاخيز بزحمت انداخته و آسايش دنيا را بديگران بخشيده است، حذر او از دوستان دنيا پرست از روى بى‏رغبتى ميباشد و الفتش با خدا شناسان به خوش‏خوئى و مهربانى آلوده شده است، و پرهيز او از مردم بدليل خودخواهى و بزرگى نيست و نزديكيش از راه مكر و فريب نيست. «كسى كه اين خطبه را بيان كرده است مى‏گويد: همين كه سخن حضرت بدين جا رسيد «همام » بيهوش شد و در همان بيهوشى براى ابد خاموش شد. امير المؤمنين «على» (ع) فرمود اين را بدانيد بخدا سوگند از اين چنين پيشامدى براى او مى‏ترسيدم، و آن گاه فرمود اندرزهاى درست باهلش چنين ميكنند.»

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 128     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى بر قرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 49     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين چو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرار

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 4          صفحه‏ى 270     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏فضل آن فضلست، عدل آن عدل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 6          صفحه‏ى 19     

قرنها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماهست و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 6          صفحه‏ى 55     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 7          صفحه‏ى 69     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏فضل آن فضل است و عدل آن عدل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر بر قرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 7     

اولين جمله اين خطبه با دستور به تقوى شروع شده است. بحث مشروح در باره تقوى با خواست خداوندى در توصيف متقين كه امير المؤمنين عليه السلام به همام فرموده است، خواهد آمد. در جملات بعدى مردم را به انقراض حيات و به پايان رسيدن و خاموش گشتن شعله فروزان زندگى آگاه مى‏سازد. و مى‏دانيم كه اين تنبيه و هشدار تنها براى فرا رسيدن مرگ كه همه مردم آنرا مى‏دانند نيست، زيرا چنين تنبيه و هشدار شبيه به توضيح واضحات است كه بر كسى پوشيده نيست، بلكه منظور اصلى آگاه كردن مردم به ضرورت دريافت واقعى زندگى است كه با آتش نادانى‏ها و انحرافات خاكستر مى‏شود و بر باد فنا مى‏رود. دليل اين مدعا همه آن آيات قرآنى و جملات نهج البلاغه است كه با اشكال و بيانات مختلف فرا رسيدن مرگ را گوشزد مى‏نمايد و ضمنا لزوم اصلاح زندگى را تذكر مى‏دهد. بعبارت ديگر محصول اين گونه آيات و جملات اينست كه چون پديده مرگ بسراغ شما خواهد آمد، و اين مرگ مانند پلى است كه شما را به صحنه ابديت وارد نموده حساب محصول حيات را پيش روى شما خواهد گذاشت، لذا بايد اين زندگى را بعنوان يك سرمايه بسيار ارزنده تلقى نموده و با بهره-  بردارى از عقل و وجدان، زندگى را براى حيات ابدى آماده ساخت.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 15     

اين مطلب در سخنانى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در توصيف مردم با تقوا به همام فرموده است، مشروحا بررسى خواهد گشت. از طرف ديگر احاديثى در منابع اسلامى به اين مضمون آمده است كه: من مات فقد قامت قيامته، ثمّ إن كان من السّعداء فيكون قبره روضه من رياض الجنّة و إن كان من الأشقياء فيكون قبره حفرة من حفر النيّران. (هر كس كه از اين دنيا رفت، قيامتش بر پا شد. سپس اگر از گروه سعادتمندان بوده باشد، قبر او باغى از باغهاى بهشتى است و اگر از اشقياء بوده باشد، قبر او گودالى از گودالهاى دوزخ خواهد بود).

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 224     

تلفظ به كلمات زشت و ركيك و ارتباط روح آدمى با آنها بوسيله مغز و مفاهيمى كه از آن كلمات برمى‏آيد، هم مزاحم فعاليت صحيح مغز خود انسان مى‏گردد و هم موجب بروز تيرگى‏ها در روح شنونده ميباشد. گاهى اتفاق مى‏افتد كه بعضى از بزرگان هم كلمات باطل و كثيف را بكار مى‏برند و از اين راه چه بدانند و چه ندانند اشاء فساد مى‏كنند، اين خطا شديدتر و پليدتر از الفاظ ناشايستى است كه از مردم معمولى سر مى‏زند، زيرا مردم معمولى چنانكه از كردارهاى بزرگان تقليد مى‏كنند، همچنين از الفاظى كه آنان بكار مى‏برند، متأثر ميشوند و تقليد مى‏نمايند. بعضى از شعرا كه مى‏توانستند معلم و مربى خوبى باشند، با بكار بردن كلمات زشت و ركيك، مردم را از تعليمات خود محروم ساخته‏اند. از طرف ديگر سهو و غفلت‏هائى كه در درون صورت مى‏گيرد و غالبا بجهت اهميت ندادن به قانون زندگى كه مسير «حيات معقول» ميباشد، موجب محروميت‏هائى در باره وظائف و تكاليفى مى‏گردد كه عمل به آنها بزرگترين و منحصرترين وسيله ترقى و اعتلاى انسانى است. اين خطاهائى كه بايد از آنها دورى نموده و در صورت ارتكاب به آنها، از خداوند متعال مغفرت جدى طلبيد، در مباحث خطبه‏هاى آينده مخصوصا در تفسير خطبه همام خواهد آمد، انشاء اللّه.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 11         صفحه‏ى 324     

همام 224

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 12         صفحه‏ى 348     

جانب ديگر گرفت آن شخص زخم‏بى محابا بى مواسائى و رحم‏بانگ زد او كاين چه اندامست از اوگفت او گوش است اين اى نيكخوگفت تا گوشش نباشد اى همام گوش را بگذار و كوته كن كلام‏جانب ديگر خلش آغاز كرديار قزوينى فغان را ساز كردكاين سيم جانب چه اندامست نيزگفت اينست اشكم شير اى عزيزگفت گو اشكم نباشد شير راخود چه اشكم باشد اين ادبير رادرد افزون گشت كم زن زخمهااشكم چه شير را بهر خداخيره شد دلاك و بس حيران بماندتا به دير انگشت بر دندان بماندبر زمين زد سوزن آن دم اوستادگفت در عالم كسى را اين فتادشير بى‏دم و سر و اشكم كه ديداين چنين شيرى خدا كى آفريد

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 13         صفحه‏ى 62     

5-  رسيدن به مقام يقين و پرداختن به اعمال صالحه. عمل مستند به يقين كار آزادانه روح است، در صورتى كه عمل بر مبناى گمان و در تاريكى شكّ همواره به انگيزگى عوامل بى‏پايه‏ايست، به بى‏پايگى گرمى حاصل از يك دانه كشمش و سردى حاصل از يك دانه غوره. و چنانكه در تفسير خطبه همام خواهيم ديد [انشاء اللّه‏] روح آدمى در هيچ حالتى مانند يقين نمى‏تواند واقعيّت را دريابد و ارزش حقيقى آنرا بچشد. نورانيّت يقين است كه مى‏تواند همه ظلمات اوهام و اباطيل متلاشى كننده مغز و واقعيّات را بزدايد. اعمال صالحه صورتى دارند و معنائى، بدون يقين هيچ عمل صالحى داراى معنى و محتوى نخواهد بود.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 12     

اين بود محصول اجمالى سخنان امير المؤمنين (ع) در توصيف سالكان راه حق و حقيقت در اين خطبه. اگر چه همه سخنان امير المؤمنين (ع) بيان واقعيات محض در باره «انسان آن چنانكه هست» و «انسان آن چنانكه بايد» ميباشد، لذا همه آن صاحبنظران كه از وجدان بيدار برخوردارند، گفته‏اند: «كتاب نهج البلاغه پائين‏تر از كتاب الهى و بالاتر از كتاب بشرى است» با اين حال در نهج البلاغه در چند مورد بيان حقيقت در قلمرو عرفان و كمال روحانى به آن حدّ نهائى مى‏رسد كه فوق آن قابل تصوّر نيست. از آن جمله يكى همين خطبه شريفه است كه غايت حكمت وجودى و كمال عرفانى انسانى را بيان فرموده و دوم سخنانى است كه در توصيف متّقين به همام فرموده است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 206     

و همچنين در توصيف انسانهاى متّقى به همام مى‏فرمايد:

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 14         صفحه‏ى 323     

همام 206-  13

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 16         صفحه‏ى 27     

قرنها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماهست و آب آن آب نيست‏عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 19         صفحه‏ى 256     

-  منظور امير المؤمنين عليه السّلام از عالم ربّانىّ هر انسانى است كه معرفتى را كه در باره طبيعت و انسان و مجموع جهان هستى و الهيّات اندوخته است، در راه «حيات معقول» خود و ديگران بكار ببندد. اين توصيف در چند مورد از خطبه همّام چنين آمده است: «آن انسانهاى با تقوى گوشهاى خود را به علومى فرا مى‏دهند كه براى آنان سودى داشته باشد.»

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 22         صفحه‏ى 311     

قرنها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 23         صفحه‏ى 217     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است، فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و أمم‏قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 23         صفحه‏ى 239     

[خطبه همام ] (و اگر نبود اجلى براى آنان از طرف خدا مقرر شده است، ارواح آنان [حتى‏] بمقدار يك چشم بهم زدن در بدنهايشان قرار نمى‏يافت براى اشتياق به ثواب و ترس از عذاب) آنچه كه مشاهدات عمومى نشان مى‏دهد، همان است كه در محتواى كلام مبارك امير المؤمنين عليه السلام مى‏بينيم و آن عبارتست از اصل «صيانت ذات» يعنى جوشش علاقه و اراده بقاء از ذات زندگى. و اقسام پنجگانه‏اى كه مورد بررسى قرار داديم، هيچ منافاتى با اصل مزبور كه مربوط به جريان طبيعى زندگى است ندارد. امير المؤمنين عليه السلام در بيان اصل «صيانت ذات» كه موجب محبوبيت مطلق حيات است، اين جمله را مى‏فرمايد: فأنّه لا يجد في الموت راحة (انسان زنده در مرگ راحتى نمى‏يابد) امير المؤمنين عليه السلام در اين جملات يكى از اساسى‏ترين علل عدم احساس راحت در مرگ را كه شيرينى زندگى است، تذكر داده است. البته در خطبه‏ها و ساير سخنان مبارك آن حضرت علل ديگر براى ترس و وحشت از مرگ بيان شده است كه تقريبا در رساله‏اى از ابن سينا مقدارى از آنها مطرح شده است و اين رساله را بجهت مفيد و مختصر بودن آن، در اينجا ترجمه مى‏كنيم:

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 79     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است، آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 127     

قرن‏ها بگذشت و اين قرن نويست‏ماه آن ماه است آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏گر چه مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 24         صفحه‏ى 246     

قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 25         صفحه‏ى 92     

قرن‏ها بگذشت اين قرن نويست‏ماه آن ماه است و آب آن آب نيست‏عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم‏ليك مستبدل شد اين قرن و امم‏قرن‏ها بر قرن‏ها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏شد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان‏بلكه بر اقطار اوج آسمان‏

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 25         صفحه‏ى 215     

اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مى‏شود: 1-  مرد، 2-  زن. مادامى كه اين دو صنف خودخواهى خود را تعديل نكرده‏اند، هر يك از آنان براى اجابت به طغيانها و سركشى‏هاى بيمارى مزبور، به طورى خاص گردن مى‏نهد. صنف مرد به وسيله تحصيل قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى، ثروت اندوزى و سلطه‏گرى و امثال اينها. صنف زن به وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بى‏اعتنايى به اصول و قوانين مقررّه، مخصوصا در آن هنگام كه زن به مقدارى ناتوانى‏هاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع فعاليتهاى فيزيكى و مغزى و روانى خود متوجه مى‏شود، بجاى به فعليت رساندن امتيازات خاص خود، بناى اخلالگرى مى‏گذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجود دارد، با اين تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعف‏هاى خود برمى‏آيد. براى تكميل اين مبحث به مجلد يازدهم از ص 241 تا ص 302 همين دوره مراجعه فرماييد. سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبه‏هاى گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام ) مورد توضيح قرار خواهد گرفت.

ترجمه‏وشرح(آملى)      مقدمه        صفحه‏ى 12     

به قرارى كه نوشته‏اند زيد بن وهب جهنى اهل كوفه و متوفى 96 يا 98 هجرى نخستين كسى است كه به جمع آورى خطبه‏هاى حضرت همت گماشت (ذريعه ج 14 ص 111). ابن عبد ربه متوفى 327. ه در عقد الفريد (مرحوم شهرستانى به نقل از شيخ ابراهيم قطيفى نوشته است كه در عقد الفريد خطبه شقشقيه بوده است و بعدها از آن برداشته‏اند رك. ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه ص 73) و ابو على جبائى متوفى 303. ه و شيخ صدوق متوفى 381. ه در التوحيد و كتابهاى ديگرش و شيخ مفيد متوفى 413. ه در ارشاد و كلينى عالم بزرگ شيعه متوفى 328. ه در روضه كافى و وزير آبى ابو اسعيد منصور در نزهة الاديب و نثر الدرر قسمتى از خطبه‏هاى امام همام را نقل كرده‏اند (ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه از صفحه 72 تا 92 و 94 تا 99).

ترجمه‏وشرح(آملى)      مقدمه        صفحه‏ى 16     

بيهقى در آغاز اين كتاب مى‏گويد نهج البلاغه را نزد امام حسين بن يعقوب بن احمد انصارى خواندم و اسم عده‏اى از ثقات مثل ابى الحسن نيشابورى مقيم نيشابور را مى‏برد و متذكر مى‏شود روايت صحيح از محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى نقل شده (متوفى 336 كه شرح حالش در تاريخ بغداد آمده است (ذريعه ج 14 ص 139) و در ضمن مى‏گويد ابو لقسم (ابو القاسم) على بن الحسن الحونقى النيسابورى (ورق 3) از من خواست نهج البلاغه را شرح كنم ولى فرصت نشد و آن مرد بزرگ در گذشت پس از مرگ او به تشويق يكى از بزرگان به انجام اين كار توفيق يافتم. در باره دشوارى كار ترجمه و شرح نهج البلاغه مى‏گويد فضلاى سابق نتوانستند نهج البلاغه را شرح كنند چون بر همه علوم واقف نبودند (ايضا ورق 3) و حتى بعضى عقيده داشتند كه اين كتاب را نمى‏توان شرح كرد يا شرح آن از يك نفر ساخته نيست (ورق 4) ولى من دامن همت به كمر زدم و خدمت كردم.

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 613     

184-  از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى‏گفتند

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 613     

و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا امير المؤمنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آنان را ببينم امام عليه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تأخير جواب ديد) پس از آن بطور اجمال فرمود: (1) اى همّام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم س 16 ى 128 مى‏فرمايد:) إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكو كرداران است (بر تو لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همّام باين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهىّ بجا آورد و بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود: (2) خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بى‏نياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى باو نمى‏رساند (بلكه غرض از امر بطاعت و نهى از معصيت سود بردن بندگان است) پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبه‏اى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد، (3) و پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند (از ديگران برترند، زيرا) گفتارشان از روى راستى است (بر وفق رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند) و پوشاكشان ميانه روى (افراط و تفريط در زندگانيشان نيست) و رفتارشان (بين مردم) به فروتنى است (زيرا خداوند در قرآن كريم س 17 ى 37 مى‏فرمايد: وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا يعنى از روى تكبّر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نمى‏توانى «به پاهايت» زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى «هر چند گردن كشى» به كوهها نمى‏رسى) (4) از آنچه كه خداوند بر ايشان روا نداشته چشم پوشيده‏اند (حرامى مرتكب نمى‏شوند) و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشته‏اند (از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مى‏نمايند، چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 72 مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ، وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً يعنى بندگان برگزيده حقّ كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهايى كه سخنان باطل نادرست گفته و يا كارهاى زشت بجا مى‏آورند حاضر نمى‏شوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند) در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى (به قضاى الهىّ تن داده بآنچه كه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است) و اگر نبود اجل و مدّتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمى‏گرفت، (5) خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غير او (هر چه هست) در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان ببهشت مانند يقين و باور كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن به خوشى بسر مى‏برند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند، (6) دلهاشان اندوهناك است، و (همه از) آزارهاشان ايمن (باشند، زيرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها بآن بى‏ميل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت) لاغر، و خواستنى‏هاشان (در دنيا) اندك است (بيشتر از آنچه كه بناچارى بآن نياز دارند نمى‏طلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاكيزگى است (پيرو شهوات نيستند) (7) چند روز كوتاه (دنيا) را به شكيبايى بسر رسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بى‏پايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پر فائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنيا بآنان رو آورد (كالا و آرايش خود را بآنها جلوه داد) ايشان از آن رو گردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند.

ترجمه‏وشرح(فيض)      ج 3          صفحه‏ى 620     

و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد، نفسش از دست او برنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مى‏نمايد) و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار بمردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش رساند، (20) دورى او از اشخاص بجهت بى‏رغبتى و دورى نمودن است (از دنيا پرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخويى و مهربانى است (با خدا پرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دو رو است) نمى‏باشد. ناقل اين خطبه گفت: (چون سخن به اينجا رسيد) همّام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: (21) آگاه باشيد سوگند بخدا كه از (چنين پيش‏آمد بر) او مى‏ترسيدم، پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين (تأثير) ميكند، يكى از حاضرين (عبد اللّه ابن كوّاء كه از خوارج بود) گفت: يا امير المؤمنين تو چه حال دارى (چرا اين اندرزها در تو تأثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى) امام عليه السّلام فرمود: (22) واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمى‏گذرد (دير و زود نمى‏گردد) و سببى است كه از آن تجاوز نمى‏كند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست (بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است).

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 467     

(الخطبة 82، 149) يروى ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همّام و كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم... فلما وصف له المتقين، صعق همام صعقة مات منها. فقال أمير المؤمنين (ع): أ هكذا تصنع المواعظ بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين (أي فما بالك لا تموت مع انطوائك على هذه المواعظ البالغة) فقال (ع): ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 678     

(الخطبة 190، 3، 366) و مجاهدة الصّيام في الأيّام المفروضات، تسكينا لأطرافهم، و تخشيعا لأبصارهم، و تذليلا لنفوسهم، و تخفيضا لقلوبهم. (الخطبة 190، 3، 366) من تضاغن القلوب، و تشاحن الصّدور، و تدابر النّفوس. (الخطبة 190، 3، 369) و قال (ع) لهمام في صفة المتقين: نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. (الخطبة 191، 377) و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. (الخطبة 191، 377) أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. (الخطبة 191، 377) نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. (الخطبة 191، 379) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). (الخطبة 191، 380) الحمد للّه الّذي أظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه، ما حيّر مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان كنه صفته. (الخطبة 193، 382) و قال (ع) عن احتضار النبي (ص): و لقد سالت نفسه في كفّي، فأمررتها على وجهي.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 862     

من الإقبال عليها و المعرفة بها و التّفرّغ لها. فهي عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها، و حاجته الّتي يسأل عنها. فهو مغترب إذا اغترب الإسلام، و ضرب بعسيب (أي أصل) ذنبه، و الصق الأرض بجرانه (الجران: عنق البعير يضعه على الارض، و هو كناية عن الضعف). بقيّة من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه. (الخطبة 180، 327) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً. قد أمن العذاب، و انقطع العتاب، و زحزحوا عن النّار، و اطمأنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار. الّذين كانت أعمالهم في الدّنيا زاكية، و أعينهم باكية، و كان ليلهم في دنياهم نهارا، تخشّعا و استغفارا، و كان نهارهم ليلا، توحشا و انقطاعا. فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا، و الجزاء ثوابا، (و كانوا أحقّ بها و أهلها)، في ملك دائم، و نعيم قائم. (الخطبة 188، 352)... و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم. سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار. عمّار اللّيل و منار النّهار. متمسّكون بحبل القرآن. يحيون سنن اللّه و سنن رسوله. لا يستكبرون و لا يعلون، و لا يغلّون و لا يفسدون. قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل. (الخطبة 190، 4، 375) روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام بن شريح كان رجلا عابدا.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 863     

فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و أحسن، ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 863     

فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه. فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلى على النبي (ص)-  ثم قال (ع): أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم. فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 865     

قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (الخطبة 191، 376) و قال (ع) في صفة السالك الطريق الى اللّه سبحانه: قد أحيا عقله، و أمات نفسه. حتّى دقّ جليله، و لطف غليظه. و برق له لامع كثير البرق، فأبان له الطّريق، و سلك به السّبيل. و تدافعته الأبواب إلى باب السّلامة، و دار الإقامة. و ثبتت رجلاه بطمأنينة بدنه في قرار الأمن و الرّاحة. بما استعمل قلبه، و أرضى ربّه. (الخطبة 218، 415) و قال (ع) عند تلاوته يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ، لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ: إنّ اللّه سبحانه و تعالى جعل الذّكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة. و ما برح للّه-  عزّت آلاؤه-  في البرهة بعد البرهة، و في ازمان الفترات، عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همّام بن عباد كان رجلا عابدا. فقال يوما: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 188     

فلم يقنع همّام بهذا القول حتى عزم عليه.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 201     

يَا هَمَّامُ ، الْمُؤْمِنُ هُوَ الْكَيِّسُ الْفَطِنُ، بِشْرُهُ في وَجْهِهِ، وَ حُزْنُهُ في قَلْبِهِ، وَ قُوَّتُهُ في دينِهِ، أَوْسَعُ شَيْ‏ءٍ صَدْراً، وَ أَذَّلُ شَيْ‏ءٍ نَفْساً، وَ أَرْفَعُ [شَيْ‏ءٍ] قَدْراً.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 204     

فصعق همّام رحمه اللّه صعقة كانت نفسه فيها.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 604     

قال غالب: هو ابني همّام ، رويته الشعر، يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك أن يكون شاعراً مجيداً. و إن شئت أنشدك.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 141     

و از جمله كلام عالى مقام امام همام است عليه الصّلوة و السّلام كه فرموده: (في ذمّ البصرة و اهلها) در مذمّت بصره و اهل آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 268     

(و ابتداء هذا الكلام مروىّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اوّل اين كلام منقول است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم (و قد قفّاه عليه السّلام) و به تحقيق كه در عقب اين كلام در آورده است آن امام همام عليه السّلام.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 309     

اين كلام رفعت نظام در بيان آداب و رسوم حرب است كه آن امام همام عليه السّلام. (يقول لاصحابه) گفته است آن را به اصحاب خود.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 329     

و از كلام آن امام همام است-  عليه السّلام-  كه فرموده: (في بيعة عثمان) در باب بيعت نمودن اصحاب به عثمان بد سرانجام. (لقد علمتم) هر آينه دانسته‏ايد شما.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 447     

و از جمله كلام بلاغت نظام آن امام همام عليه الصلوة و السلام اين است كه فرموده: (لمّا اريد) در وقتى كه درخواسته شد از او (على البيعة) بر بيعت نمودن به او (بعد قتل عثمان) بعد از كشته شدن عثمان (دعوني) بگذاريد مرا در اين كار غرض از اين گفتار ازدياد رغبت مردمان است در انقياد و دل نهادن ايشان بر فرموده او، از امر جهاد و غير آن. يا آنكه مراد اين باشد كه چون اوّل بر ناحق ايستاديد و كار دين به اينجا رسانيديد، الحال نيز بر دستور سابق عمل خواهيد نمود و نقض بيعت خواهيد كرد. و اگر چنانچه آن حضرت مى‏دانست كه نقض بيعت نمى‏كنند، اين سخن نمى‏فرمود و از حقّ خود ابا نمى‏نمود و از اينجاست كه مى‏فرمايد كه: (فانّا مستقبلون امرا) پس به درستى كه ما پيش آينده‏ايم به كارى (له وجوه و الوان) كه مر او را است وجه‏ها و رنگ‏هاى متنوّع (لا تقوم له القلوب) كه نمى‏ايستند و صبر نمى‏كنند مر آن كار را، دل‏ها (و لا تثبت عليه العقول) و ثابت نمى‏شود بر آن عقل‏ها، بلكه ابا مى‏كند از قبول آن به جهت تأويلات فاسده و شبهات باطله. چون تهمت بستن معاويه و اهل بصره آن حضرت را به خون عثمان و مانند سخنان خارجيان و غير آن (و انّ الآفاق) و به درستى كه اطراف عالم را (قد اغامت) ابر ستم گرفته است و غبار ظلم و انحراف بر دل‏هاى جاهلان نشسته. (و المحجّة قد تنكّرت) و راه روشن شريعت گرديده است به نكارت و جهالت (و اعلموا) و بدانيد اى مردمان (انّي ان اجبتكم) كه اگر من اجابت كنم شما را در بيعت كردن شما (ركبت بكم ما اعلم) سوار شوم بر شما آنچه دانم در كار شريعت، يعنى مرتكب شريعت غرّا شوم و بر آن نهج كه علم دارم، به آن عمل كنم (و لم اصغ الى قول القائل) و گوش نمى‏كنم به سوى گفتار گوينده (و عتب العاتب) و سرزنش سرزنش كننده (و ان تركتموني) و اگر بگذاريد مرا و در اين امر معذور داريد (فانا كاحدكم) پس من باشم همچو يكى از شما (و لعلّي اسمعكم) و شايد كه من شنواتر باشم از شما (و اطوعكم) و فرمان بردارتر شما (لمن ولّيتموه) مر كسى را كه والى سازيد شما او را (امركم) در كار خود. اگر آن والى، عاصى نباشد به اوامر و نواهى و عامل باشد به شريعت حضرت رسالت پناهى (و انا لكم وزيرا) و من از براى شما در حالتى كه وزير باشم و معين و ظهير (خير لكم منّي اميرا) بهتر است شما را از من در حالتى كه امير باشم زيرا كه در حالت امارت محمّل شمايم بر مكروهات طبايع از مصابرت در حروب و وقايع و تسويه عطايا در ميان شما و منع شما از مخالفت شرايع و در حالت وزارت و معاونت واجب نيست بر من، مگر نصيحت و موعظه نه الزام عمل و نه دفع خلل، و امر معروف و نهى منكر واجب است به قدر آنچه مقدور باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 19     

(روى انّ صاحبا له يقال له همّام ) مروى است كه مصاحبى بود مر آن حضرت را كه او را همّام بن شريح گفتندى (كان رجلا عابدا) مردى بود عابد و زاهد (فقال له يا امير المؤمنين) پس گفت با آن حضرت كه اى امير مؤمنان (صف لى المتّقين) وصف كن براى من متّقيان و پرهيزكاران را (حتّى كانّى انظر اليهم) تا غايتى كه گوييا من نظر مى‏كنم به ايشان (فتثاقل عن جوابه) پس تكاسل فرمود از جواب و تكاهل نمود از آن (ثمّ قال عليه السّلام يا همّام ) بعد از آن فرمود كه اى همّام (اتّق اللّه) بپرهيز از خداى تعالى (و احسن) و نيكويى كن با انام (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا) پس به درستى كه خداى تعالى با جماعتى است كه پرهيزكارى مى‏كنند (و الّذين هم محسنون) و با آن كسانى كه نيكوكارانند (فلم يقنع همّام ) پس قانع نشد همّام (بذلك القول) به اين گفتار (حتّى عزم عليه) تا آنكه سوگند داد بر آن خلاصه ابرار (قال فحمد اللّه) گفت راوى، پس آن حضرت ستايش فرمود خدا را (و اثنى عليه) و ثنا گفت بر عظمت او سبحانه (و صلّى على النّبىّ صلّى اللّه عليه و اله) و سلام و درود فرستاد بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (ثمّ قال) پس زبان مبارك به جواب او گشاده فرمود: (امّا بعد) امّا پس از حمد الهى و حضرت رسالت پناهى (فانّ اللّه سبحانه و تعالى) پس به درستى كه حق سبحانه و تعالى (خلق الخلق) آفريد خلقان را (حين خلقهم) هنگامى كه آفريد ايشان را (غنيّا عن طاعتهم) بى نياز از طاعت ايشان (امنا من معصيتهم) ايمن از عصيان (لانّه لا يضرّه) زيرا كه ضرر نمى‏رساند او را (معصيّة من عصاه) نافرمانى كسى كه راه عصيان سپرد به او (و لا تنفعه) و سود نمى‏دهد او را (طاعة من اطاعه) فرمان بردارى كسى كه فرمان برد او را. بلكه ضرر معصيت عايد است به نفس عاصيان و منفعت طاعت راجع است به نفس مطيعان.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 29     

(و يصل من قطعه) و بپيوندد به كسى كه ببرد از او (بعيدا فحشه) دور باشد فحش او. يعنى چيزى كه سزاوار نباشد نگويد (ليّنا قوله) نرم باشد گفتار او (غائبا منكره) نا پيدا است كار ناشايسته او (حاضرا معروفه) نمايان مى‏باشد كار پسنديده او (مقبلا خيره) رو آورنده است فعل نيكوى او (مدبرا شرّه) پشت كرده عمل بد او (فى الزّلازل وقور) در فتنه‏هاى كبار، با وقار است و تمكين (و فى المكاره صبور) و در سختى‏هاى نقمت بسيار صابر (و فى الرّخاء شكور) و در فراخى نعمت بسيار شاكر (لا يحيف) حيف نكند و نقصان ننمايد (على من يبغض) بر كسى كه دشمن دارد او را (و لا يأثم) و گناه نمى‏كند (فيمن يحبّ) در باره كسى كه دوست دارد او را (يعترف بالحقّ) اعتراف مى‏كند به حق (قبل ان يشهد عليه) پيش از آنكه گواهى داده شود بر آن (لا يضيّع) ضايع نمى‏سازد (ما استحفظ) چيزى را كه طلب حفظ كرده شده باشد از او (و لا ينسى) و فراموش نمى‏كند (ما ذكّر) چيزى را كه به ياد داده شده باشد (و لا ينابز بالالقاب) و نمى‏خواند مردم را به لقب‏هاى بد بنابر كلام آسمانى كه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (و لا يضارّ بالجارّ) و گزند نمى‏رساند به همسايه به هيچ باب (و لا يشمت بالمصائب) و شادى نمى‏كند به مصيبت‏هاى ديگران (و لا يدخل فى الباطل) و داخل نمى‏شود در باطل و امر ناحق (و لا يخرج من الحقّ) و بيرون نمى‏رود از حق (ان صمت) اگر خاموش شود (لم يغمّه صمته) غمگين نسازد او را خاموشى (و ان ضحك) و اگر به خنده پردازد (لم يعل صوته) بلند نسازد آواز خود را، چه هميشه با ياد مرگ باشد (و ان بغى عليه) و اگر ستم كرده شود بر او (صبر) شكيبايى نمايد (حتّى يكون اللّه) تا باشد خدا (هو الّذى ينتقم له) كه انتقام كشد از براى او (نفسه منه فى عناء) نفس امّاره او در رنج كشيدن باشد (و النّاس منه فى راحة) و مردم از او در آسايش (اتعب نفسه) برنجاند نفس خود را در طاعت (لاخرته) براى آخرت خود (و اراح النّاس) و آسايش دهد مردم را (من نفسه) از نفس خود براى رضاى حضرت عزّت (بعده عمّن تباعد عنه) دور شدن او از كسى كه دور باشد از او (زهد و نزاهة) زهد و پاكدامنى است (و دنوّه) و نزديكى او (ممّن دنى منه) به كسى است كه نزديك باشد از جانب او (لين و رحمة) نرمى و مهربانى مى‏باشد (ليس تباعده) نيست دور شدن او (بكبر و عظمة) به سبب گردنكشى و بزرگى (و لا دنوّه) و نيست نزديكى او (بمكر و خديعة) به واسطه مكر كردن و فريفتن (قال) راوى گويد كه چون آن حضرت صلوات اللّه عليه، سخن به اينجا رسانيد (فصعق همّام ) پس بيهوش شد همّام (صعقة) بيهوش شدنى (كانت نفسه فيها) كه بود جان او در آن صعقه از بدن روان از كمال حقانيت و مهابت اين سخنان. يعنى از شوق جان داد و روى به سفر آخرت نهاد (فقال امير المؤمنين عليه السّلام) فرمود امير المؤمنين عليه السّلام (اما و اللّه) بدانكه به حقّ خدا (لقد كنت اخاف عليه) هر آينه بودم من كه مى‏ترسيدم از اين حالت بر همّام (ثمّ قال) بعد از آن فرمود (هكذا تضع المواعظ البالغة) همچنين مى‏كند موعظه‏هايى كه به سرحدّ كمال رسيده باشند (باهلها) به جماعتى كه از اهل آن باشند (فقال له قائل) پس گفت مر آن حضرت را گوينده‏اى-  كه آن عبد اللّه بن كوا بود-  كه بى ادبانه گفت به آن حضرت كه: (فما بالك يا امير المؤمنين) پس چيست حال تو اى امير مؤمنان كه اثر نكرد در تو آنچه اثر كرد در وى (فقال عليه السّلام) پس فرمود آن حضرت كه (و يحك) واى بر تو اى بى دين دور از يقين (انّ لكلّ اجل وقتا) به درستى كه هر اجلى را وقتى است (لا يعدوه) كه در نمى‏گذرد از آن اجل (و سببا لا يتجاوزه) و سببى است كه از آن تجاوز ندارد (فمهلا) پس آهسته باش (لا تعد بمثلها) باز مگرد به مانند اين كلمات (فانّما نفث الشّيطان على لسانك) پس جز اين نيست كه شيطان دميد بر زبان تو اين نوع سخنان را

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 60     

و از جمله كلام نصيحت فرجام آن امام همام است عليه السّلام: (كان يوصى به اصحابه) كه وصيّت مى‏كند به آن صحابه‏هاى خود را به اين وجه كه: (تعاهدوا امر الصّلوة) تعهّد كنيد كار نماز را كه مناجات است با حضرت قاضى الحاجات (و حافظوا عليها) و محافظت نماييد بر آن با شرايط و اركانش در جميع اوقات (و استكثروا منها) و بسيار خواهيد از نماز به كثرت و مداومت (و تقرّبوا بها) و نزديكى جوييد از آن به سوى قرب حضرت عزّت (كانت على المؤمنين) هست بر جميع مؤمنان (كتابا موقوتا) فريضه كرده شده، كه تعيين نموده شده است وقت آن (الا تسمعون) آيا نشنيده‏ايد و گوش فرا نداشته‏ايد (الى جواب اهل النّار) به جواب اهل دوزخ (حين سئلوا) وقتى كه پرسيده شوند ايشان (ما سلككم فى سقر) چه چيز در آورد شما را در دوزخ (قالوا لم نك من المصلّين) گويند نبوديم ما از نماز گذارندگان (و انّها) و به تحقيق كه نماز (لتحتّ الذّنوب) هر آينه مى‏ريزاند گناهان را (حتّ الورق) همچه ريختن برگ از درختان (و تطلقها) و رها مى‏كند گناهان را (اطلاق الرّبق) چون رها كردن بندهاى ريسمان از گردن حيوان (و شبهها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و تشبيه نموده نماز را حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (بالجمة) به آب جمع كرده شده در گودى (و تكون) كه واقع باشد (على باب الرّجل) بر در سراى مرد (فهو يغتسل منها) پس آن مرد غسل كند از آن (فى اليوم و اللّيلة) در روز و شب (خمس مرّات) پنج نوبت (فما عسى ان يبقى عليه) پس نزديك نيست كه باقى ماند بر او (من الدّرن) از چرك اثرى و تارك نماز را حضرت رسالت تسميه فرموده به كافر، آورده‏اند كه از ابى عبد اللّه جعفر الصّادق عليه السّلام پرسيدند كه سبب چيست كه زانى مسمّى نشده به كافر و تارك نماز را تسميه فرموده‏اند به آن فرمود كه زنا و شبه آن به سبب غلبه شهوت است كه زانى بدان امر شنيع ارتكاب مى‏نمايد، امّا تارك نماز ترك نمى‏كند نماز را مگر به جهت استخفاف. (و قد عرف حقّها) و به تحقيق كه شناخته‏اند حق نماز را (رجال من المؤمنين) مردانى از مؤمنان (الّذين لا تشغلهم عنها) آنهايى كه مشغول نمى‏گرداند و باز نمى‏دارد از نماز ايشان را (زينة متاع) آرايش متاع اين جهان (و لا قرّة عين) و نه روشنى چشم (من ولد) از فرزند (و لا مال) و نه مالى از مالها (يقول اللّه سبحانه) مى‏فرمايد حق سبحانه و تعالى در مدح ايشان كه (رجال لا تلهيهم تجارة) مردانى كه مشغول نگرداند ايشان را سوداگرى (و لا بيع) و نه خريد و فروختنى (عن ذكر اللّه) از يارى كردن خداى تعالى (و اقام الصّلوة) و از پاى داشتن نماز وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ و دادن زكات (و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و بود حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (نصبا بالصّلوة) رنج كشيده به نماز (بعد التّبشير له بالجنّة) بعد از بشارت دادن او را به بهشت عنبر سرشت (لقول اللّه سبحانه) به گفتار حضرت پروردگار كه: (و أمر اهلك بالصّلوة) و امر كن اهل خود را به نماز و طاعات (وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها و صبر نماى بر مشقّت آن (فكان يأمر بها اهله) و بود آن حضرت كه امر مى‏كرد به نماز اهل خود را (و يصبر عليها نفسه) و صبر مى‏فرمود بر آن نفس خود را (ثمّ انّ الزّكوة) پس بدانيد به تحقيق كه زكات (جعلت مع الصّلوة) گردانيده شده است با نماز (قربانا) چيزى كه تقرّب جويند به آن به خالق جهان (لاهل الاسلام) از براى مسلمانان (فمن اعطاها) پس كسى كه بدهد زكات را به مستحقّان (طيّب النّفس بها) به خوشى نفس خود به آن (فانّها تجعل له) پس به درستى كه آن زكات گردانيده براى او (كفّارة) پوشاننده گناهان (و من النّار حجابا) و از آتش دوزخ پرده ميان او و آتش و در بعضى روايت «حجازا» واقع شده، يعنى منع كننده صاحب خود را از نيران (و وقاية) و نگهدارنده از آتش سوزان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 139     

و از كلام موعظه نظام آن امام همام است عليه السّلام: (قاله عند تلاوته) كه فرمود آن را نزد تلاوت نمودن او آيه كريمه (يا ايّهَا الِانْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبَّكَ الْكَريمِ) يعنى اى فرزند آدم چه چيز فريفت تو را به پروردگار تو كه موصوف است به صفت كرم (ادحض مسؤول حجّة) انسان باطل‏ترين سؤال كرده شده‏اى است از روى برهان (و اقطع مغترّ معذرة) و بريده‏ترين فريفته شده‏اى است از روى عذر آوردن در زمان اخذ به عصيان (لقد ابرح جهالة بنفسه) هر آينه سختى نهاد به نادانى بر نفس خود و مبالغه كرد در تحصيل جهالت و او را در عجب انداخت و رخش همّت را در ميدان شهوت دنيا تاخت تا او را در آخرت هلاك ساخت. (يا ايّها الانسان) اى آدمى (ما جرّاك على ذنبك) چه چيز دلير ساخت تو را بر گناه خودت (و ما غرّك بربّك) و چه چيز دور و مغرور ساخت تو را به پروردگار خودت (و ما انسك بهلكة نفسك) و چه چيز انس داد تو را به هلاك كردن نفس خودت (اما من دائك بلول) آيا نيست از درد جهالت تو تندرستى (ام ليس من نومتك يقظة) يا نيست از خواب غفلت تو بيدارى (اما ترحم من نفسك) آيا رحم نمى‏كنى بر نفس خود (ما ترحم من غيرها) آنچه رحم مى‏كنى بر غير خود، با وجود آن كه جان تو اولى است به آن ترحّم (فلربّما ترى الضّاحى) پس بسيار مى‏بينى بيرون آمده (لحرّ الشّمس) براى گرمى آفتاب (فتظلّه) پس به سايه مى‏برى او را به جهت مهربانى و عدم مشقّت (او ترى المبتلى بالم) يا مى‏بينى گرفتارى را به دردى (يمضّ جسده) كه مى‏سوزد بدن او را (فتبكى رحمة له) پس گريه مى‏كنى به جهت مرحمت بر آن گرفتار (فما صبّرك) پس چه بسا صابر ساخت تو را (على دائك) بر درد و الم تو (و جلّدك) و قوى كرد تو را (على مصائبك) بر مصيبت‏هاى دمادم تو (و عزّاك) و شكيبايى فرمود تو را (عن البكاء) بر گريه كردن و زارى نمودن (على نفسك) بر نفس خودت كه گرفتار است به محنت و خوارى (و هى اعزّ الانفس عليك) و حال آنكه آن نفس عزيزترين نفس‏ها است بر تو (و كيف لا يوقظك) و چگونه بيدار نمى‏سازد تو را (خوف بيات نقمة) ترس شبيخون خشم آوردن خدا (و قد تورّطت بمعاصيه) و حال آنكه افتاده در معصيت‏ها (مدارج سطواته) در راه‏هاى گرفتاريها و قهر او جلّ و علا (فتداو من داء الفترة) پس دوا كن از درد سستى (فى قلبك) كه در دل دردمند تو است (بعزيمة) به جدّ و جهد كردن در طاعت (من كرى الغفلة) و از خواب غفلت (فى ناظرك) در بينايى خودت (بيقظة) به بيدارى در عبادت (و كن للّه مطيعا) و باش براى خدا فرمان برنده (و بذكره انسا) و به ياد او آرام گيرنده (و تمثّل) و تصوير كن و تمثيل نماى (فى حال تولّيك عنه) در حالت روى گردانيدن تو از خداى (اقباله عليك) روى آوردن او را بر تو (يدعوك الى عفوه) كه مى‏خواند تو را به عفو و غفران خود (و يتغمّدك) و قصد كرده به پوشش گناه تو (بفضله) به احسان و انعام خود (و انت متولّ عنه) و حال آن كه روى گردانيده‏اى آن را (و الى غيره) و متوجّهى به غير او (فتعالى) پس بلند است او سبحانه، و برتر خداى قوى (من قوىّ) از هر ذى قوّتى. و با وجود اين حال (ما احلمه) چه حليم و بردبار است آن ذات شريف (و تواضعت) و پستى، تو (من ضعيف) از هر ضعيف و سست. و با وجود اين صفت (ما اجراك على معصيته) چه دليرى تو بر معصيت كردن به او (و انت فى كنف ستره) و حال آن كه تو در پناه پوشش او (مقيم) اقامت كننده‏اى (و فى سعة فضله) و در فراخى احسان او (متقلّب) گردنده و رونده‏اى (فلم يمنعك فضله) پس با وجود كثرت معصيت تو، باز نداشت از تو انعام و احسان خود را (و لم يهتك عنك) و ندريد از تو (ستره) پرده غفران خود را

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 156     

اين كلام را ايراد نموده: (فى وصف بيعته بالخلافة) در وصف بيعت كردن مردمان با او به خلافت (و قد تقدّم مثله) و گذشت مثل اين كلام (بالفاظ مختلفة) به لفظهاى مختلف و گوناگون از آن امام همام عليه التحيّه و الاكرام. و چون اصحاب آن قدوه احباب در حال بيعت نمودن به او الحاح بسيار مى‏نمودند و در آن باب مبالغه از حد مى‏گذرانيدند، از اين جهت آن حضرت اخبار مى‏فرمايد به ايشان به طريق تخاطب كه اى مردمان، به جهت بيعت (بسطتم يدى) گسترانيديد دست مرا (فكففتها) پس باز داشتم دست خود را (و مددتموها) و كشيديد آنرا (فقبضتها) پس فرا گرفتم و نكشيدم آنرا (ثمّ تداككتم علىّ) پس كوفتيد يكديگر را و انبوهى كرديد بر من (تداكّ الابل الهيم) همچو انبوهى كردن شتران تشنه (على حياضها) بر حوض‏هاى خود (يوم ورودها) در روز فرود آمدن ايشان به آب (حتّى انقطعت النّعل) تا آنكه بريده شد بند نعلين (و سقط الرّداء) و افتاد ردا از دوش‏ها (و وطى‏ء الضّعيف) و لگد كوب شد ضعيف ناتوان (و بلغ من سرور النّاس) و رسيد از شادى مردمان (ببيعتهم اياى) بيعت كردن مسلمانان به من (ان ابتهج به الصّغير) آنكه خوشحال شدند به آن بيعت، جوانان (و هدج اليه الكبير) و برفتند لرزان به سوى آن بيعت پيران (و تحامل نحوها العليل) و به تكليف و مشقّت رفتند به جانب آن بيعت، بيماران (و حسرت اليها الكعاب) و كشف كردند رخسار را به سوى بيعت، دختران نارپستان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 587     

(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مى‏شود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكه‏اى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 627      

(و قد سمع رجلا من الحروريّة) و به درستى كه آن حضرت صلوات اللّه عليه شنيد مردى از حروريّه و آن قروة بن ادنه بود و حروريّه جماعتيند از خارجيان كه منسوبند به حرور و آن قريه‏اى است از نهروان كه در اوّل حال آنجا جمع شدند براى محاربه نمودن با آن حضرت (يتهجّد) كه بيدارى مى‏كشيد در عبادت و نماز شب مى‏گزارد (و يقرء) و قرآن مى‏كرد گويند اين آيه را مى‏خواند: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً» به آواز حزين و مى‏گريست. كميل بن زياد در خدمت آن حضرت ايستاده بود از خواندن او آهى كشيد. حضرت فرمود كه سبب آه چيست گفت از صوت حزين اين قارى كاشكى من مويى بودم در بدن او تا هميشه اين كلام حزين را از او مى‏شنيدم. فرمود آه مكش و اين آرزو مكن. و بعد از مدّتى كه در جنگ خوارج به دست آن حضرت كشته شد كميل را طلبيده فرمود كه اين مقتول آن قارى است كه آن آرزو مى‏كردى، هنوز آن آرزو دارى گفت: استغفر اللّه من كل خطا يجرى على اللّسان. القصّه چون آن حضرت استماع قرائت نموده فرمود: (فقال) پس گفت: (نوم على يقين خير من صلوة فى شكّ) يعنى خواب شخصى كه بر يقين باشد بر امام در وجوب اطاعت او و اقتداء نمودن او در ساير احكام، بهتر است از نماز گزاردن در شك داشتن به شأن آن امام همام و اين مقّرر است

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 691     

(و قال عليه السّلام: فى صفة الغوغاء) و فرمود آن امام همام عليه السّلام در صفت غوغاى عوام (هم الّذين اذا اجتمعوا غلبوا) ايشان آنانند كه چون گرد آيند غلبگى نمايند (و اذا تفرّقوا لم يعرفوا) و چون متفرق شوند شناخته نشوند (و قيل بل قال) و بعضى گفته‏اند كه روايت نه آنچنان است كه مذكور شد. بلكه اين است كه آن حضرت فرمود: (هم الّذين اذا اجتمعوا ضرّوا) يعنى ايشان آن كسانيند كه چون اجتماع نمايند گزند رسانند (و اذا تفرّقوا نفعوا) و چون پراكنده شوند به منفعت گرايند (فقيل له) پس گفتند آن حضرت را (قد علمنا مضرّة اجتماعهم) به تحقيق كه مى‏دانيم مضرّت جمع شدن ايشان را (فما منفعة افتراقهم) پس چيست منفعت پراكندگى ايشان (فقال) پس در جواب فرمود كه (يرجع اصحاب المهن الى مهنتهم) بازگردند اصحاب خدمت‏ها به خدمت‏هاى خود مراد صناعت است و حرفه ايشان (فينتفع النّاس بهم) پس فايده مى‏گيرند مردمان از ايشان (كرجوع البنّاء الى بناءه) همچو رجوع نمودن بنّا بر ساختن خود (و النّسّاج الى منسجه) و بازگشتن بافنده به موضوع بافتن خود (و الخبّاز الى مخبزه) و نان پزنده به جاى نان پختن خود و غير ذلك.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 231     

روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللّه و أحسن: ف «ان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي-  صلّى اللّه عليه و آله-  ثم قال عليه السلام: و من خطبة له عليه السّلام يصف فيها المتّقين (روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ، و كان رجلا عابدا، فقال يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام) اى تباطى‏ء (فى جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و احسن) و الاحسان فوق التّقوى، بان يعمل الانسان بالرّغائب و المندوبات (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) و لعلّ تثاقل الامام و اختصاره فى الجواب لما يعلم من انّ التفصيل موجب لهلاكه، كما يأتي فى آخر الخطبة (فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه) اى اصران يجيبه اجابة مفصلة، و اقسم الامام على ذلك (فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلّى على النّبى صلّى اللّه عليه و آله ثم قال) عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، (اما بعد) اى بعد الحمد و الصّلاة (فانّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم) اى لم يكن محتاجا لطاعتهم (آمنا من معصيتهم) فلم يكن يخاف من عصيانهم (لأنه لا تضرّه معصية من عصاه) و انّما تضرّ المعصية ذات العاصى (و لا تنفعه طاعة من اطاعه) و انّما تنفع الطّاعة نفس المطيع.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 242     

(و ان بغى عليه) اى ظلم (صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذى ينتقم له) فانّ نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها اللَّه يأخذ بحق المظلوم من الظالم.

توضيح‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 243     

(قال) الراوى (فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها) اى في تلك الصعقة اى الغشوة «نفسه» بان مات من شدة التاثّر بهذه الخطبة «فقال امير المؤمنين عليه السلام»: (اما و اللَّه لقد كنت اخافها) اى الصعقة، (عليه) اى على همام (ثم قال) عليه السلام: (أ هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها) الاستفهام للتعجّب عن صنع الموعظة، و انما يموت الانسان لشدة الفرح الموجبة لخلو فقال له قائل، فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك القلب عن الدم، او لشدة الحزن الموجبة لامتلاء القلب بالدم (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) اى لما ذا لا تموت انت مع اطّلاعك على هذه الموعظة.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 20     

در پايان اين مقدمه برخود فرض مى‏دانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سوره‏هاى كوچك جزء سى‏ام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مى‏آزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مى‏چشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مى‏كردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مى‏فرمود و گرنه دستور مى‏داد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مى‏فرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مى‏فرمود و سپس بنده را ارشاد مى‏كرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مى‏يافت، مى‏شنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبه‏هاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانه‏هاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مى‏داشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهره‏مند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مى‏پرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مى‏فرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمى‏خواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 337     

ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مى‏گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابله‏اش آمد و در پاسخ رجز او رجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مى‏بينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر-  عراقم، نه از قبيله ربيعه‏ام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مى‏فروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد.

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 170     

نصر مى‏گويد: اشتر در آن روز حارث بن همام نخعى را كه از خاندان صهبان بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت: اى حارث اگر نه اين است كه مى‏دانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مى‏كنى رايت خود را از تو پس مى‏گرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمى‏كردم. حارث گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند: «اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مى‏شود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مى‏شود گرفتارى را برطرف مى‏كنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى...» اشتر گفت: اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت: امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمى‏كنند. سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است. وقتى نيزه‏ها به شما برخورد در آن فرو رويد، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [از شما] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد.

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 197     

اما معاويه بر سواران خود، عبيد الله بن عمر بن خطاب و بر پيادگان، مسلم بن-  عقبه مرى و بر ميمنه، عبد الله بن عمرو بن عاص و بر ميسره، حبيب بن مسلمه فهرى را گماشت. رايت بزرگ را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و بر دمشقيان كه در قلب لشكر جا داشتند ضحاك بن قيس فهرى و بر مردم حمص كه در ميمنة بودند ذوالكلاع حميرى را گماشت، و بر مردم قنسرين كه آنان هم در ميمنه سپاه بودند زفر بن حارث كلابى و بر مردم اردن كه در ميسره بودند، سفيان بن عمرو-  ابو الاعور سلمى-  و بر مردم فلسطين كه آنان هم در ميسره بودند مسلمة بن مخلد و بر پيادگان مردم دمشق، بسر بن ابى ارطاة عامرى بن لوى بن غالب و بر پيادگان اهل-  حمص، حوشب ذو ظليم و بر پيادگان قيس، طريف بن حابس الهانى و بر پيادگان اردن، عبد الرحمان بن قيس قينى و بر پيادگان مردم فلسطين، حارث بن خالد ازدى و بر پيادگان قبيله قيس دمشق، همام بن قبيصه و بر افراد قبيله‏هاى قيس و اياد، حمص بلال بن ابى-  هبيرة ازدى و حاتم بن معتمر باهلى و بر پيادگان ميمنه، حابس بن سعيد طايى و بر قبيله قضاعه دمشق، حسان بن بجدل كلبى و بر قضاعه، عباد بن يزيد كلبى و بر افراد قبيله كنده دمشق، حسان بن حوى سكسكى و بركنده حمص، يزيد بن هبيره سكونى و بر قبايل ديگر يمن، يزيد بن اسد بجلى و بر افراد قبايل حمير و حضر موت، اليمان بن غفير و بر قضاعه اردن، حبيش بن دلجة قينى و بر كنانه فلسطين، شريك كنانى و بر مذحج اردن، مخارق بن حارث زبيدى و بر افراد قبايل جذام و لخم فلسطين، ناتل بن قيس جذامى و بر [قبيله‏] همدان اردن، حمزة بن مالك همدانى و بر خثعم، حمل بن عبد الله خثعمى و بر غسان اردن، يزيد بن حارث و بر افراد پراكنده ديگر، قعقاع بن ابرهة كلاعى را گماشت و قعقاع در نخستين روزى كه دو سپاه روياروى شدند در جنگ تن به تن كشته شد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 39     

از سخنان آن حضرت (ع) روايت شده است يكى از ياران امير المؤمنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امير المومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مى‏نگرم. على عليه السلام لحظه‏يى از پاسخ دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن «همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشه‏اند و همانان كه خود نكوكاران‏اند». همام به اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع) نخست حمد و ستايش خداوند را بجا آورد و بر پيامبر-  كه درود خداوند بر او و آلش باد-  درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم» (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بى‏نياز و از سرپيچى آنان در امان بود» نخست نسب همام را چنين آورده است: او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن-  عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن-  مران بن صيفى بن سعد العشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است. همام مردى عابد و پارسا بود و به امير المومنين گفت: پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مى‏نگرم.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 14     

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد. ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمى‏دارم آتش زنه‏اى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 217     

عبد الله بن سواد بن همّام كه بخشنده‏ترين اعراب است از همين قبيله است، عبد الله بن سواد همراه چهار هزار تن براى جهاد به ناحيه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراك تمام لشكر را به هزينه خود پرداخت. به او خبر رسيد كه يكى از سپاهيان بيمار شده و هوس حلواى خرماى آميخته با آرد-  افروشه-  كرده است. عبد الله بن سواد فرمان داد براى همه چهار هزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهيان دستور داده بود كه تا هنگامى كه آتش او بر افروخته است كسى حق ندارد براى تهيه خوراك آتش بر افروزد.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 372     

اهاب بن همام بن صعصعه مجاشعى كه شاعرى عثمانى است چنين سروده است: «به جان پدرت سوگند كه اين سخن را تكذيب مكن كه خير همه‏اش از ميان رفته و جز اندكى باقى نمانده است، مردم در دين خود گول خورده‏اند و پسر عفان شر بسيارى باقى نهاده است.» ابو العتاهيه گفته است: «خانه‏اى با خراب شدن خانه ديگر آباد مى‏شود و زنده‏اى با ميراث مرده‏اى زندگى مى‏كند.» انس بن مالك گفته است: هيچ روز و شب و ماه و سالى نيست مگر آنكه آنچه پيش از آن بوده بهتر از آن است و من اين سخن را از پيامبر شما كه درود خدا بر او باد، شنيده‏ام. شاعرى چنين سروده است: «بسا روزى كه از گرفتارى آن گريستم و چون از آن به روز ديگر رسيدم از آنكه آن را از دست دادم، گريستم.» به يكى از دبيران بزرگ پس از اينكه اموال او را مصادره كردند، گفتند: در اين زوال نعمت خود چه مى‏انديشى گفت: از زوال نعمت چاره‏اى نيست، اگر نعمت زايل شود و خود باقى باشم بهتر از آن است كه من زايل شوم و نعمت باقى باشد... چون خالد بن وليد عين التمر را گشود از حال حرقه، دختر نعمان بن منذر پرسيد، حرقه پيش خالد آمد و خالد از حال او پرسيد، گفت: خورشيد بر ما طلوع مى‏كرد و هيچ چيز بر گرد خورنق نمى‏خراميد مگر آنكه زير دست ما بود و سپس خورشيد غروب كرد و چنان شديم كه به هر كس نيكى كرده بوديم بر ما رحمت مى‏آورد و در هيچ خانه‏اى شادى و نعمت وارد نمى‏شود مگر اينكه به زودى عبرت در آن داخل مى‏شود و سپس اين دو بيت را خواند: «در حالى كه فرمان، فرمان ما بود و بر مردم سياست مى‏رانديم ناگاه ميان ايشان رعيت شديم و خدمتكار، اف بر اين جهان كه نعمتش پايدار نمى‏ماند همواره بر ما دگرگون مى‏شود.» سعد بن ابى وقاص هم يك بار به ديدن حرقه، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را ديد گفت: خداوند عدى بن زيد را بكشد كه گويى هنگامى كه دو بيت زير را براى پدرش نعمان سروده است به روزگار اين دختر نظر داشته كه گفته است: «همانا روزگار را بر زمين زدنى است از آن بر حذر باش و چنان مپندار كه از روزگاران در امانى، گاهى جوانمرد در حالى كه سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه مى‏ميرد.» مطرّف بن شخير گفته است: به آسايش زندگى پادشاهان و نرمى روزگار بر ايشان منگريد بلكه به شتاب كوچ كردن و فرجام بدشان بنگريد، عمر كوتاهى كه صاحبش سزاوار آتش شود، عمرى نافرخنده است.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 148     

در مورد تعليم قرآن و نيكو ادب كردن فرمان داده شده است. همچنين درباره نام نيكو نهادن در حديث آمده است كه «نامهاى پيامبران را برگزينيد و محبوب‏ترين نامها در پيشگاه خداوند عبد الله و عبد الرحمان است و راست‏ترين آنها حارث و همام و زشت‏ترين آنها حرب و مرّة است.» ابو الدرداء از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مى‏كند كه فرموده است: «شما را روز قيامت به نامهايتان و نامهاى پدرانتان فرا مى‏خوانند، نامهاى خود را نيكو بگذاريد.» و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «چون نامگذارى مى‏كنيد نامهايى كه با كلمه عبد شروع مى‏شود بگذاريد.» يعنى عبد الله يا ديگر اسامى ذات بارى تعالى. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخى از نامها را تغيير داد، نام ابو بكر را كه در دوره جاهلى عبد الكعبة بود به عبد الله و نام پسر عوف را كه در دوره جاهلى عبد الحارث بود به عبد الرحمان تغيير داد، شعب الضلالة را شعب الهدى و يثرب را طيبة و بنى ريبه را بنى رشدة و بنى معاويه را بنى مرشده نام نهاد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 229     

و قال عليه السّلام: لغالب بن صعصعة، ابى الفرزدق فى كلام دار بينهما: ما فعلت ابلك الكثيرة قال: ذعذعتها الحقوق يا امير المؤمنين. فقال عليه السّلام: ذلك احمد سبلها. «و آن حضرت ضمن گفتگويى كه ميان او و غالب بن صعصعه پدر فرزدق صورت گرفت فرمود: شتران بسيار تو چه شد گفت: اى امير المؤمنين پرداخت حقوق آنها را پراكنده ساخت. فرمود: اين بهترين راه آن است.» غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال مجاشعى به روزگار خلافت امير المؤمنين عليه السّلام به حضور او آمد، غالب پيرى سالخورده بود. پسرش همام -  فرزدق-  كه در آن هنگام نوجوانى بود، همراهش بود. امير المؤمنين پرسيد اين پيرمرد محترم كيست گفت: من غالب بن صعصعه‏ام. فرمود: همان كه شتر بسيار دارد گفت: آرى، فرمود: شترانت چه شد گفت: رعايت و پرداخت حقوق و پيشامدها و تحمل گرفتاريها آن را پراكنده ساخت. فرمود: اين پسنديده‏ترين راه آن است، اين نوجوان كه همراه توست كيست گفت: پسر من است. فرمود: نامش چيست گفت: همام و افزود كه: اى امير المؤمنين به او شعر و كلام عرب را آموخته‏ام و اميد است كه شاعرى پسنديده گردد. فرمود: اگر قرآن به او مى‏آموختى برايش بهتر بود. فرزدق بعدها خود اين موضوع را نقل مى‏كرد و مى‏گفت: همواره سخن على عليه السّلام در گوش جان من است سرانجام هم بندى بر خود بست و سوگند ياد كرد كه تا قرآن را حفظ نكند آن را از خود نگشايد و باز نكرد تا قرآن را حفظ كرد.

حدائق‏الحقائق      ج 1          صفحه‏ى 12     

6-  محمد بن همام البغدادي من تلامذة السيد الرضي روى نهج البلاغة عن استاذه روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.

حدائق‏الحقائق      ج 1          صفحه‏ى 22     

قال المعترض: ان في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد أخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام فمن هذه الكلمات تعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب.

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 128     

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ -  كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ-  فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ-  ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ-  فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ-  فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ-  فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص-  ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ-  لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ-  وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ-  وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ-  فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ-  مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ-  غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ-  نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ-  كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ-  وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ-  لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ-  شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-  عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ-  فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ-  وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ-  قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ-  وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ-  صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً-  تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ-  أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا-  وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-  أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ-  تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا-  يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ-  فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً-  وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ-  أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ-  وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ-  فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ-  مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ-  يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-  وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ-  قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ-  يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى-  وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا-  وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ-  لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ-  وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ-  فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 131     

قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا-  فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ-  ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا-  فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  فَقَالَ: وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ-  وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا-  فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

حدائق‏الحقائق      ج 2          صفحه‏ى 136     

فصعق همام : أي غشي عليه و مات (و صاحب المعارج ما نبس في هذه الخطبة بحرف و صاحب المنهاج ما أتى بطائل و اللّه الموفق).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:44  توسط میرشاعرعلی  | 

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 220     

روايتى است كه همام نامى از ياران امير المؤمنين-  كه مردى عابد بود، روزى مولا-  كه بر او درود باد-  را مخاطب ساخت كه: «اى امير مؤمنان، تقوا داران را برايم چنان توصيف كن كه گويى مى‏بينمشان». حضرت در پاسخ او، بى‏شتاب و در پى درنگى سنگين گفت: «خداى را تقوا پيشه‏گير و نيكى كن كه بى‏گمان خدا با كسانى است كه تقوا پيشه كرده‏اند و كسانى كه نيكوكاراند». (قرآن كريم، سوره‏ى 16، آيه‏اى 128) اما همام به اين پاسخ قانع نشد و چندان اصرار ورزيد تا مولا بر آن شد كه خواستش را برآورد. آنك، پس از سپاس و ستايش خداوند و درود بر پيامبرش-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  فرمود: (336) اما بعد، خداى سبحان آن گاه كه آفرينش خلق را دست يازيد هم از طاعتشان بى‏نياز بود و هم از عصيانشان مصون. چرا كه نه گناه گناهكاران زيانيش رساند و نه فرمانبرى فرمانبران سوديش ارزانى دارد، با اين همه، مايه‏هاى زيست را در ميانشان بخش كرد و در دنيا هر يك را جايگاهى ويژه داد. در اين ميان خويشتن بانان همان انسانهاى برجسته‏اند: آنان در منطق استواراند، در مصرف مقتصداند و در روش فروتن، چشم پوشيده از آن چه خداوند تحريمشان كرده است و گوش سپرده به دانش سودمند، خود را چنان ساخته‏اند كه با گرفتارى و آسايش برخوردى يكسان دارند، شوق ثواب و بيم كيفر چنان به سختى تحت تاثيرشان دارد كه اگر آن اجل كه خداى برايشان رقم زده است، نبود، جانهاشان را آنى در كالبدشان استقرارى نمى‏بود. ژرفاى روحشان را عظمت آفريدگار لبريز كرده است، پس هر چه جز او، در نگاهشان خرد است. با بهشت چنان‏اند كه گويى بدان راه جسته‏اند و غرق ناز و نعمت‏اند، و با دوزخ به گونه‏اى كه پندارى در آن مى‏زيند و در زير شكنجه‏اند. قلبهاشان از غم آكنده است و از آزارشان همه در امان‏اند. تن‏هاشان تكيده، نيازهاشان اندك و نفسهاشان پاك است. روزهايى كوتاه را شكيب مى‏ورزند كه فراسوى آن آسودنى بلند دارند، سودايى پر سود كه پروردگارشان برايشان آسان فرمود. دنيا آهنگ آنان مى‏كند، اما آنان را گرايشى به دنيا نباشد و چون به دامشان افكند، خويشتن را فديه مى‏سازند و با شهادت از دامش مى‏رهند. شب را برپا مى‏ايستند و جزءهايى از قرآن را چنان با ترتيل تلاوت مى‏كنند كه آتش درون را شعله‏ور و داغ فراق را تازه مى‏گرداند و بر اندوه هجران مى‏افزايد و با آن به درمان دردشان مى‏كوشند. چون به آيه‏اى مى‏گذرند كه در آن گونه‏اى تشويق است، چنان سرشار نياز مى‏شوند كه جانهاشان از شوق سر بر مى‏كشد و آن را فرا روى خود مى‏پندارند، و چون به آيه‏اى مى‏رسند كه در آن تهديدى است، به گوش جانش مى‏شنوند، آن سان كه پندارى نهيب دوزخ را در بن گوش دارند. چنين است كه در ركوع و سجود طولانيشان، پيشانى، كف دستان، زانوان و سرانگشتان را بر خاك مى‏سايند و بدين گونه از خداى آزادى گردنهاى خويش را مى‏خواهند. چون شب به روز آيد، بردبارانى دانشمند و نيكانى پارسايند، ترس چونان تير چوبينشان، تراشيده است. هر كه به آنان مى‏نگرد، بيمارشان مى‏پندارد، در حالى كه هيچ بيماريشان نباشد، و ديوانه‏شان مى‏انگارد، اما حقيقت اين است كه آنان را جريانى بس عظيم درگير دارد. به هيچ وجه از كارهاى اندك خويش خشنود نمى‏شوند، كار بسيار خويش را نيز زياد نمى‏شمارند. بدين سان همواره نسبت به نفس خويش بدبين و از كارنامه‏ى خود نگران‏اند. هر گاه يكى‏شان ستايش شود، سخت بيمناك مى‏شود و دست به نيايش پروردگارش بر مى‏آورد و مى‏گويد: «من خود، خويشتن را از ديگران بهتر مى‏شناسم و پروردگارم در شناختنم از من نيز داناتر است. بار خدايا، مرا به آن چه اينان مى‏گويند، مگير و در عين حال از آن چه مى‏پندارند، برتر ساز و مرا از گناهانى كه آنان از آن بى‏خبراند، بيامرز» (337) در هر يك از اين تبار چنين نشانه‏هايى را توانى ديد: توانمندى ويژه‏اى در ديانت، دور انديشى خاصى به همراه نرمش، ايمانى در حد يقين، حرصى در دانش اندوزى، دانشى توام با متانت، ميانه‏روى در عين بى‏نيازى، خشوع و فروتنى در عبادت، زندگى آراسته‏اى در هنگامه‏ى نيازمندى، صبرى شگفت در سختى، تلاشى پى‏گير در جست و جوى حلال، نشاطى ناباور در هدايت، و گريزى بى‏برگشت از آز.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 222     

او، با آن كه تمامى لحظه‏هايش از كارهاى شايسته لبريز است همواره نگران است هر شامگاه در انديشه‏ى شكر، و هر بامداد در انديشه‏ى ذكر است. شب را با ترس مى‏گذارند و با شور و شادى خاصى صبح را آغوش مى‏گشايد. هراسش همه اين باشد كه مباد به غفلت دچار شود و شادمانيش به يمن فضل و رحمت الهى است كه فرا چنگ آورده است. او همواره با خويش درگير است تا اگر نفس از انجام دادن مسئوليت‏ها با ناخوشى سرباز زد، آن چه را نفس خوش مى‏دارد، از او دريغ ورزد، فرد با تقوا را ارزشهايى موجب روشنى چشم است كه زوال نمى‏پذيرد، و نسبت به آن چه ميرا است، زهد مى‏ورزد. او علم و حلم و حرف و عمل را در هم مى‏آميزد. در او به سادگى اين ويژگيها را نيز مى‏توانى ديد: آرزويش نزديك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچيز، زندگيش آسان و بى‏تكلف، دينش آسيب ناپذير، شهوتش مرده و خشمش فرو خورده است. آن چه همواره از او انتظار مى‏رود نيكى است و همگان از آزارش در امان‏اند. او، حتى اگر در ميان غفلت زدگان باشد، نامش در زمره‏ى يادآوران ثبت گردد و بى‏گمان اگر در حلقه‏ى اهل ذكر باشد، نامش در زمره‏ى غافلان نوشته نشود. كسانى را كه بر او ستم مى‏كنند، مى‏بخشايد و آنان را كه محرومش كرده‏اند، از دهش خويش بهره‏مند مى‏سازد و به آنهايى كه از او گسسته‏اند، مى‏پيوندد. دشنام از او بسى دور و گفتارش بسيار نرم باشد. آن چه در كارنامه‏اش وجود ندارد، منكر است و آن چه همواره ديده مى‏شود، معروف، خيرش روى آور، و شرش در گريز است. در بحرانها با وقار، در اوضاع ناخوشايند شكيبا، و در رفاه و آسايش شكرگزار است. در مورد كسى كه دشمنش مى‏دارد، ستم نمى‏كند و براى آن كه دوستش مى‏دارد دست به گناه نمى‏آلايد. به حقوق ديگران اعتراف مى‏كند، پيش از آن كه بر او شهادتى دهند، آن چه را كه به او بسپرند، به تباهى نمى‏كشد و آن چه را كه يادآورش شوند، به فراموشى نمى‏سپارد. به اين و آن لقب زشت نمى‏دهد، به همسايگان زيان نمى‏رساند، مصيبت زده‏اى را شماتت نمى‏كند، در مرز باطل گام نمى‏زند و از مرز حق پاى بيرون نمى‏نهد، از سكوت افسرده نمى‏شود، به خنده صدا را بلند نمى‏كند، اگر بر شخص وى ستم رود، چندان شكيبايى مى‏ورزد كه خداى منتقمش باشد. به بهاى آسايش مردم، خويش را در رنج مى‏افكند، و براى سعادت روز باز پسين بر خود سخت مى‏گيرد و مردم را آزار نمى‏دهد، اگر از كسى فاصله گيرد، به دليل زهد و وارستگى است و چون نزديك شود، به انگيزه‏ى نرمش و مهرورزى است. نه دوريش از سر خود بزرگ بينى است و نه نزديكيش از سر مكر و نيرنگ. راوى مى‏گويد، در اين جا ناگهان همام فرياد برآورد و جان سپرد امير مؤمنان فرمود: «سوگند به خدا كه من از چنين سرنوشتى نگران او بودم». سپس افزود: «كه پندهاى رسا با اهلش چنين مى‏كند». پس ياوه‏گويى گفت: «چه گونه است كه شما را باكى نيست؟» آن حضرت فرمود: «واى بر تو هر اجل را ميقاتى مقرر است كه از آن درنگذرد، و نيز سببى خاص كه از آن تجاوز نكند. زنهار از تكرار چنين سخنان كه شيطان آنها را در دهانت دميده است

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 2     

كه خود نام نامى اين جان جان‏همانا بلب آوريم اين زمان‏دگر آنكه از خجلت اين مقال‏به حيرت شويم اندر اى خوش خصال‏نهج البلاغه كتابى بودكه روح است بر جسم اهل خردبلى با چنين اعتلاء عظيم‏كه حيران در آنست عقل حكيم‏دگر آنكه از حكمت و پندهاكه بگشود از انسانيت بندهاكتاب سرافراز فضل على‏نمى‏باشد اى مرد چون مقبلى‏كتابى كه چون آسمان و زمين‏بزرگست در نزد اهل يقين‏بدين صفحه و سطر و الفاظ و حرف‏نباشد ببين با يكى چشم ژرف‏كتاب هنر خيز فضل على‏كه چون وى نديدست گيتى يلي‏بود برتر از وهم و پندار مابود فوق آراء و افكار مابيارى بخت گرانسايه ات‏اگر آب دريا شود مايه‏ات‏كه با وى بسازى سر انگشت تركه ديوان فضل على را مگرشمارى همى صفحه اى نازنين‏كفايت ندارد بروى زمين‏همان سر مكتوم و رمز ابدعلى باشد اى رهرو با خردكه در نزد شخصيت خويشتن‏همانا بهر خلوت و انجمن‏همه دانش و فكر نوع بشربحق خيره كردست آن نيكفربدين‏سان نهج البلاغه بحق‏كه بر دست از فضل و منطق سبق‏بجز سايه مبهمى اى فتى‏نباشد ز شخصيت مرتضى‏يقين است كاين سايه ناتوان‏نتاند كه با قدرت اندر عيان‏بكردار آيينه اى با صفاكه باشد بواقع تمامى نمادهد ذات محبوب حيدر نشان‏كه تا خود به بينند اهل جهان‏ولى باز هم هر چه ميباشد اين‏يكى سايه باشد از آن نازنين‏ز ذات شريفش يكى سايه است‏كه در دهر در برترين پايه است‏بلى اين كتاب اى گرانمايه نام‏بديوان فضل امام همام هر اندازه كوچك بود بيگمان‏بزرگست از بهر اهل جهان‏

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 8     

كه در كرخ در مسجد خويشتن‏نشسته همى بود آن مرد فن‏كه ناگاه خير النساء فاطمه‏بخوش حالتى خالى از واهمه‏بشايستگى با حسن و حسين‏كه باشند مهر و مه مشرقين‏بحالى كه بودند هر دو صغيرو ليكن فروزان چو مهر منيربشد وارد و گفت با شيخ اين‏بايشان بياموز فقه اى امين‏در آن حال هم با شگفت تمام‏از آن خواب بيدار شد آن همام بصبح همان شب خود اى نور عين‏همى فاطمه دخترى از حسين‏در آمد به مسجد به پيرامنش‏كنيزان ببودند با حال خوش‏دو كودك به برداشت آنخوش لقامحمد رضى و على مرتضى‏چنين گفت با شيخ كاين كودكان‏به نزد تو آورده‏ام اين زمان‏كه تا فقه بر اين دو فرزند من‏همانا بياموزى اندر علن‏در آن حال شيخ گرانمايه زيست‏بوضعى عجب سخت آنجا گريست‏سپس بهر آن بانوى خوش نهادبه نيكى همى خواب خود كرد يادبه تعليم آن دو چو ترغيب داشت‏بتعريف شايسته همت گماشت‏همه در ز دانش هر آن چيز بودبرخسار آن خوبرويان گشودبدانسانكه خود شهره گشتند سخت‏در آفاق اى رهرو نيك بخت‏كه خود ماند آثارشان جاودان‏بتحقيق هر دوره از زمان‏وجود مقدس جناب رضى‏كه مى‏بود خود فاضلى متقى‏اگر چه پس از چل بجز هفت سال‏نه خود عمر كرد آن گرامى خصال‏فراوان كتب نيك تأليف كردكه هر يك به لطف است درمان دردنهج البلاغه از آنان درست‏يكى باشد اى نكته دان از نخست‏كه اكنون بتوفيق پروردگارعبارات آنرا همى آشكارخود از آن كتب كش بواقع درست‏بود اى گرانمايه فكر از نخست‏

خورشيدهدايت      مقدمه        صفحه‏ى 9     

باعراب كامل صحيح و تمام‏بهر فصلى از ترجمه اى همام بشرحى كه باشد سليس و روان‏كه هر فارسى خوان بداند عيان‏كنم نظم و از حضرت كردگارمدد گيرم اى رهرو هوشيارخداوندگارا بمردان راه‏ره گوهرى كن چو خورشيد و ماه‏بنام خداوند جان آفرين‏نگارنده آسمان و زمين‏اثرها كه شد استفاده از آن‏به ترتيب در نظم اى نكته دان‏نخستين اثر هست قرآن پاك‏كه از وى جهانها بود تابناك‏دوم اصل مطلب ز سلطان دين‏على نازنين رهبر مسلمين‏سوم نقد كار از شريف رضى‏بهين سيد فاضل متقى‏دگر شرح لاهيجى با خردكه نام گراميش باقر بوددگر شرح از عبده آن شيخ راه‏بنام محمد درين دستگاه‏دگر شرح از ابن ابى الحديدكه دارد بمنطق بيانى مفيددگر شرح از ابن ميثم بودكه افزون خرد را كند بر خرددگر شرح از فيض الاسلام رادكه باشد بهين فاضلى نيك زادخداوند اين شارحان عزيزكه هستند چون مهر و مه نور خيزبروز قيامت كند سر بلندكند از عنايات خود ارجمندخدا اى پناهندگان را پناه‏ره گوهرى كن چو خورشيد و ماه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 24     

زمانى كه يك چيز از آن چه راهمى آفريده نبوده بجاهمى منفرد بوده خود در علن‏زمانى كه هرگز نبوده سكن‏سكن هست چيزى كه با آن توان‏شدن مطمئن اى گرانمايه جان‏كه باشد كه مأنوس گردد بوى‏بدان انس گيرد خداوند حى‏نه وحشت كند هم ز فقدان اوبچشم خرد بنگرى چون نكوبدينسان چو بشناختى كردگاربا جمال اى رهرو هوشياربدان اوست پروردگار جهان‏كه با قدرت كاملش همچنان‏كه جمله جهان هر چه هست آفريدنه انديشه در كار برد اى رشيدچه انديشه در چيزها لاجرم‏براى حصول يكى امر هم‏بود كه نبوده ولى چيزهاهمه هر چه باشد براى خدابتحقيق در مرتبه ذات اوازل تا ابد ثابت است و نكوكه بى‏تجربه و دگر امتحان‏همانا كند استفاده از آن‏چه اين تجربت بهر آن كس بودكه خواهد ز دانش نصيبى بردنه در باره حق كه علمش درست‏بود عين ذاتش همى از نخست‏دگر آنكه بى‏جنبش آرد پديدبقدرت هر آن چيز هست آفريدبلى آفريدن از آن جان جان‏نه از روى جنبش بود بيگمان‏چه جنبش ز تغيير نفس است و هم‏تغير ز امكان بود بيش و كم‏كند كار خالى زهر اهتمام‏ز يك نفس در اضطراب اى همام كه اين كار با مصلحت هم عنان‏همى بوده يا نه نهان و عيان‏درست اضطرابست اى هوشيارخود از جهل نسبت به پايان كاربلى جهل بر ذات پاك خداكه خود عين علم است نبود رواهمه چيز را از عدم در وجودبياورد در وقت از تار و پودبيك باره با مصلحت آنچه هست‏به تن رخت هستى بپوشانده است‏دگر بين آن گونه گون رنگهاكه خود دور بودند فرسنگهاتوافق همى از محبت بداداساس گرانمايه اى بر نهادطبايع از آن چيزها را دليرهمى ساخت ثابت ز بالا و زيربلى هر غريزه بتعريف جدنهادست در موضع مستعد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 77     

كه حجت به تعريف گردد تمام‏ره عذر بسته شود اى همام دگر آنكه عهدى كه پروردگارگرفته ز دانشوران آشكاركه بر سيرى ظالم از ظلم خويش‏نه راضى شوند اى گرانمايه كيش‏دگر گرسنه ماندن يك ضعيف‏كه مظلوم باشد بدهر اى شريف‏ز ظلم ستمكاره بيخردكه رفتار و كردار وى هست بدهر آينه اين ريسمان از شتركه باشد خلافت خود اى مرد حربكوهان وى در مى‏انداختم‏رها از بلا خويش مى‏ساختم‏دگر آنكه پايان اين كار راكه باشد خلافت در اين ماجراهمى دادمى آب در دستگاه‏بآن كاسه اول اى مرد راه‏چنانكه در اول در اين كار هيچ‏نه اقدام كردم براى بسيج‏همين لحظه مى‏رفتمى بر كنارخلاقت رها كردمى آشكاربگمراهى اين مردم دين تباه‏رها كردمى اندر اين دستگاه‏چه دانسته‏ايد اين نكو نكته راكه در نزد من اين جهان شمافرومايه‏تر خود ز بالا و پست‏ز يك عطسه از يك بز ماده است‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 130     

بمعنى توجه كن اى دين پناه‏كه روشن كنى دل چو خورشيد و ماه‏هر آن چيز در زندگى جهان‏كه بايد بايشان رسد همچنان‏همانا بكرديم قسمت همى‏چنين است تقدير بر آدمى‏دگر آنكه در جاى ديگر كلام‏بدينگونه مطرح شده اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 205     

بود معنى اين گونه اى هوشيارچو از راز مضمون شدى خواستاربلى بينى و چشم اين كار سخت‏زده‏ام در آغاز اى نيكبخت‏همين جمله كه هست ضرب المثل‏ميان عرب در مقام عمل‏بجاى همان جمله باشد بسى‏كه ضرب المثل هست در فارسى‏كه آن جمله اين است اى محتشم‏من اطراف اين كار پائيده‏ام‏نهان و عيان همان را درست‏بسى زير و رو كردام از نخست‏نديديم يكى چاره غير از ستيزباين مردم بيخبر از تميزكه كفر است انكار از آنچه هست‏كه آورده پيغمبر حق پرست‏معاويه و همرهانش درست‏بباشند پيمان شكن عهد سست‏جلو ناگرفتن ازين طعن و دق‏بود بيخبر ماندن از امر حق‏چه بى‏اعتنائى بامر خدابواقع زيان آورد هر كجادگر ترك فرمان شخص رسول‏بود كفر بهر على در اصول‏كنون بهر فرمان پروردگاردگر امر پيغمبر هوشياربه پيكار خيزم در آوردگاه‏كنم شرشان دفع اى مرد راه‏بموضوع ديگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏معاويه آن بى‏نصيب از ادب‏خود از قتل عثمان يكى از سبب‏على را بدانسته بود آن زمان‏ازين روى فرمايد آن جان جان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 382     

خداى شما هست آن كردگاركه هر آسمان و زمين آشكاربه شش روز از مرحمت آفريدبدين گونه اين نقشها شد پديددرين خيمه سبز و اين بارگارسپس عرش را آفريده اله‏دگر قدرت ذات جان آفرين‏كه حيران كند ديده دوربين‏بود آنكه شب روشنائى روزبتاريكيش پوشد آن دلفروزبكوشش بود در پى آن روان‏همانا بود خواستارش بجان‏دگر مهر و ماه و همه اختران‏مطيعند بر امرش از هر كران‏بدانيد كه خلقت كائنات‏بامرش به پوشيده رخت حيات‏نه ماده نه مدت در آغاز كارنمى‏بوده در كار اى هوشياربزرگ است پروردگارى كه هست‏جهانها همه در برش زير دست‏ز سعد و ز نحس كواكب مراددر اينجا بود اين چنين اى رشادظهور خوشى يا بدى همچنان‏در احوال عالم ز خورد و كلان‏از آنان بيكديگر است اتصال‏كه باشد بسا موجب حسن حال‏بدانسانكه باران به هنگام خودچو بارد خود ارزاق افزون شودو گر هم نبارد بفصل بهارشود قحطى و هم فساد آشكارو ليكن از آنان نحوس و سعودموثر بكلى مبين در وجودچه در خشكسالى بسا مردمان‏فراوان بد اوراقشان در جهان‏دگر سالهايى كه فصل بهارهمى‏بود چشم سحاب اشكباربسا ديده شد تنگدستى درست‏كه بندد در زندگى از نخست‏ببايست شد معتقد از شعورفقط حق مؤثر بود در اموربدانسانكه مولى امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عام‏زمانى كه آن نازنين بيدرنگ‏همى رفت سوى خوارج بجنگ‏بفرمود ضمن بيانى لطيف‏همين نكته را همچنان با عفيف‏عفيف آنكه با اشعث قيس بودبرادر گرانمايه از تار و پود

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 420     

كجا مى‏دهم گوش و كى اعتناكنم بر چنان مطلب ناروابداريد اگر دست اينك ز من‏منم چون شما يكتن از انجمن‏در آن حال شايد بگفتارتان‏دهم گوش و باشم مدد كارتان‏بفرمان آن كسكه او را بكارهمى بر گماريد در روزگارتوجه كنم بهتر از مرتبت‏قرين گر بدين باشد از هر جهت‏وزير و مشاور براى شمااگر باشم البته در هر كجابود بهتر از آنكه باشم اميرولى كو يكى جان عبرت پذيرسخن كوته اينجا امام همام باتمام حجت بكرده قيام‏كه گر كرد بيعت ز مردم قبول‏نگردند هرگز ز امرش ملول‏و لو بر خلاف دل آن كسان‏بود امر وى آشكار و نهان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 457     

بود اينهم از خطبه‏هائى كه هست‏چو جان بر تن مردم حق پرست‏كه چون خطبه پيش ازين در اثرز پيش آمد سخت بدهد خبراگر چه بمطلع امام همام ز هول قيامت براند كلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 532     

بدين اصل باشد كه خود از اصول‏بدستور پروردگار و رسول‏يكى مؤمن واقعى بيدرنگ‏كند نيك رفتار خالى ز ننگ‏گواهى دهيم آنكه معبود پاك‏كه باشد بحق خالق آب و خاك‏بغير از خداى يگانه دگرنباشد همانا به زير و زبرخدائى كه هرگز ندارد شريك‏بود كارهايش بتحقيق نيك‏گواهى دهيم آنكه جان خردمحمد فرستاده او بودمسلم بود كاين رسول امين‏خدا را بود بنده‏اى نازنين‏خود اين دو گواهى كه از روى دل‏بود نى هوس زاده آب گل‏همانا بگفتار و كردار پاك‏دهد اوج و چون خور كند تابناك‏بتحقيق با اين دو اصل تمام‏عبادت قبولست از خاص و عام‏از آن كفه ميزان كه شهادتين‏در آن مى‏گذارند اى نور عين‏ز الطاف مخصوص پروردگارنگردد سبك در چنان گير و دارچه ايمان بر اين دو اصل اى عزيزدر آن روز پر وحشت رستخيزز اهمال از بعضى اعمال هم‏بپوشند چشم هنر لاجرم‏از آن كفه ديگر اى مرد دين‏كه از وى بگيرند شهادتين‏نه سنگين شود ز آنكه ايمان در آن‏نمى‏باشد اى رهرو نكته دان‏جز اين دو گواهى ز اعمال هيچ‏نگردد پذيرفته گاه بسيچ‏الا اى بهين بندگان خداى‏كه هستيد در اين سپنجى سراى‏شما را بتقوى سفارش كنم‏بتقوى و ترس از خدا لاجرم‏چه تقوى بود توشه آخرت‏پناه از عذابست در مرتبت‏پناهى بود كاز همه رنجهارهاند بپايان دهد گنجهاشما را گرانمايه خير الانام‏همانا رسانيد نيكو پيام‏چه دعوت كنندست در امر دين‏بفرمود دعوت به لحنى متين‏دگر آنكه بهتر كند درك رازز ديگر كسان در فرود و فرازكه باشد همانا امام همام نكو درك فرموده آنرا تمام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 545     

همانا كه شفان بود باد سردكه از پا در اندازد آزاده مرددگر آنكه معناى لفظ ذهاب‏كه گرديده مذكور اندر كتاب‏همانا كه باران اندك بودخود اين نكته خالى ز هر شك بودسپس لفظ ذات آن امام همام از آن جمله انداخته و السلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 553     

بود اينهم از گفته‏هاى على‏كه سازد چو خورشيد دل منجلى‏پس از جنگ شرم آور نهروان‏زمانى كه آن بيخرد مردمان‏همانا بر اطراف ملك عراق‏بكردند حمله بمكر و نفاق‏على جان ناموس و بدخواه ننگ‏فرستاده بد لشكرى را به جنگ‏همى‏خواست تا لشكرى را دگرفرستد به پيكار بهر ظفراز اين روى مردم بفرمود جمع‏همى سوخت خود در ميان همچو شمع‏همان قوم را در كمال و دادهمى‏كرد ترغيب بهر جهادو ليكن همانها زمانى درازخمش مانده چيزى نگفتند بازسپس رهبر دين امام همام بفرمود اين گونه طرح كلام‏همانا شما را چه پيش آمده‏كه باشيد اين گونه ماتم زده‏كه هستيد اين گونه خود گنگ و لال‏فرو بسته لب از سخن بالمآل‏گروهى بگفتند از آن ميان‏كه اى نازنين رهبر شيعيان‏اگر خود در آئى بميدان جنگ‏به پيكار آئيم ما بيدرنگ‏ولى اين سخن يكسر از تار و پودحقيقت نمى‏داشت و عذر بوداز اين روى بار دگر شاه دين‏بيانكرد اين مطلب دلنشين‏چه شد راه بد در نور ديدايدكه ارشاد بر حق نگرديده‏ايد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 559     

از اين گونه درخواست آن پاك كيش‏همى نهى فرمود ياران خويش‏ولى آن گروه فرومايه بخت‏درين باره كردند اصرار سخت‏بگفتند اگر خواست آن كسان‏براى قبولش نه بندى ميان‏همانا ترا مى‏كشيم اين زمان‏بدانسانكه گشتيم عثمان عيان‏چه اصرار آنان ز حد در گذشت‏بواقع دگرگونه شد سرنوشت‏بفرمود اجازت امام همام پذيرند آن حكيمت تمام‏بناگاه يك مرد از جاى خويش‏بپا خاست و گفت اين آن پريش‏ز حكم حكيمين و آن ماجراتو خود نهى فرمودى از ابتداسپس امر كردى ندانيم ماكدامين يك از اين دواى پيشواهمانا بود با هدايت قرين‏چه مائيم اينك ز حيرت غمين‏على رهبر مردم حق پرست‏همانا بزد دست بر روى دست‏بفرمود اين حيرت اكنون سزاست‏كسى را كه كارش ز منطق جداست‏چه از كف رود گوهر احتياطچنين مردمى را نباشد نشاطبدانيد سوگند بر كردگاراگر آن زمان كه همى آشكاربگفتم كه ياران نبايد فريب‏خوريد و گذاريد از كف شكيب‏براى حكيمت اى مردمان‏نبايد كه راضى شويد اين زمان‏همانا كه وادار كردم درست‏شما را بكارى كه خود از نخست‏همى ميل و رغبت نمى‏داشتيدچه حق را چو باطل خود انگاشيدبلى جنگ با شامى از هر كناردر آن خير مى‏داد يزدان قراربراى شما مردم بى‏شكيب‏بتحقيق فتح و ظفر بد نصيب‏اگر استقامت همى‏داشتيدبدل تخم كين را نمى‏كاشتيدهمانا شما را درين آزمون‏هدايت همى‏كردم از چند و چون‏شما را اگر كج بديد و نزاربحق راست مى‏ساختم آشكارو گر بودتان از هنر امتناع‏و يا داشتيد از خرد انقطاع‏بروى شما تيغ مى‏آختم‏بدستور مجبور مى‏ساختم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 560      

بود معنى اين گونه اى با هنرچو خواهى ز معنى شوى با خبرز پا اى گرانمايه وقت بسيچ‏مياور برون خار با خار هيچ‏چه خود خار را ميل با خار هست‏تو را اين ميان رنج بسيار هست‏همانا در اينجا امام همام ز بسيارى رنجش از خاص و عام‏ببرده شكايت به پروردگارخداوند خورشيد و ليل و نهارسپس هم ز كار بزرگان دين‏چو حمزه و جعفر دگر مسلمين‏ز اوصاف نيكوى آن رهبران‏كه بودند از اصل خوش گوهران‏بفرموده ياد آن گرانمايه بخت‏ز فقدانشان خورده افسوس سخت‏بفرجام هم داده اندرز و پندكه باشد برد سود از آن هوشمند

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 565     

بود اين سخن هم ز شاه نجف‏على مظهر فضل وجود و شرف‏كه فرموده بهر خوارج امام‏به بنگاه آنان چو بنهاد گام‏چه آنان ز حكم حكيمين سخت‏كشاندند در كوى انكار رخت‏چنين بودشان خواست با شاميان‏دگر باره جنگى رود در ميان‏پس آن گاه فرمود امام همام على رهبر دين عليه السلام‏كه در جنگ صفين آيا شماهمه بودايد اندران ماجرابگفتند بعضى كه ما بوده‏ايم‏در آن جنگ و ديگر نياسوده‏ايم‏گروهى بگفتند در آن غزاهمانا كه هرگز نبوديم مابفرمود حيدر دو دسته شويدكسانى كه بودند آن سو رويدكسانى كه آنجا نمى‏بوداندهم اكنون بدانسوى ديگر روندكه با هر گروهى درين انجمن‏موافق بگفتار گويم سخن‏پس آن گاه حيدر ببانگى رسابفرمود اين مطلب جانفزاهمانا مگوئيد ديگر سخن‏كه تا بشنويد اين زمان گفت من‏دگر آنكه دلهايتان را درست‏بسويم توجه دهيد از نخست‏دگر هر كه را از براى گواه‏بخواهم همانا درين جايگاه‏همو طبق علمش بگويد سخن‏كه روشن شود خاطر انجمن‏پس آن گاه حيدر شهنشاه دين‏بفرمود اين مطلب دل نشين‏خود آيا زمانى كه نيروى شام‏بمكر از براى فريب عوام‏بدادند تربيت انگيزه‏هابكردند قرآن سر نيزه‏هانگفتيد كاين قوم اخوان مابباشند و هستند ز اهل صفادگر آنكه باشند از مسلين‏بخواهند خود فسخ پيكار و كين‏بقرآن كتاب خداوندگارهمه روى آورداند آشكارهمى خواستارند آسودگى‏نخواهند اين گونه آلودگى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 595     

سپس جمع گشتند پيرامنش‏بدانسانكه گفتى چو جان بر تنش‏دگر آنكه بر مردم بصره سخت‏گرفتند آن مردم شوربخت‏بر آن شهر و بر مردمش زنگيان‏ز هر سوى كردند وارد زيان‏دگر آنكه بر برقعى شد سمربود آنكه اين شخص در رهگذرهمانا مى‏افكند بر رخ نقاب‏كه گمنان ماند بر شيخ و شاب‏سپس رهبر دين امام همام بفرمود با أحنف اين سان كلام‏دريغا بر آن كوچه‏ها و گذركه آباد باشد ز زير و زبردگر خانه‏هاى ظريف شماكه آراسته باشد از هر كجاكه چون كر كسان صاحب بالهاست‏كه خود موجب لذت و حالهاست‏كه زيبا از آنان بود منظره‏چه از نقش ابوان چه از كنگره‏دگر آنكه داراى خرطومهاست‏چو خرطوم پيلان كه پيك بلاست‏كه آنهم بود ناودانهاى اوكه نقشى بديع است از زير و روكه يك لشكر بى‏خبر از هنربيكباره ويران كند سر بسردگر آنگه بر كشته آن كسان‏نگريد كسى آشكار و نهان‏چه آن زنگيان را نباشد كسى‏كه بر حالشان رقت آرد بسى‏هم از غائب آن كسان لاجرم‏نه هرگز شود جستجو بيش و كم‏من انداختم اين جهانرا بروگرفتم خود اندازه‏اش را نكوبمقدار وى نيك واقف شدم‏بوضعش بهر حال عارف شدم‏حقيقت ز وى نيك دانسته‏ام‏چه روشن چه تاريك دانسته‏ام‏همى بيوفائى آنرا عيان‏ببينم درين لحظه در هر زمان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 597     

بدانسانكه هر زخم خورده نخست‏سرگشتگان راه پويد درست‏فرارى از آن قوم بالا و زيربه پيكار كمتر بود از اسيربدآنسانكه از ظلم آنان كسان‏زن و مرد آيند از غم بجان‏كاز آن رنجشان نيست راه فراربروز و شبان ديوشان در كنارز اصحاب حيدر شه انس و جان‏توهم يكى كرد در آن ميان‏كه اخبار غيبيه است آن كلام‏كه فرمايد اكنون امام همام از اين روى گفت اى امام بحق‏كه نتوان بگفت تو زد طعن و دق‏خدا بر شما نعمت علم غيب‏عطا كرده خالى ز هر شك و ريب‏بگفتار آن مرد كلبى امام‏بخنديد و فرمود طرح كلام‏كازو نيك رفع توهم شودمباد آنكه در خويشتن گم شودبفرمود شاه اى برادر كنون‏هر آن چيز گفتم درين آزمون‏نه از غيب و در دانش اندوختن‏بود قابل درك و آموختن‏كه از جان دانش رسول خداهمى ياد بگرفته‏ام بر ملابود منحصر علم غيب اى عزيزبدانستن موقع رستخيزدگر آنچه پروردگار غنى‏عيان بر شمر دست خود در نبى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 640     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏كه در نهى از غيبت است اى همام سخن پشت سر گفتن از ديگرى‏بود غبت از خود نكو بنگرى‏اگر راست باشد و گر هم دروغ‏همانست بهتان و دور از فروغ‏دگر هم گناهى بود بس عظيم‏كه از عاملش ميكند دل دو نيم‏چه زان چيزهائى كه گرديده نهى‏بفرمان و امر خداوند وحى‏فساد و زيانش بود بيشتربرگهاى ايمان زند نيشترگنه بر گنه كار آرد زيان‏ولى غيبت از بن كند خاندان‏از اين رو امام اى يل نيك بخت‏به نهيش بفرمود تاكيد سخت‏روا هست آنانكه از معصيت‏بكردند دورى بهر مرتبت‏بآنان خداوندگار اين نعم‏عطا كرد در منتهاى كرم‏كه باشند پرهيزگار از گناه‏نيافتند در راه غفلت بچاه‏به آنان كه هستند مطرود و ردكنه كار و بيچاره از بخت بدبصدق و صفا مهربانى كنندبه مهر و وفا حلقه بر در زننددگر آنكه بيرون ز وهم و قياس‏گذارند از نعمت حق سپاس‏كه آنان سلامت ز شر گناه‏بماندند بارى درين دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 641     

دگر آنكه در خانه يا انجمن‏همانا بود چيره بر مرد و زن‏شود مانع اين كه باز هر خندز قومى گنه كار غيبت كنندبدين سان عيان شد كه غيبت روانمى‏باشد و هست كارى خطاچگونه بود حال آن بى‏خردكه بيهوده غيبت كننده بودخود از آن برادر كه همكيش اوست‏كه پيوندشان هست در خون و پوست‏سپس هم كند سرزنش زان گناه‏كه شد مرتكب از خيالى تباه‏بحالى كه خود زين گناه از اثربه غيبت بود بس سزاوارترخود آيا بخاطر نمى‏آوردمكانى كه از كار و رفتار بدگناهان وى را بپوشانده حق‏كه از آن نه بيند ز كس طعن و دق‏بحالى كه مى‏بوده آن جرم بدازين جرم كه غيبتش ميكندبواقع خطير و خطرناكترچه خود بوده در جرم چالاكتردريغا كه غيبت كننده زيادببردست الطاف حق را زيادكه عيبش بپوشاند و آن بيخردگنه كار چون خويش رسوا كندز وى با چه جرأت كند سرزنش‏كه خود آن گنه كرده آن بدروش‏در آن جرم هم گرنه پا هشته است‏گناهى دگر مرتكب گشته است‏به يزدان اگر هم گناهى عظيم‏نكرده كه خود را شناسد ذميم‏و يا آنكه خود از گناهى حقيربدامى يكى روز بوده اسيرهمانا دليرى جرأت ازوز بدگوئى مردم از زير و روز جرم گناه بزرگى كه هيچ‏نگرديده خود مرتكب در بسيچ‏بتحقيق باشد گرانمايه‏تركه از وى بلا خيزد از هر نظردگر باره از مهر امام همام باندرز فرموده طرح كلام‏الا اى بهين بنده كردگاربعيب گنه كار شو پرده دارببد گوئى از عيب مردم شتاب‏روا نيست البته در هيچ باب‏چه ممكن بود اين كه از آن گناه‏همى توبه كردست نزد اله‏دگر آنكه آمرزش كردگاربجانش رسانيده باشد قراردگر آنكه بر نفس خود در جهان‏ز جرميكه كوچك بود همچنان‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 657     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏كه باشد ثمربخش بر خاص و عام‏زمانى كه شخص عمر از يقين‏پى جنگ با اهل ايران زمين‏همى‏خواست تا خويشتن آشكارنهد پاى در عرصه كار زاراز اين روى با شاه دين مشورت‏همى كرد تا به شود مرتبت‏كسانى كه تاريخ بنوشته‏انددرين راه گام از خرد هشته‏اندبوقتى كه سالار دين مرتضى‏بفرموده است اين مضامين ادابود بين آن مردمان اختلاف‏كه تاريخ هم ميكند اعتراف‏گروهى بگفتند كاين مشورت‏در آن جنگ مى‏بوده در مرتبت‏كه در قادسيه شده آشكاركه با كوفه بوده قرين آن ديارخود اين جنگ كه سر بسر زحمت است‏پس از چارده سال از هجرت است‏درين جنگ عمر شخص نزديك بين‏همى مشورت كرد با مسلمين‏كه آيا بود مصلحت خود بجنگ‏رود يا كه شايسته باشد درنگ‏ازين كار بيهوده در آن مقام‏بفرمود نهيش امام همام سپس سعد فرزند وقاص رابفرماندهى در چنان ماجرابه جنگاوران هفت ره از هزارفرستاد در عرصه كار زارسپس يزد گرد آن فرومايه بخت‏كه بودش در ايران زمين تاج و تخت‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 659     

بگفت اين نباشد صلاحت كنون‏كه پا را ز يثرب گذارى برون‏چه اين شهر اكنون بود پايتخت‏بر اسلاميان مردم نيكبخت‏دگر مصلحت نيست كاز شهر شام‏سپاهى بخواهى تو در اين مقام‏چه شهرى كه با زحمت بى‏شماربدست آمده كى توان آشكارز لشكر تهى ماند و بيدفاع‏كه دشمن براند براى نزاع‏همانند هر قل كه در ملك روم‏بود شاه و آمر در آن مرز و بوم‏كه ناگاه آيد برون از كمين‏تصرف كند شام با جور كين‏عمر گفت پس يا على اين ميان‏چه دستور ميباشد اى جان جان‏بفرمود آن نازنين رأى من‏چنين است و دانند اين مرد و زن‏تو بايد به يثرب بمانى كنون‏يكى مرد جنگى و نيك آزمون‏بفرماندهى سپاه انتخاب‏كنى خود هم اكنون بفكر صواب‏سپس هم به پيكار ايرانيان‏فرستى بتحقيق در اين زمان‏و گر هم نصيب سپه شد شكست‏بشد كار مشگل ز بالا و پست‏تو در جاى خود نيك دارى درنگ‏دگر باره لشكر فرستى بجنگ‏براى سر افرازى اين سپاه‏كه باشند اسلام را خود پناه‏همانا كه نعمان مقرن نخست‏بر اين كار دارد لياقت درست‏عمر كرد اين رأى را اختياربه نعمان كه در بصره مى‏داشت كاريكى نامه بنوشت تا بيدرنگ‏مهيا كند خويشتن بهر جنگ‏بايران كشد لشكر از هر كنارشود سخت آماده كار زارچو اين نامه نعمان بخواند آشكاريكى لشكر آراست از سى هزاريل كار ديده سپاهى مردبسوى نهاوند اعزام كردپس از جنگ خونين در آن سرزمين‏سر انجام شد فتح با مسلمين‏همين جنگ را مسلمين همچنان‏بخواندند فتح الفتوح آن زمان‏سپس يزدگرد فرومايه بخت‏فرار عاقبت كرد و بگذاشت تخت‏سخن كوته از گفته‏هاى امام‏كه در مشورت طرح شد اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 704     

وزان آرزوها هوا و هوس‏كه مى‏بودشان لاجرم هم نفس‏نه بستند طرف و همه آرزوبشد سخت بر باد از زير و روشما و خودم را بصدق و يقين‏از اين گونه پيشامد سهمگين‏همى بر حذر دارم از مرتبت‏كه غفلت نه چيره شود عاقبت‏كه بر اين خوشيهاى ناپايدارهمانا شود بسته دل آشكاردر اينجا اگر هم امام همام هم از خويشتن كرده طرح كلام‏چو ديگر كسان خويشتن در رديف‏در آورد است آن وجود شريف‏بود از پى آنكه آن بى‏نظيربتحقيق موضوع داند خطيركه مردم بدانندگان نازنين‏كه معصوم باشد بصدق و يقين‏بود با چنان فكرت تابناك‏ز دل بستن بر جهان بيمناك‏پس البته مردم سزاوارتربباشند در حفظ خود از خطركه دنيا بنيرنگهاى عجيب‏نتاند كه آن قوم بدهد فريب‏بدينوصف يك مرد صاحب خردببايد كه هم سود از خود بردكه در شوربختى نماند بدهربرد از سعادت ز ايام بهرچه بيناى صاحب نظر آن كس است‏كه باشد بصدق و يقين حق پرست‏كه اندرز پيغمبر و هم امام‏به نيكى پذيرد نه سوداى خام‏بفكرت بكوشد بكار جهان‏نكو بنگرد بيوفائى آن‏هم از وضع بگذشتگان لاجرم‏همانا برد عبرت از بيش و كم‏سپس هم نهد گام در راه راست‏كه سير جز ازين ره سراسر خطاست‏بشرطى كه خود در چنان حالهاشود دور از دره گودالهاكه آنهم بود لغزش و اشتباه‏كه از شر شيطان در افتد بچاه‏دگر آنكه بر خود نخواهد زيان‏نه يارى دهد سخت بر گمرهان‏نپويد رهى را بجز راه حق‏كه جز اين بود لايق طعن و دق‏كه باشد برد سود از اجتماع‏خود از نهى منكر كند امتناع‏به تغير در لحن گفتار خويش‏كند بيخبر مردمان را پريش‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 709     

خداوند سبحان و پيغمبران‏دگر اوصياء بهترين رهبران‏بيان سخن با مثل ميكنندبدين اصل خود حلقه بر در زنندكه درك حقايق بدور زمان‏نه پوشيده ماند براى كسان‏چه اصل مثل شبه و مانند خودنشان مى‏دهد بر همه نيك و بدبزرگان دانش مثل چون زنندبدينگونه طرح سخن ميكنندكه دانش بتحقيق در منزلت‏غذائى است روحانى از هر جهت‏كه چون شير مادر گرانمايه است‏بتعريف در بهترين پايه است‏از آن روح انسان پذيرد كمال‏كه بر وى رسد نعمتى لا يزال‏ازين جان كودك توانا شودپى رشد و بازى مهيا شودهمانا مثل كش امام همام بفرموده اين است اى نيكنام‏مراد همه چار پايان درست‏شكمهاى آنان بود از نخست‏كز آب و علف بهره‏هائى برنداز اين رو بمرتع همى بنگرنددگر هست مقصود درندگان‏ز فرط غضب لاجرم در جهان‏بجز نوع خود دشمنى بر همه‏چو دارند در دل بسى واهمه‏نكو گشت چون سير از آنان بدهرقناعت ندارند از آن گونه بهرچو دارند در جان خود تيرگى‏بود خواست آن ددان چيرگى‏دگر هست مقصود زنها مدام‏خود آرايش زندگانى تمام‏بگيتى كه رنج و تباهى در آن‏بود همچنان آشكار و نهان‏در اينجا مراد شهنشاه دين‏بتعريف از اين مثل هست اين‏كه انسان ببايست تا خويشتن‏ترقى دهد در نهان و علن‏كه تا از صفات رذيله جداكند جان و تن را بصدق و صفاز خشم و ز شهوت بهر اعتباراگر پيروى كرد در روزگاركه با چار پايان و درندگان‏تفاوت ندارد نهان و عيان‏گر آرايش اين جهان هم درست‏كند شيوه خويشتن از نخست‏بكوشد بكار فساد و تباه‏به سلك زنان است آن بى‏پناه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 722     

از اين رو در اينجا امام همام بدينگونه فرموده طرح كلام‏اگر آنكه وادار مى‏شد بدهركه آنچه بمن كرد از روى قهركند آن چنان كار با ديگرى‏نمى‏كرد درد ابدين داورى‏بمن هم در امروز ياغى شدن‏به مستمسكى زشت طاغى شدن‏دگر قتل عثمان بهانه قراربدادن بر مردم از هر كناربود ريشه‏اش دشمنى بيگمان‏كه با من همى‏دارد آن ناتوان‏ازين بعد هم با چنان كارهاكه از وى همى ديده شد بارهاهمان عزت و حرمت پيش ازين‏برايش بود باقى اى پاكدين‏به عقبى هم البته از هر كنارحسابش بود با خداوندگاربدانسانكه هم در نبى آشكاراشارت بفرموده پروردگار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 727     

هر اندازه‏اش بر زبان آورندبخاطر مضامين آن بسپرندرود آنچه در گوش هر نيك پى‏نه هرگز شود كهنه مضمون وى‏بواقع از آن هر كه گويد سخن‏بود راستگوى و سبك بار تن‏هر آن كسكه از وى كند پيروى‏بواقع كند جان و ايمان قوى‏گرفتست پيشى بسوى بهشت‏شده رستگار و نكو سرنوشت‏در اينجا رضى سيد محترم‏چنين گويد آن قائد محتشم‏كه مردى بپا خواست و گفت اين‏كه اى نازنين رهبر مسلمين‏كه ما را خود از فتنه كن با خبردگر آنكه آيا ز خير البشرچگونگى آن به پرسيده‏اى‏يكى گل از آن باغ در چيده‏اى‏بپاسخ چنين گفت امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عام‏چو آيات خود را خداوندگارفرستاد بر احمد نامدار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 775     

به نزد على رهبر نيكبخت‏ز عثمان شكايت بكردند سخت‏شدند از امام بحق خواستاركزانان اجابت كند آشكارتقاضا و در نزد عثمان رودخود از قولشان طرح مطلب كندبخواهد كه خشنودى آن كسان‏همانا فراهم كند بيگمان‏هر آن گونه بدعت كه در دين عيان‏نهاده شده خود برد از ميان‏بما كه از اصحاب پيغمبريم‏باخلاص راه نبى بسپريم‏ندارد روا پيش ازينها ستم‏كسان گرانمايه را لاجرم‏براى حكومت فرستد كه كاربه بهبود بگرايد از هر كنارسپس نزد عثمان امام همام برفت و بفرمود طرح كلام‏بفرمود مردم بدور سراى‏به پشت سر من گرفتند جاى‏همانا ميان تو و خود مرافرستاداند اندرين ماجراكه تا طرح مطلب بنام سفيرشود با بيانى چو مهر منيربه يزدان قسم در چنين گير و دارندانم چه گويم ترا آشكاركه در جسم و جانت گذارد اثرمگر از حقايق شوى با خبرندانم يكى چيز را اين زمان‏كه آنرا ندانى تو خود در عيان‏ز هر گونه بدعت كه خيزد خطراز آن باشى از هر جهت با خبرنباشم بكارى ترا رهنماكه نشناسى آنرا درين ماجراز كار حرام و نكوهيده سخت‏همى با خبر باشى اى شوربخت‏تو دانى نكو آنچه دانيم ماكه كارت بود بر خطا آشناهر آن كار كز تو نكوهيده است‏همانا كه بر مانه پوشيده است‏به چيزى نه پيشى گرفتيم ماكه آگاه سازيمت از مأجرادگر آنكه از هيچ حكمى كنون‏نه خلوت بكرديم در آزمون‏كه امروز بر تو رسانيم آن‏كه دانى مگر رازهاى نهان‏تو و ما زمان رسول امين‏بكرديم درك از كمال يقين‏بمردم بديديم رفتار وى‏شنيديم احكام آن نيك پى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 792     

كه از آن مناظر شگفت آور است‏ز زيبائى خويشتن دلبر است‏بدانسانكه از شوق ديدار آن‏همانا رود از تنت جان عيان‏براى رسيدن بدانجا شتاب‏چو دارى نهى پاى را در ركاب‏از اين جا روى با دلى پر سروربهمسايگى نزد اهل قبورز دنيا و اهلش بيكباره چشم‏بپوشى شوى راحت از حرص و خشم‏خداوند از روى فضل و كرم‏شما را و ما را همى لاجرم‏دهد جاى در زمره آن كسان‏كه از روى دل خالى از هر گمان‏بباشند كوشا خود از هر كران‏برفتن بجاى نكو گوهران‏كه آنهم بتحقيق باشد بهشت‏كه در وى نباشد يكى نقش زشت‏كه آنهم بخوشنودى كردگارفراهم شود خود بهر اعتباردر اينجا رضى سيد نازنين‏همانا سخن طرح سازد چنين‏همانا كه معنى چندين سخن‏ازين خطبه از حضرت بو الحسن‏كه باشد شگفت‏آور از مرتبت‏بدينگونه ميباشد اى خوش صفت‏در اينجا بيان امام همام كه با لفظ (ار) طرح گشته كلام‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 797     

همى برگمارد ز نزديك و دوربهر شهر و برزن چو دارند زوربه يزدان قسم آنچه در نزدشان‏بود بعد از آن سلطنت بيگمان‏بكردار دنبه كز آتش تمام‏شود آب زايل شود اى همام همانا كه اى مردم با غرورگر از يارى حق نمى‏شد قصوربدينگونه باطل نمى‏شد دليركه رو به نشيند فرا جاى شيردگر آنكه باطل نگرديد پست‏كزينگونه سستى بسى دل بخست‏كه تا آنكه هر ابله ناتوان‏كه هرگز نمى‏بود مانندتان‏بهر شهر و كوى شما لاجرم‏همى‏دوخت چشم طمع بيش و كم‏دگر آنكه نيرو بگيرد نخست‏سپس بر شما چيره گردد درست‏و ليكن شبى خود زخيره سرى‏ز حق چون نگرديد فرمانبرى‏بگشتيد سر گشته از هر جهت‏فتاديد در گمرهى عاقبت‏چو سر گشتگيهاى قوم يهودكه گشتند بيچاره از تار و پودبلى قوم موسى عليه السلام‏چهل سال از روزگاران تمام‏بتعريف قرآن بصحرا و دشت‏از آن بيدلان تيره بد سرنوشت‏كه هرگز بجائى نبردند راه‏كز آنان بشد ديده و دل تباه‏قسم ياد سازم بجان خودم‏كه در اين جهان بعد من لاجرم‏بتحقيق سرگشتگى از شمابچندين برابر شود هر كجاز سرگشتگيهاى پيشينيان‏كه بودند خود قوم موسى عيان‏سبب آنكه هشتيد حق پشت سردگر آنكه مى‏بود نزديك‏ترباحمد از آن سخت گشتيد دورنهاديد پا در طرين غروردگر آنكه با دورتر ز آن جناب‏بكرديد پيوند خود با شتاب‏برفتيد دنبال بيگانگان‏بگشتيد اسير هوس رايگان‏بدانيد اين نكته را آشكارگر از رهبر خود بهر اعتبارهمى‏بودتان حالت پيروى‏بسى دين و ايمانتان بد قوى‏دگر آنكه آن رهبر نازنين‏شما را براه خداوند و دين‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 802     

بكشتند نيكان و از مسلمين‏بيغما ببردند نقد و نگين‏پس از آن وقايع امام همام بدينگونه فرمود طرح كلام‏چو برخى ز اصحاب بر آن جناب‏بگفتند كاى رهبر شيخ و شاب‏چه خوش بود آنانكه از هر سراى‏پى قتل عثمان فشردند پاى‏بكيفر گرفتار مى‏ساختى‏برخسارشان تيغ مى‏آختى‏كه آنان كه كردند ظلم و بدى‏دگر نقض بيعت زنا بخردى‏بر آنها نباشد بهانه بدست‏كه آئين منطق شمارند پست‏از اين روى فرمود آن جان جان‏امام بحق رهبر شيعيان‏الا اى گرانمايه اخوان راه‏كه باشيد آئين و دين را پناه‏هر آن چيز دانيد من بى‏خبرنمى‏باشم از آن درين رهگذرز بگذشته و حال و آينده هم‏خبر دارم اى مردم محتشم‏و ليكن چگونه مرا اين زمان‏چنان قدرتى باشد اندر عيان‏كه آنانكه كشتند عثمان زاراز آنها كشم انتقام آشكارو حال آنكه آن قوم اكنون درست‏گرانمايه هستند و چالاك و چست‏بباشند در حد قدرت تمام‏ندارند شمشيرها در نيام‏بما چيره باشند و ما همچنان‏بر آنان مسلط نباشيم عيان‏چه بسيارى از مردم از خاص و عام‏چنان مردم مصر و يثرب تمام‏درين كار خود دست مى‏داشتندكه اين گونه پرچم برافراشتندكسانى كه راه سخن رفته‏انددر اينجا بدين‏سان سخن گفته‏اندكه حيدر شهنشاه دين همچنان‏فرا خواند مردم بيكجا عيان‏سپس بهر ايشان يكى خطبه خواندبلطف و محبت سخنها براندبفرمود آنانكه عثمان عيان‏بكشتند خيزند از اين مكان‏بجز اندكى جمله برخاستندبدين‏سان يكى جيهه آراستندهمين كار را كرد آن نازنين‏كه روشن شود كار بر مسلمين‏بدانيد آنانكه عثمان نخست‏بكشتند از قهر چالاك و جست‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 808      

همانا حقيقت بمن بازگوكه آيا همى بينى اينك نكواگر آن كسانيكه از سويشان‏همى نزد من آمدى اين زمان‏ترا خود بعنوان يك پيشروفرستند باشد يكى ارض نوبيابى كه نيكو مهيا شده‏هم از فيض باران مصفا شده‏دگر آنكه داراى آب و گياه‏بود تا همان جا كه بيند نگاه‏چو يابى به آن قوم در بازگشت‏خبر بازگوئى در آن سرنوشت‏ولى پيروى از تو آن مردمان‏نه هرگز كنند آشكار و نهان‏بجائى كه آن جا گياه و نه آب‏بود روى آرند با صد شتاب‏در آن ماجرا هم چه خواهى تو كردبگو راز را اى گرانمايه مردبگفت آنكه از نزد آنان روم‏مخالف بآن تيره بختان شوم‏بدانجا كه آب و گياهى بودبدانسو كشانم همى رخت خوددگر باره فرمود امام همام بده دست خود بر من اى نيكنام‏كه تا كار بيعت بجا آورى‏ز كار نكوهيده خود بگذرى‏گزين ره همانا شوى سر بلندشود گوهر فكرنت ارجمندترا دين دانش توانگر شودسبكروح و پاكيزه اختر شودباخلاص گفت آن گرانمايه نام‏كه حجت بگرديد بر من تمام‏نتانستم از بيعتت لاجرم‏بدانسو كنم روى اى محتشم‏بكردم بآن رهبر نازنين‏باخلاص بيعت ز صدق و يقين‏بلى پند و اندرز از راستى‏برد از ميان كژى و كاستى‏وجودى كه باشد هدايت پذيركند جان و دل لاجرم مستنيردر اينجا رضى سيد نازنين‏همانا كند طرح مطلب چنين‏در اخبار و تاريخ اى دين پناه‏كلب هست عنوان آن مرد راه‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 816     

شهادت بدادند كاين آب راه‏هوأب نيست مائيم بر اين گواه‏نخستين شهادت برسم دروغ‏كه دادند آن مردم بى‏فروغ‏در اسلام اين بود اى مرد راه‏كه كردند وجدان و دين را تباه‏بدانسانكه دانشورى در كتاب‏كتابى گرانمايه از فضل و باب‏كه مجمع بحرين او راست نام‏ز صادق بواقع امام همام كند نقل و روشن كند راه راكه بينند مردم ره از چاه راسخن كوته طلحه سپس هم زبيركه در ذات آنها نمى‏بود خيرهمان مردمان نكوهيده كيش‏نهادند در خانه زنهاى خويش‏ولى آنكه بود از نبى يادگاردر انظار كردند خود آشكارنمى‏بود يك مرد در آن سپاه‏مگر آنكه امرم چو امر اله‏پذيرفته بود از فروع و اصول‏بجان كرده بود آن حقايق قبول‏نه از روى اجبار با اختياربكردند بيعت همى آشكارندستور پيغمبر نازنين‏رعايت بكردند از كيد و كين‏نه بر طبق دستور پروردگاربكردند رفتار از هر كناردر اينجا چو بايد نكو بنگريم‏همان به ز قرآن دليل آوريم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 854     

كه آيا خداوند را ديده‏يكى گل از آن باغ در چيده‏بپاسخ بفرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏خود آيا يكى چيز كه ننگرم‏ستايش كنم يا ستايش برم‏سپس برد سائل گمان آشكاركه مقصود از ديدن كردگاربچشم است ز ان رو دگر باره گفت‏كلامى كه مى‏بود با جهل جفت‏چگونه خود او را به بينى عيان‏چگونه ميسر همى‏باشد آن‏دگر باره فرمود امام بحق‏كلامى گرانمايه خالى ز دق‏كجا چشمها ذات حق آشكاركند درك در عرصه روزگارو ليكن كند درك دلهاى پاك‏كه هستند خود گوهر تابناك‏به نيروى ايمان جهان آفرين‏كه معطى است بر آسمان و زمين‏به يكتائى وى كند اعتراف‏نپويد بيك لحظه راه خلاف‏بهر چيز ذات خداوندگاربود سخت نزديك از هر كنارو ليكن بيك چيز چسبيده نيست‏چو يك مغز در پوست پيچيده نيست‏ز هر چيز هم دور و ليكن خداحقيقت چو خواهى نباشد جدابدون تفكر سخن كو بودز وى آنچه بينيد نيكو بوداراده كننده بود در امورنه با رنج و همت ز نزديك و دورچه تصميم فرع اراده بودبر انجام يك كار اى با خردز شخصى كه ترديد دارد بكاركه آيا كدامين كند اختيارولى حق كه علم عين ذاتش بودمردد نباشد كه خود چون كندپديد آورنده بود در جهان‏بدون كمك خود ز عضوى عيان‏چه او خود غنى هست و هرگز نيازندارد بكس در فرود و فرازلطيف است و از حيث فرط ظهوركه هست آشكار از نزديك و دورهمانا به پنهانى آن جان جان‏نه هرگز شود وصف اندر جهان‏چو چيزى بدان ذات قيوم حى‏احاطه نمى‏دارد اى نيك پى‏بزرگ است و هرگز بجور و ستم‏چنان ظالمان فرومايه دم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 866     

كه در آسمانها بود آشكاركند راه را روشن از هر كنارمنزه بود آن خداوند جان‏كه بر وى بواقع نباشد نهان‏نه آنانكه در گوشه‏اى آشكارگرفتند آرام شبهاى تاردگر در زمين‏هاى پست و بلندبخفتند آسوده جان از گزنددگر بر سر قله‏ى كوههاكه بس تيره رنگ است و حيرت فزادگر آنكه بسيار نزديك هم‏بود نيست پنهان ز وى لاجرم‏دگر آنكه صوتى كه در آسمان‏خود از رعد مى‏آيد اندر عيان‏دگر برقهائى كه از ابرهاپراكنده مى‏گردد اندر فضاسپس هم بسرعت شود ناپديدچو تيرى كه از يك كمان برجهيددگر آنكه برگى بروى زمين‏نيفتد كه ميداند آن نازنين‏دگر بادهاى جهنده كه آن‏بافتادن اختران همچنان‏گروهى همى نسبتش دادنددرى را ز اوهام بگشاده‏اندچو باران كه جايش دگرگون كنندبافسانه خويش افسون كنندهمانا كه اعراب صحرانشين‏كه بودند با جاهليت قرين‏بواقع چنين بود شان اعتقادكه آثار جوى چو باران و بادهميشه ز افتادن اختران‏بود لاجرم از كران تا كران‏ازين رو در اينجا بدين فكر خام‏اشارت بفرمود امام همام بلى داند آن جان جان بر ملاكه هر قطره باران فتاده كجادگر آنكه او در چه جائى قرارهمى گيرد اى رهرو نامداردگر آنكه مور از كجا مى‏كشديكى دانه و بر كجا مى‏برددگر روزى پشه‏اى را چه چيزبگيتى كفايت كند اى عزيزدگر آنكه يك ماده در شكم‏به هنگام آبستنى لاجرم‏چه بارش بود ماده يا كه نربزرگ است بخشنده دادگر

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 875     

بيكباره با شوق بفروختندز گيتى نكو نامى اندوختنددرين جمله گويا امام همام كه طرح سخن كرده خود در كلام‏ز كار خود آن رهنماى خردهمى از شهادت خبر مى‏دهدچه ضرى ببردند اخوان ماكه در جنگ صفين و آن ماجرابشد خون آن دلبران ريخته‏همانا بخاك ره آميخته‏دگر آنكه امروز زنده نيندكه بر خويشتن غصه‏ها ره دهندسپس آب تيره بنوشند و كاربر آنان شود سخت در روزگارخوشا حال آنانكه از اين جهان‏برفتند آسوده دل همچنان‏به يزدان كه خود رحمت كردگاربتحقيق دريافتند آشكارخداوند هم مزدشان را عطابفرمود در منتهاى صفادگر آن كسانرا پس از خوف و بيم‏كه مى‏داشتند از جهان ذميم‏همانا كه اندر سراى دگركه خود جاى امن است و خالى ز شرهمى‏داد جاى و بهر اعتباراز آنان گرانمايه شد روزگاركجا هست عمار ياسر كنون‏كه نيكو بد از وى همى آزمون‏كه در سن بيش از نود كشته شدبصفين در خون خود آغشته شدهم اكنون كجا ابن تيهان بودكه مى‏بود كارش قرين با خرددگر آن گرانمايه دين كز اصول‏هم از وى بشد دو شهادت قبول‏كه آن بو عماره خزيمه بودكه مى‏بود مردى غنى از خردكه پيغمبر نازنين شاه فردگواهى او را بجاى دو مردپذيرفت اينهم بود آن زمان‏كه اسبى از اعرابى آن جان جان‏همى خود خريد و و ليكن عرب‏در انكار مى‏بود آن بى‏ادب‏بفرمود حضرت خزيمه كنون‏گواهى دهى در چنين آزمون‏چنين گفت پاسخ (نه) اى جان جان‏و ليكن بدانستم اين را عيان‏كه خود اسب را از همين بى‏فروغ‏خريدى و اين شخص گويد دروغ‏خود آيا ترا در همين روزگاربه آن چه كه از جانب كردگار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 892     

دگر باره رو سوى معنى كنيم‏ازين ره يكى حلقه بر در زنيم‏هم آنانكه پيوسته در كار نيك‏گرفتند پيشى برفتار نيك‏بر ما بر آن مردم با خردبتحقيق پاداش نيكو بودكه از آتش دوزخ اندر عيان‏همانا كند دور آن مردمان‏كه آواز آنرا همى نشنونددگر آنكه از رنج و غم وارهندهر آن چيز را آرزو بودشان‏رسيدند بر آن نعم جاودان‏نگه داشت اندام آنان تمام‏ز دريافت رنج و سختى مدام‏چه بهتر بود آنكه در اين مقام‏ز قرآن دليل آوريم اى همام

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 894     

روي ان صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام، عن جوابه ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي-  صلى اللّه عليه و آله-  ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيقة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 896     

بود اينهم از خطبه‏هاى بلندكه روشن كند ديده هوشمندروايت شده كه يكى مرد راه‏كه مى‏بود از اصحاب مخصوص شاه‏كه گفتند همام وى را بنام‏بحق عابدى بود عاليمقام‏به شه گفت اى رهبر مسلمين‏ز پرهيزگاران و اهل يقين‏تو اوصاف آنان برايم بيان‏بفرما كه خود بينم آنرا عيان‏همانا بپاسخ امام همام تأمل بفرمود در اين مقام‏چه تأخير را مصلحت ديد شاه‏كه مطلب نگويد بآن مرد راه‏پس از آن باجمال طرح سخن‏بفرمود امام بحق بو الحسن‏كه همام از حق بترس آشكارنكوكار مى‏باش در روزگاربدانسانكه پروردگار حكيم‏بفرموده خود در كتاب كريم‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 897     

در اينجا توجه به معنى رواست‏ز معنى همى چشم و دل راضى است‏خداوند با اهل تقوى بودنكو كارگان صاحبان خردبود بر تو لازم كه تقوى و ترس‏ز حق را كه باشد گرانمايه درس‏بدانى شعار خود از هر جهت‏نكوكار باشى بهر مرتبت‏ازين بيشتر بر تو شايسته نيست‏همينت كفايت كند بهر زيست‏دريغا كه همام مرد خداباين گونه پاسخ نكرد اكتفادگر باره در خواهش اصرار كردكه گفتى دل از خويش بيدار كردبدانسانكه مطلب بسوگند خواست‏ز حيدر كه بر عالمى رهنما است‏پس از آن امام بحق آشكارادا كرد حمد از خداوندگارسپس در كمال ادب آن وجودفرستاد بر جان احمد درودپس آن گاه فرمود طرح كلام‏كلامى چو جان بر تن خاص و عام‏خداوند روزى ده مهربان‏به هنگام خلقت ز خلق جهان‏بهر اعتبار از فرود و فرازبد از طاعت آن كسان بى‏نيازدگر آنكه از فتنه و معصيت‏همى‏بود ايمن بهر مرتبت‏چه جرم كنه كارگان بيش و كم‏ندارد زيانى بر او لاجرم‏دگر طاعت بندگان در جهان‏نه سودى رساند بوى همچنان‏چه امر بطاعت بهر مرتبت‏همانا چنان نهى از معصيت‏بود از پى آنكه بر مرد و زن‏بواقع رسد سودها در ز من‏بآنان درست از يسار و يمين‏عطا كرد روزى جهان آفرين‏وسايل به آنها بفرمود عطاكه كشتند داراى برگ و نوادگر آنكه هر كس درين روزگاربيك مرتبه داد جايش قراركه آنهم قرين است با مصلحت‏بهر صورتى باشد آن مرتبت‏دگر آنكه پرهيزكاران درست‏درين روزگاران ز عهد نخست‏بباشند خود از فضايل غنى‏چو دارند در جان و دل روشنى‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 903     

(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين-  عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 907     

نه هرگز رساند ز خرد و كلان‏همانا بهمسايه خود زيان‏بواقع ز پيشامد ناگواركه بر خلق رخ مى‏دهد آشكارنه شادى كند نه براه خطاز غفلت گذارد قدم آن فتى‏نه از راه حق پاگذارد برون‏چه نيكو برون آمد از آزمون‏چو بنشست خاموش كنجى حزين‏نسازد خموشيش اندوهگين‏چو خندد نه آواز از خنده‏اش‏بلند است اى رهرو هو روش‏چو بر وى ستم ميكنند آشكارهمانا شكيبائى آرد به كاركه تا انتقامش بگيرد خداز احسان كند حق ز باطل جدابرنج است نفسش هم از دست وى‏گرفتم بهاران بود يا كه دى‏چه آزار مردم ز نفس پليدخورد ريشه‏اش آبها اى رشيدبرنج آورد خويشتن از نخست‏چو در كار عقبى بكوشد درست‏دگر مردمان را ز كردار خويش‏رساند بآسايش آن دل پريش‏دگر دورى وى هم از اين و آن‏ز بى رغبتى باشد اى نكته دان‏همانا ز دنيا پرستان پست‏كه هرگز نباشند يزدان پرست‏دگر آنكه با آشنايان اگركند سخت نزديكى آن با هنرخود از مهر با حق پرستان بودكه او را در آنجا دل و جان بودنه دوريش از روى خود خواهى است‏كه اين گونه فكرت ز گمراهى است‏نه نزديكى وى ز مكرو فريب‏بود اى گرانمايه مرد نجيب‏بلى ناقل خطبه اين گونه گفت‏چو شه در معنى بدينگونه سفت‏بناگاه همام بيهوش شدعروس اجل را هم آغوش شدپس آن گاه فرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏بدانيد سوگند بر كردگارازين تلخ پيشامد ناگوارهمانا بوى بوده‏ام بيمناك‏چه از حق همى داشت بسيار باك‏سپس گفت آن رهبر مسلمين‏كه اندرز نيكو به اهلش چنين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 943     

بود معنى اين گونه اى دين پناه‏چو خواهى كه روشن شود از تو راه‏پى دوستى خدا در اثريكى بينوا و يكى بى‏پدردگر هم اسيرى ز غم تلخ كام‏دهند از ره لطف و احسان طعام‏پى دوستى خداوندگارشما را غذا مى‏دهيم آشكاردگر از شما در مقام قياس‏نخواهيم پاداش آنرا سپاس‏بدريافت مزد و پاداش كارزيانكار باشند از هر كنارچه پاداش از بهر حسن عمل‏ببخشند نه بر خطا و خلل‏بود بر خلاف رضاى خداچو كارى اميد است از وى خطابكردار گمراه آن شور بخت‏پشيمانيش هست بسيار سخت‏پس آن گاه اداى امانات هم‏ببايد رعايت شود لا جرم‏هر آن كسكه اهلش نباشد اگرخيانت كند همچنان در اثراز آن سخت نوميد گردد بدهربگينى نيايد يكى روز بهربتحقيق امانت خود اى هوشمندبر اين آسمانها كه باشد بلنددگر در زمينهاى گسترده هم‏كه در وى شود يافت نيكو نعم‏دگر كوههاى بلند و قويم‏بشد عرضه‏اى نكته‏دان فهيم‏كه چيزى از آنان همى در اثرنه بالاتر است و نه خود پهن‏تربزرگ و گرانمايه‏تر هم درست‏از آنان نمى‏بود است از نخست‏و گر چيزى از جنبه طول و عرض‏دگر قوت و عزت از حيث فرض‏از ايشان نبود از قبولش تمام‏همه ممتنع بوداند اى همام چه هر كوه و هر آسمان و زمين‏كه ميباشد اى رهرو نازنين‏همه از قبول امانت درست‏بكردند خود امتناع از نخست‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 957     

كه آورده آن نازنين آشكاربود همچو خورشيد و مه بر قراردر آنچه خداوند تقسيم آن‏همى داده دستور اندر عيان‏دگر حكم خود را در آن از قديم‏بفرموده امضا ز فيض عميم‏دگر من بفكر شما چاره سازنمى‏داشتم در حقيقت نيازبدينگونه سوگند بر دادگرشما را و غير شما را دگرهمى نيست حقى به نزديك من‏كه باشد به زشتى بيك انجمن‏زبان باز بهر شكايت كنيدملامت كنيد و سعايت كنيدخداوند دل‏هاى ما و شماهمانا برد سوى حق هر كجاكه خوشنودى دل بدست آوريم‏ز فيضش بدست آنچه هست آوريم‏به ما و شما نقد حلم و شكيب‏عطا سازد از هر جهت آن حبيب‏كه از بهر دنياى و كالاى آن‏ز امرش نباشيم خود سرگران‏به فرمود آنگاه امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏بيامرزد آن مرد را كردگاركه چون ديد حقى بوى گشت ياردگر ديد جورى چو از ناكسان‏شود مانع آن نهان و عيان‏ستم كار از خود بر آند به قهرستم ديده را يار باشد بدهر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 958     

بود اينهم از گفته‏هاى شريف‏كه هم چون دم صبح باشد لطيف‏زمانى كه بشنيد آن جان جان‏گروهى ز اصحاب وى همچنان‏كه در رزم صفين و ايام جنگ‏بدان شاميان گرفتار ننگ‏بتحقيق دشنام‏ها مى‏دهندز غفلت به راه خطا مى‏روندندانم روا آنكه بر شاميان‏ز تحقير دشنام بدهيد عيان‏دلالت ندارد خود اين جمله هم‏بر اين نكته‏اى رهرو محتشم‏كه دشنام حرمت بدان ناكسان‏همى داشته باشد اندر عيان‏چه دشنام بر كافرى بى‏خردكه خود دشمن آل احمد بودبود جاير و دورى از آن ددان‏بود واجب البته بر بخردان‏ولى اصل مقصود سلطان دين‏از اين گونه دستور ميباشد اين‏كه منظور از آن جنگ در مرتبت‏نباشد پى دولت و سلطنت‏همانا مراد است ترويج دين‏نه دشنام گفتن به مردم ز كين‏ولى طعن بر دشمنان خدادگر أنبياء و سپس اوصياءبود جاير و هم چنان مستحب‏از آن قوم دورى فزايد طرب‏بدانسانكه در گفته نوزده‏همين نكته نيكو حكايت شده‏كه بر اشعث قيس امام همام همى طعن فرمود در نزد عام‏كه مردى منافق بدو تيره دل‏زنا بخردى سخت پيمان گسل‏و ليكن بجائى كه دارد زيان‏بواقع روا هست دورى از آن‏بدانسانكه هم در كتاب مجيدبدانهم اشارت شده اى رشيد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 961     

بود اينهم از گفته مرتضى‏وصى رسول بحق مصطفى‏كه آنرا به پيكار صفين امام‏بفرمود از مهر با خاص و عام‏زمانى كه اصحاب آن نازنين‏براى حكميت از قهرو كين‏ببودند خود در مقام ستيزگرفتار خلق نكوهيده نيزز پيكار چون شاميان ناتوان‏شدند از سپاه عراق آن زمان‏به پيكار خوردند آنان شكست‏از ايشان بشد فكر چون خاك پست‏همانا به تدبير عمر بن عاص‏كه مى‏بود از قيد ايمان خلاص‏مهيا بكردند انگيزه‏هابكردند قرآن سر نيزه‏هابحكم بآن مردمان عراق‏بخواندند بر آشتى و وفاق‏سپاه عراقى ازين مكر خاص‏بگشتند مقهور از عمر عاص‏چنين بود پندارشان شاميان‏همى راست گويند در اين ميان‏گروهى هم از علت خستگى‏نه بر جنگ‏شان بود دلبستگى‏گروهى دگر نيز از دشمنى‏كه مى‏بود از خوى اهريمنى‏نهان در دل آنفرو مايگان‏و ليكن بظاهر خود از پيروان‏همان دعوت از مردم شوربخت‏بقرآن بهانه بكردند سخت‏همه با هم آنان زخرد و كلان‏برفتند در نزد آن جان جان‏بگفتند بايد كه از جنگ دست‏كشيم اين زمان خود ز بالا و پست‏شما مالك اشتر و ديگران‏فراخوان ز ميدان بدينسو عيان‏و گرنه تو را همچو عثمان كنون‏بخون در كشيم اين بود آزمون‏سپس امر فرمود امام همام كه تا مالك اشتر نيكنام‏چو ديگر كسان باز گردد ز جنگ‏چه مى‏بود آن لحظه جاى درنگ‏پس از آن بفرمود آن نازنين‏كه اى مردم اى خلق نزديك بين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 967     

بود اينهم از گفته‏هائى كه هست‏دل و جان زوى روشن اى حق پرست‏زمانى كه يك رهرو نكته ياب‏احاديث مجعول را ز آن جناب‏كه در دست مردم بود همچنان‏كه باشد معارض بهم بيگمان‏بپرسيد فرمود امام همام بيانى كه بخشد سعادت بعام‏همانا احاديث در دست عام‏بود حق و باطل خود اى نيكنام‏دگر راست ميباشد و هم دروغ‏كه در وى عيان نيست نور و فروغ‏سپس ناسخ و بعد منسوخ هست‏بتعريف اى سالك حق پرست‏دگر هست عام و سپس هست خاص‏كه دارند بر دسته‏اى اختصاص‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 993     

ستايش همى‏كرد از آن جان جان‏سخن گفت بارى بلطف بيان‏سپس پيروى ز آنچه بشنيده بودهمى‏كرد اظهار از تار و پوددر آن حال فرمود امام همام بيانى حكيمانه از فيض عام‏هر آن كسكه جاه خداوندگارگرانمايه داند بهر اعتباربود در دلش رتبه وى بلندسزاوار باشد كه آن هوشمندبراى بزرگى جاه اله‏خداوند ناهيد و خورشيد و ماه‏بغير از خدا آنچه هست آشكاربود در برش كوچك و سخت خوارسزاوارتر كس چنين است كونه بيند بزرگى جز او زير و رودگر آنكه انعام پروردگاربگيتى برايش بود بى‏شماردگر آنكه احسان نيكوى وى‏همانا رسد بر چنان نيك پى‏جه انعام حق بر كسى همچنان‏نداده شده بى‏شمار اين زمان‏مگر اين كه در عرصه روزگاربزرگى حق خداوندگاربه او گشته افزون ز بالا و زيركه دارد چنان نعمت دلپذيرز حكام هم بدترين حالهابود در بر صالحان هر كجاچنين كه ز حب ستايش درست‏به ترويج كوشند خود از نخست‏دگر آنكه در باره آن كسان‏رود سخت از خود ستائى گمان‏بخود خواهى كبر و كردارشان‏شود حمل مانند رفتارشان‏كراهت مرا هست ازين ماجراكه باشد رود بر گمان شماكه من دوستدار ستايش بوم‏گرانبار ازين آزمايش بوم‏خدا را گزارم بواقع سپاس‏گه هرگز چنين نيستم در قياس‏اگر دوست مى‏داشتم لا جرم‏ثنائى بگويند در باره‏ام‏خود اين ميل را از تواضع مدام‏براى خدا خالق خاص و عام‏كه وى بر شمول بزرگى درست‏سزاوارتر بود و هست از نخست‏رها سخت مى‏كردم از خويشتن‏چه در خلوت خود چه در انجمن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 995     

چه مالكتر است و تواناتر است‏بمن آنكه بر اين جهان رهبر است‏در اينجا مراد امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏كه دانسته ممكن خطا بهر خويش‏درين روزگار اى پسنديده كيش‏بحالى كه معصوم باشد درست‏منزه بود از خطا از نخست‏باين اصل نيكو بود اعتراف‏كه عصمت از آن شاه دور از گزاف‏بود نعمتى خاص از كردگاركه او را است از جان و دل حق گزارجز اين نيست كه در جهان آنچه هست‏نظير شما و من اى حق پرست‏همه بنده حق و مملوك اوبباشيم در هر كجا زير و روجز او نيست كس صاحب اختياركه ما را دهد پرورش آشكاربلى مالك و اختيار همه‏بود در كفش دور از واهمه‏از آنچه كه ما خود در آن اختياربگيتى نداريم از هر كناربزرگى بعالم فقط خاص اوست‏بجز او تواضع ز مردم نكو است‏چه ما را برون ساخت از دام جهل‏بدانش هدايت همى‏كرد سهل‏كه آنهم قرين است با مصلحت‏گرانمايه سازد همى معرفت‏دگر گمرهى بر هدايت بدل‏بشد از خداوند عز و جل‏بما داد ببنائى آن جان جان‏همانا پس از كورى اندر جهان‏بدانسانكه در دو جهان عاقبت‏رسيديم در برترين مرتبت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1080     

خداوند روح و خداوند جان‏پس از آنكه نابود گردد جهان‏بتحقيق تنها و باقى بودكه چيزى نه با او است اى با خردبدآنسانكه بد پيش از ايجاد دهركازين آفرينش رسانيد بهردگر بعد نابودى اين جهان‏كه نه وقت هست و زمان و مكان‏بود ذات پاكش فقط كارسازبهر جا كه هست از فرود و فرازچو افلاك نبود مكانهم وجودندارد بدهر از فراز و فروددگر چون ندارد حركت فلك‏زمانهم نباشد مكن هيچ شك‏چه بانيست گرديدن هر جهان‏همه مدت و وقت و سال و زمان‏چو ساعات يكباره گردند نيست‏رود از ميان سخت امكان زيست‏بدينگونه چيزى نباشد مگرخداوند يكتا ز زيروزبركه هر كار خود سوى وى بازگشت‏كند تا كه روشن شود سرنوشت‏در اينجا بيان امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1093     

پس آن كسكه خود حجت حق شناخت‏بدانسوى از شوق چون برق تاخت‏بوى كرد از جان و دل اعتراف‏مهاجر بود او جدا از گزاف‏دگر نام مستضعف و ناتوان‏نهاده نگردد بكس در جهان‏كه از حجت حق بوى لاجرم‏همانا خبرها رسد بيش و كم‏دگر آنكه آواز او بشنودبدل آن پيام نكو جا دهدبدين كس گر از حجت حق خبررسد ليكن از بخت بد در اثربماند از آن غافل و خويشتن‏بداند ز مستضعفين ز من‏كه آن قوم را خود هرج لاجرم‏نباشد بتحقيق از بيش و كم‏چنين شخص بى‏شبهه معذور نيست‏و گر در وطن باشدش جاى زيست‏چو هر كس صلاحيت معرفت‏ندارد به حجت درين مرتبت‏شناسائى حجت حق درست‏بود خاص بر مؤمنين از نخست‏از اين روى فرمايد آن جان جان‏بيانى بواقع لطيف اين زمان‏شناسائى ما درين روزگاربود سخت دشوار اى مرد كاركه كس بر نمى‏دارد اين بار رامگر آنكه دانسته اسرار رادگر حق دلش را بايمان درست‏بفرمود است آزمايش نخست‏دگر آنكه گفتار ما آنچه هست‏نه هر كس نگه دارد اى حق پرست‏مگر سينه‏هاى امانت پذيردگر هم خردهاى محكم ضميردر اينجا مراد امام همام بود رغبت مردم از خاص و عام‏به هجرت بسوى خود از هر كناركه فرمايد اين نكته را آشكاركه از من بپرسيد هر راز راكه مى‏دانم انجام و آغاز راهمانا كه اى مردم انجمن‏بپرسيد هر راز و مطلب ز من‏همى پيش از آنيكه ديگر مرانيابيد نزديك خود بر ملاكه امروز بر راههاى فلك‏در آنجا كه تسبيح گويد ملك‏همانا كه داناترم از يقين‏ز هر گوشه از راههاى زمين‏توجه بفرهنگ و دين همچنان‏مرا بيشتر باشد اندر جهان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1112     

بمعنى توجه كن اى تيز هوش‏چه معنى غنى سازدت عقل و هوش‏در آئيد از راه درهايمان‏بدوزخ كه مانيد دائم در آن‏بود جاى گردنكشان سخت بدچو نيكو ببينى بچشم خردپس اين دو صفت را كه داد اختصاص‏بخود آن بهين خالق عام و خاص‏ملايك كه وى را مقرب بدندهمانا يكى آزمايش شدندكه باشد فروتن ز گردنكشان‏جدا سازد از روى نام و نشان‏كه گردد موافق همى رستگارمخالف گرفتار و خود شرمساراز نيروى گويد امام همام امام بحق رهبر خاص و عام‏اگر چه بدلها و اسرار آن‏همى باخبر بود آن جان جان‏دگر آنچه پنهان بود از اثرز هر ديده از شخص صاحب نظرهمى بوده دانا ولى مصلحت‏چنين بوده اى مرد نيك عاقبت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1141     

نه درويش در جامه‏اى بس كهن‏تواند گريزد از آن مكر و فن‏ز نيرنگ شيطان مجال گريزنماند براى ذليل و عزيزز ظلم و تباهى و گردنكشى‏كه فرجام كارش بود ناخوشى‏همه مؤمنين را خداوندگاركند حفظ درد هر از هر كناربلطف و سببها طريق نجات‏بسان نماز و نظير زكاةدگر روزه بگرفتن اى مرد كاربايشان نشانداد در روزگاردگر آنكه آرام ماندن مدام‏ز اندامها دست و پاها تمام‏پر آزرم كردن همى چشمهاز خود دور كردن همى خشمهاتواضع بجان داشتن بيگمان‏بدلها بدن مطمئن هم چنان‏برون كردن كبر از سر تمام‏همه در نماز است اى نيكنام‏چو رخساره‏ها سوده گردد بخاك‏به هنگام سجده بدلهاى پاك‏دگر آنكه چسباندن دست و پاكه اعضاء نيكند در هر كجاپى كوچكى كردن و بندگى‏بروى زمين دارد ار زندگى‏دگر آنكه در روزه است اين اثركه آرد شكمها به پشت اى پسرچو خالى شود اندرون از طعام‏شود دل ز فيض هنر شادكام‏تواضع كند پيشه در نزد كس‏دگر سخت ناچيز داند هوس‏دگر در زكاة است اى مرد دين‏عطا كردن ميوه‏هاى زمين‏به آنانكه درويش و بيچاره‏اندبوادى اندوه آواره‏اندبه بينيد سود چنين بندگى‏كه دارد همانا برازندگى‏بود پست بشمردن از هر كناربزرگى و هم سرفرازى بكاردگر خودپسندى و گردنكشى‏ز خود دور كردن بوضع خوشى‏كه خود موجب رنج دنيا بوددگر باعث رنج عقبى شوددر اينجا مراد امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏بود مردم كوفه چون آن كسان‏ببودند از خيل گردنكشان‏كه ظلم و تباهى بهر اعتبارببود آن فرومايگان را شعار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1162     

كدامين پسر از پسرهاى خويش‏كه بودند پاكيزه و پاك كيش‏همى بيشتر دوست مى‏داشته‏لوارا بدست كه افراشته‏بگفتا على را كه جانست اونه جان بلكه جان جهانست اوبگفتم پسرهاى او را سؤال‏همى‏كرده‏ام از تو اى خوش خصال‏بگفتا كه او را همان پاك كيش‏به نسبت همى از پسرهاى خويش‏بجان بيشتر دوست مى‏داشت سخت‏كه با وى بهر سو كشانيد رخت‏نديدم يكى روز على را جداز شخص نبى خاتم الانبياز عهدى كه كودك بد آن نازنين‏بتحقيق رفتار مى‏بود اين‏مگر در زمانى كه خير البشربراى خديجه به بد در سفرنديدم بگيتى يكى را پدركه باشد چنين مهربان با پسرهمانند احمد بشخص على‏كه گيتى نظيرش نديده يلي‏دگر يك پسر را براى پدرمطيع و صديق و گرانمايه‏ترهمانند حيدر براى نبى‏نديدم بعالم بروز و شبى‏بهر روزى از خوى خود پرچمى‏برافراشتى در يكى عالمى‏دگر پيروى را از آن خود بمن‏همى امر ميكرد در انجمن‏در آن سالهايى كه در اين جهان‏بحرا همى بود وى را مكان‏من او را همى‏ديدم و غير من‏نمى‏ديد وى را كس از مرد و زن‏در آن عهد در خانه دين پاك‏كه اسلام ميباشد و تابناك‏نه مى‏بوده جز خانه مصطفى‏محمد گرامى رسول خدادگر هم خديجه كه بد زوجه‏اش‏گرامى انيسش در آن كشمكش‏سوم كس در آن روز من بودام‏كه اين در باخلاص بگشودام‏همين جمله دارد صراحت درست‏باين كه امام همام از نخست‏كسى بوده كاورده ايمان و دين‏پذيرفته ز آن رهبر نازنين‏بدان سانكه در گفته‏هاى دگربفرموده تقرير آن تا جور

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1170     

چه حيدر در آن سرزمين ملك داشت‏از آن رو بدل تخمى از مكر كاشت‏كه چون موكب حيدر آنجا رودهياهوى مردم خود اندك شودبراى خلافت مگر نامزدنگردد ز تبليغ اهل خردچو مردم كه مجلس مياراستندبراى على كار مى‏خواستندكه او را باخلاص از شيخ و شاب‏براى خلافت كنند انتخاب‏گمان داشت عثمان گر انباريش‏در آن موقع بد گرفتاريش‏همانا بتحريك آن نازنين‏بود لا جرم خواست كان بيقرين‏ز يثرب به بيرون گذارد قدم‏كه مردم پراكنده گردند هم‏همانا ز پيرامن خانه‏اش‏فراموش گردد خود افسانه‏اش‏كه باشد كند چاره كار خويش‏دگرباره توسن براند به پيش‏همانند اين خواست را پيشترز حيدر همى كرده بود از اثركه بر ينبع ره بپويد امام‏چو رفت آن گرانمايه در آن مقام‏دگر باره از شاه شد خواستاركه در يثرب او را شود دستيارهم اكنون دوم بار مى‏خواست اين‏كه در ينبع رو كند شاه دين‏از اين روى فرمود امام همام بيانى مؤثر بلطف تمام‏الا اى ز عباس در روزگارگرامى پسر بهترين يادگارنمى‏خواهد عثمان مرا اين زمان‏بجز اين كه در آشكار و نهان‏بكردار يك اشتر آب كش‏بدلو بزرگ اندرين كشمكش‏به نيرنگ و تزوير بدهد قراركه در آمد و رفت باشم بكارفرستاد روزى مرا در يمن‏كه باشم كه يثرب برون در علن‏پس از آن فرستاد بر من پيام‏كه باشد كه در يثرب آرم مقام‏چو محتاج مى‏بود بر ياريم‏يقين داشت بر مهر و غمخواريم‏هم اكنون ترا مى‏فرستد كه من‏ز يثرب روم سوى ديگر وطن‏قسم ياد سازم به حى حميدكه از وى بكردم دفاعى مفيدبدانسانكه ترسيدم از هر كنارگنه كار باشم درين روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1172     

به معنى چنين است اى محترم‏كه با ياد وى مى‏گزارم قدم‏خود اين جمله در نزد اهل خردبحق منتهاى فصاحت بودچه اين گونه آن رهبر مرد و زن‏اراده بفرموده از اين سخن‏ز بطحا چو پا را نهادم برون‏كه تا بعرج شدم رهنمون‏از آن نازنين در بساتين و باغ‏بهر جا رسيدم گرفتم سراغ‏براى كنايه كلامى شگفت‏بگفته كزان عقل حيرت گرفت‏مراد از كنايه بود آنكه كس‏كه فارغ بود از هوى هوس‏بدان لفظ منظور خود را بيان‏كند اى گرانمايه نكته‏دان‏كه لفظش صريحا دلالت بوى‏نه خود داشته باشد اى نيك پى‏بدانسانكه حيدر امام همام بدينگونه فرموده طرح كلام‏كه با ياد وى گام را بر زمين‏نهادم بهر جا يسار و يمين‏كنايه از آنست در رهگذرگرفتم از آن نازنين من خبربرفتم بدنبال آن دين پناه‏به بيراهه هرگز نرفتم ز راه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1198     

همين نامه هم بر نكويان اميرفرستاده بر شام نزد جريرپى اخذ بيعت در آن گيروداردرست از معاويه آن نابكارزمانى كه وى را امام همام فرستاده بود از رسالت بشام‏بجلى است از آن قبيله كه جدرساند بالغوث اى باخرددگر آنكه دانشوران رجال‏كه دارند در دست ازو شرح حال‏ندارند بر گفت وى اعتمادچه گويند نابوده صافى نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1199     

سخن كوته او را چو بر حق امام‏پى اخذ بيعت فرستاد شام‏معاويه آن رهزن شيخ و شاب‏تعلل همى‏كرد بهر جواب‏كه تا آنكه بهر خود از شاميان‏بتحقيق بگرفت بيعت عيان‏چو اصحاب سلطان دين مرتضى‏بگشتند آگاه از آن مأجراكه ديگر معاويه آن دين تباه‏نه گردن گزارد بفرمان شاه‏بگفتند پيش از حضور جريركه پاسخ مگر آرد از آن شريربود مصلحت آنكه با شاميان‏به پيكار آئيم در اين ميان‏ولى پيش از آنيكه شخص جريرز شام آيد و پاسخ آرد دليرامام بحق مصلحت را بجنگ‏ندانست فرمود همچون درنگ‏هم از بهر پايان كار آن اميرفرستاد اين نامه بهر جريرپس از حمد يزدان و مدح رسول‏محمد بهين رهنماى عقول‏چو اين نامه از من بسويت رسيدحقايق بتحقيق گوشت شنيدمعاويه را سخت وادار كن‏كه تا كار را بر كند بيخ و بن‏مصمم شود تا كه از صلح و جنگ‏يكى برگزيند همى بيدرنگ‏يكى خانمانسوز جنگى تمام‏كه آواره سازد همى خاص و عام‏دگر صلح كش خوارى آرد به برزبونى همى آورد در اثردر اينجا مراد امام همام همانا از اين گونه طرح كلام‏بود اين كه در صورت صلح و جنگ‏بود فتح با آن گرانمايه سنگ‏بدين سان اگر جنگ را اختيارهمى‏كرد در عرصه كارزارخود آماده سازد براى نبردكه روشن شود كار نامرد و مردو گر آشتى را پذيرفت اوهمى گير بيعت از آن زشتخو

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1227     

اگر ما ببوديم با اطلاع‏كه تا اين چنين پايه جنگ و نزاع‏همانا بما وارد آرد زيان‏دگرگون كند وضع پير و جوان‏ز ما هيچ يك در چنين گير و دارنمى‏كرد اقدام در كارزارهم اكنون كه ما در هى تيره‏ايم‏همى بر خردهايمان چيره‏ايم‏يكى ره هم اكنون كه باقى بودكه آنرا به نيكى پسندد خردبود آنكه بروى كنون بگرويم‏ز بگذشته خود پشيمان شويم‏در آينده هم خود در اصلاح كاربواقع بكوشيم از هر كناربلى پيش ازين از تو اى نيكنام‏تمناى من بد حكومت بشام‏كه بى‏آنكه طاعت ز من خواستارشوى باشم آن گوشه مشغول كارولى اين مراتب نكردى قبول‏كه جان و دلم شد ازين غم ملول‏در امروز هم جز همان خواستارنمى‏باشم اى ملك را شهريارنپوشيده باشد كه از زندگى‏همانا نخواهى ز شايندگى‏به جز آنچه را كه من اميدواربگيتى همى‏باشم از هر كنارنمى‏ترسى از نيستى در جهان‏بجز آنكه من بيمناكم از آن‏به يزدان كه خيل سپاهى تمام‏تبه جانشان گشت از خاص و عام‏دگر جنگجوئى نمانده بدهركه از وى توان يافت در جنك بهرمن و تو ز فرزند عبد مناف‏بباشيم و نبود در اينجا گزاف‏كه يك تن ز ما را بر آن ديگرى‏بگيتى نباشد همى برترى‏كه آن يك ز عزت بود ارجمنددگر كس ز ذلت بود مستمنديكى حر يكى بنده بى‏نوابكى تندرست و يكى مبتلاچو عبد اله آن نامه را بر امام‏رسانيد و خواندش امام همام بگفتا شگفتا ازين سست پى‏معاويه و نامه پست وى‏هم عبد اله رافع آن مهربان‏كه بودى نويسنده‏اى نكته‏دان‏بخواند و بفرمود آن رهنماكه بنويس در پاسخ اين نكته راپس از حمد يزان و نعت نبى‏كه چون وى ندارد فلك كوكبى‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1237     

بود اينهم از نامه‏هاى امام‏براى زياد ابيه اى همام زمانى كه در بصره آن سرزمين‏ببود ابن عباس را جانشين‏چه عبد اله از جانب شاهدين‏على نازنين رهبر مسلمين‏باهواز و كرمان و فارس آن رمان‏حكومت همى‏داشت اندر عيان‏كه وى را كند منع از هر بدى‏پليدى و زشتى و نابخردى‏دگر آنكه او را زياد ابيه‏بخواندند اى بر حقايق فقيه‏بود آنكه وى را پدر همچنان‏معين نمى‏بوده اندر جهان‏ولى مدعى بوده سفيان پدرهمى‏بوده او را در اين رهگذريكى روز سفيان به نزد عمرهمى خواند او را با اسم پسربود ما در ابن زياد ابيه‏همانا به تعريف نامش سميه‏كه او بر زنا دادن آشكارهمى‏بود مشهور از هر كناركه اين شرح در نامه بعد از اين‏بيان مى‏شود اى بايمان قرين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1245     

بمعنى توجه كن اى تيز هوش‏غنى كن دل جان ز فيض سروش‏نباشيد آيا چنين دوستداركه آمرزد از مهر پروردگارشما را بحالى كه او مهربان‏بود بر همه خلق پير و جوان‏يكى نكته خوش كه ذكرش رواست‏تعلل بتعريفش اينجا خطاست‏بود آنكه امر امام همام على قائد و رهبر خاص و عام‏كه در عفو از ابن ملجم بودنكو داند اين نكته اهل خردكه تعريف يك حكم از مستحب‏بود اى گرانمايه فكر از ادب‏دگر شرح اين بحث هم پيش ازين‏همى‏گشت تعريف اى مرد دين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1248     

بهر مستحق و سزاوار هم‏ببخشد از آن همچنان بيش و كم‏و گر در زمانه براى حسن‏عيان گشت پيشامدى در علن‏بود زنده تا جان جانها حسين‏كه چون مهر و ما هست در مشرقين‏همانا وصيم ز بعد حسن‏بگيتى حسين است در انجمن‏كه از من سفارش همانند اودهد نيك انجام از زير و روبراى پسرهاى از فاطمه‏حسين و حسن خالى از واهمه‏همان بخششش است از على در ميان‏كه همچون پسرهاى ديگر عيان‏همانا پسرهاى من در اثرتفاوت ندارند با يكدگرو گر هم تصدى اين كار راكه روشن كند طرز رفتار رابه فرزند از فاطمه داد ام‏همانا در خير بگشادام‏بود بهر خوشنودى كردگاركه باشد بدست آورم آشكاردگر هم تفرب بشخص نبى‏كه آورد از جانب حق نبى‏دگر پاس از حرمت آن وجودكه باشد گرانمايه از تار و پوددگر اين شرافت كه از اقربابباشيم با حضرتش اى فتى‏اگر چه تصدى اموال راسپرده بدست حسن برملاپى صرف اموال در آن مقام‏بدين‏سان كند شرط امام همام كه اموال را هم بدانسانكه هست‏نگه داردش خود ز بالا و پست‏درختان خرما كه در كشتزاربباشند از ميوه‏ها بارداراز آن ميوه در آنچه مأمور آن‏شده صرف سازد همى در عيان‏دگر شرط آنست كه هر نهال‏كه از اين درختان بود بالمآل‏زهر دهكده در مقام فروش‏نباشد همان رهبر تيز هوش‏كه از حيث روئيدن نخلهابروى زمين وز چنين دخلهابهم مشتبه وضع هر دهكده‏نگردد ز حيث رديف ورده‏دگر زان كنيزان كه چون بنگرى‏پذيرفته‏ام من بهم بسترى‏گر آورده فرزند يا باردارهمانا بود در همين گيرو دار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1251     

بود اين وصيت هم از بو تراب‏كه روشن كند ديده شيخ و شاب‏كه خود طرز جمع‏آورى زكاةنشان مى‏دهد من جميع الجهات‏دگر مهربانى به آن مردمان‏كه بدهند بارى زكاة آن كسان‏كه چون بخشنامه فرستاد امام‏بگيرندگان زكاة اى همام در اينجا ز وى جمله‏هائى درست‏بكرديم يادآورى از نخست‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1256     

همين است پيمانى از آن امام‏بيك كارگردان خود اى همام كه وى را بپرهيزكارى درست‏وصيت كند از زمان نخست‏دگر با رعيت بمهر و ودادبپردازد آن رهرو نيك زادكه از زير دستان حقوق و شرف‏شود حفظ و فرصت نگردد تلف‏به هنگام جمع‏آورى زكاةشود كار خوش من جميع الجهات‏همانا كه بر كارگردان خويش‏كه باشد گرانمايه و پاك كيش‏بگويم بكار نهانى خودكه پوشنده ميباشد از نيك و بد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1274      

در اينجا توجه بمعنى نكو است‏كه معنى چو مغز است و لفظ است پوست‏همو هست پرنده‏اى در جنان‏كه او را در بال است اندر عيان‏و گر مرد را حق خود اى پاك كيش‏نمى‏كرد منع از ستودن ز خويش‏وجود مقدس امام همام على رهبر دين عليه السّلام‏فضائل همى‏كرد يادآورى‏از آن كسكه دارد بحق رهبرى‏كه با آن قلوب همه مؤمنين‏بود آشنا اى گرانمايه دين‏دگر گوشهاى شنوندگان‏نه رد سازد آن نكته را بيگمان‏بدينگونه كن دور از خويشتن‏كسيرا كه او را شكار اى فطن‏همانا زره باز گردانده است‏كشاند ببالا و گاهى به پست‏دگر آنكه تعريف اين جمله هم‏چنين است اى رهر و محترم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1279     

چه بهتر دگر باره در اين مقام‏بمعنى توجه كنيم اى همام ز اهل تو فرزند تو نيست هيچ‏چه كارش نباشد نكو در بسيچ‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1283     

همى‏خواست حيدر در آن گيروداربماند براى ابد بركنارو ليكن به نزد معاويه كس‏فرستاد و مى‏خواست فرياد رس‏معاويه بسيار در كار جنگ‏همى‏بود محتاط و بودش درنگ‏برون گشت از شام آن سست پى‏ولى راه ميكرد آهسته طى‏كه تا آنكه از مرگ عثمان خبرهمى يافت بارى در آن رهگذردگر باره برگشت در شام و دم‏ز خودكامگى زد همى لاجرم‏همانا از اين رو امام همام ز دلسوزى كذب آن زشت نام‏به عثمان بفرمايد اين نكته راكه دانند اين نكته اهل صفانه سوگند بر كردگار جهان‏چنين نيست اى ابله ناتوان‏تو باشى دو روى و بكردى ستم‏بوى در جهان اى فرومايه دم‏خداوند در باره چون تو كس‏بفرمود اين نكته اى بو الهوس‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1349     

پس از آنكه با مشكلاتى عجيب‏كه مى‏ديد پى در پى آن بى‏نصيب‏بدر برد جان خود از آن ميان‏رهائى همى يافت اندر عيان‏ولى اين كه گفتى پسرها و من‏كنيم از وفا با شما انجمن‏اگر زنده‏مانيم در هر كجابيكجا در آئيم ما و شماو گر هم بميريم با هم هلاك‏همانا شويم اندرين تيره خاك‏بدين‏سان قريش و چنين تاختن‏در آن گمرهى پرچم افراختن‏سپس نيز جولان اهريمنى‏از آن قوم در وادى دشمنى‏دگر ترك فرمان و سرگشته‏گى‏خود از ذلت و بخت برگشته‏گى‏از ايشان چو بينى تو خود كن رهادر اين باره چيزى مگو اى فتى‏چه آنان به پيكار من اتفاق‏همى‏كرداند از طريق نفاق‏چنان اتفاقيكه دور از تميزبكردند با مصطفى در ستيزبلى پيش از من ازين مأجرابتحقيق كيفر رساننده‏هاقريش خطاكار را جاى من‏بكيفر رسانند در انجمن‏ستم از ستمكارگان همچنان‏بر آنان رسد آشكار و نهان‏كه خود رشته نسبتم را درست‏ز پيغمبر نازنين از نخست‏بريدند و هم حرمتش را بجانه بگذاشتند اين گروه از جفاكه خود سلطنت زا بجور و جفاز فرزند از مادرم مصطفى‏كه مى‏بود حق من اندر عيان‏ز من در ربودند اين ناكسان‏ولى اين كه سلطان دين مرتضى‏پسر مادر خويشتن مصطفى‏همى خوانده اين راز باشد سبب‏كه بر وى بصيرند اهل ادب‏كه عبد اله از شخص احمد پدرنظير ابو طالب با هنركه باشد پدر از على شاهدين‏امام بحق رهبر مسلمين‏پسرهاى عبد المطلب بوندكه آن هر دو تن خود ز يك مادرندكه آن فاطمه باشد اى باخردكه خود دخت عمرو ابن عمران بودپسرهاى عبد المطلب تمام‏جز اين دو كه تعريف شد اى همام

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1407     

بود معنى اين گونه اى نيك فرچو خواهى ز مضمون شوى با خبربدرگاه بخشنده كارسازدر آن دم گزاريد ياران نمازكه سايه در آن لحظه‏اى نيكنام‏بمقدار ديوار آغل تمام‏ز يك بزهمى باز گردد درست‏كه اين شيوه باشد نكو از نخست‏دگر عصر را هم بايشان نمازگزاريد آن موقع اى اهل رازكه خورشيد در جلوه باشد سپيدهم از پاره روز خود اى رشيددر آن دم كه در آن دو فرسنگ راه‏توان رفت اى رهرو دين پناه‏فقيهان درين باره اقوالشان‏بواقع بود مختلف همچنان‏گروهى بظاهر بقول امام‏همى متكى گشته‏اند اى همام كه با هم نماز پسين نيم روزنه جايز بدانسته اندى هنوزو ليكن فتاوى مجتهدين‏درين باره در دست هست اى امين‏كه با هم توان خواند اين دو نمازبدرگاه بخشنده چاره‏سازبآنان بخوانيد مغرب نماززمانى كه صائم كند روزه بازدگر آنكه حاج از عرفات هم‏كشد در منى رخت اى محتشم‏بآنان نماز عشاء آن زمان‏همانا گزاريد اندر عيان‏كه سرخى ز مغرب نهان مى‏شوديكى سوم از شب عيان مى‏شودبخوانيد در بامدادان نمازباخلاص كامل بر بى‏نياززمانى كه يك مرد روى رفيق‏ز خود نيك بيند همى در طريق‏درين گيرو دار از فرو دو فرازبآنان گزاريد آنسان نمازنظير نماز يكى ناتوان‏كه اضعف همانا بود در عيان‏بكاهيد از مستحبات سخت‏مكوشيد در فتنه چون شوربخت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1487     

خود اين نامه از نامه‏هاى عليست‏كه جان خردمند از و منجليست‏به اسود كه فرزند از قطبه بودبداد و دهش همچنان ميفزوددگر آنكه سردار بد بر سپاه‏به حلوان خود اى رهرو دين پناه‏كه شهريست نزديك بغداد آن‏كه دانند اين نكته اهل بيان‏نويسند آنانكه حال رجال‏ز اسود نگفتند خود در مقال‏ولى دور نبود ز نيكان بودگرانمايه جان و سخن دان بوددرين نامه او را امام همام بداد و دهش خواند اى نيكنام‏پس از حمد يزدان و نعت رسول‏كه از وى گرانمايه باشد عقول‏بتحقيق اگر خواست از حكمران‏بهر امر در باره اين و آن‏نه يكسان بود در مقام عمل‏همى خيزد از وى هزاران خلل‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1491     

بود اين هم از نامه‏هاى امام‏بسوى كميل زياد آن همام كه مى‏بود از اصحاب خاص على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏كه از سوى حيدر بشهر هيت‏همى حكمران بود در مرتبت‏بتحقيق اى رهرو نيك ذات‏هيت هست شهرى كنار فرات‏درين نامه وى را شهنشاه دين‏ز ترك جلوگيرى از مشركين‏كه با لشكرى بهر تاراج سخت‏گذشتند از شهر آن شوربخت‏كه تا شهرهاى دگر را تمام‏بتاراج گيرند از خاص و عام‏كند سرزنش آن گرانمايه راخود از ترك كوشش در آن ماجرا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1493     

بود اينهم از نامه‏هاى امام‏كه بنوشته بر مصريان آن همام كه با دست مالك همان نامه رافرستاده بر آن كسان بر ملا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1501     

كه چون فتنه در بين امت عيان‏شود لاجرم دور گرديد از آن‏چو شد باخبر حضرت مرتضى‏فرستاد فرزند خود مجتبى‏بكوفه كه اين نامه همراه داشت‏چراغى فرا راه مردم گذاشت‏در آن اشعريرا امام همام نكوهش همى‏كرد در اين مقام‏پس از حمد يزدان و نعت رسول‏كه از وى غنى شد فروع و اصول‏يكى گفته از تو بسويم كنون‏همانا رسيده درين آزمون‏كه سود و زيان تو در وى بودچو نيكو به بينى بچشم خردبه تبليغ اشخاص واداشتن‏كه از فتنه دورى كنند اين ز من‏خود از نقل فرمايش مصطفى‏بواقع گرامى رسول خدابظاهر درستست و هم سود توست‏چو منظور تو اين بود از نخست‏كه اشخاص از ياريم اين زمان‏همى باز دارى بمكرى نهان‏ولى در حقيقت چو جنك جمل‏به آن مردم نابكار و دغل‏همانا تبه كارى و فتنه نيست‏براى تباهى در آن رخنه نيست‏و ليكن جلوگيرى از فتنه‏هابيارى يزدان بود قصد مادگر فكر آسايش مردمان‏بتحقيق باشد سبب ساز آن‏بدين سان ستيز تو اى بيخبردرين راه دارد هزاران ضرربناحق همان فتنه پنداشتن‏خياليست بيهوده انگاشتن‏كه دارد برايت سراسر زيان‏چگونه توان طرف بندى از آن‏چه در دهر بر كيفرم مبتلاشوى اى فرومايه جان بر ملابه عقبى هم از رحمت كردگارشوى بى‏نصيب و به محنت دچاربدينگونه نزدت پيام آورم‏چو آمد ز جا خيز خود لاجرم‏بزن دامن خويشتن بر كمرهمى بند محكم به بند از اثرز سوراخ و از جايگاهت برون‏بيا تا كه روشن كنى آزمون‏كسانى كه يار تو باشند سخت‏بخوان و برانگيز اى شور بخت‏بيارى ما پس اگر كار ماهمى راست پنداشتى از صفا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1517     

پس آن بر كسان گرسنه بده‏كه هستند با عائله غمزده‏بحالى كه آنرا رسانى تمام‏به آنان كه بيچاره‏اند اى همام دگر آنچه از وى خود آيد زيادفرست آن به نزديك ما اى رشادكه آنرا به آنان كه در نزد مابياشند بخشيم خود از وفادگر آنكه بر مكيان همچنان‏همى امر كن اى گرانمايه جان‏كه از ساكن هر سرا در اثرنگيرند مزد و كرايه دگركه دائم نباشند در آن دياربدانسانكه فرموده پروردگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1520     

چه وى بود از اعظم مسلمين‏ز اصحاب خاص رسول امين‏دگر بود از شيعيان على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏بدانسانكه بر نقل ابى الحديدبروز سقيفه ز فكرى رشيدبتحقيق از قول محدثين‏چنين گفت با فارسى از يقين‏كه كرديد اما نكرديد كارنه شايسته بد اين روش از شعاربدينگونه معنى بود اى رفيق‏چو باشى بكشف معانى دقيق‏خليفه بكرديد خود انتخاب‏نه آنكه بگفته رسول از صواب‏كنايه از اين كه تظاهر بدين‏كنيد و نباشيد از مسلمين‏بنام وى اى رهرو باعفاف‏بود بين اهل قلم اختلاف‏كه خود پيش از اسلام او را چه نام‏همى‏بوده اندر بر خاص و عام‏گروهى بگفتند كان دلشده‏همى نام را داشته روز به‏گروهى بگفتند كاو از نخست‏همى‏بوده بهبود نامش درست‏كه بوده ز نسل منوچهر شاه‏گرانمايه نيرو چو خورشيد و ماه‏بجز اين دو نام اى گرانمايه پى‏بگفتند نام دگر بهر وى‏رسول بحق رهبر خاص و عام‏بوى نام سلمان بداد اى همام ملقب به سلمان شد آن نازنين‏ز الطاف خاص رسول امين‏چو گفتند بر وى كه تو كيستى‏همى گفت از روى خوش زيستى‏مسلمانم و ابن الاسلام هم‏دگر از بنى آدمم لاجرم‏دگر كنيه‏اش را سه عنوان بودكه عبد اللهش خود يك از آن بوددگر كنيه وى ابو البينات‏بود اى گرانمايه نيك ذات‏سوم كنيه وى ابو المرشد است‏كه تاريك ازو ديده حاسد است‏دگر اصلش اى رهرو باخردز شيراز يارا مهر مزبودو يا آنكه از شوشتر و اصبهان‏همى‏بوده آن مرد پاكيزه جان‏امام بحق حضرت مرتضى‏فرستاده سوى وى اين نامه راهمى پيش از آنيكه آن نازنين‏بظاهر خليفه شود از يقين‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط میرشاعرعلی  | 

خورشيدهدايت

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1534     

بود سودشان از شما بيشتركه خيزد ز كردارت اكنون ضرربهر حال از بهر امكان زيست‏كسى كه بود چون تو شايسته نيست‏كه با دست وى رخنه‏اى لاجرم‏شود بسته در گوشه‏اى بيش و كم‏دگر امرى انجام گيرد ازوكه باشد شود موجب آبرودگر رتبه‏اش را ببالا برندو يا در امانت شريكش كننددگر بهر دفع يكى كار بدبكارش گمارند در يك بلدروا نيست تا حفظ مرز وطن‏بدين كس سپارند در انجمن‏دگر آنكه حاكم به شهرى شودكه تاند ز در مانده بارى بردزمانى كه اين نامه‏ام در علن‏رسد خود بدست تو در انجمن‏به نزدم بيا گر بخواهد خدابدرمان رسانم همه دردهاچو آمد به نزد امام همام بزندان فرستاد آن زشت نام‏سپس صعصعه آنكه بود از شرف‏ز نيكان اصحاب شاه نجف‏شفاعت ز وى كرد و او را نجات‏همى‏داد خود من جميع الجهات‏در اينجا رضى سيد محترم‏چنين طرح مطلب كند لاجرم‏همين منذر آن كس بود كه امام‏على نازنين رهبر خاص و عام‏بفرموده در باره وى چنين‏بيانى بواقع خوش و دلنشين‏بدو جانب خويشتن بيگمان‏فراوان همى بنگرد در عيان‏دگر در دو برد خود آن بيخبرهمانا خرامد باطوار بدبود برد خود جامه‏اى پربهاكه بر تن همى‏داشت وى بر ملادگر آنكه بسيار گرد و غباركند پاك از كفشهايش بكارچه بسيار مغرور گردنكش است‏ز افكار بيهوده خود خوش است‏به رخت و بآرايش خويشتن‏ببالد فرومايه در انجمن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1539     

بسال دويست و شش آن نيكبخت‏برضوان ز گيتى كشانيد رخت‏همانا كه اين مطلب دلنشين‏بواقع شده نقل از آن نازنين‏يكى عهد نامه است ان اى همام بر اهل يمن ساكنينش تمام‏گرفتم كه شهرى و صحرانشين‏بباشند آن مردمان از يقين‏كه خيل ربيعه ز پير و جوان‏ببايد اطاعت كنندى از آن‏خود اين پيروى از كتاب خداست‏كه دعوت به سويش همانا رواست‏كه بر طبق آن امر بر اين و آن‏كنند از حقيقت نهان و عيان‏دگر دعوت آنكه خود سوى حق‏كند دعوت خلق بى‏طعن و دق‏پذيرند و هم در مقابل دگربهائى نگيرند از اين رهگذردگر هم به تبديلش از هر كنارنه خوشنود گردند در روزگارپى نقد دنيا و كالاى پست‏ز قرآن محكم نشويند دست‏دگر آنكه آن مردمان از نخست‏پى دفع كار مخالف درست‏بهم يار باشند و از اتحادبرانند دشمن همى از بلاددگر دعوت و نوع گفتارشان‏بى‏كسان بود همچو رفتارشان‏دگر از ملامت گر بد روش‏كه كارش بمردم بود سرزنش‏هم از خشم يك ابله خشم‏گيركه باشد ز وى چشم عبرت ضريردگر خوار گردن ز نابخردى‏چو دشنام دادن ز خوى بدى‏گروهى گروهى دگر را بجهدنباشند خود در پى نقض عهددگر هم گروهى ز نابخردان‏كه باشند با خلق و خوى در ان‏به تلخى در انظارشان خوار ساخت‏به حيثيت آن كسان كرد تاخت‏دگر آنكه از قهر دشنام دادفرا راهشان دام حيلت نهادنبايد كه آن موجب نقض عهدبدانند و كوشند در بد بجهدبر اين عهد نامه كه اينك بودهمه حاضر و غائب و كم خردچو دانا و نادان و چو بردباربباشند از راستى پايداربدينگونه پيمان حق برقرارهمى گشت و در بينشان استوار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1540     

چه از عهد حق بازپرسى شودبر آن پايدارند خلق از خردهمين عهد نامه على شاهدين‏كه پور ابو طالب است از يقين‏نوشتست و در عرصه روزگاربگيتى بود تا ابد يادگاربه برخى نسخ اى گرانمايه دين‏به نهج البلاغه نوشته چنين‏على پور بو طالب از اين بيان‏بواقع يكى نكته گردد عيان‏دگر آنكه گفتند اى نيكنام‏بمانند آنهم امام همام بقرآن كه با خط آن نازنين‏نوشته شده اى گرانمايه دين‏كه آن در كتب خانه‏هاى بزرگ‏بود هست اى خود ز منطق سترك‏كه باو او بنوشته و در حساب‏مضاف اليه است اى نكته ياب‏پى آنكه اى رهرو محتشم‏مركب اضافى چو گردد علم‏همان حكم يك لفظ را دارداچنين نكته اهل لغت داندابدينگونه اعراب در بين آن‏بتعريف نايد خود اى نكته دان‏در آنهم نه تغيير داده شودكه خوش داند اين نكته اهل خرد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1552     

درين باب كه گشته گرد آورى‏چو با چشم عبرت بوى بنگرى‏بود حكمت و پندهاى امام‏على نازنين رهبر خاص و عام‏كه بر وى ضميمه شود اى همام جواب سئوالات از آن نيكنام‏كه ضمن بيانات كوتاه شاه‏بيانكرده اى رهرو دين پناه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1560     

همين مطلب است از امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏براز نمى‏داشتن اعتمادبتدبير خود اى گرامى نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1579     

بود اين سخن از امام همام كه روشن كند جان اهل كلام‏زمانى كه يكتن ز اصحاب وى‏همى‏بود بيمار و فرسوده پى‏بفرمود آن رهبر دين پناه‏كه بيمارى تن بريزد گناه‏خداوند بيماريت را سبب‏خود ايسالك راه علم و ادب‏پى بر طرف گشتن هر گناه‏بداده قرار اندرين دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1580     

پس از بهر بيمارى اندر جهان‏نه پاداش ميباشد اندر عيان‏بلى آدمى چون شكسته شودز غم تار و پودش گسسته شودخود او در چنين حالتى آشكاركند روى دل جانب كردگاركند توبه و از گنه بازگشت‏كه يكباره نيكو كند سرنوشت‏همين كار باعث شود در اثرگناهان رود از ميان بى‏خطرچنان برگهائى كه ريزد فروگناهان وى ريزد اى نيكخوبلى مزد و پاداش اى نكته‏دان‏بگفتار نيكو بود بر زبان‏دگر هم بكردار خوش از خردبهم كارى دست پاها بودخداوند سبحان هم اى با خرداز آن ره كه پاكى نيت بوددگر آنكه شايستگى نهادهر آن كس بود خواستار از عبادهمانا برضوان دهد جايگاه‏گرامى همى سازدش پايگاه‏به بيمارى آن كس كه دارد شكيب‏بود باطنش نيك و خويش نجيب‏بحالى كه از دست و يا لاجرم‏نمى‏بوده در كار از بيش و كم‏بود ممكن او را خداوندگاربيامرزد از مهر در روزگاردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏همى‏گويم اينجا امام همام كه فرموده اين مطلب اى نيكنام‏كه از بهر بيمارى اين و آن‏همانا نه مزدى بود در ميان‏چه خود هست بيمارى از آن قبيل‏كه دارد ز يزدان عوض اى نبيل‏چو از فعل حق آدمى را مرض‏رسد هم ز غفار آيد عوض‏ولى مزد و پاداش در روزگارخود از فعل يك بنده است آشكارچو در بين پاداش و اصل عوض‏بود امتياز اى همايون غرض‏از اين رو امام بحق مرتضى‏پسر عم سالار دين مصطفى‏هم از دانش و راى نافذ ز خويش‏بيانكرده اين مطلب اى پاك كيش‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1589     

بفرموده آن شاه گفتار نيك‏براى عوض دادن كار نيك‏يكى چون بسويت فرستد درودبه از آن فرستش بپاسخ سرودچو دستى باحسان بسويت درازبگيتى بشد در فرود و فرازهمان را به نيكى تو پاداش ده‏چراغى به نيكى فرا راه نه‏اگر چه فضيلت براى كسى است‏كه در ابتدا كرده نيكى بزيست‏همين قول و فرمايش از مرتضى‏گرانمايه از خلعت هل انى‏به بعضى نسخ اين بيان از امام‏به نهج البلاغه نبود اى همام ولى چون روش نسخه كاملست‏ز ما لاجرم مدعا حاصلست‏خود از نسخه ابن ابى الحديدبه نظمش در آوردام اى رشيديكى نسخه خطى همى از قديم‏در آن نيز ديده شده اى حكيم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1591     

بتوصيف بخشش امام همام بفرمود اين نكته در اين مقام‏ز بخشيدن اندك اى مرد راه‏مشو شرمگين اندرين دستگاه‏چو نوميد كردن از آن كمتر است‏بشرمندگى بيشتر رهبر است‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1597     

بود اينهم از گفته‏هاى امام‏بكار قضا و قدر اى همام به آن مرد شامى كه از آن جناب‏بپرسيد اين نكته آن نكته ياب‏چو از جنگ صفين آن نازنين‏همى بازگشت اى گرانمايه دين‏خود آيا كنون رفتن ما بشام‏به پيكار با مردمش اى همام بكار قضا و قدر آشكارهمى‏بود از جانب كردگاربفرمود در پاسخ وى على‏كه گيتى نديدست چون وى يلي‏قسم بر خدائى كه از زير خاك‏چنين دانه بشكافته تابناك‏دگر آنكه انسان بلطف آفريدچنين صورت خوش ز وى شد پديدهمانا بجائى نه هشتيم گام‏نرفتيم از بامدادان بشام‏سرازير بر دره‏اى از اثرنگشتيم جز بر قضا و قدردگرباره شامى بگفت از اثركه ما را بتحقيق در اين سفرهمانا نه پاداش باشد بكارچه ما را نمى‏بود است اختياردگر باره فرمود امام بزرگ‏كه پاداشتان كرد شينحا سترك‏خداوند هنگام رفتن كه راه‏نكو مى‏سپرديد در رزمگاه‏دگر آنكه در موقع بازگشت‏كه خود بازگشتيد خوش سرنوشت‏نبوديد مجبور در هيچ حال‏شما را روش بود در اعتدال‏چنين گفت شيخ اين چگونه بودالا اى خداوندگار خردكه با اين كه ما را قضا و قدربراند همانا بهر كوى و درامام بحق هم پس از اين سخن‏كه باشد دراز اى گرانمايه تن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1598     

خدايت كند رحم اى بيخبرتو شايد اساس قضا و قدركه حتمى و لازم بود همچنان‏به پندار بيهوده كردى گمان‏همانا چنين بود اگر از نخست‏نمى‏بود پاداش و كيفر درست‏نويد به خير و به خوبى دگركه باشد بهشت برين در اثرچنان بيم و شر بدى از جحيم‏همى‏گشت ساقط درست از قديم‏هم از حق براى گنه كارگان‏نه كيفر بدو رنج پتيارگان‏نه پاداش از بهر فرمانبران‏معين همى‏گشت از هر كران‏نكو كار شايسته از تار و پودسزاوار بهر ستودن نبودچنين گفته از بت پرستان بودكه خود سالك راه شيطان بودگواهان كذب و ضريران راه‏برون از حق افتاده در پرتگاه‏قدريه‏اند و مجوسان فكردر اين امت عارف اهل ذكرنگفته نماند همى در اثركه لفظ قدرى در اهل خبربه تفويضى و جبرى اى مرد راه‏بهر دو شود گفته در دستگاه‏مراد درين جاى جبرى بودكه بيهوده مى‏گويد آن بيخردكه هر كار هر بنده‏اى ميكندنه با اختيار و اراده بودبه تقدير شايسته از كردگاربود سخت مجبور از هر كناربلى ضد تفويضى بيخردكه خود منكر قدرت حق بودكه گويد خدا بنده را در نهادبكرد امر و نهى و بخود واگزاردكه كارى كنند و گر ناكننددر آن مستقلند اى هوشمندسحن كوته اى دل امام همام دگر باره فرمود طرح كلام‏خداوند بر بندگان آشكارهمى كرد است امر با اختياردگر آنكه در اين گرانمايه درس‏همى نهى فرموده با بيم و ترس‏دگر آنكه در كار آسان بحال‏بفرموده تكليف را ذو الجلال‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1603     

در ابقاى فرزند نيكان امام‏بيان كرده اين نكته را اى همام بلى بازمانده ز شمشير هست‏غنى از بركت خود اى حق پرست‏چه در كارزار شرافت شهيدشدند آن گرانمايگان رشيدازين روى باقى‏ترند از شمارز فرزند هم بيشتر اى فكارچو فرزند از رهبر سومين‏حسين آن امام بحق اى امين‏دگر پيروان همان جان جان‏كه باشند در دهر از شيعيان‏كه بسيار باشند پاينده هم‏به نزديك اهل خرد محترم‏درست عكس از دشمنان امام‏كه بودند بسيار و آسوده كام‏و ليكن بگيتى از آنان اثرنه بينى در امروز اى نيك فر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1606     

بمعنى توجه كن اى مرد راه‏كه دل را كند همچو خورشيد و ماه‏خداوند بر مردم اى نكته ياب‏فرو تاورد از وقايع عذاب‏كه تا آنكه باشى تو در بينشان‏درست اى گرانمايه نام و نشان‏بكيفر نه آن قوم را در اثررساند همى قادر دادگرو حال آنكه آمرزش از كردگاربباشند آن مردمان خواستاردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏درست اين بيان كه ز قرآن گواه‏خود آورده آن رهرو دين پناه‏همى از سخنهاى نيكو بودكه آنرا به نيكى پسندد خردكه در آن بسى مو شكافى شده‏ز درك حقايق درين غمكده‏كه آنرا بخوبى امام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1606     

بكسب سعادت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏هر آن كس هر آن چيز را آشكاركه ما بين او باشد و كردگارهمانا كند از حقيقت درست‏بدستور سازد عمل از نخست‏خدا آنچه را بين او و كسان‏بود خود درستش كند بيگمان‏ز رنج و گرفتارى او را رهاكند از عنايات مطلق خداهر آن كس كند كار عقبى درست‏نه پيمان شكن باشد و عهد سست‏خدا كار دنياى او را تمام‏بسازد درست و كند شادكام‏ز سرگشتگى سازدش بر كنارگرانمايه جانش كند آشكاربدانسانكه حق در كتاب كريم‏اشارت بفرمود است اى حكيم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1608     

ز خسته نگشتن ز دانش امام‏بفرموده اين نكته را اى همام همانا كه اين گونه دلها ز فكربيك گونه موضوع و تعريف ذكرستوه آمده سخت و خسته شوندز اندوه و غم دل شكسته شوندچه اجزاء آنست نسبت بهم‏بتحقيق يكسان خود از بيش و كم‏بدانسانكه تنها و ابدان ماز نوعى خورش خسته گردد بجاپى خستگى رفع كردن بكارببايد ز حكمت طلب كرد ياراز آن گونه دانش كه باشد جديدكه از آن شگفتى خود آيد پديدكه از كسب حكمت نه خسته شويدنه از تار و پودش گسسته شويد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1618     

روايت ز نوف بكالى بودكه گفتست آن رهرو با خردكز اصحاب خاص امام همام بتحقيق مى‏بود آن نيكنام‏شبى ديدم آن شاه نيك آزمون‏كه از بستر خوابش آمد برون‏بانجم نظر كرد آن بى‏نظيربفرمود آن گاه با من دليركه اى نوف خوابيده‏اى اين زمان‏و يا آنكه بيدارى اندر عيان‏بگفتم كه بيدارم اى نازنين‏على اى بحق رهبر مسلمين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1631     

ز اوصاف قوم قريش از امام‏بپرسيداند اين نكات اى همام بلى خيل مخزوم فرخنده بخت‏گلى نيك بوى از قريشند سخت‏چه مردانشان از كمى كاسته‏زنانشان بهر نيكى آراسته‏سخنهاى مردانشان در اثربه شيرين زبانى بباشد سمرزناشوئى با زنانشان بكارچو نيكند باشى همى دوستدار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1634     

بتعريف غيرت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏بود غيرت زن بمرد از اثربتحقيق كفر اى گرانمايه فرچه مستلزم اين بود كه دو زن‏نداند روا بهر مرد آن فطن‏و حال آنكه آنرا خداوندگاربگيتى بكرده حلال آشكارولى غيرت مرد بر زن درست‏ز ايمان حكايت كند از نخست‏چه اين موجب آن بود كه حرام‏دو مرد است بر يك زن از خاص و عام‏كه آنرا خداوند هم ناروابدانسته ايراهرو هر كجا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1643     

ز پايان دنيا امام همام در اينجا خبر داده اى نيكنام‏خداوند را يك فرشته بودكه هر روز مى‏گويد اى با خردبزائيد از بهر مردن همى‏طريق فنا را سپردن همى‏دگر جمع سازيد از هر كناربراى پريشان شدن در شماربسازيد از بهر ويران شدن‏ز اندوه محصور حرمان شدن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1647     

بوصف صدقه امام همام بيان كرده اين نكته اى نيكنام‏فرود آمدن رزق را از فلك‏بيارى پروردگار ملك‏به صدقه و بذل وى خواستاربباشيد از حضرت كردگارچه با دادن صدقه روزى رسدبدان سان كه در وى بماند خردكسى كه عوض را گرفتن بكاريقين داشته باشد اى هوشيارببخشودن البته باشد سخى‏نه همچون بخيلان بود دوزخى‏سخى چون يقين دارد از كردگارعوض را فرا گيرد از هر كنارازين روى پيوسته احسان كندنه انديشه همچون بخيلان كند

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1682     

درين نكته آن رهبر حق پرست‏ز او باش مردم سخن گفته است‏بباشند آنان كسانى كه چون‏همى گرد آيند در آزمون‏از ايشان فراوان بود پيشرفت‏چه باشند در كار چالاك و زفت‏ولى چون پراكنده گردند هم‏نه كس مى‏شناسندشان لاجرم‏كه تا آنكه بر كارهاى تباه‏بكيفر رسند اندر اين دستگاه‏در اينجا رضى سيد مهربان‏بفرموده اين نكته را همچنان‏بگفتند و بلكه امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنام‏چه آن قوم آيند گرد از اثرفراوان رسانند بارى ضررچه گردد همى كار تعطيل سخت‏ستمها كشد زين ميان شوربخت‏ولى چون پراكنده گردند سوداز آنان رسد يكسر از تار و پودبگفتند از جمع ايشان زيان‏بدانيم چون راز كردى عيان‏ولى سودشان از پراكندگى‏چه ميباشد اكنون بشايندگى‏بفرمود پيشه‏وران سوى كارهمى باز گردند از هر كناردگر سود از آن كسان مردمان‏بواقع برند آشكار و نهان‏چو بنا كه ويران عمارت كندازين رهگذر خود تجارت كنددگر آنكه بافنده در كارگاه‏به نيكى بكار آورد دستگاه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1686     

به ترغيب در بردبارى امام‏بفرمود اين نكته اى نيكنام‏بگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مى‏شود تا كسى خويشتن‏كند چون گروهى دگر در ز من‏و ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرم‏كه ظاهر شود ز آدمى پيش و كم‏در اينجا بيان امام همام بر ابن نكته باشد دليلى تمام‏كه تبديل اخلاق و خوى صفات‏بود ممكن و هست راه نجات‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1719     

همين هم ز گفتار آن حضرت است‏كه آغاز و انجام آن رحمت است‏كه در اين بيان حجت قاطعه‏به نيكى شده ياد از صعصعه‏كه بود از گرانمايه مردان راه‏همانا ز نيكان اصحاب شاه‏كه وى را در اينجا نكو مرتضى‏ستايد به لحنى غنى از صفاچنين خطبه خوان ما هر وزيرك است‏كه مانند وى در جهان اندك است‏در اينجا رضى سيد نازنين‏بفرموده خود طرز مطلب چنين‏خود از لفظ شحشح امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏يكى زيرك و ماهر و با خردكه استاد در خطبه خواندن بودبداند مقام اداى سخن‏به نيكى سمر در بر مرد و زن‏يكى تند گفتار را در سخن‏دگر تند رفتار را در علن‏بگويند شحشح سخن آوران‏چنين است آين خوش گوهران‏دگر آنكه شحشح بجز اين مقام‏بمعنى بخيل است اى نيكنام‏كه خوددارى از بخشش او راست كارفرومايه در عرصه روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1735     

كنون ما بجاى تو اين قوم راكفايت كنيم اندرين ماجراسپس با زبان نكوهش امام‏از آنان بفرمود طرح كلام‏قسم ياد سازم بپروردگارشما خود مرا در چنين گيرودارنه خود از زيانى كفايت كنيدنه گمراه شخصى هدايت كنيدچگونه مرا سخت از ديگران‏كفايت كنيد اى پليد اختران‏رعايا اگر از ستم پيش از اين‏ز حكام بودند با غم فرين‏بواقع شكايت همى داشتندنظر بر هدايت همى‏داشتندكنون من ز ظلم رعاياى خويش‏شكايت همى‏دارم اى دل پريش‏بدان ماند اكنون كه خود هر كجامنم تابع و آن كسان پيشوامن امروز فرمان برم از اثرخود آن قوم فرمانده از هر نظردر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏چو گفت امام از بيانى درازدرين خطبه ميباشد اى سرفرازكه ما بر گزيديم از آن برملابكرديم تعريف از خطبه‏هاكاز آن خطبه بيست و هفتم بودالا اى گرانمايه جان از خردز ياران آن نازدانه دو مردبه پيش آمدند از همه خلق فرداز آنان يكى گفت اى محتشم‏مرا چيرگى نيست جز بر خودم‏دگر آن برادر كه يار من است‏دل و جانم از ديدنش روشن است‏بدينگونه اى مؤمنين را اميربخواه آنچه خواهى و خدمت پذيرهمى امر فرماى تا ما بجان‏بانجام كوشيم در اين ميان‏دگرباره فرمود امام همام بحق رهبر شيعيان خاص و عام‏كجا آنچه را باشمى خواستاركنون از شما در چنين اعتباركند پيشرفت و سپس از دو كس‏چه كار ايد اى مردم بو الهوس‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1736     

بگفتند كه حارث از حوط پوركه مى‏بود مردى فقير از شعوربيامد به نزد امام همام سپس كرد اين گونه طرح كلام‏كه بر من بدين‏سان گمان مى‏برى‏كه دارم گمان خود ز خوش باورى‏گه قوم جمل طلحه و چون زبيرببودند خود آلت دست غيردگر آنكه بودند در گمرهى‏چو بد ظرف تدبير ايشان تهى‏سپس در نكوهيدنش شاهدين‏بفرموده اين مطلب دلنشين‏كه حارث تو بر زير خود همچنان‏نظر كرده اى فرومايه جان‏چه از آن كسان بدو عهد سست‏پسنديده مطلب نادرست‏ببالاى خود اندرين دستگاه‏همانا نكردى بعبرت نگاه‏نه انديشه كردى بگفتار حق‏از اين روست كارت سزاوار دق‏بدينگونه حيران بماندى براه‏چو سرگشتگان اى دل و جان تباه‏تو نشناختى حق كه تا اهل آن‏شناسى بواقع درين خاكدان‏تو نشناختى باطل از آزمون‏كه تا پيروش را شناسى كنون‏سپس گفت حارث كه من لاجرم‏بدنبال سعد ابن مالك روم‏چو عبد اللّه ابن عمر زين ميان‏بيك گوشه آرم پناه اين زمان‏دگرباره فرمود مولى على‏بيانى چو خورشيد گردون جلى‏بلى سعد و عبد اله ابن عمرنكردند يارى بحق در اثر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1738     

بتوصيف نيكى امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏بفرزند ديگر كسان در جهان‏به مهر اندر آئيد اندر عيان‏كه تا پاس فرزندهاى شمابواقع بدارند در هر كجا

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1740     

كه گر تو فراموش كردى سخن‏دگر كس كند حفظش از اهل فن‏چه نقد سخن اى غنى از خردنظير شكار رمنده بودگرانمايه از حافظه آن خبربه نيكى فرا گيرد اندر اثرولى ديگرى آن ز بيمايگى‏گذارد ز كف از گران سايگى‏درين جا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏بتحقيق ما آن چرا كه امام‏بپاسخ بدان مرد گفت اى همام بگفت سى ام در گذشته بيان‏بكرديم اى رهرو نكته‏دان‏كه آن نيز گفت همان نازنين‏بدينگونه مضمون بود اى امين‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1763      

بپرسيداند از امام همام چگونه خداوند در حشر عام‏ز مخلوق با آنكه در مرتبت‏فراوان بباشند از هر جهت‏كند بازپرسى بوقت حساب‏كه خود مشگلى هست بر نكته‏ياب‏بفرمود در پاسخ آن جان جان‏بدانسانكه بر كثرت آن كسان‏خداوندگار غنى و احدبه آن مردمان نيك رو زى دهدبگفتند از آنان چسان كردگاركند بازپرسى همى آشكاربحالى كه او را نه بينند هيچ‏بفرما چگونه بود اين بسيچ‏بفرمود آنسان كه روزى دهدنه او را به بيند كس از نيك و بدبدينگونه جاى شگفت اى رفيق‏نباشد درين نكته بس دقيق‏بدانسانكه بينى خداوندگاردهد روزى بندگان آشكاربحالى كه او را نديده كسى‏اگر چه شده تجربتها بسى‏بدان سان توانا بود كردگاراز آنان كند بازپرسى بكار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1767     

درين نكته هم ابن ابى الحديدبتعريف دارد بيانى مفيدبپرسيداند از كسى كاى همام كه از دوستت يا برادر كدام‏همى دوستدارى بجا بيشتربگو اى گرانمايه نيك فربگفتا برادر اگر دوستدارمرا باشد اندر جهان آشكار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1768     

بود اين پيام از امام همام به انس كه باشد نكوهيده نام‏نوشتند آنانكه حال رجال‏نكوهيداند اين فرومايه حال‏بهر حال اين شخص بى‏آبروى‏زمانى كه با حيدر نيك خوى‏به بصره فرود آمد او را امام‏فرستاد بر طلحه با اين پيام‏كه تا اين سخن كاز رسول خدااز ايشان شنيده كند بر ملاكه مضمون چنين است اى نيك فرچه خواهى ز مطلب شوى با خبرشما طلحه با آن دگر كس زبيركه هرگز نه بينيد از دهر خيرهمى با على جنگ خواهيد كردستمها بكار آوريد از نبرد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1778     

به ترك گناهان امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏معاصى كه در نزد پروردگارنهانش بواقع بود آشكاركنيد اى گرانمايگان احترازكه شاهد بود حاكم و كارسازاگر در نهان معصيت مى‏شودنه شاهد بود غير ذات احدهمو شاهد است و همو حاكم است‏ستون بر چنين پايه خود قائم است‏چه شاهد كه حاكم بود بى‏نيازبود از دگر كس خود اى چاره ساز

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1781     

صفت را ز شاهان امام همام بفرموده تعريف در اين كلام‏شهان پاسبانان جان آفرين‏بتعريف باشند روى زمين‏كه مانع شوند آنكه مردم بهم‏رسانند آزار از بيش و كم‏الف لام سلطان الف لام جنس‏بود اى گرانمايه از نوع انس‏كه بر جمله شاهان روى زمين‏شود شامل اى رهرو نيك بين‏از اين رو خبر را درست آن جناب‏وزعة بفرموده اى نكته‏ياب‏كه جمعش بود وازع اى نكته‏دان‏كه معنى بود حاكم و پاسبان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1786     

به ذم ستمگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلام‏در آن روز كه دادخواهى شودكه آنهم بواقع قيامت بودبود بر ستمگر بسى سخت‏ترچو بينى بعبرت درين رهگذرز روزى كه بر يك ستمكش ستم‏شده اى گرانمايه از بيش و كم‏دگر شرح اين مطلب اى نيك بين‏بتعريف بگذشت خود پيش ازين‏شرح اين موضوع در فرمايش دويست و سى و سه گذشت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1793     

به دم ستمگر امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏ستمكاره را از دگر مردمان‏سه نشانه ميباشد اى نكته‏دان‏نخستين كس آن كس بود اى رفيق‏كه چون بنگرى خوش بچشمى دقيق‏ستم بر كسى ميكند با گناه‏كه حق است و جاويد اى نيكخواه‏دوم آنكه با زور از برترى‏ستم ميكند چون نكو بنگرى‏به آن كس كه خود زير دستش بودكه آنهم نه هرگز پسندد خردسوم با گروه ستمكارگان‏كمك ميكند خود چو پتيارگان‏بگفتار و كردار و هم صرف مال‏بآنان كمك مى‏دهد بالمآل‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1796     

بگفتند بر آن امام همام على نازنين رهبر خاص و عام‏در خانه مردى اى نازنين‏برويش به بندند اگر خود زكين‏نه آذوقه بر وى رسانند هيچ‏چسان روزيش آيد اندر بسيچ‏بفرمود از آنجا كه آيد اجل‏چو شد موقع مردنش در عمل‏از آن راه كه مرگ آيد درست‏خداوند قادر بود از نخست‏كه روزى دهد بر گرانمايه‏اى‏كه دارد ز تقوى گرانپايه‏اى‏چنانكه در بسته‏اى در عمل‏نه مانع بود تا در آيد اجل‏نه مانع بود تا كه روزى رسدتوانا بود ذات پاك احد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1798     

به تقبيح از بد گمانى امام‏بيانكرده اين نكته را اى همام سخن كاز دهان كس آيد برون‏گمان بد مبر بر وى از آزمون‏بحالى كه نيكى بر آن احتمال‏برى اى گرانمايه خوش خصال‏بود تا ترا ممكن اى نيكخواه‏عنان در كش از بدگمانى براه‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1805     

روايت شده اى گرانمايه نام‏كه كمتر همى‏شد امام همام به مبر نشستى مگر پيش از آن‏كه خواندى همى خطبه آن جان جان‏گشودى بتوصيف تقوى زبان‏كه فيضى رساندى به پير و جوان‏الا اى گرانمايه مردم بكاربترسيد از ذات پروردگاركه يكتن نه بيهوده خلقت شده‏كه بارى كند در همين غمكده‏دگر آنكه خود سر نگشته رهاكه هر كار خواهد كند برملاجهان نيست بهرش كه خود را براش‏بيارايد و خوش كند با اداش‏كه باشد عوض بهر عقباى اوكه زشتش همى بنگرد پيش رو

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1820     

به ترغيب كار نكو مرتضى‏بفرموده اين نكته جانفزاهر آن كسكه كردار خود كند كردبگيتى ز كار نكو گشت فردنسب از وى اى رهرو هوشيارنه تندش كند از قوانين كاربزرگى آباء و اجداد اونه وى را كند نيكبخت و نكوهمين گفته اى رهرو حق پرست‏همان گفته بيست و دوم است‏مگر اين كه در آن مقام اى همام بدين‏سان شده نقل مطلب تمام‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1822     

دگر هر گرفتارى و هر بلاكه كمتر از آتش بود هر كجابچشم خرد پيشه آسودگيست‏در آن چون غم سوختن هيچ نيست‏توان نعمتى گفت نعمت تمام‏كه دنبال وى نيست غم اى همام

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1826     

براى نرفتن همى زير باربه پستى و زور اى گرانمايه كارسخن رانده اينجا امام همام كه دل را چو خورشيد سازد تمام‏همانا براى جوانمرد مرگ‏كه از وى به يغما دهد بار و برگ‏بود سخت شايسته و سخت نيك‏كه پستى بخواريش سازد شريك‏باندك شدن راضى از رزق خويش‏بود خوش‏تر اى رهرو پاك كيش‏كه نزديك گرديدن و چاپلوس‏شدن نزد دو نان بآه و فسوس‏هر آن كس نشسته بوى در جهان‏نه چيزى شود داده‏اى مهربان‏كه بى‏سعى و كوشش بخواهد ز دهربرد بهره اى رهرو نيك بهراگر ايستاده بود هم بوى‏نه چيزى دهند اى گرانمايه پى‏چه با رنج بسيار چيزى بكف‏نمى‏آورد وقت سازد تلف‏بدينگونه درخواستن اى رفيق‏زياده روى نيست شرط طريق‏نبايد شدن مرتكب بر حرام‏مقدر رسد اى گرانمايه نام‏بدانيد اين نكته دلفروزكه خود روزگار است الحق دو روزيكى روز با كامرانى توخوشيها و هم شادمانى تودگر روز ناكامى و سختى است‏كه انگيزه‏اش رنج و بدبختى است‏بدينگونه روزى كه بهر تو خوش‏بود اى گرانمايه جان سر مكش‏مكن ناسپاسى و جاهل مباش‏زياد خداوند غافل مباش‏بروزى كه سختى رسد صبر كن‏مكن ريشه جهد از بيخ و بن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1833     

به تجليل تقوى امام همام بفرموده اين مطلب اى نيكنام‏همانا كه پرهيزگارى بجابهر خوى نيكو بود پيشواچه هر خوى نيكو بدان بسته است‏ز قيد هوى و هوس رسته است‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1845     

بفرموده از مهر امام همام در اينجا بديهاى مال حرام‏پشيمانى بد كه باشد عظيم‏بزور قيامت الا اى شهيم‏پشيمانى است و فسوسى كه سخت‏همانا بمردى رسد شوربخت‏كه مالى بدست آورد از حرام‏دگر مرد ارثش برد شام كام‏ولى آن بطاعات پروردگاربرد از طريق توجه بكاركه با آن سبب ره برد در جنان‏بواقع سعادت برد جاودان‏ولى آنكه مال از طريق حرام‏در آورده بر كف بهر صبح و شام‏در آتش شود داخل آن شوربخت‏به بيند همانا مكافات سخت‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1848     

بتعريف از امتحان كسان‏بفرموده اين نكته آن جان جان‏نخست آزمايش كن از اين و آن‏سپس دشمنى كن همى با بدان‏چو در ظاهر اغلب كسان اى رفيق‏نباشند بد چون به بينى دقيق‏ولى موقع آزمايش تمام‏بد از نيك گردد عيان اى همام در اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1850     

بپرسيده‏اند از امام همام بتوصيف از اين دو خصلت كدام‏كه داد و دهش باشد اندر جهان‏بود برتر و بهتر اى جان جان‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1856     

به تقبيح شوخى امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏يكى مرد شوخى نكرد از خطاز هر گونه شوخى همى برملامگر آنكه خود پاره از خردبگيتى ز غفلت رها ميكندرها كردنى كه ز وى روشنى‏شود دور از خوى اهريمنى‏سبك عقل مى‏گردد اندر اثركه پويد طريق خطا و خطر

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1861     

به تقبيح غيبت امام همام بفرموده از مهر طرح كلام‏به عيب سخن راندن از اين و آن‏همانا بود كوشش ناتوان‏چو با اين وسيله تواند عوام‏بگيتى ز دشمن كشد انتقام‏به نار حسد هم يكى بيخردتواند از اين راه آبى زندچنين است آئين بد گوهران‏كه كوشند در غيبت از ديگران‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1862     

زوال اموى مام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام‏براى اموى زمان مهلت است‏دگر آنكه مى‏دانى از فرصت است‏كه تا اسب شاهى در آن همچنان‏برانند اى رهرو نكته‏دان‏و ليكن چو در كار شاهى خلاف‏در افتد در آن قوم از اختلاف‏در آن حال گفتارهاى پليدفرومايگان ز حق نا اميددهند آن كسان را فريب و دگربر آنان مسلط شوند از اثردرين بحث هم ابن ابى الحديدچنين مى‏نويسد بطرزى مفيدهمين گفته باشد بيانى صريح‏كه از غيب داده خبر بس فصيح‏كه از انقراض اموى سخن‏براندست جان جان بو الحسن‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1868     

بشرح دعايى كه آن شهريارز حق بود باران همى خواستارهمى‏گفت پروردگارا بماز احسان كنون آب فرما عطااز آن ابرهائيكه گرديده رام‏بباشند فرمانير آنها تمام‏چنان اشترانى كه رامند و باراز اين سو بدانسو كشند آشكارنه آن اشترانى كه سخت از بسيچ‏نه گردن بفرمان گذارند هيچ‏بلى ابرهاى ز باران تهى‏چنان اشترانند در گمرهى‏كه نه بار را همچنان مى‏كشندنه آسوده در راه خود مى‏رونددر اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏درست اين بيان از امام همام رسا و فصيح است اى نيكنام‏بدانسانكه الحق شگفت‏آور است‏گرانمايه چون بهترين گوهر است‏كه آن اين بود خالى از طعن و دق‏كه حيدر بواقع امام بحق‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1872      

كسى كه همى دوست را در تعب‏در اندازد از غفلتى روز و شب‏در اين نكته وى را امام همام نكوهش همى‏كرده اى نيكنام‏بلى بدترين كس ز اخوان راه‏بود آنكه خود در همين دستگاه‏برايش برنج اوفتد ديگران‏چه ابن است آئين بد گوهران‏ز وى دوستى باعث رنج كس‏بگيتى شود اى همايون نفس‏در اينجا رضى سيد محترم‏بدينگونه كردست مطلب رقم‏چه تكليف افزون ز طاقت سبب‏شود بر مشقت كه آرد تعب‏كه در آن شود ديده شر و بدى‏بلا خيز و زشت است و نابخردى‏برادر كه رنج برادر بدهرپسندد ندارد ز انصاف بهر

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 94     

قال البيهقي: «و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب رواية أبو الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي».

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 95     

«و نصّ الإجازة قال الشيخ الإمام السيد حجة الدين فريد خراسان أبو الحسن بن الإمام أبي القاسم بن الإمام محمد بن الإمام أبي علي بن الإمام أبي سليمان بن الإمام أيّوب بن الإمام الحسن، و الإمام الحسن بن أحمد بن عبد اللّه الرحمن كان مقيما بسيواري و ناحية بالشتال من نواحي بست، و هو الإمام الحسن بن أحمد بن عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن أيوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن أبي القاسم البيهقي المقيم بنيسابور حماها اللّه: قرأت كتاب نهج البلاغة على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن محمد القارى‏ء، و هو و أبوه في ملك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة 516 (ستة عشر و خمسماءة) و خطّه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي المحدّث [2 الف‏] الفقيه، و الكتاب بأسره سماع لي عن والدي الإمام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجال لي رحمة اللّه عليهم، و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب-  رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام».

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 165     

سنة 1299 شرح خطبة همّام مفصلا، لمحمد تقي بن حسين علي الهروي الحائري (ت 1299 ه- ).

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 170     

سنة 1372 ه-  شرح نهج البلاغة، لميرزا حسين الشفيعي بالفارسية لخطبة همّام ، باسم «نور اليقين في شرح خطبة صفات المتّقين»، طبع بايران سنة 1372.

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 193     

نظمنا نظام العقد ودّا و الفةو كان لنا البتيّ سلك نظام‏اخي و ابن عمي و ابن حمد فإنه‏تباريح قلبي خاليا و غرامي‏و سادسنا الأزدي ما شئت من أب‏جواد و من جد أغرّ همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرام‏فنضحي لها طربى بغير ترنّم‏و نمسي لها سكرى بغير مدام‏تعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الأيام كلّ ملام‏و نغتنم الأوقات إنّ بقاءهاكمرّ غمام أو كحلم منام‏من اللّه استبقي صفاء يضمّناو طاعة أيام و دار مقام‏و استصرف الأعداء عنّا فإننّامذ اليوم أغراض لكل مرام‏

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 20     

در سال 359 هجرى در يكى از خاندان علويان بغداد بچه‏اى متولد گشت كه از جانب پدر و مادر نسبى بس شريف داشت. اين كودك نوزاد علوى كه نامش محمد و بعدها مشهور به «سيّد رضى» و ملقب به «ذو الحسبين» گرديد. از طرف پدر با پنج واسطه به امام همام حضرت موسى كاظم (عليه السّلام) متصل و از جانب مادر نيز بعد از شش پشت به امام چهارم حضرت على بن الحسين (عليه السّلام) نسبت مى‏رساند.

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 87     

اللّه ان يبدلهم من هو شرّ منه مصلحة تامّة حسن منه ذلك و بيان المصلحة من وجهين احدهما انّ صدور ذلك الدّعاء منه عليهم بمشهد منهم و مسمع من اعظم الاسباب المخوفة الجاذبة لأكثرهم الى اللّه تعالى و ذلك مصلحة ظاهرة الثاني انّ نزول الأمر المدعوّ به عليهم بعده ممّا ينبّههم على فضله و يذكرهم انّه لم يصبهم ذلك الّا لتركهم اوامر اللّه (تعالى) و خروجهم عن طاعته فيقهقروا عن مسالك الغىّ و الفساد الى واضح سبيل الرّشاد و يكون ذلك من اللّه بلاء لهم الثّانى لعلّه لا يرجى صلاحهم فيما خلقوا لأجله ممّا يدعوهم اليه و من لا يرجى صلاح حاله فعدمه اولى من وجوده فكان دعائه عليه السّلام عليهم اذن مندوبا اليه و ذلك تأسّ منه عليه السّلام بالسّابقين من الأنبياء فى الشكاية من قومهم الى اللّه تعالى و دعائه عليهم السّلام كنوح عليه السّلام اذ قال قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا الايات ثمّ ختم بالدّعاء على من لم يرجى صلاحه فقال رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً الاية و كموسى اذ قال ربّنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتّى يروا العذاب الأليم و روى انّ اليوم الّذى دعا عليهم فيه ولد فيه الحجّاج بن يوسف و روى انّه ولد بعد ذلك اليوم باوقات يسيرة و فعل الحجّاج باهل الكوفة ظاهر و من قصّته على ما نقل انّ ام الحجّاج بن يوسف و هى القارعة بنت همام ولدت الحجّاج مشوّها لا دبر له و ابى ان يقبل يدي امّه و غيرها فاعياهم امره فيقال انّ الشّيطان تصوّر لهم فى صورة الحرث بن كندة فقال ما خبركم فقال ولد يوسف ابى ان يقبل ثدى امّه فقال اذبحوا له تيسا اسود و العقوه بدمه و اطليوا به وجهه ثلثة ايّام فانّه يقبل الثدى ففعلوا به فقبل الثدى فكان لا يصبر عن سفك الدماء و كان يخبر عن نفسه انّه اكبر لذّاته سفك الدماء و ارتكاب الأمور الّتى لا يقدر عليها غيره و فى كتب السّير انّه اسرف كثيرا فى قتل النّاس و اتّفقوا على انّه بلغ من قتله صبرا سوى من قتله فى الحرب مائة الف و عشرين الفا و نقل انّه وجد فى سجنه ثلث و ثلثون الفا ما يجب على احد قتل و لا قطع و لا صلب و انّ سجنه كان حائطا محوّطا لا سقف له فاذا اوى المسجونون الى الجدران يستظلّون بها من حرّ الشمس رمتهم الحرّس بالحجارة و كان يطعمهم خبز الشعير مخلوطا بالملح و الرّماد و كان لا يلبث الرّجل فى سجنه حتّى يسود و يصير كانّه زنجىّ حتّى انّ غلاما حبس فيه فجاءت اليه امّه بعد ايّام تتعرّف خبره فلمّا تقدّم لها انكرته و قالت ليس هذا ابنى هذا بعض الزنوج فقال لا و اللّه يا اماة انت فلانة و ابى فلان فلمّا عرفته شهقت شهقة كانت منها نفسها و كان امرة الحجّاج على العراق عشرين سنة و اخر قتيل سعيد بن جبير فوقعت الاكلة فى بطنه و اخذ الطّبيب لحما شدّه فى خيط و امره بابتلاعه ثم استخرجه و اذا قد لصق به دور كثير فعلم انّه غير ناج قوله (ع) اما و اللّه لوددت ان لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم اقول خصّ عليه السّلام هذه القبيلة لشهرتهم بسرعة اجابة الدّاعى و الشّجاعة و الحميّة و معنى البيت واضح ممّا ذكره السّيد (ره) و باللّه التسديد

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 218     

روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال همّام كان رجلا عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم فتثاقل عن جوابه ثمّ قال له عليه السّلام يا همّام اتّق اللَّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه قال فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله ثمّ قال عليه السّلام امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه تعالى عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الأجل الّذى كتب اللَّه لهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا من العقاب عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم فهم و الجنّة كمن قد راها فهم فيها منعّمون و هم و النّار كمن قد راها فهم فيها معذّبون قلوبهم مخزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجتهم خفيفة و انفسهم عفيفة صبروا ايّاما قصيرة اعقبتهم راحة طويلة و تجارة مرتجة يسّرها لهم ربّهم ارادتهم الدّنيا و لم يريدوها و اسرتهم فقدوا انفسهم منها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به انفسهم و يستبشرون به دواء دائهم فاذا مرّوا باية فيها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 218     

تشويق ركنوا اليها طمعا و تطّلعت نفوسهم اليها شوقا و ظنّوا انّها نصب اعينهم و اذا مرّوا باية فيها تخويف اصفوا اليها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفير جهنّم و شهيقها فى اصول اذانهم فهم حانون على اوساطهم مفترشون لجباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم يطلبون الى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم و امّا النّهار فحلماء علماء ابراء اتقياء قد يريهم الخوف يرى القداح ينظر اليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض و يقول قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم لا يرضون من اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زكّى احدهم خاف ممّا يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربّى اعلم منّى بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى افضل ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فمن علامته احدهم انّك ترى له قوّة فى دين و حزما فى لين و ايمانا فى يقين و حرصا فى علم و علما فى حلم و قصدا و خشوعا فى عبادة و تجمّلا فى فاقة و صبرا فى شدّة و طلبا فى حلال و نشاطا فى هدى و تحرّجا عن طمع يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر يبيت حذرا و يصبح فرحا حذرا لما حذّر من الغفلة و فرحا بما اصاب من الفضل و الرحمة ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لا يبقى يمزج الحلم بالعلم و القول بالعمل تراه قريبا امله قليلا و للَّه خاشعا قلبه قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره حريزا دينه ميتة شهوته مكظوما غيظه الخير منه مأمول و الشرّ منه مامول ان كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين و ان كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفو عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه بعيدا فحشه ليّنا قوله غائبا منكره حاضرا معروفه مقبلا خيره مدبرا شرّه فى الزّلازل و قرر و فى المكاره صبور و فى الرّخاء شكور لا يحفى على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن عليه لا يضيّع ما استحفظ و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالألقاب و لا يضارّ بالجار و لا يشمت فى المصائب و لا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحقّ ان صمت لم يغمّه صمته و ان ضحك لم يعل صوته و ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذى ينتقم له نفسه منه فى عناء و النّاس منه فى راحة و اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوّه ممن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده بكبر و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك يا امير المؤمنين فقال عليه السّلام ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد فى مثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك اقول همّام المذكور فى هذه الخطبة على ما ذكره الشّراح و ان لم ار له ذكرا فى كتب الرّجال هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه و كان ناسكا عابدا و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما راى من استعداد نفسه لاثر الموعظة و خوفه عليه ان يخرج به خوف اللَّه الى انزعاج نفسه و صعوفها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 222     

اقول و قد حمد اللَّه سبحانه باعتبار اظهاره من اثار سلطانه ما اظهره من ملكوت السّموات و الأرض و ترتيب العالمين على وجه النّظام الأتمّ الأكمل ممّا هو محلّ العجب العجيب الّذى تحار ايضا البصائر فى كيفيّة وقوعه عن القدرة الإلهيّة بل كلّ مخلوق منها فهو محلّ ذلك العجب و الحيرة و استعار لفظ المقل لبصائر العقول و وجه الشّبه واضح و همام النّفوس ما يخطر للنّفوس فيهمهم به و ردعه لها استلزام كماله المطلق عجزها عن ادراك حقيقته قوله شهادة ايمان اى يطابق القول فيها للعقد القلبى و الأيقان العلم القطعىّ بانّه لا اله الّا هو مع اعتقاد انّه لا يمكن ان يكون ذلك المعتقد الّا كذلك و الإخلاص و هى ان يحذف عن ذلك المعتقد كلّ امر عن درجة الإعتبار و لا يلاحظ معه غيره و الإذعان الانقياد و هى ثمرة ذلك الإخلاص و كماله و يتفاوت بتفاوته و يعود الى سائر الطّاعات و العبادات الّتى هى حقوق تلك الكلمة و توابعها و قوله و انّه بكلّ مكان اشارة الى احاطة علمه بكلّ مكان فى حالة واحدة و قوله و فى كلّ حين و اوان بمعنى مسارقة وجوده لوجود الزّمان لا بمعنى الظّرفيّة له لتنزّهه تعالى عن لحوق الزّمان المتاخّر عنه بمراتب من المعلولات و مع كلّ انس و جان بعلمه و هو معكم اينما كنتم و قوله لا يثلمه العطاء الى قوله نائل اى لا يبلغ الجود اقصى مقدوره و ان عظم الجود لأنّه قادر على ما لا نهاية له و قوله و لا يلويه شخص عن شخص اى لا يوجب ما يفعله بشخص او مع شخص اعراضا و ذهولا عن شخص اخر بل هو عالم بالجميع لا يشغله شأن عن شان و نظيره قوله و لا يلهيه صوت عن صوت و قوله لا يحجزه هبة عن سلب اشارة الى انّه سبحانه ليس كالقادرين مثلنا فان الواحد منّا يصرفه اهتمامه بعطيّة زيد عن سلب حال عمرو حال ما يكون مهتمّا بتلك العطيّة لأنّ اشتغال القلب باحد الأمرين يشغله عن الأخر و مثله الفقرتان الأخيرتان و ذلك لأنّ الواحد منّا اذا رحم انسانا حدث عنده رقّة خصوصا اذا توالت الرّحمة منه لقوم متعدّدين فانّه يصير الرّحمة كالملكة عنده فلا يطق تلك الحال ان ينتقم و البارى سبحانه بخلاف ذلك لأنّه ليس بذى مزاج سبحانه و قوله و لا يجنّه البطون عن الظّهور اى لا يخفيه بطون حقيقته عن العقول و خفائه عن العيون عن ظهوره للبصائر فى صور اثاره و ملكوت قدرته و ان لم يكن ظاهرا بذاته و (كك) لا يقطعه ظهوره باثاره عن ان يخفى كنهه عن ابصار العقول و اداركها له و قوله قرب اى بعمله و قدرته من الأشياء قرب العلّة من معلولها فنائى اى بحقيقته عن ادراك العقول و الحواسّ و قوله و علا فدنى اى لما علا من ان تحيط به العقول عرفته العقول لا انّها عرفت ذاته لكن عرفت انّه شي‏ء لا يصحّ ان يعرف و ذلك خاصيّة الواجب سبحانه فانّ ماهيّته يستحيل للعقل ان يتصوّر لا فى الدّنيا و لا فى الأخرة بخلاف غيره من الممكنات ثمّ اكّد المعنى بعبارة اخرى قال و ظهر فبطن و بطن فعلن و هذا مثل الأوّل و دان غلب و قهر و لم يدن لم يغلب و لم يقهر و قوله لم يذرء الخلق باحتيال اى لم يخلقهم بحيلة توصل بها الى ايجادهم بل اوجدهم على حسب علمه بالمصلحة خلقا مخترعا من غير سبب و لا واسطة و لا استعان بهم لكلال اى لم يأمر المكلّفين بالجهاد لحاجته فى قهر اعدائه و جاحدى نعمته اليهم و ليس بكّال و لا عاجز عن اهلاكهم و لكنّ الحكمة اقتضت ذلك ثمّ شرع فى الوصيّة بتقوى اللّه و استعار لفظ الزّمام لها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 294     

ورثت ابن عمى دون عمّى و فى مسند احمد بن حنبل الى ان قال ثمّ قال لهم يا بنى عبد المطّلب انّى و اللَّه ما اعلم شابّا فى العرب جاء قومه بافضل ما جئتكم به انّى قد جئتكم بخير الدّنيا و الأخرة و قد امرنى اللَّه ان ادعوكم فايّكم يوازرني على هذا الأمر على ان يكون اخى و وصيّى فيكم فاحجم القوم عنها جميعا فقلت انا و انّى لأحدثهم سنّا و ارمضهم عينا و اعظمهم بطنا و احمشهم ساقا انا يا رسول اللَّه اكون وزيرك عليه فاعاد القول فامسكوا و اعدت ما قلت فاخذ برقبتى ثمّ قال لهم هذا اخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا فقام القوم يضحكون و يقولون لابى طالب قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع و قوله و لقد كنت معه (ص) الى قوله يعينوني و قد علم انّ نفوس الأنبياء عليهم السّلام لها تصرّف فى هيولى عالم الكون و الفساد فيستصد عن نفوسهم لقبول الأمور الخارقة للعادات الخارجة عن وسع غيرهم من أبناء نوعهم فامّا حكمه صلّى اللَّه عليه و آله بانّهم لا يفيئون الى خير و انّ منهم من يطرح فى القلب و منهم من يحزّب الأحزاب فمن غيب اللَّه الّذى اطّلعه عليه و ارتضاه له فعلمه بحسب قوّته الحدسيّة القدسيّة و القليب هو قليب بدر و من طرح فيه كعتبة و شيبة ابنى ربيعة و اميّة بن عبد الشّمس و ابى جهل و الوليد بن المغيرة و غيرهم طرحوا فيه بعد انقضاء الحرب فكان ذلك الخبر من اعلام نبوّته صلّى اللَّه عليه و آله و من يخرّب الأحزاب و هو ابو سفيان و صفوان ابن اميّة و عكرمة بن ابى جهل و سهيل بن عمرو و غيرهم و امّا حديث الشّجرة فمشهور مستفاض رواه المحدّثون فى كتبهم و ذكره المتكلّمون فى معجزاته صلّى اللَّه عليه و آله و قوله و انّى لمن قوم الى قوله لائم كناية عن بلوغه فى طاعة اللَّه الغاية المطلوبة منه فانّه عليه السّلام لم يقف دون غاية منها حتّى يلازم على التّقصير فيها و قوله سيماهم سيما الصّديّقين الى اخر الصّفات فالقوم هم المتّقون الّذين سئله همام عن صفتهم و الصّفات المذكورة هنا بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفات فى خطبة مفردة و ذكر منها هاهنا عشرا و قوله كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و الذّكر الدّائم لعبودهم الحقّ و قوله عمّار اللّيل كناية عن قيامهم فيه بالعبادة روى انّ احدهم اذا كسل عن العمل علّق نفسه بجبل حتّى يصبح عقوبة لها و قوله و منار النهار الى قوله القران استعار لفظ المنار لهم باعتبار كونهم يهدون الخلق الى طريق اللَّه كالمنار على الطّريق المحسوس و كذلك لفظ الحيل للقران باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه الى التّروىّ من ماء الحيوة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذى هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء هذا ما ذكره الفاضل و امّا على مذاق القوم فليس استعارة بل هو تشبيه بليغ من قبيل لجين الماء و لفظ القران مجرور بعطف بيان

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 392     

ذعذعتها بالذّال المعجمة مكرّرة فرّقتها و الكلام الّذى دار بينهما انّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه الفرزق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام من الشّيخ فقال انا غالب بن صعصعة قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم قال ما فعلت ابلك قال ذعذعتها الحقوق و اذهبتها الحالات و النّوائب فقال ذاك احمد سبلها فقال من هذا الغلام فقال هذا بنى همام و قد روّيته الشّعر يا امير المؤمنين و كلام العرب و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا فقال اقرئته القران فهو خير له و كان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول ما زالت كلمته فى نفسى حتّى قيّد نفسه بقيد و الى ان لا يفكّه حتّى يحفظ القران فما فكّه حتّى حفظه

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 947     

خطبه 193 184 رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثَاقَلَ عليه السلام: عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ: فَ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ». فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ-  سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى-  خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ.

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 950     

قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.

روائع‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 185     

روي أن صاحبا لابن أبي طالب يقال له «همام » قال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتى كأني أنظر اليهم فتثاقل الإمام عن جوابه قليلا، ثم قال في صفة المتّقين قولا رائعا كثيرا، هذا بعضه: أمّا بعد، فإن اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم، لأنه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كما نزّلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين.

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 140     

1-  اعلام النبوة: ديلمى (متوفاى 771 هجرى) 2-  مستدرك الوسائل ج 1 ص 439: مرحوم نورى 3-  كتاب النهاية ج 1 ص 137 (ماده بطن): ابن أثير (متوفاى 630 هجرى) 4-  منهاج البراعة ج 2 ص 63: ابن راوندى (متوفاى 573 هجرى) 5-  شرح ابى الحديد ج 9 ص 76: ابى الحديد (متوفاى 656 هجرى) 6-  شرح ابن ميثم بحرانى ج 3 ص 182: بحرانى (متوفاى 679 هجرى) 7-  نسخه خطى نهج البلاغه: ص 113 نوشته سال 421 هجرى) 8-  نسخه خطى نهج البلاغه ص 113: نوشته ابن مؤدب سال 499 هجرى) 9-  خصال ج 2 ص 163: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 10-  بحار الانوار ج 70 ص 350 و 362 و ج 88 ص 312: مرحوم مجلسى (متوفاى 1110 هجرى) 11-  كتاب تمحيص: ابن همام (متوفاى 336 هجرى) 12-  أعلام الدين بنقل از بحار ج 88 ص 336 13-  ارشاد القلوب ص 32: مرحوم ديلمى (متوفاى 771 هجرى)

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 462     

76-  تاريخ الخلفاء: سيوطى (متوفاى 911 هجرى) 77-  تاريخ: طبرى (متوفاى 310 هجرى) 78-  تاريخ (يعقوبى): ابن واضح (متوفاى 292 هجرى) 79-  تاريخ بغداد: خطيب بغدادى (متوفاى 463 هجرى) 80-  تاريخ دمشق: ابن عساكر (متوفاى 573 هجرى) 81-  تاريخ اصفهان: ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى) 82-  التبيان: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 83-  تحف العقول: ابن شعبه حرانى (متوفاى 380 هجرى) 84-  تذكرة الخواص: سبط ابن جوزى (متوفاى 654 هجرى) 85-  تجارب الامم: ابن مسكويه (متوفاى 421 هجرى) 86-  تعجب: كراجكى (متوفاى 449 هجرى) 87-  تفسير الكبير: ابن حجام (متوفاى قرن چهارم هجرى) 88-  تفسير القرآن: عياشى (متوفاى 300 هجرى) 89-  تفسير برهان: علامه بحرانى (متوفاى 1107 هجرى) 90-  تفسير كشاف: زمخشرى (متوفاى 538 هجرى) 91-  تفسير منسوب به امام عسكرى (ع) 92-  تفسير الكبير: فخر رازى (متوفاى 319 هجرى) 93-  تفسير على بن ابراهيم قمى: علامه قمى (متوفاى 307 هجرى) 94-  تلخيص البيان: سيد الشريف رضى (متوفاى 406 هجرى) 95-  تلبيس ابليس: ابن جوزى (متوفاى 567 هجرى) 96-  تلخيص الشافى: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 97-  التمثيل و المحاضرة: ثعالبى (متوفاى 429 هجرى) 98-  التمحيص: ابن همام 99-  تنبيه الخواطر: شيخ ورام (متوفاى 605 هجرى) 100-  تنقيح المقال: مامقانى 101-  توحيد: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 102-  تهذيب اللغة: أزهرى (متوفاى 370 هجرى) 103-  تهذيب: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 104-  تيسير المطالب: يحيى بن الحسين 105-  تنبيه الخاطر: مالكى

روش‏هاى‏تحقيق‏دراسناد             صفحه‏ى 477     

سيد بن طاوس ابن طلحه شافعى، محمد بن طلحة (متوفاى 652 هجرى): ك، مطالب السؤول ابن طيب معتزلى: ك، غرر الادلة ابن عاصم (متوفاى 291 هجرى): ك، الفاخر ابن عبد ربه، احمد بن محمد (متوفاى 328 ه): ك، عقد الفريد ابن عبد البر، يوسف بن عبد الله (متوفاى 463 هجرى): ك، 1-  المختصر 2-  الاستيعاب 3-  جامع بيان العلم ابن عبد العزيز بكرى، عبد الله (متوفاى 489 هجرى): ك، سمط اللالى ابن عساكر (متوفاى 571 هجرى): ك، تاريخ دمشق ابن عسكرى، حسن بن عبد الله (متوفاى 482 هجرى): ك، الحكم و الامثال ابن عقدة (متوفاى 333 هجرى) ابن فتال نيشابورى، محمد بن على: ك، روضة الواعظين ابن فروة، فرج بن فروة (متوفاى 200 ه): ك، البلدان ابن فقيه احمد بن محمد (متوفاى 300 ه): ك، البلدان ابن فهد (متوفاى 841 هجرى): ك، عدة الداعى ابن القاضى (متوفاى 646 هجرى): ك، اخبار العلماء ابن قبه رازى، محمد بن عبد الرحمن (متوفاى 319 هجرى): ك، الانصاف فى الامامة ابن قتيبة، عبد الله بن مسلم (متوفاى 276 ه): ك، 1-  غريب الحديث 2-  الامامة و السياسة 3-  المعارف 4-  عيون الاخبار 5-  مختلف الحديث 6-  حدائق الوردية ابن كثير، اسماعيل بن عمر (متوفاى 774 ه): ك، البداية و النهاية ابن كعبى بلخى، عبد الله بن احمد (متوفاى 317 هجرى): ك، الانصاف ابن كلبى، ابو منذر (متوفاى 205، 146 ه): ك، خطب امير المؤمنين ابن ماجه، محمد بن يزيد (متوفاى 273 ه): ك، سنن ابن مؤدب (متوفاى 499 هجرى): ك، نسخه خطى نهج البلاغه ابن مبارك (متوفاى 181 هجرى): ك، كتاب زهد ابن مزاحم [] ن. نصر بن مزاحم ابن مسكويه [] م. مسكويه ابن مطهر مقدسى، احمد بن سهل (متوفاى 355 هجرى): ك، 1-  البدء و التاريخ 2-  عدد القوية ابن مطهر حلى (متوفاى 726 هجرى): ك، جواهر المطالب ابن معتز (متوفاى 296 هجرى): ك، البديع ابن نباته (متوفاى 394 هجرى) استاد سيد رضي: ك، شرح العيون ابن نديم (متوفاى 380 هجرى): ك، الفهرست ابن واضح، احمد بن اسحق (متوفاى 292 ه): ك، تاريخ يعقوبى ابن الوشاء، محمد بن احمد (متوفاى 325 ه): ك، الموشى ابن هذيل، يحيى بن هذيل (متوفاى 389 ه): ك، عين الادب و السياسة ابن هشام (متوفاى 218 هجرى): ك، السيرة النبوية ابن هلال ثقفى (متوفاى 283 هجرى) ابراهيم بن محمد: ك، 1-  الغارات 2-  الخطب المعربات 3-  رسائل امير المؤمنين (ع) ابن همام (متوفاى 861 هجرى): ك، التمحيص ابن يحيى، وشاء (متوفاى 352 هجرى) ابن يسار: ك، السيرة و المغازى ابن يوسف نيشابورى (متوفاى 381 هجرى): ك، الاعلام ابو احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى) ابو اسحق قيروانى ابو اسحق نحوى ابن سهل ابو جعفر اسكافى اسكافى ابو حاتم سجستانى (متوفاى 248 هجرى): ك، 1-  المعمرون 2-  الوصايا ابو الحسن عامرى ابو حيان توحيدى، على بن محمد (متوفاى 380 هجرى: ك، 1-  الامتاع و المؤانسة 2-  الصديق و الصداقة 3-  الهوامل و الشوامل 4-  بصائر و ذخائر ابو داود، سليمان بن أشعث (متوفاى 275 هجرى): ك، 1-  سنن 2-  القدر 3-  المراسيل ابو سعيد آبى وزير (متوفاى 422 هجرى): ك، 1-  نثر الدرر 2-  نزهة الاديب ابو طالب مكى (متوفاى 382 هجرى): ك، قوت القلوب ابو طالب حسنى، يحيى بن الحسين (متوفاى 424 هجرى): ك، أمالى ابو صالحى السليلى (متوفاى 307 هجرى): ك، الفتن ابو عبيدة هروى ه. هروى ابو عبيد (متوفاى 225 هجرى): ك، الاموال ابو عثمان جاحظ ج. جاحظ ابو عثمان سعيد (متوفاى 249 هجرى): ك، المغازى ابو على قالى ق. قالى ابو الفرج اصفهانى، على بن حسين (متوفاى 356 هجرى): ك، 1-  أغانى 2-  مقاتل الطالبين 3-  حلية الاولياء ابو الفرج قزوينى: ك، قرب الاسناد ابو منذر بن كلبى (متوفاى 205 هجرى) ابو مخنف ازدى، ابن سليم (متوفاى 157 ه): ك، 1-  الجمل 2-  الخطبة الزهرا لامير المؤمنين (ع) ابو نصر، اسماعيل بن مهران (متوفاى 200 ه): ك، اللمع ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى): ك، 1-  الاوائل 2-  جمهرة الامثال 3-  الصناعتين 4-  ديوان المعاني ابى احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى): ك، المصون ابى ليلى، أوس بن خولى انصارى (متوفاى 248 هجرى): ك، المعجم الكبير ابى يعلى، موصلى (متوفاى 307 هجرى) احمد زينى دحلان: ك، شرح فتوحات مكية احمد زكى صفوة: ك، جمهرة رسائل العرب اربلى (متوفاى 689 هجرى): ك، كشف الغمة (در سال 687 نوشته شد) أزدى (ابو مخنف بن سليم 157 هجرى): ك، الكامل أزدى بصرى (متوفاى 285 هجرى) أزهرى محمد بن أزهر (متوفاى 370 ه): ك، تهذيب اللغة اسامة بن منقذ (متوفاى 584 هجرى): ك، لباب الاداب اسكافى، محمد بن عبد الله (متوفاى 240 هجرى): ك، مقامات اسماعيل بن مهران ابى نصر (متوفاى 200 ه) آغا بزرگ تهرانى: ك، الذريعة امام احمد بن حنبل (متوفاى 241 هجرى): ك، مسند امين سيد امين العاملى: ك، اعيان الشيعة اهوازى حسين بن سعيد (متوفاى 95 ه): ك، 1-  دعا و ذكر 2-  كتاب زهد

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 147     

يا همّام اتّق اللّه و احسن پرهيزگار و نيكوكار باشيد

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 147     

همام ، از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع)، بسيار دوست مى‏داشت كه غالبا حديث پرهيزگاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمى‏شد. تا يك روز كه بر تمناى خود پيروز گشت و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا لختى از پرهيزگاران صحبت بدارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 150     

چون سخن بدين جا رسيد، همام فريادى سخت كشيده آن چنان بر زمين نقش بست كه ديگر از جاى برنخاست، سپس امير المؤمنين (ع) چنين فرمود: اين كه من از انجام خواهش همام خوددارى مى‏كردم، نگران پيش آمد امروز بودم، ولى سخنى كه از دل برآيد چنين در دل جاى مى‏گيرد و نصايح سودمند و بليغ بايد در شنونده تا اين درجه تأثير بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 159     

در اين بيانيه كه بخطبه معروف همام بى‏شباهت نيست، باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر بپرهيزگاران و خداپرستان مخلص و يكدل است: خداوند مهربان آن بنده را از همه بيشتر دوست مى‏دارد كه از همه مهربانتر و با همه دوست و يك جهت باشد.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

يكى از ياران على عليه السّلام بنام همّام كه مردى عابد و زاهد بود از آن حضرت خواست كه پرهيزكاران را براى او چنان توصيف كند كه گويا آنها را مى‏بيند.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

على عليه السّلام ابتدا در پاسخ او تأمّل فرمود و سپس بطور اجمال گفت اى همّام تو خود پرهيزكار و نيكوكار باش زيرا كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 285     

اين جواب مجمل و مفيد همام را قانع نكرد و آن حضرت را سوگند داد كه در اين باره توضيح بيشترى فرمايد لذا امام عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و درود بر نبىّ اكرم در باره پرهيزكاران چنين فرمود:

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 295     

نفسش از دست او در رنج و مردم از او در آسايشند خود را براى آخرتش بزحمت افكند و مردم را از وجود خويش راحتى رساند. اگر از كسى دورى گزيند اين دورى از نظر زهد و پاكدامنى است و اگر بكسى نزديكى جويد از نظر نرمخوئى و مهربانى است نه دورى كردنش براى كبر و بزرگى است و نه نزديك شدنش براى حيله و فريب دادن است. راوى گويد كه چون سخن حضرت باين جا رسيد همّام (نعره‏اى زد و چنان) بيهوش افتاد كه در همان حال از دنيا رفت.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 537     

از جمله در شعر حصين بن همام : مواليكم مولى الولادة منهم-  و مولى اليمين حابس قد تقما. در ص 315 به معنى سرگردان و حيران آمده است.

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 185     

كه تأنى هست از يزدان يقين‏هست تعجيلت ز شيطان رجيم‏با تأنى گشت موجود از خداتابشش روز اين زمين وينچرخهاورنه قادر بود كز كن فيكون‏صد زمين و چرخ آوردى برون‏آدمى را اندك اندك آن همام تا چهل سالش كند مرد تمام‏گر چه قادر بود كاندر يك نفس‏از عدم پران كند پنجاه كس‏اين تأنى از پى تعليم تست‏كه طلب آهسته بايد نى شكست‏

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 32     

87 الشّك ارتياب. شكّ اضطراب نفس است و بر طرف شدن آرام از او، يعنى در هر كارى كه اين كس در آن شكّ داشته باشد در آن قلق و اضطراب دارد و طمأنينه و آرامى ندارد پس در هر باب بقدر مقدور سعى در تحصيل علم بايد كرد، و از اين ظاهر مى‏شود كه اگر چيزى باشد كه در حلّيّت و حرمت آن مثلا شكّ باشد اولى آنست كه آن ترك شود زيرا كه در ترك آن چون يقين بعدم مفسده باشد اين كس را در آن اطمينان و آرامى باشد بخلاف فعل كه در صورت فعل باعتبار احتمال حرمت هميشه او را تشويش و اضطرابى باشد كه مبادا حرامى كرده باشد، و اگر در وجوب و عدم وجوب آن شكّ باشد بهتر آنست كه كرده شود زيرا كه در فعل آن باعتبار حصول يقين ببرائت ذمّه اطمينان و آرامى باشد بخلاف صورت ترك كه باعتبار شكّ در برائت ذمّه همواره تشويش و اضطرابى باشد كه مبادا واجبى ترك شده باشد و همچنين در تدبير امور دنيويّه نيز هرگاه كسى در امرى مردّد باشد ميانه چند احتمال كه او را علم باشد بعدم مفسده بعضى از آنها و در بعضى در شكّ باشد و احتمال مفسده رود بايد اختيار آن شقّ كند كه علم بعدم مفسده آن دارد تا از تشويش خاطر و توزّع بال فارغ باشد و صريح است در اين معنى آنچه روايت شده از حضرت امام همام امام حسن صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده شنيدم از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله كه مى‏فرمود دع ما يريبك الى ما لا يريبك فانّ الشّكّ ريبة و إنّ الصّدق طمأنينة.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 142     

530 الحقد مثار الغضب. كينه جايگاه برانگيختن خشم است و سبب آنست، زيرا كه كسى كه كينه كسى را داشته باشد باندك كار ناگوارى از او خشمناك گردد بر او، و غرض اين است كه كينه با آنكه خود فى نفسه خصلت نكوهيده است سبب خشم گردد كه آن نيز مذموم است چنانكه روايت شده از حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله كه: غضب فاسد ميكند ايمان را چنانكه فاسد ميكند سركه عسل را، و روايت شده از امام همام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه كه: غضب كليد هر شرّيست، و غير اين احاديث كه در باب مذمّت غضب وارد شده.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 156     

592 الورع شعار الاتقياء. ورع شعار متّقيان است، «ورع» پرهيزگاريست يعنى اجتناب از آنچه خدا حرام كرده باشد چنانكه از حضرت امام همام باقر علوم الاوّلين و الآخرين امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه روايت شده كه: خداى عزّ و جلّ فرموده: اى پسر آدم اجتناب كن از آنچه حرام كرده‏ام بر تو پس باشى اورع مردم، و «شعار» چنانكه گذشت جامه است كه ملاصق بدن باشد و بشعر يعنى مو برسد و متّقى كسى است كه ترس خدا داشته باشد و مراد اين است كه پرهيزگارى جامه است كه جمعى كه ترس از خداى عزّ و جلّ دارند هميشه آنرا مانند جامه ملاصق بدن با خود دارند و از خود دور نكنند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 310     

ممكن است كه مراد نفاق با حقّ تعالى باشد و سلب ايمان از دل، و خاصيّت دروغ باشد خصوصا وقتى كه بسيار گفته شود اين كه ايمان را از دل صاحب خود زايل كند و او را منافق گرداند. و مؤيد اين است آنچه روايت شده از امام همام امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: بدرستى كه دروغ خراب ايمان است و آنچه روايت شده از حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرمود: نمى‏يابد بنده مزه-  ايمان را تا ترك نكند دروغ را، بازى آنرا و جدّ آنرا.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 547     

و اما آنچه روايت كرده در كتاب مذكور از حضرت امام همام امام محمد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده: بدرستى كه حديث آل محمّد سخت سخت يافت شده است ايمان نمى‏آورد بآن مگر فرشته مقرّبى يا پيغمبر مرسلى يا بنده كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان پس آنچه وارد مى‏شود بر شما از حديث آل محمّد پس نرم باشد از براى آن دلهاى شما و بشناسيد آن را، پس قبول كنيد آن را، و آنچه گرفته شود از آن دلهاى شما و نشناسيد آن را، پس ردّ كنيد آن را بسوى خدا و بسوى رسول و بسوى عالم از آل محمّد، و بدرستى كه نيست هلاك شونده مگر اين كه حديث كرده شود احدى از شما بچيزى از آن كه برندارد آن را پس بگويد كه: و اللّه نبود اين، و اللّه نبود اين، و انكار كفر است، پس احتمال معنى اوّل و آخر هر دو دارد يعنى هر چه بشنويد از احوال آل محمّد صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين يا از احاديث ايشان پس عقلهاى شما ابا نكند از آن و بشناسد آن را يعنى موافق عقل داند قبول كنيد آن را و آنچه عقول شما از آن ابا كند و انكار آن نمايد پس ردّ كنيد آن را يعنى علم بتأويل آن را بسوى خدا و رسول و امام و انكار مكنيد و مگوئيد كه: حال ايشان چنين نبوده، يا اين كه اين حديث از ايشان نيست و غلط است، زيرا كه گاه باشد كه چنان باشد يا از ايشان باشد و عقل شما بآن نرسد و انكار آن كفر باشد پس بمجرّد اين كه عقول شما بآن نرسد انكار مكنيد بلكه بگوئيد كه: اگر اين حق باشد تأويلى خواهد داشت كه خدا و رسول و امام دانا باشند بآن. و روايت كرده نيز در كتاب مذكور از بعضى از اصحاب ما كه گفته: نوشتم بحضرت امام علىّ نقى صلوات اللّه و سلامه عليه: بگردم فداى تو، چيست معنى قول حضرت صادق عليه السّلام: حديث ما بر نمى‏دارد آن را فرشته مقرّبى يا پيغمبر مرسلى و نه مؤمنى كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان-  پس آمد جواب: مراد باين كه: «بر نمى‏دارد آن را فرشته و نه پيغمبرى و نه مؤمنى» است اين كه فرشته بر نمى‏دارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى فرشته غير خود، و پيغمبر بر نمى‏دارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى پيغمبرى غير خود، و مؤمن بر نمى‏دارد آن را تا اين كه بيرون آورد آن را بسوى مؤمنى غير خود، پس اين است معنى قول جدّ من. و پوشيده نيست كه اين حديث شريف نيز احتمال هر دو معنى دارد و غرض از تفسير [حديث‏] حضرت صادق صلوات اللّه و سلامه عليه اين است كه مراد اين نيست كه هيچ فرشته مقرّبى و پيغمبر مرسلى و مؤمنى كه گنجايش داده باشد خدا دل او را از براى ايمان بر نمى‏دارد آن را، زيرا كه ايشان بر مى‏دارند آن را چنانكه در حديثهاى سابق مذكور شد بلكه مراد اين است كه: هيچ فرشته مقرّبى برنمى‏دارد آن را از براى اين كه بفرشته ديگر برساند باعتبار اين كه هر فرشته تاب تحمّل آن را ندارد يا بكنه آن نتواند رسيد، و همچنين در پيغمبر مرسل و مؤمن، و بنا بر اين منافاتى ميانه احاديث مذكوره نيست و اللّه تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 1     

3708 ان ابتلاكم اللّه بمصيبة فاصبروا. اگر گرفتار كند شما را خدا بمصيبتى پس صبر كنيد، زيرا كه صبر و شكيبائى ثواب مصيبت را مضاعف كند و بى‏صبرى و ناشكيبائى ثواب آن را كم و ناقص كند و بسا باشد كه بالكليه زايل و باطل گرداند و در كتاب كافى روايت كرده از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: صبر از ايمان بمنزله سراست از بدن پس هرگاه برود سر مى‏رود بدن، و همچنان هرگاه برود صبر مى‏رود ايمان. و روايت كرده نيز از حضرت امام همام زين العابدين و الساجدين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: صبر از ايمان بمنزله سراست از بدن و نيست ايمان از براى كسى كه نباشد صبر از براى او. و روايت كرده از امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده: صبر سه تاست صبر نزد مصيبت و صبر بر طاعت و صبر از معصيت، پس كسى كه صبر كند بر مصيبت تا اين كه برگرداند آن را بنيكوئى تسلى بآن، بنويسد خدا از براى او سيصد درجه كه بوده باشد ميانه درجه با درجه مانند آسمان تا زمين، و هر كه صبر كند بر طاعت بنويسد خدا از براى او سيصد درجه كه بوده باشد ما بين درجه تا درجه مانند ما بين اطراف زمين تا عرش، و هر كه صبر كند از معصيت بنويسد خدا از براى او نهصد درجه كه بوده باشد ميانه درجه تا درجه مانند ميانه اطراف زمين تا منتهاى عرش. و روايت كرده از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه كه فرموده: هر كه گرفتار شود از مؤمنان ببلائى پس صبر كند بر آن، خواهد بود از براى او مثل اجر هزار شهيد. و روايت كرده نيز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه: بدرستى كه خداى عزّ و جلّ انعام كرد بر قومى پس شكر نكردند پس گرديد بر ايشان وبالى، و گرفتار كرد قومى را بمصيبتها پس صبر كردند پس گرديد آن مصيبتها برايشان نعمتى.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 31     

و نيست از ما اهل بيت رسول خدا امام و پيشوائى مگر اين كه حال اين باشد كه او دانا باشد باهل سلطنت خود و اين از براى قول خداى بلند مرتبه است كه نيستى تو مگر ترساننده و از براى هر قومى هدايت كننده است. اين تتمه كلام سابق است و مراد به «اهل سلطنت او» جمعى است كه او سلطنت بر ايشان دارد يعنى اهل زمان امامت او زيرا كه سلطنت هر يك از ايشان صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين در زمان خود بر تمام اهل آن زمان است و اختصاص ببعضى ندارد و استشهاد بآيه كريمه ظاهر اين است كه باعتبار اين باشد كه: آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه داند كه مراد از آن اين است كه تو اى رسول خدا نيستى مگر ترساننده مردم از معاصى و امر كننده و نهى كننده ايشان و از براى هر قومى هاديى است كه هدايت كند ايشان را ببهشت و آن امام عصر آن قوم است كه مطيعان ايشان را در اعراف راه مى‏نمايد ببهشت يا مى‏رساند بآن پس از اين معلوم مى‏شود كه او عالم است بحال همه رعيت خود، تا تواند مطيعان ايشان را هدايت كند ببهشت و آنچه در تفسير مجمع البيان روايت كرده كه: چون نازل شد اين آيه كريمه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: «منم ترساننده و على است هدايت كننده بعد از من اى على بتو هدايت مى يابند هدايت يابندگان» آن نيز بر معنى مذكور محمول مى‏تواند شد و همچنين آنچه روايت شده در كتاب كافى و غير آن از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: هر امامى هدايت‏كننده است از براى قرنى كه او در ايشان بوده آن نيز بر آن محمول مى‏تواند شد و روايت كرده در كتاب از حضرت امام همام باقر علوم الاولين و الآخرين كه فرموده: رسول خدا ترساننده است و از براى هر زمانى از ما هدايت‏كننده است كه هدايت ميكند ايشان را به آن چه آورده است آن را پيغمبر خدا پس هدايت كنندگان بعد از رسول خدا على است بعد از آن اوصيا يكى بعد از يكى، و اين نيز بر معنى مذكور محمول مى‏تواند شد باين كه مراد به آن چه آورده است آن را پيغمبر خدا بهشت باشد كه پيغمبر خبر آن را آورده و مراد بهدايت كردن هر امامى بآن هدايت‏كردن بآن باشد در اعراف، و ممكن است كه معنى آيه كريمه اين باشد كه: نيستى تو مگر ترساننده عامّ از براى همه امت تا قيامت و از براى هر قومى راه نماينده خاصى نيز هست كه بذل جهد كند در هدايت ايشان بخصوص كه در زمان آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله همان حضرت باشد و بعد از او امام هر عصر، و احاديث مذكوره همه بر اين معنى محمول مى‏تواند شد بنا بر اين استشهاد بآيه شريفه در اين كلام معجز نظام بايد كه محمول شود بر استشهاد بر آنچه معلوم شد از كلام سابق از وجود امامى از اهل بيت صلوات اللّه عليهم در هر عصرى نه بر خصوص عالم بودن او باهل سلطنت او و اللّه تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 60     

3826 إنّكم إلى العمل بما علمتم أحوج منكم إلى تعلّم ما لم تكونوا تعلمون. بدرستى كه شما بسوى عمل كردن به آن چه دانسته‏ايد محتاج تريد از شما بسوى ياد گرفتن آنچه نبوديد كه دانيد آن را، مراد اين است كه عمل كردن به آن چه آدمى دانسته از احكام سزاوارتر است از ياد گرفتن آنچه ندانسته از آنها، زيرا كه حكمى را كه دانسته عمل بآن ضرور است و در ترك آن عذرى نيست بخلاف آنچه ندانسته چه ممكن است كه در آنها معذور باشد و بر تقديرى كه معذور نباشد يقين كه گناه آن كمتر است از گناه كسى كه حكمى را داند و دانسته مخالفت آن كند و باين مضمون احاديث ديگر نيز وارد شده چنانكه روايت كرده ثقة الاسلام كلينى طاب ثراه در كتاب كافى از حضرت امام همام امام زين العابدين صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده كه: نوشته شده در انجيل كه: طلب مكنيد علم آنچه را نمى‏دانيد و هنوز عمل نكرده باشيد به آن چه دانسته ايد پس بدرستى كه علم هرگاه عمل كرده نشود بآن زياد نمى‏كند صاحب خود را مگر كفرى و زياد نمى‏كند از خدا مگر دورئى را.

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 46     

- . و يروى و يساحل بالحاء من ساحل البحر و هو طرفه-  أي لا يشابه في بعد ساحله-  و لا يحافل أي لا يفاخر بالكثرة-  أصله من الحفل و هو الامتلاء-  و المحافلة المفاخرة بالامتلاء ضرع حافل أي ممتلئ- . و الفرزدق همام بن غالب بن صعصعة التميمي-  و من هذه الأبيات

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 81     

و أما قوله أحال الأشياء لأوقاتها-  فمن رواها أحل الأشياء لأوقاتها-  فمعناه جعل محل كل شي‏ء و وقته كمحل الدين-  و من رواها أحال-  فهو من قولك حال في متن فرسه أي وثب-  و أحاله غيره أي أوثبه على متن الفرس عداه بالهمزة-  و كأنه لما أقر الأشياء في أحيانها و أوقاتها-  صار كمن أحال غيره على فرسه- . و قوله و لاءم بين مختلفاتها-  أي جعل المختلفات ملتئمات-  كما قرن النفس الروحانية بالجسد الترابي جلت عظمته-  و قوله و غرز غرائزها المروي بالتشديد-  و الغريزة الطبيعة و جمعها غرائز-  و قوله غرزها أي جعلها غرائز-  كما قيل سبحان من ضوأ الأضواء-  و يجوز أن يكون من غرزت الإبرة بمعنى غرست-  و قد رأيناه في بعض النسخ بالتخفيف- . و قوله و ألزمها أشباحها-  الضمير المنصوب في ألزمها عائد إلى الغرائز-  أي ألزم الغرائز أشباحها أي أشخاصها-  جمع شبح و هذا حق-  لأن كلا مطبوع على غريزة لازمة-  فالشجاع لا يكون جبانا و البخيل لا يكون جوادا-  و كذلك كل الغرائز لازمة لا تنتقل- . و قوله عالما بها قبل ابتدائها-  إشارة إلى أنه عالم بالأشياء فيما لم يزل-  و قوله محيطا بحدودها و انتهائها-  أي بأطرافها و نهاياتها- . و قوله عارفا بقرائنها و أحنائها-  القرائن جمع قرونة و هي النفس-  و الأحناء الجوانب جمع حنو-  يقول إنه سبحانه عارف بنفوس هذه الغرائز-  التي ألزمها أشباحها-  عارف بجهاتها و سائر أحوالها المتعلقة بها و الصادرة عنها- . فأما القطب الراوندي فإنه قال معنى قوله ع-  كائن لا عن حدث موجود لا عن عدم-  أنه لم يزل موجودا و لا يزال موجودا-  فهو باق أبدا كما كان موجودا أولا-  و هذا ليس بجيد-  لأن اللفظ لا يدل على ذلك-  و لا فيه تعرض بالبقاء فيما لا يزال- . و قال أيضا قوله ع لا يستوحش كلام مستأنف-  و لقائل أن يقول كيف يكون كلاما مستأنفا-  و الهاء في فقده ترجع إلى السكن المذكور أولا- . و قال أيضا-  يقال ما له في الأمر همة و لا همامة أي لا يهم به-  و الهمامة التردد كالعزم-  و لقائل أن يقول العزم هو إرادة جازمة-  حصلت بعد التردد-  فبطل قوله أن الهمامة هي نفس التردد كالعزم-  و أيضا فقد بينا مراده ع بالهمامة-  حكى زرقان في كتاب المقالات-  و أبو عيسى الوراق و الحسن بن موسى-  و ذكره شيخنا أبو القاسم البلخي-  في كتابه في المقالات أيضا عن الثنوية-  أن النور الأعظم اضطربت عزائمه و إرادته-  في غزو الظلمة و الإغارة عليها-  فخرجت من ذاته قطعة و هي الهمامة المضطربة في نفسه-  فخالطت الظلمة غازية لها-  فاقتطعتها الظلمة عن النور الأعظم-  و حالت بينها و بينه-  و خرجت همامة الظلمة غازية للنور الأعظم-  فاقتطعها النور الأعظم عن الظلمة و مزجها بأجزائه-  و امتزجت همامة النور بأجزاء الظلمة أيضا-  ثم ما زالت الهمامتان تتقاربان و تتدانيان-  و هما ممتزجتان بأجزاء هذا و هذا-  حتى انبنى منهما هذا العالم المحسوس-  و لهم في الهمامة كلام مشهور-  و هي لفظة اصطلحوا عليها-  و اللغة العربية ما عرفنا فيها استعمال الهمامة بمعنى الهمة-  و الذي عرفناه الهمة بالكسر و الفتح و المهمة-  و تقول لا همام لي بهذا الأمر مبني على الكسر كقطام-  و لكنها لفظة اصطلاحية مشهورة عند أهلها: ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ-  وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ-  فَأَجْرَى فِيهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَيَّارُهُ-  مُتَرَاكِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ-  وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ-  وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ-  الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ-  ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِيحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا-  وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا-  وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ-  وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ-  وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ-  تَرُدُّ أَوَّلَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ سَاجِيَهُ عَلَى مَائِرِهِ حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ-  وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُكَامُهُ-  فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ-  فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ-  جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً-  وَ عُلْيَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً-  بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ يَنْتَظِمُهَا ثُمَّ زَيَّنَهَا بِزِينَةِ الْكَوَاكِبِ وَ ضِيَاءِ الثَّوَاقِبِ-  وَ أَجْرَى فِيهَا سِرَاجاً مُسْتَطِيراً وَ قَمَراً مُنِيراً-  فِي فَلَكٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِيمٍ مَائِرٍ

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 2          صفحه‏ى 223     

- . فضارب القوم حتى ردهم-  فانتدب له همام بن قبيصة الطائي و كان مع معاوية-  فشد عليه في مذحج-  فانتصر عدي بن حاتم الطائي للأشتر-  فحمل عليه في طي‏ء فاشتد القتال جدا- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 3          صفحه‏ى 327     

- . قال فضربهم و الله حتى خلوا له الماء- . قال نصر و دعا الأشتر بالحارث بن همام النخعي-  ثم الصهباني فأعطاه لواءه-  و قال له يا حارث لو لا أني أعلم أنك تصبر عند الموت لأخذت لوائي منك-  و لم أحبك بكرامتي-  فقال و الله يا مالك لأسرنك أو لأموتن فاتبعني-  ثم تقدم باللواء و ارتجز فقال- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 4          صفحه‏ى 27     

و أما معاوية-  فاستعمل على الخيل عبيد الله بن عمر بن الخطاب-  و على الرجالة مسلم بن عقبة المري-  و جعل على الميمنة عبد الله بن عمرو بن العاص-  و على الميسرة حبيب بن مسلمة الفهري-  و أعطى اللواء عبد الرحمن بن خالد بن الوليد-  و جعل على أهل دمشق و هم القلب الضحاك بن قيس الفهري-  و على أهل حمص و هم الميمنة ذا الكلاع الحميري-  و على أهل قنسرين-  و هم في الميمنة أيضا زفر بن الحارث الكلابي-  و على أهل الأردن و هم الميسرة سفيان بن عمرو أبا الأعور السلمي-  و على أهل فلسطين و هم في الميسرة أيضا مسلمة بن مخلد-  و على رجالة أهل دمشق-  بسر بن أبي أرطاة العامري بن لؤي بن غالب-  و على رجالة أهل حمص حوشبا ذا ظليم-  و على رجالة قيس طريف بن حابس الألهاني-  و على رجالة الأردن عبد الرحمن بن قيس القيني-  و على رجالة أهل فلسطين الحارث بن خالد الأزدي-  و على رجالة قيس دمشق همام بن قبيصة-  و على قضاعة حمص و إيادها بلال بن أبي هبيرة الأزدي-  و حاتم بن المعتمر الباهلي-  و على رجالة الميمنة حابس بن سعيد الطائي-  و على قضاعة دمشق حسان بن بحدل الكلبي-  و على قضاعة عباد بن يزيد الكلبي-  و على كندة دمشق حسان بن حوي السكسكي-  و على كندة حمص يزيد بن هبيرة السكوني-  و على سائر اليمن يزيد بن أسد البجلي-  و على حمير و حضرموت اليمان بن غفير-  و على قضاعة الأردن حبيش بن دلجة القيني-  و على كنانة فلسطين شريكا الكناني-  و على مذحج الأردن المخارق بن الحارث الزبيدي-  و على جذام فلسطين و لخمها ناتل بن قيس الجذامي-  و على همدان الأردن حمزة بن مالك الهمداني-  و على الخثعم حمل بن عبد الله الخثعمي-  و على غسان الأردن يزيد بن الحارث-  و على جميع القواصي القعقاع بن أبرهة الكلاعي-  أصيب في المبارزة أول يوم تراءت فيه الفئتان- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 164     

أريني سلاحي لا أبا لك إنني‏أرى الحرب لا تزداد إلا تمادياأتاني عن مروان بالغيب أنه‏مريق دمي أو قاطع من لسانياو في العيس منجاة و في الأرض مهرب‏إذا نحن رفعنا لهن المبانيافقد ينبت المرعى على دمن الثرى‏و تبقى حزازات النفوس كما هياأ تذهب كلب لم تنلها رماحناو تترك قتلى راهط هي ما هيالعمري لقد أبقت وقيعة راهطلحسان صدعا بينا متنائياأ بعد ابن عمرو و ابن معن تتايعاو مقتل همام أمنى الأمانياو لم تر مني نبوة قبل هذه‏فراري و تركي صاحبي ورائياأ يذهب يوم واحد إن أسأته‏بصالح أيامي و حسن بلائيافلا صلح حتى تنحط الخيل بالقناو تثأر من نسوان كلب نسائيا

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 132     

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ -  كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ-  فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ-  ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ-  فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ-  فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ-  فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص-  ثُمَّ قَالَ ع-  أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حَيْثُ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ-  لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ-  وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ-  وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ-  فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ-  مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ-  غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ-  نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ-  كَالَّذِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ-  لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ-  لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ-  شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-  عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ-  فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ-  وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ-  قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ-  وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ-  صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً-  تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ-  أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا-  وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-  أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ-  تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا-  يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ-  فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً-  وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ-  أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ-  وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ-  فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ-  مُفْتَرِشُونَ لِجَبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ-  يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-  وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ-  قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ-  يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى-  وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا-  وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ-  لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ-  وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ-  فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ-  إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ-  أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي-  اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ-  وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 134     

همام المذكور في هذه الخطبة-  هو همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو-  بن جابر بن يحيى بن الأصهب بن كعب-  بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل-  بن مران بن صيفي بن سعد العشيرة- . و كان همام هذا من شيعة أمير المؤمنين ع و أوليائه-  و كان ناسكا عابدا-  قال له يا أمير المؤمنين-  صف لي المتقين حتى أصير بوصفك إياهم كالناظر إليهم- . فتثاقل عن جوابه أي أبطأ- . فعزم عليه أي أقسم عليه-  و تقول لمن يكرر عليك الطلب و السؤال-  قد عزم علي أي أصر و قطع-  و كذلك تقول في الأمر تريد فعله و تقطع عليه-  عزمت عزما و عزمانا و عزيمة و عزيما- . فإن قلت-  كيف جاز له ع أن يتثاقل عن جواب المسترشد- . قلت يجوز أن يكون تثاقل عن جوابه-  لأنه علم أن المصلحة في تأخير الجواب-  و لعله كان حضر المجلس من لا يحب أن يجيب و هو حاضر-  فلما انصرف أجاب-  و لعله رأى أن تثاقله عن الجواب-  يشد تشوق همام إلى سماعه فيكون أنجع في موعظته-  و لعله كان من باب تأخير البيان إلى وقت الحاجة-  لا من باب تأخير البيان عن وقت الحاجة-  و لعله تثاقل عن الجواب-  ليرتب المعاني التي خطرت له في ألفاظ مناسبة لها-  ثم ينطق بها كما يفعله المتروي في الخطبة و القريض- . فإن قلت فما معنى إجابته له أولا بقوله-  يا همام اتق الله و أحسن-  ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ-  و أي جواب في هذا عن سؤال همام - . قلت كأنه لم ير في بادئ الحال-  شرح صفات المتقين على التفصيل-  فقال لهمام ماهية التقوى معلومة في الجملة-  فاتق الله و أحسن-  فإن الله قد وعد في كتابه أن يكون وليا-  و ناصرا لأهل التقوى و الإحسان-  و هذا كما يقول لك قائل-  ما صفات الله الذي أعبده أنا و الناس-  فتقول له لا عليك ألا تعرف صفاته مفصلة-  بعد أن تعلم أنه خالق العالم-  و أنه واحد لا شريك له-  فلما أبى همام إلا الخوض فيما سأله على وجه التفصيل-  قال له إن الله تعالى خلق الخلق حين خلقهم-  و يروى حيث خلقهم و هو غني عن طاعتهم-  لأنه ليس بجسم فيستضر بأمر أو ينتفع به- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 147     

- . و مثل قوله أنا أعلم بنفسي من غيري-  قوله ع لمن زكاه نفاقا-  أنا دون ما تقول و فوق ما في نفسك- . و قوله اللهم لا تؤاخذني بما يقولون-  إلى آخر الكلام مفرد مستقل بنفسه منقول عنه ع-  أنه قال لقوم مر عليهم و هم مختلفون في أمره-  فمنهم الحامد له و منهم الذام فقال اللهم لا تؤاخذني-  الكلمات إلى آخرها-  و معناه اللهم إن كان ما ينسبه الذامون إلي-  من الأفعال الموجبة الذم حقا-  فلا تؤاخذني بذلك-  و اغفر لي ما لا يعلمونه من أفعالي-  و إن كان ما يقوله الحامدون حقا-  فاجعلني أفضل مما يظنونه في: فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ-  وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ-  وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ-  وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ-  وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ-  يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ-  يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ-  يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً-  حَذِراً لَمَّا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ-  وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ-  إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ-  لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ-  قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى-  يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ-  تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ-  قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ-  حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ-  الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ-  إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ-  وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ-  يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ-  وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ-  لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ-  مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ-  فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ-  وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ-  وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ-  يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ-  لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ-  وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ-  وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ-  وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ-  إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ-  وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ-  نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ-  أَتْعَبَ نَفْسَهُ لآِخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ-  بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ-  وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ-  لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ-  قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا-  فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ-  ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا-  فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  فَقَالَ ع وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ-  وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا-  فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:41  توسط میرشاعرعلی  | 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 160     

- . قوله إن صمت لم يغمه صمته-  أي لا يحزن لفوات الكلام-  لأنه يرى الصمت مغنما لا مغرما- . قوله و إن ضحك لم يعل صوته-  هكذا كان ضحك رسول الله ص أكثره التبسم-  و قد يفر أحيانا-  و لم يكن من أهل القهقهة و الكركرة- . قوله و إن بغي عليه صبر-  هذا من قول الله تعالى ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ- . قوله نفسه منه في عناء لأنه يتعبها بالعبادة-  و الناس لا يلقون منه عنتا و لا أذى-  فحالهم بالنسبة إليه خلاف حال نفسه بالنسبة إليه- . قوله فصعق همام أغمي عليه و مات-  قال الله تعالى فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 16         صفحه‏ى 20     

فأما القول في أن عليا شرف بها أو شرفت به-  فإن عليا ع كانت أسباب شرفه و تميزه على الناس متنوعة-  فمنها ما هو متعلق بفاطمة ع-  و منها ما هو متعلق بأبيها ص-  و منها ما هو مستقل بنفسه- . فأما الذي هو مستقل بنفسه-  فنحو شجاعته و عفته و حلمه و قناعته-  و سجاحة أخلاقه و سماحة نفسه-  و أما الذي هو متعلق برسول الله ص-  فنحو علمه و دينه و زهده و عبادته-  و سبقه إلى الإسلام و إخباره بالغيوب- . و أما الذي يتعلق بفاطمة ع فنكاحه لها-  حتى صار بينه و بين رسول الله ص الصهر-  المضاف إلى النسب و السبب-  و حتى إن ذريته منها صارت ذرية لرسول الله ص-  و أجزاء من ذاته ع-  و ذلك لأن الولد إنما يكون من مني الرجل و دم المرأة-  و هما جزءان من ذاتي الأب و الأم-  ثم هكذا أبدا في ولد الولد و من بعده من البطون دائما-  فهذا هو القول في شرف علي ع بفاطمة- . فأما شرفها به فإنها و إن كانت ابنة سيد العالمين-  إلا أن كونها زوجة علي أفادها نوعا من شرف آخر-  زائدا على ذلك الشرف الأول-  أ لا ترى أن أباها لو زوجها أبا هريرة أو أنس بن مالك-  لم يكن حالها في العظمة و الجلالة كحالها الآن-  و كذلك لو كان بنوها و ذريتها-  من أبي هريرة و أنس بن مالك-  لم يكن حالهم في أنفسهم كحالهم الآن- . قال أبو الحسن المدائني و كان الحسن كثير التزوج-  تزوج خولة بنت منظور بن زبان الفزارية-  و أمها مليكة بنت خارجة بن سنان-  فولدت له الحسن بن الحسن-  و تزوج أم إسحاق بنت طلحة بن عبيد الله-  فولدت له ابنا سماه طلحة-  و تزوج أم بشر بنت أبي مسعود الأنصاري-  و اسم أبي مسعود عقبة بن عمر-  فولدت له زيد بن الحسن-  و تزوج جعدة بنت الأشعث بن قيس-  و هي التي سقته السم-  و تزوج هند ابنة سهيل بن عمرو-  و حفصة ابنة عبد الرحمن بن أبي بكر-  و تزوج امرأة من كلب-  و تزوج امرأة من بنات عمرو بن أهتم المنقري-  و امرأة من ثقيف فولدت له عمرا-  و تزوج امرأة من بنات علقمة ابن زرارة-  و امرأة من بني شيبان من آل همام بن مرة-  فقيل له إنها ترى رأي الخوارج فطلقها-  و قال إني أكره أن أضم إلى نحري جمرة من جمر جهنم- . و قال المدائني و خطب إلى رجل فزوجه-  و قال له إني مزوجك-  و أعلم أنك ملق طلق غلق-  و لكنك خير الناس نسبا و أرفعهم جدا و أبا- . قلت أما قوله ملق طلق فقد صدق-  و أما قوله غلق فلا-  فإن الغلق الكثير الضجر-  و كان الحسن ع أوسع الناس صدرا و أسجحهم خلقا- . قال المدائني-  أحصيت زوجات الحسن بن علي فكن سبعين امرأة- . قال المدائني و لما توفي علي ع-  خرج عبد الله بن العباس بن عبد المطلب إلى الناس-  فقال إن أمير المؤمنين ع توفي و قد ترك خلفا-  فإن أحببتم خرج إليكم-  و إن كرهتم فلا أحد على أحد-  فبكى الناس و قالوا بل يخرج إلينا- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 56     

- . فلا يعرف في العرب أحد صنع صنيعه- . و منها أعبد العرب هرم بن حيان-  صاحب أويس القرني- . و منها أجود العرب عبد الله بن سواد بن همام -  غزا السند في أربعة آلاف-  ففتحها و أطعم الجيش كله ذاهبا و قافلا-  فبلغه أن رجلا من الجيش مرض فاشتهى خبيصا-  فأمر باتخاذ الخبيص لأربعة آلاف إنسان-  فأطعمهم حتى فضل و تقدم إليهم-  ألا يوقد أحد منهم نارا لطعام في عسكره مع ناره- . و منها أخطب العرب مصقلة بن رقبة-  به يضرب المثل فيقال أخطب من مصقلة- . و منها أهدى العرب في الجاهلية-  و أبعدهم مغارا و أثرا في الأرض في عدوه-  و هو دعيميص الرمل كان يعرف بالنجوم هداية-  و كان أهدى من القطا-  يدفن بيض النعام في الرمل مملوءا ماء-  ثم يعود إليه فيستخرجه- . فأما المنذر بن الجارود فكان شريفا-  و ابنه الحكم بن المنذر يتلوه في الشرف-  و المنذر غير معدود في الصحابة-  و لا رأى رسول الله ص و لا ولد له في أيامه-  و كان تائها معجبا بنفسه-  و في الحكم ابنه يقول الراجز- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 364     

- . و قال بعض الأدباء في كلام له-  بينا هذه الدنيا ترضع بدرتها و تصرح بزبدتها-  و تلحف فضل جناحها و تغر بركود رياحها-  إذ عطفت عطف الضروس و صرخت صراخ الشموس-  و شنت غارة الهموم و أراقت ما حلبت من النعيم-  فالسعيد من لم يغتر بنكاحها و استعد لو شك طلاقها-  شاعر هو إهاب بن همام بن صعصعة المجاشعي-  و كان عثمانيا- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 365     

 في الحديث تسموا بأسماء الأنبياء-  و أحب الأسماء إلى الله عبد الله و عبد الرحمن-  و أصدقها حارث و همام -  و أقبحها حرب و مرة

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 20         صفحه‏ى 96     

دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعي-  على أمير المؤمنين ع أيام خلافته-  و غالب شيخ كبير-  و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ-  فقال له أمير المؤمنين ع من الشيخ-  قال أنا غالب بن صعصعة-  قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم-  قال ما فعلت إبلك-  قال ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحملات و النوائب-  قال ذاك أحمد سبلها من هذا الغلام معك-  قال هذا ابني قال ما اسمه قال همام -  و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب-  و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا-  فقال لو أقرأته القرآن فهو خير له

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 3          صفحه‏ى 409     

روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام-  يقال له: همام -  كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لى المتقين حتى كأنى أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ-  لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ-  وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ-  وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ-  فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ-  مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ-  غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ-  نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ-  كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ-  وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ-  شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-  عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ-  فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ-  وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ-  قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ-  وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ-  صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً-  تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ-  أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا-  وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-  أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ-  تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا-  يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ-  فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً-  وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ-  أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ-  وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ-  فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ-  مُفْتَرِشُونَ

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 3          صفحه‏ى 411     

لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ-  يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-  وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ-  قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ-  يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى-  وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ قَدْ خُولِطُوا-  وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ-  لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ-  وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ-  فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ-  إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ-  أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي-  اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ-  وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ-  وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ-  وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ-  وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ-  وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ-  يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ-  يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ-  يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً-  حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ-  وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ-  إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ-  لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ-  قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى-  يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ-  تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ-  قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ-  حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ-  الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ-  إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ-  وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ-  يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ-  وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ-  لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ-  مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ-  فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ-  وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ-  وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ-  يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ-  لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ-  وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ-  وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ-  وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ-  إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ-  وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ-  نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ-  أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ-  بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ-  وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ-  لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ-  قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا-  فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ-  ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا-  فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  فَقَالَ ع وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ-  وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا-  فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 3          صفحه‏ى 413     

أقول: و من هاهنا اختلفت نسخ النهج فكثير منها تكون هذه الخطبة فيها أوّل المجلد الثاني منه بعد الخطبة المسمّاة بالقاصعة، و يكون عقيب كلامه للبرج بن مسهر الطائى قوله: و من خطبة له عليه السّلام الحمد للّه الّذى لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد، و كثير من النسخ تكون هذه الخطبة فيها متّصلة بكلامه عليه السّلام للبرج بن مسهر و يتأخّر تلك الخطبة فيكون بعد قوله: و من كلامه له عليه السّلام و هو يلي غسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يتّصل ذلك إلى تمام الخطبة المسمّاة بالقاصعة. ثمّ يليه قوله: باب المختار من كتب أمير المؤمنين و رسائله، و عليه جماعة الشارحين كالإمام قطب الدين أبى الحسن الكيدرىّ و الفاضل عبد الحميد بن أبى الحديد، و وافقتهم هذا الترتيب لغلبة الظنّ باعتمادهم على النسخ الصحيحة. فأمّا همام هذه فهو همام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر بن عوف الأصهب، و كان من شيعة على عليه السّلام، و أوليائه ناسكا عابدا، و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما رأى من استعداد نفسه لأثر الموعظة، و خوفه عليه أن يخرج به خوف اللّه إلى انزعاج نفسه و صعوقها. فأمره بتقوى اللّه: أى في نفسه أن يصيبها فادح بسبب سؤاله، و أحسن: أى أحسن إليها بترك تكليفها فوق طوقها، و لذلك قال عليه السّلام حين صعق همام : أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. فحيث لم يقنع همام إلّا بما سأل، و عزم عليه بذلك: أى ألحّ عليه في السؤال و أقسم، أجابه.

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 3          صفحه‏ى 425     

و هذه الصفات و العلامات قد يتداخل بعضها بعضا، و لكن تورد بعبارة أخرى أو يذكر مفردة ثمّ يذكر ثانيا مركّبة مع غيرها. و بالجملة فهذه الخطبة من جليل و بليغ وصفه و لذلك فعلت بهمّام ما فعلت. فأمّا جوابه عليه السّلام لمن سأله بقوله: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه: أى ينتهى إليه و يكون غاية له لا يتجاوزها و لا يتأخّر عنها، و الضمير في يعدوه للأجل. و سببا لا يتجاوزه: أى و لذلك الأجل سبب: أى علّة فاعلة لا يتعدّاها إلى غيرها من الأسباب فمنها ما يكون موعظة بالغة كهذه. فهو جواب مقنع للسامع مع أنّه حقّ و صدق، و هو إشارة إلى السبب الأبعد لبقائه عليه السّلام عند سماع المواعظ البالغة و هو الأجل المحكوم به للقضاء الإلهىّ، و أمّا السبب القريب للفرق بينه و بين همّام و نحوه فقوّة نفسه القدسيّة على قبول الواردات الإلهيّة و تعوّده بها و بلوغ رياضته حدّ السكينة عند ورود أكثرها و ضعف نفس همّام عمّا ورد عليه من خوف اللّه و رجائه. و لم يجب عليه السّلام بمثل هذا الجواب لاستلزامه تفضيل نفسه، أو لقصور فهم السائل. و نهيه له عن مثل هذا السؤال و التنفير عنه كونه من نفثات الشيطان لوضعه في غير موضعه و هو من آثار الشيطان. و باللّه العصمة و التوفيق.

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 4          صفحه‏ى 321     

و قوله: سيماهم سيما الصدّيقين. إلى آخر الصفات. فالقوم هم المتّقون الّذين سأله همّام عن صفتهم. و الصفات المذكورة بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفاة في خطبة مفردة. و ذكر هاهنا عشرا: إحداها: أنّ علاماتهم علامات الصدّيقين و هم الملازمون للصدق في أقوالهم و أفعالهم طاعة للّه تعالى و قد عرفت علاماتهم في خطبة همّام . الثانية: و كذلك كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و الذكر الدائم لمعبودهم الحقّ. الثالثة: كونهم عمّار الليل. و كنّى بعمارتهم له عن قيامهم فيه بالعبادة. روى أنّ أحدهم كان إذا كسل عن العمل علّق نفسه بحبل حتّى يصبح عقوبة لها. الرابعة: استعار لفظ المنار لهم بالنهار باعتبار كونهم يهدون الخلق إلى طريق اللّه كالمنار إلى الطريق المحسوس، و كذلك لفظ الحبل للقرآن باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه إلى التروّى من ماء الحياة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذي هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء، أو باعتبار كونه عصمة لمن تمسّك به صاعدا من دركات الجهل إلى أقصى درجات العقل كالحبل يصعد فيه من السفل إلى العلوّ. و لفظ القرآن مجرور بعطف البيان. الخامسة: و كذلك استعار وصف إحياء السنن لهم باعتبار إقامتها و إبقاء العمل بها. السادسة: عدم الاستكبار و العلوّ منهم. و لمّا كان الاستكبار في الإنسان رذيلة كان عدمه عنه فضيلة. السابعه: عدم الغلول. و هو فضيلة، لكون الغلول مستلزما لرذائل كالشره و الخيانة و الحرص و الدنائة و غيرها و كان عدمه كمالا. الثامنة: كونهم لا يفسدون. و لمّا كان كلّ فساد مستلزم رذيلة أو رذائل كالزنا المستلزم لرذيلة الفجور و كالقتل المستلزم لرذيلة الظلم و كذلك سائرها كان عدمه كمالا. التاسعة: كون قلوبهم في الجنان. و ذلك أنّك علمت أنّ أعلى غرفات الجنان و درجاتها هو المعارف الإلهيّة و القعود في مقاعد الصدق عند المليك المقتدر و ذلك من مقامات العارفين و أولياء اللّه الصدّيقين. العاشرة: كون أجسادهم في العمل. فالواو في قوله: و أجسادهم. يحتمل أن يكون للحال أى أنّ قلوبهم في الجنان ما يكون أجسادهم مستغرقة الحركات و السكنات في الأعمال الصالحات أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.

شرح‏نهج..(ابن‏ميثم)      ج 5          صفحه‏ى 456     

الكلام الّذى دار بينهما أنّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام: من الشيخ فقال: أنا غالب بن صعصعة. قال ذو الإبل الكثيرة قال: نعم. قال: ما فعلت أبلك قال ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحالات و النوائب. فقال: ذاك أحمد سبلها. فقال: من هذا الغلام فقال: هذا ابنى همام روّيته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا. فقال: أقرأه القرآن فهو خير. فكان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول: ما زالت كلمته في نفسي حتّى قيّد نفسه بقيد و آلى أن لا يفكّه حتّى يحفظ القرآن فما فكّه حتّى حفظه. و ذعذعتها-  بالذال المعجمة مكرّرة- : فرّقتها.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 1          صفحه‏ى 475     

(فيا لها أمثالا صائبة و مواعظ شافية) أشار هنا إلى ما قدمه من الكلام، أراد أن يرغبّهم فيه و يدفعهم للتأثر بمضمونه فيقول يا لها و ما أعظمها أمثالا أدركت مرادها و حققت مطلوبها و مواعظ تبرى‏ء العليل و تشفي المريض و ليس العجز في البيان و إنما العجز في هذا الإنسان و المعتبر قليل و من أراد أدرك فهذا همام الذي وعظه الإمام في خطبة المتقين تفارق روحه الحياة لتأثره بالموعظة بينما غيره يقابلها بالجفاء و الخشونة و لا يتأثر بها من قريب أو بعيد... (لو صادفت قلوبا زاكية و أسماعا واعية و أراء عازمة و ألبابا حازمة) فهذه الأمثال تدرك مقصودها و هذه المواعظ تشفي المرضى إذا كان السامع قابلا لذلك و هذا لا يتحقق إلا إذا التقت هذه الكلمات مع القلوب الطاهرة التي لم تتكدر بأوساخ الحقد و الأنانية و الحسد و الأمراض الأخرى و كذلك كانت الأسماع واعية أي حافظة متأثرة بالكلام و كذلك يشترط أن تكون الآراء قاصدة للرشد و الهداية و كانت العقول قابلة للأخذ بالحزم و القوة و اليقين... (فاتقوا اللّه تقية من سمع فخشع) أمرهم بتقوى اللّه التي تكون مثل تقوى من استجمع هذه الأوصاف و هي في مقام عظيم... تقوى من سمع للحق و صوت العدل فخضع له و التزمه... (و اقترف فاعترف) و تقوى من اكتسب إثما و عصى ربه فاحترق قلبه بنار المعصية فبادر إلى الاعتراف و الإقرار بمعصيته و من ثم إلى التوبة و محو الحوبة... (و وجل فعمل) تقوى من خاف ربه فعمل لرضاه بترك معاصيه و القيام بأوامره فإن من خاف أمرا هرب منه و من أراد أمرا طلبه... (و حاذر فبادر) تقوى من خاف عقوبة ربه فبادر إلى العمل بما يرضاه و من خاف أحدا عمل بأمره و لم يتعرض لسخطه... (و أيقن فأحسن) تقوى من أيقن بالجزاء و الثواب و العقاب فأحسن عمله لينال أجره و يدرك ثوابه...

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 351     

يصف فيها المتقين روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، إتق اللَّه و أحسن: ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلى على النبي-  صلى اللَّه عليه و آله-  ثم قال عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللَّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 353     

قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 356     

هذه الخطبة المباركة من أروع خطب النهج و أرقها تتضمن صفة المتقين بأبدع بيان و أقوى لسان صوّر الإمام حالهم حتى عادوا و كأنهم أمامنا و سببها كما رواه الرضي: (روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام إتق اللَّه و أحسن ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه فحمد اللَّه و أثنى عليه و صلى على النبي صلى اللَّه عليه و سلم ثم قال عليه السلام: (أما بعد فإن اللَّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم لأنه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه) هذا الرجل-  همام -  سأل الإمام أن يصف له المتقين حتى كأنه ينظر إليهم فيتأثر بهم و يسلك سلوكهم و يقتدي بهم فتثاقل الإمام و لم يبادر بل تأخر قليلا تشويقا للرجل و ترغيبا له في المعرفة ثم قال له: إتق اللَّه و أحسن إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فأجابه بهذا الجواب العام المجمل و لم يدخل في التفاصيل فلم يقتنع همام بهذا الجواب و لم يشف غليله الإجمال فأصّر على الإمام و أقسم عليه أن يوضح له الأمر أكثر من ذلك فحمد اللَّه و أثنى عليه و صلى على النبي و آله ثم ابتدأ عليه السلام: أما بعد حمد اللَّه فإن اللَّه سبحانه و تعالى خلق الخلق من إنس و جان حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم ثم علل ذلك لأنه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه لأن الذي يتأثر و يخضع للنفع و الضرر يكون محتاجا و المحتاج فقير و اللَّه هو الغني المطلق فمن أطاع اللَّه نفع نفسه لأنه سبحانه لا يأمر إلا بمصلحة تعود على هذا الإنسان بالنفع كما أن من تمرد على اللَّه و على أمره لا يضره و إنما يضر نفسه لأنه لا ينهى إلا عن مفسدة مضرة بهذا الإنسان فمن ارتكب الحرام أضرّ بنفسه و سبّب لها الانحطاط و التأخر و أما اللَّه فلا يتأثر بشي‏ء من ذلك... (فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم) فهو سبحانه الذي أعطى كل فرد حق الحياة أعطاه أيضا ما يعيش به و يكمل شوط الحياة بحيث لا يموت من الجوع و قول الإمام هذا مأخوذ من قول اللَّه: نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 368     

و لم يكد الإمام يصل إلى هذا المقام من الكلام حتى صعق همام صعقة كانت نفسه فيها أي وقع على الأرض مغشيا عليه قد فقد الحياة و فارقها.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 368     

(أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه ثم قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها) حلف الإمام إنه كان يخشى على همام مثل هذه الصعقة التي تخرج معها نفسه حيث قرأ في وجهه الزهد و التقوى و العشق للَّه و رأى أن نفسه شفافة لا تطيق مثل هذا الوصف الدقيق الذي يخرج من قلب الإمام و نفسه... ثم إنه عليه السلام قال: هكذا تصنع و تؤثر المواعظ البالغة حد النهاية بأهلها الذين يملكون طهارة النفوس و نزاهتها و شفافية الأرواح و عفتها... و لم يكد ينتهي الإمام من هذا حتى قال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 368     

أي إذا كنت قلت: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها كما فعلت بهمام فلما ذا لم تصب منها أنت كما أصيب همام ... فأجابه الإمام عليه السلام.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 368     

(ويحك إن لكل أجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه. فمهلا. لا تعد لمثلها فإنما نفث الشيطان على لسانك) هذا تعجب من الإمام أو ذم لهذا الشخص ثم قال له انسيت أن لكل أجل مدة معينة عند ما تنتهي يموت و لكل إنسان وقت معين في دار الدنيا فعند ما ينتهي هذا الأجل تأتي الأسباب المختلفة لاختراقه فيموت الإنسان، فمنهم من يموت حريقا و منهم غريقا و منهم بالهدم و الآخر بالردم و هكذا و من الأسباب التي مات بها همام هذه الموعظة البليغة المؤثرة التي دخلت إلى عمق نفسه فانفعل بها و تأثر بمضمونها فصعق منها و قضت عليه... و أشار الإمام إلى أن هذا الإشكال من هذا الشخص إنما كانت وسوسة شيطانية ألقاها الشيطان على لسانه ليضل بها بعض البسطاء ثم نهاه أن يعود لمثلها... و قد يقال: إن الإمام باعتبار ما يحمله من نفس ملكوتية رفيعة عظيمة لم تتأثر بها نفسه و إن أمكن أن تتأثر بأبلغ من هذه بينما نفس همام لضعفها و تأثيرها الشديد تأثرت بهذه الموعظة...

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 369     

ترجمة همام بن شريح

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 369     

وردت ترجمة همام مختصرة جدا.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 369     

ففي شرح النهج لابن أبي الحديد ترجمه بقوله: هو همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو بن جابر بن يحيي بن الأصهب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مرّان بن صيفي بن سعد العشيرة.

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 369     

و كان همام هذا من شيعة أمير المؤمنين عليه السلام و أوليائه و كان ناسكا عابدا قال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى أصير بوصفك إياهم كالناظر إليهم و ساق خبر الخطبة... و في كنز الكراجكي مسندا عن يحيى ابن أم الطويل قال: عرضت لي حاجة إلى أمير المؤمنين فاستتبعت إليه جندب بن زهير و الربيع بن خيثم و ابن أخيه همام بن عبادة ابن خيثم و كان من أصحاب البرانس قال: فأقبلنا معتمدين لقاء أمير المؤمنين فألفيناه حين خرج يؤم الناس فأفضى و نحن معه إلى نفر إلى أن قال نوف: فأقبل جندب و الربيع فقالا: ما سمة شيعتكم يا أمير المؤمنين فتثاقل عن جوابهما فقام همام بن عبادة فقال: (و ذكر الخبر المعروف بطوله) و في آخر فصاح همام بن عبادة صيحة عظيمة و وقع مغشيا عليه فحركوه فإذا هو قد فارق الحياة رحمة اللَّه عليه فاستعبر الربيع باكيا و قال: ما أسرع ما أودت موعظتك يا أمير المؤمنين بابن أخي و لوددت لو أني بمكانه... إلى أن قال: فصلى عليه أمير المؤمنين عليه السلام عشية ذلك اليوم و شهد جنازته و نحن معه...

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 3          صفحه‏ى 518     

ترجمة همام بن شريح... 369

شرح‏نهج..(السيدعباس)      ج 5          صفحه‏ى 90     

سبق معاوية إلى مشرعة الماء و قرر أن يمنعه عن علي و جنده وعد ذلك أول الفتح الذي استطاع أن يوفق إليه و دارت مفاوضات متعددة كي يتخلى معاوية عن فكرته و لكنه أصر على البغي و العدوان و تجاوز أبسط الحقوق و أيسرها فما كان من الإمام إلا أن أوعز إلى الأشعث و الأشتر أن يحسما الأمر و يقطعا النزاع و التفت بطلنا الأشتر إلى الحارث بن همام النخعي فأعطاه لواءه قائلا له: يا حارث لو لا أني أعلم أنك تصبر عند الموت لأخذت لوائي منك و لم أحبك لكرامتي ثم التفت إلى أصحابه قائلا: فدتكم نفسي شدوا شدة المحرج الراجي الفرج فإذا نالتكم الرماح فالتووا فيها و إذا عضتكم السيوف فليعض الرجل نواجذه فإنه أشد لشئون الرأس ثم استقبلوا القوم بها ماتكم ثم اندفع فقتل سبعة أفراد من جيش معاوية و اقتحمت خيله الفرات و طردوا البغاة الظالمين و بتعبير ابن مزاحم: ثم أقبل الأشتر يضرب بسيفه جمهور الناس حتى كشف أهل الشام عن الماء.

شرح‏نهج..(القرن‏الثامن)             صفحه‏ى 12     

6-  محمد بن همام البغدادي: من تلامذة السيد الرضي، روى نهج البلاغة عن استاذه، روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.

شرح‏نهج..(القرن‏الثامن)             صفحه‏ى 21     

قال المعترض: انّ في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا، كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد اخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام، فمن هذه الكلمات نعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب. هذه الشبهة من أوهن الشبهات التي وردت في نهج البلاغة و الرد عليها، لان من راجع كلمات الامام علي عليه السلام و تفكّر في معانيها علم ان المقصود من الزهد و ترك الدنيا في النهج، هو عدم المحبة للدنيا و الركون اليها و نسيان الآخرة، و اتباع هوى النفس و الميل الى الشهوات، و اتّخاذ الاموال من الحرام.

شرح‏نهج..(القزويني)      ج 1          صفحه‏ى 321     

و لقد احسن و اجاد همام الثقفي حيث يقول:

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 2          صفحه‏ى 343     

روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له، يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللَّه و أحسن: ف «ان اللَّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون». فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلى على النبي-  صلى اللَّه عليه و آله-  ثم قال عليه السلام.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 2          صفحه‏ى 343     

أما بعد، فإنّ اللَّه-  سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد (2681)، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم (2682) عمّا حرّم اللَّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء (2683). و لو لا الأجل الّذي كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة (2684) يسرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا (2685). يحزنون به أنفسهم و يستثيرون (2686) به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير (2687) جهنّم و شهيقها (2688) في أصول آذانهم، فهم حانون (2689) على أوساطهم، مفترشون لجباههم (2690) و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللَّه تعالى في فكاك رقابهم (2691). و أمّا النّهار فحلماء علماء، أبرار أتقياء. قد براهم الخوف بري القداح (2692) ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى، و ما بالقوم من مرض، و يقول: لقد خولطوا (2693) و لقد خالطهم أمر عظيم لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير. فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون (2694) إذا زكّي (2695) أحد منهم خاف ممّا يقال له، فيقول: أنا أعلم بنفسي من غيري، و ربّي أعلم بي منّي بنفسي اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوّة في دين، و حزما في لين، و إيمانا في يقين، و حرصا في علم، و علما في حلم، و قصدا في غنى (2696)، و خشوعا في عبادة، و تجمّلا (2697) في فاقة، و صبرا في شدّة، و طلبا في حلال، و نشاطا في هدى، و تحرّجا (2698) عن طمع. بعمل الأعمال الصّالحة و هو على و جل. يسمي و همّه الشّكر، و يصبح و همه الذّكر. يبيت حذرا و يصبح فرحا، حذرا لمّا حذّر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة. إن استصعبت (2699) عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ. قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل. تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا (2700) أكله، سهلا أمره، حريزا دينه (2701)، ميّتة شهوته، مكظوما غيظه. الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون. إن كان في الغافلين كتب في الذّاكرين، و إن كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين. يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه (2702)، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. في الزّلازل (2703) وقور (2704)، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكر و لا ينابز بالألقاب (2705)، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذي ينتقم له. نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أرواح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة (2706) كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السلام: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 2          صفحه‏ى 347     

و قال ابن أبي الحديد: همّام ، هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة و كان من شيعة أمير المؤمنين-  عليه السّلام-  و أوليائه، و كان ناسكا عابدا و تثاقله عن جوابه لأنّه علم أنّ المصلحة في تأخير الجواب، و كأنّه حضر المجلس من لا يحبّ-  عليه السّلام-  أن يجيب-  و هو حاضر. و لعلّه بتثاقله-  عليه السّلام-  يشتدّ شوق همّام إلى سماع الموعظة. و لعلّه من باب تأخير البيان إلى وقت الحاجة، لا عن وقت الحاجة. و قال ابن ميثم: تثاقله-  عليه السّلام-  لخوفه على همّام كما يدلّ عليه قوله-  عليه السّلام-  «أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه». و أقول: هذا أظهر.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 2          صفحه‏ى 404     

نى: ابن عقدة و محمّد بن همّام ، و عبد العزيز و عبد الواحد ابنا عبد اللَّه بن يونس، عن رجالهم، عن عبد الرزّاق، و همّام ، عن معمّر بن راشد، عن أبان بن أبي عيّاش، عن سليم مثله.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 3          صفحه‏ى 196     

أقول إذا ماحيّة أعيت الرقّاو كان ذعاف الموت منه شرابهارسسنا إليها في الظلام ابن ملجم‏همام إذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها عليّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقى ثوابها

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 3          صفحه‏ى 216     

ألا يا عين جودي و اسعديناألا فابكي أمير المؤمنيناو تبكي امّ كلثوم عليه‏بعبرتها و قد رأت اليقيناألاقل للخوارج حيث كانوافلا قرّت عيون الحاسديناو أبكي خير من ركب المطاياو حثّ بها و أقرى الظاعنيناو أبكي خير من ركب المطاياو فارسها و من ركب السفيناو من لبس النعال و من حفاهاو من قرأ المثاني و المئيناو من صام الهجير و قام ليلاو ناجى اللّه خير الخالقيناإمام صادق برّ تقيّ‏فقيه قد حوى علما و ديناشجاع أشوس بطل همام و مقدام الأساود في العرينا

شرح‏نهج..(دخيل)      ح‏19-20       صفحه‏ى 72     

روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام-  يقال له: همام -  كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق-  حين خلقهم-  غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي في الرّخاء، و لو لا الأجل الّذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب، عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون.

شرح‏نهج..(دخيل)      ح‏19-20       صفحه‏ى 86     

فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

شرح‏نهج..(عبده)      ج 2          صفحه‏ى 185     

روى أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام-  يقال له: همام -  كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لى المتقين حتى كأنى أنظر إليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن ف (إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ) فلم يقنع همام بهذا بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي صلّى اللّه عليه و آله، ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق-  حين خلقهم-  غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم فى البلاء كالّتى نزّلت فى الرّخاء، و لو لا الأجل الّذى كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم فى أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب، عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون: قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.

شرح‏نهج..(عبده)      ج 2          صفحه‏ى 187     

فمن علامة أحدهم: أنّك ترى له قوّة فى دين، و حزما فى لين، و إيمانا فى يقين، و حرصا فى علم، و علما فى حلم، و قصدا فى غنى، و خشوعا فى عبادة، و تجمّلا فى فاقة، و صبرا فى شدّة، و طلبا فى جلال، و نشاطا فى هدى، و تحرّجا عن طمع، يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل، يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر، يبيت حذرا، و يصبح فرحا: حذرا لما حذر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة. إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ، قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل، تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا أكله، سهلا أمره، حريزا دينه، ميتة شهوته، مكظوما غيظه، الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون، إن كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين، و إن كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين، يعفو عمّن ظلمه، و يعطى من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه، فى الزّلازل وقور، و فى المكاره صبور، و فى الرّخاء شكور، لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل فى الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذى ينتقم له. نفسه منه فى عناء، و النّاس منه فى راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خدعة قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 326     

حمد و سپاس خداى را كه عنايتم فرمود-  و در هر سه فنّ-  معانى-  بيان و-  بديع-  با ترجمه و شرح-  كتاب مبارك مطول-  با بيان مثال از كلمات امام همام كه در حقيقت-  بعنوان-  مدخل-  يا-  مقدمة-  به-  نهج البلاغه نوشته شده مزين نموديم-  مثالها و شواهد-  متن مطول را-  بامثالهائى از نهج البلاغه و اميد و رجا-  از باب-  مولى الموالى كه بلطف و كرمش قبول-  و عنايتش را مزيد فرمايد بحق اخيه-  محمد رسول الله-  و فاطمه و اولاده الطبين الطاهرين ذى قعدة يكهزار و چهار صد و دو هجرى-  خادم العلم-  احمد پدرش وحيد-  ميرزا آقا

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 327     

خاتمة پايان قسم ثالث با حمد فراوان-  و سپاس بى پايان-  خداوندا شكر مر تو راست كه عنايتم فرمودى فن-  معانى-  و-  بيان-  و بديع-  را-  با ترجمه و شرح-  كتاب مبارك مطول-  با بيان مثال-  از كلمات امام همام كه در حقيقت بعنوان مدخل-  يا-  مقدمة به-  نهج البلاغه نوشته شده-  مزيّن نموديم-  مثالها و-  شواهد متن مطول را با مثالهاى-  از-  نهج البلاغه-  و اميد و رجاء از مولى الموالى-  امير المؤمنين كه بلطف و كرمش قبول و عنايتش را مزيد فرمايد-  بحق اخيه-  و ابن عمّه-  رسول الله و فاطمة الزهراء-  و اولاده الطيبين الطاهرين-  صلوات الله عليهم أجمعين 1402 20 ذى قعده-  يكهزار و چهار صد-  دو هجرى خادم العلم-  احمد-  مدرس وحيد احدم-  الشهير-  به-  ميرزا آقا-  ابن عبد الرحيم-  الشهير به-  ميرزا حاجى آقا ابن محمد على-  ابن عبد الرحيم ابن الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلوة على محمّد و آله الطيّبين الطّاهرين

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 419     

-  1402-  يكهزار و چهار صد و دو هجرى پايان قسم سيم الحمد للّه اولا و آخرا و الصّلوة و السلام علىّ سيدنا خاتم الانبياء و على اوصيائه الطيبين الطاهرين-  سپاس خداى را كه بتوفيق و عنايتش قسم سيم-  را-  يعنى بديع را با ايراد مثال-  بديع-  از كلمات امام همام عليه السلام-  بنگاشتيم-  انشاء الله تعالى قبول درگاه علوى-  و ذخيره فقر و فاقه‏ام ميباشد-  و اميد صفح از مطالعه كنندگان دارم احمد مدرس وحيد-  ميرزا آقا

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 282     

گفت: قسم بخدا فريفته شديد-  صدا و غوغا برخواست-  تا امير المؤمنين صيحه زد بايشان و ساكت شدند-  اشتر-  گفت: يا امير المؤمنين احمل الصّف على الصّفّ تصرع القوم-  از همه جانب صدا زدند-  امير المؤمنين حكومت را قبول و بحكم قرآن راضى شده-  اشتر-  ساكت شد و امير المؤمنين (ع) هم ساكت بود و سر فرو افكنده و حرفى نمى‏گفت-  سپس فرمود: ايّها النّاس انّ امرى لم يزل معكم على ما احبّ الى ان اخذت منكم الحرب و قد و اللّه اخذت منكم و تركت و اخذت من عدوّكم فلم تترك، و انّها فيهم انكى و انهك، الا انّى كنت امس امير المؤمنين، فاصبحت اليوم مأمورا، و كنت ناهيا فاصبحت منهيّا، و قد احببتم البقاء و ليس لى ان احملكم على ما تكرهون-  سپس بنشست نصر-  مى‏گويد: سركردگان قبايل هر يكى پهلوى خويش سخن مى‏گفتند: بعضى جنگ-  بعضيها سلم-  كرد وس بن-  هانى بكرى-  بپا خواسته و گفت مردم ما وللّه هميشه معويه را دشمن مى‏داريم و على را دوست، به تحقيق مردگان ما شهيد و باقيماندگان ما-  احرار-  آزاد مردان و محقّقا انّ عليّا (ع) لعلى بيّنة من ربّه-  و هميشه رفتارش انصاف و عدل است هر كه تسليمش باشد نجاة يافته و مخالفش هلاك است، و سران لشكر مخالفت كردند-  و مردم گفتند يا على قبول كن، سپس-  عبد الرّحمن بن خالد بن وليد كه پرچمدار معويه بود بميدان آمده و رجز خوانده-  جارية بن قدامه سودى مبارز شده آنهم رجز خواند پس از مطاعنه برگشتند سپس-  عبد الرّحمن بامر پدرش عمرو بن عاص بميدان آمده-  على (ع) اشتر را امر فرموده تا پرچم برداشته بميدان آمد و رجز خواند-  لشكر معويه را برگردانيد، همام بن قبيضه-  با قبيله‏اش حمله‏ور شده، عدّى بن حاتم طائى از اين طرف بيارى اشتر شتافت دعوا سخت‏تر شد-  على-  عليه السّلام-  باستر-  پيامبر (ص) سواره شده و عمامه پيامبر (ص) را بسر نهاد صدا زد-  ايّها النّاس من يشرى نفسه للّه انّ هذا يوم له ما بعده قريب بدوازده هزار نفر-  بيارى امام بميدان آمدند و امام (ع) مى‏گفت

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 4          صفحه‏ى 135     

و تائيد اين مطلب كه مقصود معويه است از-  رحب البلعوم مندحق البطن جمله‏هاى اين كلام شريف است كه مى‏فرمايد-  انّه سيأمركم بسبّى و البراءة منّى اين ملعون-  بسيار امر ميكرد اهل شام و عراق را بسبّ و برائة از آن امام همام عليه السّلام-  و دستور داد در منابر اسلامى شعار خود كردند، در ايّام بنى اميّه سباب آن مولى را تا زمان عمر بن عبد العزيز جاحظ مى‏گويد: كه جمعى از بنى اميّه بمعاويه گفتند كه بآرزويت رسيدى از سبّ اين مرد كم كن-  گفتا: لا و اللّه-  تا حدّيكه خرد سالان بر اين حال تربيت يابند و بزرگ سالان بغايت پيرى برسند و كسى از وى ذكر فضلى نكند-  تا زمان عمر بن عبد العزيز بر اين منوال بود ابن ابى الحديد-  مى‏گويد: اصحاب ما گفته‏اند: معاويه ملحد و بيدين بود اعتقاد بنبوّت نداشت-  و از فلتات كلام و مسقطات الفاظش فهميده شده زبير بن بكار-  در-  الموفقيات-  گفته: و زبير در حقّ معويه متّهم نيست و منسوب بتشيّع نيست-  و از على عليه السّلام-  منحرف است-  زبير از مطرف بن مغيرة بن شعبه-  نقل ميكند با پدرم وارد مجلس معاويه شديم-  و پدرم بسيار مى‏رفت بمجلس معويه-  و از معاويه تعريف و تمجيد ميكرد و از عقلش سخن ميراند-  و شكفت ميكرد-  روزى برگشت از خوردن (عشاء) خود دارى كرد-  و اندوهگين بنشست ساعتى صبر كردم و گفتم چرا امشب با چنين حال غمين-  گفتا: پسر جانم آمدم از نزد كافرترين و خبيث‏ترين مردم-  گفتمش-  كيست او-  گفتا: خلوت كردم با معاويه و گفتمش پير سالخورده شده‏اى-  اگر عدالت بنمائى و به بنى هاشم صله بنمائى-  و اللّه از ايشان بتو چيزى نمى‏رسد كه بترسى و صله و احسان تو ثواب دارد و موجب بقاء ذكر گردد گفت: هيهات هيهات كدامين ذكر باقى مى‏ماند-  اخويتم-  ابو بكر-  عدل گسترد و كارها كرد چندى نگذشت و مرد و نامش هم مرد-  مگر اين كه مى‏گويند-  ابو بكر-  سپس-  اخو عدى-  عمر-  ده سال سعى و كوشش كرد و مرد-  نماند از آن

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 11         صفحه‏ى 44     

اقول: همچنان كه امام عليه السّلام اهل دوران نفس كريمه‏اش را تشبيه به قيض بيض كرده كه در كشتنش بظاهر اسلام گناه دارد و واگذاشتنش موجب افساد گردد همچنان است اهل زمان ما، جماعتى بصورت اسلام بقول و گفتار، ولى در حقيقت كافر و ملحد. و همچنان كه آن امام همام گرفتار مارقين و ناكثين بود و خوارج تظاهر بقرآن مى‏نمودند همانند آنست گرفتارى مسلمانان اين زمان.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 11         صفحه‏ى 206     

«مقايست و الا بكسى نمى‏رسد اين مقام و اين گفتار مگر به آن امام همام عليه السّلام» ذعلب مفهوم اين جمله را نيافته و چنان پنداشت كه با چشم ديده، گفتا: و كيف تراه چطور ديده‏اى فرمود: لا تدركه العيون بمشاهدة العيان درك نمى‏كند آن خداوند را بديدار عيانى. يعنى ادراك بصرى دركش نمى‏كند بمشاهده و ديدار چشمى نيست زيرا كه ديدار چشمى ملازم جهت و اشاره است آنهم از لوازم جسميّه و محدوديّه خداوند تعالى منزّه از جسم و جسمانى است بلكه: و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان بلكه آن خداى بزرگ را درك ميكند قلب‏ها بحقيقت ايمان يعنى بصيرت عقلى و نورانيّت قلب كه پرتو ايمان تابش كرده و قلب از آلايش طبيعت صاف گشته تصديق وجود خداوند و اسماء حسنى نمايد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 11         صفحه‏ى 316     

توضيح-  بدانكه تا اينجا رقم شماره‏هاى خطبه‏هاى تمامى نسخه‏هاى «نهج البلاغه» مساوى است لكن از اين ببعد در رقم آنها اختلاف است. در بعضى از نسخه‏ها عقب اين كلام خطبه همّام كه در وصف اهل تقوى است ميباشد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 2     

روايت شده كه يكى از ياران امير المؤمنين عليه السّلام كه نامش «همام » و مرد عابدى بود عرضه داشت: يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّى انظر اليهم-  وصف كن برايم اهل تقوى را چنانكه مى نگرم به آنها.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 2     

فتثاقل عليه السّلام عن جوابه-  امام ع از جوابش تثاقل نموده و سپس فرمود: يا همّام اتّق اللّه و احسن-  اى همّام از خدا بترس و نيكرفتار باش.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 2     

همّام باين قول قانع نشده «حتّى عزم عليه» اصرار و سوگند داد به آن حضرت پس امير المؤمنين ع حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر ص بجاى آورده سپس فرمود:

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 18     

همّام كه از ياران و شيعه امام ع است يكى از زهّاد ثمانيه است. خواستار توصيف اهل تقوى شد امام عليه السّلام در جواب تثاقل فرمود (دير كرد).

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 18     

ابن ابى الحديد گفته: تثاقل در جواب براى مصلحتى بوده و شايد در مجلس كسى بوده كه امام نخواسته در آن حال جوابش بدهد پس از انصراف آن كس جوابش داده، يا آنكه تأخير براى ازدياد شوق همّام به سماعش بوده است. و شارح بحرانى گفته: چون امام عليه السّلام استعداد نفس همّام را باثر موعظه ديد و ديد كه خوف الهى انزعاج نفس همّام بكند تأخير كرد، چون اصرار نموده و قسم داد امام عليه السّلام با تفصيل بيان نمود اوّل با جواب اجمالى فرمود: يا همّام اتّق اللّه و احسن-  اى همّام تقوى كن و پرهيزگار و نيكوكار باش.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 19     

توضيح-  «اتّق» بصيغه امر از باب افتعال «اتّقى-  يتّقى» از «وقى-  يقي» ياء آخر بجزمى افتاده، و تقوى معنايش معلوم است بهمه بالخصوص همّام كه اهل زبان است. يعنى لازم بر تو قيام بتقوى است كه معنايش از كتاب و سنّت اجمالا روشن شده، همينقدر در امورات پرهيزگار باش و بحث از كنه و حقيقت آن لازم نيست.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 19     

و شارح بحرانى را در اينجا كلاميست لطيف و دقيق و آن اينست كه امر نموده بتقوى يعنى يا همّام از اين سؤال در گذر و بنفس خويش تقوى كن كه اين سؤال موجب اصابت فادح است يعنى تحمّل و توانائى ندارى و «احسن» يعنى بنفس خويش احسان كن و اين سؤال را ترك كن كه اين سؤال ما فوق تاب و طاقت نفس تو است.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 19     

همّام باين اجمال قناعت نكرده خواستار تفصيل شد و اصرار و الحاح نمود و سوگند ياد نمود، امام (ع) پس از حمد و ثناء با بيان تفصيلى شرحش داد با تمهيد مقدّمه و دفع اوهام قاصره كه كم فهمان همى پندارند كه اعمال و كردار و مزاياى اعمال صالحه و آنچه خداوند بندگان را امر و مكلّف نموده به مكارم و محاسن اعمال از حاجت خداوند بوده «سبحان اللّه العظيم» يا موجب مزيد عظمت و عزّت باشد «تعالى اللّه و تبارك».

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 82     

و لا دنوّه بمكر و خديعة-  و نزديكيش مكر و حيله نيست. قال الرّضى: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها-  از شنودن اين كلمات شريفه، همام را از خوف و لرز الهى غشوه رسيد كه جانش را بسپرد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 83     

و صوفيّه گفته‏اند: وجد رفع حجاب و مشاهده محبوب و حضور فهم و ملاحظه غيب و محادثه سرّ است، و آن فناء فى اللّه است. فقال امير المؤمنين ع: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه-  سوگند بخدا همى‏ترسيدم از اين بر همّام . سپس گفت: هكذا يصنع المواعظ البالغة بأهلها-  اين چنين ميكند موعظه‏هاى بليغه باهل موعظه.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 84     

امّا سبب قريب، فرق نفس قدسيّه‏اش با نفس همّام بقبول ارادات الهيّه و بلوغ رياضتش بحدّ سكينه و ضعف نفس همام از ورود خوف اللّه و رجاء.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 86     

اين خطبه شريفه را ثقة الاسلام كلينى قدّس اللّه روحه باسناد خود از أبي عبد اللّه ع روايت كرده: قال قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجهدا الى امير المؤمنين ع و هو يخطب فقال يا امير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كأنّا ننظر اليه فقال عليه السّلام: يا همّام المؤمن هو الكيّس الفطن، بشره فى وجهه، و حزنه فى قلبه، اوسع شي‏ء صدرا، و اذلّ شي‏ء نفسا، زاجر عن كلّ فان، حاضّ عن كلّ حسن، لا حقود و لا حسود، و لا وثّاب و لا سبّاب، و لا غيّاب و لا مغتاب، يكره الرّفعة و يشنأ السّمعة، طويل الغمّ بعيد الهمّ، كثير الصّمت، وقور ذكور شكور، مغموم بفكره، مسرور بفقره، سهل الخليقة، ليّن العريكة، رصين الوفاء، قليل الأذى، لا متأفّك و لا متهتّك، ان ضحك لم يخرق، و ان غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرّحمة، لا يعجل و لا يعجّل، و لا يضجر و لا يبطر، و لا يحيف فى حكمه، و لا يجور فى علمه، اصلب من الصّلد، و مكادحة احلى من الشّهد لا جشع و لا هلع، و لا عنف و لا صلف، و لا متكلّف و لا متعمّق، جميل المنازعة، كريم المراجعة، عدل ان غضب، رفيق ان طلب، لا يتهوّر و لا يتهتّك و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، و فى العقد شفيق وصول، حليم خمول، قليل الفضول. و امن عن اللّه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلّظ على من دونه، و لا يخوض فيما لا يعنيه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين، كهف للمسلمين، و لا يخرق الثّناء سمعه و لا ينكى الطّمع قلبه، فلا يصرف اللّعب حكمه، و لا يطلع الجاهل علمه، قوّال عمّال، عالم حازم، لا بفحّاش و لا بطيّاش، وصول فى غير عنف، بذول فى غير سرف، لا بختّال و لا بغدّار، و لا يقتفى اثرا، و لا يحيف بشرا، رفيق بالخلق، ساع فى الأرض، عون للضّعيف، غوث للملهوف، لا يهتك سترا، و لا يكشف سرّا، كثير البلوى قليل الشّكوى، ان رأى خيرا ذكره، و ان عاين شرّا ستره، يستر العيب و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الزّلة، لا يطلع على صفح فيذره، و لا يدع جنح حيف فيصلحه، امين رصين، تقىّ نقىّ، زكىّ رضىّ، يقبل العذر، و يجمل الذّكر، و يحسن بالنّاس، و يتّهم على الغيب نفسه، يحبّ فى اللّه بفقه و علم، و يقطع فى اللّه بحزم و عزم، لا يخرق به فرح، و لا يطيش به مرح، مذكّر للعالم، معلّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعى اخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس اصلح عنده من نفسه، عالم بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريب قريب وحيد حزين، يحبّ فى اللّه، و يجاهد فى اللّه، يتبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالى فى سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، موازر لأهل الحقّ، عون للغريب، اب لليتيم، بعل للارملة، حفىّ بأهل المسكنة مرجوّ لكلّ كريهة، مأمول بكلّ شدّة، هشّاش بشّاش، لا بعبّاس و لا بحساس، صليب كظّام بسّام، دقيق النّظر، عظيم الحذر، لا يبخل و ان بخل عليه، صبر عقل فاستحيى، و قنع فاستغنى، حيائه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينفق بغير صواب و لا يلبس الّا الاقتصاد، مشيه التّواضع،

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 88     

همّام صيحه كشيد و بيفتاد، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه، و قال ع: و هكذا تصنع الموعظة البالغة باهلها.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 270     

دوم گفته: روايت كرده محمّد بن همام و محمّد بن الحسن بن جمهور، سپس ذكر كرده سند متّصل بفرات بن احنف از امير المؤمنين عليه السّلام، و فيها-  لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله إلخ.

شرح‏نهج..(نواب‏لاهيجى)             صفحه‏ى 176     

و من خطبة له عليه السّلام روى انّ صاحبا لامير المؤمنين (-  ع- ) يقال له همام كان رجلا عابدا فقال يا امير المؤمنين (-  ع- ) صف لى المتّقين حتّى كأنّى انظر اليهم فثاقل عن جوابه ثمّ قال (-  ع- ) يا همام اتّق اللّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذينهم محسنون فلم يقنع همام بذلك القول حتّى عزم عليه فحمد اللّه و اثنى عليه و صلّ على النّبىّ (-  ص- ) ثمّ قال (-  ع- ) يعنى و از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است مرويست كه مصاحبى بود از براى امير المؤمنين (-  ع- ) همام نام كه بود مردى عابد پس گفت يا امير المؤمنين (-  ع- ) وصف كن و بيان نما از براى من متّقين و پرهيزگاران را تا اين كه گويا كه من نگاه ميكنم بسوى ايشان پس سنگينى ورزيد و درنگ كرد آن حضرت در جواب او پس گفت (-  ع- ) كه اى همام بپرهيز از خدا و كار نيك بكن پس بتحقيق كه خداى (-  تعالى- ) با پرهيز كارانست و با محسنين است پس قناعت نكرد همام باين جواب تا اين كه سوگند داد بر حضرت از براى جواب گفتن گفت راوى پس حضرت (-  ع- ) حمد و ستايش كرد خدا را و درود گفت بر او و صلوات فرستاد بر پيغمبر (-  ص- ) پس گفت امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لانّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع يعنى امّا بعد از حمد خدا و صلوات بر پيغمبر (-  ص- ) پس بدرستى كه خداى سبحانه ايجاد كرد موجودات را در وقتى كه مصلحت بود ايجاد ايشان در انوقت در حالتى كه بى‏نياز بود از فرمانبردارى ايشان و ايمن بود از ضرر نافرمانى ايشان بعلّت اين كه ضررى باو نمى‏رساند نافرمانى كسى كه نافرمانى كرده است او را و نفع نمى‏رساند باو فرمان بردارى كسى كه فرمان او را برده است زيرا كه خداوند عالم كامل من جميع الجهات است و مقتدر بهمه جهات پس نفع و ضرر نمى‏رساند باو از جمله ممتنعاتست بلكه طاعت مطيع منفعت بنفس خود است و عصيان عاصى مضرّت بر ذات خود پس معيّن كرد در ميان خلايق معيشتها و گذران زندگانيهاى ايشان را و گذاشت ايشان را از گذران دنيا در جايگاه سزاوار بايشان پس پرهيز كاران در دنيا ارباب كمالات و ملكات پسنديده‏اند و گفتار ايشان درست و راست است و پوشاك ايشان ميانه روى عدلست و رفتار ايشان تواضع و فروتنى است غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الاجل الّذى كتب اللّه عليهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا

شرح‏نهج..(نواب‏لاهيجى)             صفحه‏ى 178     

كسى كه دوست دارد اقرار بحق ميكند پيش از آن كه شهادت داده شود بر حقّ ضايع نمى‏سازد چيزى را كه باو سپرده باشند و فراموش نمى‏كند چيزى را كه مذكور كرده باشند باو نمى‏خواند مردم را بلقبهاى بد و ضرر نمى‏رساند بهمسايه و شماتت نمى‏كند بمصيبتهاى ديگران و داخل نمى‏شود در امر باطن ناحقّ و بيرون نمى‏رود از حقّ اگر خاموش شود غمگين نسازد او را خاموشى او و اگر بخندد بلند نشود اواز او و اگر ستمزده شود شكيبائى پيش گيرد تا اين كه باشد خدا انكسى كه انتقام گيرد از براى او نفس او از جانب او در رنج است و مردمان از جانب او در آسايشند مشقّت رساند بر نفس خود از براى راحت اخرت خود و راحت رساند بمردمان از جانب نفس خود دورى او از كسى كه دور شود از او بى‏رغبتى است از دنيا و پاكى است از او و نزديكى از كسى كه نزديك شود باو ملائمت و دلسوزى است نيست دور گردى او بسبب كبر و بزرگى و نه مصاحبت او بسبب مكر و خدعه قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين (-  ع- ) اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك انت يا امير المؤمنين فقال (-  ع- ) ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد لمثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك يعنى پس گفت راوى كه صيحه زد همّام صيحه زدنى كه بود روح او روان صيحه يعنى مرد در ان صيحه پس گفت امير المؤمنين (-  ع- ) آگاه باش سوگند بخدا كه هر اينه بودم من كه مى‏ترسيدم انصيحه مرگ را بر او يعنى باين جهة تثاقل و درنگ كردم در جواب پس گفت (-  ع- ) كه مانند اين كار ميكند موعظه‏هاى بلاغت دار باهلش پس گفت گوينده كه پس چگونه است حال تو اى امير المؤمنين (-  ع- ) يعنى چرا در تو مثل اين عمل را نكرد پس گفت (-  ع- ) واى بر تو باد بتحقيق كه از براى هر مرگى مدّت معيّنى است كه از او درنگذرد و سبب و شرطيست كه از او تجاوز نكند و در باره همام بعد از رسيدن اجل سبب و شرط وعظ واعظ بود كه اثر كرد و مدّت اجل من نرسيده است تا اين كه موعظه اين اثر را تواند كرد و حال آن كه در او (-  ع- ) نيز تأثير واقعى كرده بود و او مرده بود بموت آزادى بتقريب اتّعاظ از خدا و رسول (-  ص- ) مردنى بالاتر از مردن طبيعى پس گفت (-  ع- ) مهلت دادم تو را مهلت دادنى در اين كلام و عود مكن بعد از اين بمثل اين كلام كه ردّ قول امام بحقّ و ارتداد كفر و موجب قتل تو است لكن چون ندانسته گفتى امهال و مساهله شد با تو پس نبود اين كلام تو مگر اين كه دميده بود انرا شياطين بر زبان تو كه تو را هلاك گرداند بتقريب باطل و نا حقّ بودن اين كلام

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 118     

از جمله سخنان آن حضرت است كه در نكوهش اهل بصره فرموده (همين كه حضرت از جنگ جمل و فتح بصره فراغت يافت منادى از جانب آن امام همام ندا كرد كه پس از سه روز ديگر مردم بنماز جمعه حاضر شوند و مردم حاضر شده پس از خواندن نماز حضرت رو بجمعيّت كرده پس از حمد و ثناى خدا و درود برسول اكرم (ص) و استغفار براى مؤمنين حقيقى فرمود:) اى اهل بصره شما لشكريان زن و پيروان حيوانى (عايشه و شترش) بوديد كه بصداى آن همگى بميدان جنگ حاضر و به پى شدن و كشته شدن آن در گريختيد، سستى رأى خود شما و شكستن عهد آئين شما، نفاق و دوروئى دين شما است، آب شهرتان شور و بيمزه است، هر كه در وطن شما اقامت گيرد گروگان گناه خويش، و هر كه از شهرتان بيرون رفت برحمت پروردگار رسيده است (ماندن در شهر شما باعث ارتكاب گناهان و بيرون شدن از آن موجب دورى از گناهان و رسيدن بثوابها است زيرا فرار از گناه ثواب است) گويا مى‏بينم اين مسجد شما را مانند سينه كشتى (كه آب تا كمر آنرا فرو گرفته باشد) خداوند از بالا و پائين اين شهر عذاب فرستاده و هر كه در آن بوده غرق شده است (از بالا باران و از پائين دريا طغيان كرده) بروايت ديگر وارد شده كه قسم بذات خدا هر آينه غرق خواهد شد اين شهر شما حتّى گويا مسجد آنرا مى‏نگرم كه همچون سينه كشتى بر روى دريا مانند سينه شتر مرغ كه بر روى دريا خفته پيدا است، در روايت ديگر وارد شده كه فرمود (گويا مى‏بينم اين مسجد را كه در آب فرو رفته) مانند سينه مرغى در دريا كه مورّخين گفته‏اند دو مرتبه يكى در زمان القادر باللّه و ديگرى در دوران القائم باللّه بصره در آب غرق شد و بجز كنگرهاى همان مسجد جامع را كه از آب نمايان بود همه شهر در آب فرو رفت، و نقل شده كه پس از ايراد اين خطبه حضرت از روى دلدارى باهل بصره فرمود من اين سخنان را براى آن گفتم تا ديگر باره عاصى نشده و بر امام زمان خويش خروج نكنيد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 3     

كما بيش ده قرن است كه فرزند برومند آن امام همام سيّد رضى اعلى اللّه مقامه الشّريف با فكر بلند، و ذوق سرشار خويش چنين نقشى جالب بقالب زده، و سخنان ابلغ آن حضرت را گلچين، و اين كانون دانش، و گلزار ادب، و درياى علم و كمال، يا بعبارة بهتر، دائرة المعارف علوى را بوجود آورده است، در طىّ اينمدّت جميع طوايف بشرى هر كس باندازه ذوق و سليقه خويش توانسته است از اين خرمن كمال خوشه‏ها بچيند و طرفها بربندد خطبا و فصحاى زمان از الفاظ و كلمات فصيحه و معانى دلكش و رشيقه آن در درياى اعجاب و شگفتى فرو رفته، انگشت حيرت بدندان گزيده‏اند، علماء و عشّاق توحيد خداوند تعالى از خطبى كه آن پيشرو موحّدان در توحيد سروده است بيشتر و بهتر توانسته‏اند پى بوحدانيّت حقّ برده و باسرار و رموزى كه دست قدرت خالق يكتا در دل درياها، ناف كوهها، دامن دشتها، و صحراها، و رازهاى آسمانها، از خنده خورشيد، سكوت ماه، غرّش رعد، ريزش ابر، مغرس درختها، نبت شكوفها، رويش گلها، حتّى چگونگى آفرينش شب پره تا طاوس را دريافته و بآن آشنا شوند، آن زاهد از دنيا گذشته و آن عارف دل‏سوخته، هنگامى كه سرگرم خواندن ترانه‏هاى دلكش علوى ميشوند چنان مست مى‏گردند كه آن دست افشان از سر جان برميخيزد، و اين پاى بر فرق جهان مى‏كوبد مگر جز اين است كه اهل پرهيز آئين تقوا و فضيلت و ترس از خدا را پس از قرآن مجيد از اين مكتب آموخته، و زنگ رذائل را با اين سوهان از آئينه دل زدوده‏اند، اگر بنا شود سلاطين و رؤساء دستورات و منشورهائى كه آن پيشواى بزرگ بفرمانداران و پيروان خويش در شهرستانها نگاشته بخوانند، و آنها را بكار بندند آيا مراسم عدالت معمول نخواهد شد ايا جهان بهشت برين نمى‏شود، آيا در اطراف و اكناف كشور ستم رسيده باقى خواهد ماند، آيا پنجه زورمند ستمگر برتافته نمى‏گردد، گردان سلحشور و افسران ارشد و سرهنگان دلير و سربازان جانباز را بگوئيد اگر مى‏خواهيد ناموس ملك و دين را از دستبرد بيگانگان محفوظ داريد، و فرداى محشر در نزد آن قهرمان دين و سپهبد اعظم سرخ رو باشيد، در دستورات آن سرهنگ رشيد، و جنگجوى دلاور بنگريد، او مى‏گويد، در ميدان جنگ پاى را ستون‏وار در زمين بكوبيد، دندانها را بهم بيفشاريد، ديده‏ها را بسوى خصم بخوابانيد، نيزه‏ها را از راست بچپ بزنيد، تيغها را در غلاف تكان دهيد، و با صداى آنها دل دشمن را بلرزانيد از يورش حريف و حمله خصم نگريخته، گرد عار و ننگ را بر فرق اعقابتان نپاشيد، بكوشيد و غازه از خون بر رخ گذاريد، تا هنگام رستاخيز گلگون كفن سر از خاك بركشيد، و سرخوش ببهشت جاودان در آئيد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 62     

روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له: همّام -  كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّى أنظر إليهم، فتثاقل عليه السّلام عن جوابه، ثمّ قال: يا همّام اتّق اللَّه و أحسن ف (إنّ اللَّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم مّحسنون) فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه، فحمد اللَّه و أثنى عليه، و صلّى على النّبىّ-  صلّى اللَّه عليه و آله-  ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ اللَّه سبحانه و تعالى خلق الخلق-  حين خلقهم-  غنيّا عن طاعتهم، امنا مّن مّعصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم مّن الدّنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزلت أنفسهم مّنهم فى البلاء كالّتى نزلت فى الرّخآء، و لو لا الأجل الّذى كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم فى أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا مّن العقاب، عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعينهم، فهم و الجنّة كمن قدراها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قدراها، فهم فيها معذّبون: قلوبهم مّحزونة، وّ شرورهم مّأمونة، وّ أجسادهم نحيفة، وّ حاجاتهم خفيفة، وّ أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة، تجارة مّربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها و أسرتهم ففدوا أنفسهم مّنها، أمّا اللّيل فصآفّون أقدامهم تالين لاجزاء القران: يرتّلونه ترتيلا، يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم، فإذا مرّوا باية فيها تشويق رّكنوا إليها طمعا، وّ تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، وّ ظنّوا أنّها نصب أعينهم، وّ إذا مرّوا باية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها فى أصول اذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم، و أمّا النّهار فحلماء علماء أبرار أتقياء، قد براهم الخوف برى القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مّرضى و ما بالقوم من مّرض، وّ يقول لقد خولطوا و لقد خالطهم أمر عظيم: لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مّشفقون، إذا زكّى أحد مّنهم خاف مّما يقال له فيقول: أنا أعلم بنفسى من غيرى، و ربّى أعلم بى منّى بنفسى. اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلنى أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لى ما لا يعلمون.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 65     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اوصاف اهل تقوى و پرهيز) (از راويان آثار چنين) روايتشده كه امير المؤمنين عليه السّلام را يارى بود، ناميده شده بهمّام (ابن شريح ابن يزيد از طايفه سعد العشيره) و اين همّام مردى بود عابد (و شب‏زنده‏دار روزى او) به حضرت عرض كرد يا امير المؤمنين اوصاف پرهيزكاران را براى من طورى بيان فرمائيد كه گوئى آنها را مى‏بينم، حضرت (ابتدا شايد براى اين كه كاملا او را براى دريافت پاسخ مهيّا سازد) كمى در پاسخش كندى كرده سپس بطور اجمال فرمودند: اى همّام (اوّلا تو خود) از خداى بترس و نيكوكار باش، زيرا كه خداوند در قرآن در سوره 16 آيه 128 فرمايد: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا، وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ خدا با پرهيزكاران، و نيكو كرداران است، (بنا بر اين تو بكوش تا خويش را در شمار اين دسته در آورى رستگار خواهى شد) اين جواب (مفيد و مختصر) همّام را قانع نساخت و (براى توضيح بيشترى) حضرت را سوگند داد، لذا مولاى متّقيان عليه السّلام حمد و ثناى خداى را بجا آورده، بر پيمبر و آلش درود فرستاده و سپس فرمودند: بدان اى همّام ، خداوند تعالى خلايق را بيافريد، و در آن هنگام از فرمانبردارى آنان بى‏نياز بود (و از نافرمانيشان ايمن و بر كنار چرا) زيرا كه گناه گنهكار و طاعت فرمانبردار بحال او زيان و سودى نداشت (و ندارد و نتيجه اين دو عايد خود مردم است) آن گاه وسائل زندگى را بين آنان تقسيم كرد، و براى هر كس در دنيا جايگاهى مقرّر فرمود (يكى را بحسب ظاهر دارا و ديگرى را نادار و آن را ارجمند و اين را خوار قرار داد) پس فقط در جهان پرهيزكارانند كه داراى ستودگيها هستند (و بس زيرا كه) آنان سخنشان درست، لباسشان ميانه، روششان فروتنى است، ديده از هر چه كه خدا برايشان نپسنديده پوشيده‏اند، و بهر دانشى كه بحالشان سودمند است گوش فرا داده‏اند، هنگام سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در خوشى و آسايش (چون هر دو را از جانب خدا مى‏دانند، لذا در هر دو حال يكسانند) اگر نبود مدّت مرگى كه خدا در كتابش براى آنها معيّن فرموده، البتّه يك چشم بر همزدن جانهايشان از شوق بثواب و بيم از عقاب در پيكرهايشان نمى‏پائيد، خدا در نزدشان بزرگ و هر چه جز او است در چشمشان كوچك است، باورشان در باره بهشت همچون كسانى است كه آن را ديده، و در آن گرم عيش‏اند، و ايمانشان در باره جهنّم همچون كسانى است كه آنرا ديده و در آن معذّبند، دلشان اندوهگين آزارشان از مردم بر كنار، پيكرهايشان لاغر، خواهشهايشان سبك، نفوس‏شان عفيف و پاكيزه، براى آسايش هميشگى (عقبى) روزكى چند را (كه در اين جهانند) به شكيبائى گرايند، و اين تجارت سودمند را پروردگارشان برايشان آماده فرموده است (تا از دنيا و هوى بگذرند بخدا و عقبى برسند، عروس دلفريب) جهان بآنان روى آورد آنها باو پشت كردند، آنها را اسير و گرفتار (رنجهاى) خويش كرد، آنها برخى كردن جان از آن رهيدند، همين كه شب در آيد (و كلّيّه موجودات بخواب ناز روند آنها با سوز و گداز و عشق و نياز براى نماز) بپاى خيزاند، و آيات شريفه قرآن را با درنگ و انديشه (در معانى دلپذير آن) خواندن گيرند، و خويشتن را بدان اندوهگين خواهند، مى‏كوشند تا مگر داروى درد خود را در آن جويند، همين كه بآيه رسيدند كه در آن تشويق (بثواب) است از فرط عشق و اميد در آن متوقّف شوند، و نفوسشان را از شوق بآن عرضه داشته، و پاداشى كه از آن منظور است نصب العين خويش قرار دهند، همين كه بر خوردند بآيه كه در آن تهديد (بعقاب) است آنرا بگوش دلهاشان بشنوانند، و گمان كنند كه نعره دلخراش اهل دوزخ در بيخ گوششان است، همه كمرهاشان (براى ركوع) خم، پيشانيها، كف دستها، زانوها، و اطراف اقدامشان (بخاك

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 67     

شده است از اهل آثار و درايت‏چنين اين خطبه دلكش روايت‏امير المؤمنين را بود يار ى‏خدا را عابدى شب زنده‏دارى‏به صحراى محبّت يكّه تازى‏قمار عاشقى را پاك بارى‏حريفى حق‏پرستى سينه چاكى‏بچرخ عشق مهرى تابناكى‏به پيشانى ز سجده پينه‏ها داشت‏به پيش تير هجران سينه‏ها داشت‏اساس عشق از وى بد باتمام‏شريحش باب و نامش بود (همّام )دلش از آتش تقوى پر از سوزز شه شد خواستار اندر يكى روزكه بدهد شرح حال متّقين رابيان سازد صفات مؤمنين را

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 68      

بطورى شه نشانهاشان شماردكه آن اشخاص را در ديده آردنخستين مهر چرخ ارجمندى‏كمى در پاسخش فرمود كندى‏زند تا دامن او را نار سوداشنيدن را شود بهتر مهيّاسپس لبهاى گوهر بار بگشودچنين در پاسخ همّام فرمودكه اى همّام از يزدان بپرهيزبكن نيكى ز كار زشت بگريزكه ايزد پشتبان اهل تقوى است‏بهشت از بهر نيكويان مهيّا است‏اگر در زمره اين دسته آرى‏خودت را در دو گيتى رستگارى‏نشد قانع بدين اندازه همّام عطش زايل نگشت او را بيك جام‏بپاى خم سرى پرهاى و هو داشت‏سبوهائى ز ساقى آرزو داشت‏پى تشريح حال اهل ارشادبيزدان شاه مردان را قسم دادبجان و دل چو شاهش مستعد ديدمهيّا از پى توضيح گرديدخدا را برد در اوّل نيايش‏نبىّ و آل را دوّم ستايش‏سپس فرمود كاى همّام يزدان‏چو خلقت كرد خلق از انس و از جان‏نه با طاعات آنان داشت كارى‏نه از عصيانشان بر دل غبارى‏چرا زيرا كس ار كردش اطاعت‏و گر عصيانش از ذلّ و شناعت‏نه آن طاعت بسود وى فزودى‏نه آن عصيان زيان وى نمودى‏بمردم شد جزاى هر دو عايدبعاصى نار و نور از بهر عابدچو امر خلق و خلقت يافت تحكيم‏ميانشان رزق را فرمود تقسيم‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 75     

قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه، ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وّقتا لّا يعدوه، و سببا لّا يتجاوزه، فمهلا لّا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 76     

راوى گفت همين كه حضرت باين موضع از خطبه رسيد، همّام (كه بخلاف عرفاى دروغين زمان ما از فرط وجد و لذّت سماع در پوست نمى‏گنجيد و جان در كالبدش برقص افتاده بود) چنان نعره از دل (تنگ و مشتاق) خويش بركشيد كه نعره كشيدن همان و جان (بجانان) سپردن همان بود.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 77     

تو اى (همّام ) اى سرمست عارف‏ز جانت بر توام هر چند خائف‏بشرح حال عشّاقى چو مشتاق‏بيان سازم و را از مهر و اشفاق‏ز رمز عشق گفتم صد حكايت‏شنو از جان نكردت چون كفايت‏نشان هر يك از پرهيزكاران‏توانائى بود در دين يزدان‏همه نرم‏اند و خوش‏خو دور انديش‏ز ايمان و ز يقين‏شان قلبها ريش‏براه علم و دانش مرد كاراندبكار عشق و عرفان بردباراندبود با اقتصاد اربد توانگرفروتن در عبادت بهر داوربگاه فقر از دارائى عشق‏به جسمش خلعت والائى عشق‏دلش از رنج و سختى گر بخون است‏به نيروى شكيب از آن برون است‏هميشه در پى رزق حلال است‏كه در جان از حرامش صد ملال است‏ز رشد و رستگارى شاد و خرّم‏بدور از حرص و از آز و طمع كم‏همه كردار وى نيك است و مرغوب‏و ز آن كار نكو ترسان و مرعوب‏كه چون معشوق آن كردار سنجدمبادا ز ان چو لايق نيست رنجدبشب همّش همه صرف ستايش‏بصبح اوقات وى وقف نيايش‏بروز آيد شبش در خوف و محذورنمايد صبح دلشاد است و مسرور

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 80     

فزون بر وى نمايد لطف و نرمى‏دلش شادان كند با مهر و گرمى‏نه درويّش بود از كبر و نخوت‏نه نزديكيش از مكر است و خدعت‏همه كارش منزّه از هوا شدروان همواره در راه خدا شدهمين طورى كه شه گوهر همى سفت‏در اين موضع چو شد راوى چنين گفت‏كه (همّام ) آن بر وى دوست و مشتاق‏توان و طاقتش يكباره شد طاق‏به قلب نازنينش عشق زد چنگ‏نوائى بركشيد از سينه تنگ‏طريق عشقبازى را نشان دادبپاى دوست سر بنهاد و جان دادبدريا قطره گرديد واصل‏به مهرى ذرّه آمد مقابل‏رخ معشوق را بى‏پرده تا ديدحجاب تن ز پيش ديده درّيدمكان بگزيد در كوى دلارام‏ز سوز عشق بگرفتش دل آرام‏چو پير عاشقان جان بازيش ديدز صدقش غنچه سان بشگفت و خنديدچنين گفت از سماع و وجد و لذّت‏كند قالب تهى مرد محبّت‏ره و رسم عشقبازان را چنين است‏نشان عاشق صادق همين است‏بچشم جان او بد كحل ما زاغ‏به قلبش لاله‏سان از عشق صد داغ‏ز من بشنيد وصف حسن دلبرنهاد از شوق پيش پاى وى سرچو دادم پاسخش ز اوّل با جمال‏بر او ترسنده بودم از چنين حال‏بلى چون خون عاشق گرم گردددل مجروح و زارش نرم گرددبگوش از عشق آويزد چو گوهركند الماس پندش كار نشتر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 107     

يا أبانا قد وجدنا ما صلح‏خاب من أنت أبوه و افتضح‏إنّما أخرجنى منك الّذى‏أخرج الدّرّ من الماء الملح‏أنسيت العهد في خمّ و ماقاله المبعوث فيه و شرح‏فيك وصّى أحمد في يومهاأم لمن أبواب خيبر قد فتح‏و عليك الخزى من ربّ السّماءكلّما ناح همام و صدح‏يا بنى الزّهراء أنتم عدّتى‏و بكم في الحشر ميزانى رجح‏و إذا صحّ ولائى لكم‏لا أبالى أىّ كلب قد نبح‏

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 35     

المتوفى حدود سنة 1136 ه- ، هو شرح خطبة همام من النهج.

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 36     

شرح لخطبة همام .

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 45     

المتوفى بها سنة 1299. ذكر في كتابه (نهاية الآمال) أنه شرح لخطبة همام في صفات المتقين مفصلا.

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 51     

شرح و ترجمة بالفارسية لخطبة همام اسمه (نور اليقين) في شرح خطبة صفات المتقين المؤمنين طبع بايران سنة 1372.

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 60     

أخ الشيخ أسد اللّه صاحب المقابس الدزفولي المتوفى ليلة الجمعة السادسة و العشرين من شهر الصيام من سنة 1339، هو شرح لخطبة همام ، في وصف المتقين بالفارسية مبسوطا و كلما فرغ من شرح جملة نظمها بالفارسية أيضا في بيت، و له أشعار مذكورة في (مخزن الدرر) و تخلصه فيها (بهار) و سمى شرح الخطبة ب (در ثمين)، و النسخة موجودة عند ولده العلامة المعاصر الشيخ محمد علي المغري مؤلف كتاب (تجديد الدوارس) و (مفتاح التحقيق) و غيرهما.

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 70     

«حدثني الشيخ محمد صالح ابن الشيخ أحمد آل طعان القطيفي في سنة 1332: أن نسخة من هذا الشرح عنده و موجودة في مكتبته في القطيف، و رأيت نسخة منه في مكتبة مدرسة فاضل خان في المشهد الرضوي قبل هدمها، أوله (الحمد للّه الذي حمده يفيض شعائب العرفان و مسائله، و يجمع شعوب الأجر الجزيل و قبائله)، إلى قوله (قرأت كتاب نهج البلاغة) على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن أحمد القارئ، و هو و أبوه في فلك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة ست عشرة و خمسمائة و خطه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي الفقيه-  هو عبد اللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس بن الفاخر الدوريستي، يروي والده عن الشيخ أبي جعفر الصدوق المتوفى سنة 381، و يروي هو عن الشيخ المفيد و الشريف المرتضى و شيخ الطائفة-  ثم قال: و الكتاب سماع لي عن والدي الإمام أبي القسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي، و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجالي (رحمة اللّه عليهم). و الرواية الصحيحة في هذا الكتاب رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي، و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السلام، و تصريحه بكونه عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السلام مدح و ثناء و نص في تشيعه، و لا تعجب من أن هذا العالم الجليل الشيعي تلميذ الشريف الرضي لم يوجد له ترجمة في الأصول الرجالية و ما ألف بعدها، فكم له من نظير، و هو مؤخر عن الشيخ أبي علي محمد بن همام الكاتب الإسكافي الشهير حتى انه ترجمه في تاريخ بغداد في (ج 3 ص 365)، مصرحا بأنه أحد شيوخ الشيعة و توفي في جمادى الثانية سنة 332 و دفن بمقابر قريش، و كان ساكن سوق العطش، لكن في تاريخه غلطا لأنه كانت وفاته سنة 336 كما ذكره النجاشي، فظهر أن الشارح يروي النهج عن الدوريستي بواسطة واحدة، و يرويه الدوريستي عن مؤلفه إما بغير واسطة أو بواسطة أسانيده و هم: الشيخ المفيد و الشريف الرضي و الشيخ الطوسي، و هذا سند عال ذكره الشارح افتخارا به حيث أن الفاصلة بين وفاة المؤلف إلى ولادة الشارح خمسة و تسعون عاما، ثم افتخر الشارح بأنه السابق في شرح النهج، إذ لا يتمكن من شرحه من لم يتبحر في أنواع من العلوم، و لم يشمله التوفيق الالهي، و قد خصه اللّه تعالى بذلك من فضله الذي يفيضه من يشاء، حتى قال في آخر كلامه الطويل، (و أنا المتقدم في شرح هذا الكتاب) أقول لهذه الدعوى محملان (أحدهما) عدم إطلاعه على الشروح السابقة عليه، مثل شرح علي بن ناصر معاصر الرضي الموسوم شرحه ب (أعلام نهج البلاغة) و المذكور أوله في كشف الحجب، (ثانيهما) عدم احتسابه ما رآه منها شرحا مثل شرح الإمام الوبري الذي صرح بأنه رآه و ينقل عنه، لكنه لم يعده شرحا لكونه شرح المشكلات منه فقط، و مثل شرح علم الهدى الشريف المرتضى الذي مر بعنوان تفسير الخطبة الشقشقية، و مثل شرح الشريف الرضي نفسه، و هو تعليقاته على مواضع كثيرة من الخطب و غيرها، و قد ذكرنا آنفا أن أمثال هذه التعليقات شروح للمنشئات المدرجة في الكتاب، و موسومة بنهج البلاغة لأن تلك المنشآت هي الطريق الواضح إليها، و تفتح للناظر في تلك المنشآت أبوابا من البلاغة، كما صرح الشريف الرضي بذلك في مقدمة الكتاب».

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 80     

هو شرح خطبة همام ، كبير يزيد على ثلاثة آلاف بيت أدرجه بتمامه في الفصل التاسع و الثلاثين من كتابه (روضة العرفاء في شرح الأسماء).

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 83     

ابن العلامة الشيخ جعفر التستري، المتوفى سنة 1325، و هو شرح خطبة همام و اسمه (تنبيه العباد).

شروح‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 84     

القموشهي مولدا، الطهراني مسكنا، الالهي تخلصا، المدرس في المعقول، هو شرح لخطبة همام التي هي في وصف المتقين، شرحها بالنظم الفارسي، ترجمه في أدبيات معاصر في (ص 18) و كتب إلينا ترجمة نفسه بلقبه و نسبه، و هو مطبوع و اسمه (نغمه إلهي).

الشريف‏الرضي(الأميني)             صفحه‏ى 238     

يعلم الجد إنني لا أضام‏و مجيري من الزمان همام

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 393     

يكى از ياران امام بنام همام به حضرتش گفت، اى امير المؤمنين براى من پرهيزگاران را چنان بستاى كه گوئى آنها را مى‏بينم، امام از پاسخ او خوددارى كرد و فرمود اى همام از خداى بپرهيز (كه خداوند با پرهيزگاران و نيكوكارانست) همام قانع نشد و امام را سوگند داد، امام خدا را ستايش كرد و بر پيامبرش درود فرستاد و آن گاه چنين فرمود: اما بعد، خداوند پاك و والا، آفريدگان را بيافريد ولى به فرمانبرى آنها نيازى نداشت و از گناهشان ايمن بود زيرا گناه بدكاران خدا را زيانى نمى‏رساند و اطاعت فرمانبرداران برايش سودى ندارد، نعمتهاى زندگى را بين آنها پخش كرد و هر كدامشان را در دنيا به جائى رسانيد و پرهيزگاران در ميان مردمان، پايگاه و برترى والائى دارند، گفتارشان راست است و بجامه ميانه‏روى آراسته‏اند، روش آنها فروتنى است، ديدگان خود را از حرام خدا فرو مى‏پوشند و گوش خود را بشنيدن دانشهاى سودمند وامى‏دارند بهنگام سختى و گرفتارى چنانند كه بوقت آسايش و شادمانى، و اگر نه اين بود كه خدا براى مرگ آنها موقعى را معين فرموده است، روانشان هرگز در پيكرشان آرام نمى‏گرفت و يك چشم بهم زدن از اشتياق پاداش خدا و ترس از كيفر او در دنيا باقى نمى‏ماندند.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 397     

چون همام اين سخنان را شنيد فريادى كشيد و بزمين افتاد و جان داد، امير المؤمنين فرمود بخدا قسم، من مى‏ترسيدم كه چنين حادثه‏اى برايش پيش آيد و فرمود پندهاى بليغ، اين گونه با اهلش رفتار ميكند، يكى از حاضران گفت، اى امير مؤمنان ترا از مرگ او باكى نيست. امام فرمود، واى بر تو، هر مرگى را وقتى است كه پس و پيش نمى‏افتد و انگيزه‏اى است كه از آن نمى‏گذرد، آرام باش و ديگر چنين مگوى، كه اكنون شيطان بزبان تو سخن گفت.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 83     

و كم لليل عندي من نجوم‏جمعت النثر منها في نظام‏عتابا أو نسيبا أو مديحالخلّ أو حبيب أو همام تفيد بها العقول نهى و صحواو قد فعلت بها فعل المدام‏لها في حلبة الآداب ركض‏إلى حبّ القلوب بلا احتشام‏

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 2          صفحه‏ى 5     

نظمنا نظام العقد ودا و ألفةو كان لنا البتيّ سلك نظام‏أخي و ابن عمي و ابن حمد فانه‏تباريح قلبي خاليا و غرامي‏و سادسنا الازدي ما شئت من أب‏جواد و من جد أغر همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرام‏فنضحي لها طربى بغير ترنم‏و نمسي لها سكرى بغير مدام‏تعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الايام كل ملام‏و نغتنم الأوقات إن بقاءهاكمر غمام أو كحلم منام‏من اللّه أستبقي صفاء يضمناو طاعة أيام و دار مقام‏و أستصرف الاعداء عنا فاننامذ اليوم أغراض لكل مرام‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:40  توسط میرشاعرعلی  | 

في‏رحاب‏نهج‏البلاغة

في‏رحاب‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 20     

و كان همام بن شريح من أصحابه (ع) من أولياء اللّه و أحبائه متيّم القلب بذكره، فطلب من الإمام (ع) بإصرار أن يرسم له صورة كاملة للمتقين، و كان الإمام (ع) يخاف عليه أن لا يتحمل سماع كلماته، فاقتصر على جمل مختصرة إذ قال: «اتق اللّه يا همام و أحسن، فإن اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» و لكن لم يقنع بهذا همام بل إذ داد شوقه إلى كلامه (ع) أوارا و ضرما، فأصر عليه أكثر من ذي قبل حتى أقسم عليه فبدأ الإمام (ع) خطبة عد فيها (105) من أوصاف المتقين و كلما أدام الإمام كلامه و صعد في صفات المتقين ازداد إضطراب نفس همام كأنها طير يحاول أن يكسر قفصه فيخرج منه و فجأة قرعت أسماع الحاضرين صرخة مهولة جلبت أنظارهم إلى صوب همام و لم يكن الصارخ سوى همام ، فلما وقفوا عليه رأوا أن روحه قد خرجت من جسمه إلى رحمة اللّه و رضوانه. فقال الإمام (ع): «أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال: هكذا تفعل المواعظ البليغة بأهلها».

في‏رحاب‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 67     

و قد عدد الإمام (ع) في نفس هذه الخطبة-  و في سائر الخطب و منها خطبة همام في وصف المتقين-  تلك الحالات و المقامات و الكرامات التي تظهر لأهل العبادة المعنوية في ظلال عبادتهم، إذ يقول:

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 162     

همام و صفات المتقين.. فقرة 1-  4- 

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 164      

قال الشريف الرضي: ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همام و كان عابدا-  سأل الإمام في ذات يوم أن يصف له المتقين كأنه ينظر اليهم. فتثاقل، ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن. فلم يقتنع همام و ألح، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثم قال: «أما بعد فإن اللّه خلق الخلق حين خلقهم إلخ».. انه تعالى واجب الوجود بذاته و صفاته، فهو-  إذن-  غني عن كل شي‏ء، و اليه يفتقر كل شي‏ء وجودا و بقاء، و تقدم ذلك مرارا.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 171     

قال الشريف الرضي: فما أتم الإمام كلامه حتى صعق همام صعقة كانت نفسه فيها. عليه رحمة اللّه و رضوانه. قال أمير المؤمنين (ع): لقد كنت أخافها عليه.. هكذا تصنع المواعظ المبالغة بأهلها فقال قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ان لكل أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنما نفث الشيطان على لسانك.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 171     

ان الانسان ابن الأرض، و بها يشبه، و إذا قارنا بين هذا القائل و قسوته، و بين همام و رحمته-  ظهر أن التفاوت بينهما تماما كالتفاوت بين البلد الطيب الذي يخرج نباته بإذن ربه، و البلد الخبيث الذي لا يخرج أبدا، أو يخرج نكدا.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 74     

خطبه 184 (خطبه همّام ) را بخوانيد. همّام يكى از دست پروردگان على (عليه السلام) است. اصرار ميكند كه اوصاف متّقين را براى من بيان كن.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 74     

آن حضرت با كلامى كوتاه «انّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون» اجابت دعوت او را فرمود. امّا همّام آن حضرت را باب مدينه علم و ينبوع فضائل و مفسّر قرآن و حقايق را در سينه او مخزون ميداند، لذا اصرار ميكند كه حضرت بيشتر سخن بگويد، لذا آن حضرت حدود صد و چند صفت از صفات پرهيزكاران را بيان مى‏فرمايد. اين بيانات وقتى به گوش همّام مى‏رسد، از گوش بهوش و از هوش به بيهوشى و فراغ روح از بدن مى‏رسد حضرت مى‏فرمايد: مواعظ بالغه اين چنين با اهل آن عمل ميكند.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 127     

بحث من تشريح بخشى از خطبه (193 نهج البلاغه صبحى صالح و خطبه 184 فيض) معروف به خطبه همّام است كه صفات متّقين را بيان مى‏دارد. در چگونگى ايراد اين كلام حضرت، گفته مى‏شود كه همّام -  يكى از اصحاب پرهيزكار امير المؤمنين-  از ايشان درخواست كرد كه متّقين را براى او توصيف نمايند. حضرتش از اين امر طفره رفت. لكن همّام اصرار بسيار نمود، تا آنكه حضرت لب به سخن گشود. و به نظر من، اين خطبه، همچون آئينه‏ايست پيش روى مؤمنين، تا خود را با معيارهاى متّقين مقايسه كنند.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 219     

سخن را با سپاس فراوان از خداوند منّان مهربان حسن ختام مى‏بخشيم كه پس از گذشت قرنها از حكومت عدل على-  عليه السلام-  اينك، با تأييد ملت شهيد پرور ايران در به ثمر رساندن انقلاب شكوهمند اسلامى خود، زمام كشورمان را به كف با كفايت رهبرى عظيم الشأن از سلاله‏ى پاك آن امام همام سپرده است كه با إحياء حكومت الهى و تجديد احكام قرآنى، روح اعتماد و اطمينان و حس ايثار و همكارى را در قاطبه مردم و اميد به رهائى را در دلهاى مستضعفان فراهم آورده و زمينه‏ساز پيشرفت و سرافرازى مسلمانان جهان شده است.

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 5     

4-  آئينه پرهيزكاران شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 22     

102-  تنبيه العباد شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 24     

115-  درّ ثمين شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 33     

168-  شرح خطبه همام 

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 34     

169-  شرح خطبه همام 

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 34     

170-  شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 34     

171-  شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 34     

172-  شرح خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 34     

173-  شرح خطبه همام 

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 36     

185-  شرح منظوم خطبه همام .

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 62     

گجراتى شرح خطبه همام است. در هند چاپ شده است.

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 62     

شرح و ترجمه خطبه همام است از حسين شفيعى كه در سال 1372 چاپ شده.

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 102     

«يا همام اتّق اللّه و أحسن» اى همّام پرهيزكار و نيكوكار باش. «همّام » از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع) بسيار دوست مى‏داشت كه غالبا «سخن پرهيزكاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمى‏شد تا روزى كه خواسته خود را گفته و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا اندكى از پرهيزكاران صحبت كند:

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 104     

به لطف خداوند بر بازوان‏كند اتّكا شاد و روشن روان‏اگر كرده باشد خطا، داورى‏نخواهد كه گويد به روشنگرى‏چو حقى فراموش دارد بجابه احسان و پوزش نمايد ادابه عنوان موهوم بى‏اعتنابه همسايه هرگز نسازد خطاشماتت به درماندگان بلابه هر حال هرگز نداند روانه در خنده خود با صداى بلندبه هر جا و هر گوشه قهقهه زنندنه در اتفاقات ناسازگارشود چشم ايشان دمى اشكبارخدا را شناسند بس منتقم‏كه خود باز پرسى كند لاجرم‏ز هر چيز دورى گزيند يقين‏براى شرف بوده يا حفظ دين‏به هر كس كه نزديك شد بى‏گمان‏پى حفظ دين بوده و آرمان‏نه دوريش از نخوت و كين بودنه نزديكيش زشت و ننگين بوددر اينجا همام از جگر، دود آه‏برآورد و افتاد بر خاك راه‏دگر باره فرمود شير خداكه آگاه بودم از اين ماجرااز ايرا سخن چون كه از دل بودز گفتار تأثير حاصل بودبه دل جاى گيرد سخن كز دلست‏چو گوينده خود در عمل كامل است‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 110     

چه ره گمگشته گانيد. امير المؤمنين (ع) در بيشتر خطبه‏هاى خود از بندگان خاص و ناب خداوند ياد مى‏كند و از روحيات پاك و پرفضيلت آنها ستايش مى‏كند: در اين سخنان-  كه به خطبه معروف همام بى‏شباهت نيست-  باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر به پرهيزكاران و خداپرستان مخلص و صميمى است.

مستدرك‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 252     

قوله و من خطبة له عليه السلام: «الحمد للّه الذي تدركه الشواهد إلخ» و كثير من النسخ تكون هذه الخطبة فبها متصلة بكلامه للبرج الى أن قال و عليه «أي على كون خطبة همام له بعد كلامه للبرج» جماعة من الشارحين كالامام قطب الدين أبي الحسن الكيدري و الفاضل عبد الحميد و وافقتهم في هذا الترتيب لغلبة الظن باعتمادهم على النسخ الصحيحة ا ه.

مستدرك‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 253     

فقد رواها في كتاب تحف العقول في (ص 37) طبع ايران و لم يذكر قصة همام

مستدرك‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 253     

و قد ذكرها ابن حجر في الصواعق باخصر مما هنا و ذكر قصة همام و انه ابن عباد بن خيثم

مستدرك‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 253     

و روى الكليني في أصول الكافي كلاما لأمير المؤمنين عليه السلام في صفة المؤمن و قد طلب منه همام أن يصفه له

مصادرنهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 225     

و ذكر في هذا الشرح طرقه الى السيد الرضي رحمه اللَّه فقال: (قرأت في كتاب «نهج البلاغة» على الامام الزاهد الحسن بن يعقوب بن احمد القارى-  الى ان قال-  في شهور سنة ست عشرة و خمسمائة و خطه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي الفقيه، و الكتاب سماع لي عن والدي الامام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له اجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي، و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب سماع لي عن رجال لي رحمة اللَّه عليهم، و الرواية الصحيحة في هذا الكتاب رواية ابي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي، و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 341     

2-  شرح الخطبة الشقشقية: للسيد علاء الدين گلستانه محمد بن أبي تراب الحسيني الأصبهاني من شرّاح (نهج البلاغة) و صاحب كتاب (نهج اليقين) و هو شرح لرسالة الامام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام التي كتبها إلى أصحابه و أمرهم بمدارستها، و النظر فيها، و تعاهدها، و العمل بها فكانوا يضعونها في مساجد بيوتهم فاذا فرغوا من الصلاة نظروا فيها، و الرسالة مذكورة في (روضة الكافي) و نقل مختارها الحرّاني في (تحف العقول): ص 313 و له (شرح خطبة همّام ) التي وصف أمير المؤمنين عليه السلام بها المتقين.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 474     

أبو الأغر محمد بن همام البغدادي

مصادرنهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 495     

محمد بن همام البغدادي: 225.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 472     

و مما هو جدير بالذكر أن من هذه الخطبة إلى آخر باب الخطب تختلف نسخة ابن أبي الحديد و القطب الكيدري و الشيخ ميثم البحراني عن سائر نسخ «نهج البلاغة» في ترتيب الخطب و هذا لا يهم بعد الاتفاق على أن كل واحدة من هذه النسخ تشتمل على ما اشتملت عليه الأخرى، و قد أشرنا إلى ذلك فيما سلف من هذا الكتاب تحت عنوان (مشكلة الاضافات) و ذكرنا أن السبب في ذلك من سهو النساخ، كما أشار الى ذلك الشيخ كمال الدين ميثم البحراني فانه قال في أول شرحه لخطبة همام . و ذكر أنه وافق شراح «النهج» كابن أبي الحديد و الكيدري لغلبة الظن باعتمادهم على النسخة الصحيحة أما أنا فقد اعتمدت في الترتيب على نسخة مطبعة الاستقامة بتعليق الشيخ محمد عبده لكثرة تداولها بين الناس. و اتفقت في الارقام مع العلامة الجليل السيد جواد المصطفوي في (الكاشف عن ألفاظ نهج البلاغة) فانه أضبط.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 482     

علي بن همام : 420.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 47     

روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السّلام عن جوابه ثم قال: يا همّام اتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون، فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 53     

(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 53     

تسمى هذه الخطبة بخطبة همام و هي من خطبه عليه السلام المعروفة،

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 54     

ثم رواها بصورة أخرى عن نوف قال: عرضت حاجة إلى امير المؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام فاستتبعت اليه جندب بن زهير و الربيع بن خثيم و ابن اخيه همام بن عبادة بن خثيم، و كان من أصحاب البرانس المتعبدين، فاقبلنا إليه فألفيناه حين خرج يؤم المسجد، فأفضى و نحن معه إلى نفر متدنين قد أفاضوا في الاحدوثات تفكها، و هم يلهي بعضهم بعضا، فاسرعوا إليه قياما و سلموا عليه، فرد التحية ثم قال: من القوم فقالوا: أناس من شيعتك يا امير المؤمنين، فقال لهم خيرا ثم قال: يا هؤلاء ما لي لا أرى فيكم سمة شيعتنا، و حلية أحبتنا فأمسك القوم حياء، فأقبل عليه جندب و الربيع فقالا له: ما سمة شيعتك يا امير المؤمنين فسكت فقال همام -  و كان عابدا مجتهدا-  أسألك بالذي اكرمكم اهل البيت و خصكم و حباكم، لما انبئتنا بصفة شيعتك، فقال: لا تقسم فسأنبئكم جميعا ثم ذكر الموعظة بتفاوت يسير مع رواية الرضي، و ذكر في آخرها صيحة همام و موته و غسله و صلاة امير المؤمنين عليه السلام عليه. و روى الكراجكي في «كنز الفوائد»: ص 31 مثله مسندا.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 54     

و لهذه الخطبة عدة شروح منها: 1-  شرح خطبة همام للسيد علاء الدين گلستانه المتوفى سنة (1110) و قد مر ان السيد علاء الدين المذكور من شراح «نهج البلاغة» كما مر انه له شرح الخطبة الشقشقية.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

2-  شرح خطبة همام للفاضل الشريف أمير آصف القزويني، الذي كان حيا بأصفهان ايام محاصرة الافغان لها سنة (1136) و توفي قريبا من تلك الوقعة ذكره الشيخ عبد النبي القزويني في «تتميم امل الآمل» و قال: انه شرح بطراز جديد، و بيان سديد رأيته و قد اجاد فيه.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

3-  شرح خطبة همام للمولى محمد تقي بن مقصود علي المجلسي المتوفي سنة (1070) ه قال ولده العلامة المجلسي في اعتقاداته: هو شرح جامع فعليك بمطالعته، و احال عليه ايضا في «عين الحياة».

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

4-  شرح خطبة همام للمولى محمد تقي بن حسين علي الهروي الاصفهاني الحائري المتوفي سنة (1299).

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

6-  شرح خطبة همام ، للشيخ محمد جواد بن علي بن الشيخ جعفر التستري المتوفي (1325) ه.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

7-  شرح خطبة همام للفاضل ابي القاسم الشهير بالعلامة بن الميرزا احمد شيخ الاسلام الاصطهباناتي.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 55     

8-  شرح خطبة همام باللغة الكجراتيه اسمه (نعمة الهى) طبع بالهند

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 80     

(الثاني) قال: و رواه لنا محمد بن همام و محمد بن الحسن بن جمهور، ثم ذكر سندا متصلا بفرات بن احنف عن امير المؤمنين عليه السلام و فيها (لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلة اهله) كرواية الرضي رحمه اللّه.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 420     

و اما اسانيد هذا العهد فقد ذكر الشيخ النجاشي اعلى اللّه مقامه في فهرسته ص 6 عند ذكر الاصبغ بن نباتة المجاشعي قال: كان من خاصة امير المؤمنين عليه السلام، و عمر بعده روى عنه عهد مالك الاشتر الذي عهد اليه أمير المؤمنين عليه السلام لما ولاه مصر و وصيته إلى محمد ابنه، ثم ذكر سند العهد فقال: اخبرنا ابن الجندي عن علي بن همام عن الحميري عن هارون بن مسلم عن الحسين بن علوان عن سعد بن طريف عن الاصبغ بالعهد.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 486     

محمد بن همام : 80.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 488     

همام بن غالب-  الفرزدق

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 488     

همام بن عبادة: 53، 54.

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 489     

خطبة همام ... 47

مصادرنهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 489     

شروح خطبة همام 54

مصادرنهج‏البلاغة      ج 4          صفحه‏ى 307     

دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعي على أمير المؤمنين عليه السّلام أيام خلافته، و غالب شيخ كبير، و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: من الشيخ قال: أنا غالب بن صعصعة، قال: ذو الابل الكثيرة قال: نعم، قال: ما فعلت إبلك قال: ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحمالات، قال: ذاك احمد سبلها، من هذا الغلام معك قال: هذا ابني، قال: ما اسمه قال: همام و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا، فقال: لو أقرأته القرآن فهو خير له، فكان الفرزدق بعد ذلك يروي هذا الحديث و يقول: ما زالت كلمته في نفسي، حتى قيد نفسه بقيد و آلى أن لا يفكه حتى يحفظ القرآن، فما فكه حتى حفظه. روى ذلك ابن أبي الحديد في (شرح نهج البلاغة) م 478، و صورة الرواية تتقصى اشتهار ذلك الكلام، و معرفته بين الرواة. و هو الكلام الذي أشار اليه الرضي بأنه دار بينهما.

مصباح‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 654     

و هى التي اوردها الرضى رضى اللّه عنه و ارضاه فى نهج البلاغة باختلافات كثيرة فى الفاظها و عباراتها و بين ما اوردها هناك و ما رواه فى الكافى و هى التي انا ناقلها الأن اختلاف بيّن فلذا نقلتها عن الوافى ج 3 ص 34 للانتفاع بعباراتها المتغايرة مع ما فى النهج تذكرة لمن اراد الانتفاع بها و هى هذه الوافى عن الكافى فى باب صفات المؤمن و علاماته عن محمّد عن محمد بن إسماعيل عن عبد اللّه بن داهر عن الحسن بن يحيى عن قثم ابى قتادة الحرّانى عن عبد اللّه بن يونس عن ابى عبد اللّه عليه السّلام قال قام رجل يقال له همّام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى امير المؤمنين عليه السّلام و هو يخطب فقال يا امير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كانّنا ننظر اليه فقال عليه السّلام يا همّام المؤمن هو الكيّس الفطن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه اوسع شي‏ء صدرا و اذلّ شي‏ء نفسا زاجر عن كلّ فان حاضّ على كلّ حسن لا حقود و لا حسود و لا وثّاب و لا سبّاب و لا عيّاب و لا مغتاب يكره الرّفعة و يشنأ السّمعة طويل الغمّ بعيد الهمّ كثير الصّمت و قور ذكور صبور شكور مغموم بفكره مسرور بفقره سهل الخليقة لين العريكة رصين الوفاء قليل الاذى لا متافّك و لا متهتّك ان ضحك لم يخرق و ان غضب لم يترق ضحكه تبسّم و استفهامه تعلّم و مراجعته تفهّم كثير علمه عظيم حلمه كثير الرّحمة لا يبخل و لا يعجل و لا يضجر و لا يبطر و لا يحيف فى حكمه و لا يجور فى علمه نفسه اصلب من الصّلد و مكادحته احلى من الشّهد لا جشع و لا هلع و لا عنف و لا صلف و لا معمّق و لا متكلّف جميل المنازعة كريم المراجعة عدل ان غضب رفيق ان طلب لا يتهوّر و لا يتهتّك و لا يتجبّر خالص الودّ وثيق العهد وفىّ العقد شفيق وصول حليم حمول قليل الفضول راض عن اللّه تعالى مخالف لهواه لا يغلظ على من يؤذيه و لا يخوض فيما لا يعنيه ناصر للدّين محامى عن المؤمنين كهف المسلمين لا يخرق الثّناء سمعه و لا ينكى الطّمع قلبه و لا يصرف اللّعب حكمه و لا يطّلع

مصباح‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 656     

الجاهل علمه قوّال عمّال عالم حازم لا بفحّاش و لا بطيّاش وصول فى غير عنف بذول فى غير سرف و لا بختّار و لا بعذّار و لا يقتفى اثرا و لا يحيف بشرا رفيق بالخلق ساع فى الارض عون للضّعيف غوث للملهوف لا يهتك سترا و لا يكشف سرّا كثير البلوى قليل الشّكوى ان راى خيرا ذكره و ان عاين شرّا ستره يستر العيب و يحفظ الغيب و يقيل العثرة و يغفر الزّلّة لا يطّلع على نصح فيذره و لا يدع جنح حيف فيصلحه امين رصين تقىّ نقىّ زكىّ رضىّ يقبل العذر و يجمل الذّكر و يحسن بالنّاس الظّن و يتّهم على العيب نفسه يحبّ فى اللّه يفقه و علم و يقطع فى اللّه بحزم و عزم لا يخرق به فرح و لا يطيش به مرح مذكّر للعالم معلّم للجاهل و لا يتوقّع به (له) بائقة و لا يخاف له غائلة كلّ سعى اخلص عنده من سعيه و كلّ نفس اصلح عنده من نفسه عالم بعيبه شاغل بغمّه لا يثق بغير ربّه قريب وحيد حزين يحبّ فى اللّه و يجاهد فى اللّه ليتّبع رضاه و لا ينتقم لنفسه بنفسه و لا يوالى فى سخط ربّه مجالس لاهل الفقر مصادق لاهل الصّدق موازر لاهل الحقّ عون للغريب اب لليتيم بعل للأرملة خفىّ باهل المسكنة مرجوّ لكلّ كريهة مامول لكلّ شدّة هشّاش بشّاش لا بعبّاس و لا بجسّاس صليب كظّام بسّام دقيق النّظر عظيم الحذر لا يبخل و ان بخل عليه صبّر عقّل فاستحيى و قنع فاستغنى حياءه يعلو شهوته و ودّه يعلو حسده و عفوه يعلو حقده لا ينطق بغير صواب و لا يلبس الّا الاقتصاد مشيه التّواضع خاضع لربّه بطاعته راض عنه فى كلّ حالاته نيّته خالصة اعماله ليس فيها غشّ و لا خديعة نظره عبرة و سكوته فكرة و كلامه حكمة مناصحا متباذلا متواخيا ناصح فى السّرّ و العلانية لا يهجر اخاه و لا يغتابه و لا يمكر به و لا يأسف على ما فاته و لا يحزن على ما اصابه و لا يرجو ما لا يجوز له الرّجاء و لا يفشل فى الشّدّة و لا يبطر فى الرّخاء يمزج العلم بالحلم و العقل بالصّبر تراه بعيدا كسله دائما نشاطة قريبا امله قليلا زلله متوقّعا لاجله خاشعا قلبه ذاكرا ربّه قانعة نفسه منفيّا جهله سهلا امره حزينا لذنبه ميتة شهوته كظوما غيظه صافيا خلقه امنا منه جاره ضعيفا كبره قانعا بالّذى قدّر له متينا صبره محكما امره كثيرا ذكره يخالط النّاس ليعلم و يصمت ليسلم و يسئل ليفهم و يتجر ليغنم لا ينصت للخير ليفخر به و لا يتكلّم ليتجبّر به على من سواه نفسه منه فى غناء و النّاس منه فى راحة اتعب نفسه لاخرته فاراح النّاس من نفسه ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه الّذى ينتصر له بعده ممّن تباعد منه بغض و نزاهته و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده تكبّرا و لا عظمة و لا دنوّه خديعة و لا خلابة بل يقتدى بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن بعده من اهل البرّ قال فصاح همّام صيحة ثم وقع مغشيّا عليه فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه و قال هكذا تصنع الموعظة البالغة باهلها فقال له قائل يا امير المؤمنين فما بالك فقال انّ لكلّ اجلا لن يعدوه و سببا لا يجاوزه فمهلا لا تعد فانّما نفث على لسانك شيطان اقول همّام هذا هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه البشر بالكسر الطلاقة و الحضّ الحثّ و الترغيب و الوثبة الطّيش و الشّنائة البغض و السّمعة الصّيت و العريكة الطبيعة لانت عريكته اذا انكسرت نخوته الرّصين كامين بالمهملتين المحكم الثابت الأفك الكذب الخرق الحمق النزق الطيش الضّجر الملال البطر افراط الفرح الحيف الظلم الصّلد الصّلب الاملص الكدح الكدّ و السّعى و حلاوة مكادحته لحلاوة ثمرتها و يقينه فى نيلها فان التعب فى سبيل المحبوب راحة الجشع محرّكة اشدّ الحرص و اسوءه و ان تأخذ نصيبك و تطمع فى نصيب غيرك الهلع الجزع الصّلف ان تدّعى ما ليس فيك من الكمال الرّفق المداراة التهوّر ايقاع النفس فيما لا تطيق و نفى الخرق و النكاية كناية عن عدم التاثر بهما و الكناية الجرح و الحكم الحكمة و الختر الغدر و الخديعة او اقبح الغدر و نفى اقتضاء الاثر كناية عن عدم التجسّس لعيوب الناس الجنح الجانب الحزم التيقّظ المرح شدة الفرح يعنى لا يحمله الفرح على الحماقة و لا شدّته على العدول عن الحق

مصباح‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 154     

التاسع من البحار ص 649 في باب كيفية شهادته عن جامع الاخبار و عن امالى المفيد عن عمر بن محمّد بن على الصّيرفى عن محمد بن همام الاسكافى عن جعفر بن محمد بن مالك عن احمد بن سلامة الغنوى عن محمد بن الحسن العامرى عن معمّر عن ابى بكر بن عيّاش عن الفجيع العقيلى قال حدّثنى الحسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام قال لمّا حضرت والدى الوفاة اقبل يوصى فقال عليه السّلام هذا ما اوصى به علىّ بن ابى طالب اخو محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ابن عمّه و صاحبه اوّل وصيّتى انّى اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسوله و خيرته و اختاره بعلمه و ارتضاه لخيرته و انّ اللَّه باعث من في القبور وسائل النّاس عن اعمالهم عالم بما في الصّدور ثمّ انّى اوصيك يا حسن و كفى بك وصيّا بما اوصانى به رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فاذا كان ذلك يا بنىّ الزم بيتك و ابك على خطيئتك و لا تكن الدّنيا اكبر همّك و اوصيك يا بنىّ بالصّلوة و الزّكوة في اهلها عند محلّها و الصّمت عند الشّبهة و الاقتصار و العدل في الرّضا و الغضب و حسن الجوار و اكرام الضّيف و رحمة المجهود و اصحاب البلاء و صلة الرّحم و حبّ المساكين و مجالستهم و التّواضع فانّه من افضل العبادة و قصر الامل و اذكر الموت و ازهد في الدّنيا فانّك رهين موت و غرض بلاء و طريح سقم و اوصيك بخشية اللَّه فى سرّ امرك و علانيتك و انهاك عن التسبّر بالقول و الفعل و اذا عرض شي‏ء من امر الاخرة فابدأ به و اذا عرض شي‏ء من امر الدّنيا فتانّه حتّى تصيب رشدك فيه و ايّاك و مواطن التّهمة و المجلس المظنون به السّوء فانّ قرين السّوء يغرّ جليسه و كن للَّه يا بنىّ عاملا و عن الخناز جورا و بالمعروف امرا و عن المنكر ناهيا و واخ الاخوان في اللَّه و احبّ الصّالح لصلاحه و دار الفاسق عن دينك و ابغضه بقلبك و زايله باعمالك لئلّا تكون مثله و ايّاك و الجلوس في الطّرقات و دع المماراة و مجازات من لا عقل له و لا علم و اقتصد يا بنىّ في معيشتك و اقتصد فى عبادتك و عليك فيها بالامر الدّائم الّذى تطيقه و الزم الصّمت تسلم و قدّم لنفسك تغنم و تعلّم الخير تعلم و كن للّه ذاكرا على كلّ حال و ارحم من اهلك الصّغير و وقرّ منهم الكبير و لا تاكلنّ طعاما حتّى تصدّق منه قبل اكله و عليك بالصّوم فانّه زكاة البدن و جنّة لاهله و جاهد نفسك و احذر جليسك و اجتنب عدوّك و عليك بمجالس الذّكر و اكثر من الدّعاء فانّى لم الك يا بنىّ نصحا و هذا فراق بينى و بينك و اوصيك باخيك محمّدا خيرا فانّه شقيقك و ابن ابيك و قد تعلم حبّى له و امّا اخوك الحسين فهو ابن امّك و لا اريد الوصاة بذلك و اللَّه الخليفة عليكم و ايّاه اسأل ان يصلحكم و ان يكفّ الطّغاة البغاة عنكم و الصّبر الصّبر حتّى ينزّل اللَّه الامر و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم

مصباح‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 271     

كتاب الصّواعق المحرقة تاليف شهاب الدين احمد بن حجر الهيتمى نزيل مكة المشرفة المطبوع بمطبعة المميّنة بمصر في شهر رمضان (1307) الهجرية القمريّة ص 94 قال اخرجه صاحب مطالب العالية عن علىّ (عليه السّلام) قال انّه (يعنى عليّا) مرّ على جمع فاسرعوا اليه قياما فقال من القوم فقالوا من شيعتك يا امير المؤمنين فقال لهم خيرا ثم قال يا هؤلاء مالى لا ارى فيكم سمة شيعتنا و حلية احبتنا فامسكو احياء فقال له من معه نسئلك بالّذى اكرمكم اهل البيت و خصّكم و حباكم لمّا انبأتنا بصفة شيعتكم فقال (عليه السّلام) شيعتنا هم العارفون باللَّه العاملون بامر اللَّه اهل الفضائل النّاطقون بالصّواب مأكولهم القوت و ملبوسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع نجعوا اللَّه بطاعته و خضعوا اليه بعبادته مضوا غاضّين ابصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم رامقين اسماعهم على العلم بربّهم نزلت انفسهم منهم في البلاء كالّتى نزلت منهم في الرّخاء رضوا عن اللَّه تعالى بالقضاء فلو لا الاجال الّتى كتب اللَّه تعالى لهم لم تستقرّ ارواحهم في اجسادهم طرفة عين شوقا الى لقاء اللَّه و الثّواب و خوفا من اليم العقاب عظم الخالق في انفسهم و صغر ما دونه في اعينهم فهم و الجنّة كمن رءاها فهم على ارائكها متّكئون و هم و النّار كمن رءاها فهم فيها معذّبون صبروا ايّاما قليلة فاعقبهم راحة طويلة ارادتهم الدّنيا فلم يريدوها و طلبتهم فاعجزوها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالون لاجزاء القرءان ترتيلا يعظون انفسهم بامثاله و يستشفون لدائهم بدوائه تارة و تارة يفترشون جباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم تجرى دموعهم على خدودهم يمجّدون جبّارا عظيما و يجارون اليه في فكاك رقابهم هذا ليلهم فامّا نهارهم فحكماء بررة علماء اتقياء براهم خوف باريهم فهم كالقداح تحسبهم مرضى او قد خولطوا و ما هم بذلك بل خامرهم من عظمة ربّهم و شدّة سلطانه ما طاشت لهم قلوبهم و ذهلت منه عقولهم فاذا اشفقوا من ذلك بادروا الى اللَّه تعالى بالاعمال الزّاكية لا يرضون له بالقليل و لا يستكثرون له الجزيل فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون ترى لاحدهم قوّة في دين و حزما في لين و ايمانا فى يقين و حرصا على علم و فهما في فقه و علما في حلم و كيسا في قصد و قصدا في غنى و تجمّلا في فاقة و صبرا في شفقة و خشوعا في عبادة و رحمة لمجهود و اعطاء في حقّ و رفقا فى كسب و طلبا في حلال و نشاطا في هدى و اعتصاما فى شهوة لا يغرّه ما جهله و لا يدع احصاء ما عمله يستبطى‏ء نفسه في العمل و هو من صالح عمله على و جل يصبح و شغله الذّكر و يمسى و همّه الشّكر يبيت حذرا من سنة الغفلة و يصبح فرحا بما اصاب من الفضل و الرّحمة و رغبته فيما يبقى و زهادته فيما يفنى قد قرن العلم بالعمل و العلم بالحلم دائما نشاطه بعيدا كسله قريبا امله قليلا زلله متوقّعا اجله عاشقا قلبه شاكرا ربّه قانعا نفسه محرزا دينه كاظما غيظه امنا منه جاره سهلا امره معدوما كبره بيّنا صبره كثيرا ذكره لا يعمل شيئا من الخير رياء و لا يتركه حياء اولئك شيعتنا و احبّتنا و منّا و معنا الا هؤلاء شوقا اليهم فصاح بعض من معه و هو همّام بن عبّاد من خيثم و كان من المتعبّدين صيحة فوقع مغشيّا عليه فحرّكوه فاذا هو فارق الدّنيا فغسّل و صلّى عليه امير المؤمنين و من معه

مصباح‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 299     

خطبة نقلها جمع من اجلاء العلماء و المحدثين من العامة و الخاصّة باختلاف كثير منهم السيّد ره فى المنج و الكليني في الكافى و مؤلف تحف العقول في التحف و سليم بن قيس في كتابه و مثله الصّدوق ره فى الامالى و غيرهم من الخاصة و من العامة ابن حجر في الصّواعق المحرقة و غيره منها في غيره بطرق عديدة و انى ذكرت هذه الخطبة في كتابى هذا عن الكافى و عن الصّواعق و في هذا الجزء كرّرتها ايضا لما فيها من اختلاف كثير عن كتاب الامالى للشيخ الصّدوق ره ما فيها من البسط و الزيادة و لئلا يفوت عن الناظر في الكتاب الفوائد التي اختصت كلّ رواية بها و لان ناقلها ايضا اقدم زمانا من السيّد الرضى رضى اللَّه عنهما و ارضاهما و هي هذه قال الصدوق ره في المجلس الرابع و الثمانين من الامالى حدّثنى محمد بن الحسن بن احمد بن الوليد رضى اللَّه عنه قال حدثنى محمد بن الحسن الصّفار قال حدثنا محمد بن حسّان الواسطى عن عمّه عبد الرحمن بن كثير الهاشمى عن جعفر بن محمّد عن ابيه عليهما السّلام قال جاء رجل من اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام و كان عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتقين حتّى كانى انظر اليهم فتثاقل امير المؤمنين عليه السّلام عن جوابه ثم قال ويحك يا همام اتق اللَّه و احسن فان اللَّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون فقال همام يا امير المؤمنين أسألك بالّذى اكرمك بما خصّك به و حباك و فضّلك و بما اتاك و اعطاك لمّا و صفتهم لى فقام امير المؤمنين عليه السّلام قائما على قدميه فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبى و آله و قال امّا بعد فانّ اللَّه عزّ و جلّ خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا لمعصيتهم لانّه لا تضرّه معصية من عصاه منهم و لا ينفعه طاعة من اطاعه منهم و قسم بينهم معايشهم و وضعهم في الدّنيا مواضعهم و انّما اهبط اللَّه ادم و حوّا عليهما السّلام من الجنّة عقوبة لما صنعا حيث نهاهما فخالفاه و امرهما فعصياه فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم

مصباح‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 302     

فاذا استقاموا بادروا الى اللَّه عزّ و جلّ بالاعمال الزّكيّة لا يرضون للّه بالقليل و لا يستكثرون له الجزيل فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون ان زكىّ احدهم خاف ما يقولون و يستغفر اللَّه ممّا لا يعلمون و قال انا اعلم بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى خيرا ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فانّك علّام الغيوب و ساتر العيوب و من علامة احدهم انّك ترى له قوّة في دين و حزما في لين و ايمانا في يقين و حرصا على العلم و فهما في فقه و علما في حلم و كسبا في رفق و شفقة في نفقة و قصدا في غنى و خشوعا في عبادة و تجمّلا في فاقة و صبرا فى شدّة و رحمة للمجهود و اعطاء في حقّ و رفقا في كسب و طلبا للحلال و نشاطا في الهدى و تحرّجا عن الطّمع و برءا في استقامة و اغماضا عند شهوة لا يغرّه ثناء من جهله و لا يدع احصاء ما علمه مستبطيا لنفسه في العمل و يعمل الاعمال الصّالحة و هو على و جل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و شغله الذّكر يبيت حذرا لما حذر من الغفلة فرحا لما اصاب من الفضل و الرّحمة ان استصعب عليه نفسه لم يعطها سؤلها فيما فيه مضرّته ففرحه فيما يخلّد و يدوم و قرّة عينه فيما لا يزول و رغبته فيما يبقى و زهادته فيما يفنى يمزج العلم بالحلم و يمزج الحلم بالعقل تراه بعيدا كسله دائما نشاطه قريبا امله قليلا زلله متوقّعا اجله خاشعا قلبه ذاكرا ربّه خائفا ذنبه قانعة نفسه متغيّبا جهله سهلا امره حريزا لدينه ميّتة شهوته كاظما غيظه صافيا خلقه امنا منه جاره ضعيفا كبره متينا صبره كثيرا ذكره محكما امره لا يحدّث بما يؤتمن عليه الاصدقاء و لا يكتم شهادته الاعداء و لا يعمل شيئا من الحقّ رياء و لا يتركه حياء الخير منه مامول و الشّرّ منه مامون ان كان من الغافلين كتب من الذّاكرين و ان كان من الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفوا عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه و لا يعزب حلمه و لا يعجل فيما يريبه و يصفح عمّا قد تبيّن له بعيدا جهله ليّنا قوله غائبا مكره قريبا معروفه صادقا قوله حسنا فعله مقبلا خيره مدبرا شرّه فهو في الزّلازل و قور و في المكاره صبور و في الرّخاء شكور لا يحيف على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ و لا يدّعى ما ليس له و لا يجحد حقّا هو عليه و يعترف بالحقّ قبل ان يشهد عليه لا يضيع ما استحفظ و لا يتنابز بالالقاب لا يبغى على احد و لا يهمّ بالحسد و لا يضرّ بالجار و لا يشمت بالمصائب سريع للصّواب مؤدّ للامانات بطى‏ء عن المنكرات يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر لا يدخل فى الامور بجهل و لا يخرج عن الحقّ بعجز ان صمت لم يغمّه الصّمت و ان نطق لم يقل خطأ و ان ضحك لم يعل صوته سمعه قانعا بالّذى قدّر له لا يحجج به الغيظ و لا يغلبه الهوى و لا يقهره الشّحّ و لا يطمع فيما ليس له يخالط النّاس ليعلّم و يصمت ليسلم و يسئل ليفهم و يبحث ليعلم لا ينصت للخير ليفخر به و لا يتكلّم ليتجبّر على من سواه ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللَّه الّذى ينتقم له نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعد من تباعد عنه بغض و نزاهة و دنوّ من دنى منه لين و رحمة فليس اعده بكبر و لا عظمة و لادنوّه لخديعة و لا خلابة بل يقتدى بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن خلفه من اهل البرّ قال فصعق همام صعقة كادت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللَّه لقد كنت لنا فما عليه و امر به فجهّز و صلّى عليه و قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال قائل فما بالك انت يا امير المؤمنين فقال ويلك انّ لكلّ اجلا لن يعدوه و سببا لا يجاوزه فمهلا لا تعد فانّه انّما نفث هذا القول على لسانك الشّيطان

معارج‏نهج‏البلاغة      مقدمه        صفحه‏ى 49     

بيهقى در ديباجه گفته است كه من نهج البلاغه در 516 نزد پيشواى پرهيزكار حسن بن يعقوب احمد قارى كه او و پدرش از اديبان پارسايند خوانده‏ام و او خود آن را از شيخ جعفر دوريستى محدث فقيه شنيده بود. و من سراسر آن را از پدرم كه از همان دوريستى اجازه داشته است چنانكه نوشته او بر اين گواهى مى‏دهد شنيده‏ام و برخى از آن را هم از استادان خود شنيده‏ام و روايت من در اين كتاب از ابى الاعز محمد بن همام بغدادى شاگرد سيد رضى است كه از اخبار امير المؤمنين آگاه بوده است.

معارج‏نهج‏البلاغة      مقدمه        صفحه‏ى 49     

حجة الدين فريد خراسان ابو الحسن على فرزند ابو القاسم زيد بيهقى (449-  565) مى‏گويد كه من نهج البلاغة را نزد پيشواى پارسا حسن بن يعقوب بن احمد قارى كه او و پدرش هر دو در آسمان ادب دو ماه و در بوستان پارسايى دو ميوه‏اند در سال 516 خوانده‏ام و نوشته او برايم گواه است و او آن را از شيخ جعفر دوريستى محدث دانشمند شنيده است من هم همه آن را از پدرم شنيده‏ام و او هم از همان دوريستى شنيده بود و نوشته او بر اين گواهى مى‏دهد. درست‏ترين روايت در باره اين دفتر از ابى‏الاعز محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى است كه به سرگذشت امير مؤمنان (ع) آشنا بوده است.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 2     

(6) قال الشّيخ الامام السيّد حجة الدين فريد خراسان ابو الحسن بن الامام ابى القاسم بن الامام محمد بن الامام ابى على بن الامام ابى سليمن بن الامام ايّوب بن الامام الحسن، و الامام الحسن، كان مقيما بسيوارى فى ناحية بالشتان من نواحى بست، و هو الامام الحسن بن احمد بن عبد الرحمن بن عبيد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن ايوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذى الشهادتين، صاحب رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن بي القسم البيهقى المقيم بنيشابور، حماها اللّه، قرأت كتاب نهج البلاغة على الامام الزاهد الحسن بن يعقوب بن احمد القارى، و هو و ابوه فى ملك الادب قمران، و فى حدايق الورع ثمران، فى شهور سنة ست عشرة و خمسمائة، و خطّه شاهد لى بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدّوريستّى المحدّث (3 پ) الفقيه، و الكتاب باسره سماع لى عن والدى الامام ابى القاسم زيد بن محمد البيهقّى، و له اجازة عن الشيخ جعفر الدّوريستّى، و خطّ الشّيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب ايضا سماع لى عن رجال لى، رحمة اللّه عليهم، و الرّواية الصحيحة فى هذا الكتاب رواية الى الاغرّ محمد بن همام البغدادىّ تلميذ الرّضىّ، و كان عالما باخبار امير المؤمنين، عليه السّلم.

المعجم‏الموضوعي             صفحه‏ى 209     

(عند ما وصف عليه السّلام المتّقين لأحد أصحابه «همام »، صعق هذا الأخير صعقة كانت نفسه فيها، فقال عليه السّلام): أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. (ثمّ قال): أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (خ 193).

المعجم‏الموضوعي             صفحه‏ى 294     

(بعد أن وصف (ع) المتّقين لهمام، صعق همام صعقة كانت نفسه فيها فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) فقال عليه السّلام: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (خ 193).

مفتاح‏السعادة      ج 2          صفحه‏ى 485     

قال: حدّثنى السيّد العالم العابد ابو جعفر مهدى ابن ابى حرب الحسينى المرعشى رضى اللّه عنه قال: اخبرنا الشّيخ ابو على الحسن ابن الشّيخ السّعيد ابى جعفر محمّد ابن الحسن الطّوسى رضى اللّه عنه، قال: اخبرنى الشّيخ السّعيد الوالد ابو جعفر (قده) قال اخبرنى جماعة عن ابى محمّد هرون ابن موسى التلعكبرىّ قال اخبرنا ابو على محمّد ابن همّام قال اخبرنى على السّورى قال: اخبرنا ابو محمّد العلوى من ولد الأفطس و كان من عباد اللّه الصّالحين، قال حدّثنا محمّد ابن موسى الهمدانى قال حدّثنا محمّد ابن خالد الطّيالسى قال حدّثنا سيف ابن عميرة و صالح ابن عقبة جميعا عن قيس ابن سمعان عن علقمة ابن محمّد الحضرمى عن ابى جعفر محمّد ابن علىّ سلام اللّه عليه انّه قال: حجّ رسول اللّه (ص) من المدينة و قد بلّغ جميع الشّرايع قومه غير الحجّ و الولاية فاتاه جبرئيل فقال يا محمّد انّ اللّه جلّ اسمه يقرئك السّلام و يقول لك انّى لم اقبض نبيّا من انبيائى و لا رسولا من رسلى الّا بعد اكمال دينى و تأكيد حجّتى و قد بقى عليك من ذلك فريضتان ممّا يحتاج ان تبلّغهما قومك فريضة الحجّ و فريضة الولاية و الخلافة من بعدك فانّى لم اخل ارضى من حجّة و لن اخلّيها ابدا فانّ اللّه جلّ ثنائه يأمرك ان تبلّغ قومك، الحجّ و الحجّ و الحجّ معك من استطاع اليه سبيلا من اهل الحضر و الأطراف و الأعراب و تعلّمهم من معالم حجّهم مثل ما علّمتهم من صلواتهم و زكواتهم و صيامهم و توقفهم من ذلك على مثال الّذى اوقفتهم عليه من جميع ما بلّغتهم من الشّرايع فنادى منادى رسول اللّه الا انّ رسول اللّه يزيد الحجّ و ان يعلّمكم من ذلك مثل الّذى علّمكم من الشّرايع (من شرايع دينكم) و يوقفكم من ذلك على ما اوقفكم عليه من غيره.

مفتاح‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 20     

منها-  ما رواه فيه ايضا عن احمد ابن همام قال: اتيت عبادة ابن الصّامت فى ولاية ابى بكر فقلت يا ابا عمارة كان النّاس على تفضيل ابى بكر قبل ان يستخلف فقال يا ابا ثعلبة اذا سكتنا عنكم فاسكتو و لا تيحثو فو اللّه لعلىّ ابن ابي طالب كان احقّ بالخلافة من ابى بكر كما كان رسول اللّه (ص) احقّ بالنبّوة من ابى جهل.

مفتاح‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 440     

و ذكر الثّقفى فى تاريخه عن همام ابن الحارث قال دخلت مسجد المدينة فاذ النّاس مجتمعون على عثمان و اذا رجل يمدحه فوثب المقداد ابن الاسود فأخذ كفّا من حصا او تراب فاخذ يرميه به فرأيت عثمان يتقيه بيده.

مفتاح‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 517     

فقام فى النّاس فخطبهم عند قدومه ثمّ ترحّم على عثمان و اثنى على-  اصحابه و لعن قاتليه فقام حجر ففعل كما كان يفعل بالمغيرة و رجع زياد الى البصرة و استخلف على الكوفة عمرو ابن حريث فبلغه انّ حجر يجتمع اليه شيعة علىّ و يظهرون لعن معاوية و البراءة منه و انّهم حصبو عمرو ابن حريث فشخص زياد الى الكوفة حتّى دخلها فصعد المنبر فحمد اللّه اثنى عليه و حجر ليس-  جالس، ثمّ قال: امّا بعد: فانّ غبّ البغى و الغىّ و ضيم انّ هؤلاء جموا فاشروا او امنّونى فاجتروء على اللّه لئن لم تستقيموا لأداوينّكم بدوائكم و لست بشي‏ء ان لم امنع الكوفة من حجر و ادعه نكالا لمن بعده ويل امّك يا حجر سقط العشاء بك على سرحان و ارسل الى حجر يدعوه و هو بالمسجد فلمّا اتاه رسول زياد يدعوه قال اصحابه لانائه و لا كرامة نرجع الرّسول فأخبر زياد فأمر صاحب شرطته و هو شدّاد ابن الهيثم الهلالى ان يبعث اليه جماعة ففعل فسبّهم اصحاب حجر فرجعو و اخبر و زيادا فجمع اهل الكوفة و قال: يا اهل الكوفة تشجون بيد و تأسون بأخرى أبدانكم معى و قلوبكم مع-  حجر الأحمق هذا و اللّه من دخسكم و اللّه ليظهرون لى براءتكم او لآتينّهم بقوم اقيم بهم اودّكم و صعركم فقالوا معاذ اللّه ان يكون لنا رأى الّا طاعتك و ما فيه رضاك قال فليقم كلّ رجل منكم فليدع من عند حجر من عشيرته و اهله ففعلوا و اقاموا اكثر اصحابه عنه و قال زياد لصاحب شرطته انطلق الى حجر فان تبعك فأتنى به و الّا فشدّوا عليهم بالسّيوف حتّى تأتونى به فاتاه صاحب الشّرطة يدعوه فمنعه اصحابه من اجاثيه فحمل عليهم فقال ابو العمر طه الكندى لحجر انّه ايس معك من معه سيف غيرى و ما يغنى عنك سيفى قم فالحقّ بأهلك يمنعك قومك و زياد ينظر اليهم و هو على المنبر و غشيهم اصحاب زياد و ضرب رجل من الحمراء رأس عمرو ابن الحمق بعموده فوقع و حمله اصحابه الى الازد فاختفى عندهم حتّى خرج و انحاز اصحاب حجر الى ابواب كندة و ضرب بعض الشّرطة يد عائذ ابن حملة التّميمى و كسر نابه و اخذ عمودا من بعض الشّرطة فقاتل به و حمى حجرا و اصحابه حتّى خرجو من ابواب كندة و اتى حجر بغلته فقال له ابو العمر طه اركب فقد قتلتنا و نفسك و حمله حتّى اركبه و ركب ابو العمر طه فرسه و لحقه يزيد ابن طريف المسلمى فضرب ابو العمر طه سيفه فضرب برأسه، فسقط ثمّ برء و له يقول عبد اللّه ابن همام السّلولى.

مفتاح‏السعادة      ج 7          صفحه‏ى 325     

اقول اذا ماحيّة اعيت الرّقاو كان ذعاف الموت منه شرابهارسسنا اليها فى الظّلام ابن ملجم‏همام اذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها علىّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقى ثوابها

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 4     

قرنها پيش از مرحوم سيّد رضى خطبه‏هاى امير المؤمنين صلوات اللّه عليه به صورت كتابها جمع آورى شده بود تا در اواخر قرن چهارم سيد مرحوم از روى آنها نهج البلاغه فعلى را نوشت، مع الاسف كه از آنها فقط اسمى در كتابها مانده است در «الذريعه» ج 7 ص 191 فرمايد: آن خطبه‏ها از آن حضرت در اذهان مردم حفظ شد و سپس در كتب اصحاب كه در آن موضوع تأليف شده بود به وديعت گذاشته شد و كار تأليف از عصر آن حضرت شروع شد اولين كسى كه خطبه‏هاى حضرت را تأليف كرد زيد بن وهب جهنى بود كه در صفين در ركاب آن امام همام حضور داشت و بعد تأليف خطبه‏ها قرنا بعد قرن ادامه يافت تا در نصف دوّم قرن چهارم نوبت به سيّد رضى رسيد، آن كتابها در كتابخانه‏هاى بغداد و در دسترس مرحوم سيّد رضى بود.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 132     

اين لفظ فقط دو بار در «نهج» ديده مى‏شود، و در خطبه همّام در اوصاف متقين فرموده است «و امّا النهار فحلماء، علماء، ابرار، اتقياء قد براهم الخوف برى القداح ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض» خ 193، 304 امّا در روز بردبارانند، دانايانند، نيكوكارانند، پرهيزكارانند خوف خدا آنها را مانند تيرها تراشيده است نگاه كننده به آنها نگاه كرده مى‏پندارند مريض هستند، با آنكه مرضى ندارند.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 217     

و آن سه بار در «نهج» آمده است در خطبه همّام در اوصاف متقين فرموده: «امّا الليل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلونها ترتيلا» خ 193، 304

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 264     

پناهگاه و موضع نگهدارى كه محكم باشد، جمع آن احراز آيد «فانّ طاعة اللّه حرز من متالف مكتنفة» خ 198، 313 طاعت خدا پناهگاه است از محلهاى تلفى كه انسان را احاطه كرده‏اند «حريز» قلعه محكم. چنانكه در نامه 31 «كهف حريز» آمده است آن به معنى مفعول يعنى حفظ شده و نگهدارى شده نيز آمده است در خطبه همّام 193، 305 فرموده «سهلا امره حريزا دينه» كارش آسان، دينش حفظ شده است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 432     

ترتيل: با دقت و تأنى خواندن و درست ادا كردن كلمات است و آن فقط يكبار در «نهج» پيداست در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «امّا الليل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلّونها ترتيلا» خ 193، 304

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 475     

از اين كلمه باين معنى موارد زيادى در نهج يافته است. در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة اتعب نفسه لاخرته و اراح الناس من نفسه» خ 193، 306، نفس او از خودش در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خويش را به زحمت انداخته و مردم را از خود راحت كرده. در مذمّت ياران فرموده: «ما عزّت دعوة من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم» خ 29، 73

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 552     

«استماع» گوش دادن. «اسماع» شنواندن. «سماع» به فتح اول: شنيدن و به كسر اوّل اسم فعل به معنى «اسمع» (بشنو) از اين ماده موارد زيادى در «نهج» آمده است: «رحم الله امرء سمع حكما فوعى و دعى الى رشاد فدنا» خ 76، 103 «سمعه»: آنستكه انسان كارى را براى شنواندن به ديگران انجام دهد چنانكه رياء به قصد نماياندن است در مقام موعظه فرموده: «و اعملوا فى غير رياء و لا سمعة فانه من يعمل لغير الله يكله الله لمن عمل له» خ 23، 65 «مسامع» جمع مسمع (بر وزن منبر) به معنى گوش است در خطبه همّام فرموده: «و اذا مروّا بآية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم» خ 193، 304 ناگفته نماند. سمع در قرآن مجيد پيوسته به صورت مفرد آمده ولى در «نهج» به صور مفرد و جمع هر دو آمده است، رجوع شود به (سمع) در قاموس قرآن.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 648     

هر صنع فعل است هر فعل صنع نيست، طبرسى فرموده: صنع و عمل هر دو يكى است، به قولى صنع جودت را در بر گرفته است، از اين ماده موارد زيادى در «نهج» آمده است «اصطناع»: اختيار صنع، آنگاه كه همّام از شنيدن كلام حضرت صيحه كشيد و قالب تهى كرد، فرمود: «اما و الله لقد كنت اخافها عليه ثم قال: ا هكذا تصنع المواعظ البالغة لاهلها» خ 193 306 به خدا قسم از اين پيشامد برايش مى‏ترسيدم آيا موعظه‏هاى رسا اين چنين اثر مى‏گذارد

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 845     

در وصف متقين به همّام فرموده: «فحلماء، علماء، ابرار اتقياء قد براهم الخوف برى القداح» خ 193 305، يعنى حليمان عالمان، نيكوكاران و تقوى‏كارانند كه ترس از خدا آنها را تراشيده (و ضعيف كرده) مانند تراشيدن تيرهاى قرعه.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 945     

در خطبه همّام در وصف متقّين فرموده: «لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالالقاب و لا يضارّ بالجار» ح 193 306، تذكر را فراموش نمى‏كند به كسى القاب بد نمى‏دهد، همسايه را اذيت نمى‏كند

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1008     

آن در القاب قبيح شايع است، تنابز: تعاير و تداعى به القاب بد است آن فقط يكبار در «نهج» يافته است كه در اوصاف متقين به همّام فرمود: «و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالالقاب و لا يضّار بالجار...» خ 193 306، آنچه تذكر داده شده را فراموش نمى‏كند، القاب بد به مردم نمى‏دهد، همسايه را اذيت نمى‏كند

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1019     

نحافت: لاغر شدن. آن فقط يك بار در «نهج» آمده است كه درباره اهل تقوى به همّام فرموده: «قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة» خ 193 303 دلهايشان محزون، و از شرّشان در امان است بدنهايشان لاغر و حاجاتشان مختصر است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1025     

از اين لفظ فقط يك مورد در «نهج» آمده است، در خطبه همّام در وصف متقين فرموده: «خاشعا قلبه، قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره» خ 193 305، قلبش ترسان، نفسش قانع خوراكش كم، كارش آسان است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1052     

دميدن. تفل آن است كه با دميدن مقدارى آب از دهان بيرون انداخته شود ولى نفث دميدن به دون آن است، آن هفت بار در «نهج» آمده است، آنگاه كه همّام از شنيدن موعظه آن حضرت مرد، امام فرمود به خدا قسم از اين پيشامد براى او مى‏ترسيدم، مردى گفت: يا امير المؤمنين چطور است كه شما اينها را مى‏دانيد و زنده مانده‏ايد حضرت فرمود: «ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه... فمهلا لا تعد لمثلها فانّما نفث الشيطان على لسانك» خ 193 307 عزيزم براى هر اجل وقتى است كه انسان از آن تجاوز نتواند كرد، بعدا چنين كلامى نگو كه شيطان در زبان تو دميد. «منافثة الحكماء» نامه 53 هم نفس و هم راز بودن با حكماء «نفثات شيطان» در خ 121 و 192 وسوسه‏هاى اوست، درباره امر بمعروف فرموده: «و ما اعمال البرّ كلها و الجهاد فى سبيل الله عند الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الّا كنفثة فى بحر لجىّ» حكمت 374، يعنى همه آنها در مقابل امر به معروف مانند دميدن در درياى ژرفى است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1106     

همّام 

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1106     

از عبّاد و زهّاد و از اصحاب امير المؤمنين صلوات الله عليه است كه در اثر موعظه آن حضرت جان باخت، در تحفه الاحباب گويد: در نسب او اختلاف هست ابن ابى الحديد گفته: او همّام بن شريح بن يزيد است و از بعضى روايت‏ها استفاده مى‏شود كه همّام بن عبادة بن خثيم است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1107     

به هر حال در نهج خ 193 303 چنين آمده: همّام روزى به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اهل تقوى را بر من چنان توصيف كن كه گويا به آنها مى‏نگرم، امام عليه السلام در جواب او درنگ كرده و فرمود: يا همام تقوى پيشه كن و نيكوكار باش كه: «انّ الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» همام به آن قانع نشد و به امام عليه السلام اصرار كرد، حضرت پس از حمد و ثناى خداوند و صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع فرمود به بيان اوصاف متقين، همام به دقّت گوش مى‏داد چون كلام امام عليه السلام به محلى رسيد، همّام دفعتا بيهوش شد و در همان بيهوشى از دنيا رفت، اما صلوات الله فرمود: به خدا قسم از اين پيشامد براى او مى‏ترسيدم آيا مواعظ در انسان چنين اثر مى‏گذارد آرى اگر موعظه از دهان حضرت ولّى ذو الجلال بيرون بيايد چنان اثر خواهد گذاشت واقعا غير قابل وصف است كه انسان مطالب حق را طورى بيان كند و طورى از دل برآورد كه شنونده ناگهان قالب تهى كند، اين از امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه سزاست.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 1          صفحه‏ى 218     

و في البحار من المناقب لابن شهر آشوب، عن أبي عليّ بن همّام ، رفعه أنّه لما ولد عليّ عليه السلام، أخذ أبو طالب عليه السلام بيد فاطمة و عليّ على صدره، و خرج إلى الأبطح و نادى:

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 1          صفحه‏ى 272     

و الفرزدق اسمه همام بن غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال بن محمّد بن سفيان ابن مجاشع بن دارم بن مالك بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة بن تميم، مقدّم شعراء العصر أبو فراس التميمي البصري، و البيت من قصيدة يهجو بها جريرا، و يردّ عليه قصيدة له على هذا الرّوي منها:

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 1          صفحه‏ى 351     

و قد يفرّق بينهما حيث اجتمعا صونا للكلام عن التكرار تارة بأنّ الانشاء هو الايجاد لا عن مادّة، و الابتداء هو الايجاد لا لعلّة، ففي الأوّل إشارة إلى نفى العلّة المادية، و في الثّاني إشارة إلى نفى العلة الغائية في فعله سبحانه و اخرى بأن الانشاء هو الايجاد الذي لم يسبق غير الموجد إلى ايجاد مثله، و الابتداء هو الايجاد الذي لم يوجد الموجد قبله مثله و ثالثة بأن الانشاء هو الايجاد من غير مثال سابق، و الابتداء هو الايجاد من غير صور الهاميّة فائضة على الموجد (و الروية) الفكر و التّدبر، قال في المصباح: و هي كلمة جرت على ألسنتهم بغير همز تخفيفا، و هي من روأت في الأمر بالهمز إذا نظرت فيه (و الاجالة) من الجولان يقال: أجاله و أجال به إذا أداره، كما يقال: جال يجول جولا و جولانا إذا ذهب و جاء، و منه الجولان في الحرب، و في بعض النّسخ أحالها بالمهملة، و هو من الاحالة بمعنى النّقل و الصّرف (و التّجربة) على وزن التّكملة و التّبصرة، بمعنى الاختبار يقال جرّبه تجريبا و تجربة أى اختبره مرّة بعد اخرى (و الحركة) محركة اسم من التحريك بمعنى الانتقال، و هو خلاف السّكون و هي عند المتكلمين حصول الجسم في مكان بعد حصوله في مكان اخرى، يعنى أنّها عبارة عن مجموع الحصولين، و عند الحكماء هي الخروج من القوّة إلى الفعل على سبيل التّدريج (و الهمامة) بهذه الهيئة لم أجدها في كتب اللغة إلّا المجمع، قال: و الهمامة التردّد، و الموجود في كتب اللغة همام ، قال في الاوقيانوس: لا همام بحرف النّفى على وزن قطام اسم فعل بمعنى لا اهم يقال لا همام أى لا اهم و لا أفعله. قال بعض شراح الكافي عند شرح قول الامام عليه السلام: مريد لا بهمامة: أى مريد للأشياء لا بهمامة النّفس و هي اهتمامها بالامور و ترديد عزمها مع الهمّ و الغم بسبب فوتها، مأخوذ من الهمهمة و هي ترديد الصّوت الخفي و هو سبحانه منزّه عنها.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 3          صفحه‏ى 167     

حلية الاولياء قال عبد الرّحمن بن أبي ليلي فلقاه عبد اللّه ابنه فقال: جبنا جبنا فقال يا بنيّ: قد علم النّاس أنّي لست بجبان و لكن ذكرني عليّ شيئا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فحلفت أن لا اقاتل، فقال: دونك غلامك فلان اعتقه كفارة يمينك نزهة الابصار عن ابن مهدي أنّه قال همام الثقفي:

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 4          صفحه‏ى 155     

و فيه أيضا عن أحمد بن همام قال: أتيت عبادة بن الصّامت في ولاية أبي بكر فقلت: يا عبادة أ كان النّاس على تفضيل أبي بكر قبل ان يستخلف فقال: يا أبا ثعلبة إذا سكتنا عنكم فاسكتوا عنّا و لا تبحثونا، فو اللّه لعليّ بن أبي طالب أحقّ بالخلافة من أبي بكر كما كان رسول اللّه أحقّ بالنبّوة من أبي جهل.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 5          صفحه‏ى 149     

أقول إذا ما حيّة أعيت الرّقاو كان ذعاف الموت منه شرابهادسسنا إليها في الظلام ابن ملجم‏همام إذا ما الحرب شبّ لها بهافخذها عليّ فوق رأسك ضربةبكفّ سعيد سوف يلقا ثوابها

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 5          صفحه‏ى 225     

از جمله كلام آن امام همام است كه فرموده در زمانى كه عزم كردند أهل شورى ببيعت عثمان.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 106     

قال «قده» روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام : كان رجلا عابدا فقال له: يا أمير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كأنّي أنظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام عن جوابه ثمّ قال عليه السّلام يا همّام : إتّق اللّه و أحسن فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذينهم محسنون، فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثم قال: أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسّم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم، نزلت أنفسهم منهم في البلاء كالّذي نزلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه لهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب و خوفا عن العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون، قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة، صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة، تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم تالين لأجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به أنفسهم و يستثيرون به دواء دائهم، فإذا مروّا باية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم، و إذا مرّوا باية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم، و أكفّهم و ركبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم. و أمّا النّهار فحلماء، علماء، أبرار، أتقياء، قد براهم الخوف برى القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض، و يقول: قد خولطوا و قد خالطهم أمر عظيم، لا يرضون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون، إذا زكّي أحدهم خاف ممّا يقال له فيقول أنا أعلم بنفسي من غيري و ربّي أعلم منّي بنفسي، ألّلهمّ لا تؤاخذني بما يقولون، و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون. فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوّة في دين، و حزما في لين، و إيمانا في يقين، و حرصا في علم، و علما في حلم، و قصدا في غنى، و خشوعا في عبادة، و تجمّلا في فاقة، و صبرا في شدّة، و طلبا في حلال و نشاطا في هدى، و تحرّجا عن طمع، يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل، يمسي و همّه الشّكر، و يصبح و همّه الذّكر، يبيت حذرا، و يصبح فرحا: حذرا لما حذّر من الغفلة، و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة، إن استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول، و زهادته فيما لا يبقى، يمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل. تراه قريبا أمله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانعة نفسه، منزورا أكله «أكله خ»، سهلا أمره، حريزا دينه، ميّتة شهوته، مكظوما غيظه، الخير منه مأمول، و الشّرّ منه مأمون، إن كان في الغافلين كتب في الذّاكرين، و إن كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين، يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره مدبرا شرّه، في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ، يعترف بالحق قبل أن يشهد عليه، لا يضيّع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذي ينتقم له، نفسه منه في عناء و النّاس منه في راحة، أتعب نفسه لاخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 114     

اعلم أنه قد (روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين) أى رجلا من أصحابه و شيعته و مواليه (يقال له همام ) بالتشديد، و هو كما في شرح المعتزلي همام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمر بن جابر بن يحيى بن الأصهب بن كعب بن الحارث بن سعد ابن عمرو بن ذهل بن سيف بن سعد العشيرة.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 114     

و في البحار و الأظهر أنه همام بن عبادة بن خثيم ابن أخ الرّبيع بن خثيم أحد الزّهاد الثمانية كما رواه الكراجكي في كنزه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 114     

(فتثاقل عليه السّلام عن جوابه) قال الشارح المعتزلي تثاقله عليه السّلام عن الجواب لعلمه بأنّ المصلحة فى تأخير الجواب، و لعلّه كان فى مجلسه عليه السّلام من لا يحبّ أن يجيب و هو حاضر، فلما انصرف أجاب، أو لأنّه رأى أنّ تثاقله عنه يزيد شوق همام إلى سماعه فيكون أنجع فى موعظته، أو أنه تثاقل عنه لترتيب المعاني و نظمها فى ألفاظ مناسبة ثمّ النطق بها كما يفعله المتروّي في الخطبة و القريض.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 114     

(ثمّ) إنه عليه السّلام بعد تثاقله عن الجواب و وصف حال المتّقين تفصيلا لما رآه من المصلحة المقتضية لترك التفصيل أجابه بجواب إجمالى و (قال) له (يا همام اتّق اللّه و أحسن) يعنى أنّ الفرض عليك القيام بالتقوى و الأخذ بها على قدر ما حصل لك المعرفة به من معناها و حقيقتها من الكتاب و السنة، و تبين لك إجمالا من ماهيّتها كما يعرفها جميع المؤمنين، و الزائد عن ذلك غير مفروض عليك و لا يجب البحث عنه و قد تقدّم شرح معناها و حقيقتها و بعض ما يترتّب عليها من الثمرات الدنيويّة و الاخرويّة في شرح الخطبة الرّابعة و العشرين، و قد روينا هناك عن الصّادق عليه السّلام انّه قال في تفسيرها: أن لا يفقدك اللّه حيث أمرك و لا يراك حيث نهاك، هذا.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 115     

(فلم يقنع همّام بذلك القول) و لم يكتف بالاجمال (حتّى عزم عليه عليه السّلام) و أقسم و ألحّ في السؤال.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 115     

و انما مهّد هذه المقدّمة لأنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما كان بصدد شرح حال المتقين تفصيلا حسبما اقترحه همام و كان ربما يسبق إلى الأوهام القاصرة أنّ ما يأتي به المتّقون من مزايا الأعمال و الصالحات و ما كلّفهم اللّه سبحانه به من محامد الخصال و القربات من أجل حاجة منه تعالى عن ذلك إليها، قدّم هذه المقدّمة تنبيها على كونه سبحانه منزّها عن ذلك، متعاليا عن صفات النقص و الحاجة في الأزل كما في الأبد، و أنه لم يكن غرضه تعالى من الخلق و الايجاد تكميل ذاته بجلب المنفعة و دفع المضرّة كما فى ساير الصناع البشرية يعملون الصنائع لافتقارهم إليها و استكمالهم بها بما في ذاتهم من النقص و الحاجة، و أمّا اللّه الحيّ القيّوم فهو الغنىّ الكامل المطلق في ذاته و صفاته و أفعاله و لم يخلق ما خلقه لتشديد سلطان و لا تخوّف من عواقب زمان و لا استعانة على ندّ مثاور و لا شريك مكائر و لا ضدّ منافر حسبما عرفته في الخطبة الرّابعة و الستّين و شرحها بما لا مزيد عليه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 158     

(قال) الرّاوى للحديث (فصعق همام صعقة) أى غشى عليه غشوة من فزع ما سمع من الموعظة البالغة كما خرّ موسى عليه السّلام صعقا أى مغشيا عليه من هول ما رأى (كانت نفسه فيها) أى مات فى تلك الغشوة و خرج روحه من بدنه قال الشارح المعتزلي: اعلم أنّ الوجد أمر شريف قد اختلف الناس فيه فقالت الحكماء فيه أقوالا، و قالت الصوفية فيه أقوالا.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 159     

و كيف كان (فقال أمير المؤمنين عليه السّلام أما و اللّه لقد كنت أخافها) أى تلك الصعقة الّتي فيها موت همّام (عليه ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها، فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) لا تصنع موعظتك بك ما صنعت بهمّام (فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل) محتوم (وقتا) معيّنا (لا يعدوه) أى لا يتجاوزه و لا يتأخّر عنه كما قال تعالى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ (و سببا) أى علّة معيّنة (لا يتجاوزه) أى لا يتجاوز عنه إلى سبب آخر.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 159     

و محصّل الجواب أنّ كلّ انسان له أجل حتمى مقدّر و وقت معيّن لموته لا يتقدّم و لا يتأخّر و علّة معيّنة لأجله لا تتبدّل و لا تتغيّر كما قال تعالى وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا و على ذلك فانّما مات همّام باستماع الموعظة البالغة لأنّه قد تمّ عمره و بلغت مدّة حياته الّتى قدّرت فى حقّه غايتها مع حصول السبب المعين المكتوب فى امّ الكتاب لموته و هو الانفعال بالموعظة و أما أنا فلم يكمل أيامى بعد و لم يبلغ أجلى غايته و السبب المقدّر فى حقى غير هذا السبب و هو ما أنتظره من ضربة ابن ملجم المرادى عليه اللّعنة و العذاب.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 159     

و الحاصل أنّ مشية اللّه و اذنه عزّ و جلّ قد تعلّق بموت همام عن سببه الذى حصل و لم يتعلّق بعد بموتى و لم يحصل سببه، و ان شئت مزيد توضيح لذلك فعليك بالكلام الحادى و الستّين و شرحه، هذا.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 160     

اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة حسبما اشرت اليه سابقا مرويّة في الكافي باختلاف كثير جدّا اقتضى المقام روايتها بالسّند الّذى فيه و اتباعها ببيان غرايب ألفاظها فأقول و باللّه التوفيق: روى ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكليني قدّس اللّه روحه عن محمّد بن يحيى عن جعفر عن محمّد بن إسماعيل عن عبد اللّه بن زاهر عن الحسن بن يحيى عن قثم بن أبي قتادة الحرّاني عن عبد اللّه بن يونس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قام رجل يقال له همّام و كان عابدا ناسكا مجتهدا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و هو يخطب، فقال يا أمير المؤمنين صف لنا صفة المؤمن كأنّنا ننظر إليه فقال عليه السّلام: يا همام المؤمن هو الكيّس الفطن، بشره في وجهه، و حزنه في قلبه، أوسع شي‏ء صدرا، و أذلّ شي‏ء نفسا، زاجر عن كلّ فان، حاض عن كلّ حسن، لا حقود، و لا حسود، و لا وثّاب، و لا سبّاب، و لا عيّاب، و لا مغتاب، يكره الرّفعة، و يشنأ السمعة، طويل الغمّ، بعيد الهمّ، كثير الصّمت، وقور، ذكور، شكور، مغموم بفكره، مسرور بفقره، سهل الخليقة، لين العريكة، رصين الوفاء، قليل الاذى، لا متأفّك، و لا متهتّك، إن ضحك لم يخرق، و إن غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرّحمة، لا يبخل، و لا يعجل، و لا يضجر، و لا يبطر، و لا يحيف في حكمه، و لا يجور في علمه، أصلب من الصلد، و مكادحته أحلى من الشهد، لا جشع، و لا هلع، و لا عنف، و لا صلف، و لا متكلّف، و لا متعمّق، جميل المنازعة، كريم المراجعة، عدل إن غضب، رفيق إن طلب، لا يتهوّر، و لا يتهتّك، و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، و فيّ العقد، شفيق وصول، حليم خمول، قليل الفضول، راض عن اللّه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلظ على من دونه، «يؤذيه خ» و لا يخوض فيما لا يعنيه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين كهف للمسلمين، لا يخرق الثناء سمعه، و لا ينكى الطمع قلبه، و لا يصرف اللّعب حكمه، و لا يطلع الجاهل علمه، قوّال، عمال، عالم، حازم، لا بفحّاش، و لا بطيّاش، وصول في غير عنف، بذول في غير سرف، لا بختّار، و لا بغدّار، و لا يقتفى اثرا، و لا يحيف بشرا، رفيق بالخلق، ساع فى الأرض، عون للضعيف، غوث للملهوف، لا يهتك سترا، و لا يكشف سرّا، كثير البلوى، قليل الشكوى، إن رأى خيرا ذكره، و ان عاين شرّا ستره، يستر العيب، و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الزّلّة، لا يطلع على نصح فيذره، و لا يدع جنح حيف فيصلحه، أمين، رصين، تقيّ، نقيّ، زكيّ، رضيّ، يقبل العذر، و يجمل الذّكر، و يحسن بالنّاس الظنّ، و يتّهم على العيب نفسه، يحبّ في اللّه بفقه و علم، و يقطع في اللّه بحزم و عزم، لا يخرق به فرح، و لا يطيش به مرح، مذكّر للعالم، معلّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعى أخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس أصلح عنده من نفسه، عالم بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريب «خ ل قريب»، وحيد حزين، يحبّ في اللّه و يجاهد فى اللّه ليتّبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالى فى سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، موازر لأهل الحقّ، عون للغريب، أب لليتيم بعل للأرملة، حفي بأهل المسكنة، مرجو لكلّ كريهة، مأمول لكل شدّة، هشّاش، بشّاش، لا بعبّاس، و لا بجسّاس، صليب، كظّام، بسّام، دقيق النظر، عظيم الحذر، لا يبخل، و إن بخل عليه «خ ل عنه» صبر، عقل فاستحيي، و قنع فاستغنى، حياؤه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينطق بغير صواب، و لا يلبس إلّا الاقتصاد، مشيه التّواضع، خاضع لربّه بطاعته، راض عنه في كل حالاته، نيّته خالصة، أعماله ليس فيها غشّ و لا خديعة،

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 162     

قال: فصاح همّام صيحة ثمّ وقع مغشيا عليه، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه و قال: هكذا تصنع الموعظة «المواعظ خ» البالغة بأهلها فقال له عليه السّلام قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال عليه السّلام: إنّ لكلّ أجلا لن «لا خ» يعدوه و سببا لا يجاوزه، فمهلا لا تعد فانما نفث على لسانك شيطان.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 164     

روايت شده كه مصاحبى بود از براى أمير المؤمنين عليه السّلام همام نام كه شخص عابدى بود پس گفت به آن حضرت كه يا أمير المؤمنين وصف كن از براى من پرهيز كاران را تا اين كه گويا من نگاه مى‏كنم بسوى ايشان، پس سنگينى ورزيدند و درنگ كردند آن حضرت از جواب او، و بعد از آن فرمود اى همّام بپرهيز از خدا و كار نيك بكن پس بدرستى كه خداى تعالى يار پرهيز كارانست و با نيكو كاران.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 164     

پس قناعت نكرد همام باين جواب تا اين كه سوگند داد بر حضرت در جواب گفتن پس حضرت حمد و ثناى خدا را بجا آورد و صلوات فرستاد بر پيغمبر و آل او پس گفت: أما بعد پس بتحقيق كه خداوند سبحانه ايجاد فرمود مخلوقات را وقتى كه ايجاد فرمود ايشان را در حالتى كه بى نياز بود از طاعت ايشان، و ايمن بود از ضرر معصيت ايشان، از جهت اين كه ضرر نمى‏رساند او را معصيت كسى كه معصيت نمود، و منفعت نمى‏بخشد او را اطاعت كسى كه اطاعت نمود، پس قسمت فرمود در ميان مخلوقات معيشتها و گذرانى ايشان را، و گذاشت ايشان را از دنيا در جايگاه ايشان كه لايق شأن و مناسب حال هر يكى باشد.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 168     

گفت رواى حديث: پس صيحه زد همّام صيحه كه بود روح او در آن صيحه، پس فرمود أمير المؤمنين عليه السّلام: آگاه باشيد سوگند بخدا كه هر آينه بودم مى‏ترسيدم آن صيحه را بر او، يعني از اين جهت تثاقل مى‏كردم در جواب، پس از آن فرمود همچنين تاثير ميكند موعظه‏هاى كامل بأهلش.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 328     

و فيه عن محمّد بن العباس عن محمّد بن همّام عن محمّد بن إسماعيل عن عيسى بن داود قال: حدّثنا الامام موسى بن جعفر عن أبيه عليهما السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ الاية قال: بيوت آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيت عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و حمزة و جعفر عليهم السّلام، قلت: بالغدوّ و الاصال، قال: الصّلاة في أوقاتها، قال: ثمّ وصفهم اللّه عزّ و جل: رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ، قال: هم الرّجال لم يخلط اللّه معهم غيرهم، ثمّ قال: لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ، قال: ما اختصّهم به من المودّة و الطّاعة المفروضة و صيّر مأواهم الجنّة و اللّه يرزق من يشاء بغير حساب.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 13         صفحه‏ى 354     

و قد نقل من أصحاب النّبي و اتباع الأئمة عليهم السّلام الكاملين في مقام المعرفة و الولاية، و من العلماء الرّاسخين و غيرهم من عباد اللّه الصالحين المتّقين المتصفين بالصّفات المتقدّمة في الخطبه المأة و الثانية و التّسعين في حديث همام و غيرها كرامات متجاوزة عن حدّ الاحصاء، و ظهورها منهم عناية خاصّة من اللّه عزّ و جلّ بهم، و لطف مخصوص في حقّهم إكراما لهم و إظهارا لشرفهم لديه و قربهم إليه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 13         صفحه‏ى 363     

و قال في ذلك الكتاب أيضا قال الصّفواني: سمعت أبا عليّ بن همام يقول: سمعت محمّد بن عليّ العزاقرى الشلمغاني يقول. إنّ الحقّ واحد و إنّما تختلف قمصه، فيوم يكون في أبيض، و يوم يكون في أحمر، و يوم يكون في أزرق، قال ابن همام : فهذا أوّل ما انكرته من قوله لأنّه قول أصحاب الحلول.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 14         صفحه‏ى 20     

و قال الشّيخ «قد» في أحمد الكرخي و محمّد البلالي نحو ما نقلناه فيهما من الاحتجاج و ذكر في حسين بن منصور الحلاج ما قدّمنا روايته عنه في المقام السّادس، و قال في حقّ الشّلمغاني، قال الصّفواني: سمعت أبا عليّ بن همام يقول سمعت محمّد بن عليّ العزاقرى الشلمغاني يقول: الحقّ واحد و انّما تختلف قمصه فيوم يكون في أبيض و يوم يكون في أحمر و يوم يكون في أزرق فهذا أوّل ما أنكرته من قوله لأنّه قول أصحاب الحلول و أخبرنا جماعة عن أبى محمّد هارون بن موسى عن أبى عليّ محمّد بن همام أنّ محمّد بن على الشّلمغانى لم يكن قط بابا إلى أبى القاسم و لا طريقا له، و لا نصبه أبو القاسم بشى‏ء من ذلك على وجه و لا سبب، و من قال بذلك فقد أبطل و إنما كان فقيها من فقهائنا فخلط و ظهر عنه ما ظهر، و انتشر الكفر و الالحاد منه فخرج فيه التوقيع على يد أبى القاسم بلعنه و البراءة منه و ممّن تابعه و شايعه و قال بقوله، هذا

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 14         صفحه‏ى 61     

و رواه في البحار أيضا من كتاب الغيبة للنعماني عن ابن عقدة و محمّد بن همام و عبد العزيز و عبد الواحد ابنا عبد اللّه بن يونس عن رجالهم عن عبد الرّزاق و همام عن معمّر بن راشد عن أبان بن أبي عيّاش عن سليم مثله.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 16         صفحه‏ى 120     

ثمّ إنّ لفارس ميدان الشعر سحبان عصره أبي فراس همام بن غالب بن الصعصعة الملقب بالفرزدق التميمي المجاشعي رحمة اللّه عليه في مدحه عليه السّلام قصيدة غرّاء بلغت في جودة ألفاظها و عذوبة معانيها غاية تستشهد بأبياتها الأدباء و الحريّ فيها أن يقال: إن من الشعر لحكمة و ان من الكلام لسحرا، أشار فيها إلى طائفة من علوّ رتبته عليه السّلام و سموّ درجته و شر ذمة من منزلة شأنه و مكانة أمره في واقعة اقتضت ذلك كما نشير إليها، و أتى ببعض ابياتها أبو تمام حبيب بن اوس الطائي في كتابه المعروف بالحماسة (الحماسة 708) الّتي دلّت على غزارة فضله و اتقان معرفته بحسن اختياره معنونا بقوله: و قال الفرزدق يمدح عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب صلوات اللّه عليهم، مبتدأ بقول الفرزدق: إذا رأته قريش قال قائلها، و بعده: هذا الّذي تعرف البطحاء، و بعده: يكاد يمسكه، و بعده: أى القبائل ليست، و بعده: بكفه خيزران، و بعده يغضى حياء، و ختم به. و كذا أتى بعشرين بيتا منها أبو الفرج الاصبهاني في الأغاني في ترجمة الفرزدق (الجزء التاسع عشر ص 40 طبع ساسى) و كذا أتى بعدة أبيات منها الشريف المرتضى علم الهدى في أماليه المعروف بغرر الفوائد و درر القلائد، و كذا ذكر سبعا و عشرين منها أحمد بن خلّكان في وفيات الأعيان عند ترجمة الفرزدق، و كذا غيرهم من كبار المؤلفين و اعاظم المورخين و لا حاجة إلى ذكرهم لأنّ القضية بلغت في وضوحها كالشمس في رابعة النّهار و يعدّ من متواترات الأخبار و الاثار.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 17         صفحه‏ى 132     

و في الكافي عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام همام أنّ الدّنيا قد ارتحلت مدبرة، و أنّ الاخرة قد ارتحلت مقبلة و لكلّ واحد منهما بنون، فكونوا من أبناء الاخرة و لا تكونوا من أبناء الدّنيا، إلخ.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 17         صفحه‏ى 239     

قال ابن الأثير في اسد الغابة: جرير بن عبد اللَّه بن جابر البجلي أسلم قبل وفاة النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بأربعين يوما، و كان حسن الصورة. و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله لمّا دخل عليه جرير فأكرمه: إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه. و كان له في الحروب بالعراق القادسيّة و غيرها أثر عظيم. و مات في قرقيسيا، و قيل: مات بالسراة، و روى عنه بنوه: عبيد اللَّه، و المنذر، و ابراهيم، و روى عنه قيس بن أبي حازم، و الشعبي، و همام ابن الحارث، و أبو وائل، و أبو زرعة بن عمرو بن جرير و غيرهم. و أرسله رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إلى ذي الخلصة و هي بيت فيه صنم لخثعم ليهدمه، فخرج في مائة و خمسين راكبا من قومه فأحرقها.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 17         صفحه‏ى 333     

قال عصام بن عبيد اللَّه كما في الحماسة (الحماسة 402) و على ما في البيان و التبيين (ص 316 ج 2) قال همّام الرّفاشي:

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 18         صفحه‏ى 361     

قوله عليه السّلام: (و اللّه ما فجئني من الموت-  إلخ) و ذلك لأنّ أولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، و إنّما يكره الموت من تعلّق بالدّنيا و نسى حظّه الأوفر في العقبى و أمّا أولياء اللّه فهم في الدّنيا كمن ليس منها كما قاله عليه السّلام في بعض الخطب الماضية و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثواب و خوفا عن العقاب كما ألقاه عليه السّلام على همّام ، و قد أخذ من مأدبته الشيخ الرّئيس في قوله في النمط التاسع من الاشارات في مقامات العارفين فكأنّهم و هم في جلابيب من أبدانهم قد نضوها و تجرّدوا عنها إلى عالم القدس.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 19         صفحه‏ى 46     

و في أوّل سورة البقرة من تفسير الدرّ المنثور روايات و حكايات مفيدة في التقوى و لكن رأسها ما وصفه إمام المتقين عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام لهمّام بن شريح بن يزيد بن مرّة رضوان اللّه عليه و هو المختار 191 من باب الخطب من النهج أوّله: روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا-  إلخ. و قد رواه ثقة الاسلام الكليني في باب المؤمن و علاماته و صفاته من اصول الكافي ص 979 ج 2 من الكافي المشكول. و رواه الصّدوق-  ره-  في المجالس أيضا. و الشّيخ الكراجكي-  ره-  في كنز الفوائد. و هو مرويّ أيضا في كتاب سليم بن قيس الكوفي ص 190 من طبع النجف. و راجع أيضا إلى باب صفات الشيعة و أصنافهم من المجلّد الخامس عشر من البحار (ص 154 من الطبع الكمبانى). و إلى باب صفات المؤمن و علاماته من الوافي (ص 33 ج 3). و مرآة العقول (ص 201 ج 2) من المطبوع على الحجر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:38  توسط میرشاعرعلی  | 

منهاج‏البراعة(الخوئي)

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 518     

في الشرح المعتزلي: دخل غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال المجاشعى على أمير المؤمنين عليه السّلام أيام خلافته، و غالب شيخ كبير، و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام يومئذ، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: من الشيخ قال: أنا غالب بن صعصعة قال: ذو الابل الكثيرة قال: نعم، قال: ما فعلت ابلك قال: ذعذعتها الحقوق و أذهبت الحمالات و النوائب، قال: ذاك أحمد سبلها من هذا الغلام معك قال: هذا ابنى قال: ما اسمه قال: همام ، و قد رويته الشعر يا أمير المؤمنين و كلام العرب و يوشك أن يكون شاعرا مجيدا فقال: لو أقرأته القرآن فهو خير له... أقول: واجه عليّ عليه السّلام هذا الشيخ الطاعن في السنّ الشاغل مع الاسراب من الابل المنهمك فيها فكانه لا يفهم من الحياة غيرها، فسأله عليه السّلام عنها فلم يملك نفسه إذ شكى إليه ممّا اخذ منه من زكاتها فعزاه بقوله: ذاك أحمد سبلها و وصّاه في ابنه فرزدق بتعليم القرآن إيّاه، فصار ذلك غاية مناه.

منهاج‏البراعة(راوندى)      مقدمه        صفحه‏ى 34     

الشيخ ابو الاعز محمد بن همام البغدادي.

منهاج‏البراعة(راوندى)      مقدمه        صفحه‏ى 47     

103-  شرح النهج. للفاضل الشريف المير آصف القزويني المتوفى حدود سنة 1136، هو شرح خطبة همام من النهج.

منهاج‏البراعة(راوندى)      مقدمه        صفحه‏ى 47     

104-  شرح النهج. للعلامة الحجة السيد ابراهيم بن السيد مهدي بن السيد اسماعيل بن السيد يعقوب المزار بالخوي و المتوفى سنة 1256 العلوي الحسيني الكوهكمري الخوئي، و هو بالفارسية. شرح خطبة همام من النهج سماه «به آئينه پرهيزكاران» طبع بطهران. 105-  شرح النهج. للميرزا محمد ابراهيم النواب الملقب مدايح نكار (بدايع نكار) ابن محمد مهدي النواب، هو شرح و ترجمة لعهد مالك الاشتر من النهج.

منهاج‏البراعة(راوندى)      مقدمه        صفحه‏ى 48     

106-  شرح النهج. للميرزا أبي القاسم بن الميرزا أحمد شيخ الاسلام الاصطهباناتي المعاصر، و هو شرح خطبة همام .

منهاج‏البراعة(راوندى)      مقدمه        صفحه‏ى 68     

4-  نسخة مصورة من أول خطبة همام الى آخر الكتاب.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 271     

روي أن صاحبا لامير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال عليه السلام: يا همام اتق اللّه و احسن «فان اللّه مع الذين اتقوا و الذينهم محسنون».

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 271     

فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه، قالوا: فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي عليه السلام ثم قال: أما بعد، فان اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لانه سبحانه لا تضره معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 274     

قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال عليه السلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 275     

همام هذا كان من المتقين. و الهمام في اللغة: البعيد الهمة. و هممت بالشى‏ء: أردته.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 276     

و عزم عليه: أي أقسم همام على علي عليه السلام أن يصف المتقين على التفصيل.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 279     

و صعق همام : أي غشي عليه و مات، قال «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ» أي مات.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 16     

عبد الباقى، آنجا كه قوانين عدالت و سياست در نهج البلاغه را در باب دهم كتاب و ادعيه نهج البلاغه را در باب دوازدهم و آخرين باب كتاب مى‏بايد تفسير كند، شرح را ناتمام مى‏گذارد و گويا پس از بيان تكلّم معشوق با عاشق در باب معاد، ديگر تاب نمى‏آورد و با فريادى «همّام » وار مدهوش مى‏گردد و با پرواز به معراج ملكوت، ابواب دهم و دوازدهم كتاب را بدون شرح مى‏گذارد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 17     

عبد الباقى در پايان شرح، كلام مولايش على در مورد صحابى سالك «همّام »-  آن هنگام كه با شنيدن اوصاف متّقين به ملاقات معشوق شتاب گرفت-  را مصداقى ديگر مى‏بخشد كه «هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام، به اهل آن».

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 275     

جسم از جان روز افزون مى‏شودچون رود جان، جسم بين چون مى‏شودحدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست‏جان تو تا آسمان جولان كنيست‏تا به بغداد و سمرقند اى همام روح را اندر تصوّر نيم گام‏دو درم سنگ است پيه چشمتان‏نور روحش تا عنان آسمان‏

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 291     

قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بردوام‏آب مبدل شد در اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كج‏نظر

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 338     

پادشاهان مظهر شاهى حقّ‏فاضلان مرآت آگاهى حقّ‏خوبرويان آيينه خوبى اوعشق ايشان عكس مطلوبى اوقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام‏آب مبدّل شد درين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كج‏نظر

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1153     

جسم از جان روز افزون مى‏شودچون رود جان، جسم بين چون مى‏شودحدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست‏جان تو تا آسمان جولان كه نيست‏تا به بغداد و سمرقند اى همام روح را اندر تصوّر نيم گام‏دو درم سنگ است پيه چشمتان‏نور روحش تا عنان آسمان‏نور بى اين چشم مى‏بيند به خواب‏چشم بى اين نور چبود جز خراب‏جان ز ريش و سبلت تن فارغ است‏ليك تن بى‏جان بود مردار و پست‏

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1169     

قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بردوام‏آب مبدل شد در اين جوى چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارعكس آخر چند بايد در نظراصل بينى پيشه كن اى كج نظر

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1251     

همّام 16، 17

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 303     

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ -  كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ-  فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ-  ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ-  فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ-  فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ-  فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص-  ثُمَّ قَالَ ع أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ-  لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ-  وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ-  وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ-  فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ-  مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ-  غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ-  نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ-  كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ-  وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ-  لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ-  شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-  عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ-  فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ-  وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ-  قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ-  وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ-  صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً-  تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ-  أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا-  وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-  أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ-  تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا-  يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ-  فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً-  وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ-  أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ-  وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ-  فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ-  مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ-  يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-  وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ-  قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ-  يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى-  وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا-  وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ-  لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ-  وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ-  فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ-  إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ-  أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي-  اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ-  وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ-  وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ-  وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ-  وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ-  وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ-  يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ-  يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ-  يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً-  حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ-  وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ-  إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ-  لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ-  قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى-  يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ-  تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ-  قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ-  حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ-  الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ-  إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ-  وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ-  يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ-  وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ-  لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ-  مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ-  فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ-  وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ-  وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ-  يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ-  لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ-  وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ-  وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ-  وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ-  إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ-  وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ-  نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ-  أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ-  بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ-  وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ-  لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ-  قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا-  فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ-  ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا-  فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ-  فَقَالَ ع

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 825     

همّام (من أصحاب علي) 303، 304.

نهج‏البلاغة(مؤسسة)             صفحه‏ى 224     

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام-  يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ -  كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذَلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ-  صلى الله عليه واله-  ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ-  حِينَ خَلَقَهُمْ-  غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نَزَلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نَزَلَتْ فِي الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا أَمَّا اللَّيْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا يَحَزُنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبُ أَعْيُنِهِمْ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ

نهج‏البلاغة(مؤسسة)             صفحه‏ى 226     

وَ أَمَّا النَّهَارُ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ مِنِّي بِنَفْسِي اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أُكُلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ لَا يُضَيِّعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عليه السلام وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

نهج‏البلاغة(مؤسسة)             صفحه‏ى 585      

خ 184-  فصعق همّام صعقة (إلى قوله) فإنّما نفث الشّيطان على لسانك، ص 227، س 15.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 44     

و من ذلك الخطبة رقم 193، حين سأله همام عن صفات المتقين، فأجابه قائلا: يا همام اتق اللّه و أحسن (فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون). لكن همام الذي كان يعرف علوم علي (ع) لم يقنع بهذا الجواب و سأله ثانية. فلما ذكر له صفات المتقين بالتفصيل خرّ صعقا. قال (ع): أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثم قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 89     

كان للامام (ع) صاحب يدعى همّام ، و كان عابدا. فسأله: من هم المتقون فتجنب الامام (ع) عن الجواب. و لكن همام ألح عليه بتعداد صفات المتقين. فأجابه الامام الى طلبه.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 92     

و يتابع الامام عليه السّلام تعداده لصفات المتقين و هو يخاطب همام فيقول: (لهم قوة في دين): لا تؤثر فيهم الوساوس.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 147     

و انّما نبّهنا على ذلك كي لا يتورط أحد فيما تورّط به الشيخ محي الدّين الخياط فعلّق على النسخة الّتي عليها شرح العلامة الشيخ محمد عبده المطبوعة على نفقة محمّد كمال بكداش حيث قال في ص 388 من الجزء الأوّل: «لم يذكر ابن أبي الحديد هذه الخطبة يعني الخطبة (185) الّتي أوّلها (الحمد للّه الّذي لا تدركه الشواهد) و ما بعدها الى الخطبة الّتي أولها (روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ) قال: «و لذلك لا ترى كلاما» بعد الآن لابن أبي الحديد أن تمرّ هذه الخطبة» انتهى كلام الخياط مع أنّ الخطبة الّتي أشار إليها و ما بعدها كلّها مذكورة في شرح ابن أبي الحديد غير أنّ نسخة ابن أبي الحديد من (النهج) تختلف عن غيرها في التّرتيب و بحسبك أن تقارن بين نسخة الخيّاط من ص 388 الى ص 432 من الجزء الأوّل و بين شرح ابن أبي الحديد ص 194 الى ص 245 من المجلّد الثالث لترى كيف وقع الخيّاط في هذا الوهم.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 55     

عبداللّه بن عبّاس گويد: در «ذى قار» به خدمت امام شرفياب شدم و آن امام همام نعلين خود را پينه مى‏زد، به من فرمود: «اين نعلين چقدر مى‏ارزد» گفتم: هيچ. امام فرمود: به خدا سوگند، اين كفش بى‏ارزش را از حكومت بر شما بيشتر دوست مى‏دارم مگر آنكه بتوانم حقّى را بر پا دارم يا باطلى را برطرف كنم. سپس به سوى مردم آمد و چنين خطبه ايراد فرمود: خداى سبحان، حضرت محمّد-  درود خدا بر او و خاندانش-  را به پيامبرى برانگيخت در حالى كه هيچ عربى خط نمى‏خواند و از حوزه پيامبرى خبرى نداشت. پس مردم را به سر منزل عزّت و عظمت سوق داد، و از سقوط نجاتشان بخشيد، و سرانجام به حكومت و امنيّتشان رسانيد. آگاه باشيد كه به خدا، در آن روزگار من در سپاه پيامبر بودم و مى‏جنگيدم تا همه دشمنان تارومار شدند، و من نه ناتوان شدم و نه ترسيدم. امروز هم در همان راهم، باطل را مى‏شكافم تا از پهلوى آن حق را بيرون آورم. ما را با قريش چه كار به خدا سوگند، من در آن زمان كه كافر بودند به جنگشان شتافتم و امروز هم با آنها كه فريب خورده‏اند مى‏جنگم، و در هر صورت من امروز همانم كه ديروز بودم.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 273     

چنين روايت شده است كه يكى از ياران و اصحاب امير مؤمنان على-  عليه‏السّلام-  كه «هَمّام » ناميده مى‏شد و مردى پارسا و عبادت پيشه بود، به آن حضرت گفت: اى پيشواى مؤمنان، سيماى پرواپيشگان و پارسايان را برايم ترسيم فرما، آنچنان كه گويى آنان را مى‏بينم. امام-  عليه‏السّلام-  لختى درنگ كرد و از پاسخ سريع خوددارى فرمود، آنگاه گفت: اى همّام ، اطاعت پروردگار كن و از او پروا دار و به نيكى و نيكوكارى روى آر، «كه خدا با تقواپيشگان و نيكوكاران است».

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 280     

50. دورى او از مردم به علّت كبر و غرور نيست، همان طور كه نزديك شدن و ارتباط او از مكر و فريب سرچشمه نگيرد. پس از پايان كلام شور انگيز امام، «همّام » فريادى زد و مرغ جانش از كالبد گريخت. امير مؤمنان-  عليه السّلام-  فرمود: «به خدا سوگند از همين امر بر او مى‏ترسيدم». سپس فرمود: «پندهاى جانانه اين چنين اهلش را مى‏سازد».

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 55     

به فرزند خود آن امام همام به تحويل پرچم بگفتا كلام‏ز جا كنده گردند اگر كوههانبايد تو هرگز بجنبى ز جاتو بايد كه دندان خود را فشاردهى تا كه ضعفى نيايد به كاربه راه خدا جمله سرباز باش‏در اين باره بنما دمادم تلاش‏تو محكم بنه پاى خود در زمين‏بمان پا بجا همچو كوهى حصين‏همه دشمنان را تو بنگر به چشم‏ببين دشمنان را به قهر و به خشم‏بدان فتح و پيروزى از سوى اوست‏كه هر چه از او مى‏رسد پس نيكوست‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 78      

بود اين سخن از على آن امام‏امام سخنور امام همام براى زبير اين چنين گفته است‏كلامى چو در اين چنين سفته است‏به عبد اللّه اينسان بفرمود هان‏به سوى‏اش هم اكنون بگردان عنان‏بدنبال طلحه تو هرگز مرواز اين گفته يكدم تو غافل مشوچو گاوى ببينى ورا در غروركه افتادگى باشد از وى به دورچه گاوى كه شاخ‏اش بود تيز تيزمهيا بود بهر جنگ و ستيزنشسته بر اشتر كه باشد چموش‏بود از غضب دمبدم پر خروش‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 248     

بفرموده على آن امام همام قسم بر خداوند والا مقام‏كه شوخى نباشد كلام و سخن‏بود جدى اين گفته در مرز من‏نباشد دروغ و حقيقت بودكسى غير از اين حاصلى ندرودبود پيك مرگ و بيايد ز راه‏در اين باره باشد هزاران گواه‏به هر جا رسيده صدايش بگوش‏بود شوفر آن هميشه به كوش‏از اين رو نبايد كه آيد فريب‏ز مال و منالى كه باشد عجيب‏به دنيا تو خود ديده‏اى سر كسان‏كه مالك بدندى به دنيا كلان‏نه بيمى ز فقرى به دل داشتندتوانگر همى خود بينداشتندبدندى پى آرزو دمبدم‏ز مردى نبودى به چنگال غم‏بر آنان بدينگونه باور نبودكه بايد بزودى رهى برگشود

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 253     

به پيش آمد اينسان كلام و سخن‏كه بودى پى آن عذاب و محن‏ميان على آن امام همام بهمراه عثمان به قهر تمام‏مغيره به عثمان بگفتا چنين‏مرا رخصتى ده كه گشتم غمين‏كنم ساكت او را به قهر و غضب‏على را كنم من به رنج و تعب‏بفرمودش آن مرد نيكو خصال‏ايا ابتر اينسان نكن قيل و قال‏ايا دم بريده تو خاموش باش‏كه باشد كلام‏ات مرا دلخراش‏تو خواهى كه ساكت كنى اين زبان‏ترا باشد اين گونه باطل گمان‏قسم بر خداوند با اقتدارقسم بر همان ذات پروردگاركسى را كه تو ياور او شوى‏به سودش چنين حاصلى بدروى‏بدينگونه رشد و نمودش دهى‏به تقدير وى اين چنين با نهى‏نگرداند او را خدايش عزيزببيند شكستى به وقت ستيزبگيرد ز تو خير خود را خدااز اين جا تو خارج شو اى بيحيابكن سعى و كوشش ترا هر چه هست‏ولى مهلتى تو نيارى بدست‏بتو كى خدا مى‏دهد فرصتى‏كه پيدا كنى اين چنين مهلتى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 258     

ز غيبت بدينگونه آمد كلام‏ز سوى على آن امام همام روا باشد آنان كه هستند پاك‏از اين رو بود قلبشان تابناك‏گناهى نكرده از آن مانده دوراطاعت نكرده ز كبر و غروربر آن كس كه دارد خطا و گناه‏بود روزگارش چو شبها سياه‏ره بخشش آرد در اين ره به پيش‏نسازد گنهكار و مجرم پريش‏به شكر چنان نعمت پر بهاكه مانده ز جرم و گناهان جداشده مانع غيبت از ديگران‏كه اين بحر نيكى بود بيكران‏كسى كو كه غيبت كند از كسى‏شود انحرافش در اين ره بسى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 277     

ز سير حوادث چو آمد كلام‏ز سوى على آن امام همام بگفت از ظهور امام زمان‏ز غيبت سخن آمدش در ميان‏ز دنياپرستان بگفتا چنين‏نهاده قدم بر يسار و يمين‏ز راه هدايت بمانده جدارهى كو نباشد ز راه خداپذيرا شده راه طغيانگرى‏جدا مانده از شيوه‏ى برترى‏به پيش آمدى كو بيايد ز راه‏شتابى مكن آيدت آن گواه‏هر آنچه كه آيد بزودى به پيش‏مخوانش تو سست و مشو دلپريش‏بسا كارهايى كه پايان شودچنين آرزويى نمايان شودچه بهتر نبودى بدينگونه كارنمى‏شد قرارى چنين استواربسا زود آيد نشانى به دست‏ز فردا كه باشد نشان از شكست‏ايا مردمان اين سخن بشنويداز اين گفته‏ها حاصلى بدرويدز انجام هر وعده آيد اثرشما را رسد ز آن نشانها خبركه هرگز نبود انتظارى چنين‏و ليكن شود آشكارا يقين‏شما را دهم اين چنين آگهى‏هر آن كس كه پويد بدينسان رهى‏ببيند ظهور امام زمان‏ورا نورى آيد بدينسان عيان‏شود نور يزدان ورا رهنماى‏خطائى نباشد ورا در سراى‏چو شايستگان پا نهد در مسيرشود كار و كردار وى دلپذيرشود پاره پاره بود هر چه پندرهايى بيابد ز دام و گزندهمه گمرهان ره به سوى فنابپوئيد و مانده ز ماندن جداز نيكان به پنهان بيايد پديدچنان اتحادى كه باشد بعيدشكستى بر آن گر شود بررسى‏موفق نگردد در اين ره كسى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 294      

خبر مى‏دهد آن امام همام ز بصره به سعى و به جهد تمام‏به شرطى چنان هر كه قادر بودببايد چنين حاصلى بدرودعبادت كند آن خداى كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏اگر امر من را پذيرا شديدبه راه اطاعت مهيا شديدشما را بلطف خدا در مسيربرم تا شود راهتان دلپذيرشما را شوم رهنمون در بهشت‏چو مردان آگاه و نيكو سرشت‏اگر چه بود رنج و زحمت زيادبه تلخى گرايد اگر هر چه بادهمان عايشه فكرت اين زنان‏گرفته بود فكرتش پر زيان‏ورا كينه باشد به دل بى‏حساب‏چو ديگى كه جوشان بود پر ز آب‏به مسند اگر ديگرى مى‏نشست‏زمام عمل بودش اينسان به دست‏اگر خواهشى مى‏شد از وى چنين‏كه او را كند خسته و دل‏غمين‏قيامى كند تا شود سرنگون‏بپويد رهى را به سعى فزون‏پذيرا نمى‏شد كه گامى نهدبه راه و بدينگونه فرصت دهدبدنيا بود محترم بهر من‏اگر چه مرا باشد از او محن‏كه بود همسر آن رسول خداشريكى بر آن رهبر و مقتداحساب قيامت بدست خداست‏حسابى بدينگونه او را رواست‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 324     

بفرموده مولا بدينسان كلام‏ز جنّت بفرموده امام همام چو با چشم دل بنگرى اين سخن‏جدا گردى از رنج و درد و محن‏شما را بگويم اگر از بهشت‏كه جائى بود بهر نيكو سرشت‏به دنيا و هر چه كه باشد در اوز لذّت، ز زيبائى و گفتگوبر آنان نباشد يقين اعتناشما را قسم بر همان كبريافكر و انديشه دنبال آن‏بباغ و به گلزار و راغ جنان‏به حيرت روى جانب جوى آب‏كه باشد روان و نباشد سراب‏به حيرت شوى زان همه بار و بركه باشد به شاخه فراوان به سرنباشد چيدن اين ميوه‏ها سخت‏براى آن عزيزان نكو بخت‏به ميل و رغبت آنان بيايندبه نزديك و مهيا جمله آيندبه كاخ جنّت از بهر تناول‏عسل‏هاى گرفته از سر گل‏بود با شربت اندر پيش آنان‏به چرخش با شكوهى بس نمايان‏بر آنان لطف يزدان شامل آمدچنين لطفى بر آنان كامل آمدكه وارد گشته دور از رنج و محنت‏در آن خانه كه نبود درد و زحمت‏اگر قلب تو اعتنائى كندچنين اعتا از صفائى كندبه آن نعمت بيكران و عظيم‏كه باشد ز الطاف حىّ كريم‏به بيرون رود روح تو از بدن‏شوى فارغ از هر عذاب و محن‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 332     

زمينى دگر را كنند انتخاب‏كه خشك است و خود نديده است آب‏چگونه سخن آورى بر زبان‏چه عكس العمل با شدت آن زمان‏به پاسخ بدينگونه آن مرد گفت‏چو گفتار حضرت بدانسان شنفت‏كه باشد در آن شوكت و فرّهى‏رها سازم آنان بپويم رهى‏روم بى‏گمان تا رسم بر هدف‏به سوى زمين پر آب و علف‏به مهر و عطوفت بدينسان كلام‏دگر باره گفتش امام همام بدينگونه با هم رفاقت كنيم‏بده دست خود تا كه بيعت كنيم‏به پاسخ بگفتا قسم بر خداى‏خداوند يكتا و پاكيزه راى‏كه قدرت ندارم چو آمد دليل‏پذيرا نباشم كه هستم ذليل‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 338     

ز طلحه بگفتا سخن آن امام‏على شاه مردان امام همام كه بودى سخن‏ها ز اهداف اوبدينگونه باشد ورا گفتگوهراسى نباشد مرا از جدال‏ز تهديد جنگ و ز حرب و قتال‏ز لطف خدا بوده‏ام در مسيرهميشه بود كار من دلپذيرقسم بر خداى آن خداى رحيم‏خداوند دانا خداى كريم‏ز كارى كه دارد بدينسان به پيش‏بپويد همى ره به اهداف خويش‏در اين ره ورا باشد اينسان هدف‏كه گيرد زمام خود اكنون به كف‏مبادا به جرمى كه باشد عيان‏بود قتل عثمان و آيد ميان‏خود وى بيفتد به دام و به بندز پرسش ببيند در اين ره گزندكه او هم بود متهم بر خطااز آن قاتلين او نباشد جداحريصانه بودش قدم در گذرپى گشتن آن نبودش حذربدينگونه خواهد ره اشتباه‏گشايد به مردم بگيرد گواه‏كه ترديدى آيد در اين ره وجودبدينسان كه او ره چنين ناگشودببايد سه ره مى‏نمود انتخاب‏چو مى‏شد در اين باره در احتساب‏يكى اين كه بودش چنين اعتقادكه عثمان ستم مى‏كند بس زيادروالى بدينگونه اكنون نكوست‏كه با قاتلينش همى گشت و دوست‏ز ياران او جمله بايد بريدببايد ز اطرافشان پا كشيددگر اين كه عثمان نكرده ستم‏در اين ره بديده فراوان الم‏رود در صف حاميانش به شوق‏ز عثمان دفاعى كند او به ذوق‏سوم اين كه نه اين بود نى هان‏نبودش ورا راهى آنسان عيان‏مر او را به مردم كند واگذاربر اين ايده ماند همى استوار

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 348     

بفرمود مولا بدينسان كلام‏على مرد ميدان، امام همام شما را بدينگونه بود اعتقادكه باشد دو تن در ره عدل و دادز بهر قضاوت شوند انتخاب‏كه بنموده از ما جدا اين عذاب‏تعهّد گرفتيم از آنان همى‏كه غافل نگشته ز قرآن دمى‏سخن از تجاوز نيايد از آن‏اطاعت نموده به قلب و زبان‏ولى انحرافى بيايد به پيش‏نمانده به عهد و به پيمان خويش‏بديدند حق را و ليكن رهاهمى كرده مانده از اين ره جداهمى فكر آنان بدى بر ستم‏به ظلم و به جور و به ايجاد غم‏بدى راى آنان همى انحراف‏بپيموده راهى سوى اختلاف‏تعهّد از آنان گرفته چنين‏به عدل و عدالت شده همنشين‏ز هر انحرافى بدارند دست‏ببايد كه تارش به هر جا گسست‏ببايد نمودن توجّه به حق‏در اين ره ببايد كه باشد سبق‏بجز اين نمايان اگر شد همى‏به قرآن نكرده توجّه دمى‏هر آنچه كه باشد همى دست ماهر آنچه كه باشد بماندن روانگه دار آن گشته از جان و دل‏نبايد كه خيرى شود مضمحل‏ببايد كه آن را حفاظت كنيم‏روالى بدينسان رعايت كنيم‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 349     

بود اين سخن زان امام همام كه در خطبه‏اى گفته اينسان كلام‏به چيزى ندارد خداى اشتغال‏جدايى ورا باشد از اين مقال‏دگرگون نسازد خدا را زمان‏رها باشد از چنگ و دام مكان‏ز وصفش زبانها همه قاصرنداگر چه به وصفش همه ناظراندنه باران و انجم نه گرد و غبارنه جنبيدن مورى اندر مدارنه جاندار ريزى كه در وقت شب‏بجنبد ز جا و بود در طلب‏نهان كى بود از خداى بزرگ‏خداوند دانا خداى سترگ‏ز افتادن برگ و كردار چشم‏بود آگه آن صاحب قهر و خشم‏گواهى دهم من كه غير از خداى‏خداى يگانه خداوند راى‏نباشد خدايى دگر در وجودكسى در رديفش به عالم نبوددر اين ره مرا شك و ترديد نيست‏به مغزم بجز فكر توحيد نيست‏نه كافر بدينش شدم يكدمى‏نه شكى به بودش مرا شد همى‏گواهىّ من همچنان نيّتم‏نباشد جدا يكدم از سيرتم‏به عزم و به قصدم برابر بودبجز اين دگر حاصلى ندرودكنم عرضه آنرا همى با يقين‏بهايش گران است و باشد متين‏گواهى دهم بر رسول خداكه باشد يكى بنده‏ى با صفاشده از ميان همه انتخاب‏به امر خداوند مالك رقاب‏كه نشر حقايق كند در جهان‏بود صاحب امتيازى عيان‏به دنبال كارى بزرگ و خطيربود او به امر خداى كبيربه راه هدايت بود پاى اوبدين سو برد آدمى را هموز ظلمت دهد آدمى را نجات‏درخشان نمايد ورا اين حيات‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 351     

چو ذعلب سؤالى ز مولا نمودپى گفتن اينسان زبان برگشودكه آيا خدا را تو خود ديده‏اى‏ز بستان ديدن گلى چيده‏اى‏بفرمودش اين گونه اندر خواب‏جوابى كه بودش به حكم صواب‏بديده نديدم اگر من خداى‏خداوند ستار و پاكيزه رأى‏چگونه پس او را عبادت كنم‏ز امرش به هر دم اطاعت كنم‏دوباره بگفتش چسان ديده‏اى‏ز بستان چگونه گلى چيده‏اى‏دگر باره فرمودش اينسان كلام‏على مرد ميدان امام همام به چشمان ظاهر نيايد پديدبه اين ايده بايد كه خطى كشيدولى چون كه ايمان بيايد به پيش‏نشانى ببيند چو در قلب خويش‏ميسر بود درك آن بى‏بديل‏ببينى خداى بزرگ و جليل‏به شيئى ندارد يقينا تماس‏و ليكن ز دورى ندارد هراس‏به نزديك آنان بود بيگمان‏به نزدش بود هر چه باشد عيان‏ز شيئى نباشد جدا آن كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏ولى دور باشد ز هر چه كه هست‏بجز اين روالى نيايد بدست‏سخن گويد آن خالق بى‏نظيرز فكرت نگويد سخن آن خبيربه فكر و به عزمى ندارد نيازاراده كند خالق سرفرازنيازى ندارد به عضو بدن‏و ليكن بود صانعى بى‏محن‏لطيف است و ليكن نباشد نهان‏بزرگ است و از جا ندارد نشان‏نيازى ندارد به چشم و حواس‏بصير است و بينا بدون قياس‏ترحم كند ليك دلسوز نيست‏مطيعش نباشد كسى گو كه كيست‏به تعظيم وى جمله آرند سرفرود و نباشد مرامى دگرهمه در برش دل ز كف داده‏اندره بندگى اين چنين برده‏اند

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 361     

بفرمود مولا امام همام در اين باره ياران بدينسان كلام‏كه مولا و رهبر امام زمان‏همان مصلح آخرين جهان‏ز حكمت بدارد به تن پوششى‏كه او را بود اين چنين كوششى‏به شرطش نموده توجّه بسى‏مر او را بفرموده است بررسى‏مهيا شده اين چنين بهر كاربه دشوارى هرگز نباشد دچاربود حكمت او را چنين در نظركه گم گشته از او بگيرد خبرچنان آرزويى بود در مسيركه پيگيرى آن بود دلپذيرچو اسلام و دينش بماند غريب‏زمانى ز قدرت شود بى‏نصيب‏پس از آن به يك گوشه پنهان شوداز اين ره چنين حاصلى بدرودزمين را بچسبد نگردد جدامر او را به يكدم نسازد رهابجا مانده از رهبران قديم‏به امر خدا آن خداى رحيم‏بجا مانده از دسته انبياست‏بر آنان چنين جانشينى رواست‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 371     

على را به عالم يكى دوست بودكه با وى به گفتن زبان مى‏گشودمسمّى به همّام و عابد بدى‏ز مردان يزدان و زاهد بدى‏به حضرت بگفتا ما كه اى خوشمرام‏ز تقوى بياور برايم كلام‏بگو با من از وصف پرهيزگاربدانسان كه گردد چنين برقراركه گويى ببينم به چشمان خويش‏تو گوئى مرا باشد اكنون به پيش‏چو لختى بر آمد بگفتش على‏كه بودش ز نور خدا منجلى‏بترس از خدا و به نيكى گراى‏كه بهتر از اين كو به هر دو سراى‏خدا ياورى مى‏كند بر كسى‏كه باشد جدا از گناهان بسى‏نشد قانع آن مرد و سوگند دادبه اصرار وافر همى پا نهادعلى بار ديگر بگفتا چنين‏پس از حمد آن خالق بى‏قرين‏درودى به پيغمبر خوش خصال‏فرستاد همان مرد نيكو روال‏پس از آن بگفتش بدينسان سخن‏كه از وى زدايد عذاب و محن‏همان خالق اين جهان بزرگ‏خداوند دانا خداى سترگ‏به هنگام خلقت نبودش نيازبه خوى اطاعت به رمز و به رازنه سودى از اين ره ورا مى‏رسيدنه بر او زيانى مى‏آمد پديدبه تقسيم روزى رهى برگشودهمه وضع آنان منظّم نمودبدينگونه باشد نشانى عيان‏از آن مردمان و ز شايستگان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 380      

در اين ره چو شد با كسى يار و دوست‏اگر چه ورا دلبخواه و نكوست‏و ليكن نيفتد از او در گناه‏در اين ره خدا را بدارد گواه‏خود وى به حق مى‏كند اعتراف‏كلامش نباشد پى اختلاف‏به وقت امانت بود بس امين‏به يادش بود ذكر حىّ مبين‏نباشد چنان تا تمسخر كندز خنده دل ديگران پر كندبه همسايه از وى نباشد ضررز حيث ملامت نباشد شرربه باطل نباشد ورا پا و گام‏به حق مى‏گرايد به جهد تمام‏سكوتش نباشد نشانى ز غم‏در اين ره نبيند نشان از الم‏چو خندد نباشد صدايش بلنداز اين خنده كس را نيايد گزندچو طعمى ببيند شود ماندگارشود منتظر تا كه پروردگاربگيرد همى انتقامش به اميربيندازد او را به چنگال مهربه زحمت بود او ز كردار خويش‏ز زحمت شود خسته و دلپريش‏ولى مردم از او به آسايش‏اندزيانى نديده به آرامش‏اندبود از پى سود و نفعى كه ميست‏به عقبا و آيد در آن دم بدست‏از از او مردمان جملگى راحت‏انداز اين رو همى صاحب نعمت‏اندز مردم چو دورى كند اختيارز دنياپرستان بود اين فرارو گر قربتى باشدش در مسيربدينگونه باشد ورا دلپذيركه دارد خدا را همى در نظرز خودخواهى هرگز ندارد اثرغرورى نباشد ورا در بساطنباشد به فكر و حيل در صراطچو فرمايش وى به اينجا رسيدورا حالتى آمد ايشان پديددر آن دم يكى نعره زد آن همام تو گوئى كه عمر وى آمد تمام‏به جان آفرين جان خود را سپردبه فرمان ايزد در آن دم بمرددر اين لحظه آمد سخن از على‏كه بودش ز نور خدا منجلى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 381     

بود اين سخن از امام همام كه فرموده اينسان به جهد تمام‏ستايش خدائى كه باشد ودودچنين مرحمت شامل من نمودكه او را به هر دم عبادت كنم‏در اين باره كسب سعادت كنم‏مرا از گناه و خطا دور داشت‏در اين ره مرا جمله مسرور داشت‏طلب مى‏كنم از خداى رحيم‏خداوند دانا خداى كريم‏كه لطفش بود شامل من همى‏شود كامل و زو نمانم دمى‏مرا ارتباطى دهد استواربماند مرا اين چنين برقرارگواهى دهم با دلى پر نشاطمرا پا نلغزد همى در صراطمحمد (ص) بود بنده و هم رسول‏كه وى را نيامد سخن از نكول‏ز گفتار آن خالق بى‏نيازبه پيغمبرى شد چنان سر فرازكه بهر رضاى خدا دمبدم‏فتادى به چنگال اندوه و غم‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 397     

بفرمود مولا امام همام به ياران خود اين چنين در كلام‏شما را كنم توصيه بر نمازبدرگاه آن خالق بى‏نيازفراوان ببايد كه خوانده شودخوشا آنكه حاصل چنين بدرودكه قرب خدا را ميسر كنددرخت سخن جمله پر بر كندبه امر خدا واجب است اين عمل‏به درگاه يزدان عزّو و جل‏به وقت معين به روز و به شب‏براى همه گر عجم يا عرب‏مگر اين سخن را بنشنيده‏اى‏كه غافل بدينگونه گر ديده‏اى‏چو از دوزخى آمد اينسان سؤال‏شدى از چه اينسان به رنج و ملال‏بگفتا ز غفلت نخواندم نمازنبودم من آگه از آن رمز و رازبريزد گناهان چو برگ درخت‏نماز و كند آدمى نيك بخت‏بسان گره مى‏گشايد گنه‏چو آيد نمازى بدانسان ز ره‏رسول خدا عالم بى‏نظيركلامى بگويد چنين دلپذيرنماز همچنان چشمه‏اى پر ز آب‏بود بهر انسان به حكم صواب‏كه نزديك انسان بود شام و روزبود همچو خورشيد عالم‏فروزبه هر دفعه خود را بشويد در آن‏به پنج مرتبه آيد اينسان عيان‏شود از پليدى به هر دفعه پاك‏ز نور خدا مى‏شود تابناك‏كه حقّش بدينگونه بشناختندبميدان رحمت چنين تاختندهمان مؤمنينى كه از سيم و زرز اولاد و فرزند و مال دگربريده به سوى عبادت شدندمطيعى به راه اطاعت شدند

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 401     

روايت شده زان امام همام ز مولا همان مقتدا و امام‏به هنگام دفن همان همسرش‏كه بودى چو جان همچنان در برش‏كنار مزارش به راز و نيازشدى با رسول خدا نغمه سازبگفتا درود من و دخترت‏همان دختر پاك و نيك اخترت‏كه پيوند وى با شما زود بودكنار تو اكنون بدينسان غنودپذيراى وى شو ايا خوش خصال‏كه جز اين نگنجد مرا در خيال‏ز من تا جدا شد نماندم توان‏مرا غصه چون كوهى آمد عيان‏و ليكن چو هجر تو آرم بيادز درد مصيبت به هر بامدادتسلّى بيايم ز اندوه و غم‏بمانم جدا لحظه‏اى از الم‏خود من شما را نهادم به گوربه حالى كه بودم ز شادى به دور

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 408     

گروهى ز اصحاب آن مقتدامخالف شدندى ز راه خطابه امر حكومت مخالف شدندحريصانه در راهى اينسان بدندبفرمودشان آن امام همام ز احسان و نيكى به سعى تمام‏ايا مردمان اين سخن بشنويدز لطف و صفا حاصلى بدرويدمديرى بدم بر شما در حضوردر اين باره هرگز نكردم قصوربدانسان كه خود جمله مى‏خواستم‏شما را بدانگونه آراستم‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 409     

به بصره على آن امام هما