ترجمهنهج..(سپهر) ج 2 صفحهى 830
بر دشمنش ستم نمىكند، براى آنكه دوستش دارد خود را بگناه نمىاندازد، بحق اعتراف مىكند، قبل از اين كه لازم باشد، باثبات آن پردازد، خيانت در امانت نمىكند، آنچه باو تذكر داده شده فراموش نمىكند، كسى را با القاى القاب وهنآور بسخره نمىگيرد، بهمسايه ضرر نمىزند، مردم را در قبال مصائبشان سرزنش نمىكند، براه باطل نمىرود، از راه حق خارج نمىگردد، اگر به خاموشى گرايد اندوهگين نمىشود، چه آنكه دلش بحق مشغول است، و اگر خنديد صدايش بلند نمىگردد، اگر باو ستم شد، شكيبائى بخرج مىدهد، تا خداوند انتقام او را از ظالم بستاند، نفسش از دست او در عذاب است، مردم از دست او راحتند، خود را براى آخرت بتعب انداخته است، و مردم را از شر نفس خود آسوده كرده است. دورى او از آنكه از او دورى جويد، براى پرهيز و پاك ماندن از آلايش است، و نزديكى او به آن كه نزديكى جويد مهربانى و رحمت است، نه دوريش از باب تكبر و بزرگ منشى است، و نه نزديكيش از راه مكر و خدعه و بمنظور خاصى است. گويند چون كلام امام باينجا در رسيد، همام از هوش رفت و جان بداد. امام گفت: بخدا قسم باو خائف بودم، سپس گفت: سخن راست و درست براى اهلش اين گونه اثر مىكند.
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
روى أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا فقال له يا
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
روايت شده مصاحبى بود براى امير المؤمنين عليه السّلام گفته مىشد او را همام بود مرد عابدى پس فرمود براى او اى
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
يا همّام اتّق اللّه و أحسن (فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) فلم يقنع همّام بهذا
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 82
اى همام بترس از خدا و نيكوئى كن زيرا خداوند با آنانست كه پرهيز كردند و آنانكه آنها نيكوكارانند پس قانع نشد همّام باين
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 85
و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة (32) قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال
ترجمهنهج..(شرقى) صفحهى 85
گردنكشى و بزرگى و نه نزديكى او براى حيله و فريب دادن گفت پس صيحه زد همام صيحهاى كه بود بيرون آمدن نفس او در آن پس گفت
ترجمهنهج..(شهيدى) مقدمه صفحهى 5
شك نيست كه ترجمه فنى است ظريف و دقيق و دشوار، و اين معنى در مورد كتابى كه آن را «فروتر از كلام خدا و فراتر از سخن بشر» گفتهاند بمراتب صدق بيشترى دارد، كتابى كه گردآورنده خبير و بصير آن، سيد شريف ابو الحسن محمد رضى، در باره آن گويد: «سخنان برگزيده سرور ما، امير مؤمنان، سر چشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و خاستگاه بلاغت است و اصول و قوانين سخن و سخنورى از آن اقتباس شده و روش آن سرمشق هر خطيب اديب و سخنور اريبى گشته و با اين همه كس در فراخناى بلاغت و پهنه رسايى به گرد آن نرسيده است، زيرا اين كلام نمونهاى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مىرسد»، يا به تعبير پيراسته و مسجع مترجم فاضل، استاد دكتر سيد جعفر شهيدى، «كتابى كه طراز فصاحت است و پيرايه بلاغت، عربيت را بها فزايد و دين و دنيا را به كار آيد، كه بلاغتى چنان نه در گفتارى فراهم آمده است، و نه يكجا در كتابى هم... فصاحت خود را به كلام حضرتش آرايد تا به جمال رسد و بلاغت در كنار او زايد و به كمال رسد.» نهج البلاغه چندين بار به فارسى ترجمه شده و فاضلان روزگار شرحهايى بر آن نوشتهاند و بارها به چاپ رسيده است. تفاوت يا مزيت ترجمهاى كه اكنون در دست خواننده گرامى قرار دارد، علاوه بر صحت و امانت و اتقان و تطبيق يكايك واژگان عربى با فارسى، در مراعات ويژگى ادبى اين اثر جاودانى، يعنى به كار بردن صنايع لفظى و آرايشهاى ادبى از استعاره و تشبيه و جناس و موازنه و مراعات نظير و بويژه سجع است كه در برگردان فارسى تا آنجا كه ممكن بوده مورد توجه قرار گرفته اما با اين همه معنى فداى آرايش لفظ نشده است. علاوه بر اين، استاد شهيدى تعليقههايى مناسب و بايسته بر خطبهها و كلمات قصار نوشتهاند كه در پايان كتاب آمده و در روشن ساختن وضع اشخاص و اجتماع، معنى واژهها و كاربرد آنها، و تأثير گفتار امام همام عليه السلام در سرايندگان و نويسندگان متضمن فايده بسيار است.
ترجمهنهج..(شهيدى) مقدمه صفحهى 30
2- نام او، همام بن غالب و شاعر مشهور عصر اسلامى است. متوفاى سال 110 هجرى قمرى مكنى به ابو فراس است.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 224
[گفتهاند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام ، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مىنگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانىشان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانهروىشان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديدههاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيدهاند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته- و آن را نيوشيده- . در سختى چنان به سر مىبرند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگىشان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند، از شوق رسيدن به پاداش- آن جهان- يا از بيم ماندن و گناه كردن- در اين جهان- . آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديدههاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديدهاند و در آسايش آن به سر مىبرند، و دوزخ چنان كه آن را ديدهاند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و- مردم- از گزندشان ايمن، تنهاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براىشان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند. امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مىآرند. و اگر به آيهاى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديدههاشان بدان نگران است، و اگر آيهاى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مىشنوند.- با ركوع- پشتهاى خود را خمانيدهاند و- با سجود- پيشانيها و پنجهها و زانوها و كنارههاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مىخواهند گردنهاشان را بگشايد- و از آتش رهاشان نمايد- . و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است- اما آن پريشانى را سبب ديگرى است- .
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 227
خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از- گزند- خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بىرغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن. [گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مىترسيدم.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 496
خطبههاى ترجمه شده- چنانكه در مقدمه آمده- بر اساس نسخه فراهم آورده صبحى صالح است. امّا در «ابن ابى الحديد» و «ابن ميثم» و نيز در ترجمه مرحوم فيض الاسلام، پس از مكالمه امام با برج بن مسهر، خطبه آن حضرت در پاسخ پرسش «همّام » آمده است، كه در ترتيب ما آن خطبه پس از خطبه «قاصعه» قرار گرفته است. الشواهد: الحواس، لأنّها تشهد ما تدرك. هر حادثى را در پديد آمدن، نياز به موجدى است قديم، و گرنه دور و يا تسلسل لازم آيد. نمودن: نشان دادن. كلانى: تنومندى، بزرگى. هيئت: پيكر و نهاد «منتهى الارب». خنبيدن: جستن، و در بعض ضبطها «صبّ» مشدّد آمده است به معنى افتادن.
ترجمهنهج..(شهيدى) متن صفحهى 503
همّام پسر شريح، از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام است، در (قاموس الرجال) آمده است: كراجكى در «كنز الفوائد» او را همام بن عبادة بن خيثم ضبط كرده و نويسد: برادرزاده ربيع بن خيثم است، و مستند او را نديدم («قاموس الرجال»، ج 9، ص 369). نحل: 128. عزم على الرّجل، سوگند داد او را. آخرت. دنيا. بيوسيدن: انتظار داشتن.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 51
روي أنّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همّام كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتّى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عن جوابه ثم قال: يا همّام ، اتّق اللّه و أحسن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع همام بذلك القول حتى عزم عليه قالوا: فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلى على النبي- صلّى اللّه عليه و آله- ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه- خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه سبحانه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. (1) فقسم بينهم معايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل، منطقهم الصّواب، 193- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السّلام- است]: روايت كرد[ه]اند كه يارى بود مر امير مؤمنان را- عليه السّلام- كه او را نام همّام بود، و او بود مردى عابد، پس گفت او: اى امير مؤمنان، صفت كن براى من متقيان را، تا كه گوئى كه من نظر مىكنم به ايشان. پس گرانى نمود از جواب او، پس گفت امير [مؤمنان]: اى همّام ، بپرهيز از خدا، و نيكوئى كن «بدرستى كه خدا با آنها است كه پرهيزكارانند، و با آنها كه نيك كارانند». پس قناعت نكرد همّام به اين گفتا[ر] تا كه سوگند داد بر او، گفتند: پس حمد گفت خدا را و ثنا كرد بر او، و صلوات فرستاد بر پيغمبر «ص» پس گفت: [امّا] بعد از حمد خدا، بدرستى كه خداى تعالى بيافريد خلق [را]- از آن جا كه بيافريد ايشان را- بىنياز از طاعت ايشا[ن]، ايمن است از معصيت ايشا[ن]، براى آنك گزند نكند او را نافرمانى آن كس كه نافرمانى كند او را، و نه سود كند او را طاعت آن كس كه مطيع باشد او را.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 56
(12) و اگر دشوار[ى و سركشى] نمايد بر او نفس او در آنچه كراهت دارد [آن نفس]، ندهد او را حاجت او را در آنچه دوست دارد، روشن شود چشم او در آنچه زايل نشود [از نعم اخروى]، و بىرغبتى او در آنچه باقى نماند. بياميزد حلم را به علم، و گفتار [ر]ا به عمل. (13) مىبينى او [را به حالتى كه] نزديك [است] اميد او، اندك باشد زلّت او، ترسناك باشد دل او، قناعت كنند[ه است] نفس او، اندك باشد خورش او، آسان باشد كار او، نگه داشته باشد دين او، مرده باشد شهوت او، فرو خورده باشد خشم او. (14) نيكوئى از او [است] اميد داشته، و بدى از او [است] ايمن شده، اگر باشد در [ميان] غافلان، نوشته شود در [زمره] ذاكران، و اگر باشد در [ميان] ذاكران ننويسند از الغافلين. (15) يعفو عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، بعيدا فحشه، ليّنا قوله، غائبا منكره، حاضرا معروفه، مقبلا خيره، مدبرا شرّه. (16) في الزّلازل وقور، و في المكاره صبور، و في الرّخاء شكور. لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحبّ. (17) يعترف بالحقّ قبل أن يشهد عليه، لا يضيع ما استحفظ، و لا ينسى ما ذكّر، و لا ينابز بالألقاب، و لا يضارّ بالجار، و لا يشمت بالمصائب، و لا يدخل في الباطل، و لا يخرج من الحقّ. (18) إن صمت لم يغمّه صمته، و إن ضحك لم يعل صوته، و إن بغي عليه صبر حتّى يكون اللّه هو الّذي ينتقم له. (19) نفسه منه في عناء، [جمله] غافلان. (15) عفو كند از آن كس كه ظلم كرد با او، و بدهد آن كس را كه محروم كند او را، و بپيوندد به آن كس كه قطع كند او را، دور باشد زشت گفتن [او]، نرم باشد گفتار او، ناپيدا باشد [كارهاى ناشايسته و] ناشناخته او، حاضر [و نمايان] باشد نيكوئى او، رو آورنده [است] خير او، پشت فر[و] كننده [است] بدى او. (16) در زلزلههاى وسواس آهسته باشد، و در مكروهات صابر باشد، و در آسايش شاكر باشد، ظلم نكند بر آن كس كه دشمن دارد [او را]، و بزهمند نشود در آنچه دوست دارد. (17) مقر شود به حق پيش از آن كه گواه آرند و را بر او، ضايع نكند آنچه نگهداشت خواهند از او، و فراموش نكند آنچه با ياد دهند او را، و نخواند [مردم را] به لقبهاى بد، و گزند نرساند به همسايه، و شماتت نكند به مصيبتها، و در نرود در باطل، و بيرون نرود از حق. (18) اگر خاموش شود اندوهگن نكند او را خاموشى او، و اگر بخندد بلند نشود آواز او، و اگر ظلم كنند بر او صبر كند تا كه باشد خدا- او- آنك كينه كشد براى او. (19) نفس او از او در رنج باشد، و و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد منه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده لكبر و عظمة، و لا دنوّه لمكر و خديعة. (20) قالوا: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها.
ترجمهنهج..(قرن5و6) ج 2 صفحهى 58
ثمّ قال عليه السّلام: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (21) فقال له قائل: فما بالك أنت يا أمير المؤمنين مردمان از او در راحت باشند، به رنج آورد نفس خود را براى آخرت خود، و با راحت اندازد مردمان را از نفس خود، دورى او از آن كس كه دور شده باشد از او زاهدى باشد و پاكيزگى، و نزديكى او از آن كس كه نزديك باشد به او نرمى باشد و رحمت، نباشد دورى كردن او براى كبر و بزرگى، و نه نزديكى او براى مكر و فريب (20) گفتند: پس بيهوش شد همّام بيهوشى[يى]، گويى كه بيرون شده بود نفس او در آن [بيهوشى]، پس گفت امير مؤمنان عليه السّلام: بدان بحقّ خدا، بدرستى كه بودم من كه ترسيدم اين حالت را بر او، پس گفت عليه السّلام: اين چنين كند پندهاى رساننده و تمام به اهل آن. (21) پس گفت مر او را گوينده[اى]: پس چيست حال تو يا فقال عليه السّلام: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك (22)
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 799
آوردهاند كه يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام كه «همام » ناميده مىشد و مردى عابد بود به او گفت يا امير المؤمنين عليه السلام براى من متقيان را توصيف فرماى آن سان كه گويى آنان را مىبينم. امير عليه السّلام در پاسخ او درنگ فرمود، سپس گفت: اى همام تقوى ورزو نيكويى كن: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (خداى با آنان است كه تقوى مىورزند، با كسانى كه آنان نيكوكارانند).
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 799
همام به اين قول بس نكرد تا او را سوگند داد.
ترجمهنهج..(مبشرى) ج 1 صفحهى 805
روشنى چشم او از چيزى است كه رنگ زوال ندارد و پرهيزگارى و زهد او در چيزى است كه بقا نپذيرد. بردبارى را به علم آميزد و قول را به عمل. او را مىبينى كه آرزويش نزديك است و لغزشهايش اندك. قلبش خاشع و نفسش قانع، خوراكش ناچيز، امرش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده، خشمش فروخورده، خير به او اميدوار و مردم از شر او در امان، اگر در ميان بيخبران باشد، از دل آگاهان شمرده شود و اگر در ميان دل آگاهان باشد در زمره بيخبران به حساب نيابد. از كسى كه به او ستم كند در مىگذرد و به آن كس كه او را محروم سازد عطا مىكند. به كسى كه از او ببرد بپيوندد. سخن ناسزا نگويد، گفتارش نرم است كار ناشايسته او ناپيداست و كار پسنديده او پيدا، خير او روى مىآورد و شر او پشت مىكند، در فتنههاى بزرگ باوقار است و خويشتندار، و در ناگواريها بردبار، و در فراخى نعمت شكر گذار. بر كسى كه دشمن اوست ستم نكند و با كسى كه دوست اوست گناه نورزد. پيش از آنكه عليه او گواهى دهند به حق اعتراف مىكند، چيزى را كه به او بسپارند تباه نسازد چيزى را كه به يادش آورند فراموش نكند كسى را با لقب زشت نمىنامد، به همسايه گزند نمىرساند. به مصيبت ديگران شادى نمىنمايد، در كار باطل پاى پيش نمىگذارد. از جاده حق بيرون نمىرود. اگر خاموش باشد، خاموشى او را اندوهگين نمىسازد، و اگر بخندد آواى خندهاش بلند نمىشود اگر بر او ستم كنند بشكيبد تا خدا انتقام او بستاند نفس او از او در رنج است و مردم از او در راحت. نفس خود را براى آخرت برنجاند و مردم را از نفس خويش آسايش دهد دورى او از كسى كه از او دورى جويد به علت زهد و پاكدامنى است و نزديكى او به كسى كه به او نزديكى مىجويد نرمى و رحمت است. دورى او به سبب كبر و بزرگى نيست و نزديكى او به جهت نيرنگ و خدعه نه. روايت كننده گفت: پس همام مدهوش گرديد و در آن مدهوشى جان سپرد پس امير المومنين عليه السّلام فرمود به خدا سوگند همانا كه ازين خطبه بر او بيم داشتم سپس گفت: موعظههاى بالغه با اهلش چنين مىكند يكى به او گفت: پس چرا در تو اثر نكرد يا امير المومنين سپس او عليه السّلام فرمود: واى بر تو، همانا كه هر اجل را وقتى است كه از آن نمىگذرد و سببى است كه از آن تجاوز نمىكند. پس، آهسته مانند اين سخنان را ديگر مگوى همانا كه شيطان بر زبان تو اين گفته را دميد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 271
روزى همام بن شريح كه مردى پارسا و از ياران و شيعيان نزديك على بن ابى طالب بود به او گفت: «يا امير المؤمنين پرهيزكاران را چنان برايم وصف كن كه آنان را در نظر بياورم». حضرت فرمود: «اى همام از خدا بپرهيز و به مردم نيكى كن، چه، خدا يار پرهيزكاران و ياور نيكوكاران است» همام بدين اندك قانع نشد و بيشتر اصرار ورزيد. آن گاه امام عليه السلام خدا را ستود و بر محمد پيغمبر او درود فرستاد و پس از آن گفت: در آن دم كه خداوند- سبحانه و تعالى- آفريدگان را بيافريد از پرستش آنها بىنياز و از گناهشان ايمن بود، زيرا پرستش كسانى كه او را مىپرستند سودى بهرش ندارد، و گناه آنهائى كه از فرمانش سرپيچى مىكنند زيانى برايش ببار نمىآرد. به هر يك از بندگانش آنچه شايستگى داشت داد، و هر كدام را در دنيا در مقام و مرتبتى كه مصلحت بود نهاد. اما پرهيزكاران در اين پهنه زندگى ارباب فضايلند، و اهل كمالند. گفتارشان درست، و پوشاكشان ساده، و راه رفتنشان نمودار فروتنى است. از چيزهائى كه خداوند بر آنان حرام فرموده چشم مىپوشند، و هيچ سخنى مگر آنكه سودمند بود و بر دانشى كه دارند بيفزايد نمىنيوشند. در برابر سختى و گرفتارى همان حال خوش و لحظات پرآسايش را دارند، و چنانچه اجلى كه در لوح سرنوشتشان ثبت شده در كار نباشد هر آينه جانشان در تنشان لختى آرام نمىگيرد و براى رسيدن به ثواب و ترس از عقاب ره بسوى خداى خود مىسپارند. آفريدگار در نظرشان بزرگ و جز او، هر كه و هر چه هست، كوچك و بىارزش است. ايمانشان به بهشت چنان است كه گوئى آن را از نزديك مىبينند و از نعمتهايش بهرمند مىباشند، و يقينشان به دوزخ باندازهاى است كه پندارى در برابرش ايستادهاند و تصور مىكنند دژخيمانش دارند پيوسته آتش بر آتش مىپاشند. دل پرهيزكاران اندوهگين، و پيكرشان از بس كه در باره بهبود دينشان مىانديشند لاغر و چوبين. و نيازشان به دنيا كم و سبك، و مرغ روحشان پاكباز و چابك است. روزهاى كوتاه عمر را با شكيبائى مىگذرانند، تا در پى آنها خود را به خوشى و آسايش هميشگى برسانند. پرهيزكارى سوداى سودمندى است كه خداوند ايشان را از آن بهرمند مىسازد، و روانشان را چنانكه شايد و بايد مىنوازد. دنيا آنان را مىخواهد ولى آنان دنيا را نمىخواهند، و مىكوشد كه در دام خود گرفتارشان نمايد اما ايشان با فداكارى از چنگش مىگريزند و تا آنجا كه بتوانند از پيروى خواستههاى دل خود مىكاهند. شبها بر پا مىايستند و بخشهاى قرآن را با آب و تاب مىخوانند، و با خواندن قرآن آرامشى مىيابند و با تجويزهايش درد دلشان را درمان مىكنند. چون به آيهاى كه مايه تشويق و اميدوارى باشد برخورد نمايند به طمع وعدهاى كه در آن داده شده مىافتند و مشتاقانه به آن مىنگرند، گوئى پاداشى را كه قرار است به آنها بدهند به چشم مىبينند از اين رو دلشان يارى نمىدهد كه زود از آن بگذرند. و هرگاه به آيهاى كه از آن بيم و تهديد بر مىآيد مىرسند، دست و پاشان را جمع نموده انگار نفس زدن دوزخ را بيخ گوش خود مىشنوند. بهنگام نماز و نيايش پشتها را خم و دو تا مىنمايند، سپس پيشانيها و كف دستها و زانوها و پنجه پاها را بر خاك مىسايند. دمبدم از درگاه خدا آرزوى آزادى خويش را دارند، و مىكوشند تا بدينوسيله به سوى بهشت جاودان ره بسپارند. و روزها با بردبارى به فرا گرفتن دانش و جلا دادن بينش مىپردازند، و با پارسائى و پرهيزكارى تن و جان را از آلودگيها دور مىسازند. ترس از خدا اندامشان را مانند تيرهاى تراشيده لاغر كرده، و نماز و پرستش آنان را از پاى در آورده. هر كس بايشان بنگرد گمان مىبرد كه بيمارند، در حالى كه هيچگونه بيمارى ندارند، و چون هول و هراس ايشان را مىبيند بىاختيار مىگويد: «خل و شوريده شدهاند.» در صورتى كه خل و شوريده نشدهاند. بلكه از بيم خدا در ترس و نگرانى فرو رفتهاند، چنانكه از رفتار خود راضى نيستند، و به نظرشان هر چه بكنند كم كردهاند. پيوسته خويشتن را متهم مىدانند، و اعمالى را كه انجام داده و مىدهند ناقص و ناپسند مىخوانند.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 273
اگر كسى زبان به تعريف يكى از آنان بگشايد، بى درنگ از او گله مىنمايد و مىگويد: «من خويشتن را به از ديگران مىشناسم، و پروردگارم مرا به از خودم مىشناسد. خدايا براى سخن آنان از من بازخواست مكن، و مرا برتر از آنچه در بارهام مىپندارند بگردان، و گناهانم را كه نمىدانند بيامرز» از نشانههاى پرهيزكاران اين است كه مثلا يكى از آنها را مىبينى در آئينش نيرومند و استوار، و در دوستى نرم و با گذر و پايدار، و به ايمانى كه دارد پابند، و به دانشى كه فرا مىگيرد علاقهمند، و در بردبارى دانا، و در روى برتافتن از مال دنيا توانا، و در پرستش فروتن و افتاده، و در عين درويشى و پريشانى آراسته و آزاده، و درگير و دار سختى شكيبا، و در پى روزى كوشا، و در راه رستگارى پويا، و از حرص و آز به دور، و گفتارش با كردارش هم آهنگ و جور، و آرزوهايش انگشت شمار و مانند هم، و لغزشهايش قابل گذشت و كم، و قلبش همواره در تپش و لرزان، و روانش شب و روز آشفته و سرگردان، و خوراكش ساده و ارزان، و كار و بارش بىآلايش و آسان، و آئينش درست و برجا، و شهوتش مرده چون ترسا، و خشمش فرو نشسته، و مردم به بخششهايش دل بسته، و از گزندهايش رسته، و اگر در ميان كسانى باشد كه از ياد خدا غافلند او در نهادش خدا را ياد مىكند، و چنانچه با گروهى دمساز گردد كه با زبان خدا را ياد مىنمايند آن گاه او خدا را، هم بر زبان مىآورد و هم قلبش به ياد او مىزند، و كسى را كه به او ستم روا مىدارد مىبخشد، و به آنكه او را محروم مىگرداند مىبخشايد، و زبانش را به دشنام دادن و ناسزا گفتن نمىآلايد، و سخنش را پيوسته نرم و آرام ادا مىنمايد، و كار زشت از او سر نمىزند، اما تا مىتواند به اين و آن نيكى مىكند، و خيرش فراوان و از شرش خرد و بزرگ در امان، در برخورد با پيش آمدهاى ناگوار خونسرد و خويشتندار، و هنگام خوشى و آسايش خرسند و سپاسگزار، و به ستيزگى با كسى كه از او بدش مىآيد نمىپردازد، و در راه آنكه دوست مىدارد خويشتن را در آتش گناه نمىاندازد، و پيش از آنكه شهادتى در بارهاش داده شود خودش حقيقت را اعتراف مىنمايد، و هر كه هر چه به او بسپارد خوب آن را نگه مىدارد، و هيچ چيز از يادش نمىرود، و با لقبهاى زشت بندگان خدا را نمىخواند، و به همسايگانش آزار و زيانى نمىرساند، و به اين و آن زخم زبان نمىزند، و هرگز حق را باطل و باطل را حق نمىكند، و چون خاموشى گزيند خاموشيش او را اندوهگين نمىسازد، و اگر خندهاش آمد خنده را با صداى بلند راه نمىاندازد، و چنانچه ستمى به او بشود بجاى واكنش هر آينه شكيبائى را مىپذيرد، تا خدا دير يا زود انتقامش را از ستمكار بگيرد، و تن و جانش هميشه از او رنجور و فرسودهاند، ولى مردم از دستش ايمن و آسودهاند، و درويش از كسانى كه دورى مىجويد پارسائى و پاكدامنى است، و نزديكيش به آنانكه نزديك مىشود از در خوشخوئى و مهربانى است. پس، دوريش را نمودار خودپسندى و بزرگ منشى نبايد پنداشت، و نزديكيش را به حساب نيرنگ و فريب نشايد گذاشت. كسى كه اين سرگذشت را نقل كرد گفت: «همام از شنيدن اين سخنان ناگهان بيهوش بر زمين افتاد و در دم جان سپرد.» آن گاه امير مؤمنان عليه السلام فرمود: خدا گواه است من بيم آن را داشتم كه چنين پيش آمدى براى او روى دهد. اوه، پند و اندرزى كه از دل برآيد اين گونه در شنونده تأثير مىنمايد.
ميراثدرخشان صفحهى 742
«همام » كه چون ستارهاى در ميان پيروان «على» (ع) مىدرخشيد به «على» (ع) عرض كرد: اى مولاى من چنان پرهيز كاران را براى من وصف بنما كه گوئى آنها را از نزديك مشاهده مىكنم. حضرت فرمود: اى «همام » تو از خدا بترس و پرهيزكارى باش كه خداوند مهربان در قرآن فرموده: إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ «پروردگار با پرهيز كاران و نيكوكاران است.» «همام » كه باين پاسخ اكتفا ننموده بود «على» (ع) را سوگند داد و آن گاه اين خطبه را آغاز كرد.» آفريدگار مهربان لحظه آفرينش آفريدهها به طاعت و بندگى آنها نيازى نداشت از گناه و نافرمانيشان باز بيمى نداشت زيرا گناه و عناد كافران به او زيانى نمىرساند، متقابلا ثنا و ستايش عابدها و پرهيز كاران بهرهاى براى او ببار نخواهد آورد. در اين صورت براى آنها وسائل آسايش و آرامش ايجاد مىكند، در دنياى زودگذر باندازه كفايت هر كس كه سزاوار باشد بهره مىدهد. بين افراد عابد و پرهيز كار فضيلتى خاص است براى اين كه گفتار آنها از روى صدق و راستى ميباشد آرم آنان نيز فروتنى و در لباس و زندگى خود ميانه روى را اختيار مىكنند از آنچه خداوند برايشان روا ندانسته چشم بر مىدارند، به سخنى كه از روى راستى و صداقت بيان مىشود و براى آنان بهرهاى بىمثال دارد گوش مىدهند در شدائد و گرفتاريها صابر ميشوند زيرا رضاى خداوند را در نظر مىگيرند. درست مانند آنهائى كه در خوشى و خرمى بسر مىبرند، اگر نبود اجل و مدتى كه خدا براى آنها تعيين كرده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمىگرفت خداوند در نظر آنها بزرگ است و غير او در ديده آنان كوچك و يقين آنها به بهشت بسان يقين كسى است كه آنرا ديده و اهل آن در خوشى بسر مىبرند. ايمان آنان به آتش بسان ايمان شخصى است كه آنرا ديده و اهل آن گرفتار در عذاب آن خواهند بود. چنين پارسايانى دلهايشان اندوهناك است و هيچكس از رفتار آنها آزار و اذيت نبيند. اندام آنان از جهت قناعت لاغر و نيازشان به دنيا كم ميباشد، جان آنان به عفت و پاكدامنى آلوده شده است و لحظه ناپايدار دنيا را به صبر سپرى مىكنند زيرا پس از آن به آسايش جاودانى واصل مىگردند، اين سوداگرى پر منفعتى ميباشد كه خداوند برايشان فراهم كرده است، دنيا هر مقدار به اين چنين مؤمنانى روى كند آنها از او بيشتر دورى مىنمايند، اگر دنيا با مشكلات و گرفتاريهاى خود اسيرشان سازد آنان به سختىهايش تن داده از بندش خلاص ميشوند. بهنگام چيرگى ظلمت بر محيط زندگيشان بپا مىخيزند، آيات قرآن را مىخوانند با خواندن و فهميدنش، از ترس عذاب آخرت اندوهناك مىگردند و با دواى شفا بخش حكمتهاى زياد درمان درد خود را يافته درد خويش را درمان ميكنند. هر وقت به آيهاى برخورند كه بشوق آورده و اميدوارى در آن ميباشد بآن طمع مىورزند و با شوق بآن نظر مىكنند مانند آنكه پاداشى كه آيه از آن خبر مىدهد در برابر چشم ايشان است و آنرا نگاه مىكنند، و هرگاه به آيهاى برخورند كه در آن ترس و بيم است گوش دلشان را بآن مىگشايند چنانكه گويا شيون و فرياد دوزخ در بيخ گوشهايشان است، و قدشان را خم مىكنند، و پيشانيها و كفها و زانوها و اطراف قدمهايشان را بر روى زمين مىگسترانند، از خداى تعالى آزادى خود را از عذاب رستاخيز درخواست مىكنند، و چون روز شود بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزكارند، ترس از خداوند اندامشان را لاغر كرده بسان باريكى تيرها كه تراشيده مىشود بيننده گويا مىپندارد كه آنها بيمارند در صورتى كه چنين نيست و بدانان اتهام جنون و ديوانگى مىزنند، آنها عاقل هستند و بآن روز بزرگ فكر مىكنند و پيوسته در فكر آن گرفتار هستند نه اندكى كردار نيك باعث خشنوديشان مىشود و نه زيادى آن را بينهايت عظيم مىدانند. بهمين جهت پيوسته خود را به كوتاهى اعمال نيكو و عبادت متهم مىكنند. و از كردار خود مىترسند كه مبادا مقبول درگاه خداوندى قرار نگيرند
ميراثدرخشان صفحهى 748
اين چنين شخصى خود را براى آمرزش روز رستاخيز بزحمت انداخته و آسايش دنيا را بديگران بخشيده است، حذر او از دوستان دنيا پرست از روى بىرغبتى ميباشد و الفتش با خدا شناسان به خوشخوئى و مهربانى آلوده شده است، و پرهيز او از مردم بدليل خودخواهى و بزرگى نيست و نزديكيش از راه مكر و فريب نيست. «كسى كه اين خطبه را بيان كرده است مىگويد: همين كه سخن حضرت بدين جا رسيد «همام » بيهوش شد و در همان بيهوشى براى ابد خاموش شد. امير المؤمنين «على» (ع) فرمود اين را بدانيد بخدا سوگند از اين چنين پيشامدى براى او مىترسيدم، و آن گاه فرمود اندرزهاى درست باهلش چنين ميكنند.»
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 128
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى بر قرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 49
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين چو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرار
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 4 صفحهى 270
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستفضل آن فضلست، عدل آن عدل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 6 صفحهى 19
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماهست و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 6 صفحهى 55
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 7 صفحهى 69
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستفضل آن فضل است و عدل آن عدل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر بر قرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 7
اولين جمله اين خطبه با دستور به تقوى شروع شده است. بحث مشروح در باره تقوى با خواست خداوندى در توصيف متقين كه امير المؤمنين عليه السلام به همام فرموده است، خواهد آمد. در جملات بعدى مردم را به انقراض حيات و به پايان رسيدن و خاموش گشتن شعله فروزان زندگى آگاه مىسازد. و مىدانيم كه اين تنبيه و هشدار تنها براى فرا رسيدن مرگ كه همه مردم آنرا مىدانند نيست، زيرا چنين تنبيه و هشدار شبيه به توضيح واضحات است كه بر كسى پوشيده نيست، بلكه منظور اصلى آگاه كردن مردم به ضرورت دريافت واقعى زندگى است كه با آتش نادانىها و انحرافات خاكستر مىشود و بر باد فنا مىرود. دليل اين مدعا همه آن آيات قرآنى و جملات نهج البلاغه است كه با اشكال و بيانات مختلف فرا رسيدن مرگ را گوشزد مىنمايد و ضمنا لزوم اصلاح زندگى را تذكر مىدهد. بعبارت ديگر محصول اين گونه آيات و جملات اينست كه چون پديده مرگ بسراغ شما خواهد آمد، و اين مرگ مانند پلى است كه شما را به صحنه ابديت وارد نموده حساب محصول حيات را پيش روى شما خواهد گذاشت، لذا بايد اين زندگى را بعنوان يك سرمايه بسيار ارزنده تلقى نموده و با بهره- بردارى از عقل و وجدان، زندگى را براى حيات ابدى آماده ساخت.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 15
اين مطلب در سخنانى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در توصيف مردم با تقوا به همام فرموده است، مشروحا بررسى خواهد گشت. از طرف ديگر احاديثى در منابع اسلامى به اين مضمون آمده است كه: من مات فقد قامت قيامته، ثمّ إن كان من السّعداء فيكون قبره روضه من رياض الجنّة و إن كان من الأشقياء فيكون قبره حفرة من حفر النيّران. (هر كس كه از اين دنيا رفت، قيامتش بر پا شد. سپس اگر از گروه سعادتمندان بوده باشد، قبر او باغى از باغهاى بهشتى است و اگر از اشقياء بوده باشد، قبر او گودالى از گودالهاى دوزخ خواهد بود).
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 224
تلفظ به كلمات زشت و ركيك و ارتباط روح آدمى با آنها بوسيله مغز و مفاهيمى كه از آن كلمات برمىآيد، هم مزاحم فعاليت صحيح مغز خود انسان مىگردد و هم موجب بروز تيرگىها در روح شنونده ميباشد. گاهى اتفاق مىافتد كه بعضى از بزرگان هم كلمات باطل و كثيف را بكار مىبرند و از اين راه چه بدانند و چه ندانند اشاء فساد مىكنند، اين خطا شديدتر و پليدتر از الفاظ ناشايستى است كه از مردم معمولى سر مىزند، زيرا مردم معمولى چنانكه از كردارهاى بزرگان تقليد مىكنند، همچنين از الفاظى كه آنان بكار مىبرند، متأثر ميشوند و تقليد مىنمايند. بعضى از شعرا كه مىتوانستند معلم و مربى خوبى باشند، با بكار بردن كلمات زشت و ركيك، مردم را از تعليمات خود محروم ساختهاند. از طرف ديگر سهو و غفلتهائى كه در درون صورت مىگيرد و غالبا بجهت اهميت ندادن به قانون زندگى كه مسير «حيات معقول» ميباشد، موجب محروميتهائى در باره وظائف و تكاليفى مىگردد كه عمل به آنها بزرگترين و منحصرترين وسيله ترقى و اعتلاى انسانى است. اين خطاهائى كه بايد از آنها دورى نموده و در صورت ارتكاب به آنها، از خداوند متعال مغفرت جدى طلبيد، در مباحث خطبههاى آينده مخصوصا در تفسير خطبه همام خواهد آمد، انشاء اللّه.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 11 صفحهى 324
همام 224
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 12 صفحهى 348
جانب ديگر گرفت آن شخص زخمبى محابا بى مواسائى و رحمبانگ زد او كاين چه اندامست از اوگفت او گوش است اين اى نيكخوگفت تا گوشش نباشد اى همام گوش را بگذار و كوته كن كلامجانب ديگر خلش آغاز كرديار قزوينى فغان را ساز كردكاين سيم جانب چه اندامست نيزگفت اينست اشكم شير اى عزيزگفت گو اشكم نباشد شير راخود چه اشكم باشد اين ادبير رادرد افزون گشت كم زن زخمهااشكم چه شير را بهر خداخيره شد دلاك و بس حيران بماندتا به دير انگشت بر دندان بماندبر زمين زد سوزن آن دم اوستادگفت در عالم كسى را اين فتادشير بىدم و سر و اشكم كه ديداين چنين شيرى خدا كى آفريد
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 13 صفحهى 62
5- رسيدن به مقام يقين و پرداختن به اعمال صالحه. عمل مستند به يقين كار آزادانه روح است، در صورتى كه عمل بر مبناى گمان و در تاريكى شكّ همواره به انگيزگى عوامل بىپايهايست، به بىپايگى گرمى حاصل از يك دانه كشمش و سردى حاصل از يك دانه غوره. و چنانكه در تفسير خطبه همام خواهيم ديد [انشاء اللّه] روح آدمى در هيچ حالتى مانند يقين نمىتواند واقعيّت را دريابد و ارزش حقيقى آنرا بچشد. نورانيّت يقين است كه مىتواند همه ظلمات اوهام و اباطيل متلاشى كننده مغز و واقعيّات را بزدايد. اعمال صالحه صورتى دارند و معنائى، بدون يقين هيچ عمل صالحى داراى معنى و محتوى نخواهد بود.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 12
اين بود محصول اجمالى سخنان امير المؤمنين (ع) در توصيف سالكان راه حق و حقيقت در اين خطبه. اگر چه همه سخنان امير المؤمنين (ع) بيان واقعيات محض در باره «انسان آن چنانكه هست» و «انسان آن چنانكه بايد» ميباشد، لذا همه آن صاحبنظران كه از وجدان بيدار برخوردارند، گفتهاند: «كتاب نهج البلاغه پائينتر از كتاب الهى و بالاتر از كتاب بشرى است» با اين حال در نهج البلاغه در چند مورد بيان حقيقت در قلمرو عرفان و كمال روحانى به آن حدّ نهائى مىرسد كه فوق آن قابل تصوّر نيست. از آن جمله يكى همين خطبه شريفه است كه غايت حكمت وجودى و كمال عرفانى انسانى را بيان فرموده و دوم سخنانى است كه در توصيف متّقين به همام فرموده است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 206
و همچنين در توصيف انسانهاى متّقى به همام مىفرمايد:
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 14 صفحهى 323
همام 206- 13
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 16 صفحهى 27
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماهست و آب آن آب نيستعدل آن عدلست و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 19 صفحهى 256
- منظور امير المؤمنين عليه السّلام از عالم ربّانىّ هر انسانى است كه معرفتى را كه در باره طبيعت و انسان و مجموع جهان هستى و الهيّات اندوخته است، در راه «حيات معقول» خود و ديگران بكار ببندد. اين توصيف در چند مورد از خطبه همّام چنين آمده است: «آن انسانهاى با تقوى گوشهاى خود را به علومى فرا مىدهند كه براى آنان سودى داشته باشد.»
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 22 صفحهى 311
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 23 صفحهى 217
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است، فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و أممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 23 صفحهى 239
[خطبه همام ] (و اگر نبود اجلى براى آنان از طرف خدا مقرر شده است، ارواح آنان [حتى] بمقدار يك چشم بهم زدن در بدنهايشان قرار نمىيافت براى اشتياق به ثواب و ترس از عذاب) آنچه كه مشاهدات عمومى نشان مىدهد، همان است كه در محتواى كلام مبارك امير المؤمنين عليه السلام مىبينيم و آن عبارتست از اصل «صيانت ذات» يعنى جوشش علاقه و اراده بقاء از ذات زندگى. و اقسام پنجگانهاى كه مورد بررسى قرار داديم، هيچ منافاتى با اصل مزبور كه مربوط به جريان طبيعى زندگى است ندارد. امير المؤمنين عليه السلام در بيان اصل «صيانت ذات» كه موجب محبوبيت مطلق حيات است، اين جمله را مىفرمايد: فأنّه لا يجد في الموت راحة (انسان زنده در مرگ راحتى نمىيابد) امير المؤمنين عليه السلام در اين جملات يكى از اساسىترين علل عدم احساس راحت در مرگ را كه شيرينى زندگى است، تذكر داده است. البته در خطبهها و ساير سخنان مبارك آن حضرت علل ديگر براى ترس و وحشت از مرگ بيان شده است كه تقريبا در رسالهاى از ابن سينا مقدارى از آنها مطرح شده است و اين رساله را بجهت مفيد و مختصر بودن آن، در اينجا ترجمه مىكنيم:
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 79
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است، آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 127
قرنها بگذشت و اين قرن نويستماه آن ماه است آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همگر چه مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 24 صفحهى 246
قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 25 صفحهى 92
قرنها بگذشت اين قرن نويستماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل همليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوامشد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روانبلكه بر اقطار اوج آسمان
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 25 صفحهى 215
اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مىشود: 1- مرد، 2- زن. مادامى كه اين دو صنف خودخواهى خود را تعديل نكردهاند، هر يك از آنان براى اجابت به طغيانها و سركشىهاى بيمارى مزبور، به طورى خاص گردن مىنهد. صنف مرد به وسيله تحصيل قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى، ثروت اندوزى و سلطهگرى و امثال اينها. صنف زن به وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بىاعتنايى به اصول و قوانين مقررّه، مخصوصا در آن هنگام كه زن به مقدارى ناتوانىهاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع فعاليتهاى فيزيكى و مغزى و روانى خود متوجه مىشود، بجاى به فعليت رساندن امتيازات خاص خود، بناى اخلالگرى مىگذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجود دارد، با اين تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعفهاى خود برمىآيد. براى تكميل اين مبحث به مجلد يازدهم از ص 241 تا ص 302 همين دوره مراجعه فرماييد. سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبههاى گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام ) مورد توضيح قرار خواهد گرفت.
ترجمهوشرح(آملى) مقدمه صفحهى 12
به قرارى كه نوشتهاند زيد بن وهب جهنى اهل كوفه و متوفى 96 يا 98 هجرى نخستين كسى است كه به جمع آورى خطبههاى حضرت همت گماشت (ذريعه ج 14 ص 111). ابن عبد ربه متوفى 327. ه در عقد الفريد (مرحوم شهرستانى به نقل از شيخ ابراهيم قطيفى نوشته است كه در عقد الفريد خطبه شقشقيه بوده است و بعدها از آن برداشتهاند رك. ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه ص 73) و ابو على جبائى متوفى 303. ه و شيخ صدوق متوفى 381. ه در التوحيد و كتابهاى ديگرش و شيخ مفيد متوفى 413. ه در ارشاد و كلينى عالم بزرگ شيعه متوفى 328. ه در روضه كافى و وزير آبى ابو اسعيد منصور در نزهة الاديب و نثر الدرر قسمتى از خطبههاى امام همام را نقل كردهاند (ترجمه فارسى ما هو نهج البلاغه از صفحه 72 تا 92 و 94 تا 99).
ترجمهوشرح(آملى) مقدمه صفحهى 16
بيهقى در آغاز اين كتاب مىگويد نهج البلاغه را نزد امام حسين بن يعقوب بن احمد انصارى خواندم و اسم عدهاى از ثقات مثل ابى الحسن نيشابورى مقيم نيشابور را مىبرد و متذكر مىشود روايت صحيح از محمد بن همام بغدادى شاگرد رضى نقل شده (متوفى 336 كه شرح حالش در تاريخ بغداد آمده است (ذريعه ج 14 ص 139) و در ضمن مىگويد ابو لقسم (ابو القاسم) على بن الحسن الحونقى النيسابورى (ورق 3) از من خواست نهج البلاغه را شرح كنم ولى فرصت نشد و آن مرد بزرگ در گذشت پس از مرگ او به تشويق يكى از بزرگان به انجام اين كار توفيق يافتم. در باره دشوارى كار ترجمه و شرح نهج البلاغه مىگويد فضلاى سابق نتوانستند نهج البلاغه را شرح كنند چون بر همه علوم واقف نبودند (ايضا ورق 3) و حتى بعضى عقيده داشتند كه اين كتاب را نمىتوان شرح كرد يا شرح آن از يك نفر ساخته نيست (ورق 4) ولى من دامن همت به كمر زدم و خدمت كردم.
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 613
184- از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است، روايت شده كه يكى از اصحاب و پيروان امير المؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مىگفتند
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 613
و مردى بود عابد به آن حضرت گفت: يا امير المؤمنين (اوصاف) پرهيزكاران را براى من بيان فرما مانند آنكه آنان را ببينم امام عليه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زيرا مصلحت را در تأخير جواب ديد) پس از آن بطور اجمال فرمود: (1) اى همّام تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه (در قرآن كريم س 16 ى 128 مىفرمايد:) إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ يعنى خدا با پرهيزكاران و نيكو كرداران است (بر تو لازم است كه تقوى و ترس از خدا را شعار خويش گردانى و كار نيكو بجا آورى، و بيشتر از اين بر تو لازم نيست) همّام باين پاسخ اكتفا نكرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنكه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شكر و سپاس الهىّ بجا آورد و بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود: (2) خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگيشان بىنياز و از معصيت و نافرمانى آنها ايمن بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودى باو نمىرساند (بلكه غرض از امر بطاعت و نهى از معصيت سود بردن بندگان است) پس روزى و وسائل آسايششان را بين آنها قسمت فرمود، و هر كس را در دنيا (با حكمت و مصلحت) در مرتبهاى (كه سزاوار او دانست از قبيل فقر و غناء و خوشى و بدى و مانند آنها) قرار داد، (3) و پرهيزكاران در دنيا داراى فضيلتها هستند (از ديگران برترند، زيرا) گفتارشان از روى راستى است (بر وفق رضاء و خوشنودى خدا و رسول سخن گويند) و پوشاكشان ميانه روى (افراط و تفريط در زندگانيشان نيست) و رفتارشان (بين مردم) به فروتنى است (زيرا خداوند در قرآن كريم س 17 ى 37 مىفرمايد: وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا يعنى از روى تكبّر بر زمين راه مرو كه تو هرگز نمىتوانى «به پاهايت» زمين را بشكافى، و هرگز از جهت درازى «هر چند گردن كشى» به كوهها نمىرسى) (4) از آنچه كه خداوند بر ايشان روا نداشته چشم پوشيدهاند (حرامى مرتكب نمىشوند) و به علمى كه آنان را سود رساند گوش فرا داشتهاند (از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است دورى مىنمايند، چنانكه در قرآن كريم س 25 ى 72 مىفرمايد: وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ، وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً يعنى بندگان برگزيده حقّ كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و جاهايى كه سخنان باطل نادرست گفته و يا كارهاى زشت بجا مىآورند حاضر نمىشوند، و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى گزيده بگذرند و درنگ ننمايند) در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى (به قضاى الهىّ تن داده بآنچه كه خدا خواسته راضى و خوشنودند و آسايش و گرفتارى براى آنها يكسان است) و اگر نبود اجل و مدّتى كه خدا (در دنيا) براى ايشان تعيين فرموده از شوق ثواب و بيم عذاب چشم بر هم زدنى جان در بدنشان قرار نمىگرفت، (5) خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غير او (هر چه هست) در ديده آنها كوچك، و يقين و باورشان ببهشت مانند يقين و باور كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن به خوشى بسر مىبرند، و ايمانشان به آتش همچون ايمان كسى است كه آنرا ديده كه اهل آن در آن گرفتار عذابند، (6) دلهاشان اندوهناك است، و (همه از) آزارهاشان ايمن (باشند، زيرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنيا است كه آنها بآن بىميل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگى بسيار و قناعت) لاغر، و خواستنىهاشان (در دنيا) اندك است (بيشتر از آنچه كه بناچارى بآن نياز دارند نمىطلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاكيزگى است (پيرو شهوات نيستند) (7) چند روز كوتاه (دنيا) را به شكيبايى بسر رسانند و در پى آن آسايش هميشگى (نعمت بىپايان بهشت) را دريابند، اين كردار تجارتى است پر فائده كه پروردگارشان براى آنها فراهم نموده (چون آنان خود را براى عبادت و بندگى آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنيا بآنان رو آورد (كالا و آرايش خود را بآنها جلوه داد) ايشان از آن رو گردانيدند (از آن چشم پوشيدند) و آنها را اسير و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء كرده (به سختيهاى آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند.
ترجمهوشرح(فيض) ج 3 صفحهى 620
و چون بر او ستم كنند شكيبائى پيش گيرد تا خدا انتقام او را كشد، نفسش از دست او برنج و سختى گرفتار است (زيرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار مىنمايد) و مردم از او در آسايش هستند (زيرا آزار بمردم بر اثر پيروى از خواهش نفس است) در كار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (كار) خويش به آسايش رساند، (20) دورى او از اشخاص بجهت بىرغبتى و دورى نمودن است (از دنيا پرستان) و نزديكى او با آشنايان از جهت خوشخويى و مهربانى است (با خدا پرستان) دورى او از روى خودخواهى و بزرگى نبوده، و نزديكيش از راه مكر و فريب (چنانكه روش مردم دو رو است) نمىباشد. ناقل اين خطبه گفت: (چون سخن به اينجا رسيد) همّام بيهوش شد و هم در آن بيهوشى از دنيا رفت، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: (21) آگاه باشيد سوگند بخدا كه از (چنين پيشآمد بر) او مىترسيدم، پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين (تأثير) ميكند، يكى از حاضرين (عبد اللّه ابن كوّاء كه از خوارج بود) گفت: يا امير المؤمنين تو چه حال دارى (چرا اين اندرزها در تو تأثير ندارد، يا چون چنين گمان داشتى چرا باعث مرگ او شدى) امام عليه السّلام فرمود: (22) واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمىگذرد (دير و زود نمىگردد) و سببى است كه از آن تجاوز نمىكند، پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند باز ايست (بار ديگر مگو، زيرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شيطان است).
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 467
(الخطبة 82، 149) يروى ان صاحبا لأمير المؤمنين (ع) يقال له همّام و كان رجلا عابدا، فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر اليهم... فلما وصف له المتقين، صعق همام صعقة مات منها. فقال أمير المؤمنين (ع): أ هكذا تصنع المواعظ بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين (أي فما بالك لا تموت مع انطوائك على هذه المواعظ البالغة) فقال (ع): ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 678
(الخطبة 190، 3، 366) و مجاهدة الصّيام في الأيّام المفروضات، تسكينا لأطرافهم، و تخشيعا لأبصارهم، و تذليلا لنفوسهم، و تخفيضا لقلوبهم. (الخطبة 190، 3، 366) من تضاغن القلوب، و تشاحن الصّدور، و تدابر النّفوس. (الخطبة 190، 3، 369) و قال (ع) لهمام في صفة المتقين: نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. (الخطبة 191، 377) و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. (الخطبة 191، 377) أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. (الخطبة 191، 377) نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. (الخطبة 191، 379) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). (الخطبة 191، 380) الحمد للّه الّذي أظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه، ما حيّر مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان كنه صفته. (الخطبة 193، 382) و قال (ع) عن احتضار النبي (ص): و لقد سالت نفسه في كفّي، فأمررتها على وجهي.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 862
من الإقبال عليها و المعرفة بها و التّفرّغ لها. فهي عند نفسه ضالّته الّتي يطلبها، و حاجته الّتي يسأل عنها. فهو مغترب إذا اغترب الإسلام، و ضرب بعسيب (أي أصل) ذنبه، و الصق الأرض بجرانه (الجران: عنق البعير يضعه على الارض، و هو كناية عن الضعف). بقيّة من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه. (الخطبة 180، 327) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً. قد أمن العذاب، و انقطع العتاب، و زحزحوا عن النّار، و اطمأنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار. الّذين كانت أعمالهم في الدّنيا زاكية، و أعينهم باكية، و كان ليلهم في دنياهم نهارا، تخشّعا و استغفارا، و كان نهارهم ليلا، توحشا و انقطاعا. فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا، و الجزاء ثوابا، (و كانوا أحقّ بها و أهلها)، في ملك دائم، و نعيم قائم. (الخطبة 188، 352)... و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللّه لومة لائم. سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار. عمّار اللّيل و منار النّهار. متمسّكون بحبل القرآن. يحيون سنن اللّه و سنن رسوله. لا يستكبرون و لا يعلون، و لا يغلّون و لا يفسدون. قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل. (الخطبة 190، 4، 375) روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام بن شريح كان رجلا عابدا.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 863
فقال له: يا أمير المؤمنين صف لي المتّقين حتى كأنّي أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و أحسن، ف إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 863
فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه. فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلى على النبي (ص)- ثم قال (ع): أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء. و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين، شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة، و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيفة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة. تجارة مربحة يسّرها لهم ربّهم. أرادتهم الدّنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يرتّلونها ترتيلا. يحزّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم. فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا، و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعينهم. و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفير جهنّم و شهيقها في أصول آذانهم. فهم حانون على أوساطهم، مفترشون لجباههم و أكفّهم و ركبهم، و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّه تعالى في فكاك رقابهم.
تصنيفنهجالبلاغة صفحهى 865
قال: فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها (أي مات). فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها (الخطبة 191، 376) و قال (ع) في صفة السالك الطريق الى اللّه سبحانه: قد أحيا عقله، و أمات نفسه. حتّى دقّ جليله، و لطف غليظه. و برق له لامع كثير البرق، فأبان له الطّريق، و سلك به السّبيل. و تدافعته الأبواب إلى باب السّلامة، و دار الإقامة. و ثبتت رجلاه بطمأنينة بدنه في قرار الأمن و الرّاحة. بما استعمل قلبه، و أرضى ربّه. (الخطبة 218، 415) و قال (ع) عند تلاوته يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ، لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ: إنّ اللّه سبحانه و تعالى جعل الذّكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة. و ما برح للّه- عزّت آلاؤه- في البرهة بعد البرهة، و في ازمان الفترات، عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همّام بن عباد كان رجلا عابدا. فقال يوما: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
فتثاقل عليه السلام عن جوابه، ثم قال: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 188
فلم يقنع همّام بهذا القول حتى عزم عليه.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 201
يَا هَمَّامُ ، الْمُؤْمِنُ هُوَ الْكَيِّسُ الْفَطِنُ، بِشْرُهُ في وَجْهِهِ، وَ حُزْنُهُ في قَلْبِهِ، وَ قُوَّتُهُ في دينِهِ، أَوْسَعُ شَيْءٍ صَدْراً، وَ أَذَّلُ شَيْءٍ نَفْساً، وَ أَرْفَعُ [شَيْءٍ] قَدْراً.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 204
فصعق همّام رحمه اللّه صعقة كانت نفسه فيها.
تمامنهجالبلاغة صفحهى 604
قال غالب: هو ابني همّام ، رويته الشعر، يا أمير المؤمنين، و كلام العرب، و يوشك أن يكون شاعراً مجيداً. و إن شئت أنشدك.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 141
و از جمله كلام عالى مقام امام همام است عليه الصّلوة و السّلام كه فرموده: (في ذمّ البصرة و اهلها) در مذمّت بصره و اهل آن.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 268
(و ابتداء هذا الكلام مروىّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اوّل اين كلام منقول است از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم (و قد قفّاه عليه السّلام) و به تحقيق كه در عقب اين كلام در آورده است آن امام همام عليه السّلام.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 309
اين كلام رفعت نظام در بيان آداب و رسوم حرب است كه آن امام همام عليه السّلام. (يقول لاصحابه) گفته است آن را به اصحاب خود.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 329
و از كلام آن امام همام است- عليه السّلام- كه فرموده: (في بيعة عثمان) در باب بيعت نمودن اصحاب به عثمان بد سرانجام. (لقد علمتم) هر آينه دانستهايد شما.
تنبيهالغافلين ج 1 صفحهى 447
و از جمله كلام بلاغت نظام آن امام همام عليه الصلوة و السلام اين است كه فرموده: (لمّا اريد) در وقتى كه درخواسته شد از او (على البيعة) بر بيعت نمودن به او (بعد قتل عثمان) بعد از كشته شدن عثمان (دعوني) بگذاريد مرا در اين كار غرض از اين گفتار ازدياد رغبت مردمان است در انقياد و دل نهادن ايشان بر فرموده او، از امر جهاد و غير آن. يا آنكه مراد اين باشد كه چون اوّل بر ناحق ايستاديد و كار دين به اينجا رسانيديد، الحال نيز بر دستور سابق عمل خواهيد نمود و نقض بيعت خواهيد كرد. و اگر چنانچه آن حضرت مىدانست كه نقض بيعت نمىكنند، اين سخن نمىفرمود و از حقّ خود ابا نمىنمود و از اينجاست كه مىفرمايد كه: (فانّا مستقبلون امرا) پس به درستى كه ما پيش آيندهايم به كارى (له وجوه و الوان) كه مر او را است وجهها و رنگهاى متنوّع (لا تقوم له القلوب) كه نمىايستند و صبر نمىكنند مر آن كار را، دلها (و لا تثبت عليه العقول) و ثابت نمىشود بر آن عقلها، بلكه ابا مىكند از قبول آن به جهت تأويلات فاسده و شبهات باطله. چون تهمت بستن معاويه و اهل بصره آن حضرت را به خون عثمان و مانند سخنان خارجيان و غير آن (و انّ الآفاق) و به درستى كه اطراف عالم را (قد اغامت) ابر ستم گرفته است و غبار ظلم و انحراف بر دلهاى جاهلان نشسته. (و المحجّة قد تنكّرت) و راه روشن شريعت گرديده است به نكارت و جهالت (و اعلموا) و بدانيد اى مردمان (انّي ان اجبتكم) كه اگر من اجابت كنم شما را در بيعت كردن شما (ركبت بكم ما اعلم) سوار شوم بر شما آنچه دانم در كار شريعت، يعنى مرتكب شريعت غرّا شوم و بر آن نهج كه علم دارم، به آن عمل كنم (و لم اصغ الى قول القائل) و گوش نمىكنم به سوى گفتار گوينده (و عتب العاتب) و سرزنش سرزنش كننده (و ان تركتموني) و اگر بگذاريد مرا و در اين امر معذور داريد (فانا كاحدكم) پس من باشم همچو يكى از شما (و لعلّي اسمعكم) و شايد كه من شنواتر باشم از شما (و اطوعكم) و فرمان بردارتر شما (لمن ولّيتموه) مر كسى را كه والى سازيد شما او را (امركم) در كار خود. اگر آن والى، عاصى نباشد به اوامر و نواهى و عامل باشد به شريعت حضرت رسالت پناهى (و انا لكم وزيرا) و من از براى شما در حالتى كه وزير باشم و معين و ظهير (خير لكم منّي اميرا) بهتر است شما را از من در حالتى كه امير باشم زيرا كه در حالت امارت محمّل شمايم بر مكروهات طبايع از مصابرت در حروب و وقايع و تسويه عطايا در ميان شما و منع شما از مخالفت شرايع و در حالت وزارت و معاونت واجب نيست بر من، مگر نصيحت و موعظه نه الزام عمل و نه دفع خلل، و امر معروف و نهى منكر واجب است به قدر آنچه مقدور باشد.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 19
(روى انّ صاحبا له يقال له همّام ) مروى است كه مصاحبى بود مر آن حضرت را كه او را همّام بن شريح گفتندى (كان رجلا عابدا) مردى بود عابد و زاهد (فقال له يا امير المؤمنين) پس گفت با آن حضرت كه اى امير مؤمنان (صف لى المتّقين) وصف كن براى من متّقيان و پرهيزكاران را (حتّى كانّى انظر اليهم) تا غايتى كه گوييا من نظر مىكنم به ايشان (فتثاقل عن جوابه) پس تكاسل فرمود از جواب و تكاهل نمود از آن (ثمّ قال عليه السّلام يا همّام ) بعد از آن فرمود كه اى همّام (اتّق اللّه) بپرهيز از خداى تعالى (و احسن) و نيكويى كن با انام (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا) پس به درستى كه خداى تعالى با جماعتى است كه پرهيزكارى مىكنند (و الّذين هم محسنون) و با آن كسانى كه نيكوكارانند (فلم يقنع همّام ) پس قانع نشد همّام (بذلك القول) به اين گفتار (حتّى عزم عليه) تا آنكه سوگند داد بر آن خلاصه ابرار (قال فحمد اللّه) گفت راوى، پس آن حضرت ستايش فرمود خدا را (و اثنى عليه) و ثنا گفت بر عظمت او سبحانه (و صلّى على النّبىّ صلّى اللّه عليه و اله) و سلام و درود فرستاد بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (ثمّ قال) پس زبان مبارك به جواب او گشاده فرمود: (امّا بعد) امّا پس از حمد الهى و حضرت رسالت پناهى (فانّ اللّه سبحانه و تعالى) پس به درستى كه حق سبحانه و تعالى (خلق الخلق) آفريد خلقان را (حين خلقهم) هنگامى كه آفريد ايشان را (غنيّا عن طاعتهم) بى نياز از طاعت ايشان (امنا من معصيتهم) ايمن از عصيان (لانّه لا يضرّه) زيرا كه ضرر نمىرساند او را (معصيّة من عصاه) نافرمانى كسى كه راه عصيان سپرد به او (و لا تنفعه) و سود نمىدهد او را (طاعة من اطاعه) فرمان بردارى كسى كه فرمان برد او را. بلكه ضرر معصيت عايد است به نفس عاصيان و منفعت طاعت راجع است به نفس مطيعان.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 29
(و يصل من قطعه) و بپيوندد به كسى كه ببرد از او (بعيدا فحشه) دور باشد فحش او. يعنى چيزى كه سزاوار نباشد نگويد (ليّنا قوله) نرم باشد گفتار او (غائبا منكره) نا پيدا است كار ناشايسته او (حاضرا معروفه) نمايان مىباشد كار پسنديده او (مقبلا خيره) رو آورنده است فعل نيكوى او (مدبرا شرّه) پشت كرده عمل بد او (فى الزّلازل وقور) در فتنههاى كبار، با وقار است و تمكين (و فى المكاره صبور) و در سختىهاى نقمت بسيار صابر (و فى الرّخاء شكور) و در فراخى نعمت بسيار شاكر (لا يحيف) حيف نكند و نقصان ننمايد (على من يبغض) بر كسى كه دشمن دارد او را (و لا يأثم) و گناه نمىكند (فيمن يحبّ) در باره كسى كه دوست دارد او را (يعترف بالحقّ) اعتراف مىكند به حق (قبل ان يشهد عليه) پيش از آنكه گواهى داده شود بر آن (لا يضيّع) ضايع نمىسازد (ما استحفظ) چيزى را كه طلب حفظ كرده شده باشد از او (و لا ينسى) و فراموش نمىكند (ما ذكّر) چيزى را كه به ياد داده شده باشد (و لا ينابز بالالقاب) و نمىخواند مردم را به لقبهاى بد بنابر كلام آسمانى كه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (و لا يضارّ بالجارّ) و گزند نمىرساند به همسايه به هيچ باب (و لا يشمت بالمصائب) و شادى نمىكند به مصيبتهاى ديگران (و لا يدخل فى الباطل) و داخل نمىشود در باطل و امر ناحق (و لا يخرج من الحقّ) و بيرون نمىرود از حق (ان صمت) اگر خاموش شود (لم يغمّه صمته) غمگين نسازد او را خاموشى (و ان ضحك) و اگر به خنده پردازد (لم يعل صوته) بلند نسازد آواز خود را، چه هميشه با ياد مرگ باشد (و ان بغى عليه) و اگر ستم كرده شود بر او (صبر) شكيبايى نمايد (حتّى يكون اللّه) تا باشد خدا (هو الّذى ينتقم له) كه انتقام كشد از براى او (نفسه منه فى عناء) نفس امّاره او در رنج كشيدن باشد (و النّاس منه فى راحة) و مردم از او در آسايش (اتعب نفسه) برنجاند نفس خود را در طاعت (لاخرته) براى آخرت خود (و اراح النّاس) و آسايش دهد مردم را (من نفسه) از نفس خود براى رضاى حضرت عزّت (بعده عمّن تباعد عنه) دور شدن او از كسى كه دور باشد از او (زهد و نزاهة) زهد و پاكدامنى است (و دنوّه) و نزديكى او (ممّن دنى منه) به كسى است كه نزديك باشد از جانب او (لين و رحمة) نرمى و مهربانى مىباشد (ليس تباعده) نيست دور شدن او (بكبر و عظمة) به سبب گردنكشى و بزرگى (و لا دنوّه) و نيست نزديكى او (بمكر و خديعة) به واسطه مكر كردن و فريفتن (قال) راوى گويد كه چون آن حضرت صلوات اللّه عليه، سخن به اينجا رسانيد (فصعق همّام ) پس بيهوش شد همّام (صعقة) بيهوش شدنى (كانت نفسه فيها) كه بود جان او در آن صعقه از بدن روان از كمال حقانيت و مهابت اين سخنان. يعنى از شوق جان داد و روى به سفر آخرت نهاد (فقال امير المؤمنين عليه السّلام) فرمود امير المؤمنين عليه السّلام (اما و اللّه) بدانكه به حقّ خدا (لقد كنت اخاف عليه) هر آينه بودم من كه مىترسيدم از اين حالت بر همّام (ثمّ قال) بعد از آن فرمود (هكذا تضع المواعظ البالغة) همچنين مىكند موعظههايى كه به سرحدّ كمال رسيده باشند (باهلها) به جماعتى كه از اهل آن باشند (فقال له قائل) پس گفت مر آن حضرت را گويندهاى- كه آن عبد اللّه بن كوا بود- كه بى ادبانه گفت به آن حضرت كه: (فما بالك يا امير المؤمنين) پس چيست حال تو اى امير مؤمنان كه اثر نكرد در تو آنچه اثر كرد در وى (فقال عليه السّلام) پس فرمود آن حضرت كه (و يحك) واى بر تو اى بى دين دور از يقين (انّ لكلّ اجل وقتا) به درستى كه هر اجلى را وقتى است (لا يعدوه) كه در نمىگذرد از آن اجل (و سببا لا يتجاوزه) و سببى است كه از آن تجاوز ندارد (فمهلا) پس آهسته باش (لا تعد بمثلها) باز مگرد به مانند اين كلمات (فانّما نفث الشّيطان على لسانك) پس جز اين نيست كه شيطان دميد بر زبان تو اين نوع سخنان را
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 60
و از جمله كلام نصيحت فرجام آن امام همام است عليه السّلام: (كان يوصى به اصحابه) كه وصيّت مىكند به آن صحابههاى خود را به اين وجه كه: (تعاهدوا امر الصّلوة) تعهّد كنيد كار نماز را كه مناجات است با حضرت قاضى الحاجات (و حافظوا عليها) و محافظت نماييد بر آن با شرايط و اركانش در جميع اوقات (و استكثروا منها) و بسيار خواهيد از نماز به كثرت و مداومت (و تقرّبوا بها) و نزديكى جوييد از آن به سوى قرب حضرت عزّت (كانت على المؤمنين) هست بر جميع مؤمنان (كتابا موقوتا) فريضه كرده شده، كه تعيين نموده شده است وقت آن (الا تسمعون) آيا نشنيدهايد و گوش فرا نداشتهايد (الى جواب اهل النّار) به جواب اهل دوزخ (حين سئلوا) وقتى كه پرسيده شوند ايشان (ما سلككم فى سقر) چه چيز در آورد شما را در دوزخ (قالوا لم نك من المصلّين) گويند نبوديم ما از نماز گذارندگان (و انّها) و به تحقيق كه نماز (لتحتّ الذّنوب) هر آينه مىريزاند گناهان را (حتّ الورق) همچه ريختن برگ از درختان (و تطلقها) و رها مىكند گناهان را (اطلاق الرّبق) چون رها كردن بندهاى ريسمان از گردن حيوان (و شبهها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و تشبيه نموده نماز را حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (بالجمة) به آب جمع كرده شده در گودى (و تكون) كه واقع باشد (على باب الرّجل) بر در سراى مرد (فهو يغتسل منها) پس آن مرد غسل كند از آن (فى اليوم و اللّيلة) در روز و شب (خمس مرّات) پنج نوبت (فما عسى ان يبقى عليه) پس نزديك نيست كه باقى ماند بر او (من الدّرن) از چرك اثرى و تارك نماز را حضرت رسالت تسميه فرموده به كافر، آوردهاند كه از ابى عبد اللّه جعفر الصّادق عليه السّلام پرسيدند كه سبب چيست كه زانى مسمّى نشده به كافر و تارك نماز را تسميه فرمودهاند به آن فرمود كه زنا و شبه آن به سبب غلبه شهوت است كه زانى بدان امر شنيع ارتكاب مىنمايد، امّا تارك نماز ترك نمىكند نماز را مگر به جهت استخفاف. (و قد عرف حقّها) و به تحقيق كه شناختهاند حق نماز را (رجال من المؤمنين) مردانى از مؤمنان (الّذين لا تشغلهم عنها) آنهايى كه مشغول نمىگرداند و باز نمىدارد از نماز ايشان را (زينة متاع) آرايش متاع اين جهان (و لا قرّة عين) و نه روشنى چشم (من ولد) از فرزند (و لا مال) و نه مالى از مالها (يقول اللّه سبحانه) مىفرمايد حق سبحانه و تعالى در مدح ايشان كه (رجال لا تلهيهم تجارة) مردانى كه مشغول نگرداند ايشان را سوداگرى (و لا بيع) و نه خريد و فروختنى (عن ذكر اللّه) از يارى كردن خداى تعالى (و اقام الصّلوة) و از پاى داشتن نماز وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ و دادن زكات (و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و بود حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله (نصبا بالصّلوة) رنج كشيده به نماز (بعد التّبشير له بالجنّة) بعد از بشارت دادن او را به بهشت عنبر سرشت (لقول اللّه سبحانه) به گفتار حضرت پروردگار كه: (و أمر اهلك بالصّلوة) و امر كن اهل خود را به نماز و طاعات (وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها و صبر نماى بر مشقّت آن (فكان يأمر بها اهله) و بود آن حضرت كه امر مىكرد به نماز اهل خود را (و يصبر عليها نفسه) و صبر مىفرمود بر آن نفس خود را (ثمّ انّ الزّكوة) پس بدانيد به تحقيق كه زكات (جعلت مع الصّلوة) گردانيده شده است با نماز (قربانا) چيزى كه تقرّب جويند به آن به خالق جهان (لاهل الاسلام) از براى مسلمانان (فمن اعطاها) پس كسى كه بدهد زكات را به مستحقّان (طيّب النّفس بها) به خوشى نفس خود به آن (فانّها تجعل له) پس به درستى كه آن زكات گردانيده براى او (كفّارة) پوشاننده گناهان (و من النّار حجابا) و از آتش دوزخ پرده ميان او و آتش و در بعضى روايت «حجازا» واقع شده، يعنى منع كننده صاحب خود را از نيران (و وقاية) و نگهدارنده از آتش سوزان
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 139
و از كلام موعظه نظام آن امام همام است عليه السّلام: (قاله عند تلاوته) كه فرمود آن را نزد تلاوت نمودن او آيه كريمه (يا ايّهَا الِانْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبَّكَ الْكَريمِ) يعنى اى فرزند آدم چه چيز فريفت تو را به پروردگار تو كه موصوف است به صفت كرم (ادحض مسؤول حجّة) انسان باطلترين سؤال كرده شدهاى است از روى برهان (و اقطع مغترّ معذرة) و بريدهترين فريفته شدهاى است از روى عذر آوردن در زمان اخذ به عصيان (لقد ابرح جهالة بنفسه) هر آينه سختى نهاد به نادانى بر نفس خود و مبالغه كرد در تحصيل جهالت و او را در عجب انداخت و رخش همّت را در ميدان شهوت دنيا تاخت تا او را در آخرت هلاك ساخت. (يا ايّها الانسان) اى آدمى (ما جرّاك على ذنبك) چه چيز دلير ساخت تو را بر گناه خودت (و ما غرّك بربّك) و چه چيز دور و مغرور ساخت تو را به پروردگار خودت (و ما انسك بهلكة نفسك) و چه چيز انس داد تو را به هلاك كردن نفس خودت (اما من دائك بلول) آيا نيست از درد جهالت تو تندرستى (ام ليس من نومتك يقظة) يا نيست از خواب غفلت تو بيدارى (اما ترحم من نفسك) آيا رحم نمىكنى بر نفس خود (ما ترحم من غيرها) آنچه رحم مىكنى بر غير خود، با وجود آن كه جان تو اولى است به آن ترحّم (فلربّما ترى الضّاحى) پس بسيار مىبينى بيرون آمده (لحرّ الشّمس) براى گرمى آفتاب (فتظلّه) پس به سايه مىبرى او را به جهت مهربانى و عدم مشقّت (او ترى المبتلى بالم) يا مىبينى گرفتارى را به دردى (يمضّ جسده) كه مىسوزد بدن او را (فتبكى رحمة له) پس گريه مىكنى به جهت مرحمت بر آن گرفتار (فما صبّرك) پس چه بسا صابر ساخت تو را (على دائك) بر درد و الم تو (و جلّدك) و قوى كرد تو را (على مصائبك) بر مصيبتهاى دمادم تو (و عزّاك) و شكيبايى فرمود تو را (عن البكاء) بر گريه كردن و زارى نمودن (على نفسك) بر نفس خودت كه گرفتار است به محنت و خوارى (و هى اعزّ الانفس عليك) و حال آنكه آن نفس عزيزترين نفسها است بر تو (و كيف لا يوقظك) و چگونه بيدار نمىسازد تو را (خوف بيات نقمة) ترس شبيخون خشم آوردن خدا (و قد تورّطت بمعاصيه) و حال آنكه افتاده در معصيتها (مدارج سطواته) در راههاى گرفتاريها و قهر او جلّ و علا (فتداو من داء الفترة) پس دوا كن از درد سستى (فى قلبك) كه در دل دردمند تو است (بعزيمة) به جدّ و جهد كردن در طاعت (من كرى الغفلة) و از خواب غفلت (فى ناظرك) در بينايى خودت (بيقظة) به بيدارى در عبادت (و كن للّه مطيعا) و باش براى خدا فرمان برنده (و بذكره انسا) و به ياد او آرام گيرنده (و تمثّل) و تصوير كن و تمثيل نماى (فى حال تولّيك عنه) در حالت روى گردانيدن تو از خداى (اقباله عليك) روى آوردن او را بر تو (يدعوك الى عفوه) كه مىخواند تو را به عفو و غفران خود (و يتغمّدك) و قصد كرده به پوشش گناه تو (بفضله) به احسان و انعام خود (و انت متولّ عنه) و حال آن كه روى گردانيدهاى آن را (و الى غيره) و متوجّهى به غير او (فتعالى) پس بلند است او سبحانه، و برتر خداى قوى (من قوىّ) از هر ذى قوّتى. و با وجود اين حال (ما احلمه) چه حليم و بردبار است آن ذات شريف (و تواضعت) و پستى، تو (من ضعيف) از هر ضعيف و سست. و با وجود اين صفت (ما اجراك على معصيته) چه دليرى تو بر معصيت كردن به او (و انت فى كنف ستره) و حال آن كه تو در پناه پوشش او (مقيم) اقامت كنندهاى (و فى سعة فضله) و در فراخى احسان او (متقلّب) گردنده و روندهاى (فلم يمنعك فضله) پس با وجود كثرت معصيت تو، باز نداشت از تو انعام و احسان خود را (و لم يهتك عنك) و ندريد از تو (ستره) پرده غفران خود را
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 156
اين كلام را ايراد نموده: (فى وصف بيعته بالخلافة) در وصف بيعت كردن مردمان با او به خلافت (و قد تقدّم مثله) و گذشت مثل اين كلام (بالفاظ مختلفة) به لفظهاى مختلف و گوناگون از آن امام همام عليه التحيّه و الاكرام. و چون اصحاب آن قدوه احباب در حال بيعت نمودن به او الحاح بسيار مىنمودند و در آن باب مبالغه از حد مىگذرانيدند، از اين جهت آن حضرت اخبار مىفرمايد به ايشان به طريق تخاطب كه اى مردمان، به جهت بيعت (بسطتم يدى) گسترانيديد دست مرا (فكففتها) پس باز داشتم دست خود را (و مددتموها) و كشيديد آنرا (فقبضتها) پس فرا گرفتم و نكشيدم آنرا (ثمّ تداككتم علىّ) پس كوفتيد يكديگر را و انبوهى كرديد بر من (تداكّ الابل الهيم) همچو انبوهى كردن شتران تشنه (على حياضها) بر حوضهاى خود (يوم ورودها) در روز فرود آمدن ايشان به آب (حتّى انقطعت النّعل) تا آنكه بريده شد بند نعلين (و سقط الرّداء) و افتاد ردا از دوشها (و وطىء الضّعيف) و لگد كوب شد ضعيف ناتوان (و بلغ من سرور النّاس) و رسيد از شادى مردمان (ببيعتهم اياى) بيعت كردن مسلمانان به من (ان ابتهج به الصّغير) آنكه خوشحال شدند به آن بيعت، جوانان (و هدج اليه الكبير) و برفتند لرزان به سوى آن بيعت پيران (و تحامل نحوها العليل) و به تكليف و مشقّت رفتند به جانب آن بيعت، بيماران (و حسرت اليها الكعاب) و كشف كردند رخسار را به سوى بيعت، دختران نارپستان
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 587
(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مىشود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكهاى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 627
(و قد سمع رجلا من الحروريّة) و به درستى كه آن حضرت صلوات اللّه عليه شنيد مردى از حروريّه و آن قروة بن ادنه بود و حروريّه جماعتيند از خارجيان كه منسوبند به حرور و آن قريهاى است از نهروان كه در اوّل حال آنجا جمع شدند براى محاربه نمودن با آن حضرت (يتهجّد) كه بيدارى مىكشيد در عبادت و نماز شب مىگزارد (و يقرء) و قرآن مىكرد گويند اين آيه را مىخواند: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً» به آواز حزين و مىگريست. كميل بن زياد در خدمت آن حضرت ايستاده بود از خواندن او آهى كشيد. حضرت فرمود كه سبب آه چيست گفت از صوت حزين اين قارى كاشكى من مويى بودم در بدن او تا هميشه اين كلام حزين را از او مىشنيدم. فرمود آه مكش و اين آرزو مكن. و بعد از مدّتى كه در جنگ خوارج به دست آن حضرت كشته شد كميل را طلبيده فرمود كه اين مقتول آن قارى است كه آن آرزو مىكردى، هنوز آن آرزو دارى گفت: استغفر اللّه من كل خطا يجرى على اللّسان. القصّه چون آن حضرت استماع قرائت نموده فرمود: (فقال) پس گفت: (نوم على يقين خير من صلوة فى شكّ) يعنى خواب شخصى كه بر يقين باشد بر امام در وجوب اطاعت او و اقتداء نمودن او در ساير احكام، بهتر است از نماز گزاردن در شك داشتن به شأن آن امام همام و اين مقّرر است
تنبيهالغافلين ج 2 صفحهى 691
(و قال عليه السّلام: فى صفة الغوغاء) و فرمود آن امام همام عليه السّلام در صفت غوغاى عوام (هم الّذين اذا اجتمعوا غلبوا) ايشان آنانند كه چون گرد آيند غلبگى نمايند (و اذا تفرّقوا لم يعرفوا) و چون متفرق شوند شناخته نشوند (و قيل بل قال) و بعضى گفتهاند كه روايت نه آنچنان است كه مذكور شد. بلكه اين است كه آن حضرت فرمود: (هم الّذين اذا اجتمعوا ضرّوا) يعنى ايشان آن كسانيند كه چون اجتماع نمايند گزند رسانند (و اذا تفرّقوا نفعوا) و چون پراكنده شوند به منفعت گرايند (فقيل له) پس گفتند آن حضرت را (قد علمنا مضرّة اجتماعهم) به تحقيق كه مىدانيم مضرّت جمع شدن ايشان را (فما منفعة افتراقهم) پس چيست منفعت پراكندگى ايشان (فقال) پس در جواب فرمود كه (يرجع اصحاب المهن الى مهنتهم) بازگردند اصحاب خدمتها به خدمتهاى خود مراد صناعت است و حرفه ايشان (فينتفع النّاس بهم) پس فايده مىگيرند مردمان از ايشان (كرجوع البنّاء الى بناءه) همچو رجوع نمودن بنّا بر ساختن خود (و النّسّاج الى منسجه) و بازگشتن بافنده به موضوع بافتن خود (و الخبّاز الى مخبزه) و نان پزنده به جاى نان پختن خود و غير ذلك.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 231
روي أن صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين، صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال: يا همام ، اتق اللّه و أحسن: ف «ان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون» فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه، و صلّى على النبي- صلّى اللّه عليه و آله- ثم قال عليه السلام: و من خطبة له عليه السّلام يصف فيها المتّقين (روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال له همام ، و كان رجلا عابدا، فقال يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم، فتثاقل عليه السّلام) اى تباطىء (فى جوابه، ثم قال: يا همام اتّق اللّه و احسن) و الاحسان فوق التّقوى، بان يعمل الانسان بالرّغائب و المندوبات (فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون) و لعلّ تثاقل الامام و اختصاره فى الجواب لما يعلم من انّ التفصيل موجب لهلاكه، كما يأتي فى آخر الخطبة (فلم يقنع همّام بهذا القول حتّى عزم عليه) اى اصران يجيبه اجابة مفصلة، و اقسم الامام على ذلك (فحمد اللّه و اثنى عليه، و صلّى على النّبى صلّى اللّه عليه و آله ثم قال) عليه السلام: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه، و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم معيشتهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، (اما بعد) اى بعد الحمد و الصّلاة (فانّ اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم) اى لم يكن محتاجا لطاعتهم (آمنا من معصيتهم) فلم يكن يخاف من عصيانهم (لأنه لا تضرّه معصية من عصاه) و انّما تضرّ المعصية ذات العاصى (و لا تنفعه طاعة من اطاعه) و انّما تنفع الطّاعة نفس المطيع.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 242
(و ان بغى عليه) اى ظلم (صبر حتّى يكون اللَّه هو الّذى ينتقم له) فانّ نفسه منه في عناء، و النّاس منه في راحة. أتعب نفسه لآخرته، و أراح النّاس من نفسه. بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة. ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة. قال: فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللَّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أ هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها اللَّه يأخذ بحق المظلوم من الظالم.
توضيحنهجالبلاغة ج 3 صفحهى 243
(قال) الراوى (فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها) اى في تلك الصعقة اى الغشوة «نفسه» بان مات من شدة التاثّر بهذه الخطبة «فقال امير المؤمنين عليه السلام»: (اما و اللَّه لقد كنت اخافها) اى الصعقة، (عليه) اى على همام (ثم قال) عليه السلام: (أ هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها) الاستفهام للتعجّب عن صنع الموعظة، و انما يموت الانسان لشدة الفرح الموجبة لخلو فقال له قائل، فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه. فمهلا، لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك القلب عن الدم، او لشدة الحزن الموجبة لامتلاء القلب بالدم (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين) اى لما ذا لا تموت انت مع اطّلاعك على هذه الموعظة.
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 20
در پايان اين مقدمه برخود فرض مىدانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سورههاى كوچك جزء سىام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مىآزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مىچشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مىكردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مىفرمود و گرنه دستور مىداد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مىفرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مىفرمود و سپس بنده را ارشاد مىكرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مىيافت، مىشنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبههاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانههاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مىداشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهرهمند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مىپرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مىفرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمىخواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 337
ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مىگويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابلهاش آمد و در پاسخ رجز او رجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مىبينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر- عراقم، نه از قبيله ربيعهام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مىفروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد.
جلوهتاريخ ج 2 صفحهى 170
نصر مىگويد: اشتر در آن روز حارث بن همام نخعى را كه از خاندان صهبان بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت: اى حارث اگر نه اين است كه مىدانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مىكنى رايت خود را از تو پس مىگرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمىكردم. حارث گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند: «اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مىشود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مىشود گرفتارى را برطرف مىكنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى...» اشتر گفت: اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت: امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمىكنند. سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است. وقتى نيزهها به شما برخورد در آن فرو رويد، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [از شما] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد.
جلوهتاريخ ج 2 صفحهى 197
اما معاويه بر سواران خود، عبيد الله بن عمر بن خطاب و بر پيادگان، مسلم بن- عقبه مرى و بر ميمنه، عبد الله بن عمرو بن عاص و بر ميسره، حبيب بن مسلمه فهرى را گماشت. رايت بزرگ را به عبد الرحمان بن خالد بن وليد سپرد و بر دمشقيان كه در قلب لشكر جا داشتند ضحاك بن قيس فهرى و بر مردم حمص كه در ميمنة بودند ذوالكلاع حميرى را گماشت، و بر مردم قنسرين كه آنان هم در ميمنه سپاه بودند زفر بن حارث كلابى و بر مردم اردن كه در ميسره بودند، سفيان بن عمرو- ابو الاعور سلمى- و بر مردم فلسطين كه آنان هم در ميسره بودند مسلمة بن مخلد و بر پيادگان مردم دمشق، بسر بن ابى ارطاة عامرى بن لوى بن غالب و بر پيادگان اهل- حمص، حوشب ذو ظليم و بر پيادگان قيس، طريف بن حابس الهانى و بر پيادگان اردن، عبد الرحمان بن قيس قينى و بر پيادگان مردم فلسطين، حارث بن خالد ازدى و بر پيادگان قبيله قيس دمشق، همام بن قبيصه و بر افراد قبيلههاى قيس و اياد، حمص بلال بن ابى- هبيرة ازدى و حاتم بن معتمر باهلى و بر پيادگان ميمنه، حابس بن سعيد طايى و بر قبيله قضاعه دمشق، حسان بن بجدل كلبى و بر قضاعه، عباد بن يزيد كلبى و بر افراد قبيله كنده دمشق، حسان بن حوى سكسكى و بركنده حمص، يزيد بن هبيره سكونى و بر قبايل ديگر يمن، يزيد بن اسد بجلى و بر افراد قبايل حمير و حضر موت، اليمان بن غفير و بر قضاعه اردن، حبيش بن دلجة قينى و بر كنانه فلسطين، شريك كنانى و بر مذحج اردن، مخارق بن حارث زبيدى و بر افراد قبايل جذام و لخم فلسطين، ناتل بن قيس جذامى و بر [قبيله] همدان اردن، حمزة بن مالك همدانى و بر خثعم، حمل بن عبد الله خثعمى و بر غسان اردن، يزيد بن حارث و بر افراد پراكنده ديگر، قعقاع بن ابرهة كلاعى را گماشت و قعقاع در نخستين روزى كه دو سپاه روياروى شدند در جنگ تن به تن كشته شد.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 39
از سخنان آن حضرت (ع) روايت شده است يكى از ياران امير المؤمنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امير المومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مىنگرم. على عليه السلام لحظهيى از پاسخ دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن «همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشهاند و همانان كه خود نكوكاراناند». همام به اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع) نخست حمد و ستايش خداوند را بجا آورد و بر پيامبر- كه درود خداوند بر او و آلش باد- درود فرستاد و سپس چنين فرمود: «اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم» (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بىنياز و از سرپيچى آنان در امان بود» نخست نسب همام را چنين آورده است: او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن- عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن- مران بن صيفى بن سعد العشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است. همام مردى عابد و پارسا بود و به امير المومنين گفت: پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مىنگرم.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 14
ابو الحسن مدائنى مىگويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد. ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمىدارم آتش زنهاى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 217
عبد الله بن سواد بن همّام كه بخشندهترين اعراب است از همين قبيله است، عبد الله بن سواد همراه چهار هزار تن براى جهاد به ناحيه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراك تمام لشكر را به هزينه خود پرداخت. به او خبر رسيد كه يكى از سپاهيان بيمار شده و هوس حلواى خرماى آميخته با آرد- افروشه- كرده است. عبد الله بن سواد فرمان داد براى همه چهار هزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهيان دستور داده بود كه تا هنگامى كه آتش او بر افروخته است كسى حق ندارد براى تهيه خوراك آتش بر افروزد.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 372
اهاب بن همام بن صعصعه مجاشعى كه شاعرى عثمانى است چنين سروده است: «به جان پدرت سوگند كه اين سخن را تكذيب مكن كه خير همهاش از ميان رفته و جز اندكى باقى نمانده است، مردم در دين خود گول خوردهاند و پسر عفان شر بسيارى باقى نهاده است.» ابو العتاهيه گفته است: «خانهاى با خراب شدن خانه ديگر آباد مىشود و زندهاى با ميراث مردهاى زندگى مىكند.» انس بن مالك گفته است: هيچ روز و شب و ماه و سالى نيست مگر آنكه آنچه پيش از آن بوده بهتر از آن است و من اين سخن را از پيامبر شما كه درود خدا بر او باد، شنيدهام. شاعرى چنين سروده است: «بسا روزى كه از گرفتارى آن گريستم و چون از آن به روز ديگر رسيدم از آنكه آن را از دست دادم، گريستم.» به يكى از دبيران بزرگ پس از اينكه اموال او را مصادره كردند، گفتند: در اين زوال نعمت خود چه مىانديشى گفت: از زوال نعمت چارهاى نيست، اگر نعمت زايل شود و خود باقى باشم بهتر از آن است كه من زايل شوم و نعمت باقى باشد... چون خالد بن وليد عين التمر را گشود از حال حرقه، دختر نعمان بن منذر پرسيد، حرقه پيش خالد آمد و خالد از حال او پرسيد، گفت: خورشيد بر ما طلوع مىكرد و هيچ چيز بر گرد خورنق نمىخراميد مگر آنكه زير دست ما بود و سپس خورشيد غروب كرد و چنان شديم كه به هر كس نيكى كرده بوديم بر ما رحمت مىآورد و در هيچ خانهاى شادى و نعمت وارد نمىشود مگر اينكه به زودى عبرت در آن داخل مىشود و سپس اين دو بيت را خواند: «در حالى كه فرمان، فرمان ما بود و بر مردم سياست مىرانديم ناگاه ميان ايشان رعيت شديم و خدمتكار، اف بر اين جهان كه نعمتش پايدار نمىماند همواره بر ما دگرگون مىشود.» سعد بن ابى وقاص هم يك بار به ديدن حرقه، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را ديد گفت: خداوند عدى بن زيد را بكشد كه گويى هنگامى كه دو بيت زير را براى پدرش نعمان سروده است به روزگار اين دختر نظر داشته كه گفته است: «همانا روزگار را بر زمين زدنى است از آن بر حذر باش و چنان مپندار كه از روزگاران در امانى، گاهى جوانمرد در حالى كه سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه مىميرد.» مطرّف بن شخير گفته است: به آسايش زندگى پادشاهان و نرمى روزگار بر ايشان منگريد بلكه به شتاب كوچ كردن و فرجام بدشان بنگريد، عمر كوتاهى كه صاحبش سزاوار آتش شود، عمرى نافرخنده است.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 148
در مورد تعليم قرآن و نيكو ادب كردن فرمان داده شده است. همچنين درباره نام نيكو نهادن در حديث آمده است كه «نامهاى پيامبران را برگزينيد و محبوبترين نامها در پيشگاه خداوند عبد الله و عبد الرحمان است و راستترين آنها حارث و همام و زشتترين آنها حرب و مرّة است.» ابو الدرداء از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند كه فرموده است: «شما را روز قيامت به نامهايتان و نامهاى پدرانتان فرا مىخوانند، نامهاى خود را نيكو بگذاريد.» و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «چون نامگذارى مىكنيد نامهايى كه با كلمه عبد شروع مىشود بگذاريد.» يعنى عبد الله يا ديگر اسامى ذات بارى تعالى. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخى از نامها را تغيير داد، نام ابو بكر را كه در دوره جاهلى عبد الكعبة بود به عبد الله و نام پسر عوف را كه در دوره جاهلى عبد الحارث بود به عبد الرحمان تغيير داد، شعب الضلالة را شعب الهدى و يثرب را طيبة و بنى ريبه را بنى رشدة و بنى معاويه را بنى مرشده نام نهاد.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 229
و قال عليه السّلام: لغالب بن صعصعة، ابى الفرزدق فى كلام دار بينهما: ما فعلت ابلك الكثيرة قال: ذعذعتها الحقوق يا امير المؤمنين. فقال عليه السّلام: ذلك احمد سبلها. «و آن حضرت ضمن گفتگويى كه ميان او و غالب بن صعصعه پدر فرزدق صورت گرفت فرمود: شتران بسيار تو چه شد گفت: اى امير المؤمنين پرداخت حقوق آنها را پراكنده ساخت. فرمود: اين بهترين راه آن است.» غالب بن صعصعة بن ناجية بن عقال مجاشعى به روزگار خلافت امير المؤمنين عليه السّلام به حضور او آمد، غالب پيرى سالخورده بود. پسرش همام - فرزدق- كه در آن هنگام نوجوانى بود، همراهش بود. امير المؤمنين پرسيد اين پيرمرد محترم كيست گفت: من غالب بن صعصعهام. فرمود: همان كه شتر بسيار دارد گفت: آرى، فرمود: شترانت چه شد گفت: رعايت و پرداخت حقوق و پيشامدها و تحمل گرفتاريها آن را پراكنده ساخت. فرمود: اين پسنديدهترين راه آن است، اين نوجوان كه همراه توست كيست گفت: پسر من است. فرمود: نامش چيست گفت: همام و افزود كه: اى امير المؤمنين به او شعر و كلام عرب را آموختهام و اميد است كه شاعرى پسنديده گردد. فرمود: اگر قرآن به او مىآموختى برايش بهتر بود. فرزدق بعدها خود اين موضوع را نقل مىكرد و مىگفت: همواره سخن على عليه السّلام در گوش جان من است سرانجام هم بندى بر خود بست و سوگند ياد كرد كه تا قرآن را حفظ نكند آن را از خود نگشايد و باز نكرد تا قرآن را حفظ كرد.
حدائقالحقائق ج 1 صفحهى 12
6- محمد بن همام البغدادي من تلامذة السيد الرضي روى نهج البلاغة عن استاذه روى أبو الحسن علي بن زيد البيهقي بطريقه عنه.
حدائقالحقائق ج 1 صفحهى 22
قال المعترض: ان في النهج جاءت كلمات في الزهد و ترك الدنيا كخطابه عليه السلام لنوف البكالي و همام و شريح القاضي و موارد أخرى ذكرت في خطبه و رسائله، و هذا الزهد المفرط لم يكن له سابقة في الاسلام فمن هذه الكلمات تعلم انها ليست للامام علي بن أبي طالب.
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 128
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ - كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص- ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 131
قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا- فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ: وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
حدائقالحقائق ج 2 صفحهى 136
فصعق همام : أي غشي عليه و مات (و صاحب المعارج ما نبس في هذه الخطبة بحرف و صاحب المنهاج ما أتى بطائل و اللّه الموفق).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:44  توسط میرشاعرعلی
|
خورشيدبىغروب صفحهى 220
روايتى است كه همام نامى از ياران امير المؤمنين- كه مردى عابد بود، روزى مولا- كه بر او درود باد- را مخاطب ساخت كه: «اى امير مؤمنان، تقوا داران را برايم چنان توصيف كن كه گويى مىبينمشان». حضرت در پاسخ او، بىشتاب و در پى درنگى سنگين گفت: «خداى را تقوا پيشهگير و نيكى كن كه بىگمان خدا با كسانى است كه تقوا پيشه كردهاند و كسانى كه نيكوكاراند». (قرآن كريم، سورهى 16، آيهاى 128) اما همام به اين پاسخ قانع نشد و چندان اصرار ورزيد تا مولا بر آن شد كه خواستش را برآورد. آنك، پس از سپاس و ستايش خداوند و درود بر پيامبرش- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- فرمود: (336) اما بعد، خداى سبحان آن گاه كه آفرينش خلق را دست يازيد هم از طاعتشان بىنياز بود و هم از عصيانشان مصون. چرا كه نه گناه گناهكاران زيانيش رساند و نه فرمانبرى فرمانبران سوديش ارزانى دارد، با اين همه، مايههاى زيست را در ميانشان بخش كرد و در دنيا هر يك را جايگاهى ويژه داد. در اين ميان خويشتن بانان همان انسانهاى برجستهاند: آنان در منطق استواراند، در مصرف مقتصداند و در روش فروتن، چشم پوشيده از آن چه خداوند تحريمشان كرده است و گوش سپرده به دانش سودمند، خود را چنان ساختهاند كه با گرفتارى و آسايش برخوردى يكسان دارند، شوق ثواب و بيم كيفر چنان به سختى تحت تاثيرشان دارد كه اگر آن اجل كه خداى برايشان رقم زده است، نبود، جانهاشان را آنى در كالبدشان استقرارى نمىبود. ژرفاى روحشان را عظمت آفريدگار لبريز كرده است، پس هر چه جز او، در نگاهشان خرد است. با بهشت چناناند كه گويى بدان راه جستهاند و غرق ناز و نعمتاند، و با دوزخ به گونهاى كه پندارى در آن مىزيند و در زير شكنجهاند. قلبهاشان از غم آكنده است و از آزارشان همه در اماناند. تنهاشان تكيده، نيازهاشان اندك و نفسهاشان پاك است. روزهايى كوتاه را شكيب مىورزند كه فراسوى آن آسودنى بلند دارند، سودايى پر سود كه پروردگارشان برايشان آسان فرمود. دنيا آهنگ آنان مىكند، اما آنان را گرايشى به دنيا نباشد و چون به دامشان افكند، خويشتن را فديه مىسازند و با شهادت از دامش مىرهند. شب را برپا مىايستند و جزءهايى از قرآن را چنان با ترتيل تلاوت مىكنند كه آتش درون را شعلهور و داغ فراق را تازه مىگرداند و بر اندوه هجران مىافزايد و با آن به درمان دردشان مىكوشند. چون به آيهاى مىگذرند كه در آن گونهاى تشويق است، چنان سرشار نياز مىشوند كه جانهاشان از شوق سر بر مىكشد و آن را فرا روى خود مىپندارند، و چون به آيهاى مىرسند كه در آن تهديدى است، به گوش جانش مىشنوند، آن سان كه پندارى نهيب دوزخ را در بن گوش دارند. چنين است كه در ركوع و سجود طولانيشان، پيشانى، كف دستان، زانوان و سرانگشتان را بر خاك مىسايند و بدين گونه از خداى آزادى گردنهاى خويش را مىخواهند. چون شب به روز آيد، بردبارانى دانشمند و نيكانى پارسايند، ترس چونان تير چوبينشان، تراشيده است. هر كه به آنان مىنگرد، بيمارشان مىپندارد، در حالى كه هيچ بيماريشان نباشد، و ديوانهشان مىانگارد، اما حقيقت اين است كه آنان را جريانى بس عظيم درگير دارد. به هيچ وجه از كارهاى اندك خويش خشنود نمىشوند، كار بسيار خويش را نيز زياد نمىشمارند. بدين سان همواره نسبت به نفس خويش بدبين و از كارنامهى خود نگراناند. هر گاه يكىشان ستايش شود، سخت بيمناك مىشود و دست به نيايش پروردگارش بر مىآورد و مىگويد: «من خود، خويشتن را از ديگران بهتر مىشناسم و پروردگارم در شناختنم از من نيز داناتر است. بار خدايا، مرا به آن چه اينان مىگويند، مگير و در عين حال از آن چه مىپندارند، برتر ساز و مرا از گناهانى كه آنان از آن بىخبراند، بيامرز» (337) در هر يك از اين تبار چنين نشانههايى را توانى ديد: توانمندى ويژهاى در ديانت، دور انديشى خاصى به همراه نرمش، ايمانى در حد يقين، حرصى در دانش اندوزى، دانشى توام با متانت، ميانهروى در عين بىنيازى، خشوع و فروتنى در عبادت، زندگى آراستهاى در هنگامهى نيازمندى، صبرى شگفت در سختى، تلاشى پىگير در جست و جوى حلال، نشاطى ناباور در هدايت، و گريزى بىبرگشت از آز.
خورشيدبىغروب صفحهى 222
او، با آن كه تمامى لحظههايش از كارهاى شايسته لبريز است همواره نگران است هر شامگاه در انديشهى شكر، و هر بامداد در انديشهى ذكر است. شب را با ترس مىگذارند و با شور و شادى خاصى صبح را آغوش مىگشايد. هراسش همه اين باشد كه مباد به غفلت دچار شود و شادمانيش به يمن فضل و رحمت الهى است كه فرا چنگ آورده است. او همواره با خويش درگير است تا اگر نفس از انجام دادن مسئوليتها با ناخوشى سرباز زد، آن چه را نفس خوش مىدارد، از او دريغ ورزد، فرد با تقوا را ارزشهايى موجب روشنى چشم است كه زوال نمىپذيرد، و نسبت به آن چه ميرا است، زهد مىورزد. او علم و حلم و حرف و عمل را در هم مىآميزد. در او به سادگى اين ويژگيها را نيز مىتوانى ديد: آرزويش نزديك، لغزشش اندك، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراكش ناچيز، زندگيش آسان و بىتكلف، دينش آسيب ناپذير، شهوتش مرده و خشمش فرو خورده است. آن چه همواره از او انتظار مىرود نيكى است و همگان از آزارش در اماناند. او، حتى اگر در ميان غفلت زدگان باشد، نامش در زمرهى يادآوران ثبت گردد و بىگمان اگر در حلقهى اهل ذكر باشد، نامش در زمرهى غافلان نوشته نشود. كسانى را كه بر او ستم مىكنند، مىبخشايد و آنان را كه محرومش كردهاند، از دهش خويش بهرهمند مىسازد و به آنهايى كه از او گسستهاند، مىپيوندد. دشنام از او بسى دور و گفتارش بسيار نرم باشد. آن چه در كارنامهاش وجود ندارد، منكر است و آن چه همواره ديده مىشود، معروف، خيرش روى آور، و شرش در گريز است. در بحرانها با وقار، در اوضاع ناخوشايند شكيبا، و در رفاه و آسايش شكرگزار است. در مورد كسى كه دشمنش مىدارد، ستم نمىكند و براى آن كه دوستش مىدارد دست به گناه نمىآلايد. به حقوق ديگران اعتراف مىكند، پيش از آن كه بر او شهادتى دهند، آن چه را كه به او بسپرند، به تباهى نمىكشد و آن چه را كه يادآورش شوند، به فراموشى نمىسپارد. به اين و آن لقب زشت نمىدهد، به همسايگان زيان نمىرساند، مصيبت زدهاى را شماتت نمىكند، در مرز باطل گام نمىزند و از مرز حق پاى بيرون نمىنهد، از سكوت افسرده نمىشود، به خنده صدا را بلند نمىكند، اگر بر شخص وى ستم رود، چندان شكيبايى مىورزد كه خداى منتقمش باشد. به بهاى آسايش مردم، خويش را در رنج مىافكند، و براى سعادت روز باز پسين بر خود سخت مىگيرد و مردم را آزار نمىدهد، اگر از كسى فاصله گيرد، به دليل زهد و وارستگى است و چون نزديك شود، به انگيزهى نرمش و مهرورزى است. نه دوريش از سر خود بزرگ بينى است و نه نزديكيش از سر مكر و نيرنگ. راوى مىگويد، در اين جا ناگهان همام فرياد برآورد و جان سپرد امير مؤمنان فرمود: «سوگند به خدا كه من از چنين سرنوشتى نگران او بودم». سپس افزود: «كه پندهاى رسا با اهلش چنين مىكند». پس ياوهگويى گفت: «چه گونه است كه شما را باكى نيست؟» آن حضرت فرمود: «واى بر تو هر اجل را ميقاتى مقرر است كه از آن درنگذرد، و نيز سببى خاص كه از آن تجاوز نكند. زنهار از تكرار چنين سخنان كه شيطان آنها را در دهانت دميده است
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 2
كه خود نام نامى اين جان جانهمانا بلب آوريم اين زماندگر آنكه از خجلت اين مقالبه حيرت شويم اندر اى خوش خصالنهج البلاغه كتابى بودكه روح است بر جسم اهل خردبلى با چنين اعتلاء عظيمكه حيران در آنست عقل حكيمدگر آنكه از حكمت و پندهاكه بگشود از انسانيت بندهاكتاب سرافراز فضل علىنمىباشد اى مرد چون مقبلىكتابى كه چون آسمان و زمينبزرگست در نزد اهل يقينبدين صفحه و سطر و الفاظ و حرفنباشد ببين با يكى چشم ژرفكتاب هنر خيز فضل علىكه چون وى نديدست گيتى يليبود برتر از وهم و پندار مابود فوق آراء و افكار مابيارى بخت گرانسايه اتاگر آب دريا شود مايهاتكه با وى بسازى سر انگشت تركه ديوان فضل على را مگرشمارى همى صفحه اى نازنينكفايت ندارد بروى زمينهمان سر مكتوم و رمز ابدعلى باشد اى رهرو با خردكه در نزد شخصيت خويشتنهمانا بهر خلوت و انجمنهمه دانش و فكر نوع بشربحق خيره كردست آن نيكفربدينسان نهج البلاغه بحقكه بر دست از فضل و منطق سبقبجز سايه مبهمى اى فتىنباشد ز شخصيت مرتضىيقين است كاين سايه ناتواننتاند كه با قدرت اندر عيانبكردار آيينه اى با صفاكه باشد بواقع تمامى نمادهد ذات محبوب حيدر نشانكه تا خود به بينند اهل جهانولى باز هم هر چه ميباشد اينيكى سايه باشد از آن نازنينز ذات شريفش يكى سايه استكه در دهر در برترين پايه استبلى اين كتاب اى گرانمايه نامبديوان فضل امام همام هر اندازه كوچك بود بيگمانبزرگست از بهر اهل جهان
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 8
كه در كرخ در مسجد خويشتننشسته همى بود آن مرد فنكه ناگاه خير النساء فاطمهبخوش حالتى خالى از واهمهبشايستگى با حسن و حسينكه باشند مهر و مه مشرقينبحالى كه بودند هر دو صغيرو ليكن فروزان چو مهر منيربشد وارد و گفت با شيخ اينبايشان بياموز فقه اى اميندر آن حال هم با شگفت تماماز آن خواب بيدار شد آن همام بصبح همان شب خود اى نور عينهمى فاطمه دخترى از حسيندر آمد به مسجد به پيرامنشكنيزان ببودند با حال خوشدو كودك به برداشت آنخوش لقامحمد رضى و على مرتضىچنين گفت با شيخ كاين كودكانبه نزد تو آوردهام اين زمانكه تا فقه بر اين دو فرزند منهمانا بياموزى اندر علندر آن حال شيخ گرانمايه زيستبوضعى عجب سخت آنجا گريستسپس بهر آن بانوى خوش نهادبه نيكى همى خواب خود كرد يادبه تعليم آن دو چو ترغيب داشتبتعريف شايسته همت گماشتهمه در ز دانش هر آن چيز بودبرخسار آن خوبرويان گشودبدانسانكه خود شهره گشتند سختدر آفاق اى رهرو نيك بختكه خود ماند آثارشان جاودانبتحقيق هر دوره از زمانوجود مقدس جناب رضىكه مىبود خود فاضلى متقىاگر چه پس از چل بجز هفت سالنه خود عمر كرد آن گرامى خصالفراوان كتب نيك تأليف كردكه هر يك به لطف است درمان دردنهج البلاغه از آنان درستيكى باشد اى نكته دان از نخستكه اكنون بتوفيق پروردگارعبارات آنرا همى آشكارخود از آن كتب كش بواقع درستبود اى گرانمايه فكر از نخست
خورشيدهدايت مقدمه صفحهى 9
باعراب كامل صحيح و تمامبهر فصلى از ترجمه اى همام بشرحى كه باشد سليس و روانكه هر فارسى خوان بداند عيانكنم نظم و از حضرت كردگارمدد گيرم اى رهرو هوشيارخداوندگارا بمردان راهره گوهرى كن چو خورشيد و ماهبنام خداوند جان آفريننگارنده آسمان و زميناثرها كه شد استفاده از آنبه ترتيب در نظم اى نكته داننخستين اثر هست قرآن پاككه از وى جهانها بود تابناكدوم اصل مطلب ز سلطان دينعلى نازنين رهبر مسلمينسوم نقد كار از شريف رضىبهين سيد فاضل متقىدگر شرح لاهيجى با خردكه نام گراميش باقر بوددگر شرح از عبده آن شيخ راهبنام محمد درين دستگاهدگر شرح از ابن ابى الحديدكه دارد بمنطق بيانى مفيددگر شرح از ابن ميثم بودكه افزون خرد را كند بر خرددگر شرح از فيض الاسلام رادكه باشد بهين فاضلى نيك زادخداوند اين شارحان عزيزكه هستند چون مهر و مه نور خيزبروز قيامت كند سر بلندكند از عنايات خود ارجمندخدا اى پناهندگان را پناهره گوهرى كن چو خورشيد و ماه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 24
زمانى كه يك چيز از آن چه راهمى آفريده نبوده بجاهمى منفرد بوده خود در علنزمانى كه هرگز نبوده سكنسكن هست چيزى كه با آن توانشدن مطمئن اى گرانمايه جانكه باشد كه مأنوس گردد بوىبدان انس گيرد خداوند حىنه وحشت كند هم ز فقدان اوبچشم خرد بنگرى چون نكوبدينسان چو بشناختى كردگاربا جمال اى رهرو هوشياربدان اوست پروردگار جهانكه با قدرت كاملش همچنانكه جمله جهان هر چه هست آفريدنه انديشه در كار برد اى رشيدچه انديشه در چيزها لاجرمبراى حصول يكى امر همبود كه نبوده ولى چيزهاهمه هر چه باشد براى خدابتحقيق در مرتبه ذات اوازل تا ابد ثابت است و نكوكه بىتجربه و دگر امتحانهمانا كند استفاده از آنچه اين تجربت بهر آن كس بودكه خواهد ز دانش نصيبى بردنه در باره حق كه علمش درستبود عين ذاتش همى از نخستدگر آنكه بىجنبش آرد پديدبقدرت هر آن چيز هست آفريدبلى آفريدن از آن جان جاننه از روى جنبش بود بيگمانچه جنبش ز تغيير نفس است و همتغير ز امكان بود بيش و كمكند كار خالى زهر اهتمامز يك نفس در اضطراب اى همام كه اين كار با مصلحت هم عنانهمى بوده يا نه نهان و عياندرست اضطرابست اى هوشيارخود از جهل نسبت به پايان كاربلى جهل بر ذات پاك خداكه خود عين علم است نبود رواهمه چيز را از عدم در وجودبياورد در وقت از تار و پودبيك باره با مصلحت آنچه هستبه تن رخت هستى بپوشانده استدگر بين آن گونه گون رنگهاكه خود دور بودند فرسنگهاتوافق همى از محبت بداداساس گرانمايه اى بر نهادطبايع از آن چيزها را دليرهمى ساخت ثابت ز بالا و زيربلى هر غريزه بتعريف جدنهادست در موضع مستعد
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 77
كه حجت به تعريف گردد تمامره عذر بسته شود اى همام دگر آنكه عهدى كه پروردگارگرفته ز دانشوران آشكاركه بر سيرى ظالم از ظلم خويشنه راضى شوند اى گرانمايه كيشدگر گرسنه ماندن يك ضعيفكه مظلوم باشد بدهر اى شريفز ظلم ستمكاره بيخردكه رفتار و كردار وى هست بدهر آينه اين ريسمان از شتركه باشد خلافت خود اى مرد حربكوهان وى در مىانداختمرها از بلا خويش مىساختمدگر آنكه پايان اين كار راكه باشد خلافت در اين ماجراهمى دادمى آب در دستگاهبآن كاسه اول اى مرد راهچنانكه در اول در اين كار هيچنه اقدام كردم براى بسيجهمين لحظه مىرفتمى بر كنارخلاقت رها كردمى آشكاربگمراهى اين مردم دين تباهرها كردمى اندر اين دستگاهچه دانستهايد اين نكو نكته راكه در نزد من اين جهان شمافرومايهتر خود ز بالا و پستز يك عطسه از يك بز ماده است
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 130
بمعنى توجه كن اى دين پناهكه روشن كنى دل چو خورشيد و ماههر آن چيز در زندگى جهانكه بايد بايشان رسد همچنانهمانا بكرديم قسمت همىچنين است تقدير بر آدمىدگر آنكه در جاى ديگر كلامبدينگونه مطرح شده اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 205
بود معنى اين گونه اى هوشيارچو از راز مضمون شدى خواستاربلى بينى و چشم اين كار سختزدهام در آغاز اى نيكبختهمين جمله كه هست ضرب المثلميان عرب در مقام عملبجاى همان جمله باشد بسىكه ضرب المثل هست در فارسىكه آن جمله اين است اى محتشممن اطراف اين كار پائيدهامنهان و عيان همان را درستبسى زير و رو كردام از نخستنديديم يكى چاره غير از ستيزباين مردم بيخبر از تميزكه كفر است انكار از آنچه هستكه آورده پيغمبر حق پرستمعاويه و همرهانش درستبباشند پيمان شكن عهد سستجلو ناگرفتن ازين طعن و دقبود بيخبر ماندن از امر حقچه بىاعتنائى بامر خدابواقع زيان آورد هر كجادگر ترك فرمان شخص رسولبود كفر بهر على در اصولكنون بهر فرمان پروردگاردگر امر پيغمبر هوشياربه پيكار خيزم در آوردگاهكنم شرشان دفع اى مرد راهبموضوع ديگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلاممعاويه آن بىنصيب از ادبخود از قتل عثمان يكى از سببعلى را بدانسته بود آن زمانازين روى فرمايد آن جان جان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 382
خداى شما هست آن كردگاركه هر آسمان و زمين آشكاربه شش روز از مرحمت آفريدبدين گونه اين نقشها شد پديددرين خيمه سبز و اين بارگارسپس عرش را آفريده الهدگر قدرت ذات جان آفرينكه حيران كند ديده دوربينبود آنكه شب روشنائى روزبتاريكيش پوشد آن دلفروزبكوشش بود در پى آن روانهمانا بود خواستارش بجاندگر مهر و ماه و همه اخترانمطيعند بر امرش از هر كرانبدانيد كه خلقت كائناتبامرش به پوشيده رخت حياتنه ماده نه مدت در آغاز كارنمىبوده در كار اى هوشياربزرگ است پروردگارى كه هستجهانها همه در برش زير دستز سعد و ز نحس كواكب مراددر اينجا بود اين چنين اى رشادظهور خوشى يا بدى همچناندر احوال عالم ز خورد و كلاناز آنان بيكديگر است اتصالكه باشد بسا موجب حسن حالبدانسانكه باران به هنگام خودچو بارد خود ارزاق افزون شودو گر هم نبارد بفصل بهارشود قحطى و هم فساد آشكارو ليكن از آنان نحوس و سعودموثر بكلى مبين در وجودچه در خشكسالى بسا مردمانفراوان بد اوراقشان در جهاندگر سالهايى كه فصل بهارهمىبود چشم سحاب اشكباربسا ديده شد تنگدستى درستكه بندد در زندگى از نخستببايست شد معتقد از شعورفقط حق مؤثر بود در اموربدانسانكه مولى امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عامزمانى كه آن نازنين بيدرنگهمى رفت سوى خوارج بجنگبفرمود ضمن بيانى لطيفهمين نكته را همچنان با عفيفعفيف آنكه با اشعث قيس بودبرادر گرانمايه از تار و پود
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 420
كجا مىدهم گوش و كى اعتناكنم بر چنان مطلب ناروابداريد اگر دست اينك ز منمنم چون شما يكتن از انجمندر آن حال شايد بگفتارتاندهم گوش و باشم مدد كارتانبفرمان آن كسكه او را بكارهمى بر گماريد در روزگارتوجه كنم بهتر از مرتبتقرين گر بدين باشد از هر جهتوزير و مشاور براى شمااگر باشم البته در هر كجابود بهتر از آنكه باشم اميرولى كو يكى جان عبرت پذيرسخن كوته اينجا امام همام باتمام حجت بكرده قيامكه گر كرد بيعت ز مردم قبولنگردند هرگز ز امرش ملولو لو بر خلاف دل آن كسانبود امر وى آشكار و نهان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 457
بود اينهم از خطبههائى كه هستچو جان بر تن مردم حق پرستكه چون خطبه پيش ازين در اثرز پيش آمد سخت بدهد خبراگر چه بمطلع امام همام ز هول قيامت براند كلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 532
بدين اصل باشد كه خود از اصولبدستور پروردگار و رسوليكى مؤمن واقعى بيدرنگكند نيك رفتار خالى ز ننگگواهى دهيم آنكه معبود پاككه باشد بحق خالق آب و خاكبغير از خداى يگانه دگرنباشد همانا به زير و زبرخدائى كه هرگز ندارد شريكبود كارهايش بتحقيق نيكگواهى دهيم آنكه جان خردمحمد فرستاده او بودمسلم بود كاين رسول امينخدا را بود بندهاى نازنينخود اين دو گواهى كه از روى دلبود نى هوس زاده آب گلهمانا بگفتار و كردار پاكدهد اوج و چون خور كند تابناكبتحقيق با اين دو اصل تمامعبادت قبولست از خاص و عاماز آن كفه ميزان كه شهادتيندر آن مىگذارند اى نور عينز الطاف مخصوص پروردگارنگردد سبك در چنان گير و دارچه ايمان بر اين دو اصل اى عزيزدر آن روز پر وحشت رستخيزز اهمال از بعضى اعمال همبپوشند چشم هنر لاجرماز آن كفه ديگر اى مرد دينكه از وى بگيرند شهادتيننه سنگين شود ز آنكه ايمان در آننمىباشد اى رهرو نكته دانجز اين دو گواهى ز اعمال هيچنگردد پذيرفته گاه بسيچالا اى بهين بندگان خداىكه هستيد در اين سپنجى سراىشما را بتقوى سفارش كنمبتقوى و ترس از خدا لاجرمچه تقوى بود توشه آخرتپناه از عذابست در مرتبتپناهى بود كاز همه رنجهارهاند بپايان دهد گنجهاشما را گرانمايه خير الانامهمانا رسانيد نيكو پيامچه دعوت كنندست در امر دينبفرمود دعوت به لحنى متيندگر آنكه بهتر كند درك رازز ديگر كسان در فرود و فرازكه باشد همانا امام همام نكو درك فرموده آنرا تمام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 545
همانا كه شفان بود باد سردكه از پا در اندازد آزاده مرددگر آنكه معناى لفظ ذهابكه گرديده مذكور اندر كتابهمانا كه باران اندك بودخود اين نكته خالى ز هر شك بودسپس لفظ ذات آن امام همام از آن جمله انداخته و السلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 553
بود اينهم از گفتههاى علىكه سازد چو خورشيد دل منجلىپس از جنگ شرم آور نهروانزمانى كه آن بيخرد مردمانهمانا بر اطراف ملك عراقبكردند حمله بمكر و نفاقعلى جان ناموس و بدخواه ننگفرستاده بد لشكرى را به جنگهمىخواست تا لشكرى را دگرفرستد به پيكار بهر ظفراز اين روى مردم بفرمود جمعهمى سوخت خود در ميان همچو شمعهمان قوم را در كمال و دادهمىكرد ترغيب بهر جهادو ليكن همانها زمانى درازخمش مانده چيزى نگفتند بازسپس رهبر دين امام همام بفرمود اين گونه طرح كلامهمانا شما را چه پيش آمدهكه باشيد اين گونه ماتم زدهكه هستيد اين گونه خود گنگ و لالفرو بسته لب از سخن بالمآلگروهى بگفتند از آن ميانكه اى نازنين رهبر شيعياناگر خود در آئى بميدان جنگبه پيكار آئيم ما بيدرنگولى اين سخن يكسر از تار و پودحقيقت نمىداشت و عذر بوداز اين روى بار دگر شاه دينبيانكرد اين مطلب دلنشينچه شد راه بد در نور ديدايدكه ارشاد بر حق نگرديدهايد
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 559
از اين گونه درخواست آن پاك كيشهمى نهى فرمود ياران خويشولى آن گروه فرومايه بختدرين باره كردند اصرار سختبگفتند اگر خواست آن كسانبراى قبولش نه بندى ميانهمانا ترا مىكشيم اين زمانبدانسانكه گشتيم عثمان عيانچه اصرار آنان ز حد در گذشتبواقع دگرگونه شد سرنوشتبفرمود اجازت امام همام پذيرند آن حكيمت تمامبناگاه يك مرد از جاى خويشبپا خاست و گفت اين آن پريشز حكم حكيمين و آن ماجراتو خود نهى فرمودى از ابتداسپس امر كردى ندانيم ماكدامين يك از اين دواى پيشواهمانا بود با هدايت قرينچه مائيم اينك ز حيرت غمينعلى رهبر مردم حق پرستهمانا بزد دست بر روى دستبفرمود اين حيرت اكنون سزاستكسى را كه كارش ز منطق جداستچه از كف رود گوهر احتياطچنين مردمى را نباشد نشاطبدانيد سوگند بر كردگاراگر آن زمان كه همى آشكاربگفتم كه ياران نبايد فريبخوريد و گذاريد از كف شكيببراى حكيمت اى مردماننبايد كه راضى شويد اين زمانهمانا كه وادار كردم درستشما را بكارى كه خود از نخستهمى ميل و رغبت نمىداشتيدچه حق را چو باطل خود انگاشيدبلى جنگ با شامى از هر كناردر آن خير مىداد يزدان قراربراى شما مردم بىشكيببتحقيق فتح و ظفر بد نصيباگر استقامت همىداشتيدبدل تخم كين را نمىكاشتيدهمانا شما را درين آزمونهدايت همىكردم از چند و چونشما را اگر كج بديد و نزاربحق راست مىساختم آشكارو گر بودتان از هنر امتناعو يا داشتيد از خرد انقطاعبروى شما تيغ مىآختمبدستور مجبور مىساختم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 560
بود معنى اين گونه اى با هنرچو خواهى ز معنى شوى با خبرز پا اى گرانمايه وقت بسيچمياور برون خار با خار هيچچه خود خار را ميل با خار هستتو را اين ميان رنج بسيار هستهمانا در اينجا امام همام ز بسيارى رنجش از خاص و عامببرده شكايت به پروردگارخداوند خورشيد و ليل و نهارسپس هم ز كار بزرگان دينچو حمزه و جعفر دگر مسلمينز اوصاف نيكوى آن رهبرانكه بودند از اصل خوش گوهرانبفرموده ياد آن گرانمايه بختز فقدانشان خورده افسوس سختبفرجام هم داده اندرز و پندكه باشد برد سود از آن هوشمند
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 565
بود اين سخن هم ز شاه نجفعلى مظهر فضل وجود و شرفكه فرموده بهر خوارج امامبه بنگاه آنان چو بنهاد گامچه آنان ز حكم حكيمين سختكشاندند در كوى انكار رختچنين بودشان خواست با شامياندگر باره جنگى رود در ميانپس آن گاه فرمود امام همام على رهبر دين عليه السلامكه در جنگ صفين آيا شماهمه بودايد اندران ماجرابگفتند بعضى كه ما بودهايمدر آن جنگ و ديگر نياسودهايمگروهى بگفتند در آن غزاهمانا كه هرگز نبوديم مابفرمود حيدر دو دسته شويدكسانى كه بودند آن سو رويدكسانى كه آنجا نمىبوداندهم اكنون بدانسوى ديگر روندكه با هر گروهى درين انجمنموافق بگفتار گويم سخنپس آن گاه حيدر ببانگى رسابفرمود اين مطلب جانفزاهمانا مگوئيد ديگر سخنكه تا بشنويد اين زمان گفت مندگر آنكه دلهايتان را درستبسويم توجه دهيد از نخستدگر هر كه را از براى گواهبخواهم همانا درين جايگاههمو طبق علمش بگويد سخنكه روشن شود خاطر انجمنپس آن گاه حيدر شهنشاه دينبفرمود اين مطلب دل نشينخود آيا زمانى كه نيروى شامبمكر از براى فريب عوامبدادند تربيت انگيزههابكردند قرآن سر نيزههانگفتيد كاين قوم اخوان مابباشند و هستند ز اهل صفادگر آنكه باشند از مسلينبخواهند خود فسخ پيكار و كينبقرآن كتاب خداوندگارهمه روى آورداند آشكارهمى خواستارند آسودگىنخواهند اين گونه آلودگى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 595
سپس جمع گشتند پيرامنشبدانسانكه گفتى چو جان بر تنشدگر آنكه بر مردم بصره سختگرفتند آن مردم شوربختبر آن شهر و بر مردمش زنگيانز هر سوى كردند وارد زياندگر آنكه بر برقعى شد سمربود آنكه اين شخص در رهگذرهمانا مىافكند بر رخ نقابكه گمنان ماند بر شيخ و شابسپس رهبر دين امام همام بفرمود با أحنف اين سان كلامدريغا بر آن كوچهها و گذركه آباد باشد ز زير و زبردگر خانههاى ظريف شماكه آراسته باشد از هر كجاكه چون كر كسان صاحب بالهاستكه خود موجب لذت و حالهاستكه زيبا از آنان بود منظرهچه از نقش ابوان چه از كنگرهدگر آنكه داراى خرطومهاستچو خرطوم پيلان كه پيك بلاستكه آنهم بود ناودانهاى اوكه نقشى بديع است از زير و روكه يك لشكر بىخبر از هنربيكباره ويران كند سر بسردگر آنگه بر كشته آن كساننگريد كسى آشكار و نهانچه آن زنگيان را نباشد كسىكه بر حالشان رقت آرد بسىهم از غائب آن كسان لاجرمنه هرگز شود جستجو بيش و كممن انداختم اين جهانرا بروگرفتم خود اندازهاش را نكوبمقدار وى نيك واقف شدمبوضعش بهر حال عارف شدمحقيقت ز وى نيك دانستهامچه روشن چه تاريك دانستهامهمى بيوفائى آنرا عيانببينم درين لحظه در هر زمان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 597
بدانسانكه هر زخم خورده نخستسرگشتگان راه پويد درستفرارى از آن قوم بالا و زيربه پيكار كمتر بود از اسيربدآنسانكه از ظلم آنان كسانزن و مرد آيند از غم بجانكاز آن رنجشان نيست راه فراربروز و شبان ديوشان در كنارز اصحاب حيدر شه انس و جانتوهم يكى كرد در آن ميانكه اخبار غيبيه است آن كلامكه فرمايد اكنون امام همام از اين روى گفت اى امام بحقكه نتوان بگفت تو زد طعن و دقخدا بر شما نعمت علم غيبعطا كرده خالى ز هر شك و ريببگفتار آن مرد كلبى امامبخنديد و فرمود طرح كلامكازو نيك رفع توهم شودمباد آنكه در خويشتن گم شودبفرمود شاه اى برادر كنونهر آن چيز گفتم درين آزموننه از غيب و در دانش اندوختنبود قابل درك و آموختنكه از جان دانش رسول خداهمى ياد بگرفتهام بر ملابود منحصر علم غيب اى عزيزبدانستن موقع رستخيزدگر آنچه پروردگار غنىعيان بر شمر دست خود در نبى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 640
بود اينهم از گفتههاى امامكه در نهى از غيبت است اى همام سخن پشت سر گفتن از ديگرىبود غبت از خود نكو بنگرىاگر راست باشد و گر هم دروغهمانست بهتان و دور از فروغدگر هم گناهى بود بس عظيمكه از عاملش ميكند دل دو نيمچه زان چيزهائى كه گرديده نهىبفرمان و امر خداوند وحىفساد و زيانش بود بيشتربرگهاى ايمان زند نيشترگنه بر گنه كار آرد زيانولى غيبت از بن كند خانداناز اين رو امام اى يل نيك بختبه نهيش بفرمود تاكيد سختروا هست آنانكه از معصيتبكردند دورى بهر مرتبتبآنان خداوندگار اين نعمعطا كرد در منتهاى كرمكه باشند پرهيزگار از گناهنيافتند در راه غفلت بچاهبه آنان كه هستند مطرود و ردكنه كار و بيچاره از بخت بدبصدق و صفا مهربانى كنندبه مهر و وفا حلقه بر در زننددگر آنكه بيرون ز وهم و قياسگذارند از نعمت حق سپاسكه آنان سلامت ز شر گناهبماندند بارى درين دستگاه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 641
دگر آنكه در خانه يا انجمنهمانا بود چيره بر مرد و زنشود مانع اين كه باز هر خندز قومى گنه كار غيبت كنندبدين سان عيان شد كه غيبت روانمىباشد و هست كارى خطاچگونه بود حال آن بىخردكه بيهوده غيبت كننده بودخود از آن برادر كه همكيش اوستكه پيوندشان هست در خون و پوستسپس هم كند سرزنش زان گناهكه شد مرتكب از خيالى تباهبحالى كه خود زين گناه از اثربه غيبت بود بس سزاوارترخود آيا بخاطر نمىآوردمكانى كه از كار و رفتار بدگناهان وى را بپوشانده حقكه از آن نه بيند ز كس طعن و دقبحالى كه مىبوده آن جرم بدازين جرم كه غيبتش ميكندبواقع خطير و خطرناكترچه خود بوده در جرم چالاكتردريغا كه غيبت كننده زيادببردست الطاف حق را زيادكه عيبش بپوشاند و آن بيخردگنه كار چون خويش رسوا كندز وى با چه جرأت كند سرزنشكه خود آن گنه كرده آن بدروشدر آن جرم هم گرنه پا هشته استگناهى دگر مرتكب گشته استبه يزدان اگر هم گناهى عظيمنكرده كه خود را شناسد ذميمو يا آنكه خود از گناهى حقيربدامى يكى روز بوده اسيرهمانا دليرى جرأت ازوز بدگوئى مردم از زير و روز جرم گناه بزرگى كه هيچنگرديده خود مرتكب در بسيچبتحقيق باشد گرانمايهتركه از وى بلا خيزد از هر نظردگر باره از مهر امام همام باندرز فرموده طرح كلامالا اى بهين بنده كردگاربعيب گنه كار شو پرده دارببد گوئى از عيب مردم شتابروا نيست البته در هيچ بابچه ممكن بود اين كه از آن گناههمى توبه كردست نزد الهدگر آنكه آمرزش كردگاربجانش رسانيده باشد قراردگر آنكه بر نفس خود در جهانز جرميكه كوچك بود همچنان
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 657
بود اينهم از گفتههاى امامكه باشد ثمربخش بر خاص و عامزمانى كه شخص عمر از يقينپى جنگ با اهل ايران زمينهمىخواست تا خويشتن آشكارنهد پاى در عرصه كار زاراز اين روى با شاه دين مشورتهمى كرد تا به شود مرتبتكسانى كه تاريخ بنوشتهانددرين راه گام از خرد هشتهاندبوقتى كه سالار دين مرتضىبفرموده است اين مضامين ادابود بين آن مردمان اختلافكه تاريخ هم ميكند اعترافگروهى بگفتند كاين مشورتدر آن جنگ مىبوده در مرتبتكه در قادسيه شده آشكاركه با كوفه بوده قرين آن ديارخود اين جنگ كه سر بسر زحمت استپس از چارده سال از هجرت استدرين جنگ عمر شخص نزديك بينهمى مشورت كرد با مسلمينكه آيا بود مصلحت خود بجنگرود يا كه شايسته باشد درنگازين كار بيهوده در آن مقامبفرمود نهيش امام همام سپس سعد فرزند وقاص رابفرماندهى در چنان ماجرابه جنگاوران هفت ره از هزارفرستاد در عرصه كار زارسپس يزد گرد آن فرومايه بختكه بودش در ايران زمين تاج و تخت
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 659
بگفت اين نباشد صلاحت كنونكه پا را ز يثرب گذارى برونچه اين شهر اكنون بود پايتختبر اسلاميان مردم نيكبختدگر مصلحت نيست كاز شهر شامسپاهى بخواهى تو در اين مقامچه شهرى كه با زحمت بىشماربدست آمده كى توان آشكارز لشكر تهى ماند و بيدفاعكه دشمن براند براى نزاعهمانند هر قل كه در ملك رومبود شاه و آمر در آن مرز و بومكه ناگاه آيد برون از كمينتصرف كند شام با جور كينعمر گفت پس يا على اين ميانچه دستور ميباشد اى جان جانبفرمود آن نازنين رأى منچنين است و دانند اين مرد و زنتو بايد به يثرب بمانى كنونيكى مرد جنگى و نيك آزمونبفرماندهى سپاه انتخابكنى خود هم اكنون بفكر صوابسپس هم به پيكار ايرانيانفرستى بتحقيق در اين زمانو گر هم نصيب سپه شد شكستبشد كار مشگل ز بالا و پستتو در جاى خود نيك دارى درنگدگر باره لشكر فرستى بجنگبراى سر افرازى اين سپاهكه باشند اسلام را خود پناههمانا كه نعمان مقرن نخستبر اين كار دارد لياقت درستعمر كرد اين رأى را اختياربه نعمان كه در بصره مىداشت كاريكى نامه بنوشت تا بيدرنگمهيا كند خويشتن بهر جنگبايران كشد لشكر از هر كنارشود سخت آماده كار زارچو اين نامه نعمان بخواند آشكاريكى لشكر آراست از سى هزاريل كار ديده سپاهى مردبسوى نهاوند اعزام كردپس از جنگ خونين در آن سرزمينسر انجام شد فتح با مسلمينهمين جنگ را مسلمين همچنانبخواندند فتح الفتوح آن زمانسپس يزدگرد فرومايه بختفرار عاقبت كرد و بگذاشت تختسخن كوته از گفتههاى امامكه در مشورت طرح شد اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 704
وزان آرزوها هوا و هوسكه مىبودشان لاجرم هم نفسنه بستند طرف و همه آرزوبشد سخت بر باد از زير و روشما و خودم را بصدق و يقيناز اين گونه پيشامد سهمگينهمى بر حذر دارم از مرتبتكه غفلت نه چيره شود عاقبتكه بر اين خوشيهاى ناپايدارهمانا شود بسته دل آشكاردر اينجا اگر هم امام همام هم از خويشتن كرده طرح كلامچو ديگر كسان خويشتن در رديفدر آورد است آن وجود شريفبود از پى آنكه آن بىنظيربتحقيق موضوع داند خطيركه مردم بدانندگان نازنينكه معصوم باشد بصدق و يقينبود با چنان فكرت تابناكز دل بستن بر جهان بيمناكپس البته مردم سزاوارتربباشند در حفظ خود از خطركه دنيا بنيرنگهاى عجيبنتاند كه آن قوم بدهد فريببدينوصف يك مرد صاحب خردببايد كه هم سود از خود بردكه در شوربختى نماند بدهربرد از سعادت ز ايام بهرچه بيناى صاحب نظر آن كس استكه باشد بصدق و يقين حق پرستكه اندرز پيغمبر و هم امامبه نيكى پذيرد نه سوداى خامبفكرت بكوشد بكار جهاننكو بنگرد بيوفائى آنهم از وضع بگذشتگان لاجرمهمانا برد عبرت از بيش و كمسپس هم نهد گام در راه راستكه سير جز ازين ره سراسر خطاستبشرطى كه خود در چنان حالهاشود دور از دره گودالهاكه آنهم بود لغزش و اشتباهكه از شر شيطان در افتد بچاهدگر آنكه بر خود نخواهد زياننه يارى دهد سخت بر گمرهاننپويد رهى را بجز راه حقكه جز اين بود لايق طعن و دقكه باشد برد سود از اجتماعخود از نهى منكر كند امتناعبه تغير در لحن گفتار خويشكند بيخبر مردمان را پريش
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 709
خداوند سبحان و پيغمبراندگر اوصياء بهترين رهبرانبيان سخن با مثل ميكنندبدين اصل خود حلقه بر در زنندكه درك حقايق بدور زماننه پوشيده ماند براى كسانچه اصل مثل شبه و مانند خودنشان مىدهد بر همه نيك و بدبزرگان دانش مثل چون زنندبدينگونه طرح سخن ميكنندكه دانش بتحقيق در منزلتغذائى است روحانى از هر جهتكه چون شير مادر گرانمايه استبتعريف در بهترين پايه استاز آن روح انسان پذيرد كمالكه بر وى رسد نعمتى لا يزالازين جان كودك توانا شودپى رشد و بازى مهيا شودهمانا مثل كش امام همام بفرموده اين است اى نيكناممراد همه چار پايان درستشكمهاى آنان بود از نخستكز آب و علف بهرههائى برنداز اين رو بمرتع همى بنگرنددگر هست مقصود درندگانز فرط غضب لاجرم در جهانبجز نوع خود دشمنى بر همهچو دارند در دل بسى واهمهنكو گشت چون سير از آنان بدهرقناعت ندارند از آن گونه بهرچو دارند در جان خود تيرگىبود خواست آن ددان چيرگىدگر هست مقصود زنها مدامخود آرايش زندگانى تمامبگيتى كه رنج و تباهى در آنبود همچنان آشكار و نهاندر اينجا مراد شهنشاه دينبتعريف از اين مثل هست اينكه انسان ببايست تا خويشتنترقى دهد در نهان و علنكه تا از صفات رذيله جداكند جان و تن را بصدق و صفاز خشم و ز شهوت بهر اعتباراگر پيروى كرد در روزگاركه با چار پايان و درندگانتفاوت ندارد نهان و عيانگر آرايش اين جهان هم درستكند شيوه خويشتن از نخستبكوشد بكار فساد و تباهبه سلك زنان است آن بىپناه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 722
از اين رو در اينجا امام همام بدينگونه فرموده طرح كلاماگر آنكه وادار مىشد بدهركه آنچه بمن كرد از روى قهركند آن چنان كار با ديگرىنمىكرد درد ابدين داورىبمن هم در امروز ياغى شدنبه مستمسكى زشت طاغى شدندگر قتل عثمان بهانه قراربدادن بر مردم از هر كناربود ريشهاش دشمنى بيگمانكه با من همىدارد آن ناتوانازين بعد هم با چنان كارهاكه از وى همى ديده شد بارهاهمان عزت و حرمت پيش ازينبرايش بود باقى اى پاكدينبه عقبى هم البته از هر كنارحسابش بود با خداوندگاربدانسانكه هم در نبى آشكاراشارت بفرموده پروردگار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 727
هر اندازهاش بر زبان آورندبخاطر مضامين آن بسپرندرود آنچه در گوش هر نيك پىنه هرگز شود كهنه مضمون وىبواقع از آن هر كه گويد سخنبود راستگوى و سبك بار تنهر آن كسكه از وى كند پيروىبواقع كند جان و ايمان قوىگرفتست پيشى بسوى بهشتشده رستگار و نكو سرنوشتدر اينجا رضى سيد محترمچنين گويد آن قائد محتشمكه مردى بپا خواست و گفت اينكه اى نازنين رهبر مسلمينكه ما را خود از فتنه كن با خبردگر آنكه آيا ز خير البشرچگونگى آن به پرسيدهاىيكى گل از آن باغ در چيدهاىبپاسخ چنين گفت امام همام بحق نازنين رهبر خاص و عامچو آيات خود را خداوندگارفرستاد بر احمد نامدار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 775
به نزد على رهبر نيكبختز عثمان شكايت بكردند سختشدند از امام بحق خواستاركزانان اجابت كند آشكارتقاضا و در نزد عثمان رودخود از قولشان طرح مطلب كندبخواهد كه خشنودى آن كسانهمانا فراهم كند بيگمانهر آن گونه بدعت كه در دين عياننهاده شده خود برد از ميانبما كه از اصحاب پيغمبريمباخلاص راه نبى بسپريمندارد روا پيش ازينها ستمكسان گرانمايه را لاجرمبراى حكومت فرستد كه كاربه بهبود بگرايد از هر كنارسپس نزد عثمان امام همام برفت و بفرمود طرح كلامبفرمود مردم بدور سراىبه پشت سر من گرفتند جاىهمانا ميان تو و خود مرافرستاداند اندرين ماجراكه تا طرح مطلب بنام سفيرشود با بيانى چو مهر منيربه يزدان قسم در چنين گير و دارندانم چه گويم ترا آشكاركه در جسم و جانت گذارد اثرمگر از حقايق شوى با خبرندانم يكى چيز را اين زمانكه آنرا ندانى تو خود در عيانز هر گونه بدعت كه خيزد خطراز آن باشى از هر جهت با خبرنباشم بكارى ترا رهنماكه نشناسى آنرا درين ماجراز كار حرام و نكوهيده سختهمى با خبر باشى اى شوربختتو دانى نكو آنچه دانيم ماكه كارت بود بر خطا آشناهر آن كار كز تو نكوهيده استهمانا كه بر مانه پوشيده استبه چيزى نه پيشى گرفتيم ماكه آگاه سازيمت از مأجرادگر آنكه از هيچ حكمى كنوننه خلوت بكرديم در آزمونكه امروز بر تو رسانيم آنكه دانى مگر رازهاى نهانتو و ما زمان رسول امينبكرديم درك از كمال يقينبمردم بديديم رفتار وىشنيديم احكام آن نيك پى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 792
كه از آن مناظر شگفت آور استز زيبائى خويشتن دلبر استبدانسانكه از شوق ديدار آنهمانا رود از تنت جان عيانبراى رسيدن بدانجا شتابچو دارى نهى پاى را در ركاباز اين جا روى با دلى پر سروربهمسايگى نزد اهل قبورز دنيا و اهلش بيكباره چشمبپوشى شوى راحت از حرص و خشمخداوند از روى فضل و كرمشما را و ما را همى لاجرمدهد جاى در زمره آن كسانكه از روى دل خالى از هر گمانبباشند كوشا خود از هر كرانبرفتن بجاى نكو گوهرانكه آنهم بتحقيق باشد بهشتكه در وى نباشد يكى نقش زشتكه آنهم بخوشنودى كردگارفراهم شود خود بهر اعتباردر اينجا رضى سيد نازنينهمانا سخن طرح سازد چنينهمانا كه معنى چندين سخنازين خطبه از حضرت بو الحسنكه باشد شگفتآور از مرتبتبدينگونه ميباشد اى خوش صفتدر اينجا بيان امام همام كه با لفظ (ار) طرح گشته كلام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 797
همى برگمارد ز نزديك و دوربهر شهر و برزن چو دارند زوربه يزدان قسم آنچه در نزدشانبود بعد از آن سلطنت بيگمانبكردار دنبه كز آتش تمامشود آب زايل شود اى همام همانا كه اى مردم با غرورگر از يارى حق نمىشد قصوربدينگونه باطل نمىشد دليركه رو به نشيند فرا جاى شيردگر آنكه باطل نگرديد پستكزينگونه سستى بسى دل بخستكه تا آنكه هر ابله ناتوانكه هرگز نمىبود مانندتانبهر شهر و كوى شما لاجرمهمىدوخت چشم طمع بيش و كمدگر آنكه نيرو بگيرد نخستسپس بر شما چيره گردد درستو ليكن شبى خود زخيره سرىز حق چون نگرديد فرمانبرىبگشتيد سر گشته از هر جهتفتاديد در گمرهى عاقبتچو سر گشتگيهاى قوم يهودكه گشتند بيچاره از تار و پودبلى قوم موسى عليه السلامچهل سال از روزگاران تمامبتعريف قرآن بصحرا و دشتاز آن بيدلان تيره بد سرنوشتكه هرگز بجائى نبردند راهكز آنان بشد ديده و دل تباهقسم ياد سازم بجان خودمكه در اين جهان بعد من لاجرمبتحقيق سرگشتگى از شمابچندين برابر شود هر كجاز سرگشتگيهاى پيشينيانكه بودند خود قوم موسى عيانسبب آنكه هشتيد حق پشت سردگر آنكه مىبود نزديكترباحمد از آن سخت گشتيد دورنهاديد پا در طرين غروردگر آنكه با دورتر ز آن جناببكرديد پيوند خود با شتاببرفتيد دنبال بيگانگانبگشتيد اسير هوس رايگانبدانيد اين نكته را آشكارگر از رهبر خود بهر اعتبارهمىبودتان حالت پيروىبسى دين و ايمانتان بد قوىدگر آنكه آن رهبر نازنينشما را براه خداوند و دين
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 802
بكشتند نيكان و از مسلمينبيغما ببردند نقد و نگينپس از آن وقايع امام همام بدينگونه فرمود طرح كلامچو برخى ز اصحاب بر آن جناببگفتند كاى رهبر شيخ و شابچه خوش بود آنانكه از هر سراىپى قتل عثمان فشردند پاىبكيفر گرفتار مىساختىبرخسارشان تيغ مىآختىكه آنان كه كردند ظلم و بدىدگر نقض بيعت زنا بخردىبر آنها نباشد بهانه بدستكه آئين منطق شمارند پستاز اين روى فرمود آن جان جانامام بحق رهبر شيعيانالا اى گرانمايه اخوان راهكه باشيد آئين و دين را پناههر آن چيز دانيد من بىخبرنمىباشم از آن درين رهگذرز بگذشته و حال و آينده همخبر دارم اى مردم محتشمو ليكن چگونه مرا اين زمانچنان قدرتى باشد اندر عيانكه آنانكه كشتند عثمان زاراز آنها كشم انتقام آشكارو حال آنكه آن قوم اكنون درستگرانمايه هستند و چالاك و چستبباشند در حد قدرت تمامندارند شمشيرها در نيامبما چيره باشند و ما همچنانبر آنان مسلط نباشيم عيانچه بسيارى از مردم از خاص و عامچنان مردم مصر و يثرب تمامدرين كار خود دست مىداشتندكه اين گونه پرچم برافراشتندكسانى كه راه سخن رفتهانددر اينجا بدينسان سخن گفتهاندكه حيدر شهنشاه دين همچنانفرا خواند مردم بيكجا عيانسپس بهر ايشان يكى خطبه خواندبلطف و محبت سخنها براندبفرمود آنانكه عثمان عيانبكشتند خيزند از اين مكانبجز اندكى جمله برخاستندبدينسان يكى جيهه آراستندهمين كار را كرد آن نازنينكه روشن شود كار بر مسلمينبدانيد آنانكه عثمان نخستبكشتند از قهر چالاك و جست
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 808
همانا حقيقت بمن بازگوكه آيا همى بينى اينك نكواگر آن كسانيكه از سويشانهمى نزد من آمدى اين زمانترا خود بعنوان يك پيشروفرستند باشد يكى ارض نوبيابى كه نيكو مهيا شدههم از فيض باران مصفا شدهدگر آنكه داراى آب و گياهبود تا همان جا كه بيند نگاهچو يابى به آن قوم در بازگشتخبر بازگوئى در آن سرنوشتولى پيروى از تو آن مردماننه هرگز كنند آشكار و نهانبجائى كه آن جا گياه و نه آببود روى آرند با صد شتابدر آن ماجرا هم چه خواهى تو كردبگو راز را اى گرانمايه مردبگفت آنكه از نزد آنان روممخالف بآن تيره بختان شومبدانجا كه آب و گياهى بودبدانسو كشانم همى رخت خوددگر باره فرمود امام همام بده دست خود بر من اى نيكنامكه تا كار بيعت بجا آورىز كار نكوهيده خود بگذرىگزين ره همانا شوى سر بلندشود گوهر فكرنت ارجمندترا دين دانش توانگر شودسبكروح و پاكيزه اختر شودباخلاص گفت آن گرانمايه نامكه حجت بگرديد بر من تمامنتانستم از بيعتت لاجرمبدانسو كنم روى اى محتشمبكردم بآن رهبر نازنينباخلاص بيعت ز صدق و يقينبلى پند و اندرز از راستىبرد از ميان كژى و كاستىوجودى كه باشد هدايت پذيركند جان و دل لاجرم مستنيردر اينجا رضى سيد نازنينهمانا كند طرح مطلب چنيندر اخبار و تاريخ اى دين پناهكلب هست عنوان آن مرد راه
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 816
شهادت بدادند كاين آب راههوأب نيست مائيم بر اين گواهنخستين شهادت برسم دروغكه دادند آن مردم بىفروغدر اسلام اين بود اى مرد راهكه كردند وجدان و دين را تباهبدانسانكه دانشورى در كتابكتابى گرانمايه از فضل و بابكه مجمع بحرين او راست نامز صادق بواقع امام همام كند نقل و روشن كند راه راكه بينند مردم ره از چاه راسخن كوته طلحه سپس هم زبيركه در ذات آنها نمىبود خيرهمان مردمان نكوهيده كيشنهادند در خانه زنهاى خويشولى آنكه بود از نبى يادگاردر انظار كردند خود آشكارنمىبود يك مرد در آن سپاهمگر آنكه امرم چو امر الهپذيرفته بود از فروع و اصولبجان كرده بود آن حقايق قبولنه از روى اجبار با اختياربكردند بيعت همى آشكارندستور پيغمبر نازنينرعايت بكردند از كيد و كيننه بر طبق دستور پروردگاربكردند رفتار از هر كناردر اينجا چو بايد نكو بنگريمهمان به ز قرآن دليل آوريم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 854
كه آيا خداوند را ديدهيكى گل از آن باغ در چيدهبپاسخ بفرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عامخود آيا يكى چيز كه ننگرمستايش كنم يا ستايش برمسپس برد سائل گمان آشكاركه مقصود از ديدن كردگاربچشم است ز ان رو دگر باره گفتكلامى كه مىبود با جهل جفتچگونه خود او را به بينى عيانچگونه ميسر همىباشد آندگر باره فرمود امام بحقكلامى گرانمايه خالى ز دقكجا چشمها ذات حق آشكاركند درك در عرصه روزگارو ليكن كند درك دلهاى پاككه هستند خود گوهر تابناكبه نيروى ايمان جهان آفرينكه معطى است بر آسمان و زمينبه يكتائى وى كند اعترافنپويد بيك لحظه راه خلافبهر چيز ذات خداوندگاربود سخت نزديك از هر كنارو ليكن بيك چيز چسبيده نيستچو يك مغز در پوست پيچيده نيستز هر چيز هم دور و ليكن خداحقيقت چو خواهى نباشد جدابدون تفكر سخن كو بودز وى آنچه بينيد نيكو بوداراده كننده بود در امورنه با رنج و همت ز نزديك و دورچه تصميم فرع اراده بودبر انجام يك كار اى با خردز شخصى كه ترديد دارد بكاركه آيا كدامين كند اختيارولى حق كه علم عين ذاتش بودمردد نباشد كه خود چون كندپديد آورنده بود در جهانبدون كمك خود ز عضوى عيانچه او خود غنى هست و هرگز نيازندارد بكس در فرود و فرازلطيف است و از حيث فرط ظهوركه هست آشكار از نزديك و دورهمانا به پنهانى آن جان جاننه هرگز شود وصف اندر جهانچو چيزى بدان ذات قيوم حىاحاطه نمىدارد اى نيك پىبزرگ است و هرگز بجور و ستمچنان ظالمان فرومايه دم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 866
كه در آسمانها بود آشكاركند راه را روشن از هر كنارمنزه بود آن خداوند جانكه بر وى بواقع نباشد نهاننه آنانكه در گوشهاى آشكارگرفتند آرام شبهاى تاردگر در زمينهاى پست و بلندبخفتند آسوده جان از گزنددگر بر سر قلهى كوههاكه بس تيره رنگ است و حيرت فزادگر آنكه بسيار نزديك همبود نيست پنهان ز وى لاجرمدگر آنكه صوتى كه در آسمانخود از رعد مىآيد اندر عياندگر برقهائى كه از ابرهاپراكنده مىگردد اندر فضاسپس هم بسرعت شود ناپديدچو تيرى كه از يك كمان برجهيددگر آنكه برگى بروى زميننيفتد كه ميداند آن نازنيندگر بادهاى جهنده كه آنبافتادن اختران همچنانگروهى همى نسبتش دادنددرى را ز اوهام بگشادهاندچو باران كه جايش دگرگون كنندبافسانه خويش افسون كنندهمانا كه اعراب صحرانشينكه بودند با جاهليت قرينبواقع چنين بود شان اعتقادكه آثار جوى چو باران و بادهميشه ز افتادن اخترانبود لاجرم از كران تا كرانازين رو در اينجا بدين فكر خاماشارت بفرمود امام همام بلى داند آن جان جان بر ملاكه هر قطره باران فتاده كجادگر آنكه او در چه جائى قرارهمى گيرد اى رهرو نامداردگر آنكه مور از كجا مىكشديكى دانه و بر كجا مىبرددگر روزى پشهاى را چه چيزبگيتى كفايت كند اى عزيزدگر آنكه يك ماده در شكمبه هنگام آبستنى لاجرمچه بارش بود ماده يا كه نربزرگ است بخشنده دادگر
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 875
بيكباره با شوق بفروختندز گيتى نكو نامى اندوختنددرين جمله گويا امام همام كه طرح سخن كرده خود در كلامز كار خود آن رهنماى خردهمى از شهادت خبر مىدهدچه ضرى ببردند اخوان ماكه در جنگ صفين و آن ماجرابشد خون آن دلبران ريختههمانا بخاك ره آميختهدگر آنكه امروز زنده نيندكه بر خويشتن غصهها ره دهندسپس آب تيره بنوشند و كاربر آنان شود سخت در روزگارخوشا حال آنانكه از اين جهانبرفتند آسوده دل همچنانبه يزدان كه خود رحمت كردگاربتحقيق دريافتند آشكارخداوند هم مزدشان را عطابفرمود در منتهاى صفادگر آن كسانرا پس از خوف و بيمكه مىداشتند از جهان ذميمهمانا كه اندر سراى دگركه خود جاى امن است و خالى ز شرهمىداد جاى و بهر اعتباراز آنان گرانمايه شد روزگاركجا هست عمار ياسر كنونكه نيكو بد از وى همى آزمونكه در سن بيش از نود كشته شدبصفين در خون خود آغشته شدهم اكنون كجا ابن تيهان بودكه مىبود كارش قرين با خرددگر آن گرانمايه دين كز اصولهم از وى بشد دو شهادت قبولكه آن بو عماره خزيمه بودكه مىبود مردى غنى از خردكه پيغمبر نازنين شاه فردگواهى او را بجاى دو مردپذيرفت اينهم بود آن زمانكه اسبى از اعرابى آن جان جانهمى خود خريد و و ليكن عربدر انكار مىبود آن بىادببفرمود حضرت خزيمه كنونگواهى دهى در چنين آزمونچنين گفت پاسخ (نه) اى جان جانو ليكن بدانستم اين را عيانكه خود اسب را از همين بىفروغخريدى و اين شخص گويد دروغخود آيا ترا در همين روزگاربه آن چه كه از جانب كردگار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 892
دگر باره رو سوى معنى كنيمازين ره يكى حلقه بر در زنيمهم آنانكه پيوسته در كار نيكگرفتند پيشى برفتار نيكبر ما بر آن مردم با خردبتحقيق پاداش نيكو بودكه از آتش دوزخ اندر عيانهمانا كند دور آن مردمانكه آواز آنرا همى نشنونددگر آنكه از رنج و غم وارهندهر آن چيز را آرزو بودشانرسيدند بر آن نعم جاوداننگه داشت اندام آنان تمامز دريافت رنج و سختى مدامچه بهتر بود آنكه در اين مقامز قرآن دليل آوريم اى همام
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 894
روي ان صاحبا لأمير المؤمنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال: يا أمير المؤمنين صف لي المتقين حتى كأني أنظر إليهم. فتثاقل عليه السلام، عن جوابه ثم قال: يا همام اتق اللّه و أحسن فان اللّه مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، فلم يقنع همام بهذا القول حتى عزم عليه، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلى على النبي- صلى اللّه عليه و آله- ثم قال: أمّا بعد، فإنّ اللّه- سبحانه و تعالى- خلق الخلق حين خلقهم غنيّا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه. فقسم بينهم مّعايشهم، و وضعهم من الدّنيا مواضعهم. فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل. منطقهم الصّواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع. غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النّافع لهم. نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخاء و لو لا الأجل الّذي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثّواب، و خوفا من العقاب. عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون، و هم و النّار كمن قد رآها، فهم معذّبون. قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة. و أجسادهم نحيفة و حاجاتهم خفيفة، و أنفسهم عفيقة. صبروا أيّاما قصيرة أعقبتهم راحة طويلة.
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 896
بود اينهم از خطبههاى بلندكه روشن كند ديده هوشمندروايت شده كه يكى مرد راهكه مىبود از اصحاب مخصوص شاهكه گفتند همام وى را بنامبحق عابدى بود عاليمقامبه شه گفت اى رهبر مسلمينز پرهيزگاران و اهل يقينتو اوصاف آنان برايم بيانبفرما كه خود بينم آنرا عيانهمانا بپاسخ امام همام تأمل بفرمود در اين مقامچه تأخير را مصلحت ديد شاهكه مطلب نگويد بآن مرد راهپس از آن باجمال طرح سخنبفرمود امام بحق بو الحسنكه همام از حق بترس آشكارنكوكار مىباش در روزگاربدانسانكه پروردگار حكيمبفرموده خود در كتاب كريم
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 897
در اينجا توجه به معنى رواستز معنى همى چشم و دل راضى استخداوند با اهل تقوى بودنكو كارگان صاحبان خردبود بر تو لازم كه تقوى و ترسز حق را كه باشد گرانمايه درسبدانى شعار خود از هر جهتنكوكار باشى بهر مرتبتازين بيشتر بر تو شايسته نيستهمينت كفايت كند بهر زيستدريغا كه همام مرد خداباين گونه پاسخ نكرد اكتفادگر باره در خواهش اصرار كردكه گفتى دل از خويش بيدار كردبدانسانكه مطلب بسوگند خواستز حيدر كه بر عالمى رهنما استپس از آن امام بحق آشكارادا كرد حمد از خداوندگارسپس در كمال ادب آن وجودفرستاد بر جان احمد درودپس آن گاه فرمود طرح كلامكلامى چو جان بر تن خاص و عامخداوند روزى ده مهربانبه هنگام خلقت ز خلق جهانبهر اعتبار از فرود و فرازبد از طاعت آن كسان بىنيازدگر آنكه از فتنه و معصيتهمىبود ايمن بهر مرتبتچه جرم كنه كارگان بيش و كمندارد زيانى بر او لاجرمدگر طاعت بندگان در جهاننه سودى رساند بوى همچنانچه امر بطاعت بهر مرتبتهمانا چنان نهى از معصيتبود از پى آنكه بر مرد و زنبواقع رسد سودها در ز منبآنان درست از يسار و يمينعطا كرد روزى جهان آفرينوسايل به آنها بفرمود عطاكه كشتند داراى برگ و نوادگر آنكه هر كس درين روزگاربيك مرتبه داد جايش قراركه آنهم قرين است با مصلحتبهر صورتى باشد آن مرتبتدگر آنكه پرهيزكاران درستدرين روزگاران ز عهد نخستبباشند خود از فضايل غنىچو دارند در جان و دل روشنى
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 903
(قال) فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها. فقال أمير المؤمنين- عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: هكذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها. فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين فقال: ويحك إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه، فمهلا لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 907
نه هرگز رساند ز خرد و كلانهمانا بهمسايه خود زيانبواقع ز پيشامد ناگواركه بر خلق رخ مىدهد آشكارنه شادى كند نه براه خطاز غفلت گذارد قدم آن فتىنه از راه حق پاگذارد برونچه نيكو برون آمد از آزمونچو بنشست خاموش كنجى حزيننسازد خموشيش اندوهگينچو خندد نه آواز از خندهاشبلند است اى رهرو هو روشچو بر وى ستم ميكنند آشكارهمانا شكيبائى آرد به كاركه تا انتقامش بگيرد خداز احسان كند حق ز باطل جدابرنج است نفسش هم از دست وىگرفتم بهاران بود يا كه دىچه آزار مردم ز نفس پليدخورد ريشهاش آبها اى رشيدبرنج آورد خويشتن از نخستچو در كار عقبى بكوشد درستدگر مردمان را ز كردار خويشرساند بآسايش آن دل پريشدگر دورى وى هم از اين و آنز بى رغبتى باشد اى نكته دانهمانا ز دنيا پرستان پستكه هرگز نباشند يزدان پرستدگر آنكه با آشنايان اگركند سخت نزديكى آن با هنرخود از مهر با حق پرستان بودكه او را در آنجا دل و جان بودنه دوريش از روى خود خواهى استكه اين گونه فكرت ز گمراهى استنه نزديكى وى ز مكرو فريببود اى گرانمايه مرد نجيببلى ناقل خطبه اين گونه گفتچو شه در معنى بدينگونه سفتبناگاه همام بيهوش شدعروس اجل را هم آغوش شدپس آن گاه فرمود امام همام على نازنين رهبر خاص و عامبدانيد سوگند بر كردگارازين تلخ پيشامد ناگوارهمانا بوى بودهام بيمناكچه از حق همى داشت بسيار باكسپس گفت آن رهبر مسلمينكه اندرز نيكو به اهلش چنين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 943
بود معنى اين گونه اى دين پناهچو خواهى كه روشن شود از تو راهپى دوستى خدا در اثريكى بينوا و يكى بىپدردگر هم اسيرى ز غم تلخ كامدهند از ره لطف و احسان طعامپى دوستى خداوندگارشما را غذا مىدهيم آشكاردگر از شما در مقام قياسنخواهيم پاداش آنرا سپاسبدريافت مزد و پاداش كارزيانكار باشند از هر كنارچه پاداش از بهر حسن عملببخشند نه بر خطا و خللبود بر خلاف رضاى خداچو كارى اميد است از وى خطابكردار گمراه آن شور بختپشيمانيش هست بسيار سختپس آن گاه اداى امانات همببايد رعايت شود لا جرمهر آن كسكه اهلش نباشد اگرخيانت كند همچنان در اثراز آن سخت نوميد گردد بدهربگينى نيايد يكى روز بهربتحقيق امانت خود اى هوشمندبر اين آسمانها كه باشد بلنددگر در زمينهاى گسترده همكه در وى شود يافت نيكو نعمدگر كوههاى بلند و قويمبشد عرضهاى نكتهدان فهيمكه چيزى از آنان همى در اثرنه بالاتر است و نه خود پهنتربزرگ و گرانمايهتر هم درستاز آنان نمىبود است از نخستو گر چيزى از جنبه طول و عرضدگر قوت و عزت از حيث فرضاز ايشان نبود از قبولش تمامهمه ممتنع بوداند اى همام چه هر كوه و هر آسمان و زمينكه ميباشد اى رهرو نازنينهمه از قبول امانت درستبكردند خود امتناع از نخست
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 957
كه آورده آن نازنين آشكاربود همچو خورشيد و مه بر قراردر آنچه خداوند تقسيم آنهمى داده دستور اندر عياندگر حكم خود را در آن از قديمبفرموده امضا ز فيض عميمدگر من بفكر شما چاره سازنمىداشتم در حقيقت نيازبدينگونه سوگند بر دادگرشما را و غير شما را دگرهمى نيست حقى به نزديك منكه باشد به زشتى بيك انجمنزبان باز بهر شكايت كنيدملامت كنيد و سعايت كنيدخداوند دلهاى ما و شماهمانا برد سوى حق هر كجاكه خوشنودى دل بدست آوريمز فيضش بدست آنچه هست آوريمبه ما و شما نقد حلم و شكيبعطا سازد از هر جهت آن حبيبكه از بهر دنياى و كالاى آنز امرش نباشيم خود سرگرانبه فرمود آنگاه امام همام على رهبر دين عليه السّلامبيامرزد آن مرد را كردگاركه چون ديد حقى بوى گشت ياردگر ديد جورى چو از ناكسانشود مانع آن نهان و عيانستم كار از خود بر آند به قهرستم ديده را يار باشد بدهر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 958
بود اينهم از گفتههاى شريفكه هم چون دم صبح باشد لطيفزمانى كه بشنيد آن جان جانگروهى ز اصحاب وى همچنانكه در رزم صفين و ايام جنگبدان شاميان گرفتار ننگبتحقيق دشنامها مىدهندز غفلت به راه خطا مىروندندانم روا آنكه بر شاميانز تحقير دشنام بدهيد عياندلالت ندارد خود اين جمله همبر اين نكتهاى رهرو محتشمكه دشنام حرمت بدان ناكسانهمى داشته باشد اندر عيانچه دشنام بر كافرى بىخردكه خود دشمن آل احمد بودبود جاير و دورى از آن ددانبود واجب البته بر بخردانولى اصل مقصود سلطان ديناز اين گونه دستور ميباشد اينكه منظور از آن جنگ در مرتبتنباشد پى دولت و سلطنتهمانا مراد است ترويج ديننه دشنام گفتن به مردم ز كينولى طعن بر دشمنان خدادگر أنبياء و سپس اوصياءبود جاير و هم چنان مستحباز آن قوم دورى فزايد طرببدانسانكه در گفته نوزدههمين نكته نيكو حكايت شدهكه بر اشعث قيس امام همام همى طعن فرمود در نزد عامكه مردى منافق بدو تيره دلزنا بخردى سخت پيمان گسلو ليكن بجائى كه دارد زيانبواقع روا هست دورى از آنبدانسانكه هم در كتاب مجيدبدانهم اشارت شده اى رشيد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 961
بود اينهم از گفته مرتضىوصى رسول بحق مصطفىكه آنرا به پيكار صفين امامبفرمود از مهر با خاص و عامزمانى كه اصحاب آن نازنينبراى حكميت از قهرو كينببودند خود در مقام ستيزگرفتار خلق نكوهيده نيزز پيكار چون شاميان ناتوانشدند از سپاه عراق آن زمانبه پيكار خوردند آنان شكستاز ايشان بشد فكر چون خاك پستهمانا به تدبير عمر بن عاصكه مىبود از قيد ايمان خلاصمهيا بكردند انگيزههابكردند قرآن سر نيزههابحكم بآن مردمان عراقبخواندند بر آشتى و وفاقسپاه عراقى ازين مكر خاصبگشتند مقهور از عمر عاصچنين بود پندارشان شاميانهمى راست گويند در اين ميانگروهى هم از علت خستگىنه بر جنگشان بود دلبستگىگروهى دگر نيز از دشمنىكه مىبود از خوى اهريمنىنهان در دل آنفرو مايگانو ليكن بظاهر خود از پيروانهمان دعوت از مردم شوربختبقرآن بهانه بكردند سختهمه با هم آنان زخرد و كلانبرفتند در نزد آن جان جانبگفتند بايد كه از جنگ دستكشيم اين زمان خود ز بالا و پستشما مالك اشتر و ديگرانفراخوان ز ميدان بدينسو عيانو گرنه تو را همچو عثمان كنونبخون در كشيم اين بود آزمونسپس امر فرمود امام همام كه تا مالك اشتر نيكنامچو ديگر كسان باز گردد ز جنگچه مىبود آن لحظه جاى درنگپس از آن بفرمود آن نازنينكه اى مردم اى خلق نزديك بين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 967
بود اينهم از گفتههائى كه هستدل و جان زوى روشن اى حق پرستزمانى كه يك رهرو نكته ياباحاديث مجعول را ز آن جنابكه در دست مردم بود همچنانكه باشد معارض بهم بيگمانبپرسيد فرمود امام همام بيانى كه بخشد سعادت بعامهمانا احاديث در دست عامبود حق و باطل خود اى نيكنامدگر راست ميباشد و هم دروغكه در وى عيان نيست نور و فروغسپس ناسخ و بعد منسوخ هستبتعريف اى سالك حق پرستدگر هست عام و سپس هست خاصكه دارند بر دستهاى اختصاص
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 993
ستايش همىكرد از آن جان جانسخن گفت بارى بلطف بيانسپس پيروى ز آنچه بشنيده بودهمىكرد اظهار از تار و پوددر آن حال فرمود امام همام بيانى حكيمانه از فيض عامهر آن كسكه جاه خداوندگارگرانمايه داند بهر اعتباربود در دلش رتبه وى بلندسزاوار باشد كه آن هوشمندبراى بزرگى جاه الهخداوند ناهيد و خورشيد و ماهبغير از خدا آنچه هست آشكاربود در برش كوچك و سخت خوارسزاوارتر كس چنين است كونه بيند بزرگى جز او زير و رودگر آنكه انعام پروردگاربگيتى برايش بود بىشماردگر آنكه احسان نيكوى وىهمانا رسد بر چنان نيك پىجه انعام حق بر كسى همچناننداده شده بىشمار اين زمانمگر اين كه در عرصه روزگاربزرگى حق خداوندگاربه او گشته افزون ز بالا و زيركه دارد چنان نعمت دلپذيرز حكام هم بدترين حالهابود در بر صالحان هر كجاچنين كه ز حب ستايش درستبه ترويج كوشند خود از نخستدگر آنكه در باره آن كسانرود سخت از خود ستائى گمانبخود خواهى كبر و كردارشانشود حمل مانند رفتارشانكراهت مرا هست ازين ماجراكه باشد رود بر گمان شماكه من دوستدار ستايش بومگرانبار ازين آزمايش بومخدا را گزارم بواقع سپاسگه هرگز چنين نيستم در قياساگر دوست مىداشتم لا جرمثنائى بگويند در بارهامخود اين ميل را از تواضع مدامبراى خدا خالق خاص و عامكه وى بر شمول بزرگى درستسزاوارتر بود و هست از نخسترها سخت مىكردم از خويشتنچه در خلوت خود چه در انجمن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 995
چه مالكتر است و تواناتر استبمن آنكه بر اين جهان رهبر استدر اينجا مراد امام همام على نازنين رهبر خاص و عامكه دانسته ممكن خطا بهر خويشدرين روزگار اى پسنديده كيشبحالى كه معصوم باشد درستمنزه بود از خطا از نخستباين اصل نيكو بود اعترافكه عصمت از آن شاه دور از گزافبود نعمتى خاص از كردگاركه او را است از جان و دل حق گزارجز اين نيست كه در جهان آنچه هستنظير شما و من اى حق پرستهمه بنده حق و مملوك اوبباشيم در هر كجا زير و روجز او نيست كس صاحب اختياركه ما را دهد پرورش آشكاربلى مالك و اختيار همهبود در كفش دور از واهمهاز آنچه كه ما خود در آن اختياربگيتى نداريم از هر كناربزرگى بعالم فقط خاص اوستبجز او تواضع ز مردم نكو استچه ما را برون ساخت از دام جهلبدانش هدايت همىكرد سهلكه آنهم قرين است با مصلحتگرانمايه سازد همى معرفتدگر گمرهى بر هدايت بدلبشد از خداوند عز و جلبما داد ببنائى آن جان جانهمانا پس از كورى اندر جهانبدانسانكه در دو جهان عاقبترسيديم در برترين مرتبت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1080
خداوند روح و خداوند جانپس از آنكه نابود گردد جهانبتحقيق تنها و باقى بودكه چيزى نه با او است اى با خردبدآنسانكه بد پيش از ايجاد دهركازين آفرينش رسانيد بهردگر بعد نابودى اين جهانكه نه وقت هست و زمان و مكانبود ذات پاكش فقط كارسازبهر جا كه هست از فرود و فرازچو افلاك نبود مكانهم وجودندارد بدهر از فراز و فروددگر چون ندارد حركت فلكزمانهم نباشد مكن هيچ شكچه بانيست گرديدن هر جهانهمه مدت و وقت و سال و زمانچو ساعات يكباره گردند نيسترود از ميان سخت امكان زيستبدينگونه چيزى نباشد مگرخداوند يكتا ز زيروزبركه هر كار خود سوى وى بازگشتكند تا كه روشن شود سرنوشتدر اينجا بيان امام همام على نازنين رهبر خاص و عام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1093
پس آن كسكه خود حجت حق شناختبدانسوى از شوق چون برق تاختبوى كرد از جان و دل اعترافمهاجر بود او جدا از گزافدگر نام مستضعف و ناتواننهاده نگردد بكس در جهانكه از حجت حق بوى لاجرمهمانا خبرها رسد بيش و كمدگر آنكه آواز او بشنودبدل آن پيام نكو جا دهدبدين كس گر از حجت حق خبررسد ليكن از بخت بد در اثربماند از آن غافل و خويشتنبداند ز مستضعفين ز منكه آن قوم را خود هرج لاجرمنباشد بتحقيق از بيش و كمچنين شخص بىشبهه معذور نيستو گر در وطن باشدش جاى زيستچو هر كس صلاحيت معرفتندارد به حجت درين مرتبتشناسائى حجت حق درستبود خاص بر مؤمنين از نخستاز اين روى فرمايد آن جان جانبيانى بواقع لطيف اين زمانشناسائى ما درين روزگاربود سخت دشوار اى مرد كاركه كس بر نمىدارد اين بار رامگر آنكه دانسته اسرار رادگر حق دلش را بايمان درستبفرمود است آزمايش نخستدگر آنكه گفتار ما آنچه هستنه هر كس نگه دارد اى حق پرستمگر سينههاى امانت پذيردگر هم خردهاى محكم ضميردر اينجا مراد امام همام بود رغبت مردم از خاص و عامبه هجرت بسوى خود از هر كناركه فرمايد اين نكته را آشكاركه از من بپرسيد هر راز راكه مىدانم انجام و آغاز راهمانا كه اى مردم انجمنبپرسيد هر راز و مطلب ز منهمى پيش از آنيكه ديگر مرانيابيد نزديك خود بر ملاكه امروز بر راههاى فلكدر آنجا كه تسبيح گويد ملكهمانا كه داناترم از يقينز هر گوشه از راههاى زمينتوجه بفرهنگ و دين همچنانمرا بيشتر باشد اندر جهان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1112
بمعنى توجه كن اى تيز هوشچه معنى غنى سازدت عقل و هوشدر آئيد از راه درهايمانبدوزخ كه مانيد دائم در آنبود جاى گردنكشان سخت بدچو نيكو ببينى بچشم خردپس اين دو صفت را كه داد اختصاصبخود آن بهين خالق عام و خاصملايك كه وى را مقرب بدندهمانا يكى آزمايش شدندكه باشد فروتن ز گردنكشانجدا سازد از روى نام و نشانكه گردد موافق همى رستگارمخالف گرفتار و خود شرمساراز نيروى گويد امام همام امام بحق رهبر خاص و عاماگر چه بدلها و اسرار آنهمى باخبر بود آن جان جاندگر آنچه پنهان بود از اثرز هر ديده از شخص صاحب نظرهمى بوده دانا ولى مصلحتچنين بوده اى مرد نيك عاقبت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1141
نه درويش در جامهاى بس كهنتواند گريزد از آن مكر و فنز نيرنگ شيطان مجال گريزنماند براى ذليل و عزيزز ظلم و تباهى و گردنكشىكه فرجام كارش بود ناخوشىهمه مؤمنين را خداوندگاركند حفظ درد هر از هر كناربلطف و سببها طريق نجاتبسان نماز و نظير زكاةدگر روزه بگرفتن اى مرد كاربايشان نشانداد در روزگاردگر آنكه آرام ماندن مدامز اندامها دست و پاها تمامپر آزرم كردن همى چشمهاز خود دور كردن همى خشمهاتواضع بجان داشتن بيگمانبدلها بدن مطمئن هم چنانبرون كردن كبر از سر تمامهمه در نماز است اى نيكنامچو رخسارهها سوده گردد بخاكبه هنگام سجده بدلهاى پاكدگر آنكه چسباندن دست و پاكه اعضاء نيكند در هر كجاپى كوچكى كردن و بندگىبروى زمين دارد ار زندگىدگر آنكه در روزه است اين اثركه آرد شكمها به پشت اى پسرچو خالى شود اندرون از طعامشود دل ز فيض هنر شادكامتواضع كند پيشه در نزد كسدگر سخت ناچيز داند هوسدگر در زكاة است اى مرد دينعطا كردن ميوههاى زمينبه آنانكه درويش و بيچارهاندبوادى اندوه آوارهاندبه بينيد سود چنين بندگىكه دارد همانا برازندگىبود پست بشمردن از هر كناربزرگى و هم سرفرازى بكاردگر خودپسندى و گردنكشىز خود دور كردن بوضع خوشىكه خود موجب رنج دنيا بوددگر باعث رنج عقبى شوددر اينجا مراد امام همام على رهبر دين عليه السّلامبود مردم كوفه چون آن كسانببودند از خيل گردنكشانكه ظلم و تباهى بهر اعتبارببود آن فرومايگان را شعار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1162
كدامين پسر از پسرهاى خويشكه بودند پاكيزه و پاك كيشهمى بيشتر دوست مىداشتهلوارا بدست كه افراشتهبگفتا على را كه جانست اونه جان بلكه جان جهانست اوبگفتم پسرهاى او را سؤالهمىكردهام از تو اى خوش خصالبگفتا كه او را همان پاك كيشبه نسبت همى از پسرهاى خويشبجان بيشتر دوست مىداشت سختكه با وى بهر سو كشانيد رختنديدم يكى روز على را جداز شخص نبى خاتم الانبياز عهدى كه كودك بد آن نازنينبتحقيق رفتار مىبود اينمگر در زمانى كه خير البشربراى خديجه به بد در سفرنديدم بگيتى يكى را پدركه باشد چنين مهربان با پسرهمانند احمد بشخص علىكه گيتى نظيرش نديده يليدگر يك پسر را براى پدرمطيع و صديق و گرانمايهترهمانند حيدر براى نبىنديدم بعالم بروز و شبىبهر روزى از خوى خود پرچمىبرافراشتى در يكى عالمىدگر پيروى را از آن خود بمنهمى امر ميكرد در انجمندر آن سالهايى كه در اين جهانبحرا همى بود وى را مكانمن او را همىديدم و غير مننمىديد وى را كس از مرد و زندر آن عهد در خانه دين پاككه اسلام ميباشد و تابناكنه مىبوده جز خانه مصطفىمحمد گرامى رسول خدادگر هم خديجه كه بد زوجهاشگرامى انيسش در آن كشمكشسوم كس در آن روز من بودامكه اين در باخلاص بگشودامهمين جمله دارد صراحت درستباين كه امام همام از نخستكسى بوده كاورده ايمان و دينپذيرفته ز آن رهبر نازنينبدان سانكه در گفتههاى دگربفرموده تقرير آن تا جور
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1170
چه حيدر در آن سرزمين ملك داشتاز آن رو بدل تخمى از مكر كاشتكه چون موكب حيدر آنجا رودهياهوى مردم خود اندك شودبراى خلافت مگر نامزدنگردد ز تبليغ اهل خردچو مردم كه مجلس مياراستندبراى على كار مىخواستندكه او را باخلاص از شيخ و شاببراى خلافت كنند انتخابگمان داشت عثمان گر انباريشدر آن موقع بد گرفتاريشهمانا بتحريك آن نازنينبود لا جرم خواست كان بيقرينز يثرب به بيرون گذارد قدمكه مردم پراكنده گردند همهمانا ز پيرامن خانهاشفراموش گردد خود افسانهاشكه باشد كند چاره كار خويشدگرباره توسن براند به پيشهمانند اين خواست را پيشترز حيدر همى كرده بود از اثركه بر ينبع ره بپويد امامچو رفت آن گرانمايه در آن مقامدگر باره از شاه شد خواستاركه در يثرب او را شود دستيارهم اكنون دوم بار مىخواست اينكه در ينبع رو كند شاه ديناز اين روى فرمود امام همام بيانى مؤثر بلطف تمامالا اى ز عباس در روزگارگرامى پسر بهترين يادگارنمىخواهد عثمان مرا اين زمانبجز اين كه در آشكار و نهانبكردار يك اشتر آب كشبدلو بزرگ اندرين كشمكشبه نيرنگ و تزوير بدهد قراركه در آمد و رفت باشم بكارفرستاد روزى مرا در يمنكه باشم كه يثرب برون در علنپس از آن فرستاد بر من پيامكه باشد كه در يثرب آرم مقامچو محتاج مىبود بر ياريميقين داشت بر مهر و غمخواريمهم اكنون ترا مىفرستد كه منز يثرب روم سوى ديگر وطنقسم ياد سازم به حى حميدكه از وى بكردم دفاعى مفيدبدانسانكه ترسيدم از هر كنارگنه كار باشم درين روزگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1172
به معنى چنين است اى محترمكه با ياد وى مىگزارم قدمخود اين جمله در نزد اهل خردبحق منتهاى فصاحت بودچه اين گونه آن رهبر مرد و زناراده بفرموده از اين سخنز بطحا چو پا را نهادم برونكه تا بعرج شدم رهنموناز آن نازنين در بساتين و باغبهر جا رسيدم گرفتم سراغبراى كنايه كلامى شگفتبگفته كزان عقل حيرت گرفتمراد از كنايه بود آنكه كسكه فارغ بود از هوى هوسبدان لفظ منظور خود را بيانكند اى گرانمايه نكتهدانكه لفظش صريحا دلالت بوىنه خود داشته باشد اى نيك پىبدانسانكه حيدر امام همام بدينگونه فرموده طرح كلامكه با ياد وى گام را بر زميننهادم بهر جا يسار و يمينكنايه از آنست در رهگذرگرفتم از آن نازنين من خبربرفتم بدنبال آن دين پناهبه بيراهه هرگز نرفتم ز راه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1198
همين نامه هم بر نكويان اميرفرستاده بر شام نزد جريرپى اخذ بيعت در آن گيروداردرست از معاويه آن نابكارزمانى كه وى را امام همام فرستاده بود از رسالت بشامبجلى است از آن قبيله كه جدرساند بالغوث اى باخرددگر آنكه دانشوران رجالكه دارند در دست ازو شرح حالندارند بر گفت وى اعتمادچه گويند نابوده صافى نهاد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1199
سخن كوته او را چو بر حق امامپى اخذ بيعت فرستاد شاممعاويه آن رهزن شيخ و شابتعلل همىكرد بهر جوابكه تا آنكه بهر خود از شاميانبتحقيق بگرفت بيعت عيانچو اصحاب سلطان دين مرتضىبگشتند آگاه از آن مأجراكه ديگر معاويه آن دين تباهنه گردن گزارد بفرمان شاهبگفتند پيش از حضور جريركه پاسخ مگر آرد از آن شريربود مصلحت آنكه با شاميانبه پيكار آئيم در اين ميانولى پيش از آنيكه شخص جريرز شام آيد و پاسخ آرد دليرامام بحق مصلحت را بجنگندانست فرمود همچون درنگهم از بهر پايان كار آن اميرفرستاد اين نامه بهر جريرپس از حمد يزدان و مدح رسولمحمد بهين رهنماى عقولچو اين نامه از من بسويت رسيدحقايق بتحقيق گوشت شنيدمعاويه را سخت وادار كنكه تا كار را بر كند بيخ و بنمصمم شود تا كه از صلح و جنگيكى برگزيند همى بيدرنگيكى خانمانسوز جنگى تمامكه آواره سازد همى خاص و عامدگر صلح كش خوارى آرد به برزبونى همى آورد در اثردر اينجا مراد امام همام همانا از اين گونه طرح كلامبود اين كه در صورت صلح و جنگبود فتح با آن گرانمايه سنگبدين سان اگر جنگ را اختيارهمىكرد در عرصه كارزارخود آماده سازد براى نبردكه روشن شود كار نامرد و مردو گر آشتى را پذيرفت اوهمى گير بيعت از آن زشتخو
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1227
اگر ما ببوديم با اطلاعكه تا اين چنين پايه جنگ و نزاعهمانا بما وارد آرد زياندگرگون كند وضع پير و جوانز ما هيچ يك در چنين گير و دارنمىكرد اقدام در كارزارهم اكنون كه ما در هى تيرهايمهمى بر خردهايمان چيرهايميكى ره هم اكنون كه باقى بودكه آنرا به نيكى پسندد خردبود آنكه بروى كنون بگرويمز بگذشته خود پشيمان شويمدر آينده هم خود در اصلاح كاربواقع بكوشيم از هر كناربلى پيش ازين از تو اى نيكنامتمناى من بد حكومت بشامكه بىآنكه طاعت ز من خواستارشوى باشم آن گوشه مشغول كارولى اين مراتب نكردى قبولكه جان و دلم شد ازين غم ملولدر امروز هم جز همان خواستارنمىباشم اى ملك را شهريارنپوشيده باشد كه از زندگىهمانا نخواهى ز شايندگىبه جز آنچه را كه من اميدواربگيتى همىباشم از هر كنارنمىترسى از نيستى در جهانبجز آنكه من بيمناكم از آنبه يزدان كه خيل سپاهى تمامتبه جانشان گشت از خاص و عامدگر جنگجوئى نمانده بدهركه از وى توان يافت در جنك بهرمن و تو ز فرزند عبد منافبباشيم و نبود در اينجا گزافكه يك تن ز ما را بر آن ديگرىبگيتى نباشد همى برترىكه آن يك ز عزت بود ارجمنددگر كس ز ذلت بود مستمنديكى حر يكى بنده بىنوابكى تندرست و يكى مبتلاچو عبد اله آن نامه را بر امامرسانيد و خواندش امام همام بگفتا شگفتا ازين سست پىمعاويه و نامه پست وىهم عبد اله رافع آن مهربانكه بودى نويسندهاى نكتهدانبخواند و بفرمود آن رهنماكه بنويس در پاسخ اين نكته راپس از حمد يزان و نعت نبىكه چون وى ندارد فلك كوكبى
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1237
بود اينهم از نامههاى امامبراى زياد ابيه اى همام زمانى كه در بصره آن سرزمينببود ابن عباس را جانشينچه عبد اله از جانب شاهدينعلى نازنين رهبر مسلمينباهواز و كرمان و فارس آن رمانحكومت همىداشت اندر عيانكه وى را كند منع از هر بدىپليدى و زشتى و نابخردىدگر آنكه او را زياد ابيهبخواندند اى بر حقايق فقيهبود آنكه وى را پدر همچنانمعين نمىبوده اندر جهانولى مدعى بوده سفيان پدرهمىبوده او را در اين رهگذريكى روز سفيان به نزد عمرهمى خواند او را با اسم پسربود ما در ابن زياد ابيههمانا به تعريف نامش سميهكه او بر زنا دادن آشكارهمىبود مشهور از هر كناركه اين شرح در نامه بعد از اينبيان مىشود اى بايمان قرين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1245
بمعنى توجه كن اى تيز هوشغنى كن دل جان ز فيض سروشنباشيد آيا چنين دوستداركه آمرزد از مهر پروردگارشما را بحالى كه او مهربانبود بر همه خلق پير و جوانيكى نكته خوش كه ذكرش رواستتعلل بتعريفش اينجا خطاستبود آنكه امر امام همام على قائد و رهبر خاص و عامكه در عفو از ابن ملجم بودنكو داند اين نكته اهل خردكه تعريف يك حكم از مستحببود اى گرانمايه فكر از ادبدگر شرح اين بحث هم پيش ازينهمىگشت تعريف اى مرد دين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1248
بهر مستحق و سزاوار همببخشد از آن همچنان بيش و كمو گر در زمانه براى حسنعيان گشت پيشامدى در علنبود زنده تا جان جانها حسينكه چون مهر و ما هست در مشرقينهمانا وصيم ز بعد حسنبگيتى حسين است در انجمنكه از من سفارش همانند اودهد نيك انجام از زير و روبراى پسرهاى از فاطمهحسين و حسن خالى از واهمههمان بخششش است از على در ميانكه همچون پسرهاى ديگر عيانهمانا پسرهاى من در اثرتفاوت ندارند با يكدگرو گر هم تصدى اين كار راكه روشن كند طرز رفتار رابه فرزند از فاطمه داد امهمانا در خير بگشادامبود بهر خوشنودى كردگاركه باشد بدست آورم آشكاردگر هم تفرب بشخص نبىكه آورد از جانب حق نبىدگر پاس از حرمت آن وجودكه باشد گرانمايه از تار و پوددگر اين شرافت كه از اقربابباشيم با حضرتش اى فتىاگر چه تصدى اموال راسپرده بدست حسن برملاپى صرف اموال در آن مقامبدينسان كند شرط امام همام كه اموال را هم بدانسانكه هستنگه داردش خود ز بالا و پستدرختان خرما كه در كشتزاربباشند از ميوهها بارداراز آن ميوه در آنچه مأمور آنشده صرف سازد همى در عياندگر شرط آنست كه هر نهالكه از اين درختان بود بالمآلزهر دهكده در مقام فروشنباشد همان رهبر تيز هوشكه از حيث روئيدن نخلهابروى زمين وز چنين دخلهابهم مشتبه وضع هر دهكدهنگردد ز حيث رديف وردهدگر زان كنيزان كه چون بنگرىپذيرفتهام من بهم بسترىگر آورده فرزند يا باردارهمانا بود در همين گيرو دار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1251
بود اين وصيت هم از بو ترابكه روشن كند ديده شيخ و شابكه خود طرز جمعآورى زكاةنشان مىدهد من جميع الجهاتدگر مهربانى به آن مردمانكه بدهند بارى زكاة آن كسانكه چون بخشنامه فرستاد امامبگيرندگان زكاة اى همام در اينجا ز وى جملههائى درستبكرديم يادآورى از نخست
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1256
همين است پيمانى از آن امامبيك كارگردان خود اى همام كه وى را بپرهيزكارى درستوصيت كند از زمان نخستدگر با رعيت بمهر و ودادبپردازد آن رهرو نيك زادكه از زير دستان حقوق و شرفشود حفظ و فرصت نگردد تلفبه هنگام جمعآورى زكاةشود كار خوش من جميع الجهاتهمانا كه بر كارگردان خويشكه باشد گرانمايه و پاك كيشبگويم بكار نهانى خودكه پوشنده ميباشد از نيك و بد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1274
در اينجا توجه بمعنى نكو استكه معنى چو مغز است و لفظ است پوستهمو هست پرندهاى در جنانكه او را در بال است اندر عيانو گر مرد را حق خود اى پاك كيشنمىكرد منع از ستودن ز خويشوجود مقدس امام همام على رهبر دين عليه السّلامفضائل همىكرد يادآورىاز آن كسكه دارد بحق رهبرىكه با آن قلوب همه مؤمنينبود آشنا اى گرانمايه ديندگر گوشهاى شنوندگاننه رد سازد آن نكته را بيگمانبدينگونه كن دور از خويشتنكسيرا كه او را شكار اى فطنهمانا زره باز گردانده استكشاند ببالا و گاهى به پستدگر آنكه تعريف اين جمله همچنين است اى رهر و محترم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1279
چه بهتر دگر باره در اين مقامبمعنى توجه كنيم اى همام ز اهل تو فرزند تو نيست هيچچه كارش نباشد نكو در بسيچ
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1283
همىخواست حيدر در آن گيروداربماند براى ابد بركنارو ليكن به نزد معاويه كسفرستاد و مىخواست فرياد رسمعاويه بسيار در كار جنگهمىبود محتاط و بودش درنگبرون گشت از شام آن سست پىولى راه ميكرد آهسته طىكه تا آنكه از مرگ عثمان خبرهمى يافت بارى در آن رهگذردگر باره برگشت در شام و دمز خودكامگى زد همى لاجرمهمانا از اين رو امام همام ز دلسوزى كذب آن زشت نامبه عثمان بفرمايد اين نكته راكه دانند اين نكته اهل صفانه سوگند بر كردگار جهانچنين نيست اى ابله ناتوانتو باشى دو روى و بكردى ستمبوى در جهان اى فرومايه دمخداوند در باره چون تو كسبفرمود اين نكته اى بو الهوس
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1349
پس از آنكه با مشكلاتى عجيبكه مىديد پى در پى آن بىنصيببدر برد جان خود از آن ميانرهائى همى يافت اندر عيانولى اين كه گفتى پسرها و منكنيم از وفا با شما انجمناگر زندهمانيم در هر كجابيكجا در آئيم ما و شماو گر هم بميريم با هم هلاكهمانا شويم اندرين تيره خاكبدينسان قريش و چنين تاختندر آن گمرهى پرچم افراختنسپس نيز جولان اهريمنىاز آن قوم در وادى دشمنىدگر ترك فرمان و سرگشتهگىخود از ذلت و بخت برگشتهگىاز ايشان چو بينى تو خود كن رهادر اين باره چيزى مگو اى فتىچه آنان به پيكار من اتفاقهمىكرداند از طريق نفاقچنان اتفاقيكه دور از تميزبكردند با مصطفى در ستيزبلى پيش از من ازين مأجرابتحقيق كيفر رسانندههاقريش خطاكار را جاى منبكيفر رسانند در انجمنستم از ستمكارگان همچنانبر آنان رسد آشكار و نهانكه خود رشته نسبتم را درستز پيغمبر نازنين از نخستبريدند و هم حرمتش را بجانه بگذاشتند اين گروه از جفاكه خود سلطنت زا بجور و جفاز فرزند از مادرم مصطفىكه مىبود حق من اندر عيانز من در ربودند اين ناكسانولى اين كه سلطان دين مرتضىپسر مادر خويشتن مصطفىهمى خوانده اين راز باشد سببكه بر وى بصيرند اهل ادبكه عبد اله از شخص احمد پدرنظير ابو طالب با هنركه باشد پدر از على شاهدينامام بحق رهبر مسلمينپسرهاى عبد المطلب بوندكه آن هر دو تن خود ز يك مادرندكه آن فاطمه باشد اى باخردكه خود دخت عمرو ابن عمران بودپسرهاى عبد المطلب تمامجز اين دو كه تعريف شد اى همام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1407
بود معنى اين گونه اى نيك فرچو خواهى ز مضمون شوى با خبربدرگاه بخشنده كارسازدر آن دم گزاريد ياران نمازكه سايه در آن لحظهاى نيكنامبمقدار ديوار آغل تمامز يك بزهمى باز گردد درستكه اين شيوه باشد نكو از نخستدگر عصر را هم بايشان نمازگزاريد آن موقع اى اهل رازكه خورشيد در جلوه باشد سپيدهم از پاره روز خود اى رشيددر آن دم كه در آن دو فرسنگ راهتوان رفت اى رهرو دين پناهفقيهان درين باره اقوالشانبواقع بود مختلف همچنانگروهى بظاهر بقول امامهمى متكى گشتهاند اى همام كه با هم نماز پسين نيم روزنه جايز بدانسته اندى هنوزو ليكن فتاوى مجتهديندرين باره در دست هست اى امينكه با هم توان خواند اين دو نمازبدرگاه بخشنده چارهسازبآنان بخوانيد مغرب نماززمانى كه صائم كند روزه بازدگر آنكه حاج از عرفات همكشد در منى رخت اى محتشمبآنان نماز عشاء آن زمانهمانا گزاريد اندر عيانكه سرخى ز مغرب نهان مىشوديكى سوم از شب عيان مىشودبخوانيد در بامدادان نمازباخلاص كامل بر بىنياززمانى كه يك مرد روى رفيقز خود نيك بيند همى در طريقدرين گيرو دار از فرو دو فرازبآنان گزاريد آنسان نمازنظير نماز يكى ناتوانكه اضعف همانا بود در عيانبكاهيد از مستحبات سختمكوشيد در فتنه چون شوربخت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1487
خود اين نامه از نامههاى عليستكه جان خردمند از و منجليستبه اسود كه فرزند از قطبه بودبداد و دهش همچنان ميفزوددگر آنكه سردار بد بر سپاهبه حلوان خود اى رهرو دين پناهكه شهريست نزديك بغداد آنكه دانند اين نكته اهل بياننويسند آنانكه حال رجالز اسود نگفتند خود در مقالولى دور نبود ز نيكان بودگرانمايه جان و سخن دان بوددرين نامه او را امام همام بداد و دهش خواند اى نيكنامپس از حمد يزدان و نعت رسولكه از وى گرانمايه باشد عقولبتحقيق اگر خواست از حكمرانبهر امر در باره اين و آننه يكسان بود در مقام عملهمى خيزد از وى هزاران خلل
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1491
بود اين هم از نامههاى امامبسوى كميل زياد آن همام كه مىبود از اصحاب خاص علىكه گيتى نديدست چون وى يليكه از سوى حيدر بشهر هيتهمى حكمران بود در مرتبتبتحقيق اى رهرو نيك ذاتهيت هست شهرى كنار فراتدرين نامه وى را شهنشاه دينز ترك جلوگيرى از مشركينكه با لشكرى بهر تاراج سختگذشتند از شهر آن شوربختكه تا شهرهاى دگر را تمامبتاراج گيرند از خاص و عامكند سرزنش آن گرانمايه راخود از ترك كوشش در آن ماجرا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1493
بود اينهم از نامههاى امامكه بنوشته بر مصريان آن همام كه با دست مالك همان نامه رافرستاده بر آن كسان بر ملا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1501
كه چون فتنه در بين امت عيانشود لاجرم دور گرديد از آنچو شد باخبر حضرت مرتضىفرستاد فرزند خود مجتبىبكوفه كه اين نامه همراه داشتچراغى فرا راه مردم گذاشتدر آن اشعريرا امام همام نكوهش همىكرد در اين مقامپس از حمد يزدان و نعت رسولكه از وى غنى شد فروع و اصوليكى گفته از تو بسويم كنونهمانا رسيده درين آزمونكه سود و زيان تو در وى بودچو نيكو به بينى بچشم خردبه تبليغ اشخاص واداشتنكه از فتنه دورى كنند اين ز منخود از نقل فرمايش مصطفىبواقع گرامى رسول خدابظاهر درستست و هم سود توستچو منظور تو اين بود از نخستكه اشخاص از ياريم اين زمانهمى باز دارى بمكرى نهانولى در حقيقت چو جنك جملبه آن مردم نابكار و دغلهمانا تبه كارى و فتنه نيستبراى تباهى در آن رخنه نيستو ليكن جلوگيرى از فتنههابيارى يزدان بود قصد مادگر فكر آسايش مردمانبتحقيق باشد سبب ساز آنبدين سان ستيز تو اى بيخبردرين راه دارد هزاران ضرربناحق همان فتنه پنداشتنخياليست بيهوده انگاشتنكه دارد برايت سراسر زيانچگونه توان طرف بندى از آنچه در دهر بر كيفرم مبتلاشوى اى فرومايه جان بر ملابه عقبى هم از رحمت كردگارشوى بىنصيب و به محنت دچاربدينگونه نزدت پيام آورمچو آمد ز جا خيز خود لاجرمبزن دامن خويشتن بر كمرهمى بند محكم به بند از اثرز سوراخ و از جايگاهت برونبيا تا كه روشن كنى آزمونكسانى كه يار تو باشند سختبخوان و برانگيز اى شور بختبيارى ما پس اگر كار ماهمى راست پنداشتى از صفا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1517
پس آن بر كسان گرسنه بدهكه هستند با عائله غمزدهبحالى كه آنرا رسانى تمامبه آنان كه بيچارهاند اى همام دگر آنچه از وى خود آيد زيادفرست آن به نزديك ما اى رشادكه آنرا به آنان كه در نزد مابياشند بخشيم خود از وفادگر آنكه بر مكيان همچنانهمى امر كن اى گرانمايه جانكه از ساكن هر سرا در اثرنگيرند مزد و كرايه دگركه دائم نباشند در آن دياربدانسانكه فرموده پروردگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1520
چه وى بود از اعظم مسلمينز اصحاب خاص رسول اميندگر بود از شيعيان علىكه گيتى نديدست چون وى يليبدانسانكه بر نقل ابى الحديدبروز سقيفه ز فكرى رشيدبتحقيق از قول محدثينچنين گفت با فارسى از يقينكه كرديد اما نكرديد كارنه شايسته بد اين روش از شعاربدينگونه معنى بود اى رفيقچو باشى بكشف معانى دقيقخليفه بكرديد خود انتخابنه آنكه بگفته رسول از صوابكنايه از اين كه تظاهر بدينكنيد و نباشيد از مسلمينبنام وى اى رهرو باعفافبود بين اهل قلم اختلافكه خود پيش از اسلام او را چه نامهمىبوده اندر بر خاص و عامگروهى بگفتند كان دلشدههمى نام را داشته روز بهگروهى بگفتند كاو از نخستهمىبوده بهبود نامش درستكه بوده ز نسل منوچهر شاهگرانمايه نيرو چو خورشيد و ماهبجز اين دو نام اى گرانمايه پىبگفتند نام دگر بهر وىرسول بحق رهبر خاص و عامبوى نام سلمان بداد اى همام ملقب به سلمان شد آن نازنينز الطاف خاص رسول امينچو گفتند بر وى كه تو كيستىهمى گفت از روى خوش زيستىمسلمانم و ابن الاسلام همدگر از بنى آدمم لاجرمدگر كنيهاش را سه عنوان بودكه عبد اللهش خود يك از آن بوددگر كنيه وى ابو البيناتبود اى گرانمايه نيك ذاتسوم كنيه وى ابو المرشد استكه تاريك ازو ديده حاسد استدگر اصلش اى رهرو باخردز شيراز يارا مهر مزبودو يا آنكه از شوشتر و اصبهانهمىبوده آن مرد پاكيزه جانامام بحق حضرت مرتضىفرستاده سوى وى اين نامه راهمى پيش از آنيكه آن نازنينبظاهر خليفه شود از يقين
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط میرشاعرعلی
|
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1534
بود سودشان از شما بيشتركه خيزد ز كردارت اكنون ضرربهر حال از بهر امكان زيستكسى كه بود چون تو شايسته نيستكه با دست وى رخنهاى لاجرمشود بسته در گوشهاى بيش و كمدگر امرى انجام گيرد ازوكه باشد شود موجب آبرودگر رتبهاش را ببالا برندو يا در امانت شريكش كننددگر بهر دفع يكى كار بدبكارش گمارند در يك بلدروا نيست تا حفظ مرز وطنبدين كس سپارند در انجمندگر آنكه حاكم به شهرى شودكه تاند ز در مانده بارى بردزمانى كه اين نامهام در علنرسد خود بدست تو در انجمنبه نزدم بيا گر بخواهد خدابدرمان رسانم همه دردهاچو آمد به نزد امام همام بزندان فرستاد آن زشت نامسپس صعصعه آنكه بود از شرفز نيكان اصحاب شاه نجفشفاعت ز وى كرد و او را نجاتهمىداد خود من جميع الجهاتدر اينجا رضى سيد محترمچنين طرح مطلب كند لاجرمهمين منذر آن كس بود كه امامعلى نازنين رهبر خاص و عامبفرموده در باره وى چنينبيانى بواقع خوش و دلنشينبدو جانب خويشتن بيگمانفراوان همى بنگرد در عياندگر در دو برد خود آن بيخبرهمانا خرامد باطوار بدبود برد خود جامهاى پربهاكه بر تن همىداشت وى بر ملادگر آنكه بسيار گرد و غباركند پاك از كفشهايش بكارچه بسيار مغرور گردنكش استز افكار بيهوده خود خوش استبه رخت و بآرايش خويشتنببالد فرومايه در انجمن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1539
بسال دويست و شش آن نيكبختبرضوان ز گيتى كشانيد رختهمانا كه اين مطلب دلنشينبواقع شده نقل از آن نازنينيكى عهد نامه است ان اى همام بر اهل يمن ساكنينش تمامگرفتم كه شهرى و صحرانشينبباشند آن مردمان از يقينكه خيل ربيعه ز پير و جوانببايد اطاعت كنندى از آنخود اين پيروى از كتاب خداستكه دعوت به سويش همانا رواستكه بر طبق آن امر بر اين و آنكنند از حقيقت نهان و عياندگر دعوت آنكه خود سوى حقكند دعوت خلق بىطعن و دقپذيرند و هم در مقابل دگربهائى نگيرند از اين رهگذردگر هم به تبديلش از هر كنارنه خوشنود گردند در روزگارپى نقد دنيا و كالاى پستز قرآن محكم نشويند دستدگر آنكه آن مردمان از نخستپى دفع كار مخالف درستبهم يار باشند و از اتحادبرانند دشمن همى از بلاددگر دعوت و نوع گفتارشانبىكسان بود همچو رفتارشاندگر از ملامت گر بد روشكه كارش بمردم بود سرزنشهم از خشم يك ابله خشمگيركه باشد ز وى چشم عبرت ضريردگر خوار گردن ز نابخردىچو دشنام دادن ز خوى بدىگروهى گروهى دگر را بجهدنباشند خود در پى نقض عهددگر هم گروهى ز نابخردانكه باشند با خلق و خوى در انبه تلخى در انظارشان خوار ساختبه حيثيت آن كسان كرد تاختدگر آنكه از قهر دشنام دادفرا راهشان دام حيلت نهادنبايد كه آن موجب نقض عهدبدانند و كوشند در بد بجهدبر اين عهد نامه كه اينك بودهمه حاضر و غائب و كم خردچو دانا و نادان و چو بردباربباشند از راستى پايداربدينگونه پيمان حق برقرارهمى گشت و در بينشان استوار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1540
چه از عهد حق بازپرسى شودبر آن پايدارند خلق از خردهمين عهد نامه على شاهدينكه پور ابو طالب است از يقيننوشتست و در عرصه روزگاربگيتى بود تا ابد يادگاربه برخى نسخ اى گرانمايه دينبه نهج البلاغه نوشته چنينعلى پور بو طالب از اين بيانبواقع يكى نكته گردد عياندگر آنكه گفتند اى نيكنامبمانند آنهم امام همام بقرآن كه با خط آن نازنيننوشته شده اى گرانمايه دينكه آن در كتب خانههاى بزرگبود هست اى خود ز منطق سترككه باو او بنوشته و در حسابمضاف اليه است اى نكته يابپى آنكه اى رهرو محتشممركب اضافى چو گردد علمهمان حكم يك لفظ را دارداچنين نكته اهل لغت داندابدينگونه اعراب در بين آنبتعريف نايد خود اى نكته داندر آنهم نه تغيير داده شودكه خوش داند اين نكته اهل خرد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1552
درين باب كه گشته گرد آورىچو با چشم عبرت بوى بنگرىبود حكمت و پندهاى امامعلى نازنين رهبر خاص و عامكه بر وى ضميمه شود اى همام جواب سئوالات از آن نيكنامكه ضمن بيانات كوتاه شاهبيانكرده اى رهرو دين پناه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1560
همين مطلب است از امام همام على نازنين رهبر خاص و عامبراز نمىداشتن اعتمادبتدبير خود اى گرامى نهاد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1579
بود اين سخن از امام همام كه روشن كند جان اهل كلامزمانى كه يكتن ز اصحاب وىهمىبود بيمار و فرسوده پىبفرمود آن رهبر دين پناهكه بيمارى تن بريزد گناهخداوند بيماريت را سببخود ايسالك راه علم و ادبپى بر طرف گشتن هر گناهبداده قرار اندرين دستگاه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1580
پس از بهر بيمارى اندر جهاننه پاداش ميباشد اندر عيانبلى آدمى چون شكسته شودز غم تار و پودش گسسته شودخود او در چنين حالتى آشكاركند روى دل جانب كردگاركند توبه و از گنه بازگشتكه يكباره نيكو كند سرنوشتهمين كار باعث شود در اثرگناهان رود از ميان بىخطرچنان برگهائى كه ريزد فروگناهان وى ريزد اى نيكخوبلى مزد و پاداش اى نكتهدانبگفتار نيكو بود بر زباندگر هم بكردار خوش از خردبهم كارى دست پاها بودخداوند سبحان هم اى با خرداز آن ره كه پاكى نيت بوددگر آنكه شايستگى نهادهر آن كس بود خواستار از عبادهمانا برضوان دهد جايگاهگرامى همى سازدش پايگاهبه بيمارى آن كس كه دارد شكيببود باطنش نيك و خويش نجيببحالى كه از دست و يا لاجرمنمىبوده در كار از بيش و كمبود ممكن او را خداوندگاربيامرزد از مهر در روزگاردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمهمىگويم اينجا امام همام كه فرموده اين مطلب اى نيكنامكه از بهر بيمارى اين و آنهمانا نه مزدى بود در ميانچه خود هست بيمارى از آن قبيلكه دارد ز يزدان عوض اى نبيلچو از فعل حق آدمى را مرضرسد هم ز غفار آيد عوضولى مزد و پاداش در روزگارخود از فعل يك بنده است آشكارچو در بين پاداش و اصل عوضبود امتياز اى همايون غرضاز اين رو امام بحق مرتضىپسر عم سالار دين مصطفىهم از دانش و راى نافذ ز خويشبيانكرده اين مطلب اى پاك كيش
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1589
بفرموده آن شاه گفتار نيكبراى عوض دادن كار نيكيكى چون بسويت فرستد درودبه از آن فرستش بپاسخ سرودچو دستى باحسان بسويت درازبگيتى بشد در فرود و فرازهمان را به نيكى تو پاداش دهچراغى به نيكى فرا راه نهاگر چه فضيلت براى كسى استكه در ابتدا كرده نيكى بزيستهمين قول و فرمايش از مرتضىگرانمايه از خلعت هل انىبه بعضى نسخ اين بيان از امامبه نهج البلاغه نبود اى همام ولى چون روش نسخه كاملستز ما لاجرم مدعا حاصلستخود از نسخه ابن ابى الحديدبه نظمش در آوردام اى رشيديكى نسخه خطى همى از قديمدر آن نيز ديده شده اى حكيم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1591
بتوصيف بخشش امام همام بفرمود اين نكته در اين مقامز بخشيدن اندك اى مرد راهمشو شرمگين اندرين دستگاهچو نوميد كردن از آن كمتر استبشرمندگى بيشتر رهبر است
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1597
بود اينهم از گفتههاى امامبكار قضا و قدر اى همام به آن مرد شامى كه از آن جناببپرسيد اين نكته آن نكته يابچو از جنگ صفين آن نازنينهمى بازگشت اى گرانمايه دينخود آيا كنون رفتن ما بشامبه پيكار با مردمش اى همام بكار قضا و قدر آشكارهمىبود از جانب كردگاربفرمود در پاسخ وى علىكه گيتى نديدست چون وى يليقسم بر خدائى كه از زير خاكچنين دانه بشكافته تابناكدگر آنكه انسان بلطف آفريدچنين صورت خوش ز وى شد پديدهمانا بجائى نه هشتيم گامنرفتيم از بامدادان بشامسرازير بر درهاى از اثرنگشتيم جز بر قضا و قدردگرباره شامى بگفت از اثركه ما را بتحقيق در اين سفرهمانا نه پاداش باشد بكارچه ما را نمىبود است اختياردگر باره فرمود امام بزرگكه پاداشتان كرد شينحا ستركخداوند هنگام رفتن كه راهنكو مىسپرديد در رزمگاهدگر آنكه در موقع بازگشتكه خود بازگشتيد خوش سرنوشتنبوديد مجبور در هيچ حالشما را روش بود در اعتدالچنين گفت شيخ اين چگونه بودالا اى خداوندگار خردكه با اين كه ما را قضا و قدربراند همانا بهر كوى و درامام بحق هم پس از اين سخنكه باشد دراز اى گرانمايه تن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1598
خدايت كند رحم اى بيخبرتو شايد اساس قضا و قدركه حتمى و لازم بود همچنانبه پندار بيهوده كردى گمانهمانا چنين بود اگر از نخستنمىبود پاداش و كيفر درستنويد به خير و به خوبى دگركه باشد بهشت برين در اثرچنان بيم و شر بدى از جحيمهمىگشت ساقط درست از قديمهم از حق براى گنه كارگاننه كيفر بدو رنج پتيارگاننه پاداش از بهر فرمانبرانمعين همىگشت از هر كراننكو كار شايسته از تار و پودسزاوار بهر ستودن نبودچنين گفته از بت پرستان بودكه خود سالك راه شيطان بودگواهان كذب و ضريران راهبرون از حق افتاده در پرتگاهقدريهاند و مجوسان فكردر اين امت عارف اهل ذكرنگفته نماند همى در اثركه لفظ قدرى در اهل خبربه تفويضى و جبرى اى مرد راهبهر دو شود گفته در دستگاهمراد درين جاى جبرى بودكه بيهوده مىگويد آن بيخردكه هر كار هر بندهاى ميكندنه با اختيار و اراده بودبه تقدير شايسته از كردگاربود سخت مجبور از هر كناربلى ضد تفويضى بيخردكه خود منكر قدرت حق بودكه گويد خدا بنده را در نهادبكرد امر و نهى و بخود واگزاردكه كارى كنند و گر ناكننددر آن مستقلند اى هوشمندسحن كوته اى دل امام همام دگر باره فرمود طرح كلامخداوند بر بندگان آشكارهمى كرد است امر با اختياردگر آنكه در اين گرانمايه درسهمى نهى فرموده با بيم و ترسدگر آنكه در كار آسان بحالبفرموده تكليف را ذو الجلال
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1603
در ابقاى فرزند نيكان امامبيان كرده اين نكته را اى همام بلى بازمانده ز شمشير هستغنى از بركت خود اى حق پرستچه در كارزار شرافت شهيدشدند آن گرانمايگان رشيدازين روى باقىترند از شمارز فرزند هم بيشتر اى فكارچو فرزند از رهبر سومينحسين آن امام بحق اى اميندگر پيروان همان جان جانكه باشند در دهر از شيعيانكه بسيار باشند پاينده همبه نزديك اهل خرد محترمدرست عكس از دشمنان امامكه بودند بسيار و آسوده كامو ليكن بگيتى از آنان اثرنه بينى در امروز اى نيك فر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1606
بمعنى توجه كن اى مرد راهكه دل را كند همچو خورشيد و ماهخداوند بر مردم اى نكته يابفرو تاورد از وقايع عذابكه تا آنكه باشى تو در بينشاندرست اى گرانمايه نام و نشانبكيفر نه آن قوم را در اثررساند همى قادر دادگرو حال آنكه آمرزش از كردگاربباشند آن مردمان خواستاردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمدرست اين بيان كه ز قرآن گواهخود آورده آن رهرو دين پناههمى از سخنهاى نيكو بودكه آنرا به نيكى پسندد خردكه در آن بسى مو شكافى شدهز درك حقايق درين غمكدهكه آنرا بخوبى امام همام بيانكرده اى رهرو نيكنام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1606
بكسب سعادت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامهر آن كس هر آن چيز را آشكاركه ما بين او باشد و كردگارهمانا كند از حقيقت درستبدستور سازد عمل از نخستخدا آنچه را بين او و كسانبود خود درستش كند بيگمانز رنج و گرفتارى او را رهاكند از عنايات مطلق خداهر آن كس كند كار عقبى درستنه پيمان شكن باشد و عهد سستخدا كار دنياى او را تمامبسازد درست و كند شادكامز سرگشتگى سازدش بر كنارگرانمايه جانش كند آشكاربدانسانكه حق در كتاب كريماشارت بفرمود است اى حكيم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1608
ز خسته نگشتن ز دانش امامبفرموده اين نكته را اى همام همانا كه اين گونه دلها ز فكربيك گونه موضوع و تعريف ذكرستوه آمده سخت و خسته شوندز اندوه و غم دل شكسته شوندچه اجزاء آنست نسبت بهمبتحقيق يكسان خود از بيش و كمبدانسانكه تنها و ابدان ماز نوعى خورش خسته گردد بجاپى خستگى رفع كردن بكارببايد ز حكمت طلب كرد ياراز آن گونه دانش كه باشد جديدكه از آن شگفتى خود آيد پديدكه از كسب حكمت نه خسته شويدنه از تار و پودش گسسته شويد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1618
روايت ز نوف بكالى بودكه گفتست آن رهرو با خردكز اصحاب خاص امام همام بتحقيق مىبود آن نيكنامشبى ديدم آن شاه نيك آزمونكه از بستر خوابش آمد برونبانجم نظر كرد آن بىنظيربفرمود آن گاه با من دليركه اى نوف خوابيدهاى اين زمانو يا آنكه بيدارى اندر عيانبگفتم كه بيدارم اى نازنينعلى اى بحق رهبر مسلمين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1631
ز اوصاف قوم قريش از امامبپرسيداند اين نكات اى همام بلى خيل مخزوم فرخنده بختگلى نيك بوى از قريشند سختچه مردانشان از كمى كاستهزنانشان بهر نيكى آراستهسخنهاى مردانشان در اثربه شيرين زبانى بباشد سمرزناشوئى با زنانشان بكارچو نيكند باشى همى دوستدار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1634
بتعريف غيرت امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامبود غيرت زن بمرد از اثربتحقيق كفر اى گرانمايه فرچه مستلزم اين بود كه دو زننداند روا بهر مرد آن فطنو حال آنكه آنرا خداوندگاربگيتى بكرده حلال آشكارولى غيرت مرد بر زن درستز ايمان حكايت كند از نخستچه اين موجب آن بود كه حرامدو مرد است بر يك زن از خاص و عامكه آنرا خداوند هم ناروابدانسته ايراهرو هر كجا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1643
ز پايان دنيا امام همام در اينجا خبر داده اى نيكنامخداوند را يك فرشته بودكه هر روز مىگويد اى با خردبزائيد از بهر مردن همىطريق فنا را سپردن همىدگر جمع سازيد از هر كناربراى پريشان شدن در شماربسازيد از بهر ويران شدنز اندوه محصور حرمان شدن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1647
بوصف صدقه امام همام بيان كرده اين نكته اى نيكنامفرود آمدن رزق را از فلكبيارى پروردگار ملكبه صدقه و بذل وى خواستاربباشيد از حضرت كردگارچه با دادن صدقه روزى رسدبدان سان كه در وى بماند خردكسى كه عوض را گرفتن بكاريقين داشته باشد اى هوشيارببخشودن البته باشد سخىنه همچون بخيلان بود دوزخىسخى چون يقين دارد از كردگارعوض را فرا گيرد از هر كنارازين روى پيوسته احسان كندنه انديشه همچون بخيلان كند
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1682
درين نكته آن رهبر حق پرستز او باش مردم سخن گفته استبباشند آنان كسانى كه چونهمى گرد آيند در آزموناز ايشان فراوان بود پيشرفتچه باشند در كار چالاك و زفتولى چون پراكنده گردند همنه كس مىشناسندشان لاجرمكه تا آنكه بر كارهاى تباهبكيفر رسند اندر اين دستگاهدر اينجا رضى سيد مهربانبفرموده اين نكته را همچنانبگفتند و بلكه امام همام بفرموده اين نكته اى نيكنامچه آن قوم آيند گرد از اثرفراوان رسانند بارى ضررچه گردد همى كار تعطيل سختستمها كشد زين ميان شوربختولى چون پراكنده گردند سوداز آنان رسد يكسر از تار و پودبگفتند از جمع ايشان زيانبدانيم چون راز كردى عيانولى سودشان از پراكندگىچه ميباشد اكنون بشايندگىبفرمود پيشهوران سوى كارهمى باز گردند از هر كناردگر سود از آن كسان مردمانبواقع برند آشكار و نهانچو بنا كه ويران عمارت كندازين رهگذر خود تجارت كنددگر آنكه بافنده در كارگاهبه نيكى بكار آورد دستگاه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1686
به ترغيب در بردبارى امامبفرمود اين نكته اى نيكنامبگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مىشود تا كسى خويشتنكند چون گروهى دگر در ز منو ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرمكه ظاهر شود ز آدمى پيش و كمدر اينجا بيان امام همام بر ابن نكته باشد دليلى تمامكه تبديل اخلاق و خوى صفاتبود ممكن و هست راه نجات
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1719
همين هم ز گفتار آن حضرت استكه آغاز و انجام آن رحمت استكه در اين بيان حجت قاطعهبه نيكى شده ياد از صعصعهكه بود از گرانمايه مردان راههمانا ز نيكان اصحاب شاهكه وى را در اينجا نكو مرتضىستايد به لحنى غنى از صفاچنين خطبه خوان ما هر وزيرك استكه مانند وى در جهان اندك استدر اينجا رضى سيد نازنينبفرموده خود طرز مطلب چنينخود از لفظ شحشح امام همام على نازنين رهبر خاص و عاميكى زيرك و ماهر و با خردكه استاد در خطبه خواندن بودبداند مقام اداى سخنبه نيكى سمر در بر مرد و زنيكى تند گفتار را در سخندگر تند رفتار را در علنبگويند شحشح سخن آورانچنين است آين خوش گوهراندگر آنكه شحشح بجز اين مقامبمعنى بخيل است اى نيكنامكه خوددارى از بخشش او راست كارفرومايه در عرصه روزگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1735
كنون ما بجاى تو اين قوم راكفايت كنيم اندرين ماجراسپس با زبان نكوهش اماماز آنان بفرمود طرح كلامقسم ياد سازم بپروردگارشما خود مرا در چنين گيرودارنه خود از زيانى كفايت كنيدنه گمراه شخصى هدايت كنيدچگونه مرا سخت از ديگرانكفايت كنيد اى پليد اخترانرعايا اگر از ستم پيش از اينز حكام بودند با غم فرينبواقع شكايت همى داشتندنظر بر هدايت همىداشتندكنون من ز ظلم رعاياى خويششكايت همىدارم اى دل پريشبدان ماند اكنون كه خود هر كجامنم تابع و آن كسان پيشوامن امروز فرمان برم از اثرخود آن قوم فرمانده از هر نظردر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمچو گفت امام از بيانى درازدرين خطبه ميباشد اى سرفرازكه ما بر گزيديم از آن برملابكرديم تعريف از خطبههاكاز آن خطبه بيست و هفتم بودالا اى گرانمايه جان از خردز ياران آن نازدانه دو مردبه پيش آمدند از همه خلق فرداز آنان يكى گفت اى محتشممرا چيرگى نيست جز بر خودمدگر آن برادر كه يار من استدل و جانم از ديدنش روشن استبدينگونه اى مؤمنين را اميربخواه آنچه خواهى و خدمت پذيرهمى امر فرماى تا ما بجانبانجام كوشيم در اين مياندگرباره فرمود امام همام بحق رهبر شيعيان خاص و عامكجا آنچه را باشمى خواستاركنون از شما در چنين اعتباركند پيشرفت و سپس از دو كسچه كار ايد اى مردم بو الهوس
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1736
بگفتند كه حارث از حوط پوركه مىبود مردى فقير از شعوربيامد به نزد امام همام سپس كرد اين گونه طرح كلامكه بر من بدينسان گمان مىبرىكه دارم گمان خود ز خوش باورىگه قوم جمل طلحه و چون زبيرببودند خود آلت دست غيردگر آنكه بودند در گمرهىچو بد ظرف تدبير ايشان تهىسپس در نكوهيدنش شاهدينبفرموده اين مطلب دلنشينكه حارث تو بر زير خود همچناننظر كرده اى فرومايه جانچه از آن كسان بدو عهد سستپسنديده مطلب نادرستببالاى خود اندرين دستگاههمانا نكردى بعبرت نگاهنه انديشه كردى بگفتار حقاز اين روست كارت سزاوار دقبدينگونه حيران بماندى براهچو سرگشتگان اى دل و جان تباهتو نشناختى حق كه تا اهل آنشناسى بواقع درين خاكدانتو نشناختى باطل از آزمونكه تا پيروش را شناسى كنونسپس گفت حارث كه من لاجرمبدنبال سعد ابن مالك رومچو عبد اللّه ابن عمر زين ميانبيك گوشه آرم پناه اين زماندگرباره فرمود مولى علىبيانى چو خورشيد گردون جلىبلى سعد و عبد اله ابن عمرنكردند يارى بحق در اثر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1738
بتوصيف نيكى امام همام در اينجا بفرموده طرح كلامبفرزند ديگر كسان در جهانبه مهر اندر آئيد اندر عيانكه تا پاس فرزندهاى شمابواقع بدارند در هر كجا
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1740
كه گر تو فراموش كردى سخندگر كس كند حفظش از اهل فنچه نقد سخن اى غنى از خردنظير شكار رمنده بودگرانمايه از حافظه آن خبربه نيكى فرا گيرد اندر اثرولى ديگرى آن ز بيمايگىگذارد ز كف از گران سايگىدرين جا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمبتحقيق ما آن چرا كه امامبپاسخ بدان مرد گفت اى همام بگفت سى ام در گذشته بيانبكرديم اى رهرو نكتهدانكه آن نيز گفت همان نازنينبدينگونه مضمون بود اى امين
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1763
بپرسيداند از امام همام چگونه خداوند در حشر عامز مخلوق با آنكه در مرتبتفراوان بباشند از هر جهتكند بازپرسى بوقت حسابكه خود مشگلى هست بر نكتهياببفرمود در پاسخ آن جان جانبدانسانكه بر كثرت آن كسانخداوندگار غنى و احدبه آن مردمان نيك رو زى دهدبگفتند از آنان چسان كردگاركند بازپرسى همى آشكاربحالى كه او را نه بينند هيچبفرما چگونه بود اين بسيچبفرمود آنسان كه روزى دهدنه او را به بيند كس از نيك و بدبدينگونه جاى شگفت اى رفيقنباشد درين نكته بس دقيقبدانسانكه بينى خداوندگاردهد روزى بندگان آشكاربحالى كه او را نديده كسىاگر چه شده تجربتها بسىبدان سان توانا بود كردگاراز آنان كند بازپرسى بكار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1767
درين نكته هم ابن ابى الحديدبتعريف دارد بيانى مفيدبپرسيداند از كسى كاى همام كه از دوستت يا برادر كدامهمى دوستدارى بجا بيشتربگو اى گرانمايه نيك فربگفتا برادر اگر دوستدارمرا باشد اندر جهان آشكار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1768
بود اين پيام از امام همام به انس كه باشد نكوهيده نامنوشتند آنانكه حال رجالنكوهيداند اين فرومايه حالبهر حال اين شخص بىآبروىزمانى كه با حيدر نيك خوىبه بصره فرود آمد او را امامفرستاد بر طلحه با اين پيامكه تا اين سخن كاز رسول خدااز ايشان شنيده كند بر ملاكه مضمون چنين است اى نيك فرچه خواهى ز مطلب شوى با خبرشما طلحه با آن دگر كس زبيركه هرگز نه بينيد از دهر خيرهمى با على جنگ خواهيد كردستمها بكار آوريد از نبرد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1778
به ترك گناهان امام همام بفرموده از مهر طرح كلاممعاصى كه در نزد پروردگارنهانش بواقع بود آشكاركنيد اى گرانمايگان احترازكه شاهد بود حاكم و كارسازاگر در نهان معصيت مىشودنه شاهد بود غير ذات احدهمو شاهد است و همو حاكم استستون بر چنين پايه خود قائم استچه شاهد كه حاكم بود بىنيازبود از دگر كس خود اى چاره ساز
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1781
صفت را ز شاهان امام همام بفرموده تعريف در اين كلامشهان پاسبانان جان آفرينبتعريف باشند روى زمينكه مانع شوند آنكه مردم بهمرسانند آزار از بيش و كمالف لام سلطان الف لام جنسبود اى گرانمايه از نوع انسكه بر جمله شاهان روى زمينشود شامل اى رهرو نيك بيناز اين رو خبر را درست آن جنابوزعة بفرموده اى نكتهيابكه جمعش بود وازع اى نكتهدانكه معنى بود حاكم و پاسبان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1786
به ذم ستمگر امام همام در اينجا بفرموده طرح كلامدر آن روز كه دادخواهى شودكه آنهم بواقع قيامت بودبود بر ستمگر بسى سختترچو بينى بعبرت درين رهگذرز روزى كه بر يك ستمكش ستمشده اى گرانمايه از بيش و كمدگر شرح اين مطلب اى نيك بينبتعريف بگذشت خود پيش ازينشرح اين موضوع در فرمايش دويست و سى و سه گذشت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1793
به دم ستمگر امام همام بفرموده از مهر طرح كلامستمكاره را از دگر مردمانسه نشانه ميباشد اى نكتهداننخستين كس آن كس بود اى رفيقكه چون بنگرى خوش بچشمى دقيقستم بر كسى ميكند با گناهكه حق است و جاويد اى نيكخواهدوم آنكه با زور از برترىستم ميكند چون نكو بنگرىبه آن كس كه خود زير دستش بودكه آنهم نه هرگز پسندد خردسوم با گروه ستمكارگانكمك ميكند خود چو پتيارگانبگفتار و كردار و هم صرف مالبآنان كمك مىدهد بالمآل
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1796
بگفتند بر آن امام همام على نازنين رهبر خاص و عامدر خانه مردى اى نازنينبرويش به بندند اگر خود زكيننه آذوقه بر وى رسانند هيچچسان روزيش آيد اندر بسيچبفرمود از آنجا كه آيد اجلچو شد موقع مردنش در عملاز آن راه كه مرگ آيد درستخداوند قادر بود از نخستكه روزى دهد بر گرانمايهاىكه دارد ز تقوى گرانپايهاىچنانكه در بستهاى در عملنه مانع بود تا در آيد اجلنه مانع بود تا كه روزى رسدتوانا بود ذات پاك احد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1798
به تقبيح از بد گمانى امامبيانكرده اين نكته را اى همام سخن كاز دهان كس آيد برونگمان بد مبر بر وى از آزمونبحالى كه نيكى بر آن احتمالبرى اى گرانمايه خوش خصالبود تا ترا ممكن اى نيكخواهعنان در كش از بدگمانى براه
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1805
روايت شده اى گرانمايه نامكه كمتر همىشد امام همام به مبر نشستى مگر پيش از آنكه خواندى همى خطبه آن جان جانگشودى بتوصيف تقوى زبانكه فيضى رساندى به پير و جوانالا اى گرانمايه مردم بكاربترسيد از ذات پروردگاركه يكتن نه بيهوده خلقت شدهكه بارى كند در همين غمكدهدگر آنكه خود سر نگشته رهاكه هر كار خواهد كند برملاجهان نيست بهرش كه خود را براشبيارايد و خوش كند با اداشكه باشد عوض بهر عقباى اوكه زشتش همى بنگرد پيش رو
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1820
به ترغيب كار نكو مرتضىبفرموده اين نكته جانفزاهر آن كسكه كردار خود كند كردبگيتى ز كار نكو گشت فردنسب از وى اى رهرو هوشيارنه تندش كند از قوانين كاربزرگى آباء و اجداد اونه وى را كند نيكبخت و نكوهمين گفته اى رهرو حق پرستهمان گفته بيست و دوم استمگر اين كه در آن مقام اى همام بدينسان شده نقل مطلب تمام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1822
دگر هر گرفتارى و هر بلاكه كمتر از آتش بود هر كجابچشم خرد پيشه آسودگيستدر آن چون غم سوختن هيچ نيستتوان نعمتى گفت نعمت تمامكه دنبال وى نيست غم اى همام
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1826
براى نرفتن همى زير باربه پستى و زور اى گرانمايه كارسخن رانده اينجا امام همام كه دل را چو خورشيد سازد تمامهمانا براى جوانمرد مرگكه از وى به يغما دهد بار و برگبود سخت شايسته و سخت نيككه پستى بخواريش سازد شريكباندك شدن راضى از رزق خويشبود خوشتر اى رهرو پاك كيشكه نزديك گرديدن و چاپلوسشدن نزد دو نان بآه و فسوسهر آن كس نشسته بوى در جهاننه چيزى شود دادهاى مهربانكه بىسعى و كوشش بخواهد ز دهربرد بهره اى رهرو نيك بهراگر ايستاده بود هم بوىنه چيزى دهند اى گرانمايه پىچه با رنج بسيار چيزى بكفنمىآورد وقت سازد تلفبدينگونه درخواستن اى رفيقزياده روى نيست شرط طريقنبايد شدن مرتكب بر حراممقدر رسد اى گرانمايه نامبدانيد اين نكته دلفروزكه خود روزگار است الحق دو روزيكى روز با كامرانى توخوشيها و هم شادمانى تودگر روز ناكامى و سختى استكه انگيزهاش رنج و بدبختى استبدينگونه روزى كه بهر تو خوشبود اى گرانمايه جان سر مكشمكن ناسپاسى و جاهل مباشزياد خداوند غافل مباشبروزى كه سختى رسد صبر كنمكن ريشه جهد از بيخ و بن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1833
به تجليل تقوى امام همام بفرموده اين مطلب اى نيكنامهمانا كه پرهيزگارى بجابهر خوى نيكو بود پيشواچه هر خوى نيكو بدان بسته استز قيد هوى و هوس رسته است
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1845
بفرموده از مهر امام همام در اينجا بديهاى مال حرامپشيمانى بد كه باشد عظيمبزور قيامت الا اى شهيمپشيمانى است و فسوسى كه سختهمانا بمردى رسد شوربختكه مالى بدست آورد از حرامدگر مرد ارثش برد شام كامولى آن بطاعات پروردگاربرد از طريق توجه بكاركه با آن سبب ره برد در جنانبواقع سعادت برد جاودانولى آنكه مال از طريق حرامدر آورده بر كف بهر صبح و شامدر آتش شود داخل آن شوربختبه بيند همانا مكافات سخت
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1848
بتعريف از امتحان كسانبفرموده اين نكته آن جان جاننخست آزمايش كن از اين و آنسپس دشمنى كن همى با بدانچو در ظاهر اغلب كسان اى رفيقنباشند بد چون به بينى دقيقولى موقع آزمايش تمامبد از نيك گردد عيان اى همام در اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقم
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1850
بپرسيدهاند از امام همام بتوصيف از اين دو خصلت كدامكه داد و دهش باشد اندر جهانبود برتر و بهتر اى جان جان
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1856
به تقبيح شوخى امام همام بفرموده از مهر طرح كلاميكى مرد شوخى نكرد از خطاز هر گونه شوخى همى برملامگر آنكه خود پاره از خردبگيتى ز غفلت رها ميكندرها كردنى كه ز وى روشنىشود دور از خوى اهريمنىسبك عقل مىگردد اندر اثركه پويد طريق خطا و خطر
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1861
به تقبيح غيبت امام همام بفرموده از مهر طرح كلامبه عيب سخن راندن از اين و آنهمانا بود كوشش ناتوانچو با اين وسيله تواند عوامبگيتى ز دشمن كشد انتقامبه نار حسد هم يكى بيخردتواند از اين راه آبى زندچنين است آئين بد گوهرانكه كوشند در غيبت از ديگران
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1862
زوال اموى مام همام بيانكرده اى رهرو نيكنامبراى اموى زمان مهلت استدگر آنكه مىدانى از فرصت استكه تا اسب شاهى در آن همچنانبرانند اى رهرو نكتهدانو ليكن چو در كار شاهى خلافدر افتد در آن قوم از اختلافدر آن حال گفتارهاى پليدفرومايگان ز حق نا اميددهند آن كسان را فريب و دگربر آنان مسلط شوند از اثردرين بحث هم ابن ابى الحديدچنين مىنويسد بطرزى مفيدهمين گفته باشد بيانى صريحكه از غيب داده خبر بس فصيحكه از انقراض اموى سخنبراندست جان جان بو الحسن
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1868
بشرح دعايى كه آن شهريارز حق بود باران همى خواستارهمىگفت پروردگارا بماز احسان كنون آب فرما عطااز آن ابرهائيكه گرديده رامبباشند فرمانير آنها تمامچنان اشترانى كه رامند و باراز اين سو بدانسو كشند آشكارنه آن اشترانى كه سخت از بسيچنه گردن بفرمان گذارند هيچبلى ابرهاى ز باران تهىچنان اشترانند در گمرهىكه نه بار را همچنان مىكشندنه آسوده در راه خود مىرونددر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمدرست اين بيان از امام همام رسا و فصيح است اى نيكنامبدانسانكه الحق شگفتآور استگرانمايه چون بهترين گوهر استكه آن اين بود خالى از طعن و دقكه حيدر بواقع امام بحق
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1872
كسى كه همى دوست را در تعبدر اندازد از غفلتى روز و شبدر اين نكته وى را امام همام نكوهش همىكرده اى نيكنامبلى بدترين كس ز اخوان راهبود آنكه خود در همين دستگاهبرايش برنج اوفتد ديگرانچه ابن است آئين بد گوهرانز وى دوستى باعث رنج كسبگيتى شود اى همايون نفسدر اينجا رضى سيد محترمبدينگونه كردست مطلب رقمچه تكليف افزون ز طاقت سببشود بر مشقت كه آرد تعبكه در آن شود ديده شر و بدىبلا خيز و زشت است و نابخردىبرادر كه رنج برادر بدهرپسندد ندارد ز انصاف بهر
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 94
قال البيهقي: «و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب رواية أبو الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي».
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 95
«و نصّ الإجازة قال الشيخ الإمام السيد حجة الدين فريد خراسان أبو الحسن بن الإمام أبي القاسم بن الإمام محمد بن الإمام أبي علي بن الإمام أبي سليمان بن الإمام أيّوب بن الإمام الحسن، و الإمام الحسن بن أحمد بن عبد اللّه الرحمن كان مقيما بسيواري و ناحية بالشتال من نواحي بست، و هو الإمام الحسن بن أحمد بن عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عمر بن الحسن بن عثمان بن أيوب بن خزيمة بن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و يعرف بأبي الحسن بن أبي القاسم البيهقي المقيم بنيسابور حماها اللّه: قرأت كتاب نهج البلاغة على الإمام الزاهد الحسن بن يعقوب بن محمد القارىء، و هو و أبوه في ملك الأدب قمران، و في حدائق الورع ثمران، في شهور سنة 516 (ستة عشر و خمسماءة) و خطّه شاهد لي بذلك، و الكتاب سماع له عن الشيخ جعفر الدوريستي المحدّث [2 الف] الفقيه، و الكتاب بأسره سماع لي عن والدي الإمام أبي القاسم زيد بن محمد البيهقي، و له إجازة عن الشيخ جعفر الدوريستي و خط الشيخ جعفر شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضا سماع لي عن رجال لي رحمة اللّه عليهم، و الرواية الصحيحة من هذا الكتاب- رواية أبي الأغر محمد بن همام البغدادي تلميذ الرضي و كان عالما بأخبار أمير المؤمنين عليه السّلام».
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 165
سنة 1299 شرح خطبة همّام مفصلا، لمحمد تقي بن حسين علي الهروي الحائري (ت 1299 ه- ).
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 170
سنة 1372 ه- شرح نهج البلاغة، لميرزا حسين الشفيعي بالفارسية لخطبة همّام ، باسم «نور اليقين في شرح خطبة صفات المتّقين»، طبع بايران سنة 1372.
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 193
نظمنا نظام العقد ودّا و الفةو كان لنا البتيّ سلك نظاماخي و ابن عمي و ابن حمد فإنهتباريح قلبي خاليا و غراميو سادسنا الأزدي ما شئت من أبجواد و من جد أغرّ همام أحاديث تستدعي الوقور إلى الصباو تكسو حليم القوم ثوب عرامفنضحي لها طربى بغير ترنّمو نمسي لها سكرى بغير مدامتعالوا نول اللائمين تصامماو نعص على الأيام كلّ ملامو نغتنم الأوقات إنّ بقاءهاكمرّ غمام أو كحلم مناممن اللّه استبقي صفاء يضمّناو طاعة أيام و دار مقامو استصرف الأعداء عنّا فإننّامذ اليوم أغراض لكل مرام
درپيراموننهجالبلاغه صفحهى 20
در سال 359 هجرى در يكى از خاندان علويان بغداد بچهاى متولد گشت كه از جانب پدر و مادر نسبى بس شريف داشت. اين كودك نوزاد علوى كه نامش محمد و بعدها مشهور به «سيّد رضى» و ملقب به «ذو الحسبين» گرديد. از طرف پدر با پنج واسطه به امام همام حضرت موسى كاظم (عليه السّلام) متصل و از جانب مادر نيز بعد از شش پشت به امام چهارم حضرت على بن الحسين (عليه السّلام) نسبت مىرساند.
الدرةالنجفية صفحهى 87
اللّه ان يبدلهم من هو شرّ منه مصلحة تامّة حسن منه ذلك و بيان المصلحة من وجهين احدهما انّ صدور ذلك الدّعاء منه عليهم بمشهد منهم و مسمع من اعظم الاسباب المخوفة الجاذبة لأكثرهم الى اللّه تعالى و ذلك مصلحة ظاهرة الثاني انّ نزول الأمر المدعوّ به عليهم بعده ممّا ينبّههم على فضله و يذكرهم انّه لم يصبهم ذلك الّا لتركهم اوامر اللّه (تعالى) و خروجهم عن طاعته فيقهقروا عن مسالك الغىّ و الفساد الى واضح سبيل الرّشاد و يكون ذلك من اللّه بلاء لهم الثّانى لعلّه لا يرجى صلاحهم فيما خلقوا لأجله ممّا يدعوهم اليه و من لا يرجى صلاح حاله فعدمه اولى من وجوده فكان دعائه عليه السّلام عليهم اذن مندوبا اليه و ذلك تأسّ منه عليه السّلام بالسّابقين من الأنبياء فى الشكاية من قومهم الى اللّه تعالى و دعائه عليهم السّلام كنوح عليه السّلام اذ قال قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا الايات ثمّ ختم بالدّعاء على من لم يرجى صلاحه فقال رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً الاية و كموسى اذ قال ربّنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتّى يروا العذاب الأليم و روى انّ اليوم الّذى دعا عليهم فيه ولد فيه الحجّاج بن يوسف و روى انّه ولد بعد ذلك اليوم باوقات يسيرة و فعل الحجّاج باهل الكوفة ظاهر و من قصّته على ما نقل انّ ام الحجّاج بن يوسف و هى القارعة بنت همام ولدت الحجّاج مشوّها لا دبر له و ابى ان يقبل يدي امّه و غيرها فاعياهم امره فيقال انّ الشّيطان تصوّر لهم فى صورة الحرث بن كندة فقال ما خبركم فقال ولد يوسف ابى ان يقبل ثدى امّه فقال اذبحوا له تيسا اسود و العقوه بدمه و اطليوا به وجهه ثلثة ايّام فانّه يقبل الثدى ففعلوا به فقبل الثدى فكان لا يصبر عن سفك الدماء و كان يخبر عن نفسه انّه اكبر لذّاته سفك الدماء و ارتكاب الأمور الّتى لا يقدر عليها غيره و فى كتب السّير انّه اسرف كثيرا فى قتل النّاس و اتّفقوا على انّه بلغ من قتله صبرا سوى من قتله فى الحرب مائة الف و عشرين الفا و نقل انّه وجد فى سجنه ثلث و ثلثون الفا ما يجب على احد قتل و لا قطع و لا صلب و انّ سجنه كان حائطا محوّطا لا سقف له فاذا اوى المسجونون الى الجدران يستظلّون بها من حرّ الشمس رمتهم الحرّس بالحجارة و كان يطعمهم خبز الشعير مخلوطا بالملح و الرّماد و كان لا يلبث الرّجل فى سجنه حتّى يسود و يصير كانّه زنجىّ حتّى انّ غلاما حبس فيه فجاءت اليه امّه بعد ايّام تتعرّف خبره فلمّا تقدّم لها انكرته و قالت ليس هذا ابنى هذا بعض الزنوج فقال لا و اللّه يا اماة انت فلانة و ابى فلان فلمّا عرفته شهقت شهقة كانت منها نفسها و كان امرة الحجّاج على العراق عشرين سنة و اخر قتيل سعيد بن جبير فوقعت الاكلة فى بطنه و اخذ الطّبيب لحما شدّه فى خيط و امره بابتلاعه ثم استخرجه و اذا قد لصق به دور كثير فعلم انّه غير ناج قوله (ع) اما و اللّه لوددت ان لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم اقول خصّ عليه السّلام هذه القبيلة لشهرتهم بسرعة اجابة الدّاعى و الشّجاعة و الحميّة و معنى البيت واضح ممّا ذكره السّيد (ره) و باللّه التسديد
الدرةالنجفية صفحهى 218
روى انّ صاحبا لأمير المؤمنين عليه السّلام يقال همّام كان رجلا عابدا فقال له يا امير المؤمنين صف لى المتّقين حتّى كانّى انظر اليهم فتثاقل عن جوابه ثمّ قال له عليه السّلام يا همّام اتّق اللَّه و احسن فانّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول حتّى عزم عليه قال فحمد اللَّه و اثنى عليه و صلّى على النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله ثمّ قال عليه السّلام امّا بعد فانّ اللّه سبحانه خلق الخلق حيث خلقهم غنيّا عن طاعتهم امنا من معصيتهم لأنّه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من اطاعه فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدّنيا مواضعهم فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصّواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التّواضع غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللّه تعالى عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النّافع لهم نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالّذى نزلت فى الرّخاء لولا الأجل الّذى كتب اللَّه لهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا من العقاب عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم فهم و الجنّة كمن قد راها فهم فيها منعّمون و هم و النّار كمن قد راها فهم فيها معذّبون قلوبهم مخزونة و شرورهم مأمونة و اجسادهم نحيفة و حاجتهم خفيفة و انفسهم عفيفة صبروا ايّاما قصيرة اعقبتهم راحة طويلة و تجارة مرتجة يسّرها لهم ربّهم ارادتهم الدّنيا و لم يريدوها و اسرتهم فقدوا انفسهم منها امّا اللّيل فصافّون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتّلونه ترتيلا يحزّنون به انفسهم و يستبشرون به دواء دائهم فاذا مرّوا باية فيها
الدرةالنجفية صفحهى 218
تشويق ركنوا اليها طمعا و تطّلعت نفوسهم اليها شوقا و ظنّوا انّها نصب اعينهم و اذا مرّوا باية فيها تخويف اصفوا اليها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفير جهنّم و شهيقها فى اصول اذانهم فهم حانون على اوساطهم مفترشون لجباههم و اكفّهم و ركبهم و اطراف اقدامهم يطلبون الى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم و امّا النّهار فحلماء علماء ابراء اتقياء قد يريهم الخوف يرى القداح ينظر اليهم النّاظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض و يقول قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم لا يرضون من اعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير فهم لانفسهم متّهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زكّى احدهم خاف ممّا يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربّى اعلم منّى بنفسى اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى افضل ممّا يظنّون و اغفر لى ما لا يعلمون فمن علامته احدهم انّك ترى له قوّة فى دين و حزما فى لين و ايمانا فى يقين و حرصا فى علم و علما فى حلم و قصدا و خشوعا فى عبادة و تجمّلا فى فاقة و صبرا فى شدّة و طلبا فى حلال و نشاطا فى هدى و تحرّجا عن طمع يعمل الأعمال الصّالحة و هو على وجل يمسى و همّه الشّكر و يصبح و همّه الذّكر يبيت حذرا و يصبح فرحا حذرا لما حذّر من الغفلة و فرحا بما اصاب من الفضل و الرحمة ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحبّ قرّة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لا يبقى يمزج الحلم بالعلم و القول بالعمل تراه قريبا امله قليلا و للَّه خاشعا قلبه قانعة نفسه منزورا اكله سهلا امره حريزا دينه ميتة شهوته مكظوما غيظه الخير منه مأمول و الشرّ منه مامول ان كان فى الغافلين كتب فى الذّاكرين و ان كان فى الذّاكرين لم يكتب من الغافلين يعفو عمّن ظلمه و يعطى من حرمه و يصل من قطعه بعيدا فحشه ليّنا قوله غائبا منكره حاضرا معروفه مقبلا خيره مدبرا شرّه فى الزّلازل و قرر و فى المكاره صبور و فى الرّخاء شكور لا يحفى على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ يعترف بالحقّ قبل أن عليه لا يضيّع ما استحفظ و لا ينسى ما ذكّر و لا ينابز بالألقاب و لا يضارّ بالجار و لا يشمت فى المصائب و لا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحقّ ان صمت لم يغمّه صمته و ان ضحك لم يعل صوته و ان بغى عليه صبر حتّى يكون اللّه تعالى هو الّذى ينتقم له نفسه منه فى عناء و النّاس منه فى راحة و اتعب نفسه لاخرته و اراح النّاس من نفسه بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوّه ممن دنا منه لين و رحمة ليس تباعده بكبر و عظمة و لا دنوّه بمكر و خديعة قال فصعق همّام صعقة كانت نفسه فيها فقال امير المؤمنين عليه السّلام اما و اللّه لقد كنت اخافها عليه ثمّ قال هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها فقال له قائل فما بالك يا امير المؤمنين فقال عليه السّلام ويحك انّ لكلّ اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد فى مثلها فانّما نفث الشّيطان على لسانك اقول همّام المذكور فى هذه الخطبة على ما ذكره الشّراح و ان لم ار له ذكرا فى كتب الرّجال هو همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر و كان من شيعة علىّ عليه السّلام و اوليائه و كان ناسكا عابدا و تثاقله عليه السّلام عن جوابه لما راى من استعداد نفسه لاثر الموعظة و خوفه عليه ان يخرج به خوف اللَّه الى انزعاج نفسه و صعوفها
الدرةالنجفية صفحهى 222
اقول و قد حمد اللَّه سبحانه باعتبار اظهاره من اثار سلطانه ما اظهره من ملكوت السّموات و الأرض و ترتيب العالمين على وجه النّظام الأتمّ الأكمل ممّا هو محلّ العجب العجيب الّذى تحار ايضا البصائر فى كيفيّة وقوعه عن القدرة الإلهيّة بل كلّ مخلوق منها فهو محلّ ذلك العجب و الحيرة و استعار لفظ المقل لبصائر العقول و وجه الشّبه واضح و همام النّفوس ما يخطر للنّفوس فيهمهم به و ردعه لها استلزام كماله المطلق عجزها عن ادراك حقيقته قوله شهادة ايمان اى يطابق القول فيها للعقد القلبى و الأيقان العلم القطعىّ بانّه لا اله الّا هو مع اعتقاد انّه لا يمكن ان يكون ذلك المعتقد الّا كذلك و الإخلاص و هى ان يحذف عن ذلك المعتقد كلّ امر عن درجة الإعتبار و لا يلاحظ معه غيره و الإذعان الانقياد و هى ثمرة ذلك الإخلاص و كماله و يتفاوت بتفاوته و يعود الى سائر الطّاعات و العبادات الّتى هى حقوق تلك الكلمة و توابعها و قوله و انّه بكلّ مكان اشارة الى احاطة علمه بكلّ مكان فى حالة واحدة و قوله و فى كلّ حين و اوان بمعنى مسارقة وجوده لوجود الزّمان لا بمعنى الظّرفيّة له لتنزّهه تعالى عن لحوق الزّمان المتاخّر عنه بمراتب من المعلولات و مع كلّ انس و جان بعلمه و هو معكم اينما كنتم و قوله لا يثلمه العطاء الى قوله نائل اى لا يبلغ الجود اقصى مقدوره و ان عظم الجود لأنّه قادر على ما لا نهاية له و قوله و لا يلويه شخص عن شخص اى لا يوجب ما يفعله بشخص او مع شخص اعراضا و ذهولا عن شخص اخر بل هو عالم بالجميع لا يشغله شأن عن شان و نظيره قوله و لا يلهيه صوت عن صوت و قوله لا يحجزه هبة عن سلب اشارة الى انّه سبحانه ليس كالقادرين مثلنا فان الواحد منّا يصرفه اهتمامه بعطيّة زيد عن سلب حال عمرو حال ما يكون مهتمّا بتلك العطيّة لأنّ اشتغال القلب باحد الأمرين يشغله عن الأخر و مثله الفقرتان الأخيرتان و ذلك لأنّ الواحد منّا اذا رحم انسانا حدث عنده رقّة خصوصا اذا توالت الرّحمة منه لقوم متعدّدين فانّه يصير الرّحمة كالملكة عنده فلا يطق تلك الحال ان ينتقم و البارى سبحانه بخلاف ذلك لأنّه ليس بذى مزاج سبحانه و قوله و لا يجنّه البطون عن الظّهور اى لا يخفيه بطون حقيقته عن العقول و خفائه عن العيون عن ظهوره للبصائر فى صور اثاره و ملكوت قدرته و ان لم يكن ظاهرا بذاته و (كك) لا يقطعه ظهوره باثاره عن ان يخفى كنهه عن ابصار العقول و اداركها له و قوله قرب اى بعمله و قدرته من الأشياء قرب العلّة من معلولها فنائى اى بحقيقته عن ادراك العقول و الحواسّ و قوله و علا فدنى اى لما علا من ان تحيط به العقول عرفته العقول لا انّها عرفت ذاته لكن عرفت انّه شيء لا يصحّ ان يعرف و ذلك خاصيّة الواجب سبحانه فانّ ماهيّته يستحيل للعقل ان يتصوّر لا فى الدّنيا و لا فى الأخرة بخلاف غيره من الممكنات ثمّ اكّد المعنى بعبارة اخرى قال و ظهر فبطن و بطن فعلن و هذا مثل الأوّل و دان غلب و قهر و لم يدن لم يغلب و لم يقهر و قوله لم يذرء الخلق باحتيال اى لم يخلقهم بحيلة توصل بها الى ايجادهم بل اوجدهم على حسب علمه بالمصلحة خلقا مخترعا من غير سبب و لا واسطة و لا استعان بهم لكلال اى لم يأمر المكلّفين بالجهاد لحاجته فى قهر اعدائه و جاحدى نعمته اليهم و ليس بكّال و لا عاجز عن اهلاكهم و لكنّ الحكمة اقتضت ذلك ثمّ شرع فى الوصيّة بتقوى اللّه و استعار لفظ الزّمام لها
الدرةالنجفية صفحهى 294
ورثت ابن عمى دون عمّى و فى مسند احمد بن حنبل الى ان قال ثمّ قال لهم يا بنى عبد المطّلب انّى و اللَّه ما اعلم شابّا فى العرب جاء قومه بافضل ما جئتكم به انّى قد جئتكم بخير الدّنيا و الأخرة و قد امرنى اللَّه ان ادعوكم فايّكم يوازرني على هذا الأمر على ان يكون اخى و وصيّى فيكم فاحجم القوم عنها جميعا فقلت انا و انّى لأحدثهم سنّا و ارمضهم عينا و اعظمهم بطنا و احمشهم ساقا انا يا رسول اللَّه اكون وزيرك عليه فاعاد القول فامسكوا و اعدت ما قلت فاخذ برقبتى ثمّ قال لهم هذا اخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا فقام القوم يضحكون و يقولون لابى طالب قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع و قوله و لقد كنت معه (ص) الى قوله يعينوني و قد علم انّ نفوس الأنبياء عليهم السّلام لها تصرّف فى هيولى عالم الكون و الفساد فيستصد عن نفوسهم لقبول الأمور الخارقة للعادات الخارجة عن وسع غيرهم من أبناء نوعهم فامّا حكمه صلّى اللَّه عليه و آله بانّهم لا يفيئون الى خير و انّ منهم من يطرح فى القلب و منهم من يحزّب الأحزاب فمن غيب اللَّه الّذى اطّلعه عليه و ارتضاه له فعلمه بحسب قوّته الحدسيّة القدسيّة و القليب هو قليب بدر و من طرح فيه كعتبة و شيبة ابنى ربيعة و اميّة بن عبد الشّمس و ابى جهل و الوليد بن المغيرة و غيرهم طرحوا فيه بعد انقضاء الحرب فكان ذلك الخبر من اعلام نبوّته صلّى اللَّه عليه و آله و من يخرّب الأحزاب و هو ابو سفيان و صفوان ابن اميّة و عكرمة بن ابى جهل و سهيل بن عمرو و غيرهم و امّا حديث الشّجرة فمشهور مستفاض رواه المحدّثون فى كتبهم و ذكره المتكلّمون فى معجزاته صلّى اللَّه عليه و آله و قوله و انّى لمن قوم الى قوله لائم كناية عن بلوغه فى طاعة اللَّه الغاية المطلوبة منه فانّه عليه السّلام لم يقف دون غاية منها حتّى يلازم على التّقصير فيها و قوله سيماهم سيما الصّديّقين الى اخر الصّفات فالقوم هم المتّقون الّذين سئله همام عن صفتهم و الصّفات المذكورة هنا بعض صفاتهم و قد سبقت مستوفات فى خطبة مفردة و ذكر منها هاهنا عشرا و قوله كلامهم كلام الأبرار من الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و الذّكر الدّائم لعبودهم الحقّ و قوله عمّار اللّيل كناية عن قيامهم فيه بالعبادة روى انّ احدهم اذا كسل عن العمل علّق نفسه بجبل حتّى يصبح عقوبة لها و قوله و منار النهار الى قوله القران استعار لفظ المنار لهم باعتبار كونهم يهدون الخلق الى طريق اللَّه كالمنار على الطّريق المحسوس و كذلك لفظ الحيل للقران باعتبار كونه سببا لمتعلّميه و متدبّريه الى التّروىّ من ماء الحيوة الباقية كالعلوم و الأخلاق الفاضلة كالحبل الّذى هو سبب الارتواء و الاستقاء من الماء هذا ما ذكره الفاضل و امّا على مذاق القوم فليس استعارة بل هو تشبيه بليغ من قبيل لجين الماء و لفظ القران مجرور بعطف بيان
الدرةالنجفية صفحهى 392
ذعذعتها بالذّال المعجمة مكرّرة فرّقتها و الكلام الّذى دار بينهما انّ غالبا دخل على علىّ عليه السّلام و هو شيخ كبير و معه ابنه الفرزق و هو غلام يومئذ فقال له عليه السّلام من الشّيخ فقال انا غالب بن صعصعة قال ذو الإبل الكثيرة قال نعم قال ما فعلت ابلك قال ذعذعتها الحقوق و اذهبتها الحالات و النّوائب فقال ذاك احمد سبلها فقال من هذا الغلام فقال هذا بنى همام و قد روّيته الشّعر يا امير المؤمنين و كلام العرب و يوشك ان يكون شاعرا مجيدا فقال اقرئته القران فهو خير له و كان الفرزدق يروى هذا الحديث و يقول ما زالت كلمته فى نفسى حتّى قيّد نفسه بقيد و الى ان لا يفكّه حتّى يحفظ القران فما فكّه حتّى حفظه
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 947
خطبه 193 184 رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثَاقَلَ عليه السلام: عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ ، اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ: فَ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ». فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ- سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى- خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ.
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 950
قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.
روائعنهجالبلاغة صفحهى 185
روي أن صاحبا لابن أبي طالب يقال له «همام » قال له: يا أمير المؤمنين، صف لي المتّقين حتى كأني أنظر اليهم فتثاقل الإمام عن جوابه قليلا، ثم قال في صفة المتّقين قولا رائعا كثيرا، هذا بعضه: أمّا بعد، فإن اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم، لأنه لا تضرّه معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه، فقسم بينهم معايشهم و وضعهم من الدنيا مواضعهم، فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم و وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم، نزّلت أنفسهم منهم في البلاء كما نزّلت في الرّخاء، و لو لا الأجل الذي كتب عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين.
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 140
1- اعلام النبوة: ديلمى (متوفاى 771 هجرى) 2- مستدرك الوسائل ج 1 ص 439: مرحوم نورى 3- كتاب النهاية ج 1 ص 137 (ماده بطن): ابن أثير (متوفاى 630 هجرى) 4- منهاج البراعة ج 2 ص 63: ابن راوندى (متوفاى 573 هجرى) 5- شرح ابى الحديد ج 9 ص 76: ابى الحديد (متوفاى 656 هجرى) 6- شرح ابن ميثم بحرانى ج 3 ص 182: بحرانى (متوفاى 679 هجرى) 7- نسخه خطى نهج البلاغه: ص 113 نوشته سال 421 هجرى) 8- نسخه خطى نهج البلاغه ص 113: نوشته ابن مؤدب سال 499 هجرى) 9- خصال ج 2 ص 163: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 10- بحار الانوار ج 70 ص 350 و 362 و ج 88 ص 312: مرحوم مجلسى (متوفاى 1110 هجرى) 11- كتاب تمحيص: ابن همام (متوفاى 336 هجرى) 12- أعلام الدين بنقل از بحار ج 88 ص 336 13- ارشاد القلوب ص 32: مرحوم ديلمى (متوفاى 771 هجرى)
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 462
76- تاريخ الخلفاء: سيوطى (متوفاى 911 هجرى) 77- تاريخ: طبرى (متوفاى 310 هجرى) 78- تاريخ (يعقوبى): ابن واضح (متوفاى 292 هجرى) 79- تاريخ بغداد: خطيب بغدادى (متوفاى 463 هجرى) 80- تاريخ دمشق: ابن عساكر (متوفاى 573 هجرى) 81- تاريخ اصفهان: ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى) 82- التبيان: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 83- تحف العقول: ابن شعبه حرانى (متوفاى 380 هجرى) 84- تذكرة الخواص: سبط ابن جوزى (متوفاى 654 هجرى) 85- تجارب الامم: ابن مسكويه (متوفاى 421 هجرى) 86- تعجب: كراجكى (متوفاى 449 هجرى) 87- تفسير الكبير: ابن حجام (متوفاى قرن چهارم هجرى) 88- تفسير القرآن: عياشى (متوفاى 300 هجرى) 89- تفسير برهان: علامه بحرانى (متوفاى 1107 هجرى) 90- تفسير كشاف: زمخشرى (متوفاى 538 هجرى) 91- تفسير منسوب به امام عسكرى (ع) 92- تفسير الكبير: فخر رازى (متوفاى 319 هجرى) 93- تفسير على بن ابراهيم قمى: علامه قمى (متوفاى 307 هجرى) 94- تلخيص البيان: سيد الشريف رضى (متوفاى 406 هجرى) 95- تلبيس ابليس: ابن جوزى (متوفاى 567 هجرى) 96- تلخيص الشافى: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 97- التمثيل و المحاضرة: ثعالبى (متوفاى 429 هجرى) 98- التمحيص: ابن همام 99- تنبيه الخواطر: شيخ ورام (متوفاى 605 هجرى) 100- تنقيح المقال: مامقانى 101- توحيد: شيخ صدوق (متوفاى 380 هجرى) 102- تهذيب اللغة: أزهرى (متوفاى 370 هجرى) 103- تهذيب: شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) 104- تيسير المطالب: يحيى بن الحسين 105- تنبيه الخاطر: مالكى
روشهاىتحقيقدراسناد صفحهى 477
سيد بن طاوس ابن طلحه شافعى، محمد بن طلحة (متوفاى 652 هجرى): ك، مطالب السؤول ابن طيب معتزلى: ك، غرر الادلة ابن عاصم (متوفاى 291 هجرى): ك، الفاخر ابن عبد ربه، احمد بن محمد (متوفاى 328 ه): ك، عقد الفريد ابن عبد البر، يوسف بن عبد الله (متوفاى 463 هجرى): ك، 1- المختصر 2- الاستيعاب 3- جامع بيان العلم ابن عبد العزيز بكرى، عبد الله (متوفاى 489 هجرى): ك، سمط اللالى ابن عساكر (متوفاى 571 هجرى): ك، تاريخ دمشق ابن عسكرى، حسن بن عبد الله (متوفاى 482 هجرى): ك، الحكم و الامثال ابن عقدة (متوفاى 333 هجرى) ابن فتال نيشابورى، محمد بن على: ك، روضة الواعظين ابن فروة، فرج بن فروة (متوفاى 200 ه): ك، البلدان ابن فقيه احمد بن محمد (متوفاى 300 ه): ك، البلدان ابن فهد (متوفاى 841 هجرى): ك، عدة الداعى ابن القاضى (متوفاى 646 هجرى): ك، اخبار العلماء ابن قبه رازى، محمد بن عبد الرحمن (متوفاى 319 هجرى): ك، الانصاف فى الامامة ابن قتيبة، عبد الله بن مسلم (متوفاى 276 ه): ك، 1- غريب الحديث 2- الامامة و السياسة 3- المعارف 4- عيون الاخبار 5- مختلف الحديث 6- حدائق الوردية ابن كثير، اسماعيل بن عمر (متوفاى 774 ه): ك، البداية و النهاية ابن كعبى بلخى، عبد الله بن احمد (متوفاى 317 هجرى): ك، الانصاف ابن كلبى، ابو منذر (متوفاى 205، 146 ه): ك، خطب امير المؤمنين ابن ماجه، محمد بن يزيد (متوفاى 273 ه): ك، سنن ابن مؤدب (متوفاى 499 هجرى): ك، نسخه خطى نهج البلاغه ابن مبارك (متوفاى 181 هجرى): ك، كتاب زهد ابن مزاحم [] ن. نصر بن مزاحم ابن مسكويه [] م. مسكويه ابن مطهر مقدسى، احمد بن سهل (متوفاى 355 هجرى): ك، 1- البدء و التاريخ 2- عدد القوية ابن مطهر حلى (متوفاى 726 هجرى): ك، جواهر المطالب ابن معتز (متوفاى 296 هجرى): ك، البديع ابن نباته (متوفاى 394 هجرى) استاد سيد رضي: ك، شرح العيون ابن نديم (متوفاى 380 هجرى): ك، الفهرست ابن واضح، احمد بن اسحق (متوفاى 292 ه): ك، تاريخ يعقوبى ابن الوشاء، محمد بن احمد (متوفاى 325 ه): ك، الموشى ابن هذيل، يحيى بن هذيل (متوفاى 389 ه): ك، عين الادب و السياسة ابن هشام (متوفاى 218 هجرى): ك، السيرة النبوية ابن هلال ثقفى (متوفاى 283 هجرى) ابراهيم بن محمد: ك، 1- الغارات 2- الخطب المعربات 3- رسائل امير المؤمنين (ع) ابن همام (متوفاى 861 هجرى): ك، التمحيص ابن يحيى، وشاء (متوفاى 352 هجرى) ابن يسار: ك، السيرة و المغازى ابن يوسف نيشابورى (متوفاى 381 هجرى): ك، الاعلام ابو احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى) ابو اسحق قيروانى ابو اسحق نحوى ابن سهل ابو جعفر اسكافى اسكافى ابو حاتم سجستانى (متوفاى 248 هجرى): ك، 1- المعمرون 2- الوصايا ابو الحسن عامرى ابو حيان توحيدى، على بن محمد (متوفاى 380 هجرى: ك، 1- الامتاع و المؤانسة 2- الصديق و الصداقة 3- الهوامل و الشوامل 4- بصائر و ذخائر ابو داود، سليمان بن أشعث (متوفاى 275 هجرى): ك، 1- سنن 2- القدر 3- المراسيل ابو سعيد آبى وزير (متوفاى 422 هجرى): ك، 1- نثر الدرر 2- نزهة الاديب ابو طالب مكى (متوفاى 382 هجرى): ك، قوت القلوب ابو طالب حسنى، يحيى بن الحسين (متوفاى 424 هجرى): ك، أمالى ابو صالحى السليلى (متوفاى 307 هجرى): ك، الفتن ابو عبيدة هروى ه. هروى ابو عبيد (متوفاى 225 هجرى): ك، الاموال ابو عثمان جاحظ ج. جاحظ ابو عثمان سعيد (متوفاى 249 هجرى): ك، المغازى ابو على قالى ق. قالى ابو الفرج اصفهانى، على بن حسين (متوفاى 356 هجرى): ك، 1- أغانى 2- مقاتل الطالبين 3- حلية الاولياء ابو الفرج قزوينى: ك، قرب الاسناد ابو منذر بن كلبى (متوفاى 205 هجرى) ابو مخنف ازدى، ابن سليم (متوفاى 157 ه): ك، 1- الجمل 2- الخطبة الزهرا لامير المؤمنين (ع) ابو نصر، اسماعيل بن مهران (متوفاى 200 ه): ك، اللمع ابو نعيم (متوفاى 402 هجرى): ك، 1- الاوائل 2- جمهرة الامثال 3- الصناعتين 4- ديوان المعاني ابى احمد عسكرى (متوفاى 382 هجرى): ك، المصون ابى ليلى، أوس بن خولى انصارى (متوفاى 248 هجرى): ك، المعجم الكبير ابى يعلى، موصلى (متوفاى 307 هجرى) احمد زينى دحلان: ك، شرح فتوحات مكية احمد زكى صفوة: ك، جمهرة رسائل العرب اربلى (متوفاى 689 هجرى): ك، كشف الغمة (در سال 687 نوشته شد) أزدى (ابو مخنف بن سليم 157 هجرى): ك، الكامل أزدى بصرى (متوفاى 285 هجرى) أزهرى محمد بن أزهر (متوفاى 370 ه): ك، تهذيب اللغة اسامة بن منقذ (متوفاى 584 هجرى): ك، لباب الاداب اسكافى، محمد بن عبد الله (متوفاى 240 هجرى): ك، مقامات اسماعيل بن مهران ابى نصر (متوفاى 200 ه) آغا بزرگ تهرانى: ك، الذريعة امام احمد بن حنبل (متوفاى 241 هجرى): ك، مسند امين سيد امين العاملى: ك، اعيان الشيعة اهوازى حسين بن سعيد (متوفاى 95 ه): ك، 1- دعا و ذكر 2- كتاب زهد
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 147
يا همّام اتّق اللّه و احسن پرهيزگار و نيكوكار باشيد
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 147
همام ، از ويژگان درگاه امير المؤمنين (ع)، بسيار دوست مىداشت كه غالبا حديث پرهيزگاران در ميان باشد و على (ع) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد، ولى موفق نمىشد. تا يك روز كه بر تمناى خود پيروز گشت و امير المؤمنين (ع) را واداشت تا لختى از پرهيزگاران صحبت بدارد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 150
چون سخن بدين جا رسيد، همام فريادى سخت كشيده آن چنان بر زمين نقش بست كه ديگر از جاى برنخاست، سپس امير المؤمنين (ع) چنين فرمود: اين كه من از انجام خواهش همام خوددارى مىكردم، نگران پيش آمد امروز بودم، ولى سخنى كه از دل برآيد چنين در دل جاى مىگيرد و نصايح سودمند و بليغ بايد در شنونده تا اين درجه تأثير بخشد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 159
در اين بيانيه كه بخطبه معروف همام بىشباهت نيست، باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر بپرهيزگاران و خداپرستان مخلص و يكدل است: خداوند مهربان آن بنده را از همه بيشتر دوست مىدارد كه از همه مهربانتر و با همه دوست و يك جهت باشد.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
يكى از ياران على عليه السّلام بنام همّام كه مردى عابد و زاهد بود از آن حضرت خواست كه پرهيزكاران را براى او چنان توصيف كند كه گويا آنها را مىبيند.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
على عليه السّلام ابتدا در پاسخ او تأمّل فرمود و سپس بطور اجمال گفت اى همّام تو خود پرهيزكار و نيكوكار باش زيرا كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 285
اين جواب مجمل و مفيد همام را قانع نكرد و آن حضرت را سوگند داد كه در اين باره توضيح بيشترى فرمايد لذا امام عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و درود بر نبىّ اكرم در باره پرهيزكاران چنين فرمود:
سخنانعلى(ع)(كمپانى) صفحهى 295
نفسش از دست او در رنج و مردم از او در آسايشند خود را براى آخرتش بزحمت افكند و مردم را از وجود خويش راحتى رساند. اگر از كسى دورى گزيند اين دورى از نظر زهد و پاكدامنى است و اگر بكسى نزديكى جويد از نظر نرمخوئى و مهربانى است نه دورى كردنش براى كبر و بزرگى است و نه نزديك شدنش براى حيله و فريب دادن است. راوى گويد كه چون سخن حضرت باين جا رسيد همّام (نعرهاى زد و چنان) بيهوش افتاد كه در همان حال از دنيا رفت.
سيرىدرفرهنگلغات صفحهى 537
از جمله در شعر حصين بن همام : مواليكم مولى الولادة منهم- و مولى اليمين حابس قد تقما. در ص 315 به معنى سرگردان و حيران آمده است.
شرحصدودهكلمه صفحهى 185